دلنوشته های روزمره

دلنوشته های روزمره

مرد تنهای شب
دلنوشته های روزمره

دلنوشته های روزمره

مرد تنهای شب

چاله چوله

توی یکی از خیابان های اصلی شهر ما چاله ای بود که باعث بروز حوادث متعدد برای مردم میشد. مدیران دلسوز و زحمت کش شهرمون، طی جلسه هایی بر آن شدند که مشکل را حل کنند. مدیر اول که نابغه هم هست گفت: باید آمبولانسی همیشه در کنار چاله آماده باشه تا مصدومین را فوراً تیز به بیمارستان برسونه. مدیر بالاتر که تیزهوش تر بود و درس هاشو هم جهشی خونده گفت: نه، وقت تلف میشه، بهتره بیمارستانی در کنار چاله احداث کنیم. مدیر ارشد که از آقازاده هاست و ژن برتر داره و مادرزادی خیلی حالیشه گفت: نه، بهترین کار اینه که این چاله را پر کنیم و چاله مشابهی در نزدیکی بیمارستان احداث کنیم. خدا این مسئولین دلسوز و فداکار رو حفظ کنه، چقدر به فکر ما هستند، آدم واقعاً ازشون شرمنده میشه.

شتر در خواب بیند پنبه دانه
کچل را حسرت مو هست و شانه

از دست زمانه تیر باید بخوری
دائم غم ناگزیر باید بخوری
گفتم به تو عاشقی مکن، کار تو نیست
بچه! تو هنوز شیر باید بخوری

ای در وجودت چشم عالم مات و مبهوت
دنیا فدای غمزه های چشم و ابروت!
آمیزه ای از انبه و موز و انار است
طعم لبان تو که دارد رنگ شاتوت!
بر گیسوی کشمیری ات پیچیده ای باز
شال کرشمه از حریرستان لاهوت!
بگذار تا آخر دنیا بخوابم
در سایه سار پربهار باغ لیموت!
گشتم ولی مثل تو را پیدا نکردم
در هندوچین و قندهار و بلخ و بیروت!
یدالله گودرزی
شعر طنز یکی از انواع ادبی است که بیشتر موضوعی اجتماعی دارد و به منظور اصلاح جامعه با زبان طنز نوشته میشود. در لسان العرب، طنز به معنی مسخره کردن به کار رفته و طنّاز کسی است که این عمل را فـراوان انجام میدهد. در واژه نامه های فارسی، طنز به معنای ناز، سخریه، سخن به روز گفتن، طعنه، عیب کردن، بر کسی خندیدن، سخن به رمز، ریشخند و سرزنش آمده است. کم کم معنای آن تغییر یافته و بـیشتر بـه عملی که جنبه های نادرست و ناروای پدیده ای را مورد مسخره قرار میدهد و هدف آن اصلاح است اطلاق میشود. طنز، روشی از بیان هنرمندانه است که با استفاده از قالب های مختلف نظیر مـبالغه، اسـتعاره، تشبیه و...، ضمن نشان دادن معایب و مـفاسد فـرد و اجـتماع به شیوه ای خنده آور، درصدد نقد، تذکر و اصلاح آنها برآید. از تعریف فوق و سایر تعاریفی که در مورد طنز بیان گردیده می توان چـهار ویژگـی را اسـتخراج نمود: چیستی یا ماهیت طنز که شیوه بیان یا نوع ادبـی، تعریف شده است، قالب یا محتوای طنز که مهم ترین نظرات؛ نثر، شیوه های نمایشی و نظم را گفته اند، درون مایه یا موضوع طنز که بـیشتر مـسائل و مـشکلات اجتماعی دیده میشود، و فایده یا نتیجه طنز که انتقاد و اصلاح در میان تـعاریف پررنگ تر میباشد.

نشانه های پختگی یه آدم هفت تاست: خودشو درگیر آدمهای بی ارزش نمیکنه، داشته هاشو به رخ کسی نمیکشه، میدونه از زندگی چی میخواد، از کاه کوه نمیسازه، وقتی کسی ازش انتقاد میکنه، گارد نمیگیره و دعوا راه نمیندازه، حتی اگه خیلی چیزا میدونه، ولی برای هر چیزی نظر نمیده، توی مشکلات به دنبال راه حل میگرده، نه دنبال مقصر.

دکتر روانشناسی بود که هر کسی مشکلات روحی و روانی داشت به مطب او مراجعه میکرد و او با تبحر خاصی مراجعین را مداوا میکرد، طوری که آوازه‌اش در همه شهر پیچیده بود. یکروز فردی به مطب این دکتر آمد که از نظر روحی به شدت افسرده بود. دکتر بعد از کمی صحبت به بیمار گفت در همین خیابانی که مطب من هست، تئاتری موجود هست که یک دلقک برنامه‌های شاد و جالبی اجرا میکند. معمولا به افرادی که به من مراجعه میکنند توصیه میکنم بعنوان بخشی از روند درمان‌شان گاهی به دیدن برنامه‌های آن دلقک بروند. این توصیه معمولا کارگشا بوده و باعث تسریع روند درمان میشود. لطفا برای اینکه کمی روحیه‌‌‌ی شما تغییر کند، ابتدا به دیدن تئاتر او بروید تا درمان اصلی را شروع کنیم. بیمار در جواب دکتر گفت: آقای دکتر من همان دلقکی هستم که در آن تئاتر برنامه اجرا میکنم. خلاصه اینکه، گاهی پشت زیباترین لبخند‌ها، غمی بزرگ نهفته است.

شد برون از آستین امروز دستِ کردگار
داشت بر کف، گوهری گیتی فروزی شاهوار
بود هفت اقلیم و نُه طارم برایش استوار
جبرئیلش می‌ستودی روی تخت زرنگار
از لبش این حُسن مطلع بود درّی آبدار
لافتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار

راز امارات که کمتر کسی میداند (قسمت پنجم)
سوال مهم اینکه امارات متحده عربی به چه چیزی نیاز داره که فعلاً اون پنجمین کشور در هزینه های تسلیحاتی شده؟ اصلاً ارتشش کجاست؟ و از چه مرزهایی ارواح عمه اش دفاع میکنه؟ خب معلومه، همه این تسلیحات، چه معاملاتشان رسماً اعلام شود و چه یواشکی باشه، همونجور که تا به حال مخفی و دزدکی بوده، به سمت توطئه علیه کشورهای منطقه میرود، چرا که هیچ کشور عربی یا اسلامی در منطقه وجود نداره که امارات در مسائل اقتصادی، سیاسی و... آن دخالتی نداشته باشه، و از لحاظ امنیتی در آن کشور هرج و مرج ایجاد میکند. ضمناً آیا خانواده آل زاید این همه هوش و توان دارند که این تعداد پرونده پیچیده را مدیریت کنند؟ آیا این همه دخالت گسترده در امور کشورهایی که هزاران کیلومتر از امارات دورتر است به نفع شیوخ امارات است؟ اصلاً چرا سرمایه‌داران اماراتی به جای بادیه نشینان اصلی و بومی، مستقیماً بر امارات حکومت نمیکنند؟ پاسخ این سوال در کتاب: یهودی جهانی، نوشته هنری فورد، مالک شرکت فورد در یک قرن قبل، داده شده که گفت: یهودیان ترجیح میدهند عالم را از پشت سر و بطور مخفیانه رهبری کنند.

تحقیق پیرامون کودک درون
والد، بالغ، کودک درون، بخش سوم
در شرایط بحرانی زندگی ، کدام جنبه شخصیت ما تصمیم گیری میکند؟ والد؟ کودک؟ یا بالغ؟ وقتی بحرانی اتفاق می افتد و به زعم و گمان والدین، آبرویی ریخته میشود، نیاز است تا شناخت بیشتری از مسائل و بحرانهای مربوطه صورت بگیرد، شاید بشه با بالغ شخصیتمون، تصمیم بهتری اتخاذ کنیم و از هر کاهی ، کوه نسازیم. شناخت حقیقی از شخصیت سه‌گانه‌مان یا همان (والد، بالغ، کودک) میتواند به ما شناخت عمیق‌تری از خودمان بدهد. همچنین در بسیاری از روابط به کمک ما خواهد آمد. زیرا دلیل بسیاری از واکنش‌های آنی خود را میفهمیم، واکنش‌هایی که برخواسته از کودک یا والد ما هستند. یکی از وظایف مهم بالغ آن است که پیام های سرزنش کننده والد، یا همان وجدان درونی ما را بررسی‌کند، و دیگر اینکه احساسات کودک را هم وارسی کند. و تصمیم بگیرد که آیا آن احساس‌ها امروز مناسب‌اند یا به زندگی او لطمه میزنند، هدف، کنار گذاردن یا حذف والد و کودک نیست، بلکه آزاد بودن برای بررسی اطلاعات آنهاست. بالغ حتی ممکن است، در سنین پایین نیز اقدام به بررسی و امتحان کردن اطلاعات والد بکند. و از اینجاست که ساخت شخصیت‌ها قوام و استحکام میگیره. تربیت والدین خیلی مؤثر هست و اگر دستورات پدر و مادر همیشه براساس حقیقت و واقعیت باشد، بچه نیز توسط بالغ خود به تدریج دارای مناعت‌ طبع میشود، و حس کامل بودن خواهد کرد. آنچه او محک زده و تست کرده، و قبول کرده، همیشه برایش در زندگی بعدی در اجتماع معتبر خواهد ماند. اطلاعاتی که او از طریق امتحان و تجربه کسب‌کرده، تبدیل به باورهای دائمی میشود که او میتواند همیشه به آنها اعتماد داشته‌باشد. آنچه او استنباط میکند و میفهمد به‌کمک آنچه به او یاد داده بودند، تقویت و تثبیت میشود. در پست بعدی والد رو بیشتر توضیح میدم. ابتدا ببینیم اختلال دوقطبی در مردان و زنان چه تفاوتی دارد؟ میشه گفت اختلال دوقطبی، زنان و مردان را به یک میزان درگیر میکند، ولی حساسیت باعث میشه زنان احتمال بالاتری برای ابتلا به این اختلال داشته باشند، در مورد زمان شروع اختلال: باید گفت، تجربه نشان داده که مردان، علائم اختلال دوقطبی را در سن پایین‌تری نسبت به زنان تجربه میکنند، ضمناً افسردگی از علائم رایج اختلال دوقطبی به شمار میرود، زنان با احتمال بیشتری نسبت به مردان دوره های غم را همگام با اختلال تجربه میکنند. یکی از مطالعات نشان داد که پرخاشگری، در میان مردان مبتلا به اختلال دوقطبی که سوء مصرف مواد دارند، شایع تر است. یک مطالعه که علائم اختلال دوقطبی را در مردان و زنان بررسی کرده، نشان داد که مردان نسبت به زنان نرخ کمتری در تغییرات اشتها نشان میدهند.

نماز بخش چهارم
محمد بن مکی بغدادی، در کتاب تبصرة العارفین از ائمه علیه السلام روایت کرده: اعمالی مانند نماز و دعا، اگر معنی آنرا نفهمند، در آخرت، اجری برای عامل آنها نخواهد بود. و در حقیقت، نمازی که زبان به آن، گویا بوده و قلب، به جای دیگری توجه داشته است، نماز نیست. آن نماز او نیرزد نیم جو، زانکه با اغیار دارد دل گرو. و خدا در قرآن میفرماید: لا تقربوا الصلوة و انتم سکاری حتی تعلموا ما تقولون: در حال مستی و بی خبری، به نماز نزدیک نگردید، تا آنکه بدانید چه میگویید. این نماز که بدون توجه کامل دل انجام شود، گرچه وظیفه واجب به آن ساقط شده است، لیکن آن را احترامی و ارزشی که باید و شاید، ندارد. یکی از بزرگان ابتدا به جوالبافی اشتغال داشته است، و روزی یک جوال می‌بافت، و آخر هفته حساب میکرد و مزد شاگردهایش را می‌پرداخت. روزی به هنگام حساب یک جوال از قلم افتاد و آنچه فکر کردند که آنرا به چه کسی داده اند به خاطرش نیامد. غروب نزدیک بود و استاد نماز نخوانده بود، مشغول نماز شد و در نماز به خاطرش آمد که آن جوال را به چه کسی داده است. پس از اتمام نماز، شاگردش را خواست و به او گفت جوال را به فلانی داده ایم. شاگردش گفت: استاد! تو نماز میخواندی یا جوال پیدا میکردی؟ اینم واقعیتی هست که، هر چی کم کرده ایم، سر نماز یادمون میاد.
در احوال سید رضی (نویسنده نهج البلاغه) و سید مرتضی، برادرش، که هر دو روحانی بودند نوشته اند که: سید رضی، به برادر بزرگ خود، سید مرتضی به جماعت اقتدا نمیکرد. برادر بزرگ، شکایت این را، نزد مادرشان برد و سید رضی، به توصیه مادر به مسجد برادر آمد و به او اقتدا کرد. اما در اثناء نماز، ناگهان، نماز خود را فرادی کرد و سپس از مسجد بیرون شد. سید مرتضی نزد مادر آمد و گفت: سید رضی، کاری که امروز کرد، بدتر از قبل بود. مادر، ماجرا را از سید رضی جویا شد. سید رضی در پاسخ مادر گفت: در اثناء نماز، ناگهان دیدم که برادرم در خون حیض غرق است؛ به ناچار نماز را فرادی کردم، که طهارت، شرط صحت نماز است. مادر، شرح حال را، با سید مرتضی در میان نهاد. سید گفت: راست میگوید؛ زیرا وقتی که به مسجد میرفتم، زنی در راه، مسأله ای از احکام حیض از من پرسید. به او پاسخی دادم، اما در وسط نماز به این فکر افتادم که، جوابی که به آن زن دادم، آیا درست بود و یا اشتباه کردم؟

ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، شاهزاده گفت: من از اندیشه راه نجات به هیچ امر دیگرى مشغول نخواهم شد تا به آن واصل شوم، و با خود چنین اندیشه کرده‌ام که شبانه هر وقت بروى، با تو بگریزم. بلوهر گفت: تو کجا طاقت آن دارى که با من بیایى و چگونه مىتوانى بر رفاقت و مصاحبت من صبر پیشه سازى در حالیکه مرا خانه اى نیست که در آن آرام گیرم، و مرکبى نیست که بر آن سوار شوم، و طلا و نقره اى نیندوخته‌ام و هنگام صبح در فکر فراهم ساختن غذاى شب نیستم، و به غیر از این کهنه جامه لباسى ندارم، در شهرها بجز اندکى نمى مانم و از شهرى به شهر دیگر گرده نانى نمیبرم. شاهزاده گفت: امیدوارم آنکس که به تو چنین توانایى و صبرى داده است به من نیز کرامت کند. بلوهر گفت: البته اگر مصاحبت مرا اختیار کنى شایسته آن خواهى بود که مانند آن توانگرى باشى که دامادى مردى فقیر را اختیار کرد. بوذاسف گفت: داستان آن چیست؟ بلوهر گفت: روایت کرده اند که جوان ثروتمندى بود که دختر عموى ثروتمند و زیبایى داشت و پدرش میخواست پیوند زناشویى بین آن دو برقرار کند، امّا آن جوان موافق نبود و کراهت خود را از پدر مخفى میکرد تا آنکه پنهانى از شهر خود فرار کرد و متوجّه بلاد دیگر شد، در راه دخترى را دید که لباس کهنه اى در برداشت و بر در خانه اى از خانه هاى فقیران ایستاده بود. از او خوشش آمد و عاشق وى شد به او گفت: اى دختر تو کیستى؟ گفت: من دختر پیرمرد فقیرى هستم که در این خانه است، جوان ثروتمند پیرمرد را فراخواند و به او گفت: آیا دخترت را به ازدواج من در مى آورى؟ پیرمرد گفت: تو از فرزندان ثروتمندانى و با فرزندان فقرا ازدواج نخواهى کرد. آن جوان گفت: از دختر تو خوشم آمده است در حالیکه مى خواستند دختر ثروتمند زیبایى را به ازدواج من درآورند و از او خوشم نمى آمد و از دست آنها گریخته ام، دخترت را به ازدواج من درآور که از من خیر و نیکویى مشاهده خواهى کرد انشاء اللَّه. پیرمرد گفت: چگونه دختر خود را به تو بدهم در حالیکه ما دوست نداریم او را از میان ما ببرى و علاوه بر آن گمان ندارم که خانواده تو هم راضى باشند که این دختر را به نزد آنان ببرى؟ جوان گفت: ما با شما در همین منزلتان میمانیم. پیرمرد گفت: اگر راست میگویى زیور آلات خود را بیفکن و جامه در خور ما بپوش. آن جوان چنین کرد و چند جامه کهنه از جامه هاى آنها گرفت و در بر کرد و با ایشان بنشست، پیرمرد از احوال جوان پرسش کرد و باب گفتگو را باز کرد تا عقل او را بسنجد، و دانست که او عاقل است و آن کار را از روى دیوانگى انجام نداده است، آنگاه به جوان گفت: چون ما را برگزیدى و به ما راضى شدى و درویشى ما را پسندیدى، برخیز و با من بیا و او را برد، آن جوان به ناگاه در پشت آن منزل خانه‌ها و مسکنهایى را دید که در نهایت وسعت و غایت زیبایى بود، و در سراسر عمر خود چنان سراهایى را ندیده بود و خزاینى را دید که آنچه آدمى به آن محتاج است در آنها بود، و کلید تمام خزاین خود را به او داد و گفت: جمیع این خزاین و مساکن تعلّق به تو دارد و اختیار آنها با توست، هر چه خواهى کن که جوانى نیکو هستى و به سبب ترک خواهش به تمام خواهشها خواهى رسید. بوذاسف گفت: امیدوارم من نیز مثل آن جوان باشم، آن پیرمرد عقل آن جوان را آزمود تا بر او اعتماد کرد و چنین مینماید که تو نیز در مقام آزمودن عقل من هستى؟ بفرما در باب عقل من بر تو چه ظاهر شده است؟ حکیم گفت: اگر این امر در دست من بود در آزمودن عقل تو به همان مکالمه اوّل اکتفا میکردم، امّا بر من لازم است که از آن سنّتى که پیشوایان هدایت و امامان طریقت مقرّر ساخته اند پیروى کنم تا به غایت توفیق و علمى که در سینه هاست نایل شوم، و من مى ترسم که اگر مخالفت سنّت ایشان کنم بدعتى را احداث کرده باشم. من امشب از تو جدا میشوم ولى هر شب به در خانه تو مى آیم. در باره این سخنان تفکّر کن و از آنها عبرت گیر و باید که فهم خود را ملاک قرار دهى، استوار باش و در تصدیق شتاب مکن تا آنکه بعد از تأمّل و تفکّر و تأنّى بسیار حقیقت بر تو ظاهر گردد، و بر حذر باش که مبادا هواها و شبهه‌ها و کوری ها تو را از حق به باطل سوق دهد، و در مسائلى که مى پندارى در آنها شک و شبهه وجود داشته باشد اندیشه کن، آنگاه با من در میان گذار و هر گاه عزم بیرون رفتن کردى مرا آگاه ساز، و در آن شب به همین مقدار اکتفا نمود.

فرقه ضاله وهابیت فرزند نامشروع یهود
وهابیت جریانی است که بیش از ۳۰۰ سال از عمرشان نمیگذرد، این جریان پس از ۱۱۰۰ سال از شکل گیری مذاهب فقهی و کلامی در حوزه اهل سنت به وجود آمده است. کسانی که در عقبه ظهور این جریان بوده اند و آن را هدایت و کارگردانی میکرده اند، اهداف خاصی را در نظر داشته اند. آنچه از برخی منابع تاریخی و همچنین عملکرد وهابیت در حدود ۳۰۰ سال بدست می آید این است که: این فرقه از بیرون جغرافیای جهان اسلام طراحی شده و اشخاصی در درون جهان اسلام دانسته یا نادانسته مجری آن بوده اند. زیرا پس از شکل گیری تمدن عظیم اسلامی و افول آن توسط حمله مغول، و نابودی همه دستاوردهای علمی و فرهنگی مسلمانان که پس از ۵۰۰ سال دو باره جهان اسلام در یک جهش علمی قرار میگرفت، و با تجربه ای که از میراث گذشته داشت میخواست پایه های تمدن نوین اسلامی را با توجه به ظرفیتی که در خود مسلمانان بود بنا کنند. این واقعیت را استعمار انگلیس به خوبی درک کرده بود و میخواست با طرحی توسط خود مسلمانان در نطفه خفه نماید، لذا با جریان سازیهای متعدد مانند وهابیت، بهائیت و قادیانیه و…مسلمانان را به خودشان مشغول کرد و تا حدود موفق بودند. بنابر این، بی تفاوتی جریان وهابیت را در برابر دشمن اصلی مسلمانان، یعنی صهیونیست غاصب که با دسیسه انگلیس و غرب، در طی ۶۰ سال که قبله اول مسلمانان و سر زمین های فلسطین را به اشغال خود در آورده اند، در این نگاه باید دید. وهابیت که اصول و مبانی شان بر تکفیر و تقابل با مسلمانان بنا نهاده شده، و تمام سعی و تلاش شان در اختلاف افکنی در میان مسلمین، و ترور و ارعاب شخصیت علمی و فرهنگی جهان اسلام است، دیگر نه فرصت مقابله با بیرون را دارد، و نه چنین چیزی در عقاید و باورهای آنان جا دارد. از این رو می بینیم که آنان نه تنها در برابر جنایت های رژیم صهیونیستی هیچ اقدامی نمیکنند، بلکه در راستای اهداف دشمنان اسلام و صهیونیست حرکت نموده و همسو با آنان در برابر حزب الله و مقاومت گام بر میدارند. در همین راستا یکی از نویسندگان وهابی در نقد حزب الله زرت و پرت کرده که: حزب الله الشیعی اللبنانی: حزب الله أم حزب الشیطان؟ ذیل این عنوان تا امکان دارد به حزب الله ناسزا میگوید و تهمت ها و افترآتی را به حزب الله میدهد (الشیعه هم العدو فاحذرهم، شحاتة محمد صقر، مکتبة دار العلوم، البحیره (مصر) گرچه هیچکس با توجه به عملکرد خوب حزب الله، این پی پی خوری را باور نمیکند. اینان در برابر عملکرد و جنایت های صهیونیست غاصب، که هر روز مردم فلسطین و لبنان را به خاک و خون میکشند، سکوت معنا داری دارند و خفقان گرفته اند، این سکوت و بی تفاوتی و در برخی موارد حمایت وهابیت از صهیون، بیانگر ماهیت این جریان را به گونه ای تبیین میکند، و از سوی مسلمانان آگاه با دقت پیگری میشود. افزون بر بی تفاوتی وهابیت در برابر رژیم صهیونستی و حمله بر حزب الله لبنان و بطور کلی مقاوت، مسائل دیگری نیز وجود دارد که رابطه بین یهود و وهابیت را تا حدودی روشن میسازد، بعنوان مثال: یکی مسائلی که پژوهشگران بدان نپرداخته، و اصلاً مورد توجه قرار نگرفته، نسب ابن تیمیه خبیث است، که با فهم ریشه‌ نسب او، میتوان از دلیل و انگیزه ظهور چنین فردی، و به تبع آن، چنین فرقه‌ای مطلع شد. ابن تیمیه بر خلاف آنچه که مستند است، بر گرفته از (تیما) است، تیما سرزمین یهودیان در شمال مدینه بوده (قاموس الکتاب المقدس، هاکس، مجمع الکنائس الشرقیه، سوم، مکتبة المشغل، بیروت بإشراف رابطة الکنائس الإنجیلیة فی الشرق الأوسط) در واقع اینان یهودیانی بودند که برای پیدا کردن، و قتل پیامبر اسلام (ص) وارد مدینه شده، و در شمال این شهر استقرار یافته، و کمین کرده بودند. اصل و نسب ابن تیمیه حرانی، به همان یهودیان شمال مدینه باز میگردد. از این رو می بینیم که بین افکار ابن تیمیه و اندیشه های یهود، تشابهات زیادی دیده میشود، که این تشابه، به مراتب خیلی بیشتر از تشابه سگ زرد و شغال است. اینم بعنوان نمونه، به برخی از این تشابهات اشاره میکنم: جسمانیت خداوند: به نقل از ابن تیمیه میخوانیم: در کتاب خدا، سنت رسول الله (ص) و همچنین گفتار صحابه نیامده است که خدا جسم نیست. نفی و اثبات جسمانیت خداوند، بدعت است و هیچکس جسمانیت را نه اثبات کرده و نه رد کرده است (الفتاوى الکبرى لابن تیمیه، تقی الدین أبو العباس أحمد بن عبد الحلیم ابن تیمیة الحرانی الحنبلی الدمشقی) به نقل از کتاب مقدس: موسی و هارون و ناداب و ابیهو با هفتاد نفر ازبزرگان اسرائیل از کوه بالا رفتند؛ خدای اسرائیل را دیدند. به نظر میرسید زیر پای او، فرشی از یاقوت بود به شفافی آسمان گسترده شده. هر چند بزرگان اسرائیل خدا را دیدند، اما آسیبی به ایشان وارد نشد. آنها در حضور خدا خوردند و آشامیدند (عهد عتیق، سفر خروج) نزول خداوند به روی کره زمین: ابن تیمیه میگوید: هر شب خداوند به آسمان دنیا فرود می‌آید و میگوید: آیا کسی هست که مرا بخواند و من اجابتش کنم؟ و آیا طالب مغفرتی هست تا من او را ببخشم؟ و این کار را تا طلوع فجر انجام میدهد. (حال آنکه فرشته ای از طرف خدا چنین ندا میکند) او میگوید: کسی که نزول خدا از عرش را منکر شود یا به تأویل برد، بدعت‌گذارِ گمراه است (مجموع الرسائل الکبری، ابن تیمیه، دار إحیاء التراث العربی، رساله یازدهم) با توجه به این سخن ابن تیمیه در مورد نزول خداوند به روی کره زمین، در کتاب مقدس نیز شاهد همین ادعا هستیم. به نقل از تورات: هنگامی که ابراهیم در بلوطستان ممری سکونت داشت، خداوند بار دیگر بر او ظاهر شد. شرح واقعه چنین است: ابراهیم (ع) در گرمای روز، بر در خیمه خود نشسته بود. ناگهان متوجه شد آن سه مرد به طرفش می‌آیند. از جا برخاست و به استقبال آنها شتافت. گفت: ای سروران تمنا میکنم اندکی توقف کرده، در زیر سایه این درخت استراحت کنید، من میروم و برای شستن پاهای شما آب میآورم (سفر پیدایش، باب ۱۸)
ناصر السعید نویسنده کتاب تاریخ آل سعود، در مورد محمد بن عبدالوهاب، مؤسس فرقه ضاله وهابیت چنین مینویسد: پدر بزرگ محمد بن عبدالوهاب، یک یهودی به نام سلیمان قرقوزی بود که از ترکیه به حجاز مهاجرت کرده بود، همچنین در مورد خاندان سعودی که نزدیک به سه قرن از تشکیل دولتشان میگذرد چنین میخوانیم: نام جد یهودی خاندان آل سعود، که خود را به مسلمانی زد، مردخای بن ابراهیم بن موسی از یهودیان بصره بود (تاریخ آل سعود، ناصر السعید)
دلایل و مستندات دیگری نیز از ارتباط فرقه وهابیت با یهود، و رژیم غاصب اسرائیل وجود دارد، که بی تفاوتی و بعضاً حمایت این فرقه را با اسرائیل مشخص میکند.

سلمان فارسی بخش ۳۲
در مورد سبک زندگی سلمان میتوان به حکایتی که تحت عنوان: میهمانى کم خرج، در کتب ثبت شده شناخت پیدا کرد، ابووائل میگوید: من با رفیق خود به خانه سلمان وارد شدیم و گفتگوهاى ما طول کشید، تا اینکه وقت ناهار شد، سلمان گفت: اگر رسول خدا از تکلّف، و خود را براى مهمان به زحمت انداختن منع نکرده بود، براى شما به دردسر مى افتادم (البته این دستور مربوط به زمانیست که کسی بی دعوت به میهمانی رفته باشد) آنگاه سفره اى پهن کرد و نان و نمک براى خوردن گذاشت. رفیق من گفت: اگر در کنار این نمک مقدارى سبزی مَرزه یا آویشن هم بود، غذاى بهترى داشتیم. سلمان با شنیدن این تقاضا، آفتابه خود را فرستاد تا نزد کاسب گرو بگذارند و سبزى فراهم کنند. پس از صرف غذا، رفیق من گفت: حمد خداى را که ما را با خوردن این غذا قانع قرار داد. سلمان با شنیدن این شکرگزارى و قناعت گفت: اگر قناعت پیشه بودى، آفتابه من به گرو نمیرفت! از اینجا معلوم میشود که سلمان آدمی ساده زیست و رک گو بوده. البته، باید اینرا اضافه کنم که اگر مهمانى بى وقت و بدون دعوت وارد شد، چنان که سلمان با منش زاهدانه خویش به آن عمل کرد، حقّى بر گردن میزبان پیدا نمیکند، امّا اگر میهمانى با دعوت قبلى صورت گرفته باشد، وظیفه اخلاقى میزبان حکم میکند که از وى به خوبى پذیرایى کند و در حدّ توان سنگ تمام بگذارد. در غیر این صورت به بیان امام صادق (ص) در تفسیر آیه ۱۴۸ سوره نساء، میهمان مظلوم واقع شده و حتّى مجاز است که آنرا به دیگران اطلاع دهد تا به خاطر پذیرایى نامناسب، اغفال نشوند و مظلوم واقع نگردند. امّا شش چیز عجیب! امام صادق (ع) فرمود: سلمان گفته است: من از شش چیز تعجّب میکنم، سه چیز مرا به خنده مى اندازد و از سه چیز به گریه مى افتم! امّا سه چیزى که موجب گریه من میشود: ۱- از دست دادن دوستانى چون پیامبر و حزب و یارانش؛ ۲- وحشت از شروع روز قیامت؛ ۳- آنگاه که در محضر عدل الهى قرار میگیرم. امّا آن سه چیزى که مرا به خنده مى اندازد: ۱- وضع افردى است که دنبال دنیا میدوند، امّا مرگ آنها را دنبال میکند؛ ۲- کسانى که از وضع خود غافل اند، ولى خداوند آنها را فراموش نمیکند؛ ۳- افرادى که از قهقهه، دهان خود را پُر میکنند و نمیدانند که خدا از آنها راضى یا خشمناک است/ حلیة الاولیاء، فتاوى صحابى کبیر، شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، بحارالانوار.

مالک اشتر قسمت هفتم
یکی از محققین می‌نویسد: مذحج یکی از قبایل بزرگ کهلانیه بود. مسکن اصلی این قبیله در منطقه شرقی یمن بود. این محقق ۲۴ شاخه از مذحج از جمله نخع را نام می‌برد، قبیله مذحج دارای شاخه‌های بزرگی بود و بر منطقه بزرگی از یمن حکمرانی داشت، ولی همانگونه که سایر قبایل و مخصوصا یمانی‌ها مهاجرت‌های گسترده ای به شمال داشتند، در آغاز فتوح اسلام و حتّی قبل از آن، افراد و خاندان‌های این قبیله نیز به سمت عراق و شامات مهاجرت کردند و در مبادله نیروها بین شام و عراق بارها جابجا شدند (این جابجایی‌ها بیشتر به دلیل ضرورت حضور فوری در مرزها بود؛ طبری می‌نویسد: برای مهاجرت به شمال، مردم یمن دل سوی شام داشتند و مصریان به عراق راغب تر بودند) ولی پس از فروکش کردن فتوحات اوّلیه و هیجان ناشی از آن و نیز مبادله نیروها، مذحجیان بیشتر در عراق ساکن شدند، نصر بن مزاحم می‌نویسد: معاویه ملعون برای رویارویی قبیله حمیر با سه قبیله که آنروز (زمان خلافت علی علیه السلام) پرشمارتر از آن در عراق قبیله ای نبود یعنی (همدان، ربیعه و مذحج) با تیر به قرعه کشی پرداخت. عبداللّه بن معتز عباسی وقتی چهار تن از مشهورترین پهلوانان مذحج را نام می‌برد، از مالک و فرزندش ابراهیم و دو تن دیگر نام برد (طبقات الشعراء و المحدثین) از شاخه‌های مذحج، نخع بن جسر بن عمروبن علة بن جلدبن مالک بن ادد می‌باشد که چنانکه ذکر شد مالک اشتر منسوب به این شاخه است.

توطئه های یهود بخش نهم
تاریخ یهود، یکی ازعجیب ترین و پرحادثه ترین تواریخ جهان به شمار میرود. این ملّت نسبتا کوچک آنقدر نیرنگ و توطئه از خود نشان داده که از حدّ و حصر خارج است. در همان روزهای پیدایش آنها آنقدر با پیامبر عظیم الشأن خود موسی (ع) کجروی و بدرفتاری کردند که چندین مرتبه برایشان عذاب نازل شد. در زمان مسیح علیه السلام خواستند او را بکشند و پس از او دست به دین مقدّس او زده بنای تحریف را گذاشتند، سرکشی و تمرّد آنها در زمان پیامبر اسلام آنقدر زیاد شد که حضرت رسول (ص) امر فرمود تا یهود را از جزیرةالعرب بیرون کنند! امّا یهود اخلالگر برای نجات از (خطر اسلام و مسیحیت) دست به توطئه‌های ناجوانمردانه و خونینی زد. آخرین توطئه بر مسلمانان، سقوط دولت عثمانی بود. و آخرین توطئه بر مسیحیان سقوط روسیه تزاری زیر پرچم (مارکس) بود. گرچه پس از این، توطئه‌های دیگری نیز بر مسلمانان در (فلسطین) و بر مسیحیان در (تبرئه از مسیح) از خود اعمال داشتند، ولی این توطئه‌ها نتیجه طبیعی آن دو توطئه بزرگ بود. راستی حیرت آور است که با همه اینها باز مسلمانان با آنها سیاست مسالمت و سازش را در پیش گرفته و بدون توجّه به آیه شریفه قرآن که میفرماید: یا اَیهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْیهُودَ وَالنَّصاری اَوْلِیاءَ بَعْضُهُمْ اَوْلِیاءُ بَعْضٍ وَ مَنْ یتَوَلَّهُمْ مِنْکُمْ فَاِنَّهُ مِنْهُمْ: شما که ایمان دارید، یهود و نصاری را به دوستی نگیرید، بعضی آنها دوست بعض دیگرند و هرکس از شما با آنها دوستی کند، او هم از آنها است. با آنها روابط دوستانه ای برقرار می‌نمایند (مائده)

کوروش کبیر خبیث بخش هشتم
برده‌داری، غارتگری و نابودی کشورها: در اینجا مایلم یادآوری کنم که من، هیچ دشمنی با کوروش ندارم، اسناد تاریخی رو بیطرفانه تجزیه و تحلیل میکنم و اگر کوروش شخصیتی مثبت و بزرگ باشد، تمام قد به او تعظیم میکنم، امّا اسناد تاریخی چیزی خلاف این را نشان میدهد، ضمناً به این نکته تاکید میکنم که، چنانچه منشور کوروش مفادی انسان‌گرایانه داشته باشد، که ندارد، این چنین فرمانی اصلاً از کوروش نبوده؛ بلکه فرایند فرهنگ مردم ایران و شرق باستان است. فرهنگی که هرگز تمایل به غارت و آدمکشی و ویرانی نداشته، اما عموم پادشاهان و جهان‌گشایان آنرا نقض میکرده‌اند و خود بیش از همه بدان بی‌تفاوت و بی‌توجه بوده‌اند. کوروش چندین کشور و تمدن درخشان و کهن را (و از جمله ماد، لیدی و بابل) را بیرحمانه و در جهت اهداف یهود، برای همیشه از میان برداشت و به تمامی جلوه‌های فرهنگ و تمدن و هنر پیش از هخامنشی که زینت‌بخش موزه‌ها است، پایان داد و چیزی به جای آنها عرضه نکرد. این اصلی اساسی در تاریخ است که هیچ پادشاه یا سرداری نمیتوانسته بدون قتل‌عام‌های گسترده و بدون غارت دارایی‌های عمومی و خصوصی مردمان کشور خودش و کشور مقابل، دست به کشورگشایی و جهان‌گشایی بزند. محرک آن پادشاه و سرداران و سپاهیان برای جهان‌گشایی، فقط امید به پیروزی و غارت کشور مغلوب بوده است. حمله و غلبه کوروش دارای عواقب ناهنجاری بوده که از زمان شروع حملات او تا پایان شاهنشاهی هخامنشیان، علاوه بر اینکه شهر نوساخته‌ای شناسایی نشده، که اصولاً هیچ شهری در ایران امروزی که سکونتگاه مردم باشد، پیدا نشده است. به عبارت دیگر، در فاصله زمانی شهر مادی هگمتانه (از آخرین شاه ماد) و شهر سِلوکی سِلوکیه (از نخستین شاه سلوکی) هیچ شهری در ایران ساخته نشد. این زمان برابر است با زمان پادشاهی کوروش و بازماندگان هخامنشی او. کشتن و سوزاندن و شکنجه دادن و نابود کردن، از ویژگیهای این پادشاه مخوف و ترسناک بوده. علاوه بر این، نشانه چندانی از سازندگی‌ها و فعالیت‌های عمرانی دیگر به دست او و در زمان او شناسایی نشده است. خوب است بدانیم که خیلی دروغ به خورد ما داده اند و در منشور کوروش کوچکترین اشاره‌ای به لغو برده‌داری نشده است. اما اگر هم شده بود، الواح پیدا شده در بابل عکس آنرا به اثبات میرساندند. ولی برعکس این قضیه قابل اثبات است. به موجب یکی از این الواح، یعنی لوحه شماره ۲۵۲ از سال هشتم پادشاهی کوروش در بابل، دختری به نام تابموتو به دلیل اینکه پدرش به مؤسسه مالی یا رباخانه اگیبی بدهکاری مالیاتی داشته، دختر بیچاره اش به گرو گرفته شد، تا زمانی که پدرش بدهی خود را تسویه کند. وحشتناک اینکه چنین دخترانی که به گرو گرفته میشدند، برای بهره‌کشی جنسی، کرایه داده میشدند، تا از راه تن فروشی و خود فروشی، خسارت تأخیر را جبران کنند، که در اصل این بعنوان دیرکرد و اسکنت بدهی محسوب میشده، و تا زمانی که اصل پول و مالیات، کامل پرداخت نشود، دختر بیچاره دائماً دست بدست میشده، به چه جرمی؟ فقط نداشتن پول، و ناتوانی از پرداخت مالیات.

سعدی، نثر و شعر
طایفه دزدان عرب بر سر کوهی نشسته بودند و منفذ کاروان بسته و رعیت بلدان از مکاید ایشان مرعوب و لشکر سلطان مغلوب به حکم آنکه ملاذی منیع از قلّه کوهی گرفته بودند، و ملجأ و مأوای خود ساخته، مدبران ممالک آن طرف در دفع مضرّت ایشان مشاورت همی کردند که اگر این طایفه هم برین نسق روزگاری مداومت نمایند مقاومت ممتنع گردد.
درختی که اکنون گرفتست پای
به نیروی شخصی برآید ز جای
و گر همچنان روزگاری هلی
به گردونش از بیخ بر نگسلی
سر چشمه شاید گرفتن به بیل
چو پر شد نشاید گذشتن به پیل
سخن بر این مقرر شد که یکی به تجسس ایشان بر گماشتند، و فرصت نگاه میداشتند تا وقتی که بر سر قومی رانده بودند، و مقام خالی مانده تنی چند مردان واقع دیده جنگ آزموده را بفرستادند، تا در شعب جبل پنهان شدند، شبانگاهی که دزدان باز آمدند سفر کرده و غارت آورده سلاح از تن بگشادند و رخت و غنیمت بنهادند، نخستین دشمنی که بر سر ایشان تاختن آورد خواب بود چندان که پاسی از شب در گذشت
قرص خورشید در سیاهی شد
یونس اندر دهان ماهی شد
مردان دلاور از کمین به در جستند و دست یکان یکان بر کتف بستند، و بامدادان به درگاه ملک حاضر آوردند، همه را به کشتن اشارت فرمود، اتفاقاً در آن میان جوانی بُد میوه عنفوان شبابش نو رسیده، و سبزه گلستان عذارش نو دمیده، یکی از وزرا پای تخت ملک را بوسه داد و روی شفاعت بر زمین نهاد و گفت این پسر هنوز از باغ زندگانی بر نخورده و از زیعان جوانی تمتع نیافته توقّع به کرم و اخلاق خداوندیست که ببخشیدن خون او بر بنده منت نهد، ملک روی از این سخن در هم کشید و موافق رای بلندش نیامد و گفت پر تو نیکان نگیرد هر که بنیادش بدست
تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبدست
نسل فساد اینان منقطع کردن اولی تر است، و بیخ تبار ایشان بر آوردن که آتش نشاندن و اخگر گذاشتن، و افعی کشتن و بچه نگه داشتن کار خردمندان نیست.
ابر اگر آب زندگی بارد
هرگز از شاخ بید بر نخوری
با فرومایه روزگار مبر
کز نی بوریا شکر نخوری
وزیر این سخن بشنید طوعاً و کرهاً بپسندید و بر حسن رای ملک آفرین خواند و گفت آنچه خداوند دام ملکه فرمود عین حقیقت است که اگر در صحبت آن بدان تربیت یافتی طبیعت ایشان گرفتی و یکی از ایشان شدی، امّا بنده امیدوارست که در صحبت صالحان تربیت پذیرد و خوی خردمندان گیرد که هنوز طفل است و سیرت بغی و عناد در نهاد او متمکن نشده، و در خبرست کلُّ مولود یولدُ علی الفطرةِ فَاَبواهُ یهوّدانَه وَ یُنصرانه و یُمجّسانِه
با بدان یار گشت همسر لوط
خاندان نبوّتش گم شد
سگ اصحاب کهف روزی چند
پی نیکان گرفت و مردم شد
این بگفت و طایفه ای از ندمای ملک با وی به شفاعت یار شدند تا ملک از سر خون او در گذشت و گفت بخشیدم اگر چه مصلحت ندیدم.
دانی که چه گفت زال با رستم گُرد
دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمُرد
دیدیم بسی که آب سرچشمه خُرد
چون بیشتر آمد شتر و بار ببُرد
فی الجمله پسر را به ناز و نعمت بر آوردند، و استادان به تربیت او نصب کردند تا حسن خطاب و ردّ جواب و آداب خدمت ملوکش در آموختند و در نظر همگان پسندیده آمد، باری وزیر از شمایل او در حضرت ملک شمّه ای میگفت که تربیت عاقلان در او اثر کرده است، و جهل قدیم از جبلت او به در برده، ملک را تبسم آمد و گفت.
عاقبت گرگ زاده گرگ شود
گرچه با آدمی بزرگ شود
سالی دو برین بر آمد، طایفه اوباش محلّت بدو پیوستند و عقد موافقت بستند، تا به وقت فرصت وزیر و هر دو پسرش را بکشت، و نعمت بی قیاس برداشت و در مغاره دزدان به جای پدر بنشست و عاصی شد. ملک دست تحسّر به دندان گزیدن گرفت و گفت:
شمشیر نیک از آهن بد چون کند کسی
ناکس به تربیت نشود ای حکیم کس
باران که در لطافت طبعش خلاف نیست
در باغ لاله روید و در شوره بوم خس
زمین شوره سنبل بر نیارد
درو تخم و عمل ضایع مگردان
نکویی با بدان کردن چنان است
که بد کردن به جای نیک مردان/ دیوان سعدی

احادیث آخرالزمانی
حوادثی که در ماه رجب و در واقع پنج ماه پیش از ظهور حضرت اتفاق خواهد افتاد، بارش باران بی نظیر در ماه رجب قبل از ظهور، امام صادق (ع) در این رابطه میفرماید: وقتی که زمان قیام قائم نزدیک شود، بر مردم باران فرو خواهد ریخت، در ماه جمادی الثانی و ده روز رجب؛ بارانی که مانندش دیده نشده است. در سالی که بناست حضرت مهدی (ع) ظهور کنند قحطی بطور جدی شیوع یافته و در ۲۰ ماه جمادی الاول چنان بارانی می بارد که از زمان منزل گرفتن حضرت آدم در زمین بی سابقه است که این باران تا دهم ماه رجب ادامه می یابد . از امام صادق (ع) نقل شده که فرمودند: وقتی قیام قائم (ع) نزدیک شود در ماه جمادی الثانی و ده روز از رجب بر مردم بارانی می بارد که خلائق همانند آن را ندیده باشند. سپس به ۲۴ باران ختم میشود که زمین را پس از مرگش زنده میکند و برکاتش نمایان میشود. همانگونه که از این روایات برمی آید از علایم قریب الوقوع ظهور حضرت مهدی (ع) نزول باران های شدید و آب های فراوان آسمانی است که به نوعی برای عصر ظهور زمینه چینی شود تا زمین ها برای زراعت و کشاورزی پربار و بابرکت، پس از این حالت فقر و خشکسالی که داشته اند آماده شود. بارش باران عادی چیز عجیب و خارق العاده ای نیست جز اینکه مدت یا میزان آن بارش غریب باشد که بنابر روایات موجود، تاکید بر این باران ها به جهت بیان و ابراز اعجازگونه بودن آنهاست. با توجه به آنچه گفته شد حقیقت صحبت امیرالمؤمنین (ع) را می فهمیم که فرمودند: شدیدا از آنچه میان ماه جمادی و رجب واقع میشود در عجبم. نظریات مختلفی درباره مدت این باران ها بیان شده است. بعید نیست این بارانی که از جمادی تا رجب ادامه دارد پس از ظهور حضرت نازل شود، چرا که تعدادی از علایم ظهور از باب توسع و گستردگی محدوده عصر ظهور به این عنوان نامگذاری شده است. با توجه به فراوانی آب و باران نازل شده بهتر است آن را پیش از ظهور بدانیم، چرا که اگر پس از ظهور واقع شود مانع برخی از فعالیت ها و وعده هایی میگردد که بناست حضرت آنها را انجام دهند و بدان ها جامه عمل بپوشانند، پس مقدم دانستن آن بر ظهور هم فایده های متعارف باران را در بر خواهد داشت و هم با دیگر فواید اثری دو چندان میتوان برای آن تصور کرد. البته این نکته را هم متذکر شوم که احادیث و روایات، به مکان و کیفیت بارش این باران ها اشاره ای نکرده اند، اما آنچه مهم است این است که این بارانها را بعنوان نشانه و علامتی برای نزدیک شدن زمان ظهور در نظر بگیریم، حال چه نحوه باریدن آن با بقیه باران ها متفاوت باشد، چه مقدار و یا مکان آن.
طوفان ویرانگر استان مدینه عربستان
منابع محلی این طوفان را بیسابقه اعلام و خسارت گسترده به برخی شهر از جمله شهر ینبع وارد شده است، روایت ۲۰ جمادی تا ۱۰ روز از رجب
گوشه ذهنمان باشد.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله فرمودند: در آخرالزمان خداوند ایشان را، بخاطر اعمالشان، از باریدن باران در وقت خود محروم میکند و باران را در غیر وقت طبیعی خود می باراند. همانا بر مردم زمانی خواهد آمد که در آنزمان، از آسمان باران می بارد اما از زمین گیاهی نمیروید، همچنین آن حضرت فرمودند که: از علامات ساعت ظهور آن است که باران گرم می بارد. ساعت ظهور بر پا نمیشود تا آن که بر مردم بارانی ببارد که خانه های گلی نگاه دارنده آنها از آن باران نباشد. و جز با خانه های مویی چادری نمیتوانند خود را از باران حفظ و نگهداری کنند. شاید اشاره به باران های سیل آسایی باشد که با جاری کردن سیل، مردم را مجبور به زندگی در چادر در اطراف شهرها میکند، همچنین فرمودند: پیش از ظهور سالهایی است که آسمان از باریدن خودداری میکند. پیش از خروج دجال که از علائم ظهور می باشد، سه سال خواهد بود: سال اول آسمان ثلث باران خود را منع خواهد نمود؛ سال دوم دو ثلث و سال سوم تمام باران خود را منع می نماید تا اینکه هیچ حیوانی از بهایم نمیماند مگر اینکه هلاک میگردد. از ابن مسعود روایت شده که پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله فرمودند: در آن زمان در زمستان باران نمی بارد و زمستان مانند تابستان گرم می باشد. حضرت علی (علیه السلام ) فرمودند: در آنزمان در فصلی که باید باران باریده و هوا سرد شود، مانند تابستان در آن باران نمی بارد و هوا سرد نمیشود. امام جعفر صادق (علیه السلام ) فرمودند: در آخرالزمان خواهی دید که آیات و نشانه های آسمان که علامت عذاب است ظاهر میشود اما احدی نمیترسد و فزع نمیکند. وقتی زمان قیام امام زمان (عج) ما برسد، ماه جمادی الثانی و ده روز از ماه رجب مجموعا چهل روز بارانی بر مردم می بارد که خلایق مانند آن را ندیده باشند، پس خداوند بواسطه آن گوشت های مومنین را در قبور شان میرویاند، مثل اینکه نگاه میکنم و آنها را میبینم که از طرف جهنیه می آیند و خاک را از موهای خود میتکانند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله فرمودند: در آخرالزمان میوه ها کم میگردد. در آخرالزمان زراعت فاسد میشود. ساعت ظهور بر پا نمیشود مگر وقتی که کوه ها از جای خود حرکت کنند و شما امور بزرگی را مشاهده نمایید که قبلا ندیده بودید. از علائم آخر الزمان و ظهور مهدی صاحب الزمان (عج) مسلط شدن کفار بر پنج نهر: سیحون، جیحون، فرات، نیل و دجله میباشد. در آنزمان اشجار و درختان زیاد شده، اما میوه ها کم میگردد، شاید اشاره آن حضرت به پارک های جنگلی در شهرها باشد که اکثرا بدون میوه می باشند، ساعت ظهور بر پا نخواهد شد تا اینکه بادهایی ظاهر میگردد که مردم را در دریا می اندازد. امروزه شاهد گردبادهای مهیب و سهمگینی خصوصا در نواحی کارائیب و فلوریدا هستیم که قادر است علاوه بر انسانها، وسایل بزرگ و حجیم را به دریا پرتاب کند. در آخرالزمان هوا تاریک میشود و آب خشک گردیده و در زمین فرو میرود و افق خورشید غبار آلود میگردد. از این روایات میتوان برداشت کرد که منظور از آلودگی هوا در زمان کنونی ما باشد، امام زمان (علیه السلام ) بعد از غیبت خود، همزمان با طلوع ستاره ای قرمز ظهور می نماید. (ان شاءالله) مولایمان امیر المومنین علی علیه السلام در توصیف آخرالزمان فرمودند: آن زمان هنگامی است که جنگل ها خشک میشود و شکارچیان همه را به وحشت می اندازند، و اضطراب، نفرات و مهاجرت زیاد میگردد. امام محمد باقر (علیه السلام ) از جد بزرگوارش رسول خدا روایت میکند که فرمودند: وقتی که زنا ظاهر شود، مرگ ناگهانی زیاد خواهد شد؛ و وقتی که در پیمانه کم داده شود، و کم فروشی شود، خداوند آنها را به کمی اموال و گرانی مبتلا خواهد نمود؛ و وقتی که زکات پرداخت نشود زمین برکات خویش را از قبیل زراعت و میوه و معادن از ایشان منع می نماید؛ و هر گاه در احکام خداوند جور نمایند، بر ظلم و تعدی کمک خواهد شد؛ و هر گاه عهد و پیمان الهی را بشکنند، خداوند دشمنان را بر ایشان مسلط میگرداند؛ و هر گاه قطع رحم نمایند، مالها در دست اشرار قرار داده میشود؛ و هر گاه امر به معروف و نهی از منکر نکرده و خوبان از اهل بیت من پیروی نکنند، پس خداوند بدان آنها را بر ایشان مسلط می نماید، پس در آن هنگام خوبان ایشان دعا میکنند اما مستجاب نخواهد شد. امام جعفر صادق علیه السلام فرمودند: به درستی که قبل از آمدن امام قائم (عج)، همانا سالی خواهد بود که در آن باران زیاد میبارد بطوریکه خرما درخت آن فاسد میشود، پس در آن شک نکنید. مولایمان امام رضا (علیه السلام ) فرمودند: قبل از ظهور امام زمان (علیه السلام ) بیوج می باشد. راوی این حدیث میگوید: من در ابتدای امر منظور آن بزرگوار را نفهمیدم تا این که در مراسم حج از یک اعرابی شنیدم که میگفت: امروز بیوج است. از وی پرسیدم بیوج چیست؟ پاسخ داد. روزی است که خیلی گرم باشد، قبل از ظهور آن حضرت احتمالا سالهای خیلی گرمی در پیش خواهد بود. در روایت آمده: در آن زمان بارانها در غیر وقت می بارد؛ و بارانها زیاد بوده اما گیاه کم می باشد.

شبکه المسیره: حزب‌الله لبنان، تصاویر و قطعات بمب سنگر شکن آمریکایی GBU- ۳۹B را در اختیار ایران قرار داده است. طبق این گزارش ایران قصد دارد تکنولوژی نفوذگر و هدایت این بمب را، روی کلاهک موشک‌های بالستیک خود، سوار کند. مهندسان نظامی ایران، هم‌اکنون موفق شده‌اند، کلاهک جنگی مشابه بمب GBU-۵۷ را طراحی کنند که قابلیت نصب روی موشک هایپرسونیک/ بالستیک فتاح، با برد ۱۴۰۰ کیلومتر، را دارد. گفته میشود این بمب در حملات اخیر هوایی اسقاطیل در جنوب بیروت، منفجر نشده و بصورت سالم بر زمین افتاد. اگر خدا بخواد، یه عالمه از نوع خوبشو با مهندسی معکوس میسازیم، میذاریم برای روز مبادا، شاید وقتی اسقاطیل قدقد کرد لازم بشه بزنیم پر ریزون کنه.

حدیث :
عبید بن زراره گوید: به امام صادق علیه السلام عرض کردم که : مرا نسبت به گناهان کبیره آگاه ساز. حضرت فرمود: گناهان کبیره پنج گناهند و آنها گناهانى هستند که خداوند بر آنها آتش دوزخ را واجب گردانده و مى فرماید: (ان الله لایغفر ان یشرک به: همانا خداوند شرک آوردن به خود را نمى بخشاید) و میفرماید: (ان الذین یاکلون اموال الیتامى ظلما انما یاکلون فى بطونهم ناوا و سیصلون سعیرا: آنان که اموال یتیمان را ظالمانه میخورند براستى که در شکمهایشان آتش میخوردند و بزودى به دوزخ در آیند) و میفرماید: (یا ایها الذین آمنوا اذا لقیتم الذین کفروا زحفا فلا تولوهم الادبار: اى ایمان آورندگان هرگاه در میدان جنگ با کافران روبرو شدید به آنان پشت نکنید) تا آخر آیه، و فرمود: (یا ایها الذین آمنوا اتقوالله و ذروا ما بقى من الربا: اى ایمان آورندگان از خدا بترسید و آنچه را که از ربا باقى مانده رها کنید) تا آخر آیه. و متهم ساختن زنان شوهردار ساده دل با ایمان، و کشتن مومنى از روى عمد به خاطر دیندارى اش.
حدیث :
امام صادق علیه السلام از پدران بزرگوارش روایت فرمود که : در وصیت پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله به على علیه السلام آمده است : اى على ! بدترین مردمان کسى است که آخرتش را به دنیایش بفروشد و بدتر از او کسى است که آخرتش را به دنیا دیگرى بفروشد.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: بیشترین عبادت ابوذر - که خدایش ‍ رحمت کند - تفکر نمودن و عبرت گرفتن بود.

مایکل جکسون

اهداف با ارزش زندگیمون چیه؟
در روستایی یکی از کشاورزا سگی داشت که همیشه کنار جاده می نشست و منتظر وسایل نقلیه ای میشد که از آنجا رد میشدند. به محض اینکه ماشینی زد میشد ، سگ احمق تا انتهای جاده دنبالش میدوید و در حالیکه پارس میکرد هی خودشو جرّ میداد که به اون ماشین برسه، روزی همسایه اش با خنده ازش پرسید: آیا فکر میکنی روزی سگت موفق بشه به ماشینها برسه؟ کشاورز با تاسف جواب داد: این اصلاً مهم نیست، مهم اینه که اگر روزی این سگ احمق به ماشینی برسه، چی گیرش میاد؟ چه سودی براش داره؟ اشتباهی که ما هم گاهی مثل این سگ احمق تکرار میکنیم، وقتی ما رو توی قبر گذاشتند، زندگی گذشته خودمون رو توی دنیا مرور میکنیم، ممکنه به خودمون نهیب بزنیم که: ایکاش در زندگی به دنبال هدف با ارزشی رفته بودیم، نه اینکه مثل این سگ احمق و بیچاره، فقط الکی دویده باشیم.

مدام به خودت بگو: من به چی فکر میکنم؟ آیا دوست دارم که این افکارم، زندگی منو خلق کنند؟ افکار ما زندگی ما رو خلق میکنند، مخصوصاً افکاری رو که در مواقع خلوت و تنهایی نشخوار میکنیم، مواظب افکار خودمون باشیم، اگر مدام به افکار منفی توجه میکنیم، ما در مسیر و مدار اتفاقات بد هستیم، فقط به چیزهایی که دوست داریم در زندگیمون اتفاق بیوفتند فکر کنیم، با تغییر باورها، زندگی جدیدی رو برای خودمون بسازیم، زندگی مجموعه ای از اتفاقات بد و خوبه، ذهن خودمون رو ظرف خاطرات منفی نکنیم، چون همونها رو جذب میکنیم.

در کلاس درس خدا، آنهایی که ناله میکنند رد میشوند،
آنهایی که صبر میکنند قبول میشوند، آنهایی که شکر میکنند شاگرد ممتاز میشوند، شکر هفت معنی متفاوت داره، یکش درست استفاده کردن هست، مثلاً خدا در قرآن گفته، اگر از نعمتی درست استفاده کنید، من اون نعمت رو زیاد میکنم: وَإِذْ تَأَذَّنَ رَبُّکُمْ لَئِن شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ. ضمناً اگر کسی در زندگی گره‌ای داره، و تو راهش را می‌دونی سکوت نکن، اگر دستت به جایی میرسه کاری بکن، معجزه‌ی زندگی دیگران باش، بی‌شک یکی دیگه هم معجزه زندگی تو خواهد شد، ﺗﻨﻬﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﺧﺮﺟﯽ ﻧﺪﺍﺭه همینه، ﺟﺎﺭﯼ ﺷﺪﻥ ﺩﺭ ﺫﻫﻦ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ، ﭘﺲ ﭼﻪ ﺑﻬﺘﺮ، جوری در ذهنش ﺟﺎﺭﯼ بشیم ﮐﻪ خنده به لبش بشینه، ﻧﻪ نفرت و دلخوری، برای همه چیز و همه کس انرژی مثبت بفرست، چون از جایی که انتظارش رو نداری بطرف خودت برمیگرده.

تحقیق و معرفی پنج گروه سری خطرناک که از قرن های پیش فعالیت میکنند، بخش سوم
گروه سری خطرناک (ایلومیناتی) یا روشن ضمیران، که البته باید بهشون گفت کور ضمیران و کور باطنان، در سال ۱۷۷۶ بدست ادم ایزهاوبت در آلمان و با هدف ایجاد جوامع لائیک در اروپا و مقاومت در برابر گسترش نفود دین به این قاره تشکیل شد. در این گروه درحال حاضر ، ده ها تن از سیاستمداران جهانی و ستاره های هنری و سیاسی و از مهم ترین آن ها باراک اوباما رئیس جمهوری آمریکا و جای زی و مادونا و بیونسه رسماً عضویت دارند. صاحبان نظریه توطئه، معتقدند که اعضای گروه ایلومیناتی با هدف شستشوی مغزی مردم، به صنعت هایی مانند رسانه و تفریحات و موسیقی روی آورده اند، و آنها متهم اصلی ده ها جنگ و انقلاب خونین درجهان هستند.

چیزی که باعث دوستی و علاقه بین مایکل جکسون، بروسلی و توپاک شکور گردید، قرار داشتن در یک جبهه متحد بود، یعنی جبهه ای که بر علیه شبکه های ماسونی و ایلومناتی بود، مایکل جکسون شخصیتی داشت پر از انسانیت، بخشش، ایمان، تواضع، ادب و محبت، و اینها بارزترین و مهمترین ویژگی در او بودند، نشان داد که میتوان در غرب فاسد و کثیف زندگی کرد، ولی آلوده نشد، با وجود درآمد بالا، کمک هایی که به خیریه ها و بیمارستان ها میکرد در حدی بود که موقع مرگش چیزی نداشت، هنوز هم شایعه سازی بعد از مرگش ادامه دارد. او در حالیکه مالک نیمی از شرکت سونی بود، تحت فشار قرار گرفت تا به عضویت شبکه های ایلومیناتی در آید، اما آنان باور نمیکردند که مایکل آنقدر آزاده باشد که قید اینهمه ثروت و شهرت را بزند، و از اینجا شروع به ضدیت با ایلومیناتی ها بطور مستقیم از طریق موسیقی و سخنرانی کرد، تا اینکه اتهام کودک آزاری به او وارد شد و ۶۰ بار محاکمه گردید، که بی فایده بود و دادگاه و پلیس اف بی آی آمریکا، کوچکترین مدرکی برای اثبات این اتهامات پیدا نکردند، ولی مایکل خورد شد و بارها در جلوی دوربین به گریه افتاد ولی هرگز تسلیم نشد. بعد ها او پر هزینه ترین موزیک ویدیوی جهان را که تا کنون ساخته شده را ساخت، شاهکاری که در آن اشاره به این افراد کرد، میگفت: نمیتونی من رو از بین ببری، از این موضوع عصبانی هستی و میسوزی. مایکل جکسون فاش کرد که اخبار روز و رسانه و کتابهای تاریخ توسط این افراد مرموزی تحریف شده و، کذب و دروغی بیش نیستند. صریحاً اعلام کرد: مدیر شرکت سونی یک شیطان است. چرا که اکنون میدانست که این مدیر، از مهره‌های ماسونیست. و در مقابل تعجب جمعیت گفت: کمپانی سونی موسیقی را می‌بلعد و نابود میکند، ماسونها بعد از ترور او این شایعه را پخش کردند و گفتند: او هنوز هم از ماست و مخفی شده و در آینده به دستور ما برمیگردد. مدتی بعد یک رسانه یهودی در آلمان فیلمی جعلی و کوتاه مبنی بر زنده بودن مایکل پخش کرد اما با جنجالی شدن موضوع، اعلام کردند که ما این شایعه را پخش کردیم تا واکنش مردم در مقابل شایعات را ارزیابی کنیم. رسماً اعلام کردند که تمام این تصاویر جعلی بوده. مایکل جکسون در تمام سالهای پایانی عمر خود را تلاش کرد تا با رقص و خوانندگی، با کلام و زبان اشاره بصورت رمزی، اسرار پشت پرده ماسون را فاش کند، گرچه هنوز هیچکدام از آثارش رمزگشایی نشده، مثلاً در آثارش اشاره میکند که مخفیانه مسلمان شده، بروسلی هم در تمام آثارش با ماسون مبارزه میکند نه کسی دیگر، متاسفانه بخاطر تیغ سانسور، این محتوا در آثارش کمرنگ شده و مخاطب متوجه نمیشود، توپاک شکور هم با رپ، پیاپی به ماسون حمله کرد تا نهایتاً به ضرب چهار گلوله ترور گردید.

نفس باد صبا آفت جان خواهد شد
عید می آید و اجناس گران خواهد شد
قیمت میوه و شیرینی و آجیل و لباس
باز سرویس گر فک و دهان خواهد شد
همسرم چند ورق لیست به من خواهد داد
و سرا پای وجودم نگران خواهد شد
میزنم ساز مخالف دو سه روزی اما
عاقبت هرچه که او گفت همان خواهد شد

از واژه‌ی طنز‌، اغلب معنی لغوی آن‌ یعنی مسخره کردن و طعنه زدن مورد نظر شاعران و نویسندگان بوده است، ولی معنی امروزی آن، که جنبه‌ی انتقاد غیرمستقیم اجتماعی با چاشنی خنده، که بُعد آموزشی و اصلاح‌طلبی ‌آن مراد است، از واژه‌ی satire اروپایی گرفته شده است. طنز در حقیقت اعتراضی است بر مشکل و نابسامانی‌ که در ‌یک جامعه وجود دارد و گویی جامعه و مسوولان امر نمی‌خواهند ‌این اعتراضها را مستقیم و بی‌پرده بشنوند. از‌ این رو وجدان بیدار و ضمیر آگاه شاعران و نویسندگان با بزرگ‌نمایی و نمایان‌تر جلوه‌دادن جهات زشت و منفی و عیب‌ها و نقص‌های پدیده‌ها و روابط حاکم در حیات اجتماعی‌، در صدد تذکّر‌، اصلاح و رفع ‌آنها بر می‌آیند. با مروری در تاریخ گذشته، اوج طنز را در آثار شاعران و نویسندگان دوره‌ی مشروطه میتوان دید.

مشاهدات من در جلسه ارتباط با ارواح (بصورت دنباله دار، بخش ۱۵)
ادامه از قبل.. یکى از عوامل تقویت عقیده به تناسخ ارواح است؛ چه این که اصحاب میزگرد و امثال آن اقرارهایى به زعم خودشان از ارواح، دائر به تکرار و عود ارواح میگیرند، فتح این باب، سبب هرج و مرج در عقاید و افکار خواهد بود؛ زیرا عدّه اى ساده لوح یا سودجو و یا مبتلا به بیماریهاى روانى، هر شب کنار میز مى نشینند و اقرار تازه اى به وسیله یک روح فوق العاده عالى و بلندپایه!! درباره خوبى و بدى افراد، و حتّى صحّت و فساد عقاید پیروان این مذهب و آن مذهب (و چه بسا مذاهب باطله و فِرَق گمراه) ادّعا میکنند! یک شب مجازات قسطى را در عالم ارواح (شبیه یخچال و کولر قسطى) کشف میکنند، شب دیگر دلیل بر حقّانیّت بعضى از فرق ضالّه که وضعشان بر همه روشن است، و از این قبیل امور. بازی با اعتقادات مردم گناه کمی نیست. میگویند این امور بر اثر دخالت ارواح خبیثه و شریره که در اطراف ما و در همه جا پراکنده اند و کارشان دروغ سازى و دروغ پردازى و بازى دادن افراد است، صورت میگیرد. خب اینم عذر بدتر از گناه است، بفرض اینکه چنین باشد، باز هم این کار، کار غلط و غیرقابل اعتماد و اطمینان است. بدیهى است که این هرج و مرج فکرى و عقیدتى و اخلاقى و اجتماعى، زیانهاى غیرقابل جبرانى دارد. مجموع این جهات سبب شد که من نتیجه تحقیقاتم رو اینجا مطرح کنم و با این خرافات پوسیده مبارزه کنیم. آیا اگر ما در این باره سکوت کنیم و جمعى که مطالعات مذهبى و علمى محدودى دارند، به اشتباه بیفتند، عمل خلافى هم از نظر دینى و هم از نظر انسانى انجام نداده ایم؟ البته کسانی هستند که ادعا میکنند که، حقانیت این احضار به ما ثابت شده، در ادامه، خیلی دقیق و منطقی بصورت پرسش و پاسخ، با دلیل و منطق، بصورت مستند ثابت میکنم که این مدیوم های کوچه بازاری فریبکار هستند و اغلب خودشون هم نمی‌فهمند که چه کار اشتباهی میکنند. در پست بعدی، تحت عنوان میزگرد در خدمت تناسخ و عود ارواح، این بحث رو پی میگیریم.

تحقیق پیرامون کودک درون
والد، بالغ، کودک درون، بخش دوم
قبل از شروع تجزیه و تحلیل (والد ، بالغ ،کودک) لازم هست موضوع (شخصیت دو قطبی) را هم در کنارش بررسی کنیم. اصلاً اختلال دو شخصیتی چیست؟ فردی که به بیماری اختلال دو شخصیتی مبتلا میشود، برای هر شخصیت خود، خاطرات مجزا و منحصر به فردی دارد، و کاملا آنها را باور دارد. در اختلال دو شخصیتی، شخص علاوه بر هویت اصلی خود، دارای هویت‌های دیگری است که میتوانند در کنار هویت اصلی، در هر موقعیتی ظاهر شوند و فرد را به آدم دیگری تبدیل کنند. این یک تعریف ساده، از آدم دو قطبی هست که در کنار کودک درون، با هم بررسی میکنیم. اما کودک درون، تجارب و مطالعات تایید میکند که حالت والد و کودک، مانند نوارهایی ضبط شده در مغز ما از تجربیات واقعی دوران کودکی میباشد. شاید بخاطر همین است که اسلام تاکیدهای فراوانی در مورد مهربانی و تربیت نسبت به کودکان دارد. این نوارها شامل رویدادهای خارجی (اصل وقایع گذشته) و رویدادهای داخلی (احساسات) هستند. این نوارها، در حقیقت در هفت سال اول زندگی ما ضبط و ثبت میشوند. آنچه که طی این هفت سال ثبت میشود، آنقدر پایدار هستند که گویا بر روی سنگ حک شده اند، در علم روانشناسی روز دنیا، جنبه سوم که ماهیتی کمی متفاوت از دو جنبه دیگر دارد را، اریک برن با نام بالغ معرفی میکند. الان سوالی که پیش میاد این هست که وقتی میگوییم من، به کدامیک از این سه شخصیت درونی اشاره داریم؟ منطقی ترین جواب، هر سه شخصیت هست، اما اگر بخواهیم یکی را بعنوان مرکز این سه شخصیت عنوان کنیم، باید بگوییم، بالغ، چون این شخصیت بالغ هست که در حال تکامل است، حالا کار بالغ چیست؟ (بالغ) اصولاً کارش این است که اطلاعات ، باورها و ارزشها را بازبینی میکند، هنگامی که افراد قادر باشند بصورت منطقی رفتارهای خود را کنترل کنند و آنها را بروز دهند، در حالت شخصیتی بالغ‌ قرار میگیرند، و در شرایط مختلف قادر به گرفتن بهترین تصمیم‌ها و حل مشکلات هستند. این جنبه با (والد) فرق دارد، والد همان وجدان ماست، همان روح فطرت که ما را به طرف خدا حرکت میدهد، از این جهت که والد بطور ثابت و تقلیدگونه ای قضاوت کننده است. والد عملا از مایه ها و معیارهایی که در گذشته شکل گرفته، عمل میکند. بالغ با «کودک» نیز فرق دارد، بدینگونه که کودک ناگهانی و بی دلیل و برهان عمل میکند، و اصولا تابع احساسات است. کودک درون، همان نفس اماره است که به آن همزاد هم گفته میشه. انسان موجودی پیچیده و شگفت انگیز هست و مثلاً ما نمی‌توانیم احساسات و اطلاعات ضبط شده خودمان را پاک کنیم، ولی میتوانیم، اگر خواستیم، کلید را بزنیم و آنها را موقتاً متوقف کنیم. بگذار مثالی علمی علمی برای شرایط بحرانی بیاورم: دختر جوان با رنگ پریده و زرد به خانه آمد و رو به پدر و مادرش گفت (من آبستنم) آبستنی خارج از حیطه ازدواج، در بیشتر مواقع جنبه شخصیت (والد) در پدر و مادر با سرکوفت و گاهی با ضرب و شتم صعود میکند و نه تنها مشکل را حل نمیکند، بلکه به مراتب کار را بدتر میکند، گاهی جنبه (کودک) درون مادر با ترس به گریه می افتد و غمگین میشود (یک بدبختی دیگر) و گاهی حالت احتضار و قربانی شدن معصومانه پیدا میکند (چطور توانستی این کار را با ما بکنی دختر) بر اثر اعلام چنین خبری پدر و مادر چه میتوانند بکنند؟ شرم و ننگی را که به خانواده تحمیل شده و تصمیم گیری برای از بین بردن بچه ای که شاید قابل سقط نباشد! اگر فقط (والد ) و(کودک ) درون آنها بایستند و دستها را به هم بمالند ، میتوان گفت، بالغ شخصیت رفته غاز بچراند، بالغ میتواند تصمیم بگیرد که در این وضعیت بحرانی چه جوابی سازنده، و چه راه حلی صحیح میباشد. این بالغ است که تصمیم میگیرد، این بالغ است که بین دو الهام خیر و شر قرار دارد، و از میان خوب و بد، یکی را انتخاب میکند، فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا، کودک درون دائم بهانه میگیرد و ما را به طرف نفسانیات و هواهای نفسانی دعوت میکند، نفس را نباید کوبید، بلکه مثل کودکی بازیگوش است که باید با او مدارا کرد تا لجباز و عصیانگر نشود. قَدْ أَفْلَحَ مَن زَکَّاهَا. حالا وقتی خطا یا ظلمی میکنیم، سرزنش والد که همان وجدان ماست شروع میشود. حالا باز مرور میکنیم که اختلال دوقطبی چیست؟ اختلال دو قطبی، تنها شامل نوسانات خلقی نیست، و یک اختلال مغزی و فکری جدی هست، که تحت عنوان افسردگی شیدایی از آن یاد میشود. لحظه ای عاشق و لحظه ای فارغ. دو نوع اصلی از اختلال دو قطبی وجود دارد، که در کم و کیف نشانه ها، با یکدیگر متفاوتند. اختلال دو قطبی، شرایطی از سلامت روان است که طی آن، تغییرات افراطی در انرژی و خلق‌وخو در بازه‌های زمانی متفاوت بروز پیدا میکند. بیش از دو درصد جمعیت جهان، با این اختلال بصورت شدید زندگی میکنند. خُلق افراد دارای اختلال دوقطبی، معمولا بین دو اپیزود شیدایی (یا هیپومانیا) و افسردگی نوسان دارد، هرچند که بعضی‌ها ترکیبی از هر دو اپیزود را تجربه میکنند. این نوسانات خلقی، میتوانند باعث تغییراتی در رفتار شوند، توانایی فرد را در کنار آمدن با زندگی کاهش بدهند، و بر روابط بین‌فردی تاثیر بگذارند. اختلال دو قطبی باعث میشود فرد تصمیم‌های نامعقول بگیرد و رفتارهای لغزشی از خود به نمایش بگذارد. اپیزود افسردگی، میتواند فرد را در معرض خطر خودکشی هم قرار دهد. علائم اختلال دوقطبی چیست؟ اکثر مبتلایان، تشخیص اختلال دوقطبی را در اواخر جوانی و اوایل بزرگسالی دریافت میکنند، اما عده کمی، تا مدت‌ها متوجه اختلال خود نمیشوند. اختلال دوقطبی میتواند طیف وسیعی از مردم را فارغ از قومیت، نژاد و پیشینه اجتماعی اقتصادی درگیر کند. اختلال دوقطبی در افراد به طور متفاوت از یکدیگر ظاهر میشود. افزون بر آن، علائم بسته به آنکه بیمار اکنون در دوره شیدایی یا افسردگی به سر میبرد، متفاوتند. اپیزودهای خلقی میتوانند برای روزها،‌ هفته‌ها یا سال‌ها طول بکشند. علائم شیدایی (مانیا) در صورتیکه فرد در حال تجربه دوره مانیک باشد، ممکن است تعدادی از علائم زیر را تجربه کند: انرژی بالا، بطوری که بطرز فاحشی سطح انرژی بالاتر از حد نرمال دارد، احساس شکست ناپذیری، تحریک پذیری بالا، حس عدم نیاز به خواب کافی، تند صحبت کردن، افکار سریع، این حس که چیزهای زیادی برای گفتن وجود دارد، و فرد به سرعت از موضوعی به موضوع دیگر میپرد، حس خلاقیت و کارآمدی افراطی، درگیری در فعالیت‌های مخاطره آمیز، ناتوانی در انجام فعالیت‌های روزانه و عملکرد عادی، تجربه حالات سایکوز (روان‌پریشی) که شامل توهم، هذیان و شنیدن صداهاست. و اما علائم افسردگی: اپیزود‌های افسردگی در دوقطبی، میتوانند ناتوان‌کننده و شدید باشند. هر اپیزود افسردگی، حداقل دوهفته طول میکشد و در هر روز، پنج علامت یا بیشتر را تجربه میکنند. تعدادی از علائمی که فرد میتواند در یک دوره‌ افسردگی تجربه کند، به شرح زیر است: احساسات اندوه شدید، احساس ناامیدی، احساس گناه، احساس بی‌ارزشی، تغییرات در الگوی خواب، بطوری که یا زیاد بخوابد یا در به خواب رفتن مشکل داشته باشد، دشواری در تمرکز، احساس کندی و بی قراری، افکار خودکشی. خب حالا هیپومانیا چیست؟ هیپومانیا نوعی از شیدایی با عملکرد بهتر است که علائمی نظیر این موارد را دارد: احساس خلق بالا و با انرژی بودن، حس عدم نیاز به خواب، افکار سریع و تصمیمات لغزشی و تکانشی، هیپومانیا نسبت به مانیا روزهای کمتری طول میکشد، با وجود شدت احساسات، عملکرد روزمره تحت تاثیر قرار نمیگیرد، هیپومانیا به بستری شدن در بیمارستان نمی‌انجامد، هیپومانیا، شکل خفیف‌تری از مانیا است. ممکن است بسیاری از علائم، مشابه مانیا تجربه شوند، با این تفاوت که روان‌پریشی تجربه نمیشود و فرد قادر است، عملکرد معمول خود را داشته باشد. افرادی که هیپومانیا را بیش از مانیا تجربه میکنند،‌ ممکن است به دلیل آشکاری کمتر علائم، متوجه اختلال خود نشوند. بخاطر اینکه خسته کننده نباشه، ادامه در پست بعدی.

راز امارات که کمتر کسی میداند (قسمت چهارم)
امارات متحده عربی بطور کلی، و ابوظبی بطور خاص دارای بالاترین درصد افراد ثروتمند در جهان با تعداد تقریبی ۷۵ هزار میلیونر است، در حالیکه یهودیان ثروتمند، بالاترین درصد آنها را تشکیل میدهند. این کار فراهم کردن یک محیط امن، برای این ذخیره مالی بزرگ است. بنابراین، جای تعجب نیست که، کسی که محمد بن زاید را با دست بسوی اسقاطیل هدایت کرد، میلیونر یهودی (حیم سابان) بود. یهودیهای جهان و بخصوص یهودیان امارات، دو شناسنامه ای هستند، یکی شناسنامه ملی، که اغلب اسمی اسلامی روی آن میگذارند که شناخته نشوند، و یکی هم شناسنامه مخفی و نژادی، که با آن هویت یهودی خود را بصورت شبکه های مرموز داخلی و مخفی حفظ میکنند، برای همین، شناخت افراد یهودی در امارات ممکن نیست. جالب اینکه، امارات فقط ساختمانهای مرتفع، خیابانهای زیبا، و مبادله تجارت، ماشین آلات کارخانه ها و کارگاه‌ها نیست. این یک سازش مرموز برای توطئه علیه تمامی ملت‌ها، در جهت تسخیر جهان است. که البته باید گفت: شتر در خواب بیند پنبه دانه، گهی لوف لوف خورد گه دانه دانه. حالا یه نکته عجیبتر، امارات به این کوچکی، از نظر رتبه، پنجمین کشور در هزینه های تسلیحاتی هستش، چرا؟ مگه امارات با این زرق و برق، مگر به چیزی جز عشق و حال فکر میکنند؟ پس برای چی تبدیل شده به بزرگترین انبار مهمات؟ از اون عجیبتر اینکه، امارات ظاهراً باید سرش به کار خودش باشه، ولی برعکس، در امور تمام کشورها دخالت میکنه، هم مسائل اقتصادی، هم مسائل سیاسی، و حتی در مسائل امنیتی کشورها، اما چرا؟ رابطه این همه تسلیحات و مداخله ها چیه؟ ظاهر قضیه نشون میده که امارات پیشرفت کرده و حسابی مشغول عشق و حال هستند، ولی باطن قضیه خبر میده که امارات انبار مهمات و مرکز توطئه هاست، و این آرامش کاذب، آرامش قبل از از طوفان است، در پست بعدی همین بحث رو جلو میرویم.

نماز بخش سوم
کیفیت اکتساب سعادت و شقاوت را بیان نموده اند: و هدیناه النجدین: و راه بهشت و دوزخ را به وی نموده ایم و به او فهمانده ایم که اگر بخواهی میتوانی این نعمتهای فانی دنیوی را سرمایه و وسیله لذات و درجات بهشتی یا عذاب و شدائد و درکات جهنم قرار دهی، از رباط تن چون بگذشتی دگر معموره نیست، زاد راهی بر نمی گیری از این منزل چرا؟
بقول شاعر:
گر چه کرسی سرفرازی بایدت
ترک ملک و بی نیازی بایدت
فی المثل گر صد جهان است آن تو
آنچه بفرستی تو، آنست آن تو
گر در این ره بنده یا آزاده ای
می نبینی آنچه نفرستاده ای
الصلوة عمود الدین أن قبلت قبل ماسواها و ان ردت رد ماسواها: نماز، به منزله ستون دین است، اگر نماز مورد قبول پروردگار افتد، اعمال دیگر آدمی نیز مقبول درگاه خواهد شد و اگر نماز، مردود گردد، سایر اعمال و عبادات را نیز رقعی و ارزشی نخواهد ماند. دین را به چادری که در آن خانه میکنند، و نماز را به تیرک وسط آن چادر تشبیه کرده اند، که اگر تیرک باشد چادر بر پا است، اگر چه بعضی از بندهای چادر گسسته باشد. و اگر تیرک خوابید و افتاد چادر نیز خواهد خوابید، اگر چه ریسمانهایش در نهایت استحکام باشد، و دیگر نمیتوان از آن منتفع شد. ایستادن به ادای حقوق نماز، جز از ارباب قلوب متصور نشود، زیرا که حقیقت و روح و قلب نماز، راز و نیاز با حضرت احدیت و مناجات با رب الارباب و حضرت صمدیت است و رکوع و سجود و تشتد و تکبیر و تسلیم و اذکار صورت ظاهری نماز است، و به همین سبب است که فرمودند: از نماز آن مقدارش مقبول واقع میشود که نمازگذار در حین انجام و تکلم به آن قلبش متوجه معانی آن باشد.

مالک اشتر قسمت ششم
مالک همچنین ضمن به مبارزه طلبیدن حوشب ذی ظلیم و ذوالکلاع، به نخعی بودن خودش اشاره میکند.
در کتاب نصربن مزاحم آمده که مالک اشتر گفت: ای حوشب سبک سر و ای پیرمرد سالمند (ذوالکلاع) کدامین یک از شما خواهان پیکار با اشتر نخعی هستید.
مالک اشتر در نبردی سنگین با مالک بن ادهم که نیزه ای به سمت وی (اشتر) پرتاب کرد، ولی با چابکی اشتر بی اثر ماند، ضمن رجزی به نسب قحطانی خودش اشاره نمود: آنرا بسوی بهترین عرب قحطانی بسوی شهسواری که سینه هماوردان را شکافته، افکندی.
علاوه بر این، مالک و خاندان او به نسب ایادی خویش نیز افتخار میکرده، وقتی اشتر به مقابله با یک پهلوان رومی شتافت، هنگامی که ضربتی سنگین را حواله وی کرد، گفت: بگیر که من جوان ایادیم، و خواهر مالک که عسل آغشته به زهر شهید شد، در مرثیه اش چنین سرود: دور است که دیگر به اشتر نخعی امید داشته باشیم و باید از بخشندگی و محبت او قطع امید کنیم. با قبیله اش (مذحج) به خاطر مالک با راستی مصاحبت میکنیم و اگر از نسب مان سخن بگوییم، نسب به خاندان ایاد میبریم. حال که خاستگاه قبیله ای مالک مشخص شد، بهتر است توضیحاتی هر چند مختصر در مورد قبیله مذحج و شاخه نخع آن بدهم. نسب شناسان نسب قبیله مذحج را چنین آورده اند: مالک بن ادد بن زید بن یشجب بن عریب بن کهلان بن سبا بن یشجب بن یعرب بن قحطان. اینان از جنگاوران نیرومند بودند که به ارتش پادشاهان حمیر و یهرعش پیوستند، نام این قبیله در کتیبه ریگمانس که به روزگار یوسف اسار تدوین شده مذحجم آمده است.

سلمان فارسی بخش ۳۱
سلمان در مورد ارتباط قلب و پیکر انسان گفته: وضع قلب انسان و پیکر او مانند شخص نابینا و رفیق زمین گیر او مى باشد، زیرا شخص زمین گیر چشم دارد، ولى کمر و قدرت حرکت ندارد که بتواند حرکت کند و میوه را از درخت بچیند، امّا چون چشم دارد، رفیق نابیناى خودش را میتواند راهنمایى کند و او میوه را بچیند، و هم خود مىخورد و هم به رفیق زمین گیر خودش هم میخوراند. این سخن حکیمانه بیان کننده ارتباط و لزوم هماهنگى اعضاى بدن در مورد عناصر انسانى جامعه که براى پیشبرد اهداف و تکامل اجتماعى نیاز به همانگى دارند نیز صدق میکند. شعری هم هست که گفته:
یکى چشم و آن دیگرى پا شویم
به هر جا که باید، در آنجا شویم
یک آییم ما هر دو تن، زان سپس
به هر کار ما را بود، دست رس
حکیمانه گفت و پذیرفت لَنگ
رهیدند آن هر دو، از قید و ننگ
به گیتى اگر بنگرى، فى المثل
همه خلق، در حکم کورند و شَل

ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، شاهزاده گفت: آیا کسى هست که چون سخن حقّ را بشنود اجابت نکند و انکار کند و بعد از مدّتى اجابت و قبول نماید؟ بلوهر گفت: آرى، بیشتر حالات مردم در باب حکمت چنین است. شاهزاده گفت: آیا هیچ گاه پدرم چیزى از این کلام را شنیده است؟ بلوهر گفت: گمان ندارم شنیده باشد شنیدن درستى که در دل او جا کرده باشد، و خیرخواه مهربانى در این باب به وى سخن گفته باشد. شاهزاده گفت: چرا حکما در این مدّت مدید پدرم را به این حال گذاشته اند و امثال این سخنان حقّ را به وى نگفته اند؟ بلوهر گفت: او را ترک کرده اند زیرا محلّ سخن خود را میدانند و بسیار باشد که سخن حکمت را با کسى که از پدر تو بهتر باشد ترک کنند، کسانى که انصاف و مهربانى و شنوایى بهترى از پدر تو دارند، تا به غایتى که دانایى با کسى در تمام عمر معاشرت کند و در میان ایشان نهایت انس و مودّت و مهربانى باشد و هیچ جدایى نباشد، مگر در دین و حکمت، آن حکیم دانا دلسوز و غمخوار او باشد، امّا وى را قابل نداند تا اسرار حکمت را به وى بازگوید. گویند پادشاهى بود عاقل و مهربان و پیوسته در اصلاح امور خلایق مى کوشید و انصاف را در باره ایشان مراعات مى کرد، این پادشاه وزیرى صادق و صالح داشت که او را در اصلاح امور یاور بود و رنج او را مى کاست و محلّ اعتماد و مشورت وى بود. آن وزیر در کمال عقل و دیندارى و پرهیزکارى و دورى از دنیاخواهى بود و با اهل دین ملاقات مى کرد و سخنان آنها را مى شنید و برترى آنها را مى دانست و محبّت ایشان را به دل و جان قبول کرده بود و او را نزد پادشاه قرب و منزلتى عظیم بود، و پادشاه هیچ امرى را از او مخفى نمى کرد و وزیر نیز با پادشاه چنین بود، و لیکن از امر دین و اسرار حکمت و معارف چیزى به پادشاه اظهار نمى کرد. بر این حال سالیانى گذشت و وزیر هر گاه به خدمت پادشاه مى آمد به ظاهر بتان را سجده مى کرد و از روى تقیّه تعظیم آنها مى نمود و سایر لوازم کفر را به جاى مى آورد، و از غایت مهربانى به آن پادشاه پیوسته از گمراهى او دلگیر و غمگین بود، تا آنکه روزى با برادران و یاران خود که اهل دین و حکمت مى بودند در باب هدایت پادشاه مشورت کرد، ایشان گفتند: مراعات حفظ جان خود و دوستانت را بنما و اگر مى دانى که قابل هدایت است و سخن تو در او تأثیر مى کند با او سخن بگو، و از کلمات حکیمانه او را آگاه ساز و گر نه با او سخن مگو که موجب ضرر او به تو و اهل دین خواهد شد، زیرا نباید فریفته پادشاهان شد و از قهر ایشان ایمن بود، بعد از آن، وزیر پیوسته با پادشاه اظهار خیرخواهى و اخلاص مى نمود و منتظر فرصت بود تا در محلّ مناسبى او را نصیحت و هدایت کند، و پادشاه نیز گرچه گمراه بود ولى در نهایت تواضع و ملایمت بود و روزگار خود را در مقام رعیّت پرورى و اصلاح امور و تفقّد احوال ایشان سپرى مى کرد، و وزیر و پادشاه روزگار را چنین مى گذرانیدند. شبى از شبها بعد از آنکه مردم به خواب فرو رفته بودند، پادشاه به وزیر گفت: بیا بر مرکب سوار شویم و در شهر بگردیم و احوال مردم و آثار بارانهایى که در این ایام فرو باریده است مشاهده کنیم. بر مرکبهاى خود سوار شدند و در نواحى شهر مى گشتند، در اثناى راه به مزبله اى رسیدند که شبیه حیاط سرایى بود، پادشاه نورى را دید که از گوشه آن مزبله مى تافت، و به وزیر گفت: اینجا داستانى دارد، پیاده شویم و نزدیک رویم تا ببینیم چه خبر است، پیاده شدند و رفتند تا به تونلی رسیدند که شبیه غارى بود و از آنجا روشنى مى تافت، مسکینى از مساکین در آنجا بود و به گونه اى که متوجّه نشود به او نگریستند، مرد درویش بد قیافه اى بود که جامه هاى بسیار کهنه که در مزبله مى افکندند پوشیده بود، و از زباله‌ها متکایى براى خود ساخته و بر آن تکیه زده بود، و در پیش روى او ابریقى سفالین و پر از شراب بود و ساز و طنبورى در دست داشت و مى نواخت و زنش که در بد ترکیبى و کهنگى لباس مانند خودش بود در برابرش ایستاده بود، و هر گاه شراب مى طلبید ساقى او مى شد و هر گاه ساز مى نواخت آن زن برایش مى رقصید، و چون شراب مى نوشید او را به مانند پادشاهان تحیّت مى گفت و آن درویش، زن خود را سیّده النّساء مى نامید و هر دو یک دیگر را به حسن و جمال مى ستودند و به اندازه اى در سرور و خنده و طرب بودند که زبان از بیان آن قاصر است. پادشاه و وزیر آهسته بر روى پاهاى خود برخاستند و احوال آن دو را مخفیانه نیک نظاره کرده و از لذّت و شادى آنها در آن مزبله تعجّب کردند و بازگشتند. پادشاه به وزیر گفت: گمان ندارم که به من و تو در تمام عمر این اندازه لذّت و سرور و شادى رسیده باشد که به این زن و مرد در این شب رسید، و مى پندارم که این برنامه هر شب آنها باشد. وزیر آن را غنیمت شمرد و فرصت را غنیمت شمرد و گفت: اى پادشاه مى ترسم که این دنیاى ما و پادشاهى تو و بهجت و سرورى که به این لذّتهاى دنیوى داریم، در نظر آن جماعتى که ملکوت دائمى را مى شناسند مانند این مزبله و این دو نفر باشد، و کاخهاى ما که سعى در بنا و استحکامش مى کنیم و نزد کسانى که در پى مساکن نیک بختى و ثواب آخرتند مانند این غار در چشمان ما باشد، و بدنهاى ما نزد آن کسانى که پاکیزگى و نضارت و حسن و جمال معنوى را ادراک کرده اند، مانند بدن این دو بدترکیب و زشت در چشمان ما باشد، و تعجّب آن نیک بختان از لذّت و شادى ما به عیشهاى دنیوى مانند تعجّب ما باشد از لذّت این دو شخص به حال ناخوشى که دارند. پادشاه گفت: آیا جمعى را که بدین صفات موصوف باشند مى شناسى؟ وزیر گفت: آرى. پادشاه گفت: آنان چه کسانى هستند؟ وزیر گفت: دینداران، کسانى که ملک و پادشاهى آخرت و لذّات آن شناختند و خواستار آن شدند، پادشاه گفت: ملک آخرت چیست؟ وزیر گفت: نعمتهایى است که پس از آن هیچ گونه سختى نیست، و غنایى است که فقرى پس از آن وجود ندارد، و سرورى است که اندوهى در وراى آن نیست و صحّتى است که هیچ مرضى در پى ندارد، و رضایى است که خشمى در پس آن نخواهد بود و امنى است که به ترس مبدّل نمى شود، و حیاتى است که مرگ به دنبال ندارد و پادشاهى بى زوال است، آن سراى بقا و دار حیاتى است که انقطاع و تغیّر احوال در آن نیست و خداوند از ساکنان آن بیمارى و پیرى و شقاوت و درد و مرض و گرسنگى و تشنگى و مرگ را در بر داشته است. آرى اى پادشاه اینها اوصاف و اخبار آخرت است. پادشاه گفت: آیا براى داخل شدن به آن خانه دروازه و راهى مى شناسى؟ وزیر گفت: آرى آن خانه براى هر کس که آن را از راهش طلب کند مهیّاست، و هر کس از درگاهش به آن درآید البتّه توفیق خواهد یافت. پادشاه گفت: چرا مرا پیش از این به چنین خانه اى رهنمون نشدى و اوصاف آن را برایم بیان نکردى؟ وزیر گفت: از جلالت و هیبت پادشاهى شما حذر مى کردم. پادشاه گفت: اگر این امرى که وصف مى کنى واقع شود، سزاوار نیست آن را ضایع کرده و خود را از آن محروم نمائیم، و لیکن باید تلاش کنیم تا به اخبار صحیح آن دست یابیم. وزیر گفت: اگر شما رخصت فرمایى در بیان اوصاف آخرت مداومت کنم و آن را مکرّر بازگو کنم تا یقین شما زیادت گردد، پادشاه گفت: بلکه تو را امر مى کنم که شب و روز در این کار باشى و نگذارى که به کار دیگرى مشغول باشم که آن امر عجیبى است و نمى توان در آن سستى کرد، و نباید از چنین امورى غافل بود و راه آن پادشاه و وزیر راه نجات و رستگارى بود.

علائم غیر حتمی
نشنال جئوگرافیک آمریکا هشدار میدهد: سد موصل یک بمب ساعتی است و موصل و بغداد را از روی زمین محو خواهد کرد. با توجه به قدیمی شدن سد غول پیکر موصل که روزانه توسط یک شرکت ایتالیایی برای رفع ترک ها تزریق میشود خطر بالقوه است، شکسته شدن سد موصل و جاری شدن سیل در بغداد یکی از علائم غیر حتمی ظهور در برخی روایات است، و میشود جلوی این اتفاق را گرفت. در حدیثی معتبر از امام صادق(ع) آمده است: عَامَ أَوْ سَنَةَ اَلْفَتْحِ یَنْشَقُّ اَلْفُرَاتُ حَتَّى یَدْخُلَ أَزِقَّةَ اَلْکُوفَةِ: در سال فتح و پیروزی (ظهور امام عصر عج) فرات شکافته میشود و آب وارد کوچه‌های کوفه میشود. منظور از «ینشق الفرات» بالا آمدن آب است، که بخاطر این بالا آمدن مسیر آب از رود به یکباره به یک سمت تغییر میکند، گویا کناره رود شکافته شده و آب وارد معابر میشود. ثبق به معنی زیادی آب و سرعت جریان است، یعنی هر گاه آب فرات چنان زیاد شود و طغیان کند که داخل کوچه های کوفه گردد. و در اثبات الهداة ابن‌عباس از امیرالمومنین(ع) چنین نقل میکند: هر گاه زیادی آب شکافی در فرات ایجاد کرد، پس آب به کوچه های کوفه برسد، شیعیان ما آماده ی ملاقات قائم علیه السلام شوند/ کشف الغمه، اثباة الهداة

علائم حتمی
در احوال مردم به هنگام وقوع صیحه آسمانی: از حالت و واکنش مردم در قبال صیحه را از زبان به حق ناطق امام صادق (ع) بشنوید: هنگامی که بانگ آسمانی را بشنوند، مانند کسی که بر سرش مرغ نشسته باشد خشکشان میزند، تمامی دشمنان خدا در برابر صیحه آسمانی خاضع و منقاد میشوند. اگر در خبری هم دچار شک و تردید باشند در مورد صیحه ی آسمانی هیچ تردیدی نخواهند داشت، که با نام پدر و نام اجداد طاهرین او (عج) ندا خواهند شنید/ کتاب الغیبه: نعمانی. با توجه به اینکه، این صیحه از علائم حتمی هست، و ضمن اینکه بسیار ترسناک هست که همه بقول معروف، از ترس خشکشون میزنه، این سوال پیش میاد که علتش چیه؟ دلیلش یکی، توجه دادن مردم به نزدیکی ظهور و بوجود آمدن آمادگی درونی در میان مؤمنان مخلص، و یکی هم عذاب کافران و مشرکین هست، که به خیال خودشون به پناهگاه‌های خودشون به قطب برن، ولی خبر ندارند که کسی از عذاب خدا نمیتونه فرار کند.

حُسنیّه بخش چهارم
آغاز پرسش: هارون لعنه الله علیه رو به کنیز کرده و پرسید: چه مذهبی داری و بر کدام دینی؟ حُسنیّه گفت: دین مبین رسول خدا محمّد صلی الله علیه و آله وسلم، و مذهب اهل بیت او علیهم السلام. هارون ملعون که خودش رو خلیفه خدا میدانست گفت: حُسنیّه! خلیفه و وصیّ رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم که بود؟ حُسنیّه گفت: ای خلیفه! دستور بده علما حاضر شوند تا آن چه گفتنی است بگویم، و اگر در دین و مذهب من ایراد و یا سخنی داشته باشند، جواب آنها را بدهم. هارون فهمید که او بر مذهب اهل بیت علیهم السلام است، وزیرش یحیی خبیث را خواست و به او گفت: این کنیز بر مذهب ما نیست، بگو او را بکشند. وزیر گفت: امّا او ادعای بزرگی کرده است. اگر چنانچه علما مغلوب او شوند، در این صورت رعایت حقّ او بر خلیفه واجب خواهد بود، زیرا کنیزی که بر جمیع علما فایق آید، کشتن او سزاوار نیست. هارون که نقشه ای شیطانی به ذهنش رسید، از این سخن خوشش آمد و دستور داد علما و فقهای بغداد را که رئیس و بزرگ آنها (ابویوسف) بود حاضر کردند. (شافعی) نیز در آن هنگام در بغداد بود و با وجود اختلافی که با ابویوسف قاضی داشت، به آن مجلس آمد. سیاست هارون این بود که دشمنانش را به جان یکدیگر می‌انداخت.
مجلس به دستور هارون برپا شد.
حُسنیّه نقاب بر رو کشیده در برابر ایشان نشست. چون علما از مذهب او سئوال کردند، بدون هیچ ترسی اظهار کرد که بر مذهب و محبّت اهل بیت علیهم السلام است. پس با آنان به مباحثه و مجادله پرداخت و آیات قرآن و احادیث نبوی صلی الله علیه و آله وسلم را به گونه ای تفسیر و تاویل مینمود که کسی را یارای مقابله با او نبود. هارون که اوضاع را چنان دید، برآشفته شد و دستور داد ابراهیم بن خالد عونی را سریعا به مجلس آورند چرا که او داناترینِ علمای بصره بود و چهارصد تن از علمای آن روزگار در بصره در درس او حاضر میشدند.

کابالا قسمت پایانی
علم (باصطلاح) اعداد:‌ یکی از اصول کابالیسم که برای اعداد و ترکیبات عددی، نقشی مانند نقش حروف قائل است، میباشد که محی الدین ملعون آنرا به میان مسلمانان آورد. نمونه هائی از آنرا در کتب جادو و ساحری در میان مسلمانان حتی در همان دو کتاب مذکور مشاهده میکنید. در ضمن، آتش پاک کننده: که یکی دیگر از اصول کابالیسم است، یعنی تقدیس و پرستش آتش به بهانه عامل پاک کننده، است. نفوذ: محی الدین این اصل را نیز به درون جامعه اسلامی آورد به اشعار زیر که او در زمان اقامت در قونیه سروده است از نو توجه فرمائید:
لقد کنت قبل الیوم انکرت صاحبی
پیش از این دوستم را بد میپنداشتم و دفع میکردم
اذا لم یکن دینی الی دینه دان
چون دین من با دین او سازگار نبود
وقد صار قلبی قابلاً کلّ صورة
و اینک قلبم پذیرای هر عقیده گشته است
فدیراً لرهبان و مرعی لغزلان
دیری برای راهبان و چراگاهی برای آهوان جوان شده است
و بیت نیران وکعبة طائف
هم آتشکده است و هم کعبه برای طواف کنندگان
و الواح تورات و مصحف قرآن
هم الواح تورات و هم مصحف قرآن شده است
ادین بدین الحبّ انّی توجّهت
متدین به دین حبّ هستم که خودم به راه انداخته‏ام
رکائبه فالحبّ دینی و ایمانی
مرکب‏های آنرا پس محبت دین و ایمان من است.
دوزخ عشرتکده است: این اصل مبتنی بر اصل (تشویق به گناه) و اصلی که شیطان مقدس است، میباشد. نفوذ: محی الدین دوزخ را جایگاه نعیم میداند؛ نعیم یعنی برخورداری و رفاه. او علاوه بر موارد دیگر از فصوص، در فصّ یونسی میگوید: امّا اهل نار مآلشان به نعیم است، لکن در درون آتش، زیرا صورت آتش پس از پایان مدت عقاب ناچار است بر هر کسی که در آن است برد و سلام شود و این نعیم (بر خورداری و رفاه) آنان است.
چرخیدن به محور عنوان عیسی: تورات (عهد عتیق) کتاب مشترک مسیحیان و یهودیان است؛ مسیحیان مانند یهودیان، تورات را کتاب تبیینی و هستی شناسی و نیز شریعتی خود میدانند و انجیل را کتاب سرگذشت و نصایح عیسی(ع) میدانند و آن را عهد جدید مینامند. یهودیان پیش از عیسی(ع) منتظر آمدن عیسی بودند و او را موعود خود میدانستند. وقتی که او آمد، سران یهود آموزه های او و نبوت او را بر علیه منافع خود یافتند، او را تکذیب کرده و به اعدامش فتوی دادند. و هنوز هم در انتظار آمدن عیسای مورد نظر خود هستند. مسیحیان نیز در انتظار آمدن مجدد عیسی(ع) هستند. کابالیسم نکته مشترک باور هر دو طرف را گرفته و با صرفنظر از ویژگی های عقاید دو طرف، پیرامون آمدن عیسی که در آخر الزمان خواهد بود، بشدت مانور مباحثاتی میدهد. هدف از این روند، همانطور که اشاره شد، ایجاد وحدت و اتحاد در میان پیروان دو دین در مقابل مسلمانان بود. نفوذ: محی الدین اصل بحث به محور عیسی و بهره جوئی از نام و عنوان او را در موارد متعدد از فصوص عنوان میکند به حدی که پیش از او اثری از چنین روندی در جامعه اسلامی و نیز در محافل و متون صوفیان، وجود نداشت. محی الدین، موذیانه از این کار سه هدف داشت: ۱- مسلمانان به آمدن عیسی(ع) در آخرالزمان معتقد هستند، او در این روش طوری پیش میرود گوئی به ذهن مسلمانان القاء میکند که آنان نیز مسیحی هستند و نباید با مسیحیان صلیبی مقابله کنند. وقتی که قرار است در آن زمان همه ادیان یکی باشد، پس مقابله با صلیبیان کار عبث و بیهوده است. ۲- خودش یک کابالیست مسیحی است. ۳- تقویت شخص خودش در میان مسلمانان به عنوان خاتم الاولیاء، او در این روش، ابتدا عیسی را خاتم الاولیاء میداند که خواهد آمد و ولایت با او ختم خواهد شد. سپس سمت و مقام خاتم الاولیائی را از او گرفته و به خودش اختصاص میدهد. او و شاگردش قیصری هر از گاهی در فصوص و شرح فصوص، به محور عنوان عیسی(ع) چرخیده اند که من هم ناچار شده ام در نقد سخنان شان در مواردی متعدد از دو جلد محی الدین در آئینه فصوص بحث کنم به این شرح: کتاب ظُهر: برخی باور دارند که کتاب ظهر (اساسی ترین متن کابالیسم) خیلی قدیمی و کهن است، برخی دیگر معتقد هستند این کتاب توسط اسحاق کور، پی ریزی شده و آموزه های او پایه های اولیه آن است که توسط نهمانیدس در مرکز گرونا تکمیل شده است. و نیز گفته شده که اصل و اساس آن در همان مرکز تدوین شده است. به هر صورت کتاب ظهر در ۲۴ فصل تدوین شده و فصوص در ۲۶ فصّ. دو فصّ افزوده است زیرا برای جامعه تصوف زده آن روز مسلمانان، حرف های زیادی داشته. جامعه مسلمانان به حدی صوفی زده و پر از تصوف، و در سلطه همه گیر تصوف بود و گوش های مردم به حدی با سخنان و باورهای ضد عقلی پر شده بود که کسی نمیتوانست بر این خزعبلات و گنده گوئی های ضد عقلی و ضد دینی محی الدین خرده بگیرد و آنها را مصداق تحریف قرآن بداند. زیرا محی الدین در جواب شان میگفت: اگر آموزه های من تحریف قرآن و تحریف اصول دین باشد، این کاری است که شما راه آن را باز کرده اید و این همه گسترش داده اید. در این باره رجوع کنید به محی الدین در آئینه فصوص جلد اول، عنوان بستن دهان دیگران. و نیز مبحث حدیث سلسلۀ الذهب. این بود شرحی مختصر از کار بزرگِ بزرگ کابالیست که اصول اساسی کابالا را به جامعه مسلمانان نفوذ داد و برای مسلمانان منجلابی درست کرد که نجات شان از آن، بسی دشوار و یا غیر ممکن است مگر با ظهور حضرت بقیۀ الله الاعظم(عج). بنابراین هدف من و امثال من فقط این است که گروه و قشر محقق شیعه به اصل قضیه اولاً درباره صوفیان خودمان که عنوان عارف را به همراه میکشند توجه داشته باشند و ثانیاً، شخصیت و نقش محی الدین این بزرگ کابالیست را بشناسند. بی تردید کار و نقش او اگر در جنگ نظامی علیه مسلمانان در حد نهمانیدس اسپانیائی نباشد، اما کار او در جنگ نرم (و آماده کردن زمینه فکری در جامعه اسلامی به نفع صلیبیان و مغول) هزاران برابر بیشتر از نقش نهمانیدس بوده است، زیرا هنوز هم که هنوز است آثار او بویژه فصوص الحکم در تخریب روح مسلمانان و سلطه پذیریشان تاثیر مداوم و عمیق و گسترده دارد. دیدیم که نهمانیدس سه اسم و نام داشت: یونانی، عربی، اسپانیائی. اما متاسفانه نام یونانی و نام اسپانیائی محی الدین را نمیدانیم. زیرا او در ۳۷ سالگی مطابق ماموریت خود از اسپانیا به ممالک اسلامی آمد و تا آخر عمر به برنامه خود ادامه داد؛ بدیهی است در اینصورت فقط یک نام محمد بن علی بن محمد برای خود برگزیده و نسب خود را هوشمندانه به حاتم طائی رسانیده. و لقب ابن عربی پوشش دیگری است و لقب محی الدین برای زدایش دین مسلمانان است که آری او بدعت نمیگذارد بلکه دین را از نو زنده میکند. لقب اسپانیایی محی الدین: در اسپانیا به او ابن سراقه میگفتند، یعنی فرزند دزدکی که در محی الدین در آئینه فصوص هم آمده. برای شناخت بیشتر و بهتر عناصر و زمینه تاریخی و نیز شناخت کابالا، منابع زیر معرفی میشود: دائرۀ المعارف فرید وجدی ذیل اندلس، نقش اندلس در اندیشه غربی، در اینترنت، المقتبس من انباء اندلس، غروب آفتاب در اندلس، مقاله کابالا، عبدالله شهبازی- کابالا فرقه ای در دست استعمار، صهیونیسم و شیطانیسم (قسمت سوم) مقاله در اینترنت- پیدایش کابالا، دو مقاله در اینترنت، داستان حقیقی کابالا، تورات، فتوحات مکیّه، فصوص الحکم، فصوص الحکم با تصحیح ابوالعلای عفیفی فراماسونری و فراموشخانه در ایران، فراماسونی جهانی، نفوذ فراماسونری در مدیریت نهادهای فرهنگی ایران، مبانی فراماسونری، چنگیزخان و امپراطوری مغول، مالکوم باب، ترجمه باجلان، تاریخ فتوحات مغول، ساندرز، ترجمه ابوالقاسم حالت، حکومت ایلخانی، شیرین بیانی، محی الدین در آئینه فصوص.

حدیث :
از کتاب ابى عبدالله سیارى که مصاحب دو امام موسى کاظم و امام رضا علیه السلام بود روایت است که گوید: از امام معصوم شنیدم که فرمود: عبادت ، زیاد روزه گرفتن و خواندن نماز فراوان نیست بلکه عبادت تفکر نمودن درباره خداى تعالى است.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: ای مهزم، شیعه ما کسى است که صدایش از گوش خودش تجاوز نکند و کینه و دشمنى اش از دستانش ‍ تعدى نکند (کینه اش را عملا ابراز و اعمال نکند) و (در زمان تقیه) ما را آشکارا مدح و ثنا نگوید، و در مجالست و همنشینى با ما زبان به عیبجویى نگشاید، و با بى مهرى و کینه با ما به مخاصمه و جدال بر نخیزد، و اگر با مومنى دیدار کرد او را اکرام کند، و اگر با نادانى برخورد نمود از او دورى کند، تا آنجا که فرمود: شیعه ما کسى است که همچون بانگى که سگ از سوز سرما بر مى آورد بانگ بزند و حرص و طمعى همچون حرص و طمع کلاغان نداشته باشد و از دشمن ما درخواست و گدایى نکند اگر چه از گرسنگى بمیرد.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله فرمود: آیا به شما در مورد کسى که شبیه ترین شما به من است خبر دهم ؟ عرض کردند: آرى اى رسول خدا! پیامبر فرمود: کسى که اخلاقش نیکوتر و نرمخوتر و نیکى کننده تر به خویشاوندانش باشد و دوستى اش نسبت به برادران دینى از همه بیشتر باشد و صبورترین شما بر حق و فرو خورنده ترین شما خشمش را و نیکوترین شمااز نظر عفو و بخشایش باشد و از همه شما در هنگام خوشنودى و خشم انصاف را بیشتر رعایت کند.

توپاک شکور

ما چه گناهی کردیم که باید در عصر غیبت امام زمان به دنیا بیائیم و از حضور پُر برکت آن حضرت محروم شویم؟ خب معلومه، عصر غیبت نعمات و برکات خودش را دارد؛ مانند اینکه: بسیاری از گناهان نادیده گرفته میشود. کارهای خیر ثواب‌های چند و چندین برابری دارد. به صرف انتظار فرج، ثواب‌های عظیم میدهند. با حال انتظار مُردن ثواب شهید شدن در لشکر خود امام زمان علیه السلام؛ بلکه لشکر شخص رسول خدا صلی ﷲ علیه و آله دارد. فقط مؤمنان آن دوره، برادران رسول خدا نامیده شده‌اند. و همچنین روایات شخص منتظِر را از اولیاء اللَّه شمرده‌ و او را از برترین مردمان هر زمانی و محبوب‌ترین افراد نزد خداوند دانسته‌. و موارد بسیار درباره فضیلت مؤمنانِ عصر غییت هست. اگر کسی اکنون (در عصر غییت) از دستورات آن حضرت اطاعت کرد، در زمان ظهور و حضور امام نیز چنین خواهد بود. خلاصه اینکه مؤمنان عصر غیبت به چنان جایگاه و مرتبه‌ای دست می‌یابند که اهل دوران پس از ظهور، حسرت مقام آنان را بر دل خواهند داشت.

امروز احکام دین و فرهنگ اسلام، مورد هجوم دو گروه ؛ کفار ومنافقین که برادر یکدیگرند قرار گرفته، همانطور که ترامپ تاپال و نتنیاهو مظهر و سر دمدار کفرند، نفاق هم ناچار سردمدارانی دارد که دولتی، مجلسی؛ فلانی، روحانی، ظریف، باهنر و.. و باند منافقین اطرافشان هم، که پا روی خون شهدا میگذارند، عمداً مردم رو توی فشار میگذارند که صداشون در بیاد، عمداً گرونی و تورم درست میکنند، سر دمدار نفاقند و کفر و نفاق، به هم نام قرض میدهند و در پشت پرده باهم همدستند و هم داستان. قرآن هم این دوباند را برادر هم میخواند و هر دو را دشمن اسلام میداند، سگ زرد برادر شغال هست، چون تا کسی منافق نباشد، به احکام واجب وحرام الهی لگد پرانی و جفتک پرانی نمیکند، چرا اینها عمدا و تعمدا حکم واجب حجاب را منکر میشوند؟ کسانی که حرام بودن برهنگی را انکار کنند مردود هستند، به حکم شریعت، چنین کسانی باید گردن زده شوند، البته مگر اینکه بگوییم این رفتارهای آقایان، از روی نفهمی و خریتشان بوده. کفار به جنگ نظامی با اسلام برخواسته اند، و برادرانشان از منافقین، زیر ساختهای فرهنگی و اقتصادی را که مهمترینش حجاب اسلامی است، برای نابودی هدف گرفته اند، اینکه با حکومت و سیاست لجبازی و مخالفت دارند، دلیل موجه برای زیر پا گذاشتن احکام شرعی نیست. و اما خواص جامعه وبزرگان و خصوصا نمایندگان مجلس، که اختیار برکناری خیلی از این منافقین را دارند، که با کمال تأسف خاموشند و فقط نظاره گر، مسئول هستند، چون نه از عمق فاجعه نگرانند، و نه از عذاب الهی که بر این رفتارها، قطعا وحتما نازل شود میترسند، و در خواب و غفلت هستند تا که کار از کار بگذرد، و جامعه در فساد و فحشا غرق شود، و هلاکت دنیا و آخرت جمع کثیری در این فتنه رقم بخورد. اینم امتحانی برای همه ماست. دارند کشتی را سوراخ میکنند که خودشان غرق خواهند شد، اما هیهات که این جماعت بتوانند از گندم ری بخورند! این جماعت در آرزوی امان نامه یزید، به گور خواهند رفت. تاریخ دائماً تکرار میشه.

زمانیکه خداوند بلا رو بر اصحاب سبت نازل کرد، نه تنها گنهکاران، بلکه سکوت کنندگان را هم عذاب کرد، ولی کسانی بودند که اعتراض خودشون رو اعلام میکردند، بعضی میگفتند: ولشون کن، گفتن ما فایده نداره. اما اینا میگفتند: نه ما وظیفه داریم بگیم تا نزد خدا معذور باشیم. وقتی عذاب خدا نازل شد، اینا رو خدا نجاتشون داد، چون وظیفه خودشون رو انجام دادند. وَإِذْ قَالَتْ أُمَّةٌ مِّنْهُمْ لِمَ تَعِظُونَ قَوْمًا اللَّهُ مُهْلِکُهُمْ أَوْ مُعَذِّبُهُمْ عَذَابًا شَدِیدًا قَالُوا مَعْذِرَةً إِلَىٰ رَبِّکُمْ وَلَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ: ﻭ ﮔﺮهی ﺍﺯ بنی ﺍﺳﺮﺍﺋﻴﻞ ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﭼﺮﺍ ﮔﺮﻭهی ﺭﺍ ﻛﻪ ﺧﺪﺍﻫﻠﺎﻙ ﻛﻨﻨﺪﻩ ﺁﻧﺎﻥ، ﻳﺎ ﻋﺬﺍﺏ ﻛﻨﻨﺪﻩ ﺁﻧﺎﻥ ﺑﻪ ﻋﺬﺍبی ﺳﺨﺖ ﺍﺳﺖ ، ﭘﻨﺪ ﻣﻰ ﺩﻫﻴﺪ ؟ ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﺑﺮﺍی ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺩﺭ ﭘﻴﺸﮕﺎﻩ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﻣﺎﻥ ﻋﺬﺭ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻴﻢ ﻭ ﺷﺎﻳﺪ ﺁﻧﺎﻥ ﺑﭙﺮﻫﻴﺰﻧﺪ. فَلَمَّا نَسُوا مَا ذُکِّرُوا بِهِ أَنجَیْنَا الَّذِینَ یَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ وَأَخَذْنَا الَّذِینَ ظَلَمُوا بِعَذَابٍ بَئِیسٍ بِمَا کَانُوا یَفْسُقُونَ: ﭘﺲ ﭼﻮﻥ ﭘﻨﺪی ﺭﺍ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺁﻧﺎﻥ ﺩﺍﺩﻩ ﺷﺪ ، ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻛﺮﺩﻧﺪ، ﭘﻨﺪ ﺩﻫﻨﺪﮔﺎنی ﻛﻪ ﻣﺮﺩم ﺭﺍ ﺍﺯ ﺑﺪی ﻫﺎ ﺑﺎﺯ میدﺍﺷﺘﻨﺪ ، ﻧﺠﺎﺕ ﺩﺍﺩﻳﻢ، ﻭ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﻛﻪ ﺳﺘﻢ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﺑﻪ ﻛﻴﻔﺮ ﺁﻧﻜﻪ ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﻧﺎﻓﺮﻣﺎنی ﻣﻰ ﻛﺮﺩﻧﺪ ، ﺑﻪ ﻋﺬﺍبی ﺳﺨﺖ ﮔﺮﻓﺘﻴﻢ (الأعراف) زمانیکه صاحب الزمان (عج) ظهور کنند، طبق این آیه میان ما حکم خواهند کرد. لجبازی با حکومت و سیاست رو با احکام شرع الهی مخلوط نکنیم.

مثقلی با من ز روی طنز گفت
صحبت از فضلت به کشور میرود
گر تو را دستی است در علم سِیَر
کشف این رمزت میسّر میرود؟
این جهان چه؟ گاو چه؟ ماهی کدام؟
کز خیالش عقلم از سر میرود/ دیوان ملک الشعراى بهار

استفاده از هنر به ویژه طنزی که حق نما و اصیل باشد بسیار کارساز است. طنزِ زیبا و هنرمندانه، قادر است با تحت تأثیر قرار دادن احساسات و عواطف مخاطب، پیام خود را غیرمستقیم و با ظرافت و لطافت در دل‌ها و جان‌ها نشانده و در سیر و سفری به درون آدمی، روشن بینانه و واقعگرایانه و مطمئن ایفای نقش کند.
زبان طنز برای تنظیم تنش‌ها و خواهش‌های مادی و معنوی انسان و جامعه کاربرد اساسی دارد؛ طنز میتواند پیامی اخلاقی، فرهنگی، فکری برای هشدار و شناخت باشد.

تحقیق و معرفی پنج گروه سری خطرناک که از قرن های پیش فعالیت میکنند، بخش دوم
و ابرقدرتها را درجهت اجرای سیاست و تحقق اهداف پنهانشان به خدمت میگیرند. یکی از این گروه ها (جمجمه و استخوان) که در سال ۱۸۳۲ دردانشگاه ییل آمریکا از سوی معروف ترین اساتید آن تشکیل شد، و از مهم ترین اعضای آن، ویلیام هاوارد بیست و هفتمین رئیس جمهوری آمریکا است که از سال ۱۹۰۸ تا ۱۹۱۲ ریاست جمهوری آمریکا را برعهده داشت. گفته میشود که عضویت دراین گروه، فقط برای خانواده های آمریکایی که فقط آنگلوساکسونی پروتستان باشند، امکان پذیر است، و طبق آداب و اصول این جمعیت،اعضای آن همچنان با یکدیگر در ارتباط هستند واعضا، پست های مهمی را در زمینه های مختلف اشغال کرده اند. از مهم ترین اعضای کنونی این گروه، جان کری وزیر امور خارجه آمریکا و جرج بوش پدر رئیس جمهوری پیشین آمریکا و پسرش جرج دبلیو بوش است. حامیان فرضیه توطئه، این گروه را مسئول ساخت بمب اتم و فرو ریختن آن بر سر ژاپن و نیز عامل ترور جان اف کندی، رئیس جمهوری اسبق آمریکا و نیز بسیاری دیگر از فجایع جهانی میدانند.

توپاک شکور، نابغه و ماسون ستیز آزاده ای که به دنیا ثابت کرد، حرّیت مرز و نژاد نمیشناسد، این خالق رپ، تلاش بسیاری نمود تا توسط رپ، صدای خود را به جهانیان برساند. قطعاً میتوان به جرئت گفت که امروزه، بدون او سبک رپی در کار نبود. او یکی از بهترین رپر های تاریخ موسیقی بود و توانست موسیقی رپ را وارد دنیای موسیقی کند. او پس از گذشت چند سال از فعالیتش، آهنگهایی علیه ایلومیناتی ها منتشر کرد و شروع به حمله به سازمانهای مخوف ایلومناتی نمود، این را میتوان در کنسرت ها و آهنگ هایش که از سانسور عبور کرده هم دید. حتی او در یک مدت کوتاه یک هفته ای، بطور حیرت انگیزی توانست یک آلبوم کامل بی نقص را بیرون بدهد، که در رابطه با این چنین مباحث تهاجمی و اعتراضی بود، هدف او مبارزه با این افراد، و تبدیل جهان به جهانی بهتر بود. همیشه میگفت: جهان را به جای بهتری باید تبدیل کنیم، حتی در مصاحبه ای اعلام کرد که متون کتاب مقدس تغییر داده شده و جعلی است، دقیقاً حرفهایش و هدفش، با مایکل جکسون و بروسلی همخوانی داشت، و در جبهه مشترکی قرار داشتند. و حتی اعلام کرد که نباید افرادی بسیار ثروتمند، که دارای خانه های میلیون دلاری از جمله به کسانی مثل مایکل جکسون اشاره کرد، که نباید با و جود کودکان بی سر پناه که چیزی برای خوردن در سال نو ندارند این همه ثروت داشته باشند، که بازتاب های خود را از طرف مخاطبان به همراه داشت، البته مایکل جکسون با وجود اینکه رکورد های جهانی را شکست، ثروت خود را در یتیم خانه ها و پرورشگاه کودکان بی سرپرست و مراکز خیریه خرج میکرد، تا جایی که مایکل جکسون با وجود آنهمه در آمدهای حیرت انگیز، در اتاقی اجاره ای، در نهایت فقر ترور گردید. چه کسی باور میکرد مایکل جکسون، اولین هنرمند پولدار جهان و پر درآمد ترین فرد جهان، در لحظات ترور ناجوانمردانه، اینگونه فقیر و تنها، اما رو سفید آسمانی شود؟ روح تمام کسانی که با حرّیت و آزادگی تلاش نمودند تا دنیای را جای بهتری سازند شاد. انسان بود، در مرزهای جغرافیایی و رنگ و نژاد و فرقه خاصی محدود نمیشود.

تحقیق پیرامون کودک درون/ والد، بالغ، کودک درون، بخش اول
هر یک از ما چند حالت شخصیتی داریم؟ گاهی بی دلیل دلتنگ یا خوشحال میشویم، بی مقدمه و علت، ناگهان خاطرات کسی اعصاب ما را بهم میریزد و باز گاهی، بی جهت حس رضایت به سراغشان میآید، امّا چرا؟ آیا ما متوجه رفتارهای چندگانه خود شده‌ایم؟ آیا تا به حال احساس کرده‌ایم رفتارتان در لحظه‌ای بدون دلیل عوض میشود؟ یا ناگهان از رفتاری والدین مآبانه، رفتاری بچه گانه از ما سر میزند؟ برای تحقیق در مورد سه حالت شخصیتی والد، بالغ و کودک، ابتدا به مثال زیر توجه کنیم. اگر به فردی که در حال دیدن مسابقه فوتبال است نگاه کنیم؛ متوجه میشیم، زمانی که تیم مورد علاقه او پیروز میشه ؛ بقول خودمونی ذوق مرگ میشه، هیجان زده فریاد میکشد و بدون توجه به موقعیت اطراف و افراد به هیجان میاد. کاملا مانند یک کودک، احساسات و رفتارهای هیجان انگیز خودش را نشان میدهد که آنرا در تحلیل رفتار حالت شخصیتی (من کودک) میگیم. هنگامی که بازیکن تیم مورد علاقه او با حرکتی اشتباه باعث شکست تیم خود و پیروزی تیم متقابل میشود؛ او با مشت های گره کرده به انتقاد؛ اعتراض و سرزنش اعتراض میکنه؛ اینرا در استادیوم‌های فوتبال، در تماشاچیان هم میبینیم، در تحلیل رفتار به چنین حالتی (والد) گفته میشه. هر کدام از تماشاچی ها خودش را در جایگاه مربی میبیند و اعتراض میکند، زمانی که با ارزیابی منطقی، عملکرد و نحوه ارتباط گروهی بازیکنان و چیدمان تیم ها را تحلیل میکند؛ حالت شخصیتی (من بالغ) نامیده میشود. هنگامی که فرد خیلی منطقی باخت تیم خود را می پذیرد و آن را بواسطه بازی ضعیف تیم خود میداند (من بالغ) شخصیت او فعال است. من بالغ حالتی است که در آن، فرد در آگاهی خود تصمیم میگیرد و به دور از احساسات زودگذر و یا خشم و نفرت رخ میدهد. حالتی که در آن مغز کاملا هوشیار است و با در نظر گرفتن عقل و منطق نتیجه ای را قبول میکند. در انسان این تغییر حالت وجود داره. ظاهر قضیه این هست که، گاهی زود رنج و احساساتی میشویم، و گاهی صبور و خونسرد، ولی این رفتار پیچیده تر هستش، این فقط یه نگاه ظاهری و سطحی هست، یعنی تغییراتی که از یک حالت به حالت دیگر در اشخاص صورت میگیرد، از طریق تغییر در طرز رفتار، صورت ظاهر، کلمات و اشارات شخص نمایان متفاوت هست و البته. اینا مقدمه بود، قصد دارم حسابی این قضیه رو برات حلاجی کنم. ادامه دارد..

پیرمرد مومنی که بخاطر فراموشی امام زمان (عج) تمام اعمال خوبش از بین رفت. پیرمردی مذهبی اهل مسجد و هیئت تعریف میکرد: من دچار مرگ موقت شدم. تمامی اعمال خوبم را در چیزی شبیه چمدان مشاهده کردم، اما این اعمال هیچکدام نمیتوانست مرا کمک کند! آنجا به من گفتند درست است که کارهای خوبی داشته ای، اما هیچ عملی برای امام زمان (عج) انجام ندادی. جوابی نداشتم، نه دعایی نه توسلی و نه تلاشی در جهت شناخت ایشان. من نگران اعمال خوبم بودم که حبط شده بود. در همان شرایط و در پیشگاه ملائک دستانم را به سوی آسمان بردم و از عمق جان گفتم: اللهم عجل لولیک الفرج و این ذکر را بارها تکرار کردم. در همین حال دیدم درب صندوقچه اعمال من باز شد و اعمال خوبم بسوی من آمد. از روزی که خداوند عمر دوباره به من داد، هرجا میروم و هر کاری انجام میدهم امام زمان را یاد میکنم و به همه میگویم دعا کنید تا ظهور و فرج امام زمان (عج) صورت بگیرد که گشایش تمام گرفتاریهای بشر در فرج امام زمان (عج) است/ کتاب نسیمی از ملکوت
خداوکیلی قرار نیست به من و شما هم فرصت برگشت و جبران بدهند، تا نفسی هست قدمی برداریم، حداقل کاری که میتونیم انجام بدیم برا مولای غریبمون: دعای اللهم کن لولیک رو یادمون نره.

من نه چپیم و نه راستی، نه اینوری و نه اونوری، ولی اخلاق برام مهمه، کشورم برام مهمه، خون جوانان عزیزمون که برای دفاع از کشور دادن مهمه، اتحاد و امنیت ملی برام مهمه، حتی پاس داشت زبان فارسی برام مهمه، فقر مردمم برام مهمه ولی مشکلات ما، باید به دست خودمون حل بشه، در آرامش و با منطق، اگه مشکلات و ناترازی هست، دشمن حق فضولی نداره، دشمن دشمنه، کور بشه اون دشمنی که نمیتونه ببینه بعنوان چهارمین کشور جهان موفق شدیم داروی ضد سرطان ایبروتینیب را تولید کنیم، رتبه برترین کشور جهان در توسعه ورزش زنان پارالمپیک را کسب کردیم، بعنوان اولین کشور جهان در حال تهیه گزارش جامع میزان سم موجود در مواد غذایی هستیم که دنیا بسیار بهش نیاز داره، مدال طلای مسابقات جهانی اختراعات سوئیس بین ۱۱۰۰ اختراع جهانی به جوانان ما رسید، توربین های تولید ما در روسیه جایگزین توربین های تولید زیمنس آلمان شد، روزنامه آمریکایی وال استریت ژورنال اعلام کرد تمام کشورها دنبال کپی برداری از پهپاد شاهد ما هستند، بعنوان سومین کشور جهان موفق به ساخت دستگاه چاپ سه بعدی زیستی شدیم، موفق به ساخت پیشرفته ترین ورق فولادی استراتژیک جهان به نام X65MS شدیم (ورقی که اکثر کشورهای جهان به وارداتش وابسته هستند) مدال طلای مسابقات جهانی اختراعات سوئیس در زمینه بانکداری هم به نمایندگان کشور ما رسید، نخستین المپیاد جهانی نانو با اراده و ابتکار ما در ایران برگزار میشه و نمایندگان همه کشورهای جهان از جمله آمریکا و انگلیس و ... مجبورند به ایران بیان، جوانان ما موفق شدند بعنوان سومین کشور جهان، ابر دستگاه لاینر هندلر را در ایران تولید کنند، دانشمندان پزشکی هسته ای ما موفق به ساخت دارویی شدند که قادره بیماری آلزایمر را ۲۰ سال زودتر تشخیص بده و درمان کنه، جوانان دانشگاهی کشورمون یه نوع چمن جدید تولید کردن که ۷۰ درصد کمتر آب مصرف میکنه و مقاومت بالاتری نسبت به فشرده شدن زیر پاها داره، کشور ما در لیست ۲۰ مقصد برتر گردشگری جهان قرار گرفت، ما رتبه دوم جهان در شاخص توسعه انرژی را کسب کردیم. فقط تصور کن یکی از این دستاوردها توی کشوری مثله عربستان سعودی اتفاق افتاده بود، اونوقت قطعا خبرش، گوش فلک رو کر میکرد و حتی به کره مریخ هم میرسید و باید پرسید چرا واقعاً؟ چرا اصحاب قلم و رسانه روایتگر نقاط‌ قوت‌ ما نیستند؟ چرا بعضیا فقط چوب لایه چرخ میگذارند و از ناترازیخها میگن که آخرش بگن نوکری آمریکا بهتره؟ که باز ازمون حق توحّش بگیرن، دشمن ما رو تحریم اقتصادی کرده که جلوی پیشرفت ما رو بگیره، از این میسوزند، آهای مدیران رسانه ها... آهای اصحاب قلم... آهای مدیران کانال ها... آهای دلسوزان... اگه شما نقاط قوت ایران را با قدرت روایت نکنید، دشمن در جنگ رسانه ای علیه ما پیروز میشه

تنها چیزی که، شخصیت هر انسان را عوض میکنه، سختی های زندگیه، سعی کن در سختیها انسان بمونی، چون دنیای ما، دنیای روابط آدم‌ها با آدم‌ها نیست، دنیای روابط، نقابها با نقابهاست، آدما کمتر فرصت میکنند، تا چهره حقیقی هم را ببینند.

وقتی یکی باهات بدرفتاری میکنه، ناراحت نشو، اون آدم داره خودشو نشون میده، نه تو رو، آدما همیشه خودشونو معرفی میکنن، نه دیگرانو، پس تو فقط لبخند بزن و مسیرتو ادامه بده، با تمرکز، با عشق، با برنامه ریزی، با خدایی که از رگ گردن بهمون نزدیکتره.

مشاهدات من در جلسه ارتباط با ارواح (بصورت دنباله دار، بخش چهارده)
یک اصل مسلّم داریم که دلایل عقلى و نقلى فراوانى آن را تأیید میکند، و آن اصل در یک حدیث نبوى خلاصه شده است: (هنگامى که بدعتى آشکار گردد، و دستها یا زبانها یا قلمهائى براى تحریف حقایق و نشر فریب به کار افتد، افراد مطّلع باید بپاخیزند و با آن مبارزه کنند، و اگر کوتاهى کنند، از رحمت خدا به دور خواهند بود، و نفرین فرشتگان و مردم بر آنها خواهد بود) این از یک سو. از سوى دیگر، این اصل هم در میان تمام دانشمندان اسلام اعم از شیعه و سنی (جز فرقه کوچک و ضعیفى که تناسخیّه نامیده شده اند و تنها نامى از آنها در کتب عقائد و مذاهب یافت میشود، مسلّم است، و همه به آن ایمان دارند که تناسخ و عود ارواح به بدن دیگر، غلط و بى اساس است و دلایل نقلى و عقلىِ قطعى آن را ابطال مى کند، زیرا این عقیده خرافى مفاسد بسیارى دارد، زیرا: اوّلًا، تناسخ از نظر مذهبى بهانه اى براى انکار رستاخیز و عدم نیاز به پاداش و کیفر در سراى دیگر و احیاناً بهانه اى براى قائل شدن به ازلیّت ارواح مى گردد، حال آنکه روح مخلوق است و فقط خداوند ازلیست، و لذا یک مسلمان واقعى نمى تواند معتقد به تناسخ و عود ارواح باشد، و تحقیق این موضوع از دانشمندان مذهبى آسان است، و بسیارى از آیات قرآن این عقیده را طرد مى کند. ثانیاً، از نظر اجتماعى، وسیله مؤثّرى براى تخدیر افکار، و آماده ساختن افراد براى تن در دادن به انواع محرومیّتها و بدبختى‌ها و ناکامیها مى باشد؛ به زعم اینکه اینها کیفر اعمالى است که در زندگى سابق انجام داده اند و باید آنها را تحمّل کنند، تا به اصطلاح پاک شوند و کامل شوند! و یا به امید این که در زندگى آینده که به این جهان باز مى گردند، جبران خواهد شد؛ پس تن در دادن به آن ظلم ناراحت کننده نخواهد بود، و به این ترتیب این عقیده، محرومان و ستمدیدگان را تشویق مى کند که به بدبختیهاى موجود تسلیم شوند!
ثالثاً، از نظر اخلاقى این عقیده بسیارى از تبعیضات اجتماعى و ظلم و ستمها را توجیه مى کند، و کوشش براى مبارزه با اینها را بى دلیل مى شمارد، چه این که قطعاً یا احتمالًا این گونه افراد، کفّاره جنایات خود را در زندگى سابق مى بینند تا پاک شوند، پس چرا ما مانع تکامل آنها شویم و در راه پاک شدن آنها سنگ بیندازیم؛ بنابراین، ترحّم به آنها هم بى دلیل است! همچنین ما نباید نسبت به افراد معلول و ناقص الخلقه و یا ملل استعمارزده و رنجدیده احساس ناراحتى کنیم، این فکر غلط میگوید: بگذار غزه در خاک و خون دست و پا بزند، حتماً خدا خواسته پاک بشند و به تکامل برسند. در دین بودایی تناسخ وجود ندارد، پس چرا مردم ژاپن بودایی هستند، و خدا و معاد را قبول ندارند، ولی تناسخ مهمترین اعتقاد بودایی آنان است؟ دلیلش روشن هست، همون یهودیان آمریکایی که آنان را مستعمره کردند، همونها دین توحیدی بودا رو تحریف، و به خورد اونا دادند. چرا؟ بخاطر منافع استعماری و استکباری خودشون.

راز امارات که کمتر کسی میداند (قسمت سوم)
خب رسیدیم به موضوع امارات، چیزی که در مورد امارات حیرت انگیزه این است که وقتی وارد میشوید، انگار در یک کشور اروپایی یا یکی از کشورهای پیشرفته آسیایی هستی که در آن نظم سخت، معاملات حرفه‌ای، نظم و انضباط بالا و تمیزی خیابانها را شاهد هستی. امّا ظاهر بینی نباید چشم ما رو کور کنه، کمی دقت و کمی عقل کمک میکنه که پشت پرده رو هم ببینی، چیزهای مشکوک رو هم ببینی، بعنوان مثال پیدا کردن شهروند بومی سخت است، کو اماراتی؟ و عجیبتر اینکه، کلیه معاملات از فرودگاه تا مسکن در اختیار خارجی هاست. عه! احساس میکنی رفتی دریا، ولی دربدر دنبال آب میگردی، پس مردم امارات کو؟ تعدادی عرب پیدا میکنی امّا، اونا هم از کشورهای همسایه هستن، خیلیاشون عرب نما هستن و اصالت یهودی دارند، بذار از همین فرودگاه شروع کنیم و یکی یکی بریم جلو، کسی که ملاک و معیارش ظاهر بینی هست، ممکنه از هول حلیم، با کله بره توی دیگ حلیم. خب، امّا در مورد فرودگاه، راستش به سختی میتوانید تعداد پروازهای آن را بشمارید، با بزرگترین فرودگاه های جهان رقابت میکنه، از نظر ظرفیت و خدمات، حالا در کنار این فرودگاه، تعداد کشتی ها، و همینطور کشتی‌های موجود در بنادر رو هم حساب کن، حیرت زده میشوید. آیا معقوله که یک اماراتی که تفکرش ساده است، و آرزوهای معمولی داره، این دستگاه پیچیده را اداره کنه؟ میدونم متوجه قضیه نشدی، برای همین، بحث رو همینجا نگه میدارم کمی بهش فکر کنی که چی گفتم.

نماز بخش دوم
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: رحم الله امرء عرف من این و الی این و لاین: خدا رحمت کناد کسی را که بداند از کجا آمده است و به کجا میرود و برای چه آمده است. و این سه مطلب در دو آیه شریفه از قرآن مجید: انا لله و انا الیه راجعون: ما از آن خداوندیم و بسوی او نیز بازگردنده ایم و: ما خلقت الجن والانس الا لیعبدون: جن و انس را نیافریدیم مگر برای آنکه مرا پرستش کنند. بیان گردیده است. از نزد خدا آمده ایم و بازگشت ما نیز بسوی اوست، اما برای چه کار آمده ایم؟ برای عبادت و خداشناسی، ولی چرا خداوند (لیعبدون) گفت و (لیعرفون) نفرمود؟ برای اینکه بفهماند که طریق خداشناسی منحصر است به بندگی و عبادت. زیرا که آدمی به هر کس که نزدیکتر شد، شناسائیش از او بیشتر میشود و شناسائی هر کس نسبت به خداوند، اندازه قرب او به خدا است. این است که در همه عبادات نیت و قربت شرط است و هر عبادتی را به وقت نیت میگوئیم قربة الی الله. و در حدیث کافی آمده است که: أن العبد یتقرب إلی بالنوافل حتی کنت سمعه الذی یسمع به وبصره الذی یبصر به و یده التی یبطش بها. یعنی: بنده من به سبب اعمال مستحب و نوافل، تا آنجا به من نزدیک میگردد، که گوش و چشم و دست وی میگردم، همان گوشی که با آن میشنود و همان چشم که با آن می‌بیند و همان دست که با آن کار میکند. در اینجا خداوند میفرماید که چنین بنده ای به من میشنود و نه به این گوش ظاهر، و به من می‌بیند و به من میدهد و می‌ستاند، یعنی دیگر از خودهوایی و خویشتنی برای او باقی نمانده است و هر چه میکند برای خدا میکند. روایت شده است که حضرت امیرالمؤمنین صلوات الله و سلامه علیه در جنگ بر کافری غالب شد و او را بر زمین زد که بکشد. در این حال او آب دهان بصورت مبارک حضرت انداخت. حضرت از روی سینه او برخاست و او را نکشت. علت این کار را پرسیدند، حضرت فرمود: غضب بر من مستولی شد و نخواستم در اینکار جز رضای خدا باشد، لذا قدری صبر می‌کنم تا غضبم فرو نشیند. سپس آن شخص مسلمان شد و گفت این کار همه برای خدا است. باری، سفر آدمی دارای شش مرحله است و هر مرحله را منازل بسیاری است، که بعضی مرحله سوم را که فضای این عالم است تحدید به ۱۸ هزار منزل کرده اند. مرحله اول، صلب پدر، و مرحله دوم رحم مادر است. مرحله سوم عرصه و فضای عالم اجسام می‌باشد. مرحله چهارم، قبر و عالم برزخ است. مرحله پنجم عرصات قیامت است که دارای ۵۰ موقف می‌باشد و در هر موقف انسان مورد سئوال قرار میگیرد و در صورت داشتن خطا هزار سال در آن موقف حبس میشود : یوم کان مقداره خمسین الف سنة. مرحله ششم بهشت یا دوزخ است. در اینجا است که خطاب میرسد: و امتازوا الیوم ایها المجرمون: ای مجرمین! امروز از مؤمنین جدا شوید. و این مرحله آخر، منزل خلود و جاودانگی است. اما تمام گفتگوها در باره منزل سوم یا عرصه این عالم است، که هر چه باید بشود در این مزرعه دنیا و اینجا میشود. این است که اینجا را دار الزراعه یا مزرعه گفته اند، زیرا که هر تخمی که در عرصه دنیا بکاری همان را در قیامت بدروی.
دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر
کای نور چشم من بجز از کشته ندروی
دنیا را دارالتجاره یعنی تجارتخانه گفته اند، زیرا: ان الله اشتری من المؤمنین انفسهم... : خداوند در ازاء بهشت، خریدار جانها و اموال مؤمنین است. حال اگر فروشنده از اصحاب یمین باشد، جان و مال دهد و در عوض بهشت بستاند، و اگر از سابقین باشد، به درک مقام العبودیة جوهرة کنهها الربوبیة: عبودیت و بندگی جوهر و حقیقتی است که کنه و باطن آن ربوبیت و پروردگاری است نائل گردد، و در اینجا است که حضرت حق میفرماید: در دنیا است که نقد انسانی را به محک امتحان میزنند: و لنبلونکم حتی نعلم المجاهدین منکم: شما را می‌آزمائیم تا مجاهدین راه خدا را از غیرمجاهدین جدا سازیم. و اکتساب سعادت و شقاوت در همین منزل انجام میشود.

جن در قرآن
ممنوع شدن صعود جن به آسمان بعد از بعثت: وَ اَنّا لَمَسْنَا السَّماآءَ فَوَجَدْناها مُلِئَتْ حَرَسا شَدیدا وَ شُهُبا وَ اَنّا کُنّا نَقْعُدُ مِنْها مَقاعِدَ لِلسَّمْعِ فَمَنْ یَسْتَمِعِ الاْآنَ یَجِدْ لَهُ شِهابا رَصَدا (جِنّ) از مجموع دو آیه این خبر به دست می‌آید که جنیّان به یک حادثه آسمانی برخوردند، حادثه ای جدید که مقارن با نزول قرآن و بعثت خاتم الانبیاء صلی الله علیه و آله رخ داده، و آن عبارت از این است که با بعثت آن جناب جنیّان از تلقّی اخبار غیبی آسمانی و استراق سمع برای به دست آوردن آن ممنوع شده اند. پر شدن آسمان از حارسان شدید اخیرا پیش آمده، و قبلاً چنین نبوده، بلکه جنیّان آزادانه به آسمان بالا میرفتند، و در جائی که خبرهای غیبی و سخنان ملائکه به گوششان برسد می‌نشستند. جنیّان خواسته اند بگویند: از امروز هر کس از ما بخواهد در آن نقطه‌های قبلی آسمان به گوش بنشیند، تیرهای شهابی را می‌یابند که از خصوصیاتش این است که یک تیرانداز در کمین دارد/ المیزان، ج۳۹

صحیفه سجادیه و تجسّم عمل:
حَمْداً یَرْتَفِعُ مِنَّا إِلَی أَعْلَی عِلِّیِّینَ فِی کِتَابٍ مَرْقُومٍ یَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ، حَمْداً تَقَرُّ بِهِ عُیُونُنَا إِذَا بَرِقَتِ
الْأَبْصَارُ، وَ تَبْیَضُّ بِهِ وُجُوهُنَا إِذَا اسْوَدَّتِ الْأَبْشَارُ، حَمْداً نُعْتَقُ بِهِ مِنْ أَلِیمِ نَارِ اللَّهِ إِلَی کَرِیمِ جِوَارِ اللَّه: حمد و ستایشی که (از ما صادر شود و تا) أَعْلَی عِلِّیِّینَ، فراز فرازها بالا رود، و در نوشته ای که مقربین آنرا مشاهده میکنند، قرار گیرد. حمد و ستایش که به وسیله آن چشمهای ما روشن شود، در آن هنگامی که چشمها خیره و مات میشوند، و چهره‌های ما به وسیله آن سفید گردد هنگامی که روها سیاه شوند، حمد و ستایشی که به وسیله آن از آتش دردناک خدا رها باشیم بسوی نعمت مندی در جوار خدا. شرح: حَمْداً یَرْتَفِعُ: ستایشی که بالا رود: انسان از نظر کمیّت، یک موجود کوچک است در روی کره زمین، و کره زمین یک ذرّه ای بس کوچک و خیلی ریز است در مجموعه میلیاردها کهکشان. و مجموعۀ کهکشان‌ها محتوای آسمان اول هستند، اعمال نیک که از انسان صادر میشوند بسوی آسمان بالا میروند. قرآن نیز میفرماید: إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُه: سخنان پاکیزه بسوی او صعود میکنند و عمل صالح را بالا میبرد. أَعْلَی عِلِّیِّینَ: فرازِ فرازمندها: بالای بالاترها: اعمال نیک بالا رفته و در اَعلا علیین قرار میگیرند و در کتابی که فرشتگان مقرب به آن تماشا میکنند نوشته میشوند. کتاب: در اصطلاح و ادبیات قرآن و اهل بیت علیهم السلام، دو نوع کتاب هست: کتاب تکوین و کتاب تبیین. کتاب تبیین: قرآن است که خداشناسی و هستی شناسی، و شناخت رابطۀ خداوند با جهان و بالعکس، و شناخت رابطۀ خدا با انسان و بالعکس، را تبیین میکند. و از اسامی قرآن است: تبیان، بیان، مبین، مستبین. کتاب تکوین: عبارت است از خود کائنات و عالَم مخلوقات (شامل هفت آسمان، و اینهمه کهکشان‌ها که همگی در درون آسمان اول جای گرفته اند، از آن جمله کره زمین ما با همه پدیده هایش از آن جمله انسان) که خود این مخلوقات در این کتاب بس بزرگ کائنات، نبش و نبشته و نوشته شده اند. در کتاب تبیین، اسامی، حروف، الفاظ و جمله‌ها نوشته شده. اما در کتاب تکوین خود اشیاء و وجود اشیاء نبشته شده اند، نبش شده اند. و اینک: آیا آن کتابی که در بیان امام سجاد علیه السلام یا در آیه، آمده که جایگاه آن در اعلا علیین است، یک نوشته تدوینی است، یا یک نبشته تکوینی است؟ و یا هر دو است؛ یعنی یک کتاب تدوینی برای این اعمال هست و یک کتاب تکوینی؟ از طرفی، آیات و احادیث تجسّم عمل دلالت دارند که هر عمل نیک به جسم و مادّه تبدیل شده و میرود در آن بالا (آسمان) در بهشت جای میگیرد، و از مواد همین اعمال، اشیاء و نعمت‌های بهشت ساخته میشود (همینطور، هر عمل بد به جسم و ماده تبدیل میشود و می‌افتد به دوزخ، و انواع مواد عذاب کنندۀ آتشین از آنها ساخته میشوند) از این دیدگاه مراد از کتاب، همان عرصه بهشت است که عمل‌ها در آن تکویناً نبش و نبشته میشوند، بهشتی که در تماشاگه فرشتگان بالا نشین است. و از طرف دیگر، از آیات و احادیثی بر می‌آید که مراد یک کتاب تدوینی و نوشتاری است که اعمال عموم انسان در آن نوشته میشود و در تماشا گه فرشتگان بالا نشین است. پس هر دو کتاب وجود دارند، اما مراد آیه و امام، هر دو کتاب نیست بلکه آن کتابی است که خود عمل مجسم شده و بسوی آن بالا میروند و در آن نبش و نبشته میشوند، نه حروف، کلمات و جملات. زیرا لفظ یصعد در آیه و یرتفع در کلام امام این چنین ایجاب میکنند.

علی نامه بخش دهم
سرایندهٔ کلمه سخن را گاه با «بن» قافیه میکند و گاه با «من» که نشان دهندهٔ دورهٔ تحوّل تلفظ این کلمه از «سَخُون» به «سُخَن» دوره‌های بعد است. معلوم نیست که لهجه گوینده در این تغییر چه تأثیری داشته و پیروی از سنّتِ ادبی قدما چه مقدار در حفظ صورتِ سخن مؤثر بوده است، برای نمونه با فاصلهٔ یک بیت:
بدو گفت: گوید علی با تو من
چو شمشیر برنده گویم سخن
چو بشنید آن لعنتی این سخن
ابا شامیان لعین ز اصل و بن / ۱۳۲ پ
امّا مشخّصات رسم الخطّی کتاب
کاتب دال و ذال را در اغلب موارد رعایت کرده است، ولی نشانه‌های حذف تمایز هم اندک اندک در این کتاب دیده میشود و این خود خبر از مرحلهٔ تاریخی انتقال میدهد که ظاهراً در جغرافیای ایران بزرگ، باید برای تحولات دال ، ذال نوعی تفکیک قائل شد؛ به این معنی که کاتبان در بعضی نواحی دیرتر تسلیم این تحول شده اند. برای نمونه دو صفحه از اوایل و اواخر کتاب را از این دیدگاه بررسی میکنیم:
در برگ ۳ رو مواردی که نقطه ذال کتابت شده عبارت است از:
بذ (= بود / ببودند / بذند / داذش / بداذ / ت ذ / بوذ / بُذ / بذکیش / بذان / داذ / بذان /کشادند /نموذ
/ بذ / و مواردی که رعایت نشده عبارت است از:
هفتاد / شدند / بدست / بد / بود / دود / داد /
و در ورق ۲۹۹ پ موارد رعایت ذال عبارت است از کلمات:
نبودم / ایذون / بسندیده / (دوبار) آمد / بودش
و موارد عدم رعایت آن نیز:
شنیدستم بذ / شد / بود / شود /نباید بود/ باشد / کند / داد / خرد کند / نگارد / اومید / باشد /
بود / البته کلمه (بوذر) را هم (بودر) نوشته است.
به جای کسره اضافه بعد از کلمات علامتی شبیه [ء] میگذارد که بعد از مصوّت‌های بلند به گونهٔ «ی»
دیده میشود. مثلاً به جای «بر مرتضا» می‌نویسد «برء مرتضا»:
برفت اندر آن حال عمّار پیر
برء مرتضا همچو پرتاب تیر
و این قاعده در رسم الخطهای متون کهن با تفاوتهایی، گاه دیده میشود، یعنی کسرۂ اضافه را بصورت «ی» نشان دادن که هنوز هم در بعضی از لهجه‌های مشرق زبان فارسی دری دیده میشود. این علامت همان «همزه» است، مثلاً در کلمۀ «موء من» به همین شکل که کرسی جداگانه ای برای همزه قائل است ۵ ر، ولی «یا» را نیز گاه به همین صورت می‌نویسد:
همی گفت ابا واء (= وای) بر جان من
که شد کشته عثمان ع‍ُفّان من / ۱۱ پ
کتا: که تا، این رسم الخط ثابت نیست، گاه بصورت که تا، و گاه بصورت کتا نوشته میشود. مثلاً در این ابیات که پشت سرهمند:
تو ما را ببر نزد حیدر کنون
که تا ما بدانیم کین کار چون
کتا ما به نزدیک حیدر شویم
بگوییم و گفتار وی بشنویم / ۶ ر
[که با] را نیز به صورت [کبا]گاه می‌نویسد:
کتا این دو تن از چه کردند قصد
کبا دشمن خویش بستند عهد / ۱۲ پ
مثل بسیاری از کاتبان متون نظم در قرون قدیم، تانستن را به همان صورت «توانستن» می‌نویسد ولی خواننده باید «تانستن» تلفظ کند، و این نکته در متون نظم کهن بسیار شایع و مرسوم است:
بدی آنچ توانست کردن بکرد
ولیکن على بُد جوانمرد مرد / ۲۷۱ ر

شاهنامه فردوسی
چه بسیارند زنان و مردان ایرانی که این بیتها را از زبان شاعر بزرگ ملی خود، که بر قلّه شعر و ادب فارسی خوش نشسته است، بر نمیتابند و احیاناً شخصیت واقعی او را در هاله ای از ابهام مینگرند و شاید از خود میپرسند، شاعر و حکیم و اندیشمندی که شاهکار او شناسنامه ملی هر ایرانی است، چگونه میتواند چنین حکم تعمیم پذیری را درباره زن، ترک، عرب و.. صادر کند، در پست قبلی به بعضی اشعار جعلی زن ستیز اشاره کردم، اما در مورد جعل اشعار عرب ستیز، که جاعلان مغرض و موذی، قصدی جز حمله به اسلام از روی اغراض سیاسی دست به این کار کثیف زدند، از جمله این اشعار جعلی:
ﻋﺮﺏ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﻣﺮﺍ ﺩﺷﻤﻦ ﺍﺳﺖ
ﮐﺞ ﺍﻧﺪﯾﺶ ﻭ ﺑﺪ ﺧﻮﯼ ﻭ ﺍﻫﺮﯾﻤﻦ ﺍﺳﺖ
تا آنجا که جاعل بیسواد، بدون آگاهی از سبک و نظم معاصر فردوسی با کلمات تفو تفو آورده:
ﺗﻔﻮ ﺑﺮﺗﻮ ﺍﯼ ﭼﺮﺥ ﮔﺮﺩﻭﻥ ﺗﻔﻮ
بعد هم بجای اسم منحوس خود نوشته: از ﺣﻜﻴﻢ ﺍﺑﻮﺍﻟﻘﺎﺳﻢ ﻓﺮﺩوسی.
حال دیدگاه فردوسی را در نسخه اصلی نسبت به این اشعار جعلی مقایسه میکنیم.
خروج سپاه کوفه به یاری علی (علیه السلام)
بکردند بر وی سلام و دعا، نوازیدشان نازِشِ مرتضی
پس آن نامۀ مرتضای امین، ابر کوفیان خواند آن شمع دین
سخن گفت آن گه چراغ زمن، ز حال حمیرا بدان انجمن
حسین گفت باز اندر این حال من، سوی مسجد جمع خواهم شدن
بگویید تا یکسره کوفیان، به نزد من آیند اندر زمان
بگفت این و شد سوی مسجد چو باد، هم اندر زمان میر فرخ نژاد
چو زان حال هر کس خبر یافتند، به فرمان بری تیز بشتافتند
ببودند حاضر هم اندر زمان، در آن مسجد کوفه پیر و جوان
حسین رفت بر منبر کوفه بر، ثنا کرد بر ایزد دادگر
ز بعد ثنای جهان آفرین، همی کرد بر جدّ خود آفرین
پس این نامه بر خواند بر انجمن، حسین علی آفتاب زمن
پس از طلحه گفت و زبیر عوام، سخن بر ملا پیش آن حاضران
چو در حال آن هر دو بیعت شکن، به سر برد فرزند حیدر سخن
از آن کوفیان آن چراغ عرب، بکرد از همه قوم عهدی طلب
چو میر حسین یاد کرد این سخن، بر آمد خروشی بدان انجمن
همی گفت هر کس تن و جان ما، فدای علی شد به فرمان ما
علی آن امام است کاو را نبی، اَبَر داد و دین کرد بر حق وصی
اگر فقط مروری سطحی بر شاهنامه داشته باشیم، بخوبی چند نکته برای ما روشن میشود، اول اینکه، در اشعار جعلی، از کلماتی استفاده میشود که در عصر فردوسی هیچکدام مرسوم نبوده اند، ضمن اینکه، این اشعار جعلی، نه با سبک و نظم فردوسی همخوانی دارند و نه با اخلاق و دیدگاه فردوسی. باعث تأسف هست که وقتی در اینترنت سرچ زدم: زیباترین اشعار فردوسی، با مجموعه ای از تارنماهای بی هویت برخوردم که کلی اشعار جعلی ناشایست را به فردوسی نسبت داده بودند. و باز تاسف از اینکه، چنین رفتارهای پلشتی، باعث شده روحیه فردوسی ستیزی به مخاطبان القاء شود، کم نیستند افرادی که بخاطر چنین جعلیاتی نسبت به فردوسی، این حکیم اخلاق گرا و وارسته بدبین شده اند.

زیارت جامعه بخش چهارم
حقیقت نبوت دارای مراتبی است: ۱- مرتبه تقرر و اضمحلال آن: در عالم الهی و در آن عالم به آن نمیتوان به اشاره وجودی و یا عدمی اشاره کرد، این مرتبه غیب مطلق است و پوشیده بوده و کلید آن در دست حضرت حق است. این مرتبه حتی در عالم ظهور صفات به نحو اجمال یعنی علم و قدرت و حیات و سمع و بصر نیز نمیتواند مورد اشاره قرار گیرد. ۲- عالم ظهور صفات علی نحوالاجمال. ۳- عالم صفات به اعتبار ثبوتش برای ذات بدون تعلق به تعلقات (نه ذات علیم و قدیر... گفته میشود) ۴- عالم ثبوت صفات برای ذات به لحاظ این تعلّق به متعلقات دارد (و ذات عالم و قادر... میباشد) این سه مرحله قابلیت اشاره وجودی و عدمی و یا اشاره الهی و یا خلقی ندارد. ۵- عالم تنزل به مرتبه معلوم و این مرتبه قابل اشاره در عالم الهی و به اشاره الهی و قابل اشاره عدمی در عالم خلق است. ۶- عالم وجود مطلق و این مرتبه قابل اشاره وجودی در عالم خلق است. که به آن عالم وجود کلی در عالم خلق نهاده و آن را مرتبه ولایت کلیه اسم گذاشته است. مراد از مرتبه اول احدیت باشد، و مراد از مرتبه دوم و سوم و چهارم مراتبی است که از آن به واحدیت نام برده میشود. و مرتبه پنجم و ششم نیز مرتبه وجود منبسط هست. و مرتبه هفتم مرتبه عقل است. و در برخی از کلمات مرتبه پنجم و ششم را نیز به عالم الهی برده. بنابراین باید آن را نیز از عوالم واحدیت شمرد. چنانکه مرتبه هفتم وجود منبسط است، و در کلماتش اندکی اختلاف دیده میشود، و نمیتوان بطور جزم آنها را منطبق بر مراتب فوق کرد.

دوره جنگ شمشیر و نیزه به پایان رسیده و حال دوره جنگ نرم است که صهیونیست‌ها سال‌هاست آنرا شروع کرده و میلیاردها میلیارد دلار، هزینه میکنند تا همان ایمان و وحدتی را از بین ببرند که بیش از هر چیز باعث هراس و شکست‌شان شده. موضوع دیگر، استفاده از جادوی کابالیست هست که سعی دارند با آن، بر دنیا حکومت کنند. در کنار آن، جادو و استفاده از آنرا در جوامع مختلف ترویج میدهند. ساخت فیلمهایی نظیر هری پاتر هم در همین راستا هست، امروزه اگر دقت کنیم، براحتی می‌بینیم که افراد زیادی در دنیا و حتی کشور ما هستند که یا در حال آموزش دیدن جادو هستند و یا برای هر کاری به رمال یا جادوگر مراجعه میکنند. این همانیست که صهیونیست‌ یهودی میخواهند. در فضای مجازی کاملا آشکارا، آموزشِ جادوگری و طلسم را تبلیغ میکنند و برای هر دوره آموزشی مبالغی از ۱ تا ۳۰ میلیون تومان از شرکت‌کنندگان میگیرند و روز بروز بازارشان داغ‌‌تر میشه. البته اینها همه از نشانه های عصر ظهور هست، اینها پیام واضحی برای ما دارد که نشان میدهد افراد زیادی هستند که بجای توسل و توکل به خدا و انجام سهم و وظیفه خود، میخواهند از طریق جادو، سریع به امیال خود که بعضا خلاف خواست خداوند است، برسند. به‌عبارتی صهیونیسم جهانی، تمام ارزش‌ها و باورهای ما را هدف گرفته و با دروغ و نیرنگ و تبلیغات رنگارنگ میخواهد ما را ضعیف و در آخر، برده خود کند. برای مقابله با این همه توطئه، صدا و سیما و سینمای ما نقش حیاتی و مهمی را دارند که میتوانند در آگاه‌سازی جامعه در این زمینه بسیار موثر هست، وظیفه ای که رها شده و فقط خشونت و کلاهبرداری و پول هدف شده، در مقابل این کوتاهی مسئول هستند، چرا که آگاهی و بیداری، بزرگترین سلاح ما در برابر این فرقه‌های شیطانی است.

تعریف نخست از نثر (کلامی ‌که وزن وقافیه نداشته باشد) شامل هرنوع نثر میشود؛ اما تعریف دوم تنها شامل نثر غیرگفتاری میگردد. نثر گفتاری را که بر بنیاد قواعد دستوری استوار نمی‌باشد، شامل نمیشود. خطیبی در این تعریف، روشنی، رسایی، نظم فکری و منطقی، رعایت قوانین دستوری، پیوند معنایی، وتوالی منظم و منطقی افکار را از شروط نثر به شمار می‌آورد.

سعدی: ملک زاده ای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر، و دیگر برادران بلند و خوب روی، باری پدر به کراهت و استحقار درو نظر میکرد. پسر به فراست استبصار به جای آورد و گفت ای پدر، کوتاه خردمند به که نادان بلند، نه هر چه به قامت مهتر به قیمت بهتر،
آن شنیدی که لاغری دانا، گفت باری به ابلهی فربه،
اسب تازی و گر ضعیف بود، همچنان از طویله خر به.
پدر بخندید و ارکان دولت پسندیدند وبرادران به جان برنجیدند. تا مرد سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد‌‌.

حملات کسروی به دین مقدّس اسلام و جواب آن: او نوشته: قانون اسلام در هزار سال قبل میتوانست اصلاح امور کند و مملکت داری نماید، ولی امروز با قانون اسلام نمیشود مملکت داری نمود. رای اثبات خریّت و نادانی و وارونه نشان دادن و سفسطه بازی و مغلطه کاری این مرد مرموز، خوبه نگاه کردن به حجاز، که دولت سعودی با اینکه با تمام ممالک خارجه ارتباط دارد و برای استخراج معادن، خارجی‌ها در مملکت او مثل مور و ملخ از سر و کول هم بالا میروند، کمتر از ما توجّهی به قوانین اروپایی داشته و بلکه در سرتاسر مملکت حجاز، قانون قرآن مجید حداقل بصورت ظاهری حکم فرماست. به همین جهت در میان آن مردم بیسواد و برهنه و عریان از جمیع شئون تمدّن امروزی، چنان امنیت قابل توجّهی موجود است که در اروپا حتی در مملکت سوئیس، که معروف به عدالت و صحت عمل کاذب هست، هم وجود ندارد. کسروی خود فروخته نوشته: یکی از دلایلی که میرساند قانون اسلام و دستورات آن، امروزه در دنیا عملی نیست، آن است که در دنیای کنونی دست دزد را نمیبرند و حال آنکه در قانون اسلام، حکم به قطع ید سارق نموده است. آن بیچاره ی بدبخت، مانند صدها هزار مردم بی فکر و مقلّد، اشتباه خیال کرده و میکنند که هر عملی که مورد پسند اروپاییها قرار گرفت، تمام روی قواعد علم و عقل است و حال آنکه چنین نیست. بسیاری از قوانین در اروپا مورد عمل قرار گرفته که جز ضرر از آن چیزی نمی بینند؛ از جمله اگر همین حکم سارق و دزد را که محل استشهاد این مرد مرموز عجیب است مورد دقت قرار دهیم، می‌بینیم از زمانیکه این حکم را تغییر دادند، امنیت از مملکت ما رخت بربسته، دزدی‌های کوچک و بزرگ بقدری فراوان شده که شب و روز، مخفی و آشکار، مردم امنیت کمتری دارند. اولاً ایمان که اصل و پایه هر چیزی است از میان مردم برداشته شده که هر بشری با توجّه به مبدأ و معاد و ترس از روز حساب، دست به عمل زشت و خیانت به مال مردم و دزدی نزنند. ثانیاً دزدها مطمئن اند اگر به رشوه و دادن حق و حساب از مجازات در نرفتند، چند ماهی بیشتر در زندان نخواهند ماند؛ آن هم زندانی که برای آنها به منزله مدرسه ی کار است؛ چون دزدها را که در حبس انفرادی نمیبرند، بلکه عده ی بسیاری از دزدها در یک سالن کیف میکنند و در تمام مدّت حبس بیکار ننشسته، رموز و اسرار دزدی را به یکدیگر یاد داده، وقتی از زندان خلاص شدند دزد هنرمند و ورزیده ای گردیده، باز به جان ملّت می‌افتند. بر فرض در تهران، بواسطه مراقبت پلیس نتوانند بمانند، به شهر دیگر میروند؛ اگر به حکم آیه ۳۸ سوره ی (مائده) وَالسّارِقُ وَالسّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَیْدِیَهُمَا جَزَاءً بِمَا کَسَبَا نَکَالاً مِنَ الله: دست مرد و زن را به کیفر اعمالشان، که آن خیانت به مال مردم است، ببرید. این عقوبتی است که خدا بر آنان مقرر داشته. این حکم فقط مختص دزدیدن توسط مردم عادی نیست، شامل مسئولین حکومتی هم هست، این کار باید از بالا شروع بشود و وزیر و وکیل و نماینده در اولویت است، چون خسارت این افراد خیلی بیشتر هست، اگرقطع ید عملی میشد و دست دزد را می‌بریدند مانند سابق، امنیت مالی برقرار میشد.
بریدن دست دزد اقلاً دو اثر خوب در جامعه دارد:
یکی آنکه دزد بی دست در هر کجای دنیا برود چون نشانی دارد، به دست بریده ی او نگاه کرده، او را می‌شناسند ولو به هر صورت و لباس در آید، از او اجتناب می‌نمایند و دیگر احتیاجی به پلیس و پاسبان نیست که او را تحت نظر بگیرند، بلکه تمام عملیاتش تحت نظر افراد مردم است و از او کاملاً دوری می‌نمایند. به همین جهت زندگانی اجتماعی او در همه جا در خطر می‌افتد. اثر دیگری که دارد آنکه اگر افراد دیگری خیال چنین عمل زشتی داشته باشند، چون میدانند دستشان حتماً قطع میشود و بعد از دو مرتبه تکرار عمل، حیاتشان در معرض خطر قرار می‌گیرد و حکم اعدام درباره آنها جاری میگردد، قطعاً به دنبال چنین عمل شنیع و ننگینی نمیروند؛ یعنی حکم باز دارندگی دارد، در نتیجه مردم راحت شده و امنیت اجتماعی حاصل میشود، چنانکه درمملکت عربستان که امروز این حکم عملی میشود، دزدی ابداً وجود ندارد، ولی در سراسر ممالک اروپا و آمریکا و ایران خودمان که دست دزد را نمی برند، دزدی‌های علمی و غیر علمی بسیار رواج دارد. البته یکی از شرایط قطع دست دزد این است که: دولت قبلاً مشکل بیکاری را حل کند، اسلام اجازه نمیدهد دست کسی که بیکار است و کاری پیدا نمیکند و در تنگنا قرار گرفته، و از ناچاری و گرسنگی دزدی کرده قطع شود، در اینجا مسئولین دولتی گناهکار هستند و بخاطر ترک فعل باید مجازات شوند.

حُسنیّه بخش سوم
حسنیّه در دربار هارون: چون خبر به هارون رسید، دستور داد حسنیّه را حاضر کنند. چون حسنیّه به مجلس هارون آمد، نقاب بر چهره داشت. سلام کرد و وارد مجلس شد. هارون دستور داد نقاب از چهره بردارد. چون حسنیّه نقاب برداشت. هارون هوس باز لعنت الله علیه تا حسن و زیبایی او را دید بی اختیار برخاست و گفت: خواجه او کیست؟ مرد بزرگان پیش آمد. هارون پرسید: نامش چیست و بهایش چقدر است؟ بازرگان گفت: نامش حُسنیّه است وبهایش صد هزار دینار طلاست. هارون که آب دهانش راه افتاده بود، عصبانی شد و برآشفت و گفت: چرا چنین بهائی بر او نهاده ای؟ خواجه گفت: از آن جهت که اگر همه علمای زمان جمع شوند و در علوم دینی و مسائل شرعی با او مناظره کنند نمیتوانند بر او غلبه کنند و او بر همه چیره خواهد شد. هارون ملعون نمیدانست که حُسنیّه شاگرد امام صادق علیه‌السلام بوده و دریایی از علوم در سینه دارد. پس هارون گفت: و امّا اگر آنها غالب شوند چه؟ دستور میدهم گردنت را بزنند و کنیزت را تصاحب خواهم کرد. هارون ملعون چنین شخصیت پلیدی داشته که بیرحمانه به هدف و خواسته های خود چنگ می انداخته. حُسنیّه چون خواجه خود را آشفته و مضطرب دید آهسته گفت: ای خواجه! غصه نخور و نگران نباش، انشاءاللّه به برکت رسول خدا و اهل بیت او صلوات اللّه علیهم اجمعین کم نمیارم.

به
مکافات عمل و دعای پدر بخش آخر
چند نفر جنازه را آوردند. حضرت موسی ادامه داد: گاو را سر ببرید و قسمتی از بدن آن را به مقتول بزنید. وقتی این کار را کردند. مقتول زنده شد و نشست! مردم از ترس عقب عقب رفتند. حضرت موسی گفت: چه کسی تو را کشت؟ مقتول نگاهی به جمعیت انداخت و با دست به پسرعمویش اشاره کرد. این قاتل من است. او تنها وارث من بود. از سالها پیش انتظار مرگ مرا میکشید تا ثروتم را تصاحب کند. اما وقتی دید عمرم دراز است مرا کشت و جنازه‌ام را در بیابان انداخت. آنگاه به خون خواهی‌ام برخاست! جوان میخواست فرار کند. مردم او را گرفتند تا قصاص کنند. حضرت موسی گفت: حال به وعده خود وفا کنید و قیمت گاو را به صاحبش بپردازید! مردم پوست گاو را کندند. آنرا پر از طلا کردند و به جوان دادند. حضرت موسی به او گفت: معامله ی پرسودی کردی! هیچ فکر میکردی گاوت را به این قیمت بفروشی؟ جوان گفت: ای پیامبر خدا هیچ گاوی این قدر نمی ارزد. اما لطف خدا شامل حال من شد. علتش را هم میدانم. مردم کنجکاو منتظر ادامه ی صحبت جوان بودند. حضرت موسی گفت: علتش را برای ما بگو. جوان با فروتنی به صحبتش ادامه داد: چند ماه قبل معامله ای پرسود انجام دادم. میخواستم پول جنس‌هایی را که خریده بودم بپردازم. به خانه رفتم تا از داخل صندوق پول بردارم. فروشنده بیرون خانه منتظر بود. خیلی هم عجله داشت. پدر پیرم خواب بود. کلید صندوق زیر سرش بود. دلم نیامد او را بیدار کنم. از معامله صرف نظر کردم. فروشنده با ناراحتی رفت. ساعتی بعد پدرم از خواب بیدار شد. وقتی ماجرا رافهمید خیلی خوشحال شد. دعایم کرد و همین گاو زرد رنگ را به من بخشید.

کوروش کبیر خبیث بخش هفتم
مقایسه متن منشور کوروش با دیگر منشورها و کتیبه‌های به دست آمده در بابل، نشان میدهد که منشور کوروش چه از نظر شکلی و چه از نظر محتوایی، دارای سابقه‌ای کهن در بابل بوده و بر اساس یک سنت کهن بابلی نوشته شده. سنتی که در سرزمین پدری کوروش شناخته شده نبود، و پس از او نیز در بابل از میان رفت و تکرار نشد. اما در مورد آزادی یهودیان: چنانکه در عهد عتیق آمده، کوروش پس از تسخیر کشور و شهر بابل، فرمان آزادی یهودیانی را صادر کرد که قریب هفتاد سال و از زمان نبدکدنصر (بخت‌النصر) در بابل به اسارت گرفته شده بودند. آوندهای طلایی و نقره آنان را که پادشاه بابل از ایشان به غنیمت گرفته بود، به آنان بازگرداند و اجازه داد که در سرزمین خود، نیایشگاهی بزرگ برای با پرستی خود بر پا کنند. در این باره در باب نخست سِفر عزرا در کتاب تورات (عهد عتیق) آمده است: در سال اول سلطنت کوروش، پادشاه پارس، خداوند آنچه را که به زبان ارمیای نبی فرموده بود، به انجام رساند. خداوند کوروش پادشاه فارس را برانگیخت تا در تمامی ممالک خود فرمانی صادر کند و بنویسد: کوروش پادشاه فارس چنین میفرماید که خداوند، خدای آسمانها مرا امر فرموده است که خانه‌ای برای او در اورشلیم که در یهودا است، بنا نمایم. پس تمامی کسانی که در کشور من هستند، هر کدام که بخواهند، میتوانند به یاری خدا به اورشلیم بروند و خانه خداوند را بنا نمایند. همسایگان این یهودیان نیز باید به آنان طلا و نقره و خرج سفر و چهارپا بدهند و هدایایی نیز به خانه خدا تقدیم کنند. و کوروش پادشاه، اشیای قیمتی خانه خداوند را که نَـبوکَـدنَـصَـر آنها را از اورشلیم آورده و در معبد خدایان خود گذاشته بود، بیرون آورد و به رئیس یهودیان سپرد. امروزه به روشنی معلوم نیست که آیا کوروش براستی چنین فرمانی صادر کرده یا نه. چرا؟ چون قلم در دست یهودیانی بوده که در تحریف حرفه ای هستند، از طرفی عقل و منطق اینرا قبول نمیکند، چرا؟ بیشتر دقت کنید، برای چنین ادعای عجیبی که دیگران باید طلا و نقره و هدایا و مخارج یهودیان را پرداخت کنند، ضمناً هیچ سند مکمل دیگری وجود ندارد. علاوه بر این، بنا به مندرجات عهد عتیق، کوروش مجری و برآورده‌ کننده یک‌ آرزوی ویرانگر کهن نیز بوده است. آنجا که به نقل از خدای بزرگ یهودیان، که دست راست کوروش را گرفته و او را منصوب و منتخب خود نامیده، آمده است: من خود بر ضد بابل بر خواهم خواست و آنرا نابود خواهم کرد. نسل بابلیان را ریشه‌کن خواهم کرد تا دیگر کسی از آنان زنده نماند. بابل را به باتلاق تبدیل خواهم کرد تا جغدها در آن منزل کنند. با جاروی هلاکت بابل را جارو خواهم کرد تا هر چه دارد از بین برود (کتاب اشعیا، باب ۱۴، بند ۲۲ و ۲۳؛ باب ۴۴، بند ۲۸؛ باب ۴۵، بند ۱ و ۱۴) پس از هفتاد سال، پادشاه بابل و قوم او را بخاطر گناهانشان مجازات خواهم نمود و سرزمین ایشان را به ویرانه‌ای ابدی تبدیل خواهم کرد (کتاب اِرمیا، باب ۲۵، بند ۱۲) روایت بالا آمیخته‌ای است از واقعیت‌ها و غلوها که به تصرف و برانداختن کشور بابل به دست کوروش اشاره دارد. آیا خدا گفته هفتاد سال بعد چنین و چنان خواهم کرد؟ حالا بعد از هفتاد سال، کدامیک از اینها زنده بودند که شاهد وعده خدا باشند، احتمالاً اون یهودی قلم بدست و تحریف کننده زیادی مصرف کرده بوده که مشاعرش قاط زده این اراجیف را نوشته، در بخش بعدی، پرده از روی حقیقت برمیدارم که معلوم شود، یهود اغلب بجای تاریخ، فقط آرزوهای خودش را نوشته و نامش را تاریخ گذاشته. چون در بخش بعدی، در مورد برده‌داری، غارتگری و نابودی کشورها قضیه را پیگیری میکنیم.

نزدیک ترین نزدیکان. شاکله و شخصیت انسان را اطرافیان انسان، اعم از پدر و مادر و معلم و مربی و از همه به او نزدیک تر، یعنی دوست می‌سازد. امیرالمؤمنین علی علیه السلام میفرماید: الصدیق اقرب الاقارب: دوست نزدیک ترین نزدیکان است. دوست از همه به ما نزدیکتر است. درست مثل لباس زیری است که به ما چسبیده است. چون فکر و اندیشه و افق ذهن انسان را دوست می‌سازد. آن چیزی که نماز و حج و جهاد و علم و دانش و فهم و همه چیز را تزریق میکند، بالاتر از نماز است. و آن دوستی است که مبدأ و منشأ همه خوبی است و همه خوبی‌ها را به ما تزریق میکند.
بر این اساس پیغمبر عظیم الشان صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: دوستی و پیمان یک مؤمن با یک مؤمن با انگیزه‌هایی الهی و خدایی بزرگ ترین شعبه و دست آویز ایمان است. کتاب و شبکه های مجازی هم دوست خوب یا بد محسوب میشوند، ان شاء الله قدردان دوستان خوب باشیم.

دنیا بازیچه یهودیان بخش هشتم
ادامه از قبل... یهود از این فرصت استفاده کرده آقای (قره صو) که یک ژنرال ماسونی بود و انقلاب اتّحادی سال ۱۹۰۸ بدست او انجام گرفت، او را رهسپار پایتخت کردند و در آنجا شروع به فعّالیت بر علیه سلطان عثمانی نمود (قره صو، همان کسی است که شخصا متن استعفانامه از تخت تاج را به عبدالحمید رسانید و بعدا در مجلس شورای ملّی سمت نیابت سلانیک را حائز شد) (قره صو) طی چند ماهی توانست با موذی گری موفقیتهای زیادی کسب کند، افراد برجسته کشور را مانند طلعت پاشا که بعدا به ریاست مشرق اعظم امپراطوری عثمانی انتخاب شد به دام حزب (ماسونی) انداخت (طلعت پاشا) مرد خوب و مخلصی بود، ولی تنها داشتن این دو صفت برای اداره کشور کافی نیست، اداره دولت، سیاست و فرهنگ کامل، و تجربه فراوانی لازم دارد. در حقیقت همان جمعیت (اتّحاد و ترقّی) که سلطان را معزول کرد، بنای بدترین و ظالمانه ترین استبداد و دیکتاتوری را گذاشت، بطوری که مردم ظلمها و تجاوزهای۳۲ ساله عبدالحمید را فراموش کردند. و در همین زمان بود که مردان آزادیخواه و میهن پرست آخرین دقائق خود را بر چوبه‌های دار گذرانیدند. از همه بدتر این که اداره، آن دولت عظیم اسلامی بدست حزب ماسونی افتاد، تا مسلمانان را برای همیشه بدبخت کنند. آنها عبدالحمید را معزول کردند و به جای او طلعت پاشا بر سرکار آورده و بعد هم که طلعت پاشا خواسته‌های حزب را انجام نداد، او را در یکی از جزائر دوردست به قتل رسانیدند (اسرار الماسونیه تألیف ژنرال جواد رفعت ایلخان) این بیچاره هم از گندم ری نخورد. در حقیقت، اگر دولت عثمانی به روش اسلام قدم بر میداشت هرگز یهود نمیتوانست هتگش رو وتگ کند، و با چنین حرکت ناجوانمردانه ای آن را از پای درآورد. عامل ضعف این دولت از دو ناحیه سرچشمه میگرفت: اول از ناحیه سلاح، زیرا در عوض آنکه سلطان عبدالحمید در مقابل توپ و تانک دشمن، تانک و توپ به میدان بیاورد، دست به قبضه شمشیر زده و با جمله (الإسلامُ یعلُو وَلا یعْلی عَلَیه) اسلام برتر است و چیزی بالاتر از آن نمیگردد، خود را تسلی میداد که با شمشیر به جنگ توپ و تانک برود، غافل از آنکه قرآن میفرماید: وَأعِدُّوا لَهُمْ ما اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِباطِ الْخَیلِ: و آماده سازید برای آنها (دشمنان) آنچه بتوانید از قوّت و قدرت. دوم از ناحیه تعصبات مذهبی، چنانچه شیعه در منتهای فشار، زندگی میکردند مثلاً در عراق خرید و فروش کتابهای شیعه بطور کلی ممنوع بود و مخالفین به بدترین وجهی کیفر میشدند. تبعیضات نژادی هم دست کمی از تعصبات مذهبی نداشت، مثلاً نژاد ترکی پیش دستگاه حاکمه از هر نژاد و عنصری مقدم و مقرّب تر بود و این سبب شد که همه مردم به ستوه آیند، در صورتیکه قرآن میفرماید: اِنّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ اُنْثی وَ جَعَلْناکُمْ شُعُوبا وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا اِنَّ اَکْرَمَکُمْ عِنْدَاللَّهِ اَتْقکُمْ: ما شما را از زن و مرد آفریدیم و شما را شعبه‌های بسیار و در فرق مختلف گردانیدیم تا یکدیگر را بشناسید، بدرستی که گرامی ترین شما نزد پروردگار خود پرهیزکارترین شما است. حضرت رسول (ص) میفرماید: النّاسُ سَواءٌ کَأسْنانِ الْمُشْطِ: مردم همانند دانه‌های شانه مساوی هستند. سستی و ضعف از طرف دولت، و قدرت و قوّتی که یهود بوسیله اتّحاد با دنیای مسیحی بدست آورده بودند، دست بدست هم داده، دولت عثمانی را با آن عظمت و جلالی که داشت از پای در آوردند. اگر آن روز دولت عثمانی، مقاومت میکرد هرگز مردی یهودی ماسونی چون (آتاتورک) بر سر کار نیامده و نمیتوانست دین و لغت عربی را در ترکیه لغو کند. مسلمانان، در این توطئه نه تنها ترکیه را از دست دادند بلکه با سقوط ترکیه تمام دولتهای اسلامی رو به انحلال گذاشت، زیرا یهود این کشور را محل اجتماعات و کابینه تبلیغات خود قرار دادند و از همانجا، اعمال ضدّ اسلامی آنها شروع شد.

مناقب و مطاعن، مدایح و مثالب
تحقیق در کتب تسنن پیرامون ترور ابوبکر و عایشه.
بخش ۱۶
از آنجا که امیر حجاج طبق معمول جانشین خلیفه بود، حضرت على (علیه السلام) در سال ۹ هجرى به امر خداوند امیر حجاج بود، روزى که خداوند به پیامبرش فرمود: از تو ادا نمیشود مگر خودت یا مردى از خانواده خودت باشد. (تاریخ ابى زرعه، مسند احمد، ج ۲، کنز العمال، ج ۱) و عمر بن خطاب، عبدالرحمن بن عوف را براى امیرى حجاج فرستاد به اعتبار او که خلیفه دوم بعد از عثمان بن عفان است (مختصر تاریخ عساکر، ج ۱۴، البدایة والنهایة، ابن کثیر، ج ۷، الاصابة، ج ۲) امویان به سه حزب تقسیم مى شدند، و از میان آنها عده اى یارى دهندگان على بن ابى طالب (علیه السلام) بودند مثل خالد و عمر و ابان از اولاد سعید بن عاص، و عده اى یاران ابوبکر مثل عتاب بن اسید اموى (حاکم مکه) و عده دیگر همپیمانان عمر بن خطاب که بیشتر از همه بودند، از آن جمله عثمان بن عفان، ابوسفیان و پسرانش، یزید، عتبه، معاویه، ولید بن عقبه، سعید بن عاص. افراد گروه اول با ترور و شهادت در جبهه هاى جنگ به قتل رسیدند، بدین صورت که حکومت آنها را در جنگهاى مختلف به منظور رهایى حکومت از آنها شرکت میداد. و گروه دوم و سوم از میادین جنگ دور بودند. عمر و اعوانش از عتاب بن اسید اموى بوسیله زهر خلاص شدند، و افراد گروه سوم که با عمر در وزارت و حکومت شهرها همکارى داشتند باقى ماندند تا زمانیکه عمر کشته شد وخلافت و وزارت و فرماندهى ولایتها بدست آنان افتاد. و ثابت شد که ابوبکر و دوستش عتاب بن اسید اموى طعامى مسموم خوردند و مردند (الطبقات، ابن سعد، ج ۳، مختصر تاریخ دمشق، ابن عساکر، ج ۱۳) واقدى درباره مرگ ابوبکر و عتاب گفته، همانطور که پسر عتاب میگوید آن دو در یک روز مردند. محمد بن سلام و دیگران مى گویند خبر مرگ ابوبکر روزیکه عتاب بن اسید را دفن کردند به مکه رسید (تهذیب، الکمال، مزى، ج ۱۲) صفدى از عتاب بن اسید نقل کرده: از طرف ابوبکر امیر مکه بود و با ابوبکر در یک روز مرد و آن روز، هشت شب مانده به جمادى الآخر سال ۱۳ هجرى بود (الوافى بالوفیات، ج ۱۹) و امویان براى تغییر بعضى حقایق این حادثه شوم تلاش کردند. و گفتند: عتاب تا سال ۲۲ هجرى زندگى کرد، یعنى آنکه در سال ۱۳ هجرى نمرده است. ولیکن ابن حجر این را نپذیرفت و گفت: محمد بن اسماعیل از راویان این سخن است و او پسر حذافه سهمى است و براى همین روایتش را ضعیف میدانند. (الاصابة، ابن حجر، ج ۲) به نظر میرسد که طراحان قتل ابو بکر، نقشه قتل او را در مدینه و عتاب را در مکه همزمان طراحى کردند. واین دلالت بر قدرت تشکیلات تروریستى آنها دارد.

ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، حکیم ادامه داد: مثل دیگر این حکمتها و علوم، مثل چشمه اى است که آبش جارى و ظاهر و منبعش معلوم نباشد ولى مردم از آب چشمه فایده‌ها مى برند و حیات مى یابند، ولى به اصل منبع آن واقف نیستند. و مثل دیگر آن، ستارگان درخشان است که مردم به آن راه مى جویند امّا جایگاه آنها را نمى دانند، و حکمت شریف تر و رفیع تر و بزرگ تر از جمیع مثالهاى مذکور در فوق است، آن کلید درهاى خیر و خوبى است که آرزو مى کنند، و موجب نجات و رستگارى از شرارتى است که از آن پرهیز مى شود، و آن آب حیاتى است که هر که از آن بنوشد هیچ گاه نمى میرد، و شفاى جمیع دردهاست که هر کس خود را بدان مداوا کند هرگز بیمار نمى گردد، و راه راستى است که هر کس در آن سالک شود هرگز گمراه نخواهد شد و ریسمان محکمى است که آویختن بدان آن را کهنه و فرسوده نمى سازد، و هر کس بدان متمسّک شود کورى از وى زایل شود، و رستگار و مهتدى خواهد شد و به عروة الوثقى درآویخته است. شاهزاده گفت: چرا جمیع مردم از این حکمت و علم که آن را به این درجه از فضل شرف و رفعت و کمال و روشنى وصف کردى، منتفع نمى شوند؟ حکیم گفت: مثل حکمت مثل آفتاب است که بر جمیع مردم از سفید و سیاه و کوچک و بزرگ طالع مى گردد، و هر کس از دور و نزدیک بخواهد از آن منتفع شود نفع خود را از او منع نمى کند، و او را از روشنى خود محروم نمى سازد و هر کس نخواهد از آفتاب منتفع شود او را بر آفتاب حجّتى نخواهد بود و آفتاب فیض خود را از هیچ کس دریغ نمى دارد. حکمت نیز در میان مردم تا روز قیامت چنین است و همه مردم مى توانند از آن بهره مند شوند، هیچ گاه حکمت از کسى منع فیض نکرده است و لیکن نفع مردم از آن متفاوت است، چنانچه مردم از انتفاع به نور آفتاب بر سه قسم اند: بعضى دیده سالم دارند و از نور آفتاب بر وجه خوبی سود مى برند و اشیاء را با آن مى بینند، و بعضى دیگر کورند به حدّى که اگر چندین آفتاب بتابد از آن بهره اى نمى برند، و بعضى دیگر بیمار چشم اند که آنها را نه مى توان کور شمرد و نه بینا. حکمت نیز این چنین است، آن آفتابى است که بر دلها مى تابد، بعضى که صاحب بصیرت اند و دیده دل ایشان روشن است، آنرا مى یابند و به آن عمل مى کنند، و بعضى دیگر که دیده دل آنها کور است، دل آنها از حکمت تهى است زیرا آن را انکار کرده و نپذیرفته اند، همچنان که آن کور از آفتاب عالم تاب بهره اى نمى برد، و بعضى دیگر با کسانى هستند که دلهاى آنها به آفتهاى نفسانى بیمار است و از نور خورشید علم و حکمت بهره ضعیفى مى برند، و علمشان ناچیز و عملشان اندک است و چندان میان نیک و بد و حقّ و باطل تمیز نمى دهند.

سلمان فارسی و آموزه‌ها و هدایت ها: سلمان به دو کتاب مقدس انجیل و قرآن بطور کامل آشنا و مسلط بود. (که در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۱۸ به این اشاره شده) به بیان امام صادق (ع)، او احکام و معارف شریعت حضرت عیسى (ع) را نیز میدانست. (الدرجات الرفیعه) امام على (ع) هم او را لقمان امّت معرفى کرده بود. سلمان علاوه بر نقل احادیث و معارف اسلامى از زبان پیشوایان، خود نیز مطالب، نکته ها، تمثیل‌ها و آموزه هاى حکیمانه و سازنده اى دارد که در به تعدادى از آنها میپردازم: محرومیت از نماز شب، مردى نزد سلمان، این صحابى بزرگ آمد و سؤال کرد: اى ابوعبدالله! علت چیست که من موفّق به خواندن نماز شب نمیشوم! سلمان گفت: نباید در روز مرتکب گناه شوى، زیرا امیرمؤمنان هم در جواب مردى که چنین سؤالى کرد، فرمود: تو کسى هستى که در روز مرتکب گناهانى شده اى و این گناهان، قید و بندى به وجود آورده اند، که از خواندن نماز شب محروم میشوى/ التوحید للصدوق

مالک اشتر قسمت پنجم
مالک خود به این لقب افتخار و در اشعار خودش به آن اشاره کرده است مثل آنجا که میگوید: انی اناالاشتر معروف الشتر انی اناالافعی العراقی الذکر: منم اشتر نامدار چشم برگشته، منم افعی عراقی (ابوحنیفه احمدبن داود دینوری، اخبار الطوال) شفیعی کدکنی شعر را اینگونه ترجمه کرده است: منم اشتری که تشنج چشمانم همه جا شناخته شده است. مسعودی به جای الشتر کلمه السیر را ذکر کرده، یعنی روشم معروف است. بگذریم.. در نسخه های متعدد نکات عجیب هم زیاد هست که عبور میکنم. غیر از این لقب معروف و مشهور، مالک ظاهراً در جنگ صفین به قوچ عراق و افعی عراقیان نیز معروف شد، زیرا که در این پیکار بزرگ، اوج تلاش، اخلاص و هنر نمایی خویش را انجام داد (نصربن مزاحم منقری، وقعة صفین، تصحیح و شرح عبدالسلام محمد هارون، قم، منشورات مکتبة السیرتی، الطبعة الثانیه، کبش العراق، افعی اهل العراق) در یکی از نبردهای اواخر صفین، عبدالرحمن بن خالد بن ولید به سمت سپاه عراقیان پیشروی کرد، و جاریة بن قدامه یکی از سرداران حضرت علی علیه السلام که به مقابله وی شتافته بود نتوانست او را وادار به عقب نشینی کند. حضرت امیر خطاب به مالک فرمود: ای پسر شمشیر خدا (یابن سیف اللّه) پیش تاز و صف بشکاف، وی حمله کرد و عبدالرحمن را وادار به عقب نشینی کرد، نجاشی شاعر در این زمینه چنین سرود: دعونا له الکبش کبش العراق، وقد خالط العسکر العسکر (ابوحنیفه احمد بن داود دینوری) گفته شد که به اشتر، افعی عراقیان نیز می‌گفتند و این لقب به دلیل عملکرد و خصوصیات مالک بود. در یکی از نبردهای تن به تن (که دو سردار با سپاهشان با یکدیگر درگیر میشدند) قرار شد اشتر و عبیداللّه بن عمر ملعون هماوردی کنند، معاویه قبل از آغاز پیکار خطاب به عبیداللّه گفت: تو با افعی عراقیان رویاروی میشوی پس آرام و شکیبا باش. از لحاظ خاستگاه قبیله ای مالک از شاخه نخع قبیله مذحج بود و به همین دلیل به اشتر نخعی و نیز اشتر مذحجی معروف بوده است. در یکی از اشعار ایمن بن خریم اسدی، خطاب به معاویه درباره مقاومت قومش در برابر مالک بدین عنوان از وی یاد شده است: اشتر مذحجی که در برابر هیچ سپاهی شکست نمیخورد، خشمناک و پرتوان بر سرت میتاخت خود مالک در اشعاری به مذحجی بودن خویش اشاره و به آن افتخار نموده است: لست ربیعا و لست من مضر، لکننی من مذحج العز العزر: من از قبیله ربیعه یا مضر نیستم، بلکه از بنی مذحج سرافرازم. و نیز در شعر دیگری میگوید: بلیت الاشتر ذاک المذحجی بفارس فی حلق مدحجّ: به چنگ اشتر این شهسوار جوشن پوش مذحجی در افتادی، به چنگ سواری چون شیر جنگل (عطار قیس، دیوان مالک اشتر) این رجزخوانی ها از این نظر لازم بوده که بخاطر پوشش زرهی افراد قابل شناسایی نبودند، بارها دو برادر، یا پدر و پسری روبروی یکدیگر قرار میگرفتند و بعد از کشتن طرف مقابل، موقع سر بریدن تازه متوجه میشدند، مثلاً اگر میفهمیدند طرف مقابل سیاهپوست است، بخاطر اخلاق نژاد پرستانه، میگفتند ارزش ندارد و ما بخاطر این سیاه بی ارزش جان خود را به خطر نمی اندازیم، در عوض دنبال فرد صاحب نامی بودند تا با کشتن او افتخاری برای خود کسب کنند، بعد از جنگ در میان زنان، گوش بگوش منتقل میشده و اغلب جنگجویان براشون مهم بوده که بعداً زنها در موردشون چه میگویند، این را به این خاطر ذکر کردم که وقتی در تاریخ میخوانیم که اولی تصمیم گرفت خلافت را به مولا علی علیه‌السلام برگرداند، دومی او را منع کرد و گفت: آنوقت زنها در مورد ما چه میگویند؟ یا زمانی که مولا علی علیه‌السلام به مرحب یهودی، یا عمروبن عبد ودّ فرمود از جنگ بازگردید، همین را گفتند که: آنوقت زنان در مورد من چه میگویند؟ این افراد خیلی خایه بودند، یعنی عاشق این آوازه و شهرت بودند، تا جاییکه بعضی فقط برای کسب شهرت، حتی بدون دریافت پولی، به جنگ بین دو قبیله داخل میشدند تا بلکه اسم و رسمی برای خودشون دست و پا کنند. در جنگ بدر که اولین جنگ بود، بخاطر حضور عده ای کم ولی خالص در جنگ پیروز شدند، ولی در جنگ احد، بخاطر حضور همین منافقان و غاصبان بزدل و شهرت طلب، باعث شکست مسلمین شدند. در این میان، مالک اشتر، پدیده ای کم نظیر بود، تا جاییکه مولا علی علیه‌السلام در مورد مالک اشتر و تحسین او، در نهج‌البلاغه چیزهایی گفته که آدمی به وجود او غبطه میخورد.

آفرینش و موضوع سیاهچاله در قرآن
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ‏، وَ السَّماءِ وَ الطَّارِقِ، وَ ما أَدْراکَ مَا الطَّارِقُ، النَّجْمُ الثَّاقِبُ: بنام خداوند بخشندۀ مهربان، سوگند به آسمان و به آن «تاریک آیند»- و کدام شرح و بیان است که آن «تاریک آیند» را به تو بفهماند- آن ستارۀ سوراخ کننده است. لغت: الطارق- صیغۀ اسم فاعل- به معنی کسی که در تاریکی بیاید. معلوم است که اگر ستاره ای (خورشیدی) بخواهد در تاریکی بیاید، باید خودش تاریک شود. و الاّ معنائی برای آمدنش در تاریکی نمی ماند. بطوری که اگر کسی در تاریکی شب با چراغ آید، به او طارق نمیگویند. ثَقْب یعنی «سفتن»: لعل سفته: یعنی لعلی که آن را سوراخ کرده اند تا بر نخ کنند- درّ نا سفته: درّ سوراخ نشده.- سفته گوش: آنکه گوشش را جهت گوشواره سوراخ کرده اند. ثاقب: سوراخ کننده، ایجاد حفره کننده، حفره ای که هر دو سر آن باز باشد. به دنبال آن، چند آیه در هدایت انسان و توجه دادن بشر به قدرت خداوند آمده، سپس در آیۀ ۱۱ میفرماید: «وَ السَّماءِ ذاتِ الرَّجْعِ»: سوگند به آسمان که (در درونش) دارای «رجع» است. از این آیه نیز میتوان معنی «حفرۀ چرخان» را استفاده کرد. لغت: الرّجع: چرخش دار. برگرداننده، مانند پژواک صدای ما که کوه برمیگرداند. همان اکوی صدای ما که برمیگردد. متاسفانه با پیروی از اشخاص غیر مسؤل، این آیه را به طلوع و غروب خورشید و ماه، و یا به باران، تفسیر کرده اند. در حالیکه قرآن را یا باید با حدیث تفسیر کرد، و یا با لغت. برخی از متون لغت، یکی از معانی «رجع» را «باران» نوشته اند، اینان نیز از همین مفسران پیروی کرده اند. و الاّ در زبان و محاورات مردم عرب چنین کاربردی برای این لفظ در هیچ متنی، یا شعری نمی یابیم. درِ خانۀ اهل بیت علیهم السلام بسته شد، امامت بایکوت شد و نگذاشتند برای تک تک آیه های قرآن حدیثی صادر شود، و یا صادر شده ها به دست مردم برسد. فلان مفسر در اثر واماندگی، چیزی بنام باران برای «رجع» دست و پا کرد. و نیز: آنان که به طلوع و غروب خورشید معنی کرده اند، توجه نکرده اند که بستر سخن در نجم هائی است که درک و فهم نقش و کارکرد آنها، بنوعی دور از دسترس است: وَ ما أَدْراکَ مَا الطَّارِق. نه دربارۀ طلوع و غروب که محسوس همگان است. جایگاه سوراخ: سوراخ سیاهچاله در چه چیزی ایجاد میشود؟ قرآن پاسخ این پرسش را با آیه ای که دربارۀ «شهاب سنگ» ها دارد، میدهد آنجا که دربارۀ شیاطین میگوید: آنها نمیتوانند در آسمان نفوذ کنند و اگر گامی بسوی آن بردارند، هدف شهاب سوراخ کننده قرار میگیرند: إِلاَّ مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ ثاقِبٌ. آنچه شهاب سنگ ها سوراخ میکنند فضای انباشته از انرژی است، آنها میدان انرژی را سوراخ میکنند و بسوی زمین می آیند. نجم ثاقب نیز با مرگش سوراخ عظیمی در همان انرژی فضا، ایجاد میکند. با این فرق که شهاب سنگها انرژی فضا را شکافته و میآیند، هنگامی که با جوّ زمین برخورد میکنند یا متلاشی میشوند و یا جوّ زمین را نیز سوراخ کرده و به سطح آن میرسند. اما نجم ثاقب در جایگاه خودش ایجاد سوراخ میکند، و نیز: شهاب سنگها وقتی که برخورد میکنند، نورانی میشوند. اما نجم ثاقب وقتی که نورش به پایان میرسد، ایجاد شکاف میکند. سؤال: هر وقت قرآن را باز کنیم خواهیم دید که میگوید وَ ما أَدْراکَ مَا الطَّارِق. در حالیکه اگر بحث بالا پذیرفته شود، ما درک کرده ایم که آن عبارت است از ستاره ای که فانی شده و حفره ای را ایجاد کرده است؟ قرآن میگوید: إِنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ وَ یُنَزِّلُ الْغَیْثَ وَ یَعْلَمُ ما فِی الْأَرْحامِ. پس این فرمول ریاضی چیست که فیلسوف معاصر مرتضی رضوی فرموده: ۴ میلیارد و ۵۶۳ میلیون سال بعد قیامت میشود؟ جواب این فیلسوف بزرگ کاملاً منطقی هست که فرمود: در همین آیه علم به باران را نیز گفته است، اما هوا شناسی آمده باران را پیش بینی میکند. آنچه در رحم ها هست را نیز گفته است، اما سونوگرافی جنین را نشان میدهد. پس مراد از این که علم به این اشیاء، به خداوند منحصر است، علم تفصیلی است، یعنی مثلاً دانستن تعداد قطرات باران، یا دانستن مذکر و مونث بودن، یا کور و بینا بودن کودک در همان آغاز انعقاد نطفه، یا شقی و سعید بودن جنین در همان بطن مادر. این علوم در انحصار خداوند است. و این «طارق» را نیز هر قدر بشناسیم باز به دانش تفصیلی درباره اش نخواهیم رسید. و نباید این آیه ها را طوری تفسیر کنید که باب علم و تحقیق در بارۀ موضوعاتی از قبیل سیاهچاله، بقیه عمر کهکشان های امروزی، باران و جنین، ببندد. باب علم و تحقیق باز است. و محاسبات من برگرفته و استخراج شده از خود قرآن و حدیث است. بلی درست است که موضوعات علمی با همدیگر فرق دارند، در برخی از آنها بیشتر می توانیم پیش برویم و در برخی خیلی اندک/ مرتضی رضوی

اسناد لانه جاسوسی امریکا
رئوس کلی سیاست خارجی ایران چنین است: ۱- کوشش فراوان برای اتحاد اسلامی ۲- دشمنی عمیق با اسرائیل ۳- روابط نزدیک و حسنه با سازمان آزادیبخش فلسطین ۴- کشش بسوی رادیکال شدن و مواجهه با کشورهای عربی. وارد شدن از کشورهای عرب محافظه کار و رفقای نفتی ایران. ۵ - حمایت شفاهی از جنبش های انقلابی دنیای سوم مانند زیمبابوه ۶- برقراری روابط با کشورهایی که شاه با آنها روابط نداشت؛ مثل لیبی و کوبا ۷- ادامه بدگمانی و بدبینی و حملات پراکنده به آمریکا و شوروی ۸ - شرکت در جنبش کشورهای غیر متعهد ۹- بالا بردن قیمتها در اُپک ۱۰- اتخاذ سیاستهای تندروانه در صحنه سیاسی و اقتصادی بین المللی. از نامه چارلز ناس وزارت امور خارجه آمریکا ۲۰ اردیبهشت ۵۸ راجع به کمیته‌ها.

کابالا
اسرار حروف: این اصل کابالا نیز یک اصل یهودی است؛‌ یهودیان برای حروف زبان خودشان (حروف عبری)‌ در جهان هستی و در سرنوشت انسان ها نقش خیلی مؤثری قائل هستند؛ قواعد و محاسبات ابجد نیز از ابزارهای آنها است. نفوذ: محی الدین در فصّ موسوی براساس اسرار حروف، چه بلائی که بر سر آیات نمیآورد و چه تحریفات صریح و ضد عقل که نمیکند و نویسنده ممدّالهمم چه افتخاری که به این تحریفات نمیکند. محی الدین ملعون براستی قرآن را به بازیچه میگیرد. و به قول نویسنده ممدالهمم در شرح فصوص الحکم، محی الدین در علم حروف نیز کتاب نوشته است با این که در اعتقاد یهودیان و نیز کابالیست ها، چنین نقشی فقط در انحصار حروف عبری است، محی الدین سخاوت نشان داده و حروف هر زبان بویژه حروف عربی را نیز دارای آن نقش دانست که اکنون عارفان جوامع اسلامی به آن معتقد و در به کارگیری آن طوری برخورد میکنند که گوئی آن اسرار و نیز محاسبات ابجدی وحی منزل است. کمال الدین نعیمی هم فرقه فاسدی را بر این اساس با عنوان حروفیه تاسیس کرد. محاسبات ابجد از قرن های دور در میان یهودیان و در میان مسلمانان پس از محی الدین، منشأ جادوگری و سحر و دعا نویسی و طلسمات گشت؛ برای نمونه رجوع کنید به کتاب مجمع الدعوات و یا جامع الدعوات و شکل لوح های جادوئی با حروف عبری و گاهی عربی را مشاهده کنید که برای جادو و سحر، نوشته شده اند.

حدیث :
امیرالمؤمنین علیه السلام در خطبه اى فرمود: اى مردم ! به درستى که ترسناکترین چیزى که از آن بر شما بیمناکم دو چیز است : پیروى هواى نفس و درازى آرزو، اما پیروى از هواى نفس آدمى را از حق باز مى دارد، و اما درازى آرزو باعث فراموشى آخرت مى گردد.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: مردى نزد پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله آمد و عرض کرد: اى رسول خدا! مرا سفارشى فرما. حضرت تا سه مرتبه فرمود: آیا اگر تو را سفارشى نمایم سفارشم را مى پذیرى و به آن عمل مى کنى ؟ و مرد در هر مرتبه عرض کرد: آرى اى رسول خدا! رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: پس من تو را سفارش مى کنم که هرگاه قصد انجام کارى را نمودى، در عاقبت و پایان آن کار اندیشه کن، پس اگر انجامش درست و صواب بود انجام بده و اگر ناصواب بود از انجام آن باز ایست.
حدیث :
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: زبان شخص عاقل در پشت قلب اوست (ابتدا روى سخن فکر مى کند و آن را از قلب مى گذراند و سپس بر زبان جارى مى کند) و قلب شخص نادان در پشت زبان اوست (پس از سخن گفتن روى آن فکر مى کند که آیا ناصواب بوده یا نه).
حدیث :
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: قلب شخص نادان در زبان اوست و زبان شخص خردمند در قلب اوست.
حدیث :
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: کسى که با آراء و نظرات مختلف روبرو باشد به مواضع خطا شناخت پیدا مى کند.

بروسلی

ابر دزدی
امروز خبری منتشر شد که اعصابمو خط خطی کرد، با این عنوان: تکذیب شایعه ابر دزدی از ایران؛ جابجایی ابر‌ها هنوز در توان بشر نیست. عجبا، دروغ که حناق نیست جانم، کنتور هم نمیندازه، پس راحت باش و چاخان پاخان کن هی. متاسفانه این سخنان گهربار، توسط رئیس سازمان فلان بیان شده که اسمشو نمیارم، اینو بزن به حساب معرفتم، ایشون گفت: ادعای ابردزدی کشور‌های همسایه از ایران ومقصر دانستن آنها در خشکسالی ایران صحت ندارد، بر اساس پژوهش‌های انجام شده در دنیا و تأیید سازمان جهانی هواشناسی، امکان جابجایی ابرها به انرژی بسیار زیادی نیاز دارد که هنوز چنین اقدامی در قدرت بشر نیست/ عه؟ آقا؟ جناب؟ اخوی؟ جان مادرت ما رو گرفتی مگر نه؟ یه سؤال: آیا جنابعالی بعنوان رئیس سازمان توسعه و بهره‌برداری فناوری‌های نوین آب‌های جوی... اووووه، یه تریلی باید بیاد آداب القاب تو رو بکسل کنه داداش. فکر میکنی ابردزدی، یعنی یکی ابرها را جابجا کرده و اونا رو زده زیر بغلش فرار کرده و از کشور برده؟ شایدم توی انباری سلطان ابر، احتکار کرده؟ عزیززز.. ابردزدی، یک اصطلاحه که البته به معنی چیزی که تو گفتی نیست دلبندم، هی بهت گفتم ترشی نخوری تا اینجوری با نطق آبگوشتیت، آبرومونو جلو خلق خدا نبری داداش. اونچه که در فارسی و بصورت مصطلح بعنوان ابردزدی خونده میشه، تقریباً معادل مفهومی اصطلاح علمی Extra Area Effects یا DownWind Effects هستش؛ به زبون ساده، بعد از بارورسازی ابر توی یه منطقه (فرض کنید ترکیه) بارش شدیدتر و زودتر از حالت عادی رخ میده و رطوبت ابرها تخلیه میشه، در نتیجه پس مونده ابرها که به سمت نواحی دیگه (فرض کنید ایران) میرسه، رطوبت و بارش کمتری داره، اینجوری مقدار بارش توی مناطق مجاور (حتی تا فاصله چن صد کیلومتر) کم میشه، این همون چیزیه که در اصطلاح، بهش ابردزدی میگن جناب پلفسل. اگه نفهمیدی بیشتر بگم؟ در واقع کشورهای همسایه، تمام رمق ابر بارشی رو میگیرن و وقتی ته‌مونده ابرها به ایران رسید، دیگه میشه گاوی که قبلاً شیرش رو دوشیدن، نمی بینی پیاپی هوا ابری میشه ولی دریغ از باریدن؟ بقول حشمت فردوس، افتاد؟ باور کن گدای سر کوچمون فهمید من چی گفتم، اگه نفهمیدی باید بری میگو بخوری مجید جان. ضمناً مهندسی آب و هوا هم یکی از ابزارای مورد استفاده در جنگ‌ اقلیمی هستش که فعلاً تو شدی رئیس، و این یعنی توی این بحران کشور، قوز بالا قوز شدی جناب رئیس بالیاقت، رفتی خونه، حتماً به حاج خانوم بگو اسفند برات دود کنه، از بس تحفه و عتیقه هستی میترسم چشم زخم بخوری.

راستی، جناب با لیاقت، به دیگر مسئولین سلام منو برسون و بگو مرد تنهای شب گفت: در مقابل یهود کوتاه اومدن اشتباهه، به هر شکلی امتیازدهی، سبب افزایش طمع ورزی اسقاطیل خواهد شد و تاریخ این رو اثبات کرده که هرگونه امتیازدهی در برابر این رژیم غاصب، تنها به افزایش زیاده‌خواهی و طمع‌ورزی این رژیم کودک کش منجر خواهد شد. تجربه نشان داده که دشمن صهیونیستی تنها زبان قدرت را میفهمه و عقب‌نشینی در برابر آن، به تشدید تجاوزاتش ختم میشه. امیدوارم مسئولین حواسشون باشه که دوران حساسی رو میگذرانیم. دشمن قصدش چیه؟ رسما قصدشون اینه که ملت بریزن تو خیابون و نظام سیاسی ایران رو سرنگون کنن. اگر این اتحاد و همدلی آسیب ببینه دودش به چشم همه ما میره، مشکلات ما باید داخل کشور و به دست خودمون حل بشه، اونم از طریق قانون و همراه آرامش و منطق، دشمن دشمنه، از نظر نظامی حریف ما نیستند، برای همین طرح نخ نما و کثیف (تفرقه بینداز و حکومت کن) رو در پیش گرفتند، لطفاً شرایط سخت مردم رو ببینید، و این را بگذارید کنار خبرهای کشف قاچاق سلاح، و گران کردن دلار و بنزین و... بخش زیادی از مردم از گرانی مستاصل هستند. به جایی میرسند که خواهند گفت هرکس بیاید غیر از این حاکمان، و... در مسیر سوریه شدن، و...

راست و دروغشو من متوجه نشدم. آخر زدیم یا نزدیم؟ پس چیه ترامپ تازگی عوعو میکنه؟ این حرف ترامپ یعنی چی؟ (ترامپ: ایران نباید لاشه F35 را به چین بدهد) باشه جوش نزن، من بهت قول میدم مفتی نمیدیم، و حتماً پولشو میگیریم. ولی مردک تاپال، من یه سوال ازت دارم: پس شما میگفتید که (ایران نتونسته حتی با رادار، جنگنده های ما را ببینه، چه برسه منهدم کنه). دروغگو کم حافظه س مگه نه؟ الان باید گفت: به اونجای دماغ بابای آدم دروغگو.

اگر فریاد بزنی به صدایت گوش میدهند
و اگر آرام بگویی به حرفت گوش میدهند
قدرت کلماتت را بالا ببر نه صدایت را
این باران است که باعث رشد گل ها می شود
نه غرش رعد و برق

در شادی ها علت باشیم، نه شریک...
و در غم ها شریک باشیم، نه علت... دوام بیاور ...
حتی اگر طنابِ طاقتت به باریک ترین رشته اش رسید
حتی اگر از زمین و زمانه بریدی
حتی اگر به بدترین شکلِ ممکن، کم آوردی.
در ذهنت مرور کن، تمامِ آرزوهایِ محال دیروز را که امروز زیرِ دست و پایِ روزمرگی ات، جولان میدهند.
تمامِ آن ثانیه هایی که مطمئن بودی نمیشود ، اما شد.
تمامِ آن لحظه هایی که فکر می کردی پایانِ راه است، اما نبود. می بینی ؟ خدا حواسش هست.

کمی تحقیق پیرامون، پنج گروه سری و خطرناک در دنیا، بخش اول: ۱- اولین گروه ماسون ها، که در سال ۱۷۱۷ در انگلستان تشکیل شد، و همان جمعیت مادری است که همه جمعیت های مخفیانه سابق و بعدی که ذکر میشود و بر جهان حکومت میکنند، ازآن منشعب شد. از مهم ترین اعضای معروف این جمعیت، جرج واشنگتن و بنجامین فرانکلین رئیسان جمهوری اسبق آمریکا و وینستون چرچیل نخست وزیر اسبق انگلیس و موزارت موسیقیدان معروف جهانی و هاری هودینی هنرپیشه آمریکایی هستند. دومین گروه سری خطرناک ۲- ایلومیناتی یا روشن ضمیران نام دارد، که در سال ۱۷۷۶ بدست ادم ایزهاوبت در آلمان و با هدف ایجاد جوامع لائیک در اروپا و مقاومت در برابر گسترش نفود دین به این قاره تشکیل شد. ۳- سومین گروه (جمجمه و استخوان) است که درسال ۱۸۳۲ دردانشگاه ییل آمریکا از سوی معروف ترین اساتید آن تشکیل شد، و از مهم ترین اعضای آن، ویلیام هاوارد بیست و هفتمین رئیس جمهوری آمریکا است که از سال ۱۹۰۸ تا ۱۹۱۲ ریاست جمهوری آمریکا را برعهده داشت. ۴- چهارمین گروه بوستان بوهمیان است که این گروه سری در سال ۱۸۷۲ به دست هنری ادواردز در منطقه مونته ریو درایالت کالیفورنیا در آمریکا تشکیل شد. از مهم ترین اعضای این جمعیت، ریچارد نیکسون و رونالد ریگان و بیل کلینتون روسای جمهوری اسبق آمریکا و هیلاری کلینتون نامزد ریاست جمهوری بود. ۵- پنجمین گروه کلوپ بیلدربرگ که درسال ۱۹۵۴ توسط خاندان حاکم در هلند تشکیل شد و کمی مقتدرانه در این گروه ها است، زیرا بیش از ۱۵۰ شخصیت شامل سیاستمداران و کارگزاران و اقتصاد دانان در اروپا و آمریکا درآن عضویت دارند. هدف از تشکیل این گروه، گرد همایی رهبران آمریکایی و اروپایی، با هدف تقویت روابط و همکاری میان آنان در زمینه مسائل اقتصادی، سیاسی ودفاعی بود. از مهم ترین اعضای این جمعیت، آنگلا مرکل صدراعظم آلمان و هنری کیسنجر و تونی بر ، دیوید کامرون و مارگارت تاچر نخست وزیر پیشین انگلیس میتوان نام برد.

مختصر و مفید در باره مایکل و بروسلی و... بخش اول
مایکل جکسون: سلطان موسیقی پاپ که نام او از تمام نوابغ موسیقی و هنر جهان معروف تر و شناخته شده تر است، شاید بنا به دلایلی مثلاً وجود علائم ایلومیناتی در آثارش بگویید او مزدور ایلومیناتی بود، اما او از ابتدا ضد ایلومیناتی بود، بطوریکه بعد از سالها مبارزه با شیطان پرستان، در نهایت ناجوانمردانه ترور گردید و آثاری که از وی باقیمانده، سانسور شده است، دروغ میگویند که در غرب آزادیست، مایکل در تمام آثارش، با تبعیض و بی عدالتی جنگید، زمانیکه آثار سانسور نشده او را ببینید، میفهمید/ بروسلی: کارنامه درخشان سینمایی این بازیگر هنر‌های رزمی که تاثیرش بر جهان خیلی بیشتر از چند فیلم و سریال است، بروسلی در فیلم (بازی با مرگ) تصمیم گرفت خودش با مرگ بازی کند و با بلوجین، شیطان راکفلرها میجنگد، ولی فیلم سانسور شد و مردم جهان مبارزه او با شیطان را ندیدند، تنها فیلمهای سانسور شده و تخیلی دیدند، در حالی که در نسخه های اصلی فیلم، با ایلومناتی میجنگد. او که فردی کم حرف و اهل عمل بود، زمانی که تصمیم گرفت چهره زشت ایلومناتی را در آخرین اثرش رسوا کند، همچون مایکل مرموزانه و در سن ۳۲ سالگی ترور گردید/ توپاک شکور: پدر موسیقی رپ بود که سبک رپ را بوجود آورد و داستان های زیادی برای گفتن داشت، اما در نهایت به زندان افتاد و در زندان با حقه های کثیف ایلومیناتی ها آشنا شد، او چندین بار به زندان رفت، وی با ترانه سرایی و اشعار رپ خود، شروع به ضدیت با ایلومیناتی ها و اطلاع رسانی به مردم کرد، اما او و بسیاری از هنرمندان آزده دیگر، که زیر بار پیشنهادات ماسون های خبیث نرفتند، مورد هجوم انواع آزارها و تهمتها قرار گرفته و در نهایت ترور شدند، این روزها ماسون ها تلاش میکنند، با جعل حقایق، و بنام حمایت از این نوابغ، از آب گل آلود ماهی بگیرند، در پستهای آینده، تلاش میکنم به یاری خدا، تلاش و زحماتی را که این هنرمندان، در مبارزه با ماسونیسم کشیدند، بعنوان اطلاع رسانی تبیین کنم، و پرده از چهره زشت ایلومناتی و راکفلرها بردارم. انشاالله.

هر که سازد رهبر خود عقل دور اندیش را
در خط تسلیم آرد نفس کافر کیش را
گول هر گندم نمای جو فروشی را نخور
بی طمع گرگی نمی پوشد لباس میش را
گر دهی نانی به کس آلوده با خونش مکن
یا مده آن نوش را و یا مزن این نیش را

فراماسونری
در فضای مجازی کاملا آشکارا، آموزشِ جادوگری و طلسم تبلیغ میشود و برای هر دوره آموزشی مبالغی از ۱ تا ۳۰ میلیون تومان از شرکت‌کنندگان میگیرند و روز بروز بازارشان داغ‌‌تر میشه. انسان، در طول تاریخ از زمان فراعنه تا الان، شاهد نبردهای فراوانی بین خیر و شر بوده و هست؛ یکطرف جبهه حق و حقیقت و یکطرف هم جبهه شیطانی و باطل. بارها و بارها جبهه حق بر باطل پیروز شده و شیطان و پیروانش یارای مقابله با ایمانِ طرف مقابلشان را نداشته و ندارند، فقط مثل سنگ پای قزوین رو دارند. شاید به همین خاطر، برای غلبه بر حق و پیروان حق، گروه‌ مخفی یا به اصطلاح زیرزمینی را تشکیل دادند تا به دور میزِ فتنه، جمع بشن و راهی پیدا کنند. بهترین راه برای شیطان و پیروانش، از بین بردن ایمانِ مؤمنینی بوده که روز بروز به تعدادشان اضافه میشد. اونا برای از بین بردن وحدت مؤمنان از هیچ کوششی دریغ نکردند. بعدها تشکیلات منظمی را بوجود آوردند تحت نام فراماسونری. این فرقه در زمینه‌های فرهنگی، سیاسی، اقتصادی و غیره وارد شده و بر بسیاری از جوامع بین‌المللی تسلط یافتند و تلاش کردند حکومت جهانیِ شیطانی را ایجاد کنند. هدف مهم و اصلی آنها، مبارزه و نابودی ادیان و مذاهب توحیدی است تا پس از آن، صهیونیسم جهانی را بر تمام دنیا مسلط کنند و اینگونه ارادت خود را به صهیون نشان دهند. بزرگترین خطر برای ما جهل هست، برای همین تلاش میکنم به زبان ساده، مطالب رو پیگیری و بیان کنم. ادامه دارد..

مولانا شمس الدین امیرالمومنین حضرت علی علیه‌السلام.
نماد خرد و عشق، نماد یک انسان کامل، بله انسان کامل، در حالیکه در او نفرت و بیزاری نیست، عصبانیت نیست، اما هم در زبان و هم در دست، تیغ دارد، بله انسان کامل، در خانقاه و معبد نیست، اگر هم آنجا باشد، شمشیرش، زیر سرش هست، هم در سخن و هم در زندگی، آزادگی را آموزش میدهد وگرنه، بالای منبر رفتن و سخنان زیبا وعقلانی گفتن، مشکلی از نادانی و تاریکی نوع بشر نمی کاهد. آمد تا به بشر بیاموزد، اسلام دینی است سازگار، و نه سازش کار. انسانی کامل، در طول تمام دوران و اعصار. صلی الله علیک یا علی، یا امیرالمومنین.

آواز نخوان این همه، سرسام گرفتم
از دست تو هی قرص دیازپام گرفتم
لعنت به همان روز که تو کفتر خود را
پر دادی و من کفتری از بام گرفتم
عاشق شدم و پول هر آن چیز که داریم
با زور خودم از پدرم وام گرفتم !
با حافظ و میخانه پدر بود مخالف
فالی فقط از حضرت خیام گرفتم !
یک بار خبردار شدم کوی بهشتی
یک بار مچ ات را سر اعدام گرفتم
گفتی که نکن، حرف نزن، خنده حرام است
در خانه ی تو دیپلم احکام گرفتم !
از بس که تو هی گفتی و من کرده ام اجرا
الگوی بد نسل زنان، نام گرفتم
افسوس نشد طنز سیاسی بنویسم
زن بودم و از شوهرم الهام گرفتم
شب خسته از آواز تو خوابیدم و دیدم
در خواب تو مردی و من آرام گرفتم!
ناهید نوری

طنز حرفه­ ای یا نقادانه:
هر چند طنز و طنّازی یا بهتره بگم، طنز پردازی در عرصه ادبیات و مطبوعات امروزه ایران، از رونق قابل توجهی برخوردار نیست، لیکن باید منصفانه قبول کرد که در مجموع، طنز حرفه­ ای معاصر در ایران، از رشد و جلای مناسبی نسبت به قبل و پیش از انقلاب برخوردار شده. این ارتقاء هم در محتوا و مضمون، و هم در واژگان و ادبیات آن مشهود است. مخصوصاً از لحاظ اخلاقی و عفت کلام، نسبت به قبل در وضع بهتری قرار دارد. در این عرصه ادیبان طنزپردازی همچون مرحوم کیومرثی (گل آقا) و دکتر مجابی و ... جهت دهی مثبتی داشته­ اند.

این روزها وقتی سوال میکنم: فرق انگلیس و بریتانیا چیه؟ اغلب جواب میدن: هیچی، یکی هستن. آره از این نظر که باعث اغلب بدبختی‌های بشریت بوده اند آره، ولی خوبه بدونیم، انگلستان (England) تنها یکی از چهار کشور تشکیل ‌دهنده بریتانیا است. بریتانیا (United Kingdom) شامل چهار کشور از جمله انگلستان، ولز، اسکاتلند و ایرلند شمالی است. به همین دلیل هرچند که انگلیس بخشی از بریتانیا است اما خود بریتانیا یک کشور واحد و وسیع‌ تر هستش که شامل دیگر مناطق نیز هست. لندن، پایتخت بریتانیا، در انگلیس قرار داره و همین موضوع باعث گمراه شدن ذهن افراد میشود. تنگه جبل الطارق در اسپانیا هم متعلق به بریتانیاست. در قطب جنوب سرزمینی به وسعت ایران بنام آنتارکتیکا در منطقه ای معروف به جنوبگان یا قاره جنوبگان هم متعلق به بریتانیاست. همچنین جزیره برمودا و حدود ۲۰ جزیره دیگر در جهان هم متعلق به آنهاست. عده زیادی افسانه برمودا را باور کرده اند ولی غافل از اینکه طی دو قرن گذشته بریتانیا مالکیت آنرا دارد. همچنین کشورهایی مانند کانادا، استرالیا، نیوزلند، پاپوا گینه نو در نیم‌کره شرقی کره زمین، جامائیکا، و چند کشور دیگر، همگی توسط بریتانیا مستقیماً مدیریت میشوند، یعنی حاکمان این کشورها مستقیما توسط بریتانیا نصب و عزل میشوند. حدود ۵۰ کشور دیگر نیز بصورت غیر مستقیم مدیریت میشود، پاکستان و هندوستان نیز جزو این ۵۰ کشور هستند، بعنوان مثال سیستم پولی و اقتصادی، رسانه ای، آموزشی و فرهنگی این کشورها کاملاً توسط بریتانیا مدیریت میشود.

جعل حدیث بخش اول
در این قسمت قصد دارم خیانتی را افشاء کنم که از قبل از دوران حکومت معاویه و جیره خوارانش بوده و ادامه و گسترش یافته. در زمان معاویه ملعون، آنها جدی تر اقدام به تغییر حقایق مربوط به اعضای بدن امیرمؤمنان علی علیه السلام کردند. طغیانگران پست فطرت، چنان بر امام علیه السلام بی رحمانه هجوم بردند که گویی اراده کردند از وصی مظلوم پیامبر خدا صلی الله علیه و آله وسلم انتقام بگیرند. از سر مبارک آن حضرت شروع به دروغگویی و تهمت کردند، گفتند: سر حضرت بی مو و کچل بوده؛ سپس به چهره ایشان پرداخته آن را سیاه خواندند. بعد دستان حضرت را کج، و پس از آن شکم ایشان را بزرگ و برآمده ذکر کردند؛ آنگاه گوژ پشت بودن و قوز داشتن را تهمت زدند، همچنین پاهایی لاغر و بلند، بصورت نامتعادل و ناقص که توان نگهداری آن بدن چاق و خپل را نداشته است را، به دروغ و دشمنی ثبت کردند و بی ادبی های زشتی را که از عادات امویان بوده، به ایشان نسبت دادند و ایشان را فحاش و بی ادب، شوخ و سبک مغز و غیره... معرفی کردند، اما چرا؟ آیا واقعاً مظلوم تر از مولا پیدا نکردند؟ اگر چه این اراجیف و جعلیات، توسط دشمنان خبیث و بدذات ثبت شده، لیکن، با چشمانی اشکبار و دلی شکسته، فقط بخاطر روشن شدن حقیقت، و شناخت چهره زیبا و مظلوم ایشان، تمام کتب قدیم، از دوست و دشمن را مرور میکنم، سعی میکنم علت این اتهامات، شایعه پراکنی‌های منافقان و دشمنان امیرمؤمنان علیه السلام روشن شود، که خباثت دشمنانی که در راس آنها معاویه قرار دارد، با سند و مدرک روشن شود. منافقان، به طرق گوناگون بر امام علیه السلام هجوم بردند، از آتش زدن درب خانه وحی و شکستن پهلوی حضرت زهراء سلام الله علیها گرفته، تا فاجعه جانسوز کربلا، تا توانستند، انواع ظلم و ستم را روا داشتند، و مناقب آن بزرگوار را به صحابه مخالف ایشان و غاصبان خلافت چسباندند، القاب ایشان را دزدیدند، همچون صدیق، و فاروق و... و تا آنجا که توان داشتند، و از راه‌های مختلف برای رسیدن به اهداف شوم خود کمک جستند از جمله: لعن مولا در مساجد و نمازها. با دادن درهم و دینار دولتی و هدایای بسیار، مردم را به ذم مولا و جعل مناقب غاصبین تشویق کردند. محروم نمودن شیعیان امام علی علیه السلام از هرگونه حق و حقوق و بخشش. بدتر از همه تهمت و افتراء بر جسم مبارک امام علی علیه السلام. جعل خواستگاری امام علیه السلام برای ازدواج با دختر مشرک و کور و نابینای ابوجهل. و خیلی تهمت‌های دیگر که بررسی میکنم، خوب است در ابتدا ذکر کنم، از خود عایشه که دشمن مولا بوده، روایات بسیاری وجود دارد که نشان میدهد، خورشید را نمیتوانند در پشت ابرهای تهمت مخفی کنند، مثلاً عایشه روایت کرده: پیامبر اکرم (صله الله و علیه و اله و صلم) فرمودند: من آقا و سرور اولین و آخرین هستم، و علی بن ابیطالب (علیه السلام) آقا و سرور اوصیاست، او برادر من، وارث من، و جانشین من بر امت است؛ ولایت او واجب، پیروی از او فضیلت، و دوست داشتن او برای خدا، وسیله است. حزب او حزب خدا، و شیعه او انصار خدا، و اولیای او اولیای خدا هستند، و دشمنانش دشمنان خدا هستند، او پیشوای مسلمانان و مولای مؤمنان و امیر ایشان پس از من است. شاید این سوال پیش بیاید که ورق زدن تاریخ چه فایده دارد؟ فراموش نکنیم که تاریخ دائماً در حال تکرار است، و بزودی سفیانی فرزند معاویه، به جنگ حضرت حجة عجل الله تعالی فرجه الشریف فرزند مولا علی علیه‌السلام خواهد رفت، و تاریخ باری دیگر تکرار خواهد شد. و این فرصتی برای اصلاح ما از اشتباهات گذشته است. ادامه دارد..

مشاهدات من در جلسه ارتباط با ارواح (بصورت دنباله دار، بخش سیزدهم)
قبل از ادامه بحث، نکته ای را لازم میدانم بعنوان سوال مطرح کنم که چرا فرضیّه کهنه عود ارواح از نو زنده شد؟ آخه این سؤال پیش مىآید که چرا پاره اى از محافل روحى غرب، در یکى دو قرن اخیر، اصرار دارند فرضیّه کهنه و خرافى عود ارواح و تناسخ را از نو زنده کنند و روح تازه اى در کالبد آن بدمند؟ مگر آنها هم به خرافات علاقه اى دارند؟ بگذار علت مخالفت اسلام با تناسخ را ساده تر بگویم. آیا هنگامى که مى بینیم در میان دانشمندان غرب، همان غربى که کره ماه را براى نخستین بار فتح کرد، و تکنیک و صنعت خیره کننده او به طرز شگفت آورى پیشرفته است، افرادى پیدا میشوند که طرفدار کارما و عود ارواح، به شکلی غلط هستند، نباید حدس بزنیم لابد در این موضوع اسرارى است و مطالبى بر آنها کشف شده که بر ما مخفى مانده است؟ با صراحت باید گفت: اوّلًا خرافات در میان غربى‌ها اگر بیشتر از شرق نباشد، کمتر نیست؛ و تعداد طالع بینها و فالگیرها، منتها به سبک مدرن و با آب و رنگ نو، در مراکزى همچون پاریس بسیار زیاد است و تکنیک و صنایع پیشرفته، نه دلیل بر خرافى نبودن است، و نه مانع آن؛ و حتّى حساب صنعت و فلسفه هم بکلّى از هم جدا است. ثانیاً، از آنجا که مسأله اعتقاد به عود ارواح یک جنبه استعمارى قوى دارد، و از طرفى روح استعمار آنچنان با زندگى و افکار جمعى از مردم غرب آمیخته است که حتّى در فلسفه، ادبیّات، و بحث هاى علمى آنها، تا چه رسد به مسائل تبلیغاتى، نفوذ کرده، این سوءظن براى انسان پیش مى آید که نکند گسترش دامنه عقیده به تناسخ و عود ارواح نیز مربوط به افکار استعمارى باشد. بله درسته، همینطوره. اعتقاد به کارما و عود ارواح از این نظر جنبه استعمارى دارد که اقوام محروم و استثمار شده را به پذیرش این طرز زندگى ملالت بار، به عنوان این که ممکن است کفّاره گناهان زندگى پیشین آنها باشد، تشویق میکند، و آن را قابل تحمّل میسازد. مردم آفریقا و هند را در ذهن خودت داشته باش و باقی حرفم را بخوان. عقیده به تناسخ، یک نوع حالت تسلیم و رضا در افراد ایجاد میکند، و آنها را به استقبال انواع سختی و محرومیّت‌ بعنوان یک وسیله تکامل و شستشوى روح دعوت مکند.
این بدبینی نیست و حقیقت دارد که بعضى از مطّلعین، نقش مؤثّر عقیده به کارما را در استعمار هندوستان و حکومت طبقاتى بر مردم هند قابل انکار نمیدانند. اسلام دین تعادل و میانه روی هست، از طرفی سعی و تلاش خودمون رو بکنیم، و از طرفی دیگر، در سختی ها و مشکلات صبور، و راضی به رضای خدا باشیم. عقیده به کارما و تناسخ، بزرگترین مانع نظرى در راه اجراى نقشه برچیدن دستگاه فرقه اى در هند است؛ زیرا هندوهاى متدیّن عقیده دارند که اختلافات طبقاتى، حاصل سلوک روح در طىّ حیاتهاى گذشته و جزئى از نقشه الهى است که بر هم زدن آن به منزله هتک حرمت دین و مقدّسات است. همین تفکر غلط باعث شده هند دائماً غارت شوند و مردمش در فقر و بیچارگی، اختیاراتشان در دست یهودیان انگلیسی تبار باشد. ادامه دارد..

جن در قرآن
عفریت جن و نیروی فوق العاده او: قالَ عِفْریتٌ مِنَ الْجِنِّ اَنَا اتیکَ بِه قَبْلَ اَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِکَ (نمل) این سخنی است که سلیمان علیه السلام بعد از برگرداندن هدیه سبأ و فرستادگانش گفته، و در آن خبر داده که ایشان بزودی نزدش می‌آیند، در حالیکه تسلیم باشند. سلیمان علیه السلام در این آیه به حضار در جلسه میفرماید: کدامیک از شما تخت ملکه سبأ را قبل از اینکه نزد ما آیند در اینجا حاضر میسازد؟ و منظورش از این فرمان این است که وقتی ملکه سبأ تخت خود را از چندین فرسخ فاصله در حضور سلیمان حاضر دید، به قدرتی که خدا به وی ارزانی داشته، و به معجزه باهره او بر نبوتّش پی ببرد، تا در نتیجه تسلیم خدا گردد، همچنانکه به شهادت آیات بعد تسلیم شدند.
قالَ عِفْریتٌ مِنَ الْجِنِّ اَنَا اتیکَ بِه قَبْلَ اَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِکَ وَ اِنّی عَلَیْهِ لَقَوِیٌّ اَمینٌ. عفریتی از جن گفت: پیش از آنکه از مجلس خود برخیزی تخت را نزدت می‌آورم که بر این کار توانا و امینم. کلمه عِفْریتٌ به معنای شریر و خبیث است. مفهوم آیه این است که من به آوردن آن نیرومند و امینم. نیرومند بر آن و حمل آنم خسته‌ام نمیکند، امین بر آنم. عملکرد شیاطین جن و انس به عنوان دشمن پیامبران: وَ کَذلِکَ جَعَلْنا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوّا شَیطینَ الاِْنْسِ وَ الْجِنِّ (انعام) کلمه جِنّ در اصل به معنای استتار و نهان شدن است و در عرف قرآن به معنای طایفه ای از موجودات غیر ملائکه هستند که شعور و اراده دارند و از حواس ما پنهانند. ماحصل آیه فوق چنین میشود: همانطور که برای تو دشمنانی از شیطان‌های انسی و جنّی درست کرده ایم که پنهانی و با اشاره، علیه تو نقشه ریزی میکنند و با سخنان فریبنده، مردم را به اشتباه می‌اندازد، برای تمامی انبیای گذشته نیز چنین دشمنانی قرار داده بودیم. و گویا مراد این باشد که شیطان‌های جنّی بوسیله وسوسه به شیطان‌های انسی وحی میکنند و شیطان‌های انسی هم آن وحی را بطور مکر و تسویل پنهانی، برای این که فریب دهند یا برای اینکه خود فریب آن را خورده اند به هم دیگر میرسانند. مرگ سلیمان و عدم اطلاع جن از غیب: فَلَمّا قَضَیْنا عَلَیْهِ الْمَوْتَ ما دَلَّهُمْ عَلی مَوْتِه اِلاّ دابَّةُ الاَْرْضِ... تَبَیَّنَتِ الْجِنُّ اَنْ لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ الْغَیْبَ (سبأ) مراد از دابَّةُ الاَْرْضِ بطوری که در روایات آمده، حشره معروف به بید و موریانه است، که چوب‌ها و پارچه‌ها را میخورند. از سیاق آیه استفاده میشود که سلیمان علیه السلام در حالیکه تکیه به عصا داشته، از دنیا رفته و کسی متوجّه مردنش نشده، و همچنان در حال تکیه به عصا بوده، و از انس و جن کسی متوجّه واقع مطلب نبوده، تا آنکه خداوند بیدی را مأمور میکند، تا عصای سلیمان را بخورد و عصا از کمر بشکند، و سلیمان به زمین بیفتد، آنوقت مردم متوجّه شدند که وی مرده بود، و جن فهمید که ای کاش علم غیب میداشت. چون اگر علم به غیب میداشت تا به امروز درباره مرگ سلیمان در اشتباه نمیماند، و این عذاب خوارکننده را بیهوده تحمل نمیکرد/ المیزان

صحیفه سجادیه
شکر و سپاس خیلی با فکر و اندیشه سر و کار ندارد و چندان نیازی به مقدمات تعمقی و اندیشه ای و شناخت ندارد. و آنچه بدون مقدمات فکری و عقلی امکان ندارد، حمد و ستایش خداوند است. این نیز فرق اساسی دیگر در میان حمد و شکر است. میفرماید الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النُّور. اما آیه ای نداریم که بگوید الشکر لله الذی خلق الکرات و الارض. هر چه در قرآن یا حدیث، حمد در کنار نعمت آمده، شکر آن نعمت نیست، بلکه ستایش قدرت خداوند است که آن نعمت را به وجود آورده است. به ما یاد داده اند که در اول غذا بسم الله بگوئید و در آخرش الحمدلله. و انصافاً این سفارش جایگاه خوبی در فرهنگ عملی ما دارد، لیکن همان معنی شکر از آن قصد میشود و این معنی به حدی در ذهن ما رسوخ کرده است که کسی به سختی باور میکند که حمد و ستایش با شکر و سپاس فرق دارد. و موقعیت نیز مویّد این معنی نادرست است، زیرا پس از غذا و برخورداری از نعمت غذا، به زبان آورده میشود. در حالیکه مراد توجه به انسان و نیازش به غذا، است؛ رابطۀ بقائی انسان با موادی از جهان که غذا نامیده میشود، رابطۀ این مسائل با قدرت خداوند که نظام مواد غذائی و تغذیه، خود یک نظام بزرگ و دقیق است که خود یک جهان از قوانین آفرینش است. شکر غذا امر دیگری است و این حمد چیز دیگر. در بخش‌ بعدی همین دعا خواهیم دید که امام علیه السلام آثار و کاربردهائی برای حمد میشمارد که هیچکدام از آنها در شکر نیست.

بزرگ ترین شعبه ایمان
پیغمبر عظیم الشان صلی الله علیه وآله و سلم در کلام نورانی فرمودند: ود المؤمن للمؤمن فی الله من أعظم شعب الإیمان: دوستی مؤمن با مؤمن برای خداوند، از بزرگترین شعبه‌های ایمان است (الکافی، ج ۲) ودّ یعنی دوستی و پیوند. دوستی مؤمن با یک مؤمن برای خدا، نه اینکه من بخواهم سوء استفاده کنم. بخواهم زمینش بزنم، بخواهم عیبهایش را پیدا کنم. فرمود: دوستی یک مؤمن با یک مؤمن به خاطر خدا، بزرگ ترین شعبه و بزرگ ترین دست آویز ایمان است. تجربه نشان داده است که اگر کسی همه خوبی‌ها را رها کند، و در جمع خوبها برود، و رفقای خوب پیدا کند، بخواهد یا نخواهد، همه خوبیها بطرف او خواهد آمد. همه آنهایی که دنبالش هستیم؛ مثل نماز، روزه و ذکر و دعا، همه آنها می‌آید و حتی فرستادگان خدا و چهارده معصوم علیهم السلام. بسیاری میگن: ما مدت هاست میخواهیم به خدا و اهل بیت نزدیک شویم. دعا میخوانیم، توسل میکنیم ولی نمیشه، چه کنیم؟ مرحوم حاج آقای دولابی میگفت: افرادی که طالب حق اند و جهاد و کوشش میکنند، خدا و چهارده معصوم علیهم السلام را میخواهند، کمال میخواهند، اگر واقعا جدی هستند و نیت پاک دارند، علامت استجابت دعایشان این است که خدا یک دوست خوب سر راهشان میگذارد. دوست خوب نماینده خدا و چهارده معصوم است. از اول که خورشید تابنده نمی آید. ما طاقت دیدنش را نداریم. امام اگر نورش تجلی کند، همه عالم، کن فیکون میشود. اول یک شمعی، یک نوری به اندازه ظرفیت وجودی ما، سر راه ما قرار میدهند. این دوست خوب نماینده قرآن و چهارده معصوم و امام زمان است، ما را وصل میکند، اگر ما به این برق ضعیف وصل شدیم و از او استفاده کردیم، یک چراغ قوی تر برای ما میفرستند. همینطور تا آخر پله پله میبرن، شبکه مجازی و رسانه و کتاب هم دوست حساب میشن، پس در انتخاب دوست خوب دقت کنیم.

تجسم دوستان به هنگام مرگ
پیغمبر خدا فرمود: بنگرید با چه کسی هم صحبت میشوید؟ زیرا هیچ کس نیست که مرگش فرا رسد، جز آنکه یارانش در پیشگاه خدا، در برابرش مجسم شوند. اگر از نیکان باشد، او هم از نیکان است. و اگر از بدان باشد، او هم از بدان است. و هیچکس نیست که بمیرد و هنگام مرگش هم صحبتش در برابر او مجسم نشود (الکافی، ج ۲) کسی که میخواهد از دنیا برود، خدا رفقایش را موقع مردن می‌آورد. دوستان خوبی که با آنها معاشرت داشتیم، روح هایشان دور ما جمع میشوند و ما را بطرف بهشت می‌برند. اگر با اراذل و اوباش و بدها و فاسق و فاجرها هم نشین است، قطعا با آنها محشور میشود. گفتم: به من بگو چطور میمیرم؟ گفت: به من بگو چطور زندگی میکنی؟ با چه کسانی زندگی میکنی؟ در دنیا با هرکس هم نشین بودی، بد یا خوب، موقع مردن و برزخ و آخرت با آنها هستی. سعی کنیم دوستان بد را از خودمان دور کنیم. از آنان فاصله بگیریم و باخوبها همنشین شویم.

پشت پرده کاهش کشت چغندر قند چه بود؟ هیچی، مافیای واردات شکر دست بکار شد. کشت محصول چغندر قند به خاطر قیمت‌گذاری نامناسب کاهش یافت و همین موضوع باعث شد بسیاری از کشاورزان تمایلی به کشت این محصول نداشته باشند. همین موضوع دلیلی شد تا واردات شکر اهمیت یابد. معاون وزیر فلان دخالت‌‌های دولت در تولید محصولاتی همچون شکر، گندم و دانه‌های روغنی را به عنوان عاملی ذکر کرده بود که باعث شد خودکفایی در تولید آنها تحت الشعاع قرار بگیرد. ضمناً گفت: در تولید شکر تا مرز خودکفایی پیش رفته بودیم اما با وجود شرایط خوب نتوانستیم چغندر بکاریم و بخاطر فریز کردن قیمت‌ها، تولید چغندر خیلی کم شده و تولید ما در این زمینه در حال آسیب دیدن است.

نماز
از پیامبر خدا مروی است که: شیطان، پیوسته و تا آن زمان که مؤمن بر نمازهای پنجگانه خود، مراقبت دارد، از وی هراسان است، ولی چون آدمی، نماز خود را ضایع کند، شیطان نیز بر او جسور میگردد و در گناهان بزرگش می اندازد. طریق تکمیل انسان در این دو جمله خاصه میشه: (بزرگ داشتن اوامر الهی از قبیل نماز و روزه، و محبت نسبت به مخلوق خداوند) از آن نوع محبت که بزرگتران، نسبت به کوچکتران خود، رعایت میکنند و همراه با نوعی نگرانی و ترس است، فی المثل: محبت پدر و مادر، نسبت به فرزند خردسال، شفقت است. آدمی سفری بی نهایت و منزلهائی پرخوف و خطر و بی انتها در پیش دارد و بیشتر مردم از این راه بی پایان و تحصیل اسباب نجات از مهالک آن غافلند.
خانه پر گندم و یک جو نفرستاده به گور
غم مرگت چو غم برگ زمستانی نیست

حملات کسروی به دین مقدّس اسلام و جواب آن: نه گمان کنیم که این مرد دیوانه ی مرموز فقط حملاتی به عالم تشیع داشته، بلکه در سایر مؤلّفاتش حملات شدیدی به اصل دین مقدّس اسلام و تمام قوانین مقدّسه ی آن دارد، تا آنجا که مینویسد: دین اسلام امروز مردود است. و کسروی طریقه ی منحوسه ی خود را پاک دینی گذاشته و پیروی از آن را امر حیاتی و لازم دانسته. مثلاً نوشته: چون جمعی از مسلمانان، عامل به قوانین دین اسلام نیستند یا تابع قوانین اروپایی شدند، معلوم میشود که این دین ارزش خود را از دست داده باشد، عوض شود، و واجب است مردم اسلام را بگذارند، و پاک دینی مرا بپذیرند؛ چه آنکه من برانگیخته شده و برای سعادت این ملت آمدم. مغز و کلّه ی این مرد مرموز آنقدر خالی و گندیده بود و نمیفهمید، یا میفهمید و عمداً سهو میکرد، و خودش را به الاغی میزد، البته دور از جان الاغ. این مرتیکه مأموریت داشت که مردم را گمراه و ایجاد اختلاف کند، که اگر بیماران به دستورات دکتر و طبیب حاذق عمل نکنند، دلیل بر آن نیست که دستورات طبیب، فاسد و از کار افتاده و ارزش خود را از دست داده و باید طبیب و دکتر را عوض نمود؛ بلکه باید به وسائل مختلفه بیماران را وادار کنند که دستورات طبیب حاذق را عملی کنند و اگر عمل نمودند و در پی تمام دستورات رفتند و نتیجه نگرفتند، آنگاه باید طبیب را عوض نمایند. این مهره مرموز حیله گر، خیال میکرد که اگر مردم قانون مقدّس اسلام را گذاشته و پیرو قانون اروپایی شدند، دلیل بر نقص قانون مقدّس اسلام است و حال آنکه این طور نیست.

حُسنیّه بخش دوم، مفسر کبیر ابوالفتوح رازی روایت کرده: در زمان خلافت هارون الرّشید مردی بازرگان می‌زیست که مال و نعمت فراوانی داشت و از مشاهیر بغداد بشمار میرفت، و در محبّت خاندان عترت و طهارت شهرتی تام داشت. پیوسته ملازم امام صادق علیه السلام بود و وظیفه خدمتگذاری آن حضرت را به جای می‌آورد. بعد از شهادت آن حضرت، در اثر ظلم و ستم دشمنان، اموال و دارائیهایش را از دست داد و به درویشی و مسکنت افتاد، و از اموال دنیا جز کنیزی برایش نمانده بود. او را وقتی که پنج ساله بود خریده و به مکتب فرستاده بود. این بانوی خوش شانس مدّت ده سال برای کسب علم و معرفت به محضر مبارک امام جعفر صادق علیه السلام شرفیاب میشد و قریب بیست سال به مطالعه علوم دینی اشتغال داشت. چون مشقّت فقر و تنگدستی خواجه شدت گرفت، روزی از تنگی روزگار نزد کنیزش اظهار شکایت کرد و گفت: ای حُسنیّه، تو مانند فرزندم هستی و غیر تو کسی را ندارم، زحمات زیادی برایت کشیده‌ام تا به این فضائل و کمالات آراسته شده ای. اینک از تو میخواهم که از روی فراست، چاره ای برایم بیندیشی، که کارم از هجوم فقر، به رسوایی کشیده است. حُسنیّه گفت: ای خواجه! به نظر من صلاح در این است که مرا برای فروش نزد هارون ببری و اگر او از بهای من پرسید، بگوئی که صد هزار دینار زر رایج ارزش دارد. اگر بگوید مگر او چه هنری دارد که این قیمت سنگین بر او گذاشته ای؟ بگو: هنرش این است که اگر تمام علمای عصر حاضر جمع شوند و در علوم و مسائل شرعی و دینی با او بحث کنند، بر همه فائق آید، و آنها را در بحث مغلوب نماید.
خواجه گفت: حاشا که من چنین کاری کنم. اگر آن ظالم بر فضیلت و سیرت نیکوی تو آگاه گردد، در صدد برمی آید تا تو را از من بگیرد. حُسنیّه گفت: نترس، به برکت محبّت اهل بیت رسول خدا علیهم السلام کسی نمیتواند مرا از تو جدا کند. بر خدا توکّل کن که هر چه خیر ماست خدای متعال برایمان پیش خواهد آورد. خواجه برخاست و نزد یحیی بن خالد برمکی، وزیر هارون رفت و جریان را همانگونه برای او شرح داد. یحیی گفت: برو و کنیزت را بیاور. خواجه با نگرانی به خانه بازگشت. ادامه دارد..

زیارت جامعه بخش سوم
چون فقط ابتدای این مبحث کمی سنگین هست، کوتاه میگم. مرتبه واحدیت: در این مرتبه حقایق اسماء و صفات تفصیل می‌یابند، اللَّه اسمی است که مستجمع جمیع اسماء و صفات است، و دیگر اسماء در تحت او هستند، علوم تفصیلی به موجودات در مرتبه واحدیت از راه اعیان ثابت می‌باشد، اعیان ثابته پیکره و تفصیل اسماء الهی اند، این حقایق به وجود احدی موجودند/ مرتبه فیض منبسط: که وجود ماسوی و میان نشین عالم حق و خلق است، مابین ما و خدا، فیض منبسط و صادر، اول برزخیت داشته و از آن جهت میگیرد و بهش جهت میدهد. حضرت خاتم صلی الله علیه وآله و امیرالمؤمنین علیه السلام به این مرتبه رسیده اند، لذا به این مرتبه، حقیقت محمدیه نیز گفته میشه. این امر واحد الهی است و آیه شریفه (لَهُ الْخَلْقُ وَالْأَمْرُ) امر اشاره به آن است و نیز: إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیئاً أَنْ یقُولَ لَهُ کُنْ فَیکُونُ؛ اشاره به این حقیقت هستش، خداوند این وجود را مادّه همه موجودات قرار داده و همه موجودات به این مادّه نوشته میشوند، بعبارت دیگر مرکب و جوهر نوشتن موجودات، این امر واحد الهی است، و دیگر موجودات نقوشی بر این پرده اند. این یعنی سرّ آل محمد صلی الله علیه وآله که در همه موجودات است، و مراد از ولایت و سرّ ولایت که جاری در همه موجودات هستش همینه، و امام علیه السلام و کسی که واجد این مرتبه است میتواند به همه موجودات، علم داشته باشه، و در همه عالم تکوین تصرّف کنه. دیگر انبیاء علیه السلام و اولیاء به اندازه ای که از این حقیقت آگاه هستند میتوانند به حقایق دنیا و آخرت علم پیدا کنند، و در آن تصرف کنند، این مرتبه مظهر اللَّه است و انسان کامل همین مرتبه هستش/ مرتبه عالم عقل: که مرتبه تقدیس و تسبیح است و ملائکه مظهر جلال خدا بوده و منزّهند، و انسان به لحاظ عالم عقل خود، با این عالم مرتبط هست/ مرتبه عالم مثال و ملکوت اعلی و اسفل: در این مرتبه صورت حقایق و تمثلات حقایق در مراتب نزول و صعود قرار دارند. عالم خیال انسان کانالی از این مرتبه می‌باشد/ مرتبه عالم ماده و کون و فساد: عالم اجساد انسانی در این نشأه قرار داره، و از این نشأه میگیره، این مرتبه پایین ترین مرتبه دار وجود هستش. هر مرتبه از عوالم فوق تفصیل عالم بالاتر از خویشند، هر بالایی متن و پایینی شرح آن است. لذا مرتبه عقل واجد همه موجودات ملکوتی و ملکی است. همانطور که گفتم، صادر اول و نخستین و حقیقت محمدیه نیز مشتمل بر همه مواطن و مراتب وجود است و مادّه همه کلمات وجودیه می‌باشد و مثقال ذره ای از آن بیرون نیست. میدونم کمی برات سنگین هست ولی، کمی که جلوتر بریم برات قابل فهم تر میشه. همین قدر فعلاً تا اینجا کافیه.

مکافات عمل و دعای پدر قسمت سوم
یکی از آنها به سمت جوان رفت و گفت: این گاو زرد رنگ را چند میفروشی؟ جوان که متوجه اشتیاق آنها برای خرید گاو بود با خونسردی گفت: نمیفروشم! گفتند: به هر قیمتی که تو بگویی میخریم! جوان با شادمانی گفت: هر قیمتی؟ گفتند: بله! جوان گفت: بسیار خوب میفروشم. اما باید پوستش را برایم پر از طلا کنید. مردان مشغول مشورت شدند. یکی از آنها گفت: چه خبر است! مگر ارزش یک گاو چقدر است؟
دیگری گفت: باید قبول کنیم. اگر دوازده قبیله بنی اسرائیل را هم بگردیم دیگر مثل آن را پیدا نمیکنیم.
سومی گفت: دست نگه دارید! به سراغ حضرت موسی میرویم. ببینیم نظر ایشان چیست. حضرت موسی وقتی از ماجرا مطلع شد گفت: چاره ای نیست. اگر میخواهید حقیقت روشن شود و جنگ و خونریزی پیش نیاید گاو را به همان قیمت بخرید! آنها بازگشتند و گاو را به همان قیمت خریدند. جوان را هم همراه خود بردند. به سراغ حضرت موسی رفتند و با خوشحالی گفتند: این هم گاو زرد رنگ! حال چه کنیم پیامبر خدا؟ حضرت موسی گفت: جنازه را بیاورید!

اعتراف مدیر عامل نستله ایران به ارتباط با شرکت مادر. در حالیکه نستله در ایران، تحت عنوان یک شرکت محلی فعالیت میکند، مدیر عامل این شرکت اخیرا در ویدیویی بصورت مستقیم از ارتباط این شرکت محلی با نستله بین المللی پرده برداشت. این اعتراف بار دیگر نگرانیها را درباره فعالیت برندهای چند ملیتی در ایران و امکان خروج سرمایه از کشور به نفع شرکت‌های همکار با اسقاطیل افزایش داده است.

نثرچیست؟ برای این که شعر را بشناسیم، ناچاریم نثر را بشناسیم؛ چرا که گفته‌اند: تعرف الاشیاء باضدادها. اشیا با ضدشان شناخته میشوند. از طرف دیگر با روی کار آمدن جریان شعر سپید، تفکیک شعر از نثر قدری دشوار شده. چه‌بسیار نثر‌هایی که به نام شعر در مطبوعات به چاپ میرسند. در مورد فرهنگ و ادب پارسی این واقعاً تاسف آور هست، از این‌ رو ضروری است تا نثر را نیز تعریف کنیم. نثر در لغت: دکتر منصور رستگار فسایی، در کتاب انواع نثر فارسی، به نقل از لغتنامه دهخدا نثر را اینگونه تعریف کرده است: نثر در لغت، صفت عربی است به معنای پراکنده، سخن پاشیده و غیرمنظوم برخلاف نظم، و یکی از اقسام دوگانه سخن در مقابل شعر. کلمه منثور به معنی پراکنده ۲ بار در قرآن هم آمده، مثلاً آنجا که خطاب به مجرمین فرموده: وَقَدِمْنَا إِلَىٰ مَا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنَاهُ هَبَاءً مَّنثُورًا: ﻭ ﻣﺎ ﺑﻪ ﻫﺮ عملی ﻛﻪ ﺍﻧﺠﺎم ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻧﺪ ، ﻣﻰ ﭘﺮﺩﺍﺯﻳﻢ ، ﭘﺲ ﻫﻤﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻏﺒﺎﺭی ﭘﺮﺍﻛﻨﺪﻩ ﻣﻰ ﺳﺎﺯﻳﻢ. چون قرآن میخونی این آیه فرقان رو گذاشتم تا توی ذهنت ملکه بشه. امّا نثر در اصطلاح: برای نثر تعریف‌های متفاوتی ذکر کرده‌اند. بعضی گفته‌اند؛ نثر کلامی است که وزن و قافیه نداشته باشد. بعضی هم تعابیر متفاوت‌تری را برای نثر بیان کرده‌اند. دکتر حسین خطیبی نوشته است: نثر کلامی است ‌که در آن مفاهیم و معانی با وضوح و روشنی و رسایی و با نظم فکر و منطقی بیان میشود و تنها وظیفۀ لفظ در آن بیان معناست. جُمَل یعنی جملات در نثر با مراعات موازین دستوری با یکدیگر می‌پیوندند و معانی بی هیچگونه قطع و انحرافی بیان میشوند و راست و مستقیم پیش میروند. وصل و فصل جُمَل، بر مبنای توالی افکار و روش طبیعی و قواعد مشخص زبان استوار است.

علی نامه بخش نهم
تصرفات کاتبان در علی نامه: تردیدی ندارم که در طول زمان هم راویان و نقالان این حکایت، و هم کاتبان آن، در خلال نقل و روایت و کتابت، تصرفاتی در آن کرده اند، به ویژه کاتب این نسخه که مردکی کم سواد بوده و گاه مصراعی را به مصراعی دیگر پیوسته و وزن و قافیه مصراع‌ها را آشفته کرده است، و گرنه مشخص است که مولف و گویندهٔ اصلی به اصول فن شعر فارسی مسلط بوده و در حدود مبانی عروض و قافیه عصر خودش، وزن و قافیه را به دقت رعایت کرده، در مواردی معلوم میشود که خیلی هم باسواد و آگاه بوده. در اکثر ابیات، تمامی اصول نظم فارسی، با دقّت رعایت شده، و بعضی زحافاتِ عروضی آن نیز از ویژگیهای سبک شعر عصر خودش بوده که مرسومخبوده، و نمونه آن را تا یک قرن پس از او در کار بعضی از گویندگان میشه دید، اما مواردی هم هست که هیچ توجیه عروضی و فنّی برای خطاهای او نمیتوان در نظر گرفت، جز اینکه کاتبان بیسواد بوده اند. راویان و کاتبان در این کار مقصرند. ورودِ کلمه ای مانند (ایل) به معنی قبیله که ظاهراً بعد از مغول وارد زبان فارسی شده، در این منظومه باید از تصرفات راویان و کاتبان باشد. احتمال میدهم مثلاً در شعر اصلی تصحیف (اهل) بوده. همچنین موارد اندکی که قافیه دال و ذال در آن دیده میشود. البته وجود قافیه دال و ذال بطور تصادفی در این عصر، در شعری که تا حدودی به زبان عمومی عصر نظر دارد و گوینده احتمالاً از اهالی ناحیه ای است که در آن دال و ذال تمایز ندارد. مثلاً اهالی بلخ و غزنین و ماوراءالنهر (المعجم فی معاییر اشعار العجم، شمس الدین محمد بن قیس رازی به تصحیح علامه محمد قزوینی و مقابله استاد مدرس رضوی انتشارات دانشگاه تهران) چندان هم دور از اسلوب نیست.

تئودور نولد که دربارۀ مقام زن در شاهنامه مینویسد: در شاهنامه زنان نقش فعّالی ایفا نمیکنند، تنها زمانی ظاهر میشوند که هوس یا عشقی در میان باشد. اما این نظر چندان منصفانه و دقیق به نظر نمیرسد. نمیدونم این جناب تئودور یهودی چه دشمنی با فردوسی داشته. درست است که به لحاظ کمّی، حجم بسیار کمتری از شاهنامه حماسی و جنگجویی به زنان در مقایسه با مردان اختصاص یافته، ولی کور بوده که دقت کند زنها هم به همین میزان، کمتر از مردان در جنگها میجنگیدند، پس چرا به رشادت‌های زنان در جنگ اشاره نکرده؟ اگر ندیده، پس حق نظر دادن هم نداشته. نقش برجستۀ زنان را در بسیاری از داستانهای شاهنامه، حتی شجاعتشان در جنگاوری به هیچ روی نمیتوان نادیده انگاشت.
زنی بود برسان گردی سوار
همیشه به جنگ اندرون نامدار
کجا نام او بود گردآفرید
زمانه ز مادر چنین ناورید
گردآفرید و گردیه نمونه‌های کم‌مانندی از زنان سلحشور و بی‌باکند. فرانک هوشمندانه و فداکارانه پسر خود فریدون را دور از چشم ضحاک و ضحاکیان می پروراند و هموست که سرانجام با به بند کشیدن ضحاک، ایران را از فرمانروایی ستمگرانه و چند صد سالۀ او میرهاند. در حالیکه ایرج به دست برادرانش سلم و تور کشته میشود، نسل شاهی ایران از طریق دختر او، ماه آفرید به نواده اش منوچهر، پسر پشنگ منتقل میشود. در داستانهای مهیج و دل انگیز عشقی حماسی شاهنامه، مانند زال و رودابه، بیژن و منیژه، کیکاوس و سودابه، کتایون و گشتاسپ، بهرام گور و آزاده، زنان نقشهای برجسته ای ایفا میکنند. همای دختر بهمن به پادشاهی ایرانشهر میرسد و تاج شاهی بر سر می نهد. در مورد این قسمت جعلی زن ستیزانه:
زن و اژدها هر دو در خاک به
جهان پاک ازین هر دو ناپاک به
مربوط به داستان سیاوش (سیاوخش: جهاندار نامش سیاوخش کرد، برو چرخ گردنده را بخش کرد) شاهزاده پاک نهاد ایرانی مربوط میشه که نامادریش سوداوه به او دل باخت و او را بسوی خود میخواند، اما پس از آنکه با مخالفت سیاوش روبرو میشود و از وصل ناامید، مثل قضیه یوسف و زلیخا، نزد شوهرش کیکاوس چنین وانمود میکند که سیاوش قصد دست اندازی به او را داشته است. سرانجام به پیشنهاد موبدان سیاوش برای اثبات بی گناهی خود، باید از آتش بگذرد. هیزم انبوهی گرد میآید و همه منتظرند که سیاوش از کوه آتش بگذرد و... که این قسمت جعلی رو به شعر الحاق کردند. و از قدیم گفته اند: شنونده باید عاقل باشه، و فردوسی دیدگاه مثبتی به زن دارد، کافیه شاهنامه اصلی رو کامل مرور کنید تا متوجه بشوید، بعنوان مثال، بخش دوم داستان نوش زاد با کسری با این ابیات شروع میشود:
اگر شاه دیدی وگر زیردست
وگر پاکدل مرد یزدان پرست
چنان دان که چاره نباشد ز جفت
ز پوشیدن و خورد و جای نهفت
اگر پارسا باشد و رای زن
یکی گنج باشد براگنده زن
بویژه که باشد به بالا بلند
فروهشته تا پای مشکین کمند
خردمند و هشیار و با رای و شرم
سخن گفتنش خوب و آوای نرم
برین سان زنی داشت پرمایه شاه
به بالای سرو و به دیدار ماه
در شاهنامه بیتهای بسیاری در توصیف و ستایش ویژگیهای ظاهری و معنوی خوب زنان آمده، توصیف هایی از این دست فراوان به چشم میخورد: آراسته همچو باغ بهار، آرایش روزگار، پری چهره، سرو سهی، ناسفته گوهر، آرام دل، بهشتی روی، بهشت پرنگار، ماه دیدار. ادامه دارد..

خندق یا احزاب
ادامه از قبل.. عمرو بن عبید از حسن بصری روایت کرده که گفت: وقتی علی علیه السلام عمرو بن عبدود را به قتل رسانید، سر نحس او را برداشت و در پیش روی رسول خدا انداخت. پس ابو بکر و عمر برخاسته و سر مبارک علی را بوسیدند. این روایت ضعیف است، زیرا راوی حدیث فردی دو رو بوده و روایات دروغین هم در کارنامه او زیاد است. و از ابی بکر بن عیاش روایت شده که گفت: علی علیه السلام ضربتی زد که در اسلام ارزشمندتر از او نبوده است، یعنی ضربتی که از آن حضرت بر عمرو بن عبدود زد و بر علی علیه السلام ضربتی زده شد که در اسلام از او بدتر نبوده، یعنی ضربه ابن ملجم لعنت خدا بر او باد. ابن اسحاق گوید: حیان بن قیس بن عرقه تیری بر سعد بن معاذ انداخت و گفت: بگیر این تیر را من ابن عرقه هستم، رگ اکحل (رگ میانی دست) او را قطع کرد. سعد گفت:خدا تو را در آتش اندازد، بار خدایا اگر من مدتی بعد از جنگ قریش باقی ماندم، پس مرا زنده بدار تا انتقام خود را از ابن عرقه بگیرم. زیرا قومی در نزد من برای جهاد با آنها محبوب تر از قومی نیست که پیامبر تو را اذیّت کردند، و او را تکذیب کردند، و او را بیرون کردند. و اگر جنگ بین ما و آنها پایان یافته، خدایا این زخم تیر را وسیله شهادت من قرار بده، و مرا نمیران تا چشم مرا از انتقام از بنی قریظه روشن نمایی.

کوروش کبیر خبیث بخش ششم
در منشور کوروش مفاد چندانی که بر حقوق مردم تأکید کند، دیده نمیشود. در حالیکه سخنان مبتنی بر حقوق مردم پیش از او، در کتیبه‌های پادشاهان دیگر بابل آمده است. چرا؟ چون حقوقی برای مردم قائل نبوده، این را بزودی اثبات خواهم کرد، تا مشخص شود که ما تحت تاثیر تحریفات تاریخی مورخین کاذب یهود، از کوروش خبیث یهودی، در ذهن خود یک قدیس و اسطوره دروغین ساخته ایم. حمورابی در ۱۳۰۰ سال پیش از کوروش، و در ضمن حدود ۳۰۰ ماده حقوق مدنی و قضایی آورده است: منم حمورابی، شاهی که خدایان مرا برگزیدند تا برای مردم رفاه را به ارمغان آورم، تا عدالت و دادگری را در زمین گسترش دهم، تا ظلم و بدی را از بین ببرم، تا قوی نتواند بر ضعیف ظلم کند و زور بگوید. منم حمورابی، آن کسی که فراوانی و برکت را زیاد کند، آن کسی که بر چهار گوشه جهان گام میگذارد، آن کسی که بابل (نزدیک بغداد کنونی در عراق) را بزرگ و باشکوه کرد، آن کسی که قلب خدای خود مردوک را متوجه خود کرد، آن کسی که نیایشگاه اسگیلا را آباد کرد، آن کسی که شهر اور را آبادان کرد، آن کسی که شهر اوروک را زیبا و با طراوت کرد. منم حمورابی، شاه چهارگوشه جهان، شاه بابل، شاه توانا، کسی که قانون و عدالت را در زمین برقرار کرد، کسی که به مردم آسایش بخشید. منم حمورابی، شاه بزرگ، من چوپان مردمی بودم که مردوک آنان را به من سپرده بود، من سرزمین‌های آرام برای مردم فراهم ساختم، من بر مشکلات بزرگ پیروز شدم، من دشمن را ریشه‌کن کردم، من جنگ را کنار نهادم، من به همه سرزمین‌ها آسایش ارمغان کردم، من کاری کردم تا همه مردم در دوستی و صلح زندگی کنند، من اجازه ندادم کسی مردم را آزار دهد و برنجاند و بترساند، سایه مهربان من بر فراز شهر گسترده شده است. من همه مردمان سومر و بابل را در آغوش خود گرفتم، آنان را بسوی خوشبختی رهنمون شدم، من همیشه و همواره در صلح و آشتی بدانان فرمان راندم، من همه مردم را در پناه دانایی خود قرار دادم، من اجازه ندادم تا قوی بر ضعیف ظلم کند و زور گوید، من اجازه ندادم تا کسی به کودک یتیم یا زن بیوه ظلم کند. من حمورابی هستم، شاه دادگری، بنیانگذار قوانین، مجری عدالت، من شاهی هستم که به مظلوم عدالت می‌بخشد، بگذارید هر ستم‌کشیده‌ای که ادعایی دارد به نزد من بیاید، من قلب مردوک را شاد کردم، من قلب مردوک را از خود خوشنود کردم، برای همه روزهایی که خواهند آمد، برای همیشه.

دنیا بازیچه یهود بخش هفتم
دولت عثمانی چگونه سقوط کرد؟
بیش از هفتاد سال است که دست غارتگر یهود برای تشکیل دولت اسقاطیل بکار افتاده و مشغول فعالیت است. در زمان سلطان عبدالحمید خواهش کردند که در مقابل دریافت ۵ میلیون لیره طلا هدیه، و ۱۰۰ میلیون جنیه طلا قرض ۱۰۰ ساله بدون ربا، به آنها اجازه دهد تا وارد فلسطین شوند و بمانند (جنیه واحد پول کشور مصر هستش) یعنی تلاش کردند با پول و تطمیع نفوذ کنند. سلطان عبدالحمید که سابقه تاریخی یهود را میدانست، از قبول این مطلب به شدّت امتناع کرد، متعاقبا پس از امتناع سلطان تبلیغات شدیدی بر علیه او آغاز گشت، اگر تاریخ را با دقت مرور کنید متوجه میشوید که یهود موذیانی هستند که شاگردی ابلیس را کرده اند. این تبلیغات مغرضانه که حاوی جملات ذیل بود: در دولت عثمانی آزادی وجود ندارد، استبداد و دیکتاتوری بر مردم سایه افکنده، عبدالحمید روشنفکران را در دریا می‌اندازد، مردم را از بیچارگی نجات دهید، اروپا میخواهد عثمانی را تقسیم کند... این شایعه پراکنی، آنچنان قوی و فریبنده بود که اکثر مردم را تحت تأثیر قرار داده، انقلابی بر علیه دولت ایجاد کرد، بطوری که کم کم کوههای مقدونیه، سنگر و پایگاه مخالفان و شورشیان شد.

در مصطبه ای گذر نمودم
مستی به طرب به گوش ما گفت
تا هست علی امام عالی است
در مملکت دو کون والی است
ماعاشق آل مصطفی ایم
پیوسته گدای مرتضی ایم

مالک اشتر قسمت چهارم
بنابر شواهدی که ارائه شد، جنگاوران زره پوش جز با رجز خوانی و ذکر نام و نسب، به راحتی، حتّی از نزدیک شناخته نمیشدند. در صحنه نبرد صفین در یکی از روزها که جناح راست سپاه علی علیه السلام روی به فرار نهادند، امام به اشتر فرمود که آنها را فراخواند و مالک بعد از اعلام سخنان امام به فراریان فرمود: ای مردم من مالک بن حارثم، و این نام را تکرار کرد، ولی کسی به او توجهی نکرد، سپس به ذهنش گذشت که او در میان مردم به اشتر معروف است، از این رو گفت، ای مردم من اشترم، روی به من آرید، پس گروهی روی بدو آوردند. این اتفاق در کتاب نصربن مزاحم ذکر شده. اما اکنون جای این سؤال است که کلمه اشتر به چه معنی است و چرا و چگونه مالک بن حارث به این لقب معروف شد؟ دهخدا در لغتنامه اش می‌نویسد: «اشتر یعنی آن که پلک چشم او باز گردیده باشد و یا آن که پلک چشم وی بگردیده باشد، اشتر شدن یعنی پلک چشم ور گردیده شدن. از آنجا که پلک چشم مالک صدمه دیده بود، به اشتر معروف شد. براساس یک روایت ضعیف، در جنگ با اهل رده و در هماوردی مالک با شخصی به نام ابومسیکه این اتفاق افتاد. براساس این خبر که به افسانه نزدیک تر است تا واقعیت تاریخی، مالک پس از این که در نبردی تن به تن از ابومسیکه شکست خورد و به نزدیکی مرگ رسید، مجددا وی را شکست داد، ولی از ضربات مبارزه اوّل پلک چشمش زخمی شد. در حقیقت مالک در جنگ یرموک پلک چشمش آسیب دید و رگ چشمش بر اثر اصابت تیر زخمی و از این زمان به بعد به اشتر معروف شد. قلقشندی از ابن اعثم کوفی هم در این زمینه مینویسد: ... از قضا تیری بر گوشه چشم مالک بن حارث النخعی آمد و رگ چشم او پاره شد. مالک خودش به این لقب افتخار و در اشعار خودش به آن اشاره کرده است.

سلمان فارسی بخش ۳۰
پیکارى دیگر: ابونعیم اصفهانى و ابن سعد، آورده اند: مردى از قبیله بنى عبد قیس روایت میکند: با سلمان فارسى که فرمانده گروهى از سپاهیان اسلام بود، عبور میکردیم، وقتى به گروهى از جوانان ارتش برخورد کردیم، آنها خنده اى سردادند و با مشاهده سلمان که غیر عرب بود و لباس هاى ساده اى به تن داشت به استهزاء گفتند: این شخص فرمانده شماست؟ آن مرد میگوید به سلمان گفتم: اى ابو عبدالله! آیا مى بینى اینان چه مى گویند؟ سلمان گفت: کارى نداشته باش، آنها را به حال خود واگذار، خیر و شر بعد از این روشن میشود، اما اگر توانستى خاک بخور ولی حتى امیر و قاضی دو نفر نباش، این کار را انجام بده و از آه و ناله افراد مظلوم و درمانده بپرهیز، زیرا دعاى آنها مستجاب میشود. برخى از مورخان اولیه تلاش کردند تا حضور سلمان را در جنگهای اول و دوم، یعنی بدر و احد را انکار کنند، و درباره حضور سلمان در جنگ ها، آورده اند: اولین جنگى که سلمان در آن شرکت نمود خندق بود و پس از آن، حضور در هیچ یک از جنگ هاى رسول خدا (ص) را از دست نداد. طبق مفهوم این اعتراف تاریخى که سلمان، حضور در هیچیک از جنگ هاى پیامبر (ص) را از دست نداده، غیر از جنگ بدر و احد که مثلاً او بخاطر برده بودن نتوانسته در آنها شرکت کند، در سایر جنگها که ۲۶ مورد بوده، که در ۲۴ مورد آن در کنار رسول خدا (ص) شرکت داشت، ولى به علت دشمنی، باز مدعی شدند که سلمان بخاطر کهنسالى شمشیر نزده، بلکه همچون جنگ خندق، کلنگ به دست داشته و یا در جنگ هاى دیگرى، فقط طراح و برنامه ریز، مرشد و راهنما و گاهى نیز، مدیر و امداد رسان بوده. مثل بسیارى از قضایاى تاریخى، بخاطر دشمنى، قومیت و ملیت‌ و غفلت، موضوع شرکت سلمان در جنگها هم، به دست فراموشى سپرده میشد. به هر حال، با اضافه کردن شش جنگ (قادسیه، مدائن، دمشق، و حمص و بلنجر و... ) که پس از رحلت پیامبر (ص) رخ داد، به ۲۴ جنگى که در زمان رسول خدا (ص) به وقوع پیوست، میتوان حتی با استناد به کلام دشمنانش، اینگونه نتیجه گرفت که، سلمان بصورت هاى گوناگون در حدود ۳۰ جبهه جنگ، حضور داشته، و علاوه بر خدمات علمى، و فرهنگى و اعتقادى در قلمرو نبرد با باطل نیز، خوش درخشیده است/ منابع، حلیة الاولیاء، فتاوى صحابى کبیر، الاستیعاب، اسدالغابه، الاصابة، شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، سفینة البحار، بحارالانوار.

ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، شاهزاده گفت: اى حکیم اگر تو مى گویى که آنچه پیامبران و رسولان مى آورند کلام مردم نیست، مگر نه این است که کلام خداى تعالى نیز کلام است، و کلام ملائکه نیز کلام است؟ حکیم گفت: آیا نمى بینى که چون مردم بخواهند به بعضى از حیوانات و یا مرغان مطلبى را بفهمانند، مثلا نزدیک آیند و یا آنکه دور شوند از آنرو که حیوانات و مرغان سخن ایشان را نمى فهمند، صدایى چند براى فهمانیدن آنها از صفیر و اصوات وضع مى کنند تا به آن وسیله مطلب خود را به آنها بفهمانند، و اگر به زبان خود سخن گویند آنها نخواهند فهمید. همچنین بندگان چون از فهم کنه کلام ذات اقدس الهى و لطف و کمال کلام ملائکه ناتوان هستند، آنها شبیه به سخنان بندگان کلام خود را به آنها مى رسانند، و به آن نوع سخنى که در میان ایشان شایع است حکمت را به آنها تفهیم مى کنند، همانند آوازهایى که مردم براى فهمانیدن حیوانات و مرغان وضع کرده اند، و به امثال این مصطلحات که در میان آنها جارى است دقایق حکمت شریفه را براى آنها توضیح داده و حجّت خود را بر ایشان تمام کرده اند، و جایگاه این اصوات به حکمت، مانند جسد و مسکن است، و جایگاه حکمت به اصوات مانند جان و روح است، و لیکن اکثر مردم به غور و کنه کلام حکمت نمى رسند، و عقل ایشان به آن احاطه پیدا نمى کند، و به این سبب تفاوت و تفاضل میان علما در علم حاصل مى شود، و هر عالمى علم را از عالمى دیگر فرا گرفته است تا آنکه به علم الهى منتهى مى شود، که از ناحیه او به خلایق رسیده است، و بعضى از علما را آنقدر از علم و دانش کرامت فرموده که آنها را از جهل نجات مى بخشد، و تفاوت مراتب ایشان به قدر زیادتى علم ایشان است، و نسبت مردم به علوم و حقایقى که از آنها منتفع مى شوند ولى به کنه آنها نمى رسند، مانند نسبت ایشان به آفتاب است که از روشنایى و حرارت آن منتفع مى شوند و تقویت ابدان و تمشیت امور معاش خود مى کنند، و چشم ایشان از دیدن قرص آفتاب ناتوان است.

مناقب و مطاعن، مدایح و مثالب
تحقیق در کتب تسنن پیرامون ترور ابوبکر و عایشه.
بخش ۱۵
برکنارى و ترور یاران ابابکر: مجموعه اى که به ابوبکر و عمر در ایجاد سقیفه و بعد از آن کمک کردند عده زیادى بودند، و طبیعى است این مجموعه از نظر توافق و هم خوانیشان به دو گروه تقسیم شدند. مجموعه افرادى چون، خالد بن ولید، ابوعبیدة بن جراح و عتاب بن اسید اموى و مثنى بن حارثه شیبانى و معاذ بن جبل و انس بن مالک، و شرحبیل بن حسنه، که نماینگر گروه ابوبکر بودند. عمر و هواداران براى رهایى از دست ابوبکر و پیروانش به راههاى گوناگونى متوسل شدند، هم چنین روابط ناخوشایند بین پیروان این دو گروه به خوبى آشکار است. ترور عتاب بن اسید اموى: او عتاب بن اسید بن ابى العیص بن امیة بن عبد شمس اموى، ابو عبدالرحمن. و گفته مى شود ابو محمد، روز فتح مکه مسلمان شد، و پیامبر او را به مقام والى مکه مشغول کرد. و ابوبکر او را بر آن کار ابقاء کرد و سن او بیش از بیست سال بود (الاصابة، ابن حجر، ج ۲، الطبقات، ابن سعد، ج ۵، المعارف، ابن قتیبه، اسد الغابه، ابن اثیر، سیره ابن هشام) و جمعى از اهالى مکه بعد از وفات پیامبراکرم (صلى الله علیه وآله وسلم) راه ارتداد پیش گرفتند، و عتاب ترسیده و گریخت، تا اینکه سهیل بن عمرو با آنان صحبت کرد وآنان را به اسلام بازگردانید. (سیره ابن هشام، ج ۴) و طبرى امارت حجاج را توسط عتاب بن اسید در سال ۱۱ هجرى نقل کرده، در عین اینکه او فرماندار (حاکم) مکه هم بود. عتاب از بزرگان مکه بوده و وقتیکه پیامبر او را به فرماندارى (تاریخ الطبرى) مکه منصوب کرد و ابوبکر هم او را در جایش تثبیت کرد و او را امیر حجاج کرد! و به همین خاطر است که، عتاب یکى از رازهاى بنى امیه و قریش است و سئوال درباره او این است که: چرا او با ابوبکر در یک روز کشته شد؟ بطوریکه هیچکدام از مرگ دیگرى با خبر نشد؟ جواب: نظریه حزب قریش بر تئورى ترور مخالفان تکیه داشت، به همین سبب وقتى عمر و یارانش، براى آتش زدن خانه فاطمه (علیها السلام) دختر پیامبر گرامى اسلام (صلى الله علیه وآله وسلم) آمدند (در خانه على (علیه السلام) و حسن و حسین و فاطمه (علیهم السلام) حضور داشتند) زیرا على (علیه السلام) از بیعت با ابوبکر امتناع ورزیده بود. به عمر گفتند: در خانه فاطمه (علیها السلام) است. و عمر گفت: حتى اگر او باشد (اعلام النساء، ج ۴، الامامة والسیاسة، ابن قتیبة، ج ۱، السقیفة والخلافه، عبدالفتاح عبدالمقهود) و زمانیکه جناح عمر و عثمان ترور ابوبکر را طرح ریزى کرد همزمان با آن بر کنارى و ترور هم پیمانان او را نیز برنامه ریزى نمودند و عتاب بن اسید یکى از یارى دهندگان او بود، به اندازه اى که ابوبکر او را بر عمر در سمت امیر حجاج برترى داد. و اگر ابو بکر ترور نمیشد، چه بسا بعد از ابو بکر عتاب به خلافت میرسید، و احادیث که در مدح او به دست ما میرسید بیشتر از احادیثى بود که در مدح عثمان از سوى امویان جعل شده و به دست ما رسیده است. خصوصاً اینکه مقام و درجه عتاب بالاتر از عثمان بود. او در زمان پیامبر فرماندار مکه بود، و در زمان ابوبکر باز هم حاکم مکه و امیر حجاج بود. در حالیکه عثمان در زمان رسول الله و ابوبکر به مقامى نرسیده و جدایى بین ابو بکر و عثمان افتاد، زیرا که آن دو، از دو جناح مختلف قریش بودند. با بررسى روایات ترور ابوبکر و عتاب و پزشک عرب حارث بن کلده، کسى که مسموم کردن ابوبکر را کشف کرد، و اینکه ابوبکر و عتاب در یک روز مردند بدون آنکه یکى از آنکه کشته شدن دیگرى را بشنود متوجه این مطالب مى شویم که: آن دو مسموم شدند و سریعاً مردند، بدون آنکه یکى از مرگ دیگر باخبر شود. و این مطالب نقلهاى دروغین درباره مرگ ابوبکر را که او بعد از دو هفته پس از مسموم شدنش مرد را باطل مى کند. فراموش نشود که مسافت بین مکه و مدینه فقط ۶ روز راه بود، و خبر رسانى سریعتر از این با پرنده‌ها امکان پذیر مى باشد. و عتاب بن اسید از مقربین ابوبکر و هم پیمانان او بود و این پیمان در خانواده اش استمرار یافت تا آنجا که عبدالرحمن بن عتاب بن اسید در جنگ جمل در کنار عایشه شرکت داشت، و فرماندهى سمت راست سپاه را در جنگ به عهده داشت. و مروان بن حکم فرمانده سواره نظام جناح راست بود (المعارف، ابن قتیبه) و عتاب بن اسید هنگام مرگ عمرش به ۳۰ سال نمى رسید. واقدى مى گوید: در روزى که ابوبکر مرد عتاب هم مرد. (تهذیب التهذیب، ابن حجر، ج ۷، تهذیب الکمال، مزى، ج ۱۶) محمد بن سلام الجمحى و دیگران مى گویند: خبر مرگ ابوبکر در روز دفن عتاب به مکه رسید. (تهذیب التهذیب، ابن حجر، ج ۷، تهذیب الکمال، مزى، ج ۱۶) اولاد عتاب گفته اند: عتاب روزى مرد که ابوبکر مرد. (اسد الغابة، ابن اثیر، ج ۳، تهذیب الکمال، مزى، ج ۱۹) طبرى گفته است: عتاب در مکه مرد روزیکه ابوبکر مرد و هر دو مسموم شدند. (تاریخ طبرى، ج ۲) و باز طبرى مى گوید: عتّاب در مکه مرد. (تاریخ طبرى، ج ۲) و در این مسئله دو چیز مهم مى باشد: ۱- ترور عتاب با زهر ۲- ترور او در همان روز ترور ابوبکر. عملیات ترور ابوبکر خلیفه مسلمانان و طبیب عرب حارث بن کلده و عتاب بن اسید حاکم مکه و امیر حجاج با «زهر» و در دو شهر دور از هم و در همان روز بر نیرومندى مؤسسه بزرگى در آن لحظه دلالت مى کند. و این مؤسسه ترور مهمترین مؤسسه در حزب قریش بود. و سه یهودى پیشین عبدالله بن سلام و محمد بن مسلمه و زید بن ثابت از جناح عمر و عثمان بودند. (الاستیجاب، ابن عبدالله درهامش الاصابة) زید بن ثابت چندین بار در زمان عمر و عثمان و در هنگام غیبت آن دو حاکم مدینه شد و این، اعتماد آن دو را به زید، ثابت مى کند. و ابوبکر نیز به عتاب بن اسید اموى اعتماد زیادى مى کرد، همچون اعتماد عمر بر معاویة بن ابوسفیان. بطوریکه در سال دوم خلافت ابوبکر عتاب اسید اموى را سرپرست حجاج قرار داد. عروة بن زبیر مى گوید: ابوبکر یکسال عمر بن خطاب را امیر حج قرار داد. و در سال دوم عتاب بن اسید قریشى (مختصر التاریخ دمشق، ابن عساکر) یعنى ابوبکر عمر را از اماره حج عزل کرد، و بجاى او عتاب را قرار داد و همین امر اهمیت زیادى در رابطه این دو با یکدیگر با خلیفه داشت، و سبب بهم خوردن رابطه آن دو با هم شد و کشته شدن عتاب اموى را در پى داشت.

در داستان گرفتارى امین برادر مأمون نقل شده که پس از آن که مأمورین طاهر قایقی که امین بر آن نشسته بود بر آب واژگون کردند، امین جامه هاى خود را از تن بیرون کرد تا سبک شود، پس شنا کرد تا از آب بیرون آمد، اتفاقا و از بخت برگشته اش از آنسوى بیرون آمد که لشکر دشمن جمع بود، پس بعضى او را گرفتند، از او بوى مشک و رایحه طیبه شنیدند، دانستند که امین است، احمد بن سلام گوید که او نیز به همراه امین در آن قایق بوده، هنگامى که واژگونش کردند، احمد نیز شنا کرد و خود را بیرون آورد، بعضى از اصحاب طاهر او را گرفتند و خواستند او را بکشند، وعدۀ دو هزار درهم داد که در صبح آن شب رشوه بدهد، احمد گفت از کشتن من درگذشت و مرا در اطاق تاریکى داخل نمود، من در آن حجره بودم ناگاه دیدم مردى را عریان و برهنه آوردند که جز سراویل و عمّامه چیزى در تن نداشت، و بر کتفش خرقه اى بود، او را نیز در اطاق حبس کردند و پاسبانان دور اطاق را بگرفتند که مبادا ما بگریزیم، چون آن مرد در جاى خود مستقرّ شد عمّامه را از سر و صورت خود برداشت، دیدم که او محمد امین است، پس بگریستم و آهسته گفتم: إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ، امین مرا دید و گفت تو کیستى؟ گفتم: من یکى از غلامان تو هستم اى سید من، گفت: کدامیک از غلامان من مى باشى؟ گفتم: احمد بن سلامم. گفت: نزدیک من بیا و مرا در بر بگیر که من وحشت سختى در خود مى یابم، نزدیک شدم و او را بغل گرفتم، دیدم دلش در اضطراب و خفقان است، پس گفت: بگو بدانم برادر من مأمون زنده است؟ گفتم اگر زنده نبود، براى چه این جنگ و کارزار میشد؟ گفت: بمن گفتند که او مرده است، گفتم: خدا زشت کند روى وزراء که تو را باین وضع رساندند، گفت: الآن وقت عتاب نیست و تقصیر آنها نبود، گفتم: اى سید من این خرقه را دور افکن. گفت: کسى که حالش مثل حال من باشد این خرقه نیز براى او زیاد است. پس گفت: اى احمد شکّى ندارم که مرا به نزد برادرم مأمون خواهند برد، آیا مأمون مرا مى کشد؟ گفتم: نمیکشد چه آنکه علاقه برادری، دل او را بر تو مهربان خواهد کرد. گفت: هیهات، الملک عقیم، لا رحم له. گفتم: امان مرثمه امان برادرت مى باشد، پس او را استغفار و ذکر خدا تلقین میکردم که ناگاه در اطاق باز شد. مردى با سلاح وارد شد و نگاهى به صورت امین کرد و بیرون رفت و در را بست، من دانستم که امین را خواهند کشت، و من نماز شب خود را خوانده بودم، مگر نماز وتر را، ترسیدم که مرا نیز با او بکشند و نماز وتر از من فوت شود، زود برخاستم براى نماز وتر، امین گفت که نزدیک من بیا و نماز بخوان که من در وحشت سختى مى باشم، پس زمانى نگذشت که جمعى از عجم با شمشیرهاى برهنه آمدند که امین را بکشند، امین چون این بدید از جا برجست و گفت: انّا للّه و انا الیه راجعون، ذهبت نفسى و اللّه فى سبیل اللّه اما من حیله؟ اما من مغیث؟ آن جماعت بیامدند تا نزدیک در، و هریک به دیگرى میگفت که نزدیک برو و کارش را بساز، امین وساده اى بر دست گرفت و گفت: أنا بن عم رسول اللّه، انا بن هرون الرشید، أنا اخو المأمون، اللّه اللّه فى دمى. یکى از غلامان طاهر داخل شد و ضربتى بر پیش سر امین زد، امین وساده را بر جلو صورت وى کشید و خواست که شمشیر را از وى بگیرد، که آنمرد بفارسى فریاد زد که: امین مرا کشت، آن جماعت در خانه ریختند و بر امین هجوم آوردند، یکى شمشیر بر تهیگاه او زد که امین بر رو درافتاد، آنگاه سرش را بریدند و نزد طاهر بردند، طاهر آن را براى مأمون به خراسان فرستاد، چون سر امین را به نزد مأمون بردند، امر کرد او را در صحن خانه بر چوبى نصب کردند، و سپاه خود را طلبید و شروع کرد به جایزه دادن، و به هر کدام که جایزه میداد میگفت: که اولا باید بر آن سر لعنت کند و جایزۀ خویش بستاند و آنان نیز چنین میکردند. پس مأمون امر کرد سر را از دار بزیر آوردند و خوشبو کردند (ظاهرا به خاطر آنکه گندیده و بدبو شده بود) و فرستاد براى بغداد تا با جثّه اش دفن کنند. این عاقبت کسی بود که برای خودش شاهزاده بوده، و برادرش به قدرت رسیده، ولی به چنین سرنوشتی دچار شد. پس کسی که خیال میکنه آقا زاده بودنش باعث میشه تافته جدا بافته باشه، حواسشو جمع کند که چرخ روزگار میچرخه و وای به حال کسی که به درگاه خدا روسفید نباشه.

یکى از آزمایشهاى حق تعالى بندگان خود را آزمایش به فقر است، همچنین آزمایش بندگان به غنا و ثروت است، و معلوم نیست که صبر بر فقر دشوارتر از صبر به غنا باشد؛ چه بسا افرادى که عمرى را با فقر در زهد و عبادت گذرانیدند ولى همین که گشایشى در کارشان شد بساط زهد و عبادتشان برچیده شد. تاریخ از این نمونه‌ها فراوان دارد.

خداى تبارک و تعالى مادام که در وجود کسى خیرى مى بیند او را رها نمى فرماید و به حال خودش وانمى گذارد و بدا به حال کسى که از دامن لطف و عنایت الهى به کنار افتد، که همچون گوسفندى خواهد بود که از رمه و چوپانش به دور افتد و لا محالة نصیب گرگهاى بیابان خواهد بود؛ چنان که در بعضى از روایات به همین مضمون اشاره شده است. امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: از اهل حق جدا نشوید که نصیب شیطان شوید، همچون گوسفند جدا مانده از رمه که گرفتار گرگ بیابان است.

میکائیل و جبرئیل دو فرشتۀ مقرّب الهى
در روایت آمده که میکائیل، فرشته موکل بر روزیها است، چه روزى جسدها و چه روزى جانها که معرفت است. و نیز از امیر المؤمنین علیه السّلام روایت شده است که فرمود: مؤذّن اهل آسمان جبرئیل است و امامشان میکائیل، که در نزد بین المعمور فرشتگان به امامت او نماز میگذارند. و به این القاب براى جناب جبرئیل علیه السّلام در آیات شریفه اشاره شده است: إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَرِیمٍ ذِی قُوَّةٍ عِنْدَ ذِی الْعَرْشِ مَکِینٍ مُطاعٍ ثَمَّ أَمِینٍ. که رسول خدا فرمود: خداى تعالى چه نیکو تو را ستوده است: ذى قوّة عند ذى العرش مکین. توان تو تا چه پایه است و امانتت چگونه؟ عرض کرد: امّا توان من پس خداى تعالى مرا مبعوث کرد و مأموریت داد به شهرهاى لوط که چهار شهر بود، و در هر شهر چهارصد، جنگجو به جز فرزندانشان و من همۀ آن شهرها را از ریشه کندم و آنقدر بالا بردم که اهل آسمان صداى مرغها و پارس سگهایشان را شنیدند، سپس آنان را فرو کوبیدم و همه را زیر و رو کردم و اما امانتم آنکه به هر چیز که مأمور شدم از آن چیز دیگر عدول نکردم. یکى از ابوابى که مجلسى در کتاب بحار الانوار منعقد فرموده: باب الحجب و الاستار فى السرادقات است، یعنى باب حجابها و پرده‌ها و سراپرده‌ها و روایاتى را که در این باره از اهل بیت رسیده است نقل نموده است. از جمله آنها روایتى است از توحید و خصال صدوق از امیر المؤمنین علیه السّلام که از حضرتش از حجب سؤال شد فرمود: نخستین حجابها هفت حجاب است، و عظمت هریک از حجابها را بیان مى فرماید، تا آن که فرماید پس از اینها سراپرده دیگر پانصد سال راه است. سپس سراپرده عزّت است، سپس سراپرده کبریا است، سپس سراپرده عظمت است، سپس سراپرده قدس است، سپس سراپرده جبروت است، سپس سراپرده فخر است، سپس سراپردۀ نور سفید است، سپس سراپرده وحدانیت است که هفتاد هزار سال راه است، سپس حجاب اعلى است و به همین جا سخن آن حضرت پایان یافت و ساکت شد. عمر گفت یا ابا الحسن. زنده نباشم روزى که تو را نبینم. صدوق پس از نقل این روایت میگوید: این حجابها بر خدا نیست، زیرا خداى تعالى توصیف به مکان نمى شود، بلکه این حجابها بر بالاترین درجۀ عظمت مخلوق خدا است که غیر او نتواند آن را درک کند. و نیز روایتى از معانى و خصال نقل مى کند که سندش به امام صادق علیه السّلام مى رسد و آنحضرت بواسطۀ پدرانش از امیر المؤمنین علیه السّلام نقل مى فرماید که فرمود: خداى تعالى نور محمد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم را آفرید پیش از آن که بیافریند آسمانها و زمین و عرش و کرسى و لوح و قلم و بهشت و دوزخ را، و پیش از آن که بیافریند آدم و نوح و ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و موسى و عیسى و داود و سلیمان و هر که را که خداى تعالى فرموده در آیۀ شریفۀ: وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ تا وَ هَدَیْناهُمْ إِلى صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ، و پیش از آنکه همه پیامبران را بیافریند به ۴۲۴ هزار سال پیش، و خداى تعالى با او ۱۲ حجاب آفرید: حجاب قدرت و حجاب عظمت و حجاب منّت و حجاب رحمت و حجاب سعادت و حجاب کرامت و حجاب منزلت و حجاب هدایت و حجاب نبوّت و حجاب رفعت و حجاب هیبت و حجاب شفاعت، سپس نور محمّد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم را دوازده هزار سال در حجاب قدرت حبس کرد و او مى گفت: سبحان ربى الاعلى، و در حجاب عظمت یازده هزار سال و او مى گفت: سبحان عالم السرّ (و اخفى) و در حجاب منت ده هزار سال و او مى گفت: سبحان من هو قائم لا یلهو، و در حجاب رحمت نه هزار سال و او مى گفت: سبحان الرفیع الاعلى، و در حجاب سعادت هشت هزار سال و او مى گفت: سبحان من هو دائم لا یلهو، و در حجاب کرامت هفت هزار سال و او مى گفت: سبحان من هو غنىّ لا یفتقر، و در حجاب منزلت شش هزار سال و او مى گفت: سبحان ربى العلى الکریم، و در حجاب هدایت پنج هزار سال و او مى گفت: سبحان ذى العرش العظیم، و در حجاب نبوّت چهار هزار سال و او مى گفت: سبحان رب العزّة عمّا یصفون، و در حجاب رفعت سه هزار سال و او مى گفت: سبحان ذى الملک و الملکوت، و در حجاب هیبت دو هزار سال و او مى گفت: سبحان اللّه و بحمده، و در حجاب شفاعت هزار سال و او مى گفت: سبحان ربى العظیم و بحمده، سپس خداى تعالى عزّ و جل بر لوح ظاهر فرمود که چهار هزار سال بر آن مى درخشید سپس آن را بر عرش ظاهر فرمود و برپایۀ عرش هفت هزار سال ثابت بود تا آن که خداى عز و جل آن را در صلب آدم علیه السّلام قرار داد تا آخر... و در این روایت اسرارى است که دست آمال ما از رسیدن به آنها کوتاه است و درک این معانى درخور استعداد ما نیست.
و در حدیث معروف از رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم است که فرمود: خداى را هفتاد هزار حجاب است از نور و ظلمت که اگر آن حجابها را بردارد سبحات وجه او تا هرجا که چشمش به آن مى رسد مى سوزاند: انّ اللّه سبعین الف حجاب من نور و ظلمة لو کشفها لا حرقت سبحات وجهه ما انتهى الیه بصره، و بعضى از بزرگان فرموده اند: که علما در تاویل این حدیث سخن طولانی گفته اند و اجمالش آن که حجاب در حق تعالى محال است، و نمى شود آن را فرض نمود مگر نسبت ببیننده و تحقیق درباره حجب آن است که طالب خدا را مقامات است که هر یک از مقامات پیش از وصول به آن براى سالک حجابى است، و مراتب مقامات بى نهایت است پس مراتب حجب نیز غیرمتناهى خواهد بود، و این که رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم در هفتاد هزار محصورش فرموده است جز به نور نبوّت قابل درک نیست، یا آن که مراد از هفتاد، کثرت است که عدد هفتاد به منزلۀ مثلى است براى فزونى. روح رئیس فرشتگان موکل بر حجب و ساکنان در حجب است، و ظاهر آن است که یک نفر است که سرکردگى همه را دارد و محتمل است که اسم جنس باشد بدین معنى که ملائکۀ هر حجابى رئیسى داشته باشند. و درود بر روحى که او از امر تو است اشاره است به آیه شریفۀ: وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی: از تو مى پرسند که روح چیست؟ بگو روح از امر پروردگار، من است و ظاهر این جمله آن است که روح، مورد سؤال در آیه از فرشتگان است، نه روح انسانى. چنانچه در روایت کافى شریف و على بن ابراهیم و صفار و دیگران است که به سندهاى صحیح روایت کرده اند. از ابى بصیر که گوید سؤال کردم از امام صادق علیه السّلام از این آیه شریفه. فرمود مخلوقى است از جبرئیل و میکائیل بزرگتر، با رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم بود و او با امامان است و او از ملکوت است. و روایاتى دیگر نیز در مقام رسیده است. فصلّ علیهم و على الملائکة الذین من دونهم من سکّان سمواتک و اهل الامانة على رسالاتک: پس درود بفرست بر آنان و بر فرشتگانى که در رتبه و مقام کمتر از آنانند و از ساکنین آسمانهاى تو هستند.

بنا به سند معتبر از عبد اللّه بزاز که گفت در میان من و حمید بن قحطبۀ طوسى معامله اى بود. در سالى به نزد او رفتم. چون خبر آمدن مرا شنید، در همان روز ورودم مرا طلبید. پیش از آنکه جامه هاى سفر را تغییر دهم و آن هنگام وقت زوال از ماه مبارک رمضان بود، چون بر او وارد شدم، دیدم حمید در خانه نشسته است که نهر آبى در میان آن خانه جارى است. چون سلام کردم و نشستم آفتابه و لگن آوردند، دستهاى خود را شست و مرا نیز امر کرد که دستهاى خود را شستم. آنگاه خوان طعام او را حاضر کردند. از خاطر من محو شده بود که ماه رمضان است و من روزه دارم، چون دست به جانب طعام بردم روزه را به خاطر آوردم دست کشیدم. حمید گفت: چرا طعام نمى خورى؟ گفتم: ماه مبارک رمضان است و من بیمار نیستم و علّتى ندارم که موجب افطار باشد و شاید امیر را در این باب علّتى و عذرى باشد که مجوّز افطار او شده باشد. آن پلید گفت که من نیز علّتى ندارم و بدنم صحیح است. این بگفت و بگریست. چون از خوردن طعام فارغ شد، گفتم: ای امیر سبب گریۀ شما چه بود؟ گفت: سببش آن است که در وقتى که هارون در طوس بود شبى از شبها در میان شب مرا طلبید، چون به نزد او رفتم دیدم شمعى به نزد او مى سوزد و شمشیر برهنه نزد او گذاشته است و خادمى نزد او ایستاده، چون مرا دید گفت: تا چه اندازه در اطاعت من حاضرى؟ گفتم: به جان و مال تو را مطیع و فرمانبردارم. پس مدتی سر به زیر افکند، آنگاه مرا رخصت برگشتن داد، چون برگشتم باز پیک او به طلب من آمد و این مرتبه ترسیدم، گفتم: انا للّه و انّا الیه راجعون، گویا ارادۀ قتل مرا داشت، چون مرا دید از روى من شرم کرد، اکنون مرا مى طلبد که به قتل برساند، چون بر او داخل شدم باز پرسید که چگونه است اطاعت تو مرا؟ گفتم: فرمانبردارى مى کنم به جان و مال و فرزند و عیال. پس تبسّمى کرد. باز مرا رخصت برگشتن داد، همین که داخل خانۀ خود شدم دیگر باره پیک او آمد و مرا به نزد او برد، چون بر او وارد شدم سخن سابق را تکرار کرد. این دفعه من جواب گفتم که اطاعت مى کنم تو را در جان و مال و زن و فرزند و دین خود. رشید چون این جواب را شنید بخندید و گفت این شمشیر را بگیر و آنچه این خادم تو را امر مى کند انجام بده، پس خادم شمشیر را به دست من داد و مرا به خانه اى برد که در آن خانه قفل بود، پس قفل را گشود و مرا داخل خانه برد. چون داخل شدم چاهى دیدم که در صحن خانه کنده اند و سه حجره در اطراف آن صحن بود که درهاى آنها قفل بود، پس درب یکى از آنها را گشود، در آن حجره بیست نفر دیدم از پیران و جوانان و کودکان که گیسوان بر سر داشتند و دربند و زنجیر بودند و همگى از فرزندان على و فاطمه علیهما السلام بودند (ظاهرا گیسو داشتن شعار علویّون بوده است و این شعار حتى تا زمان سعدى شیراز نیز بوده که میگوید: شیّادى گیسوان برتافت که من علویم... تا آخر حکایت گلستان) پس آن خادم گفت که خلیفه تو را امر کرده است که ایشان را گردن بزنى. پس یک یک را بیرون مى آورد و من در کنار آن چاه ایستاده بودم و ایشان را گردن مى زدم تا آن که تمامى را بکشتم. پس سرها و تن هاى ایشان را در آن چاه افکند. و حجرۀ دیگر را گشود، در آن حجره نیز بیست نفر از آل على و فاطمه علیهما السلام به زنجیر بودند. خادم گفت: خلیفه امر کرده که ایشان را نیز مقتول سازى. پس یک یک را من گردن مى زدم و او سر و بدن ایشان را در آن چاه مى افکند تا آن که ایشان را نیز به قتل رسانیدم. پس حجرۀ سیّم را گشود، در آن حجره نیز بیست نفر از سادات علوى و فاطمى محبوس و در قید بودند و گیسوها که علامت سیادت بود در سر داشتند. خادم گفت که خلیفه نیز امر کرده به کشتن ایشان. پس یک یک را بیرون مى آورد و من گردن مى زدم تا آن که از قتل نوزده تن ایشان بپرداختم. چون بیستم را آورد مرد پیرى بود و گفت دستت بریده باد میشوم (مشئوم، شوم، نحس) لعون چه عذر خواهى آورد نزد رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم در وقتى که از تو بپرسد براى چه شصت تن اولاد مظلوم مرا به جور و ستم کشتى؟ من چون این سخن را شنیدم بر خود بلرزیدم و مرتعش گشتم. پس خادم نزد من آمد و بانگ بر من زد. من نیز آن پیرمرد علوى را به قتل رسانیدم و بدنهاى ایشان در چاه افکندم. پس هرگاه من شصت نفر از فرزندان رسول خدا را به ستم کشته باشم، روزه و نماز مرا چه فایده بخشد؟ یقین دارم که پیوسته در جهنم خواهم بود. پایان/ این جریان در محضر معصومى و یا بزرگى مطرح گردید، ایشان فرمودند که این یأس آن پلید از رحمت خداى تعالى، از همۀ گناهانى که مرتکب شده بود بدتر و عظیم تر است، حال خواه این مطلب در کتاب روایتى باشد و خواه در کتاب اخلاقى، اصل مطلب صحیح است، زیرا بطورى که اشاره شد، گناهان را هر چند بزرگ باشند، اگر دوایى متصوّر باشد، باز در تضرّع و زارى و طلب مغفرت از خداى مهربان و آمرزنده است، وگرنه از یأس و نومیدى از رحمت علاجى برنمى آید و دردى دوا نمى شود.

کابالا
مشروعیت دادن به مکر:‌ این اصل یهودیان بلکه مشخّصه دین یهود است؛ محققین خوب تشخیص داده و گفته اند که رابطه انسان با خدا در دین یهود، یک رابطه رقابتی است. و رابطه انسان با خدا در دین مسیحی یک رابطه محبتی است، و رابطه انسان با خدا در دین اسلام رابطه عبد و معبود است. رابطه رقابتی با خدا یک اصل توراتی (توراتِ تحریف شده) است که حتی انبیاء در این رقابت با خدا به مکر و نیرنگ متوسل میشوند، به ویژه رفتار پیامبران نیز با همدیگر بر مکر استوار بوده است، مثلاً: اسحاق میخواست به فرزندش عیسو دعا کند تا او به سعادت دنیوی و اخروی برسد. فرزند دیگرش یعقوب به مکر متوسل شد؛ اسحاق در آن زمان نابینا شده بود، یعقوب بزغاله ای را ذبح کرد، گوشت آن را برای پدرش اسحاق بریان کرد و پوست بزغاله را بر دو بازوی خود کشید، غذا را به حضور اسحاق برد، اسحاق بازوان پر موی را لمس کرد و گمان کرد که عیسو است، زیرا بازوان عیسو خیلی پر مو بود و دعا کرد. بدین ترتیب یعقوب به مقام بالا رسید و عیسو عنوان برادر عقب مانده به خود گرفت. در متون یهودی که سراسر اسرائیلیات است، نمونه های متعدد، از این رقابت و مکر وجود دارد. نفوذ:‌ محی الدین در فصّ نوحی، یک رقابت میان مثلث خدا، نوح و قوم نوح، به نمایش میگذارد و بالاخره قوم ملحد در جریان رقابت و مکر موفق میشوند و مستقیماً به وصال الله میرسند، آنان میدیدند راهی که نوح برایشان نشان میدهد، مصداق چرخانیدن لقمه به دور سر بود، راه میانبر را برگزیدند و مستقیماً و بدون تاخیر در دریاهای علم (که مرادش همان وصال است) غرق شدند. محی الدین با گستاخی و باصطلاح با پرروئی کامل، آیات قرآن، بویژه آیات سوره نوح را بر این مکر و نیرنگ خود، تاویل میکند و نویسنده ممدالهمم در شرح فصوص الحکم، این خزعبلات را عرفان نامیده و به شرح فصوص میپردازد، وای بر ما، به چه روزگاری گرفتار شده ایم، آیا صدرویان ما براستی نمیفهمند که به چه کاری مشغول هستند؟

آفرینش و موضوع سیاهچاله در قرآن، میفرماید: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ‏، وَ النَّجْمِ إِذا هَوى‏: به نام خداوند بخشندۀ مهربان، سوگند به ستاره آنگاه که هلاک شود. نجم: هر کرۀ آسمانی که در شب نور دهد، خواه نورش اصیل باشد مانند هر خورشید و ستاره. و خواه نورش وام گرفته از خورشید باشد، مانند هر سیاره ای که نور یک خورشید را منعکس میکند. و به قمر، نجم گفته نمیشود. اما در این آیه باید گفت مراد اصیل است. زیرا ارادۀ غیر اصیل نیازمند قرینه است که وجود ندارد. و ارادۀ اعم، یعنی ارادۀ هم اصیل و هم غیر اصیل با همدیگر، با معنی هوی نمیسازد. مردم قدیم شهاب ها را نیز نجم، کوکب و ستاره مینامیدند. لذا برخی مفسرین هوی را به سقوط شهاب ها معنی کرده اند. در حالیکه قرآن بطور نصّ دربارۀ شهاب ها با لفظ شهاب سخن گفته و آنها را نجم و کوکب و خورشید ننامیده است. از سه کاربرد بالا در معنی هوی، آنچه با نجم مناسبتر است، معنی اول است، و نیز هر ستاره ای برای یک منظومه ای نقش مادری ایفا میکند. گرچه دو معنی دیگر نیز با هلاکت یک نجم که به انرژی تبدیل میشود و انرژی شبیه باد است، و یا سقوط عقاب که بال و پرش جمع شده و فرو می آید، بی مناسبت نیست. هَوَی، صیغۀ مفرد مذکر غایب ماضی است، دربارۀ چیزی بکار میرود که خودش هلاک شود. و در آیۀ ۵۳ همین سورۀ نجم، متعدّی آن از باب اِفعال، آمده است: وَ الْمُؤْتَفِکَةَ أَهْوى‏: خداوند شهرهای مؤتفکه را فرو کوبید. چرا لفظ «هوی» انتخاب شده و مثلاً از مشتقات «موت» نیامده؟ برای این که موت دربارۀ جانداران بکار میرود و بهترین لفظ برای مرگ یک خورشید کلمۀ هوی است. شأن نزول: در شأن نزول این آیه و این سوره، چند حدیث آورده اند که برای تایید سخن رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در نزدیکی های رحلتش، کوکبی در مدینه با نور فراوان ساقط شده است. اما علاوه بر این که سند آنها نقص دارد، با تاریخ نزول آیه و سوره نیز تضاد دارد. زیرا سورۀ نجم در مکه نازل شده و از سوره های مکّی است، نه مدنی. ظاهراً برخی راویان میان دو موضوع که یکی مکی و دیگری مدنی بوده خلط کرده اند و چنین چیزی درست شده است. یعنی ماجرای مدینه سقوط یک شهاب سنگ بوده و ارتباطی با این آیه نداشته است. طبرسی در مجمع البیان، و ابن جمعه در نور الثقلین، در ذیل همین آیه، حدیثی از امام صادق علیه السلام نقل کرده اند که این آیه و سوره در مکّه نازل شده و عتبه بن ابی لهب نیز دربارۀ آن عکس العمل ناشایست نشان داده است.

اسناد لانه جاسوسی امریکا
(از نامه چارلز ناس به وزارت امور خارجه آمریکا مورخ ۲۰ اردیبهشت ۵۸) همانطور که امور داخلی ایران به دو شاخه رسمی و غیر رسمی تقسیم یافته، سیاست خارجی آن هم، چنین است. این سیاست بین دو جریان افکار انقلابی اسلامی و جریان محافظه کارانه (سیاسیون ملی گرا) در حال نوسان است، نشانه‌های مشخص از آنجا مشاهده شد که در عرصه بین المللی، یک گرایش بسوی کشورهای رادیکال و نیز دوری جستن از اعراب میانه رو پدید آمد: حملات دائمی لفظی به اسرائیل و صهیونیسم و بدگمانی نسبت به ابرقدرتها جناح دیگر، تمایل به همکاری دولت با دوستها، و کوشش در جهت بنای یک اقتصاد مدرن. این سیاستهای دوگانه تا زمانی که دولت دائمی مستقر نشده باشد
و یا این دولت تعویض نشده باشد ادامه دارد. کوشش ما برای معتدل کردن سیاست رادیکال در موقعیت فعلی بسیار محدود است.

حدیث :
قال ابوعبدالله علیه السلام : لیس لحاقن راى و لالملول صدق و لا لحسود غنى و لیس بحازم من لا ینظر فى العواقب و النظر فى العواقب تلقیح للقلوب .
ترجمه :
امام صادق علیه السلام فرمود: کسى که با بول به او فشار آورده راى (قابل اعتنا و بى نقص) ندارد و کسى که افسرده است دوستى ندارد، و حسود بى نیاز نمى شود، و کسى که در عاقبت کارها نمى اندیشد دور اندیش و محتاط نیست، و اندیشیدن در عاقبت کارها مایه بارورى دلها است.
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: مردى به خدمت رسول خدا صلى الله علیه و آله آمد و عرض کرد: اى رسول خدا مرا دانشى بیاموز. حضرت فرمود: بر تو باد به نومیدى نسبت به آنچه که در دستان مردمان است، زیرا این روحیه بى نیازى، و ثروتى حاضر و آماده است. عرض کرد: اى رسول خدا بیش از این بفرما. حضرت فرمود: بر حذر باش از طمع، زیرا طمع و آزمندى، فقرى حاضر و آماده است ، عرض کرد: اى رسول خدا بیش از این برایم بفرما. حضرت فرمود: هرگاه قصد انجام دادن کارى را نمودى، با دقت در عاقبت آن کار اندیشه کن، پس اگر خیر و هدایت در آن باشد آن را پى گیرى کن، و اگر مایه گمراهى باشد از انجام آن خوددارى نما.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: کسى که با مردم درباره خود به انصاف رفتار کند مردم درباره او به داور و میانجى بودن براى دیگران خوشنودند.
حدیث :
امام صادق علیه السلام روایت کند که رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: سید و سرور همه کارها سه چیز است : به انصاف رفتار کردن با مردم درباره خود، و یارى نمودن برادر دینى در راه خدا، و به یاد خدا بودن در هر حال.
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: خداوند عزوجل مى فرمایند: سوگند به عزت و شکوه و بزرگ منشى و نور و برترى و بلندى جایگاهم، که هیچ بنده اى خواهش نفسانى خویش را بر خواسته من مقدم نمى دارد، جز اینکه کارش را پریشان و پراکنده مى سازم، و دنیایش را بر او مشتبه و درهم بر هم مى گردانم، و قلبش را به دنیایش مشغول مى سازم و (با این همه) به او از دنیا به همان اندازه اى که برایش مقدر نموده ام میدهم، و سوگند به عزت و شکوه و بزرگى و نور و برترى و بلندى جایگاهم، که هیچ بنده اى خواسته مرا بر خواهش نفسانى خویش مقدم نمى دارد، مگر اینکه فرشتگانم را براى حفظ و نگاهدارى اش بر مى گمارم و آسمانها و زمین را ضامن و عهده دار روزى او قرار مى دهم و براى او از (سود) تجارت هر تاجرى برتر خواهم بود، و چنین کسى دنیا به سراغش ‍ مى آید در حالى که او دنیا را ناپسند مى داند.

خوزستان و نیشکر

خوزستان و نیشکر
کلمه خوز به معنای نیشکر و خوزستان یعنی نیشکرستان. با اینکه ایرانیان باستان اولین مردمی بودند که استخراج قند و شکر را خلق کردند، و با وجود تلاش‌های بسیار، برای احیای این صنعت از زمان امیرکبیر در ایران برای کشت نیشکر در استان خوزستان، با کشته شدن او و بر سر کار آمدن میرزا آقاخان نوری که تابعیت انگلیسی داشت، این فرآیند پیاپی متوقف میشود. در دوره رضاشاه، دوباره مساله تولید شکر از نیشکر در خوزستان با همت دولت و ملت آغاز شد. انگلیسی‌ها با خودکفایی ایران مخالف بودند و برای ترساندن کشاورزان مارهایی را از هندوستان که آن زمان مستعمره بریتانیا بود، در مزارع نیشکر رها میکردند. پدر سوخته بازی که شاخ و دم ندارد، کاپیتان نوئل، جاسوس سرویس انگلیس در ایران و قفقاز، بر این باور بود که در کنار ذخایر بزرگ منطقه خوزستان، هرچقدر جمعیت کمتری وجود داشته باشد، به سود منافع انگلیس است. مافیای پشت پرده واردات انگلیس، پیاپی توسعه نیشکر را نابود کرده است.

نگو غزه و سیاست به ما چه؟ ما در ایران، باید بفهمیم که وقتی به کشورمون حمله نظامی هوایی شد که در شامات، سوریه را از دست دادیم و حزب الله نیز آسیب زیادی دید. تا وقتی آنجا بودیم، صهیون و آمریکا جرات حمله به ایران را نداشت. اکنون باید بفهمیم که اگر عراق سقوط کند؛ حمله زمینی داعش و دیگر گروه‌های تکفیری حاضر در سوریه (اعم از تحریرالشام و دیگران) همچنین گروه‌های تروریستی تجزیه طلب حاضر در اقلیم کردستان عراق (اعم از کوموله، پژاک، حدکا و پ‌ک‌ک)، و البته وهابیان و سلفی‌ حاضر در باکو (که از شامات به مرزهای آذربایجان ایران منتقل شده‌اند)؛ به نیابت از غرب و صهیون با پشتیبانی هوایی ناتو قطعی است. خط قرمز زمینی ایران؛ عبور دشمن از خط موصل، تکریت، سامراء، فلوجه، کربلا، نجف، حله، بصره است. اگر دشمن از این نقطه بگذرد، فجایع کشتار و قتل‌عام و تجاوز به نوامیس و... به اضافه‌ی حمله‌ی مستقیم ناتو به رهبری آمریکا و اسقاطیل به ایران، قطعی‌ست. البته در اینصورت قطعاً از ما سیلی سختی خواهند خورد که هتگشون وتگ میشه، ولی چرا زور رو به التماس بدیم؟ الان دیگه خواجه حافظ شیرازی هم فهمیده است که، ایران از اکتبر ۲۰۲۵ و در پی حملات آمریکا به تأسیسات هسته‌ای کشور، روند مهندسی معکوس بمب سنگرشکن GBU-57 آمریکا را آغاز کرده، پس اگر دشمن قصد انتحار دارد بسم الله، الان دشمن هیچ شانسی جز تفرقه افکنی ندارد. پس هوشیار باش و آب به آسیاب دشمن نریز، چرا بعضی حرفامو میشنوی، ولی نکاتی که در مورد اهمیت اتحاد گفتم رو زودی یادت رفت؟

همیشه امیدت به خدا باشه، نه بندگانش، چون امید بستن به غیر خدا، مثل خانه عنکبوته: سست، شکننده و بی اعتبار، خدا به تنهایی برایت کافیست، در همه حال به او اعتماد کنیم.

میگن شخصی ﺳﺮﮐﻼﺱ ﺭﻳﺎﺿﯽ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﺑﺮﺩ . وقتی ﮐﻪ ﺯﻧﮓ ﺭﺍ ﺯﺩﻧﺪ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺷﺪ ، ﺑﺎﻋﺠﻠﻪ ﺩﻭ ﻣﺴﺄﻟﻪ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺭﻭی ﺗﺨﺘﻪ ﺳﻴﺎﻩ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﮐﺮﺩ، ﻭ ﺑﻪ ﺧﻴﺎﻝ ﺍﻳﻨﮑﻪ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻌﻨﻮﺍﻥ ﺗﮑﻠﻴﻒ ﻣﻨﺰﻝ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﻣﻨﺰﻝ ﺑﺮﺩو ﺗﻤﺎﻡ آنروز ﻭﺁﻥ ﺷﺐ ﺑﺮﺍی ﺣﻞ ﺁﻧﻬﺎ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩ، ﻫﻴﭽﻴﮏ ﺭﺍ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺖ ﺣﻞ ﮐﻨﺪ، ﺍﻣﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺁﻥ ﻫﻔﺘﻪ ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﮐﻮﺷﺶ ﺑﺮ ﻧﺪﺍﺷﺖ، ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﻳﮑﯽ ﺭﺍ ﺣﻞ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﮐﻼﺱ ﺁﻭﺭﺩ. ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﻪ ﮐﻠﯽ ﻣﺒﻬﻮﺕ ﺷﺪ، ﺯﻳﺮﺍ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻌﻨﻮﺍﻥ ﺩﻭﻧﻤﻮﻧﻪ ﺍﺯ ﻣﺴﺎﺋﻞ ﻏﻴﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺣﻞ ﺭﻳﺎضی ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ، ﺍﮔﺮ ﺍﻳﻦ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﺍﻳﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺭﺍ ﻣﻴﺪﺍﻧﺴﺖ ﺍﺣﺘﻤﺎﻻً ﺁﻧﺮﺍ ﺣﻞ ﻧﻤﻴﮑﺮﺩ، ﻭلی ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺗﻠﻘﻴﻦ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺴﺄﻟﻪ ﻏﻴﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺣﻞ ﺍﺳﺖ، ﺑﻠﮑﻪ ﺑﺮﻋﮑﺲ ﻓﮑﺮ ﻣﻴﮑﺮﺩ ﺑﺎﻳﺪ ﺣﺘﻤﺎً ﺁﻥ ﻣﺴﺄﻟﻪ ﺭﺍ ﺣﻞ ﮐﻨﺪ، ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﺭﺍﻫﯽ ﺑﺮﺍی ﺣﻞ ﻣﺴﺄﻟﻪ ﻳﺎﻓﺖ. ﺍﻳﻦ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﮐﺴﯽ ﺟﺰ ﺁﻟﺒﺮﺕ ﺍﻧﻴﺸﺘﻴﻦ ﻧﺒﻮﺩ. ﺣﻞ ﻧﺸﺪﻥ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎ ، ﺑﻪ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﺑﺴﺘﮕﯽ ﺩﺍﺭﻩ.

حرفمو اینجوری بهت میگم اگر بگیری، که سعدی گفته: پادشاهی را شنیدم به کشتن اسیری اشارت کرد، بیچاره در آن حالت نومیدی، ملک را دشنام دادن گرفت و سقط گفتن، که گفته اند: هر که دست از جان بشوید، هر چه در دل دارد بگوید. ملک پرسید چه میگوید؟ یکی از وزرای نیک محضر گفت: ای خداوند همی گوید وَ الْکاظِمینَ الغَیْظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النّاسِ، ملک را رحمت آمد و از سر خون او در گذشت، وزیر دیگر که ضدّ او بود گفت: ابنای جنس ما را نشاید در حضرت پادشاهان جز براستی سخن گفتن، این ملک را دشنام داد و ناسزا گفت. ملک را روی ازین سخن در هم آمد و گفت: آن دروغ وی پسندیده تر آمد مرا زین راست که تو گفتی، که روی آن در مصلحتی بود، و بنای این بر خبثی، و خردمندان گفته اند دروغی مصلحت آمیز به که راستی فتنه انگیز.
از در خویشم مران، کاین نه طریق وفاست
در همه شهری غریب، در همه ملکی گداست
با همه جرمم امید، با همه خوفم رجاست
گر درم ما مس است، لطف شما کیمیاست
سعدی اگر عاشقی، میل وصالت چراست؟
هر که دل دوست جست، مصلحت خود نخواست.
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

اینکه گفتی به ما چه فلان.. و از فلان خوشم نمیاد.. از فلان موضوع حالم بد میشه.. ببینم، آیا قراره من چیزی بنویسم که تو خوشت بیاد؟ ملاک و معیار خوش آمدن هست؟ حق تلخ هست، آره، الان عصر شبهه و تشکیک هست، چیزی که هنوز متوجه نشدی و سلیقه ای، به خوش آمدنها دلخوش شدی این هست که، دین خدا جز حب و بغض نیست. در فروع دین بهش میگن تولی و تبری. امام علی علیه‌السلام فرمود: سه کس به خاطر من نجات می‌یابند: کسی که مرا دوست میدارد، و کسی که دوستدار مرا دوست میدارد و کسی که با دشمن من دشمنی کند. اما چرا؟ چون غیر از حق و باطل، سومی وجود ندارد، یا اینطرف هستی و یا آنطرف. وقتی روبروی باطل ایستادی، در جبهه حق هستی، حتی مولا علی علیه‌السلام فرمود: دو دسته بخاطر من هلاک میشوند: دوستداری که افراط کند، و دشمنی که دشنام دهد. چرا؟ چون در خط و مسیر مولا علی علیه‌السلام افراط وجود ندارد، وقتی کسی افراط و زیاده روی کند، از مسیر منحرف شده و در مسیر باطل حرکت میکند، تاریخ دائماً تکرار میشود، حق و باطل را بشناس، تا جبهه حق و باطل را بشناسی، و وقتی ناچار بین بد و بدتر قرار گرفتی، بد را انتخاب کنی، نه بدتر را. در قیامت گروهی را به جهنم میبرند، اعتراض میکنند که ما خبر نداشتیم و نمیدانستیم، در سوره نساء هم این قضیه آمده: إِنَّ الَّذِینَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلَائِکَةُ ظَالِمِی أَنفُسِهِمْ قَالُوا فِیمَ کُنتُمْ قَالُوا کُنَّا مُسْتَضْعَفِینَ فِی الْأَرْضِ قَالُوا أَلَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللَّهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُوا فِیهَا فَأُولَٰئِکَ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَسَاءَتْ مَصِیرًا: ﻗﻄﻌﺎً ﻛﺴﺎنیکه (ﺑﺎ ﺗﺮﻙ ﻫﺠﺮﺕ ﺍﺯ ﺩﻳﺎﺭ ﻛﻔﺮ ، ﻭ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﺯﻳﺮ ﺳﻠﻄﻪ ﻛﺎﻓﺮﺍﻥ ﻭ ﻣﺸﺮﻛﺎﻥ) ﺑﺮ ﺧﻮﻳﺶ ﺳﺘﻢ ﻛﺮﺩﻧﺪ، ﻓﺮﺷﺘﮕﺎﻥْ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﻗﺒﺾ ﺭﻭﺡ میکنند ، ﺑﻪ ﺁﻧﺎﻥ میگویند: (ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﺩﻳﻦ ﺩﺍﺭی ﻭ ﺯﻧﺪگی) ﺩﺭ ﭼﻪ ﺣﺎلی ﺑﻮﺩﻳﺪ ؟ میگویند: ﻣﺎ ﺩﺭ ﺯﻣﻴﻦ ، ﻣﺴﺘﻀﻌﻒ ﺑﻮﺩﻳﻢ . ﻓﺮﺷﺘﮕﺎﻥ میگویند: ﺁﻳﺎ ﺯﻣﻴﻦ ﺧﺪﺍ ﻭﺳﻴﻊ ﻭ ﭘﻬﻨﺎﻭﺭ ﻧﺒﻮﺩ ﺗﺎ ﺩﺭ ﺁﻥ (ﺍﺯ ﻣﺤﻴﻂ ﺷﺮﻙ ﺑﻪ ﺩﻳﺎﺭ ﺍﻳﻤﺎﻥ) ﻣﻬﺎﺟﺮﺕ ﻛﻨﻴﺪ ؟ ﭘﺲ ﺟﺎﻳﮕﺎﻫﺸﺎﻥ ﺩﻭﺯﺥ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺁﻥ ﺑﺪ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﮔﺎهی ﺍﺳﺖ. مهاجرت و مستضعف بودن، تنها مادی و فیزیکی نیست، مستضعف فکری هم نوعی از این استضعاف است که حق و باطل را نشناسی، سرچ و جستجو در اینترنت هم نوعی مهاجرت هست، برای پیدا کردن حقیقت، در سوره مزمل هم به مهاجرت قلبی از مادیات به معنویت اشاره شده. ما مسئولیم در مقابل کشورمون ایران، مسئولیم در مورد فرزندانمون و نسل بعدی، مسئولیم در مقابل خون شهیدان که از همه چیزشون گذشتند، مسئولیم در مقابل امام خمینی که این انقلاب را بوجود آورد، اگر مسیر این انقلاب کج بشود و ما تلاش خودمون رو برای حفظش نکرده باشیم گناهکاریم، قطعاً صاحب الزمان این مسئولیتها رو روزی از ما بازخواست خواهد کرد، اگر دشمن تلاش میکند با تفرقه و هرج و مرج، از شکافهای موجود به نفع خود بهره برداری کند، ما نباید مثل شلغم منفعل باشیم، بلکه با امر به معروف و نهی از منکر، تلاش کنیم، مشکلات ایران، بدست جوانان ایران، و به دور از هیجان و جنجال، با آرامش در درون کشور حل و فصل کنیم، چطوری؟ با حمایت از رفتارهای سازنده و مخالفت از کجروی ها، نه اینکه بی تفاوت باشیم، قضیه رو اشتباه فهمیدی، من نه چپی هستم و نه راستی، زیر پرچم هیچکدوم شمشیر نمیزنم، به هیچ جناحی هم وابسته نیستم، خودمو بازیچه و قربانی هیچ جناحی نمیکنم، ولی بی تفاوت هم نیستم، اتحاد ملی باید حفظ بشه، تمامیت ارضی کشور باید حفظ بشه، اگر هم فلان آقازاده فلان خطا رو کرد، باید پاسخگو باشه، نه اینکه همه رو بندازیم گردن اسلام و بعد بگیم پس حالا اسلام باید حذف بشه، نه، در هر حالی تک تک ما مسئولیم و برای داشتن فردایی بهتر برای نسل فردا، و ایرانی مقتدر و مستقل تلاش کنیم، هر کس در حدّ توانش، ولو توان ما کم باشه، خدا بیشتر از حدّ توان و وسع ما نخواسته.

مدرسه اقدام به بردن دانش آموزان به اردو میکنه، که در مسیر حرکت اتوبوس به یک تونل نزدیک میشن که نرسیده به آن تابلویی با این مضمون دیده میشه که: حداکثر ارتفاع سه متر، و ارتفاع اتوبوس هم سه متر. ولی چون راننده قبلا این مسیر رو اومده بود، با کمال اطمینان وارد تونل میشه و.. ولی سقف اتوبوس به سقف تونل کشیده میشه و در داخل تونل گیر و توقف میکنه. پس از بررسی اوضاع مشخص میشه که یک لایه آسفالت جدید روی جاده کشیده شده که باعث این اتفاق شده و همه به فکر چاره افتادن، یکی گفت راهش کندن آسفالته، و دیگری گفت بکسل کردن با ماشین سنگین و.. اما هیچکدام راهکاری درست و چاره ساز نبود. پسر بچه ای از اتوبوس پیاده شد و گفت: راه حل این مشکل را من میدونم، یکی از مسوولین اردو بهش گفت: برو بچه توی ماشین و و از دوستات جدا نشو. پسر بچه با اطمینان کامل گفت: بخاطر کوچکیم دست کمم نگیر و یادت باشه که سر سوزن به این کوچکی چه بلایی سر بادکنک بزرگ در میآره. راننده از حاضر جوابی کودک تعجب کرد و راه حل از او خواست. بچه گفت: برای اینکه دارای روح لطیف و حساسی باشیم، باید درونمان را از هوای نفس و باد غرور خالی کنیم و در اینصورت میتوانیم از هر مسیر تنگ عبور کنیم و به خدا برسیم، یعنی باید باد لاستیکهای اتوبوس را کم کنیم تا اتوبوس از این مسیر تنگ و باریک عبور کنه. پس از این کار اتوبوس از تونل عبور کرد. خالی کردن درون از هوای کبر و غرور و نفاق و حسادت، رمز عبور از مسیرهای تنگ زندگی ماست .

بازی عشق کلک داشت نمی دانستم
غم آن سر به فلک داشت نمی دانستم
با نگاهی دل دیوانه،گرفتارش شد
سفره ی عشق، نمک داشت نمی دانستم
دل من صافتر از آینه، اما دل او
شیشه ای بود که لَک داشت نمی دانستم
به وفاداریِ من، آنکه ز من ساده گذشت
بیشتر، از همه شک داشت نمی دانستم
آرزوهام شد آوار، فرو ریخت سرم
سقفِ این خانه تَرَک داشت نمی دانستم
باختم زندگی ام را به قماری که در آن
دلبری بود، که تَک داشت نمی دانستم

هرگز امیدت را از دو چیز قطع نکن، از رحمت خدا و از قدرت خدا، امروز آرزو میکنم زیباترین و محال ترین آرزوهات با مصلحت خدا گره بخوره، روزهای پائیزیت خوش.

مشاهدات من در جلسه ارتباط با ارواح (بصورت دنباله دار، قسمت دوازدهم)
ادامه از قبل.. خب رسیدیم به پاسخ به ایرادها و اینکه چرا در این باره به بحث پرداختیم؟ در رسانه های مختلف، مطالب نادرستی مطرح شده که براى روشن شدن افکار عمومى و روشن ساختن میزان ارزش آن مدافعات، این بخش را به عنوان سؤال و پاسخ بر مباحث اضافه میکنم. سؤال: چرا این همه براى ابطال مسئله تناسخ و میزگرد به خود زحمت میدهید؟ پاسخ: یک اصل مسلّم داریم که دلایل عقلى و نقلى فراوانى آن را تأیید مى کند، و آن اصل در یک حدیث نبوى خلاصه شده: هنگامى که بدعتى آشکار گردد و دستها یا زبانها یا قلمهائى براى تحریف حقایق و نشر خرافات به کار افتد، افراد مطّلع باید بپاخیزند و با آن مبارزه کنند، و اگر کوتاهى کنند، از رحمت خدا به دور خواهند بود، و نفرین فرشتگان و مردم بر آنها خواهد بود. این از یک سو. از سوى دیگر، این اصل هم در میان تمام دانشمندان اسلام اعم از شیعه و تسنّن (جز فرقه کوچک و ضعیفى که تناسخیّه نامیده شده اند و تنها نامى از آنها در کتب عقائد و مذاهب یافت میشود) مسلّم است و همه به آن ایمان دارند که تناسخ و عود ارواح به بدن دیگر، غلط و بى اساس است و دلایل نقلى و عقلىِ قطعى آن را ابطال مى کند (خواه تناسخ به صورت نزولى باشد؛ یعنى، بازگشت به زندگى پست تر، یا صعودى یعنى بازگشت به زندگى عالیتر، در بدن انسان باشد، یا حیوان) ؛ زیرا این عقیده خرافى مفاسد بسیارى دارد، زیرا: اوّلًا، تناسخ از نظر مذهبى بهانه اى براى انکار رستاخیز و عدم نیاز به پاداش و کیفر در سراى دیگر و احیاناً بهانه اى براى قائل شدن به ازلیّت ارواح (چنانکه در تاریخ عقائد ثبت است) مى گردد، و لذا یک مسلمان واقعى نمى تواند معتقد به تناسخ و عود ارواح باشد، و تحقیق این موضوع از دانشمندان مذهبى آسان است، و بسیارى از آیات قرآن این عقیده را طرد مى کند. ثانیاً، از نظر اجتماعى، وسیله مؤثّرى براى تخدیر افکار، و آماده ساختن افراد براى تن در دادن به انواع محرومیّتها و بدبختى‌ها و ناکامیها مى باشد؛ به زعم این که اینها کیفر اعمالى است که در زندگى سابق انجام داده اند و باید آنها را تحمّل کنند، تا به اصطلاح پاک شوند و کامل مى شوند! و یا به امید این که در زندگى آینده که به این جهان باز مى گردند، جبران خواهد شد؛ پس تن در دادن به آنها ناراحت کننده نخواهد بود و به این ترتیب این عقیده، محرومان و ستمدیدگان را تشویق مى کند که به بدبختیهاى موجود تسلیم شوند! ثالثاً، از نظر اخلاقى این عقیده بسیارى از تبعیضات اجتماعى و ظلم و ستمها را توجیه مى کند، و کوشش براى مبارزه با اینها را بى دلیل مى شمارد، چه این که قطعاً یا احتمالًا این گونه افراد، کفّاره جنایات خود را در زندگى سابق مى بینند تا پاک شوند، پس چرا ما مانع تکامل آنها شویم و در راه پاک شدن آنها سنگ بیندازیم؛ بنابراین، ترحّم به آنها هم بى دلیل است! همچنین ما نباید نسبت به افراد معلول و ناقص الخلقه و یا ملل استعمارزده و رنجدیده احساس ناراحتى کنیم! مّا مسئله ارتباط با ارواح و بازى میزگرد با این وضع که میدانیم و میدانند: اوّلًا، یکى از عوامل تقویت عقیده به تناسخ ارواح است؛ چه این که اصحاب میزگرد و امثال آنها اقرارهایى به زعم خودشان از ارواح، دائر به تکرار و عود ارواح مى گیرند. ثانیاً، فتح این باب، سبب هرج و مرج در عقاید و افکار خواهد بود؛ زیرا عدّه اى ساده لوح یا سودجو و یا مبتلا به بیماریهاى روانى، هر شب کنار میز مى نشینند و اقرار تازه اى بوسیله یک روح فوق العاده عالى و بلندپایه، درباره خوبى و بدى افراد، و حتّى صحّت و فساد عقاید پیروان این مذهب و آن مذهب (و چه بسا مذاهب باطله و فِرَق گمراه) ادّعا میکنند! یک شب مجازات قسطى را در عالم ارواح (شبیه یخچال و کولر قسطى) کشف میکنند (چنان که در شماره ۱۴۸۷ اطّلاعات هفتگى دارد) شب دیگر دلیل بر حقّانیّت بعضى از فرق ضالّه که وضعشان بر همه روشن است (چنانکه یکى از دوستان که مدّتها در این قسمت کار کرده بود و سپس به همین دلیل آن را بکلّى کنار گذاشت، اظهار میداشت) و از این قبیل امور.
میگویند این امور بر اثر دخالت ارواح خبیثه و شریره که در اطراف ما و در همه جا پراکنده اند و کارشان دروغ سازى و دروغ پردازى و بازى دادن افراد است، صورت میگیرد! بفرض این که چنین باشد، باز هم این کار، کار غلط و غیرقابل اعتماد و اطمینان است. بدیهى است که این هرج و مرج فکرى و عقیدتى و اخلاقى و اجتماعى، زیانهاى غیرقابل جبرانى دارد. مجموع این جهات سبب شد که ما با این خرافات پوسیده مبارزه کنیم. آیا اگر ما در این باره سکوت مى کردیم و جمعى که مطالعات مذهبى و علمى محدودى دارند، به اشتباه مى افتادند، عمل خلافى هم از نظر دینى و هم از نظر انسانى انجام نداده بودیم؟ بعنوان نمونه کافیست تحقیقاتی کوتاه انجام دهید که چگونه تناسخ را وارد اعتقادات بودایی ژاپن کردند و خیلی راحت توحید و معاد را از عقاید آنان حذف کردند، ملتی شدند مستعمره که بالاترین آمار خودکشی جهان را دارند، ولی سانسور مانع از اطلاع رسانی میشود، ژاپن تنها کشوریست که وزارت افسردگی دارد، چرا؟ مگر در رفاه نیستند؟ پس چرا بالاترین آمار خودکشی در زیر تیغ سانسور؟ چرا برای استقلال خود تلاش نمیکنند؟ افکار تناسخیه و حلول و اتحاد آنان را در درون زندان فکری خود ساخته اسیر کرده، فقط کافیست کتابهایی که در عصر فعلی توسط جوانان ژاپنی نوشته میشود را بخوانی تا روح افسردگی و پوچگرایی را در بین سطور نوشته های آنان به روشنی ببینی. ادامه دارد..

جن در قرآن، و تاریخ
طوایف جن در ترکیب لشکر سلیمان نبی: وَ حُشِرَ لِسُلَیْمنَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَ الاِْنْسِ وَ الطَّیْرِ فَهُمْ یُوزَعُونَ (نمل) برای سلیمان لشکرش جمع شد، لشکرها که از جن و انس و طیر بودند، و از این که متفرق شوند یا در هم مخلوط گردند جلوگیری میشدند، بلکه هر یک در جای خود نگهداری میشد. از آیه شریفه بر می‌آید که گویا سلیمان علیه السلام لشکرهائی از جن و طیر داشته، که مانند لشکریان انسی او با او حرکت میکردند. کلمه «حَشْر» و هم چنین سیاق آیات بعدی، همه دلیلند بر این که لشکریان آن حضرت، طوایف خاصی از انسان‌ها و از جن و طیر بوده اند، برای اینکه در آیه شریفه فرموده: برای سلیمان جمع آوری شد لشکریانی که از جن و انس و طیر داشت. و اگر در آیه مورد بحث، جن را جلوتر از انس و طیر ذکر کرد، از این جهت بود که مسخّر شدن جن و به فرمان در آمدن او برای یک انسان عجیب تر از آن دو دیگر است، و اگر بعد از جن انس را آورد نه طیر را، باز برای همین است که مسخر شدن انسان‌ها برای یک انسان عجیب تر از مسخر شدن طیر است، و علاوه بر این رعایت مقابله بین جن و انس هم شده است.

امام باقرعلیه السّلام فرمود: دانش بیاموزید که دانش آموزی حسنه است، و جستن دانش عبادت است، و مذاکره علمی تسبیح خدا است، و بحث از دانش جهاد است، و یاد دادن دانش صدقه است، و بخشیدن دانش به اهل آن نزدیکی به خدا است، علم میوه بهشت و انس در وحشت، و مصاحب در غربت و رفیق در خلوت، و راهنما در هنگام خوشی و کمک در گرفتاری، و زینت در مقابل دوستان و سلاح در مقابل دشمنان است. خداوند بوسیله علم گروهی را رفعت می‌بخشد و آنها را در کارهای خیر بزرگوار میکند و برای مردم پیشوا قرار میدهد که از کردارشان تقلید میکنند/ بحارالانوار جلد ۷۴

نماز
خداوند متعال، در آیات عدیده ای از قرآن مجید، نماز را به بندگان خود تأکید فرموده است: در آیه ۱۰۳ سوره نساء میفرماید: فاقیموا الصلوة أن الصلوة کانت علی المؤمنین کتابا موقوتا: نماز را به پای دارید، که نماز، برای اهل ایمان، حکمی لازم و فریضه ای حتمی است. در آیه ۲۳۸ سوره بقره میفرماید: حافظوا علی الصلواة و الصلوة الوسطی و قوموالله قانتین: نسبت به نمازها و بویژه نماز وسطی (که بعقیده اکثر مفسران، نماز صبح است، چون شبانه روز شرعی از مغرب شروع میشود) مراقبت و دقت به کار برید و در اطاعت خداوند، فروتن باشید. و نیز در آیه ۳۱ سوره ابراهیم میفرماید: قل لعبادی الذین آمنوا یقیموا الصلوة: بگو به بندگانم که ایمان آورده اند، نماز را بپای دارند. در آیه ۱۴ سوره طه میفرماید: اننی انا الله لا اله الا انا فاعبدنی و اقم الصلوة لذکری: بدون هیچ تردید من خداوندگارم و خدایی جز من نیست؛ پس مرا پرستش کن و بیاد من، نماز را بپای دار. در آیه ۴۵ سوره عنکبوت میفرماید: و أقم الصلوة أن الصلوة تنهی عن الفحشاء و المنکر: نماز را بر پای دار که نماز، از فحشاء و منکر و زشتیها و نارواها باز میدارد. حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من ترک الصلوة متعمدا فقد کفر: آنکس که به عمد و اختیار، نماز نخواند، قطعا کافر شده است. در حدیث دیگر فرمود: ما بین العبد و الکفر ترک الصلوة: فاصله میان بنده و کافر گردیدن او، ترک نماز است.
هر آنکس غافل از حق یک زمان است
در آندم کافر است اما نهان است
اگر آن غافلی پیوسته بودی
در اسلام بر وی بسته بودی
ادامه دارد..

وارثان سامری و پرونده‌ای تازه در جنگ اسقاطیل، علیه ایران گشوده شد. گزارش‌ها حاکی از استفاده موساد از نیروهای ماورایی و نمادهای اسرارآمیز در خاک ایران است. کارشناسان ایرانی حضور این اشکال غیرعادی را تأیید کرده‌اند و هشدار میدهند تأثیر این عملیات فراتر از حوزه فیزیکی است. این قضیه با قضیه پروژه هادرونی در ارتباط هست و تلاش میکنند از جن و شیاطین در این درگیریها استفاده کنند، غافل از اینکه به بنیانی تکیه دارند که تار عنکبوتی بیش نیست.

اسماعیل بن جعفر گوید: امام علیه السّلام فرمود: دو نفر در نزد حضرت داوود علیه السّلام آمدند و درباره یک گاو مخاصمه کردند، و هرکدام شاهد آوردند که گاو برای اوست. حضرت داوود علیه السّلام وارد محراب شد و عرضه داشت: پروردگارا! من توان حکم کردن بین این دو نفر را ندارم، خودت داوری کن. خداوند عز و جل به او وحی نمود: بیرون برو و گاو را از دست کسی که آن را در اختیار دارد بگیر و به دیگری بده، و گردن اولی را بزن. داوود هم چنین کرد، فریاد و اعتراض بنی اسرائیل از این عمل بلند شد و گفتند: هم این شخص شاهد آورد و هم آن، و آن کسی که گاو را در اختیار داشت، سزاوارتر بود که گاو به او برسد، اما داوود علیه السّلام گاو را از او گرفته و گردنش را زد، گاو را به آن دیگری داد. داوود علیه السّلام وارد محراب شد و عرض کرد: پروردگارا! از حکمی که صادر نمودم، بنی اسرائیل به فغان درآمدند. خداوند به او وحی فرمود: آن کسی که گاو را در اختیار داشت، به پدر دومی برخورد کرده و او را کشته و گاو را از او گرفته بود. پس هرگاه تا روز قیامت مانند چنین قضیه ای برای تو پیش آمد، میان آنها به نظر و رأی خودت حکم کن، و از من نخواه که حکم کنم/ الکافی، جلد ۷

امام صادق (علیه السّلام) فرموده است: حاملان عرش الهی به این صورتند: یکی از ایشان بصورت آدمیان است و برای آنان از خداوند طلب روزی میکند. دوم به صورت خروس است و برای پرندگان طلب روزی میکند. سوم به صورت شیر است و از خداوند برای درندگان طلب روزی میکند و چهارم بصورت گاو است و از خداوند برای چهار پایان طلب روزی میکند و از آن هنگام که بنی اسرائیل گوساله پرستی کرده اند، سر به زیر افکنده است، و چون روز رستاخیز شود، شمار آنان به هشت میرسد/ روضة الواعظین، جلد ۱

مکافات عمل و دعای پدر قسمت دوم
حضرت موسی نگاهی به جمعیت انداخت و گفت: من مشکل شما را حل میکنم. جوان با تعجب گفت: چگونه یا نبی الله؟ حضرت موسی لبخندی زد و گفت: خیلی آسان! باید گاوی را سر ببرید. یک نفر از بین جمعیت گفت: ما را مسخره میکنی؟ یک نفر کشته شده آن وقت میگویی گاوی را سر ببریم؟ مگر میخواهی مهمانی برگذار کنی؟ مردم خندیدند. حضرت موسی با جدیت گفت: به خدا پناه می‌برم از جاهلان باشم. مردم متوجه شدند آن حضرت بسیار جدی است. یکی از بزرگان قبیله گفت: حال که چنین است از پروردگارت بخواه برای ما مشخص کند چگونه گاوی باید بکشیم؟حضرت موسی لحظه ای درنگ کرد و آنگاه گفت: خداوند میفرماید باید ماده گاوی باشد، نه پیر و از کار افتاده و نه جوان، بلکه میان این دو باشد. برای لحظاتی سکوت برقرار شد. حضرت موسی ادامه داد: آنچه به شما دستور داده شده است انجام دهید. پسرعموی مقتول گفت: یا نبی الله از پروردگارت بخواه برای ما روشن کند، آن گاو باید چه رنگی باشد؟ آن حضرت پس از مکثی کوتاه گفت: خداوند میفرماید گاو ماده ای باشد زرد یکدست، که رنگ آن بینندگان را شاد و مسرور سازد. پیرمردی از بین جمعیت گفت: از پروردگارت بخواه برای ما روشن کند این گاو از نظر نوع کارکردن چگونه باشد؟ حضرت موسی لحظه ای سکوت کرد و آنگاه فرمود: خدا میفرماید گاوی باشد که برای شخم زدن رام نشده باشد و برای زراعت آبکشی نکند. بی عیب باشد و هیچگونه رنگ دیگری در آن نباشد. مردم سکوت کردند. دیگر کسی سوالی مطرح نکرد. پیرمرد محاسن سفید خطاب به حضرت موسی گفت: حال حق مطلب را ادا کردید! مردم پراکنده شدند. صبح روز بعد چند نفر از مردان قبیله مشغول جستجو شدند. آنها به میان قبایل همسایه هم رفتند. پس از مدتها جستجو خسته و ناامید در کنار چشمه آبی مشغول استراحت شدند. لحظاتی بعد صدای فریاد یکی از آنها بگوش رسید. یافتم! یافتم.. او با دست به دشت هموار پیش رو اشاره کرد. جوانی گله ی گاوهایش را برای چرا آورده بود. گاوی زردرنگ در میان گله ی او دیده میشد. آنها با عجله به سمت گله رفتند و دور گاو جمع شدند. درست همان مشخصاتی را داشت که حضرت موسی گفته بود.

گروه اقتصادی خبرگزاری فارس؛ شرکت نستله، همواره به دلیل ارتباطات اقتصادی با اسقاطیل در مرکز توجه قرار داشته است. در حالیکه جنگ غزه ابعاد تازه‌ای از حمایت این شرکت از اسقاطیل را نمایان کرده،
کمک نستله به اسقاطیل در جریان جنگ غزه در جریان جنگ اخیر غزه، گزارش‌های مختلفی از حمایت شرکت‌های چند ملیتی از رژیم صهیونیستی منتشر شد. نستله نیز به عنوان یکی از این شرکت‌ها، کمک‌هایی در قالب تأمین مواد غذایی و لجستیکی به نیروهای اسقاطیلی داشته است. برخی منابع مدعی‌اند که این شرکت در کنار دیگر برندهای بین‌المللی، بخشی از نیازهای لجستیکی اسقاطیل را تأمین کرده و از فعالیت‌های اقتصادی خود در این کشور کاسته نشده است.

آیا مضرات شکر بیش از قند است؟ خالص، سپید و مرگبار (به انگلیسی: Pure, White and Deadly) کتابی است در سال ۱۹۷۲ توسط جان یودکین، متخصص تغذیه بریتانیایی و رئیس سابق تغذیه در کالج ملکه الیزابت لندن منتشر شد. این اولین نشریه ای بود که توسط دانشمندی منتشر شد که اثرات نامطلوب سلامتی، به ویژه در رابطه با چاقی و بیماری قلبی، افزایش مصرف قند را پیش‌بینی کرد. در زمان انتشار، یودکین در پانل کمیته وزارت بهداشت بریتانیا در مورد جنبه‌های پزشکی سیاست غذا و تغذیه (COMA) عضو بود. وی قصد خود از نگارش این کتاب را در پاراگراف آخر فصل اول بیان کرد: امیدوارم وقتی این کتاب را خواندید، شما را متقاعد کرده باشم که شکر واقعاً خطرناک است. این کتاب و نویسنده در آن زمان با انبوهی از انتقادات مواجه شد، بویژه از سوی صنعت شکر، تولیدکنندگان مواد غذایی فرآوری‌شده، و آنسل کیز، فیزیولوژیست آمریکایی که به نفع محدود کردن چربی‌های غذایی، نه قند، بحث میکرد و تلاش میکرد کار یودکین را به سخره بگیرد. در سالهای بعد، مشاهدات یودکین پذیرفته شد. در سال ۲۰۰۹ یک سخنرانی در مورد اثرات قند بر سلامتی توسط رابرت لوستیگ، متخصص غدد درون ریز کودکان آمریکایی، در فضای مجازی منتشر شد. علاقه بعدی منجر به کشف مجدد کتاب یودکین و احیای شهرت او شد. دو نسخه دیگر از کتاب منتشر شد که دومین نسخه پس از مرگ یودکین در سال ۱۹۹۵ بود. یک نسخه توسعه یافته در سال ۱۹۸۶ ظاهر شد که توسط خود یودکین اصلاح شد تا شواهد تحقیقاتی بیشتری را شامل شود. در سال ۲۰۱۲ این کتاب توسط پنگوئن بوکس با مقدمه جدیدی توسط رابرت لوستیگ مجدداً منتشر شد تا بازتاب دهنده زمینه تغذیه ای تغییر یافته‌ای باشد که کتاب به ایجاد آن یاری رسانده‌است.

خندق، دفاعی مقدس
ادامه از قبل.. پس یاران عمرو فرار را بر قرار اختیار کرده و لیکن اسب هایشان در خندق افتاده و مسلمانان آنها را تعقیب و محاصره نموده و دیدند که نوفل بن عبد العزی در درون خندق است، پس او را از اطراف سنگ باران کردند. نوفل گفت: یک بار کشتن از این بهتر است، یکی پائین آید تا با او مبارزه کنم، پس زبیر بن عوام وارد خندق شده و او را کشت. ابن اسحاق گوید: علی علیه السلام نیزه ای به زیر گلوی او زد و او هلاک شد، این روایت بسیار ضعیف است، ضمن اینکه با اخلاق مولا علی علیه‌السلام سازگار نیست، مطالب متناقضی در این مورد هست که عبور میکنیم، ولی این روایت معتبر است که در خندق، مشرکین خدمت پیامبر (ص) ده هزار دینار فرستادند که جنازه عمرو را بخرند. پیامبر فرمود: آن مال برای شما، قیمت و بهاء مرده را نمی خوریم. و امیر المؤمنین علی علیه السلام ابیاتی در آنجا انشاد کرد که این چند بیت از آن هاست: این مرد از نادانی و حماقت رأی و عقل، بت‌های سنگی را یاری داد، و من یاری نمودم پروردگار محمد را به درستی و راستی، پس من او را زدم و انداختم روی زمین، مانند تنه درختی که میان رمل و تپّه‌های شنی افتاده باشد. و من از گرفتن لباس‌های رزمی او که ارزنده و بی نظیر بود خودداری کردم، در حالیکه اگر او بجای من بود لباسهایم را در آورده بود. همچنین خلیفه دوم در هر دو بار اعتراض نمود، هم با تحویل دادن جنازه عمرو بدون پول مخالف بود و میگفت: حالا که راضی هستند بگذار پولش را بگیریم، ولی پیامبر اکرم تاکید کرد که ما پولی را که از فروش جنازه کافری باشد را نمیخوریم، و بدون دریافت پولی جنازه را تحویل دادند، دوم مخالفتش بخاطر زره گرانقیمت و انگشتری که در دست عمرو بود و اینکه جنازه را کامل تحویل دادند بوده، که این وسایل غنیمت جنگی متعلق به مولا علی علیه‌السلام میگشت، نه کسی اجازه داشت به آنها دست درازی کند، و نه مولا رغبتی به آنان داشت، و این رفتار، موجب شگفتی مشرکین گردید که قاتل عمرو عجب مناعت طبعی داشته، مخصوصاً در آنزمان که مشرکین در جنگ بدر و احد، هر کجا فرصتی پیدا میکردند، جنازه مسلمین را مُثله میکردند و چشم، گوش و بینی جنازه را میبریدند.

پیامبر اسلام صلی اللَّه علیه و آله فرمود: هنگامی که روز قیامت شود، فاطمه زهرا (س) در حالی وارد صحرای محشر میشود که گروهی از زنان شیعیان اطراف آن بانو را گرفته اند. به حضرت زهرا میگویند: داخل بهشت شو. وی میفرماید: وارد بهشت نمیشوم تا بدانم بعد از من با فرزندانم چه عملی انجام داده اند. به آن حضرت میگویند که در میان جمعیت قیامت نگاه کن. وقتی نظر میکند امام حسین علیه السّلام را خواهد دید که با بدن بی سر ایستاده است! زهرا (س) فریادی میزند که من از فریاد او فریاد خواهم زد، و آنگاه همه ملائکه نیز به فریاد می‌آیند. در این موقع است که خدای قهار از غضب ما به غضب می‌آید و به آتشی که هزار سال است آن را برافروخته اند تا سیاه شده، و به آن هِبهِب میگویند و هرگز نسیمی داخل آن نشده، دستور میدهد تا قاتلین امام حسین (ع) و افرادی را که حامل قرآن و تارک اهل بیت پیغمبر (ص) بوده اند فرو ببلعد. وقتی که آنها داخل آتش میشوند، آتش نعره ای میزند و صدای ناله و زاری آنها برمیخیزد؛ آتش میخروشد و آنان هم به خروش می‌آیند؛ آتش زبانه میکشد و آنها به زبان فصیح میگویند: پروردگارا! به چه علت آتش را قبل از بت پرستان به ما مسلط کرده ای؟ خطاب میرسد: کسیکه از روی جهالت عملی را انجام دهد، با آن کسیکه بداند و عملی را انجام دهد فرق دارد/ ثواب الاعمال

هر که سازد رهبر خود عقل دور اندیش را
در خط تسلیم آرد نفس کافر کیش را
گول هر گندم نمای جو فروشی را نخور
بی طمع گرگی نمی پوشد لباس میش را
گر دهی نانی به کس آلوده با خونش مکن
یا مده آن نوش را و یا مزن این نیش را

همگی، آماده‌‌ی یک زنجیره درگیری گسترده از داخل ایران با جریان سازش و شبکه نفوذ تا نبرد زمینی گسترده با ناتو منطقه‌ای و جبهه نفاق در خارج از مرزها باشیم. سیاست تفرقه بینداز و حکومت کن اگر اثر کند جنگ زمینی و هوایی را به دنبال دارد، دشمن، از محور شرق و شمال لبنان (علیه حزب الله و دولت لبنان)، از محور شرق سوریه (علیه عراق)، از محور غرب عراق (علیه شیعیان و اهل سنت قائل به مقاومت)، از محور شهرهای شیعی عراق (علیه حشدالشعبی)، از محور باکو (علیه ارمنستان و شمال ایران)، از محور عدن و تعز و مأرب (علیه انصارالله و ارتش یمن)، از محور اقلیم کردستان (علیه شهرهای غربی ایران)، از محور هوایی (علیه یمن، رهبران و فرماندهان حشدالشعبی، زیرساخت‌های حزب الله و خود ایران) قصد یک یورش سراسری دارد. تنها امید دشمن ایجاد شکاف و اختلاف هست، جریان سازش داخلی نیز فراتر از چهار مزدور و جاسوس و نفوذی ساده‌ی کف خیابانی، این بار تمام‌قد وارد خواهند شد.

یکی از اهالی محلّه آقای ساباطی نقل کرده که: در زمان حیات ایشان روزی شخصی را آوردند که به اصطلاح قدیم مبتلا به دل درد کهنه بود، و از شدت درد می‌نالید. وقتی وارد شد جناب ساباطی در ایوان خانه نشسته بودند. وقتی ایشان ناراحتی و اضطراب او را دیدند که از درد می‌نالید. استکانی در کنارشان بود که قبلاً کمی از آب جوش و نبات محتوی آن را خورده بودند. ایشان این ته مانده استکان را به او دادند و آن گاه زمزمه ای کردند که حاکی از استدعای شفا برای آن بیمار دردمند بود. سپس در نهایت سادگی و صفا فرمودند: خدایا! عبدالرسول نمی تواند درد و رنج این مرد را مشاهده کند، اگر صلاح هست او را شفا بده!
سپس رو به بیمار کردند و فرمودند: ان شاء الله دیگر عارضه ای نداری. راوی میگوید: از آنروز به بعد و تا پایان عمر دیگر این مرد هرگز به دل درد مبتلا نشد/ خاطرات خوبان.

از واحد پول بریکس رونمایی شد، پرچم ایران هم در پول بریکس هست، دلار به پایان سلام کن، افول آمریکای مستکبر نزدیک است. ان شا الله.

طوفان‌الاقصی، حمله به ایران را بیست ماه عقب انداخت. تمام را‌ه‌ها به ایران ختم میشود. این نام مستندی دو قسمتی‌ست که به تازگی از کانال دوازده اسقاطیل، در مورد جنگ دوازده روزه پخش شد و یک نکته خیلی مهم داره: تو بخش اول میگه: از قبل، برنامه‌ی حمله اسرائیل به ایران برای فردای ۷ اکتبر ۲۰۲۳ (روز طوفان الاقصی) تنظیم شده بوده، هرچند ممکن بوده در لحظه آخر تاریخو برای بررسی بیشتر تغییر بدن! یعنی فردای هفت اکتبری که شهید یحیی السنوار جهان رو حیرت‌زده کرد و عملیات طوفان‌ الاقصی رو شروع کرد؛ همون زمان، اسقاطیل قصد حمله به ایران داشته و به شدت هم آماده بود! اما به دلیل ضربه‌ی حسابی که از حماس خورد، هم زمان حمله، هم محاسبات هم توانایی رژیم رو تحت‌تأثیر قرار داد! با وجود اینکه میدانیم مقاومت غزه، بدون اطلاع دادن به جبهه مقاومت، روز هفت اکتبر ۲۰۲۳ (پانزده مهر ۱۴۰۲) عملیات کرد و باعث شد که حمله اسقاطیل به ایران به تاخیر بیفته و عملا در حوزه منافع ملی نیز، فلسطینی‌ها باعث شدن که طرح کریدور عرب مِد در جنگ کریدورها به نفع ایران بشه؛ باز هم یه عده میگن چرا از فلسطین و غزه حمایت میکنید؟ البته نگاه ما به جنگ غزه، نگاه ابزاری نیست. ما حامی مظلوم هستیم، چون ایرانی، مسلمان، شیعه، همیشه در طول تاریخ چندهزار ساله، حامی مظلومین بوده؛ اما باید بدونیم که اگر طوفان الاقصی نبود، بمب‌های اسقاطیل در غزه، روی سر ما ریخته میشد.

علی نامه
مشخصات نسخه کتاب علی نامه: کتاب دارای ۳۰۱ ورق است و هر ورق شامل نوزده بیت و تاریخ کتابت و نام کتاب بدین گونه آمده است: تم الکتاب بعون الملک الوهاب فی یدالعبد الضعیف محمد بن محمود (بن) مسعود المعدم (؟) التسترى فی یوم الخمیس سابع شهر رمضان. در فاصله ۷۰۰ - ۸۰۰ هجری که خط و شیوهٔ کتابت بدان نزدیک مینماید، در سالهای متعددی پنجشنبه هفتم رمضان بوده است. حدود پانزده سال که اولین آنها ۷۰۲ است و آخرین آنها ۷۹۵ جمعه اول رمضان بوده و پنجشنبه هفتم. بنابراین محاسبه تاریخ دقیق کتابت از این رهگذر امکان پذیر نیست. کاتب، از سواد چندانی بهره نداشته و غلط‌های املایی بی شماری دارد از قبیل: سهیل به جای صهیل ( یعنی شیهه اسب) ثاقی کوثر / ساقی کوثر، قظنفر / غضنفر، صفیانیان / سفیانیان، که نیازی به یادآوری مثال های بیشتر ندارد. در خیلی موارد احتمال آن میروید که کسی این منظومه را بر کتاب املا میکرده و او را مینوشته، به همین دلیل در بسیاری موارد غلط دارد و در کمتر صفحه ای است که غلطی املایی و یا فنّی کاتب مرتکب نشده باشد، ولی اغلب این کاستیها را از راه قواعد شعری و اصول سبک شناسی و مبانی تصحیح قیاسی متون، به راحتی میتوان بر طرف کرد. اصل نسخه متعلق است به کتابخانه موزهٔ قونیه در کشور ترکیه و در پشت جلد صفحه اول آن این عبارات را به ترکی عثمانی و به خط عربی رایج در کشورهای عثمانی میتوان خواند: قونیه آثار و عتیقه موزه سی، نسخه دارای حدود سیصد ورق است و هر صفحه به طور متوسط نوزده بیت و در مجموع حدود دوازده هزار بیت مشخصات کتاب را در پشت جلد با همان خط بدین گونه ثبت کرده اند: علی نامه، منظوم، فارسی، خطاطی محمّد محمود بن مسعود التسترى، فیلم این کتاب در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران به شمارهٔ ۳۲۲ موجود است و عکس آن در سه مجلد با شماره‌های ۵۸۹، ۵۹۰ و ۵۹۱ ثبت است. تا آنجا که در کتابشناسی‌ها جست وجو کردم، در هیچ جای دیگر نسخه ای از این منظومه معرفی نشده است و می‌توان حدس زد که منحصر به فرد است. با دشمنی‌هایی که در طول تاریخ تا عصر تیموری نسبت به ادبیات مناقب خوانی وجود داشته است همین یک نسخه هم که باقی مانده است از غنایم روزگار باید به حساب آید نسخه در قرن هفتم یا هشتم کتابت شده و مالک آن شخصی شیعی به نام حاجی علی، یا حجی علی بوده است و این نام به صورت ح ج ی ع ل ی در جاهای مختلف این کتاب بین السطور دیده میشود، به خطی بسیار نزدیک به خط اصل نام کاتب، البته علی نیست.

البته که برخی معتقدند برخی ابیات شاهنامه گواهی بر عرب ستیز بودن آن است. اما به نظر من چنین نیست. یعنی با دلیل و منطق قابل بررسی هست، ضمناً در شاهنامه فردوسی واژگان عربی، در حدّ کمی وجود دارد که این کار فردوسی قابل تحسین است، چون زمانی که دیگر زبانها در داخل زبانی به مقدار کم، همانند نمک در غذا باشد، طعم خوبی دارد، قرآن نیز به مقدار کم و متعادلی از دیگر زبانها واژه استقراض کرده، در شاهنامه اصلی نیز ۶ بار از کلمه (معنی) در دل خود استفاده کرده مثلا:
چو زین بگذری مردم آمد پدید
شد این بندها را سراسر کلید
سرش راست بر شد چو سرو بلند
به گفتار خوب و خرد کاربند
پذیرندهٔ هوش و رای و خرد
مر او را دد و دام فرمان برد
زِ راه خرد بنگری اندکی
که مردم به (معنی) چه باشد یکی
همین واژه (معنی) در این شعر، عربی است. اینطور گفته میشود که ۵ درصد، واژگان عربی نیز در شاهنامه فردوسی یافت میشود (البته به نقل از آنهایی که در این رابطه تحقیق انجام داده اند، بعید میدانم در نسخه اصلی تا این اندازه باشد) با این حال، مسلما شاهنامه فردوسی به هر کسی که به ایران حمله کرده و موجب خسارت به آن شده، علاقه ای ندارد و آنها را دشمنانی می بیند که آمدند، و فرهنگ، هنر و تمدن ایرانی را بنا داشتند نابود کنند. در این رابطه؛ حتی در ابیات آخر شاهنامه که ایران در برابر اعراب شکست میخورد و این اتفاق در جریان نبردهای سنگینی نظیر سعد بن ابی وقاص ملعون که از دشمنان مولا علی علیه‌السلام بوده، و هرمز اتفاق می افتد، فردوسی اعراب را کاملا با لفظ دشمن میخواند.

اصولاً طنز را باید نوعی نگاهی شوخ چشمانه و تردید برانگیز نسبت به موقعیت آدمی دانست. طنز انتقادی صریح از جامعه است که با واژگان نرم و لطیف خود، تلخی انتقاد خویش را در کام انتقاد شوندگان از بین می­برد. از این رو طنز را باید شیوه­ مفید و مؤثر نقد دانست. لذا نقد طنز در حقیقت نوعی نقدِ نقد است، که در گستره جامعه از تنوع و تفاوت خاصی نیز برخوردار است. بنا بر این نقد طنز ذاتاً بازدهی غیر قطعی و آماری دارد نه جزمی و قطعی. هر چند طنزپردازان عمدتاً جزء روشنفکران و نقادان جامعه هستند که با زیرکی و نکته بینی خاص خود، بیانی غیر مستقیم را برای اعلام نظر و اظهار انتقاد از وضع موجود جامعه خویش برگذیده­ اند، اما با بررسی منصفانه احوال آدمی، می­توان دریافت که خودخواهی آدمی­زاد، اقتضا می­کند که هر عیبی را به تمامی، لایق همسایه ببیند و این روی دوم سکه است. طنز پرداز به دیگران مشغول است و از خود غافل می­شود. آیا او از وضعی که مورد نقد قرارش داده و آنرا به باد تمسخر گرفته،خارج است؟ آیا او بافته جداتافته از دیگران است که با نوعی برتری جویی نامحسوس نسبت به دیگران و وضع موجود قضاوت می­نماید؟ آیا او آزاد است که به هر کسی، هر چه بخواهد و هر جوری که میل دارد، بگوید؟ قطعاً نه، در اینجا مقوله طنز حرفه ای و نقادانه جای تجزیه و تحلیل فراوان دارد.

تعریف شعر: شعر گره‌خوردگی عاطفه و تخیّل است که در زبان آهنگین شکل گرفته باشد.
ویژگی‌ هشتگانه شعر: ۱- عاطفه و احساس: عاطفه و احساس رکن اصلی شعر است. شعر بر پایۀ آن استوار است. اگر عاطفه و احساس در شعر وجود نداشته باشد، نمیتواند تأثیر روی شنونده بگذارد. آنچه بر شعر معنا میبخشد، همین عنصر عاطفه و احساس است. البته ممکن است عاطفه و احساس در نثر نیز وجود داشته باشد؛ اما جزء ارکان آن به حساب نمی‌آید. ۲- گریز از عقل و منطق: شعر از عقل میگریزد و منطق را نمی‌پذیرد؛ چرا که شعر مبنای شعریّت خود را از احساس و عاطفه میگیرد. وقتی عاطفه و احساس در شعر به اوج خود برسد، عقل و منطق را کنار میگذارد؛ زیرا عقل و احساس هرگز نمیتوانند در کنار هم زندگی کنند. ۳- استفاده از مجاز: شعر دارای زبان کنایی و مملو از تشبیهات و استعارات است. بدون پشتوانۀ کنایه، استعاره و تشبیه و مبالغه، شعر به نثر یا نظم تبدیل میگردد. ۴- داشتن شور جنون: شعر خاصیت از خود بیگانگی دارد. شاعر را از خود و اشیای پیرامونش بیگانه میسازد. به این خصوصیت، شور جنون لقب داده‌اند. ۵- ایجاز: ایجاز عنصر عمده و اساسی شعر است. منظور از ایجاز فشردگی در زبان و معناست. در شعر باید هر دو نوع ایجاز (صوری و معنایی) رعایت گردد. ۶- ابهام: یکی از ویژگی‌های شعر ابهام است؛ زیرا هدف شاعر تنها بیان معنا نیست، بلکه میخواهد از طرق مختلف برخواننده و شنونده اثر بگذارد. این اثرگذاری بدون استفاده از عناصری بدیع و بیان امکان‌پذیر نمی‌باشد. ۷- ساختار منظم زبانی: شعر ساختار منظم زبانی دارد. کلمات در ساخت به هم‌ پیوسته معنا را می‌پروراند. ۸- ردّ قواعد دستوری: شعر تابع قواعد دستوری نیست. نهاد، گذاره، مفعول و متمم، هرکدام تابع شکل بیان و گفتار می‌باشند. سرنوشت اینها را چیز دیگری از قبیل معیار‌های همنشینی، آهنگ کلمات، فضای عمومی، وزن، هماهنگی معنایی و… تعیین میکند.

توطئه گری در تاریخ یهود: این توطئه گری یکی ازعجیب ترین و پرحادثه ترین ها، در تواریخ جهان به شمار میرود. این ملّت نسبتا کوچک آنقدر نیرنگ و توطئه از خود نشان داده که از حدّ و حصر خارج است. در همان روزهای پیدایش، با انداختن برادرشان یوسف به چاه، از روی حسادت شروع شد، و در ابتدا، آنها آنقدر با پیامبر عظیم الشأن خود موسی (ع) آنقدر کجروی و بدرفتاری کردند که چندین مرتبه برایشان عذاب نازل شد. در زمان مسیح علیه السلام خواستند او را بکشند و پس از او دست به دین مقدّس او زده بنای تحریف را گذاشتند، سرکشی و تمرّد آنها در زمان پیامبر اسلام آنقدر زیاد گشت که حضرت رسول (ص) امر فرمود تا یهود را از جزیرةالعرب بیرون کنند! امّا یهود اخلالگر برای نجات از (خطر اسلام و مسیحیت) دست به توطئه‌ ناجوانمردانه و خونینی زد. آخرین توطئه بر مسلمانان، سقوط دولت عثمانی بود. و آخرین توطئه بر مسیحیان سقوط روسیه تزاری زیر پرچم (مارکس) بود. گرچه پس از این، توطئه‌های دیگری نیز بر مسلمانان در (فلسطین) و بر مسیحیان در (تبرئه از مسیح) از خود اعمال داشتند، ولی این توطئه‌ها نتیجه طبیعی آن دو توطئه بزرگ علیه اسلام و مسیحیت بود. راستی حیرت آور است که با همه اینها، باز مسلمانان با آنها سیاست مسالمت و سازش را در پیش گرفته و بدون توجّه به آیه شریفه قرآن که میفرماید: یا اَیهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْیهُودَ وَالنَّصاری اَوْلِیاءَ بَعْضُهُمْ اَوْلِیاءُ بَعْضٍ وَ مَنْ یتَوَلَّهُمْ مِنْکُمْ فَاِنَّهُ مِنْهُمْ: شما که ایمان دارید، یهود و نصاری را به دوستی نگیرید، بعضی آنها دوست بعض دیگرند، و هرکس از شما با آنها دوستی کند، او هم از آنها است، با آنها روابط دوستانه ای برقرار می‌نمایند. افسوس، از طرفی افراد مرموزی به جامعه القاء میکنند که قضیه یهود و فلسطین، خصوصی است و ربطی به ما ندارد، و از طرفی افراد دیندار و ساده لوح هم باور میکنند و میگویند آره به ما چه مربوطه، اما آیا وقتی قرآن جبهه حق و باطل را معرفی میکند، کسی میتواند مدعی دینداری و تقوا نماید و بیطرف باشد؟ اینکه خدا به یهود مهلت داده، دلیل حقانیت آنها نیست. خدا به شیطان هم مهلت داده، آیا این مهلت دادن، دلیلی بر حقانیتش میشود؟ این جواب سوال شماست که این مهلت را بگونه ای برداشت کردی که آخرش بگی: به ما چه؟

مجموعه ۵ جلدی کتاب زرسالاران یهودی و پارسی استعمار ایران و بریتانیا، به بررسی سیر نفوذ در تاریخ و فرهنگ ملت های مسلمان به خصوص ایران پرداخته است. یکی از مواردی که مشروحا در این اثر مورد بررسی قرار گرفته، سیر نفوذ یهودیان دونمه در امپراطوری عثمانی است که منجر به فروپاشی آن بلاد شد. البته ناگفته نماند عبدالله شهبازی در نگارش این اثر همچون بسیاری دیگر از نویسندگان، از توهم توطئه مصون نبوده، یعنی کمی اغراق کرده، جلد نخست کتاب زرسالاران یهود، به دو مسئله نظری در شناخت تاریخ معاصر ایران و نفوذ یهود در ۵ قرن گذشته اختصاص دارد. جلد ششم و هفتم این کتاب هنوز آماده چاپ نشده.

حدیث عجیبی در فضایل علی علیه السّلام و اشاره به حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف در کتب اهل سنت. شیخ سلیمان بلخی حنفی در باب ۷۵ ینابیع المودّهْ قندوزی آورده: در روز خیبر رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) پرچم را به علی بن ابی طالب علیه السّلام داد و خداوند به دست آن حضرت فتح را نصیب مسلمانان نمود و در غدیر خم علی (ع) را به مردم شناسانید به این عبارت که: بدرستی که علی بن ابی طالب اولی به تصرف بر هر مؤمن و مؤمنه است. آنگاه فرمود به علی (ع): تو از منی و من از تو، و تو جنگ میکنی بر تأویل (قرآن) همچنانکه من جنگ کردم بر تنزیل (قرآن) و تو از من به منزله ی هارونی از موسی، و من در سلم و سلامتم با کسی که با تو از در سلم و سلامت باشد، و در جنگم با کسی که با تو در جنگ است و تویی عروهْ الوثقی، و تویی بیان کننده هر چیزی که مشتبه میشود بر آنها بعد از من، و تویی امام و ولی هر مؤمن و مؤمنه بعد از من، و درباره تو نازل گردیده (آیه ۳ سوره ۹ توبه) یعنی (وَأَذَانٌ مِّنَ اللَّهِ وَرَسُولِهِ إِلَى النَّاسِ یَوْمَ الْحَجِّ الْأَکْبَرِ، ندایی است از خدا و رسول بسوی مردم روز حج اکبر) اشاره است به بردن علی علیه السّلام آیات اول سوره ی برائت را و قرائت نمودن بر اهل مکه، و تویی عمل کننده ی به سنّت من و برطرف کننده بدعت‌ها از امّت من، و من اوّل کسی بودم که بدعت‌ها را برطرف نمودم و تو با منی در بهشت، و اوّل کسی که وارد بهشت میشود من و تو و حسن و حسین و فاطمه هستیم، و خداوند وحی نمود که فضیلت و مقام تو را خبر دهم. پس برخاستم بین مردم، و رسانیدم به آنها آنچه راکه خداوند به من امر نموده بود تبلیغ او را. این است معنی فرموده ی حق تعالی که ای پیغمبر و رسول مکرّم برسان به مردم چیزی را که نازل گردیده به تو از جانب خدا تا آخر آیه شریفه. آنگاه فرمود: یا علی بپرهیز از کینه‌هایی که در سینه‌ها پنهان است و ظاهر نمیکنند آن را مگر بعد از من. آنها کسانی هستند که لعنت میکند آنها را خدا و هر لعنت کننده. پس گریه کرد پیغمبر و فرمود که جبرئیل مرا خبر داده است که آنها ظلم میکنند به علی و اهل بیت من، و این ظلم باقی میماند، تا آنکه قیام نماید قائم آل محمد، و بلند شود سخن آنها و اجتماع نمایند امّت من بر دوستی آنها، و دشمن آنها کم باشند و بی میل به آنها ذلیل باشند، و زیاد شود مدح کنندگان آنها و آن در زمانی خواهد بود که شهرها تغییر پیدا مینماید، و مردم ضعیف گردند و از فرج ظهور مأیوس شوند. پس در آن وقت ظاهر میگردد قائم مهدی از فرزندان من، و قیام می‌نماید و ظاهر میکند خداوند به آل محمّد، حق را و به شمشیرهای آنها باطل را از میان میبرد و مردم، چه با کمال رغبت و میل و چه با خوف و ترس، تبعیت می‌نمایند آنها را. پس از آن فرمود: ای گروه مردم! بشارت باد شما را به فرج. پس بدرستی که وعده خداوند حق است و رد نمیشود قضای
او و اوست حکیم و دانای آگاه. به درستی که فتح خداوند نزدیک است. در خاتمه روایت، خبری نثار روح احمد امین و کسروی و مردوخ (مردود) و منکرین ظهور حضرت مهدی می‌نمایم، و این خبری است که شیخ الاسلام حموینی در فرائد السمطین، از محدّث فقیه شافعی، ابراهیم بن یعقوب کلاباذی بخاری و خواجه کلان شیخ سلیمان بلخی حنفی در ینابیع المودّهْ از جابر بن عبدالله انصاری نقل مینماید که رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمود: کسیکه منکر خروج حضرت مهدی باشد، محقّقاً کافر است به آنچه نازل گردیده بر محمدصلی الله علیه وآله.

کوروش کبیر خبیث
ادامه از قبل.. منشور کوروش از جهت اظهارات مردم‌گرایانه به پای کتیبه‌های برخی پادشاهان دیگر و از جمله نبونید و حمورابی نمیرسد. این حقیقت مستند است، کتیبه‌ بازمانده از نبونید (شاهی که مغلوب کوروش شد) نشان میدهد که او روحیه‌ای اهل مدارا و همراه با گرایش به هنر و ادبیات داشته است. او در منشور نبونید از ساخت‌ وسازها و کوشش برای ساختن شهرها خبر داده است: من تمامی شهر حَـرّان را چنان ساختم که میدرخشد، چنانکه مهتاب تابناک میدرخشد. او به آن اندازه محبوبیت در نزد مردم داشته است که به موجب کتیبه داریوش در بیستون (بند ۱۶ از ستون یکم و بند ۱۴ از ستون سوم)، دستکم دو نفر با ادعای انتساب خویشاوندی به نبونید توانستند حمایت گسترده مردم بابل را علیه حکومت هخامنشی به دست بیاورند. قیام‌هایی که در نهایت به دست داریوش سرکوب شدند. نبونید با اینکه پیرو خدای سین (خدای ماه) بود، اما مردم را تحت فشار نگذاشت تا به خدای دلخواه او بگروند، در حالیکه کوروش طبق سطر هفتم منشور، به همین اتهام او را سزاوار تنبیه میدانست: او مردوک، شاه خدایان را نمی‌پرستید. کوروش خبیث از هر بت پرستی کافرتر بوده، نبونید، همچنین پادشاهی بود که مانند کوروش با زور و قوه نظامی به قدرت نرسیده بود، بلکه با انتخاب بزرگان به پست پادشاهی بابل گمارده شده بود. پس چرا کوروش رو قدیس و عادل معرفی میکنند؟ خب معلومه، بجای اینکه ثروت خزانه ملی را در مسیر رفاه مردم و سازندگی کشور خرج کند، در اورشلیم، برای ساخت بت های طلایی یهود خرج کرد، خب قطعاً این قضیه، یهود را حسابی خرکیف کرده. در پست های آتی همچنان منشورهای معاصر کوروش را، بعنوان استاد تاریخی و باستانی، با یکدیگر مقایسه و آنالیز میکنیم. بعداً قضاوت را به عهده خودت میگذارم تا نتیجه گیری کنی. ادامه دارد..

صحیفه سجادیه
حمد چراغ راه اندیشه و رابطۀ حمد با اندیشه و علم: هر کسی به همان میزان که حقیقت حمد را درک کرده، به همان میزان به راه درست اندیشه نائل شده است، باز هم فرق میان حمد و شکر: حَمْداً یُضِی ءُ لَنَا بِهِ ظُلُمَاتِ الْبَرْزَخِ، وَ یُسَهِّلُ عَلَیْنَا بِهِ سَبِیلَ الْمَبْعَثِ، وَ یُشَرِّفُ بِهِ مَنَازِلَنَا عِنْدَ مَوَاقِفِ الْأَشْهَادِ، یَوْمَ تُجْزَی کُلُّ نَفْسٍ بِمَا کَسَبَتْ وَ هُمْ لَا یُظْلَمُونَ، یَوْمَ لَا یُغْنِی مَوْلًی عَنْ مَوْلًی شَیْئاً وَ لَا هُمْ یُنْصَرُونَ: چنان حمد و ستایشی که خداوند روشن و درخشان کند با آن تاریکیهای برزخ را برای ما، و آسان کند با آن راه محشر را، و آبرومند گرداند جاهای ما را در نزد جایگاه‌های گواهان. آنروز که جزا داده میشود هر کسی به آنچه کسب کرده، و آنان مورد ستم قرار نمیگیرند، آنروز که هیچ دوستی نمیتواند از دوستش چیزی را دفع کند و آنان نمیتوانند به همدیگر کمک کنند. شرح: حَمْداً یُضِی ءُ....، نه هر حمدی بلکه حمدی که ظلمات برزخ با آن روشن شود. این کدام حمد است؟ آن حمدی است که فرمود همه قرآن در سوره حمد است. و اولین آیۀ آن نیز الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمین است و سوره حمد، هفت آیه دارد، میتوان گفت حدود یک هفتم قرآن در این آیه مندرج است. پس مراد آن حمد است که همراه علم و اندیشه، عالمانه و اندشمندانه باشد؛ و شخص حامد گاهی تک تک آثار قدرت خدا را بررسی کند و در اثر آن بر حمد و ستایش برانگیخته شود، که در مکتب قرآن و اهل بیت (علیهم السلام) راه خداشناسی همان مخلوق شناسی و اندیشه در چگونگی مخلوقات است، به ویژه انسان شناسی و شناخت استعدادهائی که خداوند قدیر با قدرتش به انسان داده است که: مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّه. ابتدا از انسان شناسی و سپس از جهان شناسی میتوان بسوی خدا شناسی رفت (بر خلاف ارسطوئیان و صدرویان که از خدا شناسی شروع کرده و به خلق شناسی میرسند و لذا همه چیزشان وارونه و بر خلاف مکتب قرآن و اهل بیت علیهم السلام است، و در اوهام خیالی مستغرق هستند، و نام خیالات ذهنی را معقولات گذاشته اند) برای نمونه به چند آیه از سوره روم توجه کنید: وَ مِنْ آیاتِهِ أَنْ خَلَقَکُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ إِذا أَنْتُمْ بَشَرٌ تَنْتَشِرُون: از آیات و نشانه‌های خداوند این است که شما را از خاک آفرید آنگاه (در زمین) منتشر شدید. وَ مِنْ آیاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْواجاً لِتَسْکُنُوا إِلَیْها وَ جَعَلَ بَیْنَکُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُون: و از نشانه‌های او این است که برای شما (مردان و زنان) همسرانی از جنس خودتان آفرید تا در کنار آنان آرامش و قوام روحی یابید، و در میان تان مودت و رحمت قرار داد. در اینها نشانه هائی هست برای آنان که تفکر میکنند. وَ مِنْ آیاتِهِ خَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافُ أَلْسِنَتِکُمْ وَ أَلْوانِکُمْ إِنَّ فی ذلِکَ لَآیاتٍ لِلْعالِمین: و از نشانه‌های اوست که آسمان و زمین را آفرید، و گوناگونی زبانهای شما، و رنگهایتان که در اینها نشانه هائی هست برای عالمان.
وَ مِنْ آیاتِهِ مَنامُکُمْ بِاللَّیْلِ وَ النَّهار: و از نشانه‌های اوست خوابیدن شما در شب و روز. و نیز آیه ۲۰ و ۲۱ سورۀ ذاریات: وَ فِی الْأَرْضِ آیاتٌ لِلْمُوقِنین- وَ فی أَنْفُسِکُمْ أَ فَلا تُبْصِرُون: و در زمین آیاتی هست برای یقین گرایان و در وجودهای خودتان، آیا بصیرت ندارید. و ده‌ها آیه دیگر بلکه بیش از سه چهارم قرآن که سوره‌های مکی هستند و نیز آیه‌های زیادی در سوره‌های مدنی به تفکر و اندیشه در کائنات، آسمان و زمین و انسان، مربوط است به ویژه آن همه آیات کیهان شناسی، انسان شناسی و.. آن حمد نور است و راه دنیا، برزخ و آخرت را روشن میکند، حمدی است که انسان در اثر تفکر و اندیشه، و بینش و بررسی علمی در جهان و پدیده‌های جهان، به حمد و ستایش خداوند برانگیخته شود.
اساساً هیچ فعل ارادی بدون انگیزه نمیشود و انگیزه خدا ستائی تفکر در آثار قدرت اوست. در عرف عمومی و فرهنگ مردمی ما، آن همه لفظ الحمدلله به زبانها میآید، در حقیقت حمد و ستایش نیست، شکر و سپاس است، گرچه به لفظ حمد باشد. و این چنین شده که در عرصه فرهنگ عمومی ما حمد (به معنی اصلی) غایب شده. عدم حضور حمد در فرهنگ ما و پر شدن جای آن با شکر، یکی از عناصری است که موجب تنگی فکر و اندیشه و باعث نپرداختن به تفکر در جهان هستی و پدیده‌های آن به ویژه در جسم و جان انسان، شده است و آن همه آیات فراوان کیهان شناسی، انسان شناسی. و... همگی یا متروک مانده اند یا صرفاً به اخلاق موعظه ای تفسیر شده اند. ادامه دارد..

زیارت جامعه کبیره
اَلسَّلامُ عَلَیْکُمْ یا اَهْلَ بَیْتِ النُّبُوَّةِ، وَمَوْضِعَ الرِّسالَةِ، در جهان امروز که با تبلیغ بی دینی به افکار انحرافی توسط مدّعیان جهان تک قطبی، و حقوق بشر دروغی، جوانان مسلمان و دیگر ادیان را به بی راهه میکشانند، تأسّی به اهل بیت رسول اکرم صلی الله علیه وآله میتواند چراغ هدایتی برای پویندگان راه حقّ و عدالت باشد. لذا بر آن شدم ترجمه کتاب گران سنگ الشموس الطّالعه در شرح زیارت جامعه کبیره تألیف علامه محمد حسین همدانی درودآبادی را، به زبانی ساده تر و قابل فهم ترجمه کنم، چون پیچیده هست، امید که در عصر کنونی، و عصر شبهات، مفید باشه. با این که در مقامات ائمه اطهار علیه السلام احادیث فراوانی موجود است و شمه ای از آن در اصول کافی و دیگر کتابهای روایی آمده، لیکن زیارت جامعه در مواجهه با این اسماء حسنی الهی، و از قول خود ایشان موقعیت دیگری پیدا کرده است، چه اینکه هر زائری در ایام زیارت خود در حرم هر یک از ائمه اطهار علیه السلام و یا در غیر آن خود را موظف میداند که از بهترین زیارت استفاده کند، و در مواجهه با محبوب خود آن را زمزمه کند، و درد دل کند و اشک بریزد، معمولاً این فقره‌ها و جملات با مضامین عالی که در حجاب عربیت برای فارسی زبانها قرار دارد، گرچه با شوق و اشتیاق خوانده میشود و این جملات مقدس نجوی میگردد، لیکن هر زائری شوق دارد که به مقامات مضامین این زیارات نائل شود، و به حقایق عالی آن دست یابد و از آن جملات در زندگی خویش بهره بگیرد و در خلوت خود با ائمه علیه السلام مقامات آنها را در نظر آورد، لیکن به دلیل عمق مطالب و بلندی قله معارف آن دسترسی برای همه مقدور نیست، لذا شرح گوناگونی بر آن نوشته شده، و از این بین، سعی میکنم از ساده ترین کلمات استفاده کنم. البته ممکن هست در ابتدا حس کنی خیلی فهمش سخت هست. آره، علتش دشواری زبان این دعاست است که سخن از مطالب عرشی و پایبند کردن به الفاظ خاکی، خود کاری دشوار است، به ویژه اگر در مقامات خلفای الهی باشد که اندیشه بشر در ساحل آنها به گل می‌نشیند و متحیر و حیران میماند، چه این که هیچ پایینی در رسیدن به مقامات عالی تر از خود ابزار لازم را در اختیار ندارد، و احاطه ادراکی پایین به ما فوق خود ممکن نیست، چگونه چنین نباشد در حالیکه مقامات ایشان چندان دور از دسترس اندیشمندان و صاحبان قلب و محققان عارف است که همه آنها در کنار وجود آنها امّی به شمار میروند، و در مکتب آنها طفلی بیش نیستند. کسانی که در عظمت بدان پایه صعود کرده اند که به خلافت الهی نائل شده و ظل اللَّه و سایه گسترده آفرینش هستند، و خود ائمه فرموده اند: نزلّو لنا عن الربوبیة فقولوا فینا ما شئتم: یعنی ما را از ربوبیت پایین تر آورید، لیکن هرچه در مقامات ما خواستید بگویید. چه آنکه قله اندیشه‌های شما به ساحل وجود ما نمیرسد و همای بلند پرواز قاف قلب در دامنه هستی ما خسته بال فرود می‌آید (امیرالمؤمنین علیه السلام در خطبه شقشقیه فرمود: ینحدر عنی السیل ولا یرقی الی الطیر: سیل کلمات وجودی از کوثر وجودیم فرو میریزد و سیمرغ، قاف نشین نیز به قله بلند من نمیرسد) علی علیه السلام را جز خدا و رسولش صلی الله علیه وآله نشناخت و خدا را جز رسول خداصلی الله علیه وآله و علی علیه السلام نشاختند. بنابراین دشواری زبان و بیان مطالب بلند عرشی در قالب کلمات خاکی باعث پیچیدگی شده. و ثانیاً مطالب مزبور تنها بصورت اشاره قابل فهم است و معانی هرگز در قالب کلمات درنمی آیند، و تنها کلمات عنوان آن حقایقند و نه ظرف آنها. مقامات وجود چیه؟ در عرفان برای وجود مراتبی قائل شده اند. ۱- حقیقت مطلقه و هویت غیبیه. به نظر عرفا این مرتبه از وجود اسم و رسمی ندارد و از آن نمیشه خبر داد و گاه از آن به عدم نیز تعبیر شده، مراد از عدم که فوق وجود است به لحاظ این مرتبه است. ۲- مرتبه احدیت، در این مرتبه وحدت غالب است بطوری که اغیار منتفی اند، معمولاً مقام فناء به غلبه احدیت برای سالک روی میدهد، لیکن در این مرتبه نیز به لحاظ مراتب تفاوت دارند. و این سخن تفصیلی دارد که آیه شریفه به اجمال به آن اشاره میکند که: تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَی بَعْضٍ. ادامه دارد..

حُسنیّه
ابراهیم استرآبادی ملقب کرکین میگوید: در سال ۹۵۸ هجری، هنگامی که از سفر حج و زیارت باز میگشتم، سفری به شام نموده و به دمشق وارد شدم. در این شهر با مؤمنینی پرهیزکار از سلسله جلیله سادات که دارای مذهب شیعه بودند برخورم، نزد آنها رساله حُسنیّه را که به زبان عربی بود یافتم. رساله را از اول تا آخر مطالعه کردم و چون درباره مذهب اهل بیت علیهم السلام و اثبات حقانیت شیعه بود، حلاوت و شیرینی آن، چنان در من اثر کرد که باعث شد نسخه ای از آن را به ایران آورم. پس از بازگشت به ایران، به خواهش بعضی از مؤمنین آن را به فارسی ترجمه کردم. اصل کتاب که به زبان عربی است، منسوب به ابوالفتوح رازی است که از مفسرین بنام شیعه بشمار میرود. حسنیّه، بانوی بزرگواری است که به افتخار خدمتکاری و شاگردی خاص حضرت امام جعفر صادق علیه السلام شرفیاب میشود، و در اثر نبوغی که از خود نشان میدهد، حضرت مهمترین مسائل اعتقادی و ولائی را آنچنان به او می‌آموزد که پس از شهادت حضرتش توانست در مجلس هارون با مخالفان مکتب اهل بیت علیهم السلام بحث و مناظره کند و ریشه اعتقادات فاسد علمای آنزمان را بخشکاند. این کتاب با تمام زیبائی و شیوائی که دارد، ولی چون بسیاری از قسمتهایش نامفهوم مانده بود از این رو با ویرایشی نو مبادرت ورزیده و با تحقیق و بررسی مستند، آماده گردید. انشاءاللّه مورد قبول صاحب شریعت حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله وسلم و آل اطهار آن بزرگوار بخصوص آقا امیرالمؤمنین علیه السلام قرار گیرد. لازم به تذکر است که بخشی از متن اصلی که به مباحث خیر و شر و قضا و قدر میپردازد، بدلیل پیچیدگی هائی که دارد و برای عامه چندان قابل استفاده نیست، حذف، و علاقمندان را به کتب علمی که جایگاه طرح مباحث سنگین است ارجاع میدهم. ادامه دارد..

مناقب و مطاعن، مدایح و مثالب
تحقیق در کتب تسنن پیرامون ترور ابوبکر و عایشه.
اگر بپذیریم که ابابکر عمر را جانشین خود قرار داد و قرینه هایى بر این مطلب بیاوریم، موضوع مهم تر در جاى خود باقى میماند، و آن این است که ابوبکر، و پزشک مخصوصش و عتّاب بن اسید هم زمان مردند و پیروان ابابکر برکنار شده و یا به قتل رسیدند! وضعیت در نظر گروه ترور به دو گونه است: ۱- ابوبکر در ابتداى خلافتاش عمر را جانشین خود معرفى کرد، و این از قرینه هایى چون ریاست حج در سال اول و وزارت عمر در امور ادارى بر مى آید، ولى در سال دوم ریاست هیچگاه عمر را جانشین خود معرفى نکرد. بدین سان، جانشین موضوعىِ ابابکر، عمر خواهد بود. ۲- ابابکر در پایان عمرش عمر را جانشین خود معرفى کرد، به دلیل وصیتى که به خط عثمان از او باقى است. لیکن حالا ابابکر عمر را جانشین خود کرد، پس چرا او را کشتند؟ پاسخ: مشکل اصلى آن بود که عمر و عثمان نمیتوانستند تا زمان مرگ ابابکر به انتظار بنشینند، معروف بود که خاندان ابى قحافه داراى عمرهاى طولانى بودند (البته ابوقحافه از این قاعده مستثنا شد، زیرا در اثر اندوه مصیبت مرگ پسرش، ابابکر در سن ۹۷ سالگى مرد) (اسدالغابه، ابن اثیر چاپ دار احیاء التراث العربى، ج ۳، الاستعاب، ترجمه، ۱۳۷۷، ج۳، الکامل فى التاریخ، ابن اثیر، بیروت، چاپ اعلمى، ج۲) و دو حزب قریش و اموى براى شان مشکل بود که منتظر بمانند تا ابوبکر پس از سى یا چهل سال بمیرد. معلوم نبود که یکسال دیگر ابابکر بمیرد یا بیست سال، و جانشینان آینده او نمیتوانستند اوضاع سیاسى را آنقدر کنترل کنند تا مرگ به سراغ ابابکر بیاید. زیرا ممکن بود نظر ابابکر تغییر کند، و ممکن بود یکى از خاندان خودش یا شخصی از انصار را خلیفه پس از خود قرار بدهد. هم چنین احتمال داشت جانشین ابوبکر، پیش از ابابکر بمیرد. عمر و عثمان همچنین میترسیدند که فرماندهان فتح عراق و شام یعنى خالد بن ولید و ابو عبیدة بن جرّاح (که از قبیله هاى مشهور قریش بودند) قدرت یابند، و این دو تن از پر جرأت ترین مخالفان عمر بودند. بنى امیه میترسیدند پیش از مرگ ابابکر عثمان بمیرد و به ریاست نرسد، و عثمان، پیرتر از عمر بود. و امویانى که یاور ابوسفیان بودند، کسى جز عثمان نداشتند، زیرا آنان همگى از طلقا و آزاد شدگان بودند و اوضاع سیاسى آن روز جهان اسلام، پذیراى این نبود که یکى از طلقا به خلافت برسد. مشکل دیگر امویان نیز اعتماد ابابکر بر عتّاب بن اسید اموى بود که باعث کنار زدن دیگر امویان میشد، و در قرار داد تیره هاى مختلف قریش مبنى بر تداوم خلافت در قریش پس از وفات پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) مدت خلافت هر شخص تعیین نشده بود، بدین جهت، عمر پس از یکسال حکمرانى از ابابکر درخواست کرد تا از ریاست کناره بگیرد، و پاسخ ابابکر نیز حاکى از پذیرش این درخواست بود، و این مطلب دلالت بر عدم تعیین مدت ریاست از سوى قریشیان دارد. البته ابابکر از ریاست دست نکشید تا آن که صبر عمر تمام شد. عمر گفت: ابوبکر به من گفت همان شیوه را پى میگیریم و تا چند روز دیگر تو خلیفه خواهى شد. بطورى که من گمان کردم در اولین نماز جمعه خلافت را به من میسپارد، ولى خود را به فراموشى زد. بخدا سوگند پس از این ماجرا سخنى با من نگفت تا هلاک شد (شرح نهج البلاغه، ج ۲، الشافى، مرتضى) از گفتار عمر برمى آید که در انتظار ریاست نشسته و هفته شمارى میکرده است. مهم تر آن که ابوبکر از سخن عمر دریافت که باید به سرعت دست از ریاست بکشد، زیرا به عمر گفت: تا چند روز دیگر تو خلیفه میشوى. از این روایت در مى یابیم که درگیرى شدید بین این دو نفر بالاخره منجر به کشته شدن ابابکر و پزشک مخصوصش و فرماندارش در شهر مکه گردید.
شواهد دلالت دارند که وصیت ابابکر در مورد عمر، وصیتى جعلى و ساختگى به دست عثمان بن عفان بوده است، و ابابکر آن را امضا نکرده است. البته وعده ابابکر به خلیفه شدن عمر، و نیز توافق قریشیان در مورد دست به دست شدن ریاست بین خودشان، به عمر این اجازه را میداد که خود را جانشین ابابکر گرداند.
ظاهر حال حکومت ابوبکر در سال اول، دلالت بر جانشینى عمر میکرد، زیرا او را وزیر خود و رئیس امور حج وقاضى مملکت قرار داد. هم چنین مخالفت اصحاب با جانشینى عمر اشاره به این معنا دارد که زمزمه جانشینى عمر دربین بوده است، البته این مخالفت‌ها از همان سال اول حکومت ابوبکر بود.

سلمان فارسی و جنگ بِلِنْجِر
جنگ بِلِنْجِر جبهه دیگرى بود که سلمان در آن حضور داشت. بِلِنْجِر در گذشته پایتخت خزر بوده که البته بعدها آتِل پایتخت آن شده است (حدود العالم) خزر نام طایفه اى از اقوام آریایى است که در گذشته در ترکستان و سواحل غربى دریاى خزر سکونت داشته اند. آنها از سال (۶۰۰- ۹۵۰ م) در قسمت جنوب غربى قفقازیه، صاحب حکومت و قدرت بوده اند. نام دریاى خزر هم، از نام آنها گرفته شده (فرهنگ عمید، تاریخ- جغرافیا) به هر حال، طبق متون تاریخى، سلمان فارسى در این جنگ حضور داشت و پس از آنکه سلمان بن ربیعه باهلى در این جنگ شهید شد، او با سپاه اسلام، از راه گیلان، کوه هاى گرگان و جنگل هاى مازندران برگشت (فتاوى صحابى کبیر سلمان)

مالک اشتر
مردم آن زمان حتّی مردم عراق (کوفه و بصره) عمدتا مالک را با نام اشتر می‌شناختند. در جنگ جمل وقتی که مالک با عبداللّه بن زبیر گلاویز شد و هر دو به زمین افتادند، ابن زبیر فریاد میزد: اقتلونی و مالکا: یعنی بکشید من و مالک را (ابن خلکان، همان، المجلد الثالث) اما هیچ کس به سخن او توجهی نداشت، زیرا که مردم (یاران ابن زبیر) نمیدانستند مالک کیست. خود اشتر در این زمینه میگوید: فقط این جمله ابن زبیر که گفت من و مالک را بکشید، مرا نجات داد که مردم نمیدانستند مالک کیست و اگر گفته بود من و اشتر را بکشید، بدون تردید مرا کشته بودند (ابوحنیفه احمد بن داود دینوری، اخبارالطوال) در جنگ‌های آنزمان سپاهیان زره پوش به راحتی شناخته نمیشدند، چرا که نقاب آهنین داشتند و جز چشمانشان پیدا نبود. صیاح میگوید: حارث بن جمهان جعفی اشتر را در حال رزم دید، اما وی را که چهره اش آهن پوش بود نشناخت، به او نزدیک شد و به عنوان یکی از شهسواران دلیر گفت: از این دم خدایت از جانب امیرمؤمنان... (محمد بن جریر طبری) از لابه لای گزارش‌ها در جنگ‌ها چنین برمی آید که بسیاری از سواران از نزدیک نیز شناخته نمیشدند، به عنوان مثال زمانی که بسربن ارطاه به هماوردی علی علیه‌السلام آمد شناخته نمیشد؛ بسر در حالیکه نقابی آهنین بر روی نهاده بود و شناخته نمیشد نزدیک آن تپه بسوی علی علیه‌السلام تاخت (ابن ابی الحدید) همچنین در خبر دیگری درست قبل از لیلة الهریر آمده است: در این حال مردی از سپاه عراق بیرون آمد، وی بر اسب درازدمی که مویش به سرخی و سیاهی میزد بر نشسته و چنان خود را در سلاح غرق کرده بود که جز دو چشمش پیدا نبود (ابن ابی الحدید) جالب تر از این موارد، برخورد اثال بن حجل با پدرش حجل بن عامر است؛ اثال هماورد طلبید و حجل به مبارزه او رفت و حتّی ضربتی هم رد و بدل کردند و با آگاهی به فنون جنگی و زره مناسب، ضربات کارگر نیفتاد، و بعد از ذکر نام و نسب مشخص شد که پدر و پسرند (نصربن مزاحم، ابن ابی الحدید)

ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، شاهزاده گفت: آیا آنچه انبیاء و رسل از جانب حقّ تعالى مى آورند مخصوص جمعى است و یا آنکه شامل جمیع خلق مى گردد؟ بلوهر گفت: هر گاه انبیاء و رسل از جانب خدا مبعوث شدند عامّه مردم را فراخواندند، هر که اطاعت ایشان کرد داخل در زمره ایشان است، و هر که نافرمانى آنها کرد از آنها نیست، و هرگز زمین از وجود کسى که در جمیع امور اطاعت حقّ تعالى نماید خالى نخواهد بود، و او از پیامبران و رسولان و یا اوصیاى او خواهد بود و براى این امر مثلى است: گویند در ساحل دریا مرغى بود که به آن (قرم) میگفتند و بسیار تخم مى گذاشت و بر جوجه آوردن و تکثیر آن بسیار راغب بود، و زمانى فرا رسید که بر چنین امرى توانا نبود و چاره اى جز این ندید که جلاى وطن کند، و به سرزمین دیگرى مهاجرت نماید، تا آن زمان منقضى گردد. و از خوف آنکه مبادا نسلش منقطع گردد تخمهاى خود را بر آشیانه مرغان دیگر متفرّق کرد، آن مرغان نیز تخمهاى آن مرغ را با تخمهاى خود زیر بال و پر گرفتند و جوجه هاى آن مرغ با جوجه هاى دیگر سر از تخم درآوردند. چون مدّتى گذشت آن جوجه‌ها با جوجه هاى قرم الفت گرفتند، با یکدیگر مأنوس شدند و چون ایّام مهاجرت قرم از وطن خود منقضى گردید و شبانه به سرزمین خود بازگشت، بر آشیانه هاى آن مرغان عبور میکرد و آواز خود را به گوش جوجه هاى خود و جوجه هاى دیگر میرسانید، جوجه هاى قرم چون صداى او را شنیدند در پى او شدند و جوجه هاى مرغان دیگر هم که با آنها مأنوس بودند به دنبال آنها رهسپار شدند، و تنها مرغانى که جوجه او نبودند و با جوجه هاى او الفت نگرفته بودند از پى آواز قرم نرفتند، و چون قرم محبّت فرزند بسیار داشت جوجه هاى خود و جوجه هاى دیگر را به جانب خود جلب نمود. همچنین پیامبران دعوت الهى را بر همه مردم عرضه مى نمایند، و اهل حکمت و عقل اجابت ایشان مى کنند، زیرا فضیلت و رتبه حکمت را میدانند. پس مثل آن مرغ که به آواز خود جوجه‌ها را فراخواند، مثل پیامبران است که همه مردم را به راه حقّ میخوانند و مثل آن تخمها که بر آشیانه مرغان پراکنده کرد مثل حکمت است، و آن جوجه‌ها که از تخمهاى آن حاصل شد مثل دانایانى است که بعد از غیبت پیامبر به برکت او بهم میرسند، و مثل سایر جوجه هاى آن مرغ که الفت گرفتند مثل جماعتى است که اجابت دعوت علما و حکما و دانایان در زمانه پیش از بعثت پیامبران مى نمایند، زیرا حقّ تعالى پیامبران را بر جمیع خلق تفضیل داده است، و از براى هر یک از آنها حجّتها و براهین و معجزات و کراماتى چند مقرّر فرموده که به دیگران نداده است، تا آنکه رسالت ایشان در میان مردم ظاهر گردد و حجّتهاى آنها بر خلایق تمام شود، از این رو هنگام بعثت پیامبران جمعى به آنها مى گرویدند که پیش از آن اجابت علما و دانشمندان اهل دین نمیکردند، و این براى آن است که حقّ تعالى دعوت پیامبران را روشنى و وضوح و تأثیر دیگر داده که به دعوت دیگران نداده است.

عاشق روی جوانی خوش نوخاسته ام
و از خدا دولت این غم به دعا خواسته ام
عاشق و رند و نظربازم و میگویم فاش
تا بدانی که به چندین هنر آراسته ام
شرمم از خرقه آلوده خود میآید
که بر او وصله به صد شعبده پیراسته ام
خوش بسوز از غمش ای شمع که اینک من نیز
هم بدین کار کمربسته و برخاسته ام
با چنین حیرتم از دست بشد صرفه کار
در غم افزوده‌ام آنچ از دل و جان کاسته ام
همچو حافظ به خرابات روم جامه قبا
بو که در بر کشد آن دلبر نوخاسته ام

آفرینش
ما با این که همیشه قرآن و حدیث میخوانیم، در عین حال آنها را نمیخوانیم. و قال امیرالمؤمنین علیه السلام: انشأ الخلق انشاءً ابتداه ابتداءً، بلا رویّة اجالها و لا تجربة استفادها و لا همامة نفس اضطرب فیها: مخلوقات را (در آغاز) انشا، کرد یک انشاء کردنى، و ابداء کرد یک ابداء کردنى، بدون فکر و اندیشه اى که به کار گیرد، و بدون تجربه اى که از آن استفاده کند، و بدون آن که حرکت اهتمامى در خود او (براى این کار) باشد. اشیا مظهر وجود خدا نیستند، بلکه آیه و نشان دهنده هستند که خالق و خدایى هست. و بالاخره خداوند وجود اشیاء را ایجاد کرده است، نه از وجودى که قبلاً بوده باشد و نه از عدم. مادر علم، حضرت زهرا سلام الله علیها فرمود ابتدع، و پدر علم حضرت علی علیه السلام فرمود ابتدأ، هر دو به یک معنى و در جزئیات معنى مکمل همدیگرند، گویى یک فرد گفته است: ابتدع الاشیاء و ابتدئها. در آب یک استخر فرو روید، در زیر آب کاملاً حس میکنید که به کدام دیوارۀ استخر نزدیکتر هستید. برای اینکه در آن سمتی که به دیوار نزدیکتر هستید فشار آب بر بدن شما کمتر است، و در آن سمت که از دیوار دور تر هستید فشار آب بر شما بیشتر است. رابطۀ فشار انرژی فضا، با کرات نیز همینطور است. فرو رفتگی دو قطب زمین، به خاطر دوری آن دو طرفش از دیگر کرات است. و برآمدگی کمر زمین به خاطر وجود کرۀ ماه در نزدیکی زمین است، چنانکه مسئلۀ جذر و مد نیز چنین است. و پاسخ طرفداران جاذبه در این مسئله نیز، به وضوح کامل، قانع کننده نیست، بلکه نوعی تناقض است.

اسناد لانه جاسوسی امریکا
دستگاه حکومت ایران بین دولت موقت اسلامی مهدی بازرگان و کمیته‌های انقلاب که بوسیله خمینی و رهبران مذهبی هدایت میشوند تقسیم میشود. تشکیلات کمیته‌ها به تعداد زیادی مستقل از حکومت عمل میکنند و خمینی شخصا به هر که دستور میدهد. غالبا برخوردهایی بین این دو تشکیلات صورت میگیرد و اینها در سیاست خارجی ایران انعکاس دارد. کمیته‌ها خارج از ضوابط دولتی گزارشات را مستقیما به خمینی میرسانند (بدون شرح)

کابالا
آموزه های محی الدین بوسیله کاروان های جاده ابریشم تا ساحل سیحون به دست انبوه صوفیان آن روز (مثلاً میتوان گفت آنروز در شهر بزرگ نیشابور که دومین شهر پس از بغداد بود کسی غیر صوفی یافت نمیشد)‌ میرسید، تصوف کابالیستی او از قونیه تا سیحون (سمرقند و بخارا) نسبت به دیگر مناطق ممالک اسلامی، بیشترین توفیق را داشت و همزمان شیخ عطار شاگرد واقعی او بود با فاصله مکانی و شیخ محمود شبستری نیز بعدها از پیروان کامل محی الدین شد. در اطراف جاده ابریشم از درون فلات آناتولی (ترکیه) تا سمرقند فرقه هائی با اسامی تومان توکدی و چراغ سوندرن و خروس قردی پیدایش یافتند. نظر به رواج زبان ترکی در آنزمان و نیز ترک نشین بودن بیشتر بخش های آن مسیر، اسامی هر سه فرقه ترکی است. ماهیت فسق و فجور این فرقه ها فراوان در کتب متعدد قابل پیگیری ست که چگونه به تکلیف واجب بی غیرتی و بی ناموسی عمل کرده اند، تکلیفی که محی الدین برایشان واجب و یک امر اعتقادی مقدس، کرده بود. گمان میکردم که این فرقه ها کاملاً از بین رفته اند، اما در کتاب خاطرات جناب آقای حسنی امام جمعه ارومیه، دیدم که یک روستا در آذربایجان غربی هست که ساکنانش از فرقه خروس قردی هستند، فرقه ای که سالانه مراسم خروس کشان راه می اندازند، زیرا که خروس سمبل غریزه جنسی و سمبل است. پس از محی الدین ملعون و خبیث، برخی از نامدارن بزرگ تصوف، نه تنها همجنس گرائی را جایز دانستند، بلکه به همجنس گرائی خود افتخار میکردند، اگر به فرهنگ معین، ذیل شمس تبریزی مراجعه کنید نمونه ای از این افتخار را مشاهده میکنید که شمس بر اوحدالدین کرمانی میشورد و همجنس گرائی او را محکوم میکند. و نیز ملاصدرا در اسفار، جلد ۷ ، برای لزوم و ضرورت همجنس گرائی استدلال کرده است؛ مردمان و افراد غیر همجنس گرا را مردمانی پست و حیوان دانسته است. سبزواری در حاشیه آن، میگوید: این حضرات در تجویز این رفتار به قاعده اجتماع امر و نهی معتقد هستند. هر کسیکه از علم اصول فقه اطلاع داشته باشد میداند که این مسئله هیچ ربطی به آن قاعده ندارد، و سبزواری هیچ اطلاعی از آن علم نداشته است، همانطور که اطلاعی از تاریخ هم نداشته که در آغاز منظومه، اسکندر مقدونی را قدیس نامیده است. شاید همجنس بازی های اسکندر هم از قداست او باشد. اما، در اینجا بخوبی می بینیم که ملاصدرا در این تشویق به همجنس گرائی و ضروری دانستن آن، دقیقاً راه محی الدین را رفته است، بطوری که همه افکار و اسفارش بر اصول محی الدین و آن نیز بر اصول کابالا مبتنی است.

أمیر المومنین امام علی علیه السلام: مَن کَثُرَ فِکرُهُ فِی المَعاصِی دَعَتهُ إلَیها: آنکه در گناهی بسیار فکر و اندیشه کند این کار او را به گناه میکشاند. صاحب دل یعنی چی؟ شیطان کجا پیدا میشود؟ شیطنت از راه مال حرام، نگاه حرام و اینها پیدا میشود که فرمود: وَ شارِکْهُمْ فِی الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ. در همین نهج البلاغه خطبه هفتم بود که شیطان یک حرامی است که جامه احرام می پوشد و قصد ورود در دل دارد. کارش این است؛ این میخواهد وسوسه کند. وسوسه که در دست و پا نیست، وسوسه در مرکز اندیشه است: یوَسْوِسُ فی‌ صُدُورِ النَّاسِ. چگونه وسوسه میکند؟ ۱. این شیطان لباس احرام می‌پوشد.۲. وارد دل میشود.۳. منتظر است درِ کعبه دل چه وقت باز میشود.۴. وارد کعبه دل میشود و تخمگذاری میکند و جوجه‌پروری میکند و دخالت میکند.اینکه می بینید خیلی ها می‌گویند آرامش نداریم، مرتّب حواسمان جمع نیست وقتی می‌خواهیم دو رکعت نماز بخوانیم! این بیچاره درست می گوید، برای اینکه این اندیشه های باطل آن قدر در ذهن او جولان می دهند که فرصت آرامش را به او نمی دهند. برای اینکه انسان از خطر این چنینی نجات پیدا کند، ما الا و لابد هر شب مسئول هستیم که سری به دل بزنیم ببینیم چه کسی آمده و چه کسی رفته؟ چون با او کار داریم. فرمود این را قلعه کنید، دژ کنید، کلید هم دست خودتان باشد. صاحبدل که در ادبیات ما هست یعنی این؛ یعنی مواظب قلبش است، کلید دستش است.

حدیث :
حسین بن صقیل گوید: به امام صادق علیه السلام عرض کردم : آیا ساعتى تفکر، از برخاستن و عبادت یک شب با ارزش تر است ؟ حضرت فرمود: آرى رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود که : ساعتى تفکر نمودن از یک شب قیام نمودن برتر است عرض کردم : چگونه باید تفکر کرد؟ فرمود: باید به خانه و ویرانه گذر کند و بگوید: سازندگان تو و ساکنان تو کجایند؟ تو را چه شده چرا سخن نمیگویى؟
حدیث :
از امام صادق علیه السلام روایت است که فرمود: ما کسى را دوست مى داریم که خردمند، فهمیده ، داراى فهم عمیق در دین ، بردبار، مداراکننده ، صبور، راستگو و وافادار باشد، خداوند عزوجل اخلاق نیکو را به پیامبران اختصاص داده، پس کسى که داراى اخلاق پسندیده است خداوند را بر داشتن آن اخلاق سپاس گوید، و کسى که چنین اخلاقى در وجودش نیست باید به درگاه خداى عزوجل تضرع و زارى کند و اخلاق نیکو را از خداوند درخواست کند. راوى گوید: عرض کردم: فدایت شوم آن اخلاق نیک چیست؟ حضرت فرمود: پارسایى ، قناعت ، صبر و شکر، بردبارى ، حیا سخاوت ، شجاعت ، غیرت ، نیکو کارى ، راستگویى ، امانتدارى.
حدیث :
رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: آیا به شما خبر دهم که بهترین شما چه کسانى هستند؟ گفتیم : آرى اى رسول خدا! حضرت فرمود: بهترین شما کسانى هستند که پرهیزکار، پاکیزه ، داراى دستانى بخشنده و با سخاوت ، از طرف پدر و مادر پاکیزه نژاد باشد، نیکى کننده به پدر و مادرش باشد، و خانواده اش را مجبور نکند که به دیگرى پناه برد.