اغتشاش اقتصادی، بسترساز اغتشاش خیابانی،
عسگری در ویژه برنامه بررسی ریشههای التهابات اخیر گفت: مردم در ۲۲ دی به میدان نیامدند تا برای مسئولانِ ناکارآمد، تولید امنیت کنند؛ آنان در کنار مقابله با ایرانسوزی و ایمانستیزی مطالبهای روشن داشتند: مقابلهی همزمان با تخریبگران معیشت و اقتصاد. این همان مطالبهای است که در روزهای اخیر، موضوع اعتراض طیفهای مختلف جامعه بوده است. برای استمرار و استحکام اتحاد ارزشمند مردم باید ریشههای این اعتراضات به دقت واکاوی بشه؛ تا روشن بشه کدام نسخهها و کدام عوامل، پازل ایرانستیزی طراحیشده توسط آمریکا و اسقاطیل را تکمیل میکنند. تحلیلگر بیبیسی اعتراف کرد: هدف موساد، مجاهدین خلق و طرفداران پهلوی به کشتن دادن مردم است. آش اینقدر شور شده که آشپز هم صداش در اومد، یک کلام از زبان مادر عروس بشنویم. ملیحه محمدی: آنها میخواهند هم از نیروهای امنیتی و هم مردم عادی کشته شوند. جماعتی در ایران از فاصله نزدیک کارد یا گلوله خوردهاند؛ پمپئو هم گفته ماموران موساد در کف خیابان هستند. قطعی اینترنت در زمان آشوب کاملا طبیعی بود و در همه جا حتی در آمریکا و روسیه هم اتفاق میافتد، و حتماً در ایران هم باید اتفاق بیفتد. علت آن رسوخ امنیتی و حملات سایبری به پدافند کشورها در اینگونه مواقع است. کابینه اسقاطیل هم بعد از تهدید ایران خفقان گرفت و ساکت شد! آخه بعد از تهدیدات نظامی آمریکا علیه ما، ایران اعلام کرد که اگر ماجراجویی نظامی اتفاق بیفتد، ایران غیر از پایگاههای آمریکایی، اسرائیل را نیز تنبیه نظامی خواهد کرد. بهمین دلیل، دستورالعملی در کابینه اسقاطیل صادر شده که هیچ یک از اعضای کابینه درباره اتفاقات ایران اظهار نظر نکنند. یعنی با دم شیر نباید بازی کرد و خفه بشه بهتره، چون میدونه اینبار چوب تو آستینش میکنیم. بی بی سی همچنین اظهارات تاپال ترامپ را نیز در راستای عقب نشینی احتمالی او از تهدیدات پیشین نظامیاش تحلیل کرد. نهادهای امنیتی: هرگونه همکاری با شبکههای تروریستی اینترنشنال و منوتو به مثابه فعالیت تروریستی است. چرا؟ خب معلومه، باتوجه به اینکه شبکههای اینترنشنال و منوتو بازوی رسانهای گروههای تروریستی محسوب میشوند هرگونه همکاری با این شبکهها به مثابه همکاری با گروههای تروریستی هستش. برای سلامتی شیر مردان جان بر کف در خلیج همیشه فارس: اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

بهائیت کثیف ترین فرقه و نوکر یهود هستند. چرا میگیم بهائیت یک فرقه تشکیلاتیست و نه دینی؟چگونه سران بهائیت که از طرف مردم انتخاب شده اند، معصومیت دارند؟ چرا اطلاعات هر محله باید به بیت العدل گزارش داده شود؟ ۹ نفر منتخب مردمی دارند، هر ۱۹ روز یکبار دور هم جمع میشن و حتماً باید مرد باشن، با هم دستی معصوم میشن و هر ۱۹ روز یکبار اطلاعیه میدن. بعد از اینکه اخبار محلات رو جمع آوری کردند. اینا فرقه تشکیلاتی سیاسی هستند نه مذهبی، مثلاً عصمت دارند، ضد زن هستند، حکم خودشون رو حکم معصوم میدونن، و خیر سرشون حکمشون لازم الاجرا است.
نقش جوانان در زمینه سازی ظهور: امیرالمومنین امام علی علیهالسلام فرمود: أصحابُ المَهدِیِّ شَبابٌ لا کُهولٌ فیهِم إلاّ مِثلَ کُحلِ العَینِ وَالمِلحِ فِی الزّادِ وَأقَلُّ الزّادِ المِلحُ: یاران مهدی(عج) جواناند و کهنسالان، در میان آنان، اندکاند، مانند سرمه در چشم و نمک در زاد و توشه، که کمترین قسمتش، نمک است/ الغیبة للطوسی.
فراموشی رو بلد باش، بیخیالی رو بلد باش.
زندگی همیشه هم به دونستن همه چیز، و سر در آوردن از هر چیز و زیادی درگیر شدن نیست. گاهی هم به خودت یادآوری کن که بهتره یه سری چیزا رو یادت بره، به یه سری حرفها اهمیتی نده، لبخند بزن و بگذر، لبخند هم که نزدی بخاطرش غمگین نشو، بغض نکن. گاهی هم بذار همهی دنیا در قطعه آهنگی که با لذت گوش میدی، کتابی که با هیجان ورق میزنی، گلهای تازهای که تقدیم گلدونت میکنی، فیلم محشری که دلت نمیاد یه لحظه هم ازش چشم برداری، آدم جذابی که وقتی صداش رو میشنوی کلی سر ذوق میای، حتی صدای پرندهها، حتی آبی آسمون، برات خلاصه بشه و بس. دنیای اختصاصی خودت رو خلق کن و زندگیت رو خواستنیتر و زیباتر بساز.
کوروش کبیر خبیث بخش ۱۳
منشور کوروش هخامنشی، متن کامل همراه با حروف نوشته، کوروش: در بابلی: کو، رَ، آش. یعنی: شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابِل: با، بی، لیم. شاه سومر: سو، مـِ، ری. و اَکَّد: اَک، کـَ، دی، ای. سطر نخست بر اساس شواهد احتمالی و مقایسه با سطر بیستم بازسازی شده. چون بعضی حروف ریخته و خوانا نیست. اکنون رسیدیم به سطر سیزدهم:
او (مردوک) خواست تا تمام سرزمین گوتی کو- تی- ای، در برابر پاهای او (کوروش) به خاک بیفتند. همچنین همه مردمان ماد، اوم- مـانمَـن- دَه، و همه مردم سیاهسر (سومریان یا عیلامیان) در حالیکه کوروش با درستکاری به آنان نظاره میکرد. توضیح: در تداول، نامِ بابلی (اومانمنده) را با (ماد) برابر میدانند. اما به نظر میآید که این نام بر همه یا یکی از اقوامی که از شرق بینالنهرین و غرب ایران امروزی در هزاره دوم پیش از میلاد به بینالنهرین مهاجرت کرده بودهاند، اطلاق میشده است. سطر چهاردهم: کسانی که (کوروش) بر آنان غلبه کرده بود. مردوک، خدای بزرگ (بت بزرگ) با شادی به کارهای خوب و قلب صالح او نگریست. ۱۵- او (مردوک) کوروش را برانگیخت تا راه بابل را در پیش گیرد؛ در حالی که خودش همچون یاوری راستین دوشادوش او گام برمیداشت. توضیح: ممکن است منظور دیده شدن سیاره مشتری بوده باشد. در باورهای ایرانی، سیاره مشتری نماد آسمانی اهورامزدا/ و برای یهود بت مردوک بوده است. حتی منظور از سپاه پر شمار او ستارگان آسمان است. ۱۶- لشکر پر شمار او (کوروش) که همچون آب رودخانه شمارش ناپذیر بود، آراسته به انواع جنگافزارها در کنار او ره میسپردند. ۱۷- مردوک مقدر کرد تا کوروش بدون درگیری به شهر بابل وارد شود. مردوک بابل را از فاجعه رهانید. او نَبونید (نـَ- بو- نـَ- اید) شاه را که از مردوک نمیترسید، به دست کوروش سپرد. توضیح: تصرف بابل بدون درگیری کذب محض است، کاتبان دروغگوی یهود ادعا کردند که علتش ناشی از تضعیف روحیه بابلیان به دلیل غلبههای قبلی کوروش بر شهرهای دیگر و نیز محاصره بابل توسط قوای مسلح کوروش و بستن رود فرات به روی مردم و تشنگی آنان بوده است. در متون بابلی همچون سالنامه نبونید و نیز در تواریخ هرودوت (کتاب یکم) به نبود جنگ و درگیری اشاره شده است، و اینکه بسیاری فرار کردند و جمع کثیری از ترس خودکشی کردند، چون سابقه وحشیگری و شکنجه های هولناک او را شنیده بودند، این فتح همراه توطئه گری یهود در بابل برای بستر سازی این واقعه بوده. ۱۸- همه مردم بابل، سراسر سرزمین سومر و اَکَّـد و همه اشراف و فرمانداران در برابر کورش به سجده افتادند و پای او را بوسیدند. آنان از پادشاهی او شادمان شدند و چهرههایشان بدرخشید. ۱۹- خداوند این مردگان متحرک را زندگی دوباره بخشید، آنان را از نابودی رهانید. آنان او را ستودند و نامش را گرامی داشتند.۲۰- منم کوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه چهار گوشه جهان. توضیح: اگر به آثار باستانی بجا مانده نگاه کنیم، فقط شاه یهود است که سجده کرد و پای کوروش یهودی زاده را میبوسد. از اینجا روایت به صیغه اول شخص و از زبان کوروش بازگو میشود. استرابو نقل میکند که کوروش نامی است که او پس از پادشاهی و با الهام از رود کُـر در جنوب پاسارگاد بر خود نهاد. پیش از این، نام او اَگـرَداتوس Agradatus (اَگـرَداد/ اَگـراداد) بوده است. ۲۱- پسر کمبوجیه (کـَ- اَم- بو- زی- یه) شاه بزرگ، شاه اَنْـشان، نوه کوروش (کوروش یکم)، شاه بزرگ، شاه اَنشان، نبیره (چیشپیش) شی- ایش- بی- ایش، شاه بزرگ، شاه اَنشان. ۲۲- از دودمانی که همیشه شاه بودهاند و فرمانرواییاش را (بِل/ بعل) بـِ- لو (بت بعل/ = مردوک) و نَـبـو (نـَ- بو) گرامی میدارند و با خرسندی قلبی پادشاهی او را خواهانند. آنگاه که پیروزمندانه وارد بابل شدم (نَـبـو ایزد نویسندگی و دبیری بوده، و نیایشگاه او بنام (اِزیـدَه) خوانده میشده است) ۲۳- من با لذت و شادی بر تخت پادشاهان بابل نشستم. آنگاه مردوک بت بزرگ، قلب بابلیان را متوجه جبروت من کرد. چون من هر روز به خدمت او میرفتم (به نزد بت و مجسمه مردوک) ۲۴- قوای مسلح من فارغبال در بابل حرکت میکردند. نگذاشتم کسی در همه سومر و اکد تهدیدی باشد. ۲۵- من شهر بابل و معابد مقدسش را سعادتمند کردم. برای اهالی بابل … برخلاف خواست خدایان یوغی نا درخور آورده بود. ۲۶- برطرف شد. ویرانهها را پاک کردم. مردوک خدای بزرگ، از اعمال من خشنود شد. ۲۷- او بر من، کوروش، که ستایشگر او هستم، بر پسر من کمبوجیه و همچنین بر همه سپاهیان من. ۲۸- برکتش را اعطا کرد (از همین برکت بود که کمبوجیه خاک بر سر، با خواهرش آتوسا ازدواج کرد) ما همگی در برابر او جایگاه والای خداییاش را ستودیم. همه شاهانی که بر اورنگ پادشاهی نشستهاند. ۲۹- از همه چهار گوشه جهان، از دریای بالا تا دریای پایین (دریای مدیترانه تا خلیج فارس)، همه آنان که در شهرها زندگی میکنند، همه پادشاهان آموری (اَ- مور- ری- ای) که در چادر زندگی میکنند. ۳۰- برای من باج سنگین آوردند. در بابل در جلوی پای من به زمین افتادند و بر پاهای من بوسه زدند. از بابل، از آشور (اَش- شور)، شوش (شو- شَن) ۳۱. از آگادِه ‹اَ- گـَ- دِه›، اِشنونَه ‹اِش- نو- نَک›، زَمبان ‹زَ- اَم- بـَ- اَن›، مِتورنو ‹مـِ- تور- نو›، دیر ‹دِ- ایر›، از سرزمین گوتیان تا شهرهای آنسوی دجله ‹ای- دیک- لَت›. و من خانههای خدایانی که به حال خود رها شده بودند. ۳۲- دوباره مجسمههای خدایانشان را بازگرداندم. همه آن خدایان (بت) را گرد آوردم و در منزلهای ابدی مستقر کردم.
مروری بر کتاب پس از مرگ نوشته لیون دیی بخش دهم: مادیون ومثبتیون: همانطوری که اقیانوس یا دریائی دارای جذر و مد است فکر انسانی نیز دارای جذر و مد میباشد. وقتی که بشر با یک نظریه غیر مشخصی داخل در دامنه اغراق گوئیها میگردد یک عکس العمل شدیدی دیر یا زود برای او احداث میشود، افراطات باعث تهیج افراطات عکس و مخالف میگردد، پس از قرنها اسارت و ایمان کورانه عالم که از دست افکار تاریک رمنها خسته و فرسوده شده حال دنبال عقاید بی اساس را گرفته و معتقد به عدم صرف شده است. تصدیقهای جسورانه و بی باکانه باعث انکار شدید مردم گشت و میتوان گفت که شروع جنگها و مبارزات باعث آن شد که مادیت در مذهب کاتولیکی رسوخ پیدا کرده و باصطلاح همین کلنگ مادیت است که باساس و بناء این مذهب رخنه وارد آورده است. افکار مادیون رو به پیشرفت است و یک عده زیادی از اشخاص منورالفکر چون که بعقاید تعبدی مذهب و روحانیون پشت و پازده و آنها را قبول نکرده اند از این لحاظ مسئله عالم ارواح را نیز منکر گشته بخداوند یا خالق هم معتقد نیستند. این اشخاص تصورات ماوراء الطبیعه را از خود دور ساخته و اصل حقیقت را از مشاهده مستقیم آثار و کیفیات اجسام جستجو نموده و این کیفیات ظاهری را طریقه تجربی نامیده اند. پس از این رو میتوان تمام عقاید مادیون را در یک جمله خلاصه کرده و گنجانید که: همه چیز در عالم ماده و از ماده است. هر ملکولی دارای خواصی است فطری و ذاتی و به موجب این خواص جهان و تمام موجوداتی که در آن واقعند تشکیل گشته و بشکل فعلی خود در آمده اند عقیده که راجع باساس روح بمیان آمده یک نوع فرضی است ماده قوانین مرگ و مکانیکی که در خود اوست خود را اداره میکند. این ماده همیشه باقیست و تنها خود اوست که جاوید و ابدی خواهد بود. همان طوری که ما از خاک تولد یافته ایم بهمان قسم هم بخاک بر میگردیم، آن چیزی را که ما روح مینامیم عبارتست از مجموعه تمام قوای عقلانی و فکر و ذهن ما آن خود عملی است. از بدن که در وقت مردن از بین رفته و معدوم میشود کارلوت میگوید: فکر عبارتست از تراوشات مغز یادماغ. و همین نویسنده باز اضافه نموده میگوید: قوانین طبیعت قوائی هستند ثابت و تغییر ناپذیر این قوانین نه فلسفه اخلاق میفهمند و نه نیکوکاری بنوع میدانند که چیست. حال میخواهیم بدانیم که اگر ماده همه چیز است پس خود ماده چیست؟ مادیون خودشان هم در جواب این سئوال عاجز خواهند ماند. زیرا وقتی که همین ماده را تجزیه میکنند و به جوهر اصلی و لایتجزای آن میرسند، دیده میشود که خود آن جوهر محو و معدوم شده و فرار میکند و مانند سرابی که انسان را گول زند اصلا بدست نیامده و از پیش چشم انسان محو و نابود میگردد. جامدات تبدیل به مایعات میشوند، و مایعات به گازها در ماوراء حالت گازی حالت تشعشعی موجود است و پس از این حالت ماده بکرات و دفعات تجدید خلوص نموده بیش از پیش کثیر النفوذ میگردد و بحالتی میرسد که بی نهایت سبک و اصلا وزنی برای آن نمیتوان قائل شد و این همان ماده لطیفی است که تمام فضا را پر ساخته ولطافت و رقت آن بحدی است که اگر نور اسباب تموج آن نمیشد وجود آن معلوم نبوده و میبایستی خلاء صرف قائل شد و این ماده لطیف بمنزله دریائی است که عوالم وکرات در آن غوطه ور میباشند. چنانکه قبلا گفته شد ماده بتدریج و طبقه بطبقه تبدیل بیک غبار محو و غیر مرئی میگردد و بالاخره مادیون قائل براین میشوند که غیر از قوه و حرکت چیز دیگری وجود ندارد. علم بما میگوید که اجسام آلی یا غیر آلی جمادات، نباتات، حیوانات انسان، کرات و افلاک وغیره غیر از اجتماع مولکول چیز دیگری نیستند و همین مولکولها خودشان از آتم تشکیل یافته که هر کدام از یکدیگر جدا هستند و مدام در حرکت بوده و همیشه سیر و حرکت آنها تجدید میشود. اتم ذره است غیر مرئی و حتی با میکرسکوپ های خیلی قوی نیز آن را نمیتوان دید و باندازه ای اتم کوچک وغیر مرئی است که شخص بزحمت میتواند شکل یا اندازۀ آن را در فکر خود مجسم نماید (فرضی را که در خصوص اتم یعنی ذره غیر مرئی و لا یتجزى تقریبا مدت دو هزار سال بود علماء در هر عصری تعقیب نموده و آنرا اساس شیمی و فیزیک میدانستند اخیراً در اثر انکشافات کورى کارل. لو بن و غیره این موضوع را کنار گذاردند در ۱۸۷۶ برتلو شیمیدان معروف فرانسوی در کتاب خود موسوم به ترکیب شیمیائی راجع به فرض مزبور باسم رمان لطیف و ظریف، شرحی بیان نموده است. لوین میگوید از آنجا دیده میشود که اغلب از فرضیات و اصول علمی مانند خداهای قدیم پایه و مایه ندارند، قبل از اشخاص مزبور سرکروکز فیزیکدان انگیسی گفته بود: ماده فقط یک قسمی از حرکت است، چنانکه مشاهده میشود این تنها نقطه اتکایی بود که اساس فرض مادیون برروی آن استوار گردیده آن نیز منهدم گشته و از بین رفت) مولکولها و اتمهای مزبور تکان خورده بحرکت در میآیند و گردبادهای دائمی و غیر منقطع را تشکیل میدهند و در میان این گردشها بواسطه قانون جذب است که ترکیب اجسام ثابت و برقرار میماند. پس میتوان گفت که عالم از اتمهای غیر مرئی تشکیل شده و قوائی که آن را اداره میکنند غیر مادی میباشند. هرگاه خواسته باشیم ماده را از نزدیک امتحان نمائیم میبینیم مانند دودی معدوم و ناپدید میشود این ماده فقط یک حقیقت و ثبات ظاهری را دارا است ولی در باطن هیچ اساس ثابتی نداشته و بشکل اصلی خود ما را نمیتواند یقین سازد در هیچ چیز حقیقت دائمی نمیتوان یافت و به بقاء هیچ شیئی اطمینان نمیتوان پیدا کرد مگر بروح فقط تنها برای خاطر همین روح است که عالم بایک مدار واحد وتغییر ناپذیر وبایک شکوه جاودانی ظاهر گشته و فقط اوست که معنای تناسب و خلقت را درک کرده و میفهمد و خلاصه در همین روح است که جهان خود را میشناسد و در خود منعکس شده و دارای شخصیت میگردد.
از این گذشته باز روح بیش از این هاست و آن عبارتست از یک قوه مخفی و اراده که ماده را اداره کرده و بر آن حکمفرمایی میکند و باعث حرکت و حیات آن میشود. کلیه این مولکولها و اتمها چنان که قبلا شد همیشه بحرکت در میایند و گردش آنها دائماً تجدید میشود. بدن انسانی نیز مانند یک سیل حیاتی میباشد که متوالیاً آن مقدار آبی که رد شود مقدار دیگری جای آن را میگیرد. یعنی هر ذره که در این بدن موجود است خارج شده ذره دیگری جای آن را میگیرد: دماغ و مغز انسانی نیز خود تابع همین تغییرات است چنانکه مشاهده میشود بدن در عرض چند سال تماماً تغییرات پیدا کرده و بشکل دیگر در میاید. اصولا نمیتوان گفت که دماغ تولید فکر میکند بلکه آن از برای فکر فقط وسیله یا اسبابی بیش نیست بواسطه تغییرات و تنوعات دائمی که در جسم یعنی گوشت ما حادث میشود شخصیت ما برقرار مانده و با همین شخصیت حافظه و ارادۀ ما بر قرار میماند. در وجود انسانی یک قوه عاقله وجوهری یافت میشود که حرکت با تناسب و موزون اتمهای مادی را بر وفق احتیاجات آن موجود اداره میکند این یک اصل وجوهری است که بر ماده تسلط داشته و پس از او نیز باقیست. در مجموعه اشیاء نیز بهمین قسم این اصل ثابت است. این عالم مادی هیچ نیست مگر یک صورت ظاهر و یک نمایش متغیر و یک بروز یا تظاهرى از حقیقت مادی و روحی که در درون خود عالم موجود است. همانطوری که بشر خود را من خطاب مینماید و مقصود از این من روح اوست و نه جسم مادی تغییر پذیر وی بهمان قسم هم مقصود از من جهان وگیتى مجموعه کرات و کواکبی نیست که موجب تشکیل آن میگردند بلکه آن من عبارتست از یک اراده مخفى و یک قدرت نامرئی غیر مادی که چرخ و فنرهای این جهان بدست او اداره میشود و آن را بسمت تکامل میکشاند. علوم متعارفی مادی ناقص است زیرا که فقط ناظر بیک جهت از موجودات میباشد و آن عبارت از خواص ظاهری و قوانین حسی طبیعت بوده و بنابراین منتهی الیه تعمق و دقت علمای مادی همان آتم شده که آنرا مبداء و منشاء عموم خواص مواد و قوانین گیتی دانسته اند. یکی از نویسندگان بزرگ مادی موسوم به سوری که بیانات او در نظر مادیون سندیت تامی را داراست در تجزیه و تفسیر عملیات هکل بدون ترس و واهمه این موضوع مخالف را اعتراف نموده میگوید: از وضع و ساختمان ماده ما هیچ نمیتوانیم بفهمیم. هرگاه عالم فقط عبارت بود از اختلاط یا ترکیب یک مشت ماده که قوه غیر عاقل یعنی اتفاق و تصادف آن را اداره میکرد ممکن نبود بتوان این گردش مرتب و آثار و کیفیات یک نواخت را در تحت یک انتظام و ترتیب کامله مشاهده نمود؛ و همینطور ممکن نبود این تناسباتی که از روی موازین عقاید تنظیم گشته و در میان مواد طبیعی مشاهد و محسوس بوده و بسوی مقصود معینی رهسپار است تماماً اثر و نتیجه قوای کورکورانه و بلا شعور طبیعت بوده باشد در غیر از اینحال حیات اتفاقی میگشت و این قضیه برای عده مستثنی شده و آنوقت انتظام عمومی میسر نمیشد و دیگر آنکه ممکن نبود بتوان این تمایل و این هیجانی که در تمام اعصار عالم از ابتداء بروز و ظهور موجودات اولیه بر قرار بوده و جریان حیاتی را که با ترقیات تدریجی و متوالیه بسمت اشکال کامل تری سوق میدهد بیان نمود در صورتی که این ماده از خود قوه هوشمندی ندارد، بی فکر و بدون مقصود پیش میرود چگونه در این نقشه گیتی که خطوط برجسته آن بر هر بیننده دقیقی آشکار میگردد این ماده بخودی خود میتواند تنوعات و تغییرات پیدا کرده و نمو کند؟ بچه قسم این ماده میتواند عناصر و مولکولهای خود را تحت انتظام معینی درآورد برای آنکه بتواند تمام عجایب وغرائب طبیعت را از کرات آسمانی گرفته تا اعضای زیبای بدن انسانی و حشرات و مرغان هوا و گلها را تشکیل داده و بسازد؟ ترقیات معرفت الارضى و علم انسان شناسی قبل از تاریخ یک شکوه و اهمیت بزرگی بتاریخ عالم اولیه اعطاء کرده است. ولی این موضوع بی ربط است که مادیون تصور کرده اند در قانون تکامل موجودات میتوانند یک نقطه اتکاء یا یکنوع اساس و پایه برای اثبات حدسیات خود پیدا کنند از کلیه این مطالب فقط یک حقیت واضح و آشکاری برای ما بدست میآید که در هیچ نقطه از نقاط عالم قوه که نابینا و بدون هوش است بطرز کامل نمیتواند کارها را اداره نماید بالعکس هوش و اراده و افکار پیش بینی شده است که سلطنت داشته، حکمفرمایی میکند و کارها را مطابق ترتیبات معینه انجام میدهد قوۀ نابینا و بلا شعور برای حفظ و نگاهداری و نمو و ترقی انواع موالید کافی نیست و بهمین ملاحظه است که میبینم در تمام موجودات حیه این کره آن موجودی که با وجود کمی اسلحه مادی بدنی خود و با وجود ضعف قوای جسمانی بر تمام موجودات دیگر غلبه کرده انسان است که از حیث قوای مشاعری بالاتر از سایر موجودات است. قانون تکامل قانونیست عام و در تمام طبقات موجودات حکمفرما بوده زیرا با توجهی بتاریخ بشر این مطلب بخوبی روشن و واضح میگردد که انسان ترقیات محیر العقولی را که امروز بدانها موفق گردیده هیچ یک آنی نبوده بلکه در نتیجه اصلاحات تدریجی بوده است که در طی اعصار متمادیه و ادوار متوالیه بدست آورده است و علاوه بر این تاریخ همین نیز بهترین شاهد مدعای ماست. البته بدون هیچ شک و تردیدی بر ما ایراد خواهند گرفت که جنگ زندگانی، رنج و تعب و مرگ همه وقت وجود داشته و خواهد داشت. و ما هم بنوبه خود جواب آنها را داده میگوئیم که رنج و تعب نیز خود از شرایط ترقی و پیشرفت میباشد و اما مرگ چنانکه بعدها باثبات آن خواهیم پرداخت مرادف با عدم نیست بلکه عبارتست از داخل شدن موجود در یک مرحله جدیدی برای وصول به تکامل جدید از مطالعه در طبیعت و متن تواریخ یک موضوع مهم اساسی را میتوان نتیجه گرفت و آن عبارت از اینست که از برای هر چیزی که وجود دارد بایستی یک سبب و علتی باشد و از برای پی بردن باین علت بایستی که شخص بتواند از ماده بالاتر رود یعنی برسد به یک عنصر با شعوری و بیک قانونی که در حیات دارای هوش و التفات است و نظم و ترتیب گیتی را بر قرار میدارد یعنى عیناً همان طوری که تجارب علم الروح جدیده مسئله حیات را برای ما روشن ساخته و بیان مینماید. یک اصل وعقیدۀ فلسفی را بایستی از روی نتایج اخلاقی آن و اثراتی را که در حیات جامعه احداث مینماید مقیاس گرفته و قضاوت نمود، حال اگر از این نقطه نظر عقاید مادیون را مورد دقت قرار دهیم خواهیم دید که اساس آن بر روی تصادف و اتفاق گذارده شده و از این قرار چنین عقیده قادر به تحریک و تأمین یک زندگانی اخلاقی نبوده و نخواهد گذاشت که بشر بر طبق قوانین وجدانی خود رفتار نماید. عقیده مادیون که تمام امور دنیا را مکانیکی میداند اسباب سلب فاعلیت مختار و مسئولیت انسانی خواهد شد. (بوخ نر، طبیب و فیلسوف مادی معروف آلمانی (۱۸۲۴- ۱۸۹۹) در کتاب خود موسوم به قوه و ماده، این مسئله را تصدیق و اعتراف نموده مینویسد: میگویند که انسان آزاد نیست و او بهر سمتی که دماغ یا مغز باو حکم میکند او بهمان طرف معطوف میگردد) مادیون در این دنیا مجاهدت نموده و زحمت میکشند فقط از برای پیش بردن یک اصل سخت و خشن، و این اصل عبارت از این است که ضعفا بایستی مقهور و منکوب اقویا گردند البته این قانون و اصل غلطی است زیرا اگر چنین باشد هرگز صلح و مسالمت بین ملل زیست نخواهد کرد و بهیچوجه حساسیت اشتراکی و اخوتی بین بشر موجود نخواهد بود. البته وقتی که این عقاید مادیون در کله مردم داخل شده و جای گزین گردد جز حس بی اعتنائی و خود پسندی در اقویا و اغنیا چیز دیگری تولید نکرده و غیر از اینکه بیچارگان را بیچاره تر کند و عموم واماندگان را مأیوس و نا امید گرداند فایده دیگری نخواهد داشت. بدون شک در میان مادیون عده ای درستکار و در میان منکرین خداوند عده ای با تقوی یافت میشوند ولی درستکاری و تقوای آنها بهیچوجه منوط و مربوط به مسلک آنها نبوده بلکه بر خلاف عقاید باطنی ایشان میباشد. فقط یک چیز و آن هم یک تأثیر و حمیت باطنی و مخفی آنهاست که آنها را وادار مینماید در مقابل مغلطه کاریها و سفسطه بافیهای سایرین استقامت بخرج داده و مقاومت نمایند. از روی منطق این قسم میتوان نتیجه گرفت که هرگاه شخص فاعل مختار نباشد و قواء عقلانی و صفات اخلاقی را منتجه یک ترکیبات شیمیائی و نتیجه ترشحات ماده خاکستری مخ یا دماغ بداند و یک نفر بالغه را مریض عصبانی تصور کند، در این حال میتوان گفت که مادیون از شأن و عظمت بشر کاسته و اخلاق شامخه و بلند انسانی را زیر پای گذارده و از وی ساقط نموده اند. هرگاه شخص دارای این عقیده باشد که پس از مردن حیات دیگری موجود نیست و مجازات و مکافات همانست که در زمان زندگانی داده میشود، آن وقت انسان میبایستی بخود بگوید: پس زحمت و مشقت و مجاهدت در این عالم چه فایده دارد؟ یا آنکه ترحم به بیچارگان و فداکاری یا شجاعت و صداقت و درستکاری بچه درد بشر میخورد؟ و یا آنکه بچه مناسبت انسان بایستی خود را مجبور سازد باینکه در بعضی از کارها خود داری کند و جلو هوا و هوسهای نفسانیه خود را بگیرد؟ هرگاه بشر بحال خود واگذار شده بود و اگر در هیچ نقطه یک اقتدار با فراست و با انصافی یافت نمیشد که کارهای نیک و بد او را قضاوت نماید و یا آنکه او را راهنمائی و بالاخره از او دستگیری کند؟ در آن وقت این بشر از کجا و از که میتوانست انتظار یک مساعدت و کمکی را داشته باشد؟ و چه یاور و معینی از سنگینی بار و زحمات و مشقات او میکاهید و او را تسلی و دلجوئی میداد؟ هرگاه در جهان نه عقل و به عدالت و نه محبتی موجود باشد و غیر از یک قوۀ نابینائی که تمام موجودات و عوالم را در تحت قید تصادف و اتفاق له کرده و میفشرد و آنهم تصادف و اتفاقی که فاقد فکر، فاقد روح و عاری از شعور است یافت نشود، در آنوقت بایستی هرگونه تصور نیکو کاری و مزایای اخلاقی و معنوی را تماماً پشت پا زده و آنها را اساساً خیالی و دروغ پنداشت. خیر این قضایا یعنی این خوبی و زیبائی را نمیتوان موهوم و کذب دانست بلکه آنها را بایستی حقیقت فطری و طبیعی پنداشت که از بدو خلقت وجود داشته و قائم بوده است. و هرگاه عقیده مادیون را پیروی کنیم مقصد انسانی را در زندگانی انجام تکلیف نباید بدانیم بلکه باید مقصد انسانی را در انجام دادن هوا و هوسها ولذایذ شهوانی پنداشت و از برای حصول بدین مقصد بایستی بهرگونه حس شفقت و مهربانی پشت پا زده و آنها را در زیر پای خود گذاریم. حال میگوئیم که اگر ما از عدم آمده ایم برای اینکه دوباره به عدم رجعت کنیم و اگر یک نوع سرنوشت و یک قسم فراموش کاری برای شخص جنایتکار و شخص عاقل یا یک نفر خودپسند متکبر و فدائی و خادم مقدر است و اگر بنا بر اختلاطات قضا و قدر از روی تصادف بعضی بایستی اجباراً در رنج و محنت و برخی دیگر در خوشی و سرور بسر برند پس در اینحال بجرأت میتوان گفت که امید و آرزو نیز وهمی است محال و معدوم الوجود و یا آنکه خیالی است موهوم و خام و در اینحال صریحاً بایستی گفت که مصیبت زدگان و ستم دیدگان دیگر نبایستی منتظر و مترصد تسلی و دلجوئی باشند و پس از این قرار عدل و انصافی نیز از برای کشته شدگان راه ظلم هم منظور نخواهد بود. مادیون میگویند همینطور که کره زمین مدار و مسیر خود را بدون مقصد طی میکنند، بشر نیز بدون هیچ گونه مرامی بدون هیچ روزنه روشنائی از روز تولد تامرگ وخلاصه بدون هیچ گونه ملاحظه و مبنای اخلاقی دوره خود را میپیماید و مابین این دو نقطه یعنی تولد و مرگ بشر ظاهر شده و بدون اینکه هیچ اثری از خود باقی گذارد مانند جرقه که در شب تاریک دیده میشود از بین رفته و معدوم صرف میگردد. در تحت نفوذ و تأثیر چنین عقاید ضمیر انسانی تکلیفی جز سکوت نداشته و جای خود را بایستی به حس حیوانی واگذارد، روح غرض بایستی جانشین ذوق و وجد و عشق و لذت جانشین مقاصد عالیه وکریمانه روح گردد. آنوقت است که حس خود خواهی پیدا شده و هر کس محض وجود خود کار میکند یا آنکه بعضی از زندگانی منزجر گشته و بیچارگانی که دسترسی بهیچ کجا ندارند بخیال انتحار و خودکشی میافتند و در نتیجه اشخاصی که بی بضاعت و فقیرند چون اشخاص متمول را مینگرند، آتش حقد و کینه در دلشان مشتعل گشته و از برای کسب ثروت آنها مرتکب هزار گونه جنایات نا مشروع شده و با آن غیض و قهری که در خوددارند این تمدن مادی را از هم پاره کرده و باعث اغتشاشات و انقلابات زیادی در جامعه میگردند. اما خیر! فکر و عقل در مقابل اینگونه عقاید سست و بی پایه و تکدر آمیز صریحاً ایستادگی نموده ایراد خواهد گرفت، عقاید مزبوره بما میگوید لازم نیست انسان زحمت بکشد، کار کند و رنج و مشقت متحمل شود بعلت اینکه بالاخره بعدم صرف میرسد ولی باید دانست ماده تنها نیست که در این عالم حکمروایی میکند بلکه بالاتر از آن قوانین عالی تر و یک اسلوب و اساس انتظام و تناسبی موجود است و جهان نیز بنوبه خود یک آلت و اسباب بی فکری نیست.
چگونه آیا ممکن است یک ماده نابینا و بی مدرکی بتواند مستقلا خودرا با قوانین عاقله و با فراستی اداره کند؟ و یا ماده که خودش فاقد و عاری از عقل شعور و حس است چگونه میتواند موجوداتی از خود تولید کند عاقل حساس که بتوانند خوب را از بد و درست را از نادرست تمیز دهند؟ واقعاً جای بسی شگفت و تعجب است! آیا روح بشر قابلیت آن را دارا است که تا موقع مرگ معنای خوبی و ظرافتی که در آن نقش بسته دوست داشته باشد و خود آن از یک عنصر یا عاملی صادر و خارج شود که ابداً خود او داراى هیچ یک از آن صفات نمی باشد؟ ما حس میکنیم بیکدیگر محبت مینمائیم، دچار مصیبت و اذیت میشویم و آنوقت آیا میتوان گفت که ما از یک علت خارج شده ایم که خود آن علت کر ولال و خشن است؟ و آیا هیچ میشود قبول کرد که ما کامل تر و بهتر از آن ماده بی مدرک و بیشعور بیرون آئیم؟ یک چنین دلیل و برهانی بکلی برخلاف عقل و منطق است زیرا در صورتی ممکن بود این مسئله را قبول کرد که ماده برتر و بالاتر از هر چیزی باشد و چنانکه میبینیم این قضیه بکلی بر خلاف مدعا است و یک معلول عاقل و با فراستی از یک علت بی عقل و بی فکری بوجود آمده و از یک طبیعت بدون مقصود و بدون هیچ گونه مرامی موجوداتی تولید گشته اند دارای استعداد و مالک چنین قریحه هستند که پی بمرام ومبدأ اصلی خود ببرند. حس متعارفی بالعکس بما میگوید که اگر عقل عشق، نیکوکاری و زیبائی در ما موجود است بایستی که این ملکات و سجایا از یک علتى تولید شده باشد که خود آن علت یکدرجه برتر و بالاتر از آنها واقع شده و یا آنکه اقلا خود آن علت دارای این صفات باشد هرگاه کلیه اشیاء را در نظر بگیریم، یک ترتیب و انتظامی در آنها مشاهده میکنیم و هرگاه طرح یا نقشه در عالم ظاهر شود معلوم است که یک فکرى آنها را تکمیل و تنظیم نموده و یک شعوری آن را درک کرده و باعث و بانی آن شده است. خلاصه در خصوص مسائلی که در فصول بعد گفتگو نموده و آنها را مجدداً مورد امتحان قرار خواهیم داد دیگر بمیان نیاورده و صحبت در اطراف آنها در اینجا چندان لزومی ندارد حال میپردازیم بعقیده دیگری که با عقیده مادیون در بسیاری از نکات مربوط است و آن عقیده مثبتیون میباشد که مایلیم قدری در اطراف آن گفتگو و بحث نمائیم. فلسفه مثبتیون از عقاید مادیون دقیق تر و صداقت آن نیز کم تر است و در عین حال این عقیده بی طرف مانده نه چیزی را تصدیق میکند و نه منکر قضیه یا مسئله ایست. این عقیده هر نوع مطالعه در کیفیات. ماوراء الطبیعه و پی بردن به اصل مبداء یا مسبب الاسباب را کنار گذارده و میگوید بشر اصولا از مبداء واصل اشیاء چیزی نمیتواند بفهمد پس هرگاه شخص بخواهد به مبداء عالم وحیات پی ببرد کار بی نتیجه را اقدام و تعقیب نموده و زحمت بی حاصل و بی فایده را متحمل گشته است. و بهمین جهت است که مثبتیون اساس کارهای خود را بر روی تجربه قرار داده و وقایعی را که در زندگانی مشاهده میکنند منوط به حواس خمسه و قوانین مدینه میدانند که مربوط به آنها است و ازین رو غیر از تجربه و حساب چیز دیگری را قبول نکرده و قائل نیستند. معهذا خشونت و انحصار این طریقه مجبور شده است که در مقابل احتیاجات علم سر اطاعت فرود آورد و مثبتیون مانند مادیون با وجود وحشتی را که از این فرض دارند مجبور شده اند فرضیاتی را که حواس خمسه از درک آنها عاجزند قبول کنند و بدین قسم آنها در خصوص ماده و قوه اقامه برهان میکنند در صورتی که طبیعت اصلی این ماده و قوه بخود ایشان مجهول است و همینطور قانون جذابیت عمومی زمین در سلسله نجومی لاپلاس (ریاضی دان و علم هیئت دان معروف فرانسه که عقیده او با عقیده بوفن در خصوص زمین اختلاف زیادی داشته است) تناسب قواء کلیه چیزهائی که اثبات و تحقیق آن از روی تجربه محال و غیر ممکن بوده است قبول کرده و پذیرفته است. باز بالاتر از این قضیه که کاملا متناقض با عقیده مثبتیون اتفاق افتاده اینست که اگوست کنت (ریاضی دان و فیلسوف فرانسوی و مؤسس عقاید مثبتیون) سردسته و مؤسس عقاید مثبتیون از آنکه تمام مسائل مذهبی و ماوراء الطبیعه را رد کرده و پشت پا زده است بصفات باطنی و اسرار آمیز اشیاء بر میگردد (درخصوص این موضوع بکتاب علم ماوراء طبیعت تألیف دوران دوکرو مراجعه شود زیرا در کتاب مزبور با بهترین طرز عقاید مثبتی را لغو و رد میکند) و کتاب خود را بدینجا ختم میکند که بایستی زمین یا طبیعت را پرستش و عبادت کرد و اساس این عبارت را خود او ترتیب داده از برای آن تشریفاتی قائل گشته اعیاد و مراسمی تنظیم نموده و کشیشهای مزدور و جیره خواری تعیین کرده است. محققاً و بدون شک مثبتیون اینگونه خطایا را انکار نموده اند. دیگر بیش از این در این موضوع تأکید نموده و حال میپردازیم به واقعه دیگری که برای لیتره (فیلسوف و لغت دان متبحر فرانسوی و طرفدار جدی عقاید مثبتیون ۱۸۰۱-۱۸۸۱) دانشمند بزرگ و سردسته اشخاصی که امروزه معتقد بخدائی نیستند اتفاق دیگر افتاده است. این شخص در موقعی که در رختخواب مرگ افتاده بود یکی از کشیشهای کاتولیکی چندین مرتبه بعیادت وی آمده و لیتره از او غسل تعمید گرفت و این چنین تکذیبی که در آخر عمر از او سرزد دلالت بر آن میکند که تمام اصولی را که وی در یک عمر تعقیب کرده بود از دست داده آنها را محو مینماید. از روی دو مثالی که از این دو نفر سردسته و بزرگان مثبتیون فوقاً ذکر شد معلوم میشود که این عقاید تا چه اندازه سست و ناتوان بوده و تا چه حد شخص را نسبت به آمال اخلاقی و دیانتی بی میل میگرداند. آنها این قسم ثابت میکنند که اساس هیچ موضوعی را نمیتوان بر روی نفی و انکار و بی طرفی گذارد و نیز ثابت میکنند که با وجود تمام سفسطهها و مغلطههایی که در میان است معهذا موقعی میرسد که عقیده بعالم دیگر پیشرفت کرده و در مقابل اشخاصی که صرف منکر عالم روحی میباشند جداً قامت علم نموده و آنها را از این بی اعتقادی بیرون آورده و منکرین این مسئله را کاملا نرم مینماید. با وجود این حال باز نمیتوان گفت که وجود عقاید مثبیتون از برای بشر مضر است زیرا در حقیقت این عقاید خدمات شایان و قابل تقدیری ساخته است که بیشتر و عمیق تر در قضایا بعقل بشر نموده و آن را و آن را مجبور تحقیق و کنجکاوی بعمل آورده فرضیات و حدسیات خود را بهتر تحقیق و تدقیق کرده و در نتیجه به بیانات خویش مباحث وسیع تر و بیش تری بیافزاید مؤسسین عقاید مثبتیون چون از تصورات ماوراء الطبیعه و مباحثات بیهوده و بیحاصل ومناقشات مکتبی خسته شده بودند خواستند پایه و اساس علم را بر روی یک زمینههای محکمی قرار دهند ولی قاعده را که برای این مقصود انتخاب کرده بودند باندازه تنگ و کوچک بود که در عین حال این بنا نه فراخی داشت و نه استحکامی یعنی بطوری که مؤسسین مزبور خواستند دامنه فکر بشر را محدود کنند ولی بهترین کمالات معنوی و روحی را هم معدوم کرده و نابود ساختند. چنانکه قبلا گفته شد این اشخاص تصورات فضائی نامتناهی و قادر مطلق را از خود دور ساخته و در خصوص بعضی از علوم از قبیل ریاضیات، هندسه فقط آن چیزهائی را که میدانستند مأخذ قرار داده و قطع نظر از ترقیات دیگری نموده اند که در زمینه علمی برای انسان میسر و ممکن است حاصل گردد. همین یک نکته را که ذیلا ذکر میکنیم برای توضیح مطلب کافی است: اگوست کنت گفته بود که تعلیم و تعلم علم هیئت برای ما لازم نیست زیرا بنی نوع بشر هیچ وقت ممکن نیست که علم هیئت را درک نموده و بفهمد و حال آنکه بعد از اگوست کنت تاکنون انکشافات شگفت انگیزی در علم هیئت حاصل شده است که ابداً اگوست کنت یکی از آنها را بخواب ندیده. او میگفت که انسان وقت خود را نباید صرف علم هیئت کند زیرا چیزی نخواهد فهمید. با متابعت و پیروی عقاید و اصولی را که مثبتیون اساس قرار داده اند بهیچ وجه ممکن نیست بتوان پایه و اساس اخلاقی برای تفکرات بشری تعیین و تأمین نمود. انسان در این عالم علاوه بر حقوقی که داراست و آنها را باید انجام دهد تکالیف دیگری نیز دارد که لازم است آنها را بموقع اجراء گذارد و این موضوع شرط عمده و اصلی هر انتظام اجتماعی است. و اما از برای انجام این وظائف و تکالیف او بایستی آنها را بشناسد ولی اگر از مرام زندگی و از مبدء و عواقب موجود بی خبر بوده و نسبت به آن بی میل باشد چگونه میتواند به آن وظایف پی برد و آنها را بشناسد؟ و بنا بر گفته شخصی لیتره هر گاه ما از دخول در وادی عالم اخلاق محروم مانده و از حقایق ضمیر انسانی بی اطلاع باشیم، چگونه میتوانیم قاعده اشیاء را متابعت نموده و باصول آنها پی ببریم؟ بعضی از متفکرین مادیون ومثبتیون یک فکر بکر و یک مقصود سخن و ستوده بنظرشان رسیده و خواسته اند یک نوع فلسفه در اخلاق بنا کنند باسم فلسفه اخلاق مستقل. این فلسفه عبارت بود از نتیجه تمام تصورات الهی و خلاصه از کلیه تاثیرات و نفوذ مذهبی و اشخاص مذکور چنین تصور کردند که این بنا عبارت از یک زمینه بی طرفی خواهد بود که بدون شک تمام اشخاص منورالفکر در آنجا مجتمع گشته خوشبخت خواهند زیست، ولی مادیون اصلا منکر آزادی کشته و فلسفه اخلاق را بکلی ناتوان و بیهوده تصور کرده اند. شخصی که فاقد آزادی است مانند یک ماشینی میباشد که دائماً در کار است و این ماشین هم البته با فلسفه اخلاق سرو کاری ندارد و نیز موضوع تکلیف و وظیفه را کلیه موجودات بایستی بپذیرند تا آنکه این مبحث مؤثر و مثمر واقع شود و این موضوع تکلیف که عالم و حیات را بر روی اصل عمل پیش میبرد بر روی چه اساس و پایه میتواند اتکاء یافته و پایدار بماند؟ فلسۀ اخلاق را نمیتوان به اساس و نه آغاز و ابتدای مقصود یا کاری قرار داد مگر آنکه میتوان گفت که این فلسفه اخلاق عبارتست از نتیجه اصول و موفقیت در یک مشاهده فلسفی و بهمین دلیل است که فلسفه اخلاق مستقل هنوز یک فرض عقیم و یک تصور بی اساس و بی مایه باقی مانده و هنوز در عادات و رسوم اشخاص پیشرفت نکرده و بعدها نیز مؤثر واقع نخواهد شد. عده از مثبتیون برای اینکه در بعضی از شعبات معلومات بشری را زیاد کرده و توسعه دهند زحمات دقیقه وعمیقانه در ماده بعمل آورده اند ولی از مجموعه اشیاء و قوانین عالیه گیتى صرف نظر نموده و آنها را در مد نظر نگرفته اند. آنها در همان خطه و طریقه انحصاری مادی خودشان تقلید از آن معدنچی را نموده اند که هر قدر در اعماق زمین پائین میرود بقصد اینکه گنجینههای مدفون را بیابد از منظره با شکوه و بزرگ طبیعت که در بالای سر اوست و در زیر تلالؤ آفتاب میدرخشد محروم مانده و بهیچ وجه بآن نظری نیفکنده و اعتنائی نمیکند. چنین اشخاص حتی به پرگرام و قول خودشان هم با وفا نبوده و اعتماد نداشته اند زیرا چنانکه خودشان رسماً اعلام نموده و میگویند که تنها وسیله برای وصول بحقیقت طریقه تجربه و رؤیت است، معهذا میبینیم که آنها بر خلاف قول خود رفتار کرده و یک سلسله آثار و تظاهرات را که ما بایستی بمعرض امتحان در آوریم، آنها از روی استدلال و قرائن عقلی خود قبل از وقت کلیه را منکر گشته و پشت پا زده اند این موضوع را نیز بایستی بخاطر سپرد که مادیون همانقدر ضرر به پیشرفت علم و حقیقت زده و مانع از ترقی و توسعه آنها شده اند که علمای مذهبی کلیسا بدانها لطمه و صدمه وارد آورده و پیشرفت آنها را سد کرده اند. علم مثبت را نمیتوان آخرین مرحله علم تصور کرد زیرا که آن ذاتاً ترقی پذیر است و بایستی تکمیل شود و علم مثبت فقط یکی از اشکال موقتی تکامل و پیشرفت فلسفی است. توالی و تنازع قرون و پی در پی واقع شدن عملیات و کارهای عقلاء و دانشمندان بزرگ برای این نیست که تماماً جمع گشته و در کوچه بن بستی واقع گردیم و بگوئیم دیگر از اینجا ببعد هیچ قدمی نباید بالاتر برداشت، بلکه فکر بشر رو بتکامل است وروز بروز بر رشد آن افزوده شده، روشن تر گشته جلو میرود. چیزی را که مثلا بشر دیروز نمیشناخت امروز شناخته و چیزی را که امروز نشناسد بالاخره فردا به شناسائی آن پی خواهد برد. مسیر فکر بشر انتها ندارد و هرگاه بخواهیم حد یا انتهائی برای آن قائل شویم بایستی منکر قانون ترقی گردیده و بگوئیم اصلا حقیقتی در کار نیست.
بازیگری بروسلی: بروسلی در کودکی از طریق پدرش که یک ستاره مشهور اپرای کانتون بود وارد سینما شد و وقتی کودک بود در چند فیلم سیاه و سفید کوتاه بازی کرد. وی اولین نقشش را به عنوان نوزاد در کالسکه بازی کرد. وقتی که او ۱۸ سال داشت ۱۲ فیلم بازی کرده بود. سپس یک کارگردان از وی برای ایفای نقش در سریال زنبور سبز دعوت کرد، بروس لی بعد از بازی در چند سریال و فیلم سینمایی مانند سریال زنبور سبز، فیلم سینمایی مارلو، مجموعه تلویزیونی لانگ استریت در آمریکا تصمیم گرفت به هنگ گنگ بازگردد و برای هموطنان خود نیز چند فیلم بازی کند که این تصمیم با استقبال شرکتهای فیلمسازی رو به رو شد. وی در فیلم راهب کوهتانگ و چندی بعد در فیلمهای رئیس بزرگ و مشت خشم به ایفای نقش پرداخت که این فیلمها رکورد فروش تمامی فیلمهای هنگ کنگی را شکست. بعد از این فیلمها همه به این نتیجه رسیدند که بدون شک بروس لی برترین رزمی کار دنیاست. سپس بروس لی تصمیم گرفت فیلم بسازد و بدین منظور در سال ۱۹۷۲ شرکت فیلمسازی خود بنام شرکت فیلمسازی کنکورد را دایر کرد و کارگردانی فیلم راه اژدها یا بازگشت اژدها را به عهده گرفت. این فیلم در هنگ کنگ مجدداً رکورد فروش فیلمهای قبلی بروس را شکست. در این دوران بروس لی با موج پیشنهادهای شرکتهای فیلمسازی مواجه شد و در چهارمین فیلم معروف خود به نام بازی مرگ به ایفای نقش پرداخت که این فیلم به دلیل ترور بروس لی ناتمام باقیماند و بصورت سانسور شده پخش گردید. همسر بروسلی: بروس در سال ۱۹۶۴ با دختری به نام لیندا ازدواج کرد. همسرش در زندگی و کار پشتیبان خوبی برای وی بود. فرزندان بروسلی: بروسلی و لیندا صاحب یک پسر به نام براندون لی (متولد ۱۹۶۵) و دختری به نام شانون (متولد ۱۹۶۹) شدند. فرزندان وی نیز به بازیگری رو آوردند و پسرش در اجرای صحنهای از فیلم کلاغ به شکل مرموزی از دنیا رفت. بیماری بروسلی: بروسلی در سال ۱۹۷۰ به دلیل تمرینات سنگین به بیماری فتق دیسک بینمهرهای دچار میشود. پزشک او را از ادامه ورزش منع کرده بود اما او با تزریق موضعی کورتیزون درد ناشی از این بیماری را کنترل میکرد. او دو ماه قبل از ترور در استودیو گلدن هاروست واقع در هنگ کنگ دچار سردرد و سپس صرع میشود و پزشکان مشکل او را تجمع بیش از حد آب در فضای داخل سلولی یا خارج سلولی در مغز (ادم مغزی) تشخیص میدهند. در روز مرگ بروسلی نیز همین علائم مجدد بر او تکرار میشود. درگذشت بروسلی: بروس لی با تهیهکننده فیلم ریموندجو در ساعت ۲ بعدازظهر روز ۲۰ ژوئیه ۱۹۷۳ قرار داشت. آن دو تا ساعت ۴ بعدازظهر با هم صحبت کردند و بعد به خانه بتی تینگچی بازیگر تایوانی الاصل نقش اصلی زن فیلم بازی مرگ رفتند. در آنجا بروس احساس سردرد میکند و بتی یک قرص آسپرین به او میدهد. حدود ساعت ۷ شب بروس به خواب میرود. بروس به کما میرود و پزشکان متوجه میشوند که مغزش تورم دارد. وزن مغز او از ۱۴۰۰ به ۱۵۷۵ گرم رسیده بود. هیچیک از رگهای خونی بسته یا پاره نشده بود. تمام اعضا و جوارح بدن مورد معاینه قرار گرفته و کالبد شکافی شد. در معدهاش همان قرص آسپرین بود که بتی به او داده بود. علاوه بر این چند دانه شاهدانه سمی در معدهاش یافت شد که مشخص نشد این شاهدانهها را از دست چه کسی خوردهاست. عدهای از پزشکان معتقد بودند که شاهدانهها به زهر آغشته شده بود و همین امر سبب مرگ وی شدهاست. اما پزشک اصلی او معتقد بود که به دلیل خوردن آسپرین، دچار تورم مغزی شدهاست. در سال ۲۰۱۷ در مستند اتوپسی، پاتولوژیست قانونی محصول شبکه رلز، دکتر مایکل هانتر با بررسی دقیقتر مدارک کالبد شکافی بروسلی این تئوری را مطرح میکند که بروسلی به دلیل عوارض مصرف بیش از حد کورتیزون بجهت تسکین درد ناشی از بیماری فتق دیسک بینمهرهای که به مدت سه سال آن را خودسرانه تزریق میکرد درگذشتهاست و مدارکی جعلی آورده میشود که بروسلی برای کاهش استرس کاری از گیاه شاهدانه استفاده میکرده است. آرامگاه بروسلی بروس لی: ۲۰ ژوئیه سال ۱۹۷۳ در هنگ کنگ از دنیا رفت اما در آمریکا به خاک سپرده شد. قبر او در سیاتل آمریکا در خیابان گارفیلد قرار دارد. در هنگام مرگ، پسرش براندون لی ۸ سال داشت اما او نیز ۲۰ سال بعد از مرگ پدرش بطرز مشکوکی درگذشت.
حدیث :
حسن به هارون گوید: امام صادق علیه السلام به من فرمود: اینکه خداوند فرموده است: (ان السمع و البصر و الفواد کل اولئک کان عنه مسولا: همانا از گوش و چشم و دل سوال میشود) یعنى از گوش درباره آنچه که شنیده است و از چشم درباره آنچه که دیده است و از دل در مورد ایمانى که بر آن پیمان بسته است پرسیده میشود.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: ایمان نمى باشد مگر همراه با عمل و عمل نیز برخاسته از ایمان است و ایمان فقط با عمل ثابت میشود.
ایران از نقشه حذف شد: تصور کنین یه روز بیدار میشید و می بینید دیگه کشوری به اسم ایران وجود نداره؛ به جاش روی نقشه، فقط شش یا هفت کشور کوچیکه که مدام با هم بخاطر اختلاف قومیت در جنگند. راستش این سناریوی اصلیِ نشستِ محرمانه بیلدربرگ تو آوریل ۱۹۷۹ بود، که وقتی مستندش رو دیدم کرک و پرم ریخت، باید به این باقالیا گفت: شتر در خواب بیند پنبه دانه، گهی لوف لوف خورد گه دانه دانه.

دل من همی داد گفتی گوایی
که باشد مرا روزی از تو جدایی
بلی هرچه خواهد رسیدن به مردم
بر آن دل دهد هر زمانی گوایی
من این روز را داشتم چشم و زین غم
نبوده است با روز من روشنایی
جدایی گمان برده بودم و لیکن
نه چندان که یک سو نهی آشنایی
به جرم چه راندی مرا از درِ خود
گناهم نبوده است جز بی گنایی
بدین زودی از من چرا سیر گشتی
نگارا بدین زود سیری چرایی
که دانست کز تو مرا دید باید
به چندان وفا اینهمه بیوفایی
سپردم به تو دل ندانسته بودم
بدین گونه مایل به جور و جفایی
دریغا، دریغا، که آگه نبودم
که تو بیوفا در جفا تا کجایی
همه دشمنی از تو دیدم و لیکن
نگویم که تو دوستی را نشایی
از فرخی سیستانی
فرخی سیستانی شاعر بزرگ اواخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم و از جمله سرآمدان سخن در عهد خویش و در همهی ادوار تاریخ ادبی ایران است. فرخی یکی از بهترین شاعران قصیدهسرای ایران و سخنانش در میان قصیدهسرایان به سادگی و روانی و استحکام و متانت ممتاز است. ابیات آغازین قصیده اگر در مدح معشوق و توصیف زیباییهای او باشد، تغزّل نامیده میشود و فرخی در سرایش تغزلات مخصوصا در موضوعات عاشقانه و احساسی سرآمد است. فرخی هم از نظر تنوع حوزه خیالهای شاعرانه و هم از نظر لطافت تصویرها، شاعری برجسته است. در سراسر دیوان فرخی به مجموعهای از تصویرهای تازه از طبیعت بیجان و طبیعت زنده میتوان دست یافت که از هرجهت قابل توّجه است. این تصاویر حاصل نوعی تجربه خصوصی اوست. فرخی در شهر غزنه به دنیا آمد و در دربار محمود غزنوی شعر میسرود.
کتاب زرسالاران یهود گر چه سنگینه و حدود ۳ هزار صفحه هست، ولی اطلاعات خوب و عالی از نحوه ایجاد تفرقه و اغتشاش بصورت مستند و تاریخی میده که تا حالا همچین کتابی جامع و کامل ندیدم.
مروری بر جلد اول کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (پلوتوس= ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود بخش هفدهم
انگلیسیها و راهزنی دریایی: علاوه بر شورشهای مهاراته و سیک، پدیده دیگری که دولت هند در دوران اورنگ زیب با آن مواجه شد، راهزنیهای دریایی گسترده انگلیسیها بود. در آن دوران، شاید درک ماهیت این پدیده آسان نبود، ولی امروزه، با نگاهی به تحولات گذشته، درک آن آسان است. از منظر امروزین، راهزنی سازمان یافته و گسترده انگلیسیها تنها در یک مقطع تاریخی خاص و تقارن زمانی آن با راهزنیهای زمینی مهاراته ها و عصیان سیکها نمیتواند پدیده ای تصادفی انگاشته شود. راهزنی گسترده دریایی انگلیسیها پس از شکست آنان در جنگ با هند (١٦٩٠م) آغاز شد و با درگذشت اورنگ زیب پایان یافت. پیش و پس از آن راهزنیهای دریایی اروپاییان در اقیانوس هند، خلیج فارس و خاوردور وجود داشت ولی هیچگاه چنین ابعادی نیافت و هیچگاه دزد دریایی نامداری چون جان اوری در صحنه اقیانوس هند ظاهر نشد. گویی کانونی مقتدر در یک مقطع زمانی خاص به سرمایه گذاری کلان در راهزنیهای دریایی در شرق پرداخت و آنگاه که نیازی به آن نیافت به تحرکات خود پایان داد! دولت اورنگ زیب بشدت به نقش کمپانی هند شرقی انگلیس در این راهزنیها مشکوک بود، و چنانکه خواهیم دید با هر غارت دریایی آنان را به صلابه میکشید، ولی ظاهرا نتوانست مدرکی متقن دال بر همدستی این تجار شریف با دزدان دریایی بیابد. بی شک، دولت اورنگ زیب از غارتگریهای دریایی سر فرانسیس دریک، این سگ درنده الیزابت در دریاها، در یک سده پیش و کارکرد این سیاست انگلیسی علیه فیلیپ دوم، پادشاه مقتدر اسپانیا، اطلاع نداشت وگرنه همچون ما با تردید بیشتر به عملکرد تجار انگلیسی مینگریست. چنانکه گفتیم، دزدی دریایی اروپاییان از زمان ورود پرتغالیها به آبهای شرق آغاز شد و این یکی از حربه های آنان برای اخراج مسلمانان از صحنه تجارت دریایی بود. معهذا، کمی پس از شکست انگلیسیها در جنگ با دولت هند یک اتحادیه مقتدر از دزدان دریایی اروپایی در آبهای اقیانوس هند ظاهر شد و تا اواخر دوران اورنگ زیب به تکاپوی خود ادامه داد. در رأس این اتحادیه یک انگلیسی قرار داشت که در منابع تاریخی نام او به صورت جان آوری، هنری آوری و جان بریجمن ثبت شده است. جان آوری (١٦٦٥؟)، نامدارترین دزد دریایی تاریخ معاصر است و در تاریخنگاری غرب به دزد دریایی کبیر یا سلطان دزدان دریایی شهرت دارد. حوزه عملیات اتحادیه جان آوری از موزامبیک تا جزایر سوماترا امتداد داشت و بیشتر اعضای آن انگلیسی بودند. آمریکاییها، هلندیها، فرانسویها و دانمارکیها نیز در این اتحادیه مشارکت داشتند و یکی از عرصه های تکاپوی آنان تجارت برده در مسیر ماداگاسکار- نیویورک بود. هرچند کمپانی هند شرقی انگلیس منکر مشارکت خود در این ماجرا بود، ولی مقامات هندی به شدت به آنان مشکوک بودند و ایشان را مسئول این پدیده میدانستند. جان آوری ابتدا در جزیره پریم، در نزدیکی عدن، مستقر شد. ولی چون این جزیره فاقد آب آشامیدنی بود، و حفاریهای او نیز برای رسیدن به آب شیرین به نتیجه نرسید، جزیره کوچک سن ماری را، در شمال شرقی ماداگاسکار، به عنوان پایگاه خود برگزید و در آن دژی استوار و سلطان نشینی کوچک به پاکرد. از این زمان، سواحل ماداگاسکار به مرکز بزرگ دزدی دریایی و تجارت جهانی برده بدل شد و از آمیزش دزدان دریایی و سکنه بومی نسلی از مردم دورگه در این منطقه پدید آمد. آوری پس از پایان عملیات خود در آبهای هند به انگلستان بازگشت؛ بی هیچ مزاحمتی از سوی دولت انگلیس به زندگی خود ادامه داد و در آنجا درگذشت. فعالیت جان آوری از سال ١٦٩٤ میلادی با حمله به کشـتی ملا عبدالغفار، ملک التجار سورت، آغاز شد. این کشتی فاتح محمدی نام داشت و محموله ای به ارزش ٣٠ الی ٤٠ هزار پوند استرلینگ را حمل میکرد. ملا عبدالغفار، از طایفه شیعی (اسماعیلی) بوهره، بزرگترین تاجر بندر سورت بشمار میرفت و به تعبیر کمیساریات غول تجاری هند بود. پس از این حادثه، کشتیهای عبدالغفار بارها و بارها مورد حمله دزدان دریایی اروپایی قرار گرفت و به این دلیل نام او غالباً در اسناد کمپانی هند شرقی انگلیس ذکر شده است. معهذا، جنجالی ترین اقدام جان آوری در سپتامبر ١٦٩٥ و با غارت کشتی گنج سوایی رخ داد. این حادثه اوج دزدیهای دریایی اروپاییان در اقیانوس هند بشمار میرود و بعنوان یکی از فجیع ترین جنایات اروپاییان به ثبت رسیده است. کشتی گنج سوایی، متعلق به دولت هند، به حمل و نقل حجاج اختصاص داشت؛ در آن هشتاد توپ مستقر بود، بزرگترین کشتی بندر سورت بشمار میرفت و فرماندهی آن با یکی از دریانوردان نامدار هند بنام ناخدا ابراهیم خان بود. جان آوری به کشتی فوق حمله برد و پس از جنگی سخت، که به قتل ٤٥ تن از محافظان انجامید، سرانجام دزدان وارد عرشه شدند. در این زمان، کشتی فوق از جده عازم سورت بود و ١٥٠٠ تن از زایران خانه خدا را، پس از انجام مناسک حج، به وطن بازمیگرداند. بسیاری از مسافران زن بودند و برخی از آنان به خاندانهای محترم سادات هند تعلق داشتند. در میان مسافران شاهزاده خانمی از خاندان اورنگ زیب نیز حضور داشت. راهزنان به مدت سه روز کشتی را به اشغال گرفتند، کالاهای قیمتی و زیورآلات زنان را به تاراج بردند و به آنان تجاوز کردند. بسیاری از زنان خود را به دریا انداختند تا به دست مهاجمان اروپایی نیفتند. راهزنان سپس یکصد زن را بهمراه خود به ماداگاسکار بردند و اینان هیچگاه به وطن بازنگشتند. از جمله اسرای نگونبخت، شاهزاده خانم گورکانی و یک پسر خردسال از خویشان او، شاید پسرش، بود. جان آوری این دو را به عنوان اسرای شخصی خود به جزیره سن ماری برد. ارزش طلا و جواهرات حجاج که به دست دزدان افتاد، بیش از ٢٥٠ هزار پوند استرلینگ گزارش شده است. با رسیدن گنج سوایی به بندر سورت، موجی از خشم و ماتم شهر را فرا گرفت. مردم عزادار و خشمگین به دفتر کمپانی هند شرقی انگلیس حمله بردند؛ ولی اعتمادخان، نواب سورت، با نیروی نظامی خویش موفق به استقرار امنیت شد و از ورود مردم به مراکز انگلیسیها و کشتار حتمی آنان جلوگیری کرد. او سپس، کلیه کارکنان کمپانی در بنادر سورت و بهروچ را، که تعداد آنها هشتاد نفر ذکر شده، زندانی کرد. کتاب رسمی حکومت بمبئی، مدعی است انگلیسیها به شکلی غیرانسانی زندانی و به زنجیر کشیده شدند. انسلی، رئیس دفتر کمپانی در سورت، نیز زندانی و به زنجیر کشیده شد؛ ولی زودتر از دیگران، در فوریه ،١٦٩٦ آزاد شد. سر جان گایر، جانشین سر جان چایلد، و انسلی، با این ادعا که ما تاجریم نه دزد، تلاش گسترده ای را برای رفع اتهام از کمپانی آغاز کردند. اینان از حمایت دوستان خود در دربار برخوردار بودند و اعتمادخان نیز تلاش وسیعی برای رفع اتهام از ایشان انجام داد. سرانجام، در ٧ ژوئیه ،١٦٩٦ اورنگ زیب، که به تعبیر جادونات سرکار آنقدر خردمند بود که تابع احساسات خود نشود، در مقابل تعهد انگلیسیها دال بر حفاظت از کشتیهای تجاری و حجاج دستور آزادی زندانیان را صادر کرد. بدینسان، تجارت کمپانی پس از یازده ماه بار دیگر از سر گرفته شد؛ ولی این پایان ماجرا نبود. در سالهای بعد، هرچند حادثه ای فجیع در ابعاد ماجرای گنج سوایی تکرار نشد، ولی راهزنی انگلیسیها در آبهای اقیانوس هند ادامه داشت: در سال ١٦٩٦م. یک کشتی به نام رامپورا، که از مسقط عازم سورت بود، مورد دستبرد دزدان اروپایی قرار گرفت. دزدان دهان ناخدای کشتی را با سوزن و نخ دوختند و وی پس از آزادی به علت جراحات وارده در بندر عدن درگذشت. در سال ١٦٩٧م، یک راهزن انگلیسی دیگر بنام ویلیام کید (١٧٠١ - ١٦٤٥) معروف به ماجراجو، به اتحادیه جان آوری پیوست. او در رأس یک ارتش دریایی کوچک، مرکب از ١٢٠ توپ و ٣٠٠ اروپایی که بیشترشان انگلیسی بودند، پایگاه خود را در ساحل ماداگاسکار قرار داد. ویلیام کید را بیرحم و وحشی ولی ترسو و گریزان از جنگ با کشتیهای مجهز توصیف کرده اند. در اوایل سال ١٦٩٨ گروه جان آوری/ ویلیام کید کشتی دیگری را با محموله ای به ارزش ٣٠ هزار پوند استرلینگ غارت کرد. این محموله به یکی از تجار هند بنام مخلص خان تعلق داشت. در همین زمان، یکی دیگر از اعضای اتحادیه آوری، یک هلندی بنام خیورز معروف به پیردزد هلندی کشتی حامل محموله بزرگ حسین همدانی، تاجر ایرانی مقیم سورت، را غارت کرد. اعتبار خان، نواب جدید سورت، برخلاف سلفش، سیاست سخت گیرانه تری در قبال اروپاییان در پیش گرفت. دفاتر کمپانیهای انگلیسی، هلندی و فرانسوی در سورت تعطیل شد و کارگزاران آن زندانی شدند. اعتبارخان، همچنین، دلالان هندی را که متهم به همدستی با دزدان بودند به سختی تنبیه کرد. دولت هند این بار خواستار آن شد که اروپاییان مسئولیت کلیه دزدیهای دریایی را بپذیرند و غرامت آن را بپردازند. ماجرا با تسلیم اروپاییان پایان یافت هرچند غرامتی متناسب با خسارات وارده به حسین همدانی پرداخت نشد: انگلیسیها ٣٠ هزار روپیه غرامت پرداختند و حفاظت دریاهای جنوبی هند را متعهد شدند، هلندیها ٧٠ هزار روپیه غرامت پرداختند و حمل و نقل حجاج و حفاظت از آبهای مدخل دریای سرخ را متقبل شدند، و فرانسویها با پرداخت ٣٠ هزار روپیه مجبور به حفاظت از آبهای خلیج فارس شدند. بحران فوق و تعطیل دفاتر اروپاییان تا سال ١٧٠٠ میلادی ادامه داشت. معهذا، به رغم برخی حرکتهای نمایشی در حفاظت از آبهای منطقه، مانند اعزام ناوگانهای حفاظتی کاپیتان وارن و کاپیتان لیتلتون از سوی کمپانی هند شرقی انگلیس، اروپاییان به تعهدات خود عمل نکردند. همدستی کمپانی هند شرقی انگلیس با اتحادیه دزدان د ریایی روشن است. برای نمونه، مایلز مینویسد کاپیتان لیتلتون با ناوگان خود به جزیره سن ماری رفت و چند ماه در آنجا مستقر بود ولی هیچ اقدامی برای دستگیری دزدان نکرد. غارتهای دریایی همچنان ادامه یافت و راهزنان انگلیسی - چون کاپیتان بوون، کاپیتان هاوارد، کاپیتان هالسی، کاپیتان رید، کاپیتان بوث، کاپیتان وایت، کاپیتان کرنلیوس، کاپیتان ویلیامسون، کاپیتان انگلند و غـیره و غیره در اقیانوس هند و خلیج فارس به تاراج کشتیهای تجار مسلمان مشغول بودند گفته میشود یکی از این دزدان انگلیسی، بنام کاپیتان بارتولومه رابرتس ١٦٨٢ تا ١٧٢٢ در ظرف سه سال چهارصد کشتی و قایق تجاری را نابود کرد سرانجام، اورنگ زیب طی فرمانی کلیه فعالیتهای تجاری اروپاییان را، به علت ناتوانی آنان در تحقق تعهداتشان دال بر حفظ امنیت دریایی منطقه، ممنوع اعلام کرد و دستور داد اموال آنها توقیف و مصادره شود. در ۵ فوریه ١٧٠١ فرمان اورنگ زیب بدست شجاعت خان رسید و در ٨ فوریه بدستور او سر جان گایر، که در این زمان در سورت حضور داشت، و کولت، رئیس جدید دفتر کمپانی در سـورت، دسـتگیر و مدت کوتاهی زندانی شدند. این ماجرا نیز پس از مدتی به پایان رسید ولی دزدیهای دریایی همچنان ادامه یافت. در سپتامبر ،١٧٠٣ دزدان اروپایی دو کشتی هندی را غارت کردند و این بار اعتبار خان خسارتی هنگفت به مبلـغ ٦٠٠ هـزار روپیه (٥٠ هزار پوند استرلینگ) از دلالان هندی انگلیسیها و هلندیها گرفت. بدینسان، تا اورنگ زیب زنده بود، همپای آشوبهای مهاراته و سیک در غرب و شمال غربی هند، دزدیهای دریایی اروپاییان نیز ادامه داشت. انحطاط و فروپاشی دولت گورکانی بیهوده نیست که مرگ اورنگ زیب با شادمانی گردانندگان و کارگزاران کمپانی هند شرقی انگلیس مواجه شد. این سرآغاز دورانی از آشوبهای داخلی در سرزمین هند و جنگ قدرت در درون خاندان گورکانی و در میان کانونهای قدرت سیاسی در دهلی و ایالات است که ارزیابی میزان تأثیر و نقش استعمار غرب در آن، با منابع موجود، برای نگارنده ممکن نیست. پیشتر با کارکرد مهاراته ها و سیکها در این فرایند آشنا شدیم و اینک به سرنوشت دولت مرکزی دهلی نظری اجمالی می افکنیم: با درگذشت اورنگ زیب، پسر بزرگ او، محمد معظم الدین معروف به شاه عالم که حکومت پنجاب را به دست داشت، راهی آگرا شد و حدود چهار ماه بعد، در ١٩ ربیع الاول ١١١٩ق / ١٢ ژوئن ١٧٠٧م. با عنوان بهادر شاه در مسند سلطنت جای گرفت. در این فاصله دو پسر دیگر اورنگ زیب، شاهزاده کامبخش و شاهزاده محمد اعظم شاه و پسرش بیداربخت، با تحریک برخی رجال، ستیز بر سر تصاحب مقام سلطنت را آغاز کردند. این سرآغاز فتنه ای است که دودمان گورکانی هند را به نابودی کشید. کمی پس از صعود بهادرشاه، ضیاء الدین، پیشکار کل دربار دهلی، نامه ای به توماس پیت، فرمانده قلعه سن جرج (مدرس)، نوشت و به او وعده داد که اگر انگلیسیها از رقبای شاه جدید حمایت نکنند فرمان تجارت کمپانی را خواهد گرفت. این نامه بیانگر آن است که اینک کانونهای سیاسی هند کمپانی هند شرقی را کم و بیش قدرتی موثر می انگارند و از مشارکت آن در رقابتهای خود نگرانند. ضیاء الدین، که جان کی از او بعنوان دوست قدیمی توماس پیت نام میبرد، در سال ١٧١٠م. نواب بندر حقلی شد. درباره توماس پیت و پیوندهای او با زرسالاران یهودی و نقش موثر اعقابش در تکوین امپراتوری استعماری بریتانیا در آینده به تفصیل سخن خواهیم گفت. اجمالا اینکه، پیت پس از بازگشت به لندن بعنوان رئیس کمپانی هند شرقی در مسند سر جوسیا چایلد جای گرفت و نوه و نواده او نخست وزیران بعدی انگلیس اند. دو سال نخست سلطنت بهادرشاه در جنگ با برادران شورشی اش گذشت و این فرصتی بود برای سیکها و مهاراته ها تا شمال و جنوب غربی هند را به آشوب کشند. بهادرشاه برای سرکوب سیکها در سال ١٧١٠ لشکرکشی به شهر سرهند پنجاب را آغاز کرد. او به مذهب تشیع گرایش داشت و در آغاز سلطنتش فرمان داد در خطبه های نماز جمعه پس از نام علی (علیه السلام)، در کنار سایر خلفا، عنوان وصی پیامبر (ص) نیز ذکر شود. این نیز بهانه ای شد برای تحریکهای مرموزی که در غیاب بهادرشاه به شورش اهل تسنن در دهلی و مقابله خشن سنیها و افغانها در پنجاب با او انجامید؛ تا بدانجا که وی پس از ورود به شهر معظم لاهور به علت نگرانی از شورش اهل تسنن در مراسم نماز جمعه حضور نیافت و عنوان فوق در خطبه های نماز به کار نرفت. همین بلوا در شهر احمدآباد، مرکز ایالت گجرات، نیز رخ داد و خطیب نماز جمعه در مسجد جامع شهر پس از ذکر عنوان فوق به قتل رسید. این پادشاه لایق، در کوران فتنه و توطئه، پس از ورود به لاهور به شدت بیمار شد و در ١٩ محرم ١١٢٤ق / ٢٧ فوریه ١٧١٢م. در این شهر درگذشت. جنازه او به دهلی منتقل شد و در جوار آرامگاه خواجه قطب چراغ به خاک سپرده شد. بهادرشاه را فرهیخته و زاهد، به دور از هرگونه ریاکاری، دارای سرشتی معتدل و خویشتندار و مدیر و مدبر توصیف کرده اند. معهذا، دولت مستعجل او به پنج سال نکشید و واپسین امید به تداوم اقتدار و وحدت دولت مرکزی هند به باد رفت. در دوران بهادرشاه، ذوالفقار خان نصرت جنگ، پسر اسدخان وزیر ایرانی و دوست شخصی اورنگ زیب، وکیل مطلق (نخست وزیر) او بود. ذوالفقار خان پس از درگذشت بهادرشاه به کانون اصلی قدرت سیاسی بدل شد و نقشی ستودنی در تاریخ هند ایفا نکرد. با دسیسه های او، محمد عظیم الدین، پسر قابل و محبوب بهادرشاه که حکومت بنگال را بدست داشت، به قتل رسید و نالایق ترین پسر، بنام معزالدین جهاندارشاه، به سلطنت رسید. کمیساریات او را یکی از شاهزادگان بی ارزشی میداند که نام خاندان گورکانی را بدنام کرد. مدت حکمرانی جهاندارشاه و یکه تازی ذوالفقار خان به یازده ماه نرسید. معین الدین محمد فرخ سیر، پسر ٣٠ ساله عظیم الدین، با شنیدن خبر قتل پدر با هوادارانش از بنگال راهی دهلی شد. او پس از جنگی خونین پیروز شد و در ١٣ ذیحجه ١١٢٤ق / ١١ ژانویه ١٧١٣م. بعنوان پادشاه هند بر اریکه قدرت نشست. فرخ سیر پس از ورود به دهلی جهاندارشاه را در زندان به قتل رسانید. ذوالفقار خان و پدر سالخورده اش اسدخان، که آخرین بقایای رجال مجرب عصر بزرگ اورنگ زیب به شمار میرفتند، نخست بخشوده شدند ولی چند روز بعد ذوالفقار خان به قتل رسید و اموالش مصادره شد. اسدخان سه سال بعد (١٥ ژوئن ١٧١٦)در سن ٨٨ سالگی درگذشت. نقش اصلی را در برانگیختن و پـیروزی فرخ سیر دو برادر از سادات برا (برها) داشتند. بنام های حسنعلی و حسینعلی. این دو از تبار سید ابوالفره نامی از سکنه حومه بغدادند که در سده هفتم هجری/ سیزدهم میلادی به هند مهاجرت کرد. نسل او در دو شهر سرهند و دهلی سکنی گرفتند و به سادات برا شهرت یافتند. اینان از دوران اکبر به دلیل جسارت در جنگها نامی پرآوازه یافتند و بتدریج به یکی از دودمانهای متنفذ هند بدل شدند. در دوران حکومت محمد عظیم الدین بر بنگال حسنعلی و حسینعلی در زمره مقربان او جای گرفتند و حکمرانی شهرهای الله آباد و پاتنا به ایشان واگذار شد. با قتل عظیم الدین، این دو رجال و سپاهیان بنگال را به سود فرخ سیر بسیج کردند، فرماندهی قشون را خود به دست گرفتند و سرانجام فرخ سیر را بر تخت سلطنت نشاندند. در دوران سلطنت فرخ سیر، این دو برادر حکمرانان واقعی هند بودند. حسنعلی، که اینک عبداالله خان قطب الملک لقب داشت، وزیر فرخ سیر بود و حسینعلی خان امیرالامرا نایب السلطنه سرزمین پهناور دکن و مرد مقتدر دربار دهلی. این دو برادر در تاریخنگاری هند خوشنام نیستند. روشهای دسیسه گرانه و ناجوانمردانه در سرکوب مخالفان، قلع و قمع اعضای لایـق دودمان گورکانی و نابودی رجال آزموده و استخوان دار و فرهیخته، برکشیدن اراذل و بندوبست با چپاولگرانی چون آجیت سینگ و سران مهاراته، و سرانجام سپردن مناصب مهم حکومتی به کارگزاران حقیر و مطیع شمه ای از اقدامات آنان است که نقشی مهم در فروپاشی دولت مرکزی دهلی داشت. فرخ سیر و رجال ایرانی و ترک دولت گورکانی برای پایان دادن به اقتدار عبداالله خان و حسینعلی خان بارها کوشیدند ولی هماره ناکام ماندند. حسینعلی خان، نایب السلطنه دکن، پیوندی استوار با سران راهزن مهاراته برقرار کرد. در ماجرای آخرین تلاش فرخ سیر برای پایان دادن به سلطه این دو برادر، حسینعلی خان با قشونی مفصل، که بخش مهمی از آن راهزنان مهاراته بودند، راهی دهلی شد. در ٢٧ فوریه ١٧١٩م مهاراته ها خیابانهای دهلی را به اشغال درآوردند و در فضایی سرشار از رعب، عبدالله خان بهمراه آجیت سینگ، راجه هندوی منطقه جودپور و پدرزن فرخ سیر، شاه نگونبخت را در حرمش دستگیر و از سلطنت خلع کرد. پس از این کودتای خونین، فرخ سیر به دستور برادران فوق کور و زندانی شد و پس از دوماه، در ٨ ربیع الاول ١١٣١ق / ٢٨ آوریل ١٧١٩م. در زندان به وضعی فجیع به قتل رسید. راهزنان مهاراته نیز، با غنایمی که به چنگ آورده بودند و فرامینی که برای مشارکت در این توطئه به آنان وعده داده شده بود، راهی دکن شدند. از این پس مهاراته ها یکی از کانونهای سیاسی موثر در دولت مرکزی دهلی به شمار میروند. دوران شش ساله حکومت فرخ سیر دوران تبدیل دربار دهلی به کانون عفن توطئه است؛ دوران نفوذ گسترده استعمار بریتانیا در منطقه و پیوند آن با کانونهای قدرت سیاسی در هند است و نیز دوران اقتدار خودسرانه و بی قانون حکام و قدرتهای
محلی.
یک نمونه وضع گجرات است: آجیت سینگ، راجه متمرد هندو، دشمن شناخته شده دولت گورکانی هند بود. معهذا، حسینعلی خان نه تنها در ٢٧ دسامبر ١٧١٥ دختر او را، پس از گروش به اسلام، طی جشنی باشکوه که یک ماه و نیم به طول کشید به همسری فرخ سیر درآورد، بلکه در همین زمان وی را، علاوه بر جودپور، در سمت نایب السلطنه و صوبه دار دو ایالت مهم اجمیر و گجرات گمارد. یکی از عمال عبدالله خان و حسینعلی خان بنام حیدرقلی خان نیز به قائم مقامی آجیت سینگ در گجرات و نوابی بندر سورت گمارده شد. ورود حیدرقلی خان به سورت مقارن است با فوت ملا عبدالغفار تاجر بزرگ هند. حیدرقلی خان تمامی ارثیه کلان او را به سود خود ضبط کرد. ولی پسر عبدالغفار، بنام ملا عبدالحی، به دربار دهلی رفت و پس از تلاش فراوان سرانجام توانست فرمانی از فرخ سیر دال بر بازپس گیری اموالش به دست آورد. فرخ سیر به او خلعت و لقب محمدعلی نیز اعطا کرد. آجیت سینگ حکمرانی ستمگر بود. او به سرکوب مسلمانان دست زد، مساجد را تخریب کرد و مانع برگزاری نماز جماعت شد. حکومت او بر اجمیر، که به دلیل وجود آرامگاه معین الدین چشتی و برخی زیارتگاههای دیگر شهری مقدس بشمار میرفت، مورد نفرت مردم مسلمان منطقه بود. سرانجام، خودکامگی او چنان اوج گرفت که، در زمان افول قدرت قطب الملک و برادرش، مردم گجرات بر او شوریدند و نماینده اش را از احمدآباد بیرون راندند. محمدشاه، پادشاه بعدی، در پاسخ به شکایات مردم او را از سمتش عزل کرد ولی آجیت سینگ سر به عصیان برداشت و با سپاهی ٣٠ هزار نفره به شهر اجمیر حمله برد و مناطق وسیعی را غارت کرد. آنگاه که امرای مسلمان منطقه سپاه او را در هم شکستند، زبونانه نامه ای به شاه نوشت و مدعی شد که اگر بار دیگر به حکومت اجمیر منصوب شود رفتار زشت گذشته را جبران خواهد کرد. محمدشاه به درخواست او پاسخ مثبت داد. بدینسان، تا سال ١٧٢٢ ایالات اجمیر و گجرات، همپای تاخت و تاز راهزنان مهاراته، عرصه حکومت خودکامه آجیت سینگ و حیدرقلی خان نیز بود. آجیت سینگ در ژوئن ١٧٢٤ به دست پسرش آبای سینگ به قتل رسید. او نیز مهاراجه جودپور شد و در سالهای ١٧٣٠ تا ١٧٣٧ بر ایالت گجرات حکومتی خودسرانه داشت؛ هرچند سربلندخان، حکمران قبلی ١٧٢٥ تا ١٧٣٠ در بی قانونی و بی عدالتی کم از او نبود. عبدالله خان قطب الملک و حسینعلی خان، پس از برکناری فرخ سیر، محمد رفیع الدرجات، پسر ٢٠ ساله محمد رفیع الشأن و نوه بهادرشاه، را بعنوان پادشاه هند اعلام کردند. ولی سه ماه بعد (٤ ژوئن ١٧١٩) او را خلع و دو روز بعد (٦ ژوئن) برادرش، رفیع الدوله، را بنام شاه جهان دوم بر تخت سلطنت نشاندند. رفیع الدرجات کمی بعد (٢٣ رجب ١١٣١ق) به شکلی مرموز درگذشت. شاه جهان دوم چون برادرش زندانی عبدالله خان و حسینعلی خان بود. او نیز چهار ماه بعد، در اوایل ذیقعده ١١٣١ق / سپتامبر ١٧١٩م. بناگاه درگذشت. سرانجام، دو برادر آخرین پادشاه دست نشانده خود را بر تخت نشاندند: محمد روشن اختر، پسر جهان شاه (پسر چهارم بهادر شاه) در ١٥ ذیقعده ١١٣١ق / ٣١ سپتامبر ١٧١٩م. بنام ناصرالدین محمد شاه به سلطنت رسید. در دوران محمدشاه، چون گذشته اوضاع به سود عبدالله خان قطب الملک و حسینعلی خان نبود و این به شکل گیری و اقتدار کانونهای جدید سیاسی در دهلی و ائتلاف آنان علیه برادران فوق باز میگردد نه به توانمندی و کیاست و جسارت محمدشاه. بهر روی، محمد شاه تلاش پنهان برای براندازی سلطه این دو بر سیاست هند را آغاز کرد و سرانجام، در پی ائتلاف رجال ترک و ایرانی دربار دهلی، موفق به حذف ایشان شد. در ٩ اکتبر ،١٧٢٠ حسینعلی خان در ماجرای توطئه جدیدی که برای قتل محمدشاه تدارک دیده بود کشته شد و کمی بعد عبدالله خان قطب الملک واپسین تلاش خود را آغاز کرد. او در ١٤ اکتبر ١٧٢٠ یکی دیگر از برادران قربانیان پیشین خود، رفیع الدرجات و رفیع الدوله، بنام ابراهیم را در دهلی بعنوان پادشاه جدید اعلام نمود. توطئه شکست خورد و سرانجام وی نیز، در سال ،١٧٢٢ در زندان به قتل رسید. (محمدشاه با شاهزاده ابراهیم، که آلت دستی بیش نبود، با مهربانی برخورد کرد و او را بخشید) محمدشاه سلطنتی طولانی (٣٠ ساله) داشت؛ هر چند از اقتدار واقعی یک قدرت مرکزی برخوردار نبود. دوران او، دوران استقلال حکمرانان محلی است و اینک خوبی و بدی حکمرانان ایالات تنها به فرهنگ و سرشت آنان وابسته است و اقتدار یا ضعف کانونها و نهادهای سیاسی سنتی بومی. از نظارت و مدیریت دولت مرکزی خبری نیست. ایالات تنها بطور صوری تابع دولت مرکزی اند و محمدشاه، بسان خلفای عباسی در واپسین دوران اقتدارشان، درواقع رئیس تشریفاتی یک کنفدراسیون سیاسی است. در برخی از این ایالات دودمانهای فرهیخته و خوشنام حکومتگر پدید شدند چون دکن و بنگال و اود، و در برخی دیگر دودمانهای خودکامه غارتگر و بی قانون چون مهاراته و سیک و جودپور. سر جادونات سرکار وضع هند در دوران محمدشاه را بسیار شبیه به ایران صفوی در زمان تهاجم محمود افغان میبیند. و عجیب اینجاست که درست همان حادثه در هند تکرار شد؛ ١٧ سال پس از اشغال ایران، هند نیز به اشغال نیروهای خارجی درآمد (١٧٣٩) و این بار این ایرانیان بودند که به بهانه تنبیه اشغالگران افغانی دهلی را تصرف کردند. ناصرالدین محمدشاه در ربیع الثانی ١١٦١ق / ٢٦ آوریل ١٧٤٨م. درگذشت و در جوار نظام الدین اولیاء در دهلی به خاک سپرده شد. جادونات سرکار با ترحم به محمدشاه مینگرد و درباره او قضاوتی معتدل به دست میدهد. مینویسد در زمان او چنان آشوب هند را فراگرفته بود که وی، اگر حکمرانی قابل نیز بود، توان اعاده نظم و قانون و اقتدار مرکزی گذشته را نداشت. با درگذشت محمدشاه، در اول جمادی الاول ١١٦١ق / ٢٩ آوریل ١٧٤٨م پسر ٢١ ساله او بنام مجاهدالدین احمدشاه بهادر به سلطنت رسید. سر وولزلی هیگ احمدشاه بهادر را موجودی بکلی حقیر و بی ارزش توصیف میکند و میافزاید ضعف شخصیتش وی را به آلت دست دیگران بدل ساخته بود و سرشتش او را به گزینش بی ارزشترین مشاوران هدایت میکرد گرد او را رجالی خودخواه و فاقد میهن پرستی و شرافت احاطه کرده بودند که تنها دغدغه شان تقسیم مرده ریگ دولت گورکانی در میان خود بود. سرانجام، در جریان تنازع رجال درباری، گروهی از آنان بار دیگر سران راهزن مهاراته را به بازی شوم خود کشاندند؛ به کمک آنان دهلی را به اشغال گرفتند و در ١٠ شعبان ١١٦٧ق / ٢ ژوئن ١٧٥٤م. احمدشاه را از سلطنت خلع و عزیزالدین محمد، پسر جهاندار شاه، را بنام عالمگیر دوم به تخت نشاندند. این بار نیز پایتخت باشکوه هند به صحنه چپاول و تجاوز مهاراته ها بدل شد. یک هفته بعد، احمدشاه و مادرش کور شدند. دوران سلطنت عالمگیر دوم، که هیچ شباهتی به عالمگیر اول (اورنگ زیب) نداشت، دوران تیره روزی روزافزون هند و خاندان گورکانی است و مصادف است با دو حادثه بزرگ؛ تهاجم احمدشاه درانی از یکسو و اشغال بنگال بوسیله کمپانی هند شرقی بریتانیا از سوی دیگر. احمدشاه درانی (١١٣٥ ١١٨٦ق / ١٧٢٢ ١٧٧٢م.)، نامدارترین فرمانروای افغان، در میان مردم خود محبوبیت بسیار دارد؛ مورخین او را پدر افغانستان جدید میشناسند و ازینروست که در میان افغانها به احمدشاه بابا شهرت دارد. او پسر زمان خان از طایفه سدوزایی ایل ابدالی است و این ایل رقیب اصلی ایل غلزایی (غلجایی، غلچه زایی) میر ویس و محمود افغان بشمار میرفت. سران طایفه در سالهای ١٧٣٢ ١٧٣٨م،. ایل ابدالی بهمراه رئیس خود، عبدالغنی خان از طایفه سدوزایی ریش سفیدان و شیوخ ایل ابدالی بودند. علیکزایی (دایی احمدخان)، به علت دشمنی با غلزاییها در خراسان مستقر بود و با نادرشاه افشار پیوند داشت. سران ابدالی از سرداران و امرای نادر بودند و در فتح داغستان به او کمک شایان کردند. تعداد سپاهیان ابدالی در ارتش نادر را از ٤٠٠٠ تا ١٦٠٠٠ نفر ذکر کرده اند. پس از اخراج غلزاییها از قندهار بوسیله نادر، ابدالیها در سال ١٧٣٨ به موطن خود در قندهار و هرات بازگشتند. عبدالغنی خان به حکومت قندهار منصوب شد؛ اراضی طوایف غلزایی به تصرف ابدالیها درآمد و غلزاییها به خراسان تبعید شدند. نادر حکومت هرات را نیز به طایفه سدوزایی (طایفه پدری احمدخان) داد. در فتح دهلی، گروهی از سواران ابدالی بهمراه رئیس خود، نورمحمدخان، در کنار نادر بودند و تعدادی از اینان در ماجرای کشتار مرموز نظامیان نادر در دهلی به قتل رسیدند. احمدخان نیز در زمره این ملازمان نادر بود و ظاهرا این سردار جوان افغان در دهلی مورد توجه و ملاطفت نظام الملک، رجل خردمند و نامدار هند، قرار گرفت. با قتل نادر و آغاز جنگ قدرت در ایران، احمدخان ٢٥ ساله به قندهار بازگشت و در ١٨ رجب ١١٦٠ق / ١٥ ژوئیه ١٧٤٧م. طی مراسمی در مسجد شهر خود را پادشاه افغانستان اعلام کرد. او لقب ُدّر ُدّران را برگزید و نام ایل خود را از ابدالی به دُرّانی تغییر داد. سجع مهر او چنین بود: الحکم الله یا ّفتاح، احمدشاه ُدّر ُدّران. احمدشاه پس از ٢٦ سال سلطنت در سن ٥٢ سالگی در پایتخت خود، قندهار، درگذشت. احمدشاه درانی نخستین بار در سال ١٧٤٨ به هند حمله برد و پنجاب را تصرف کرد. او سرانجام تهاجم نهایی خود را آغاز نمود؛ در ٢٧ ژانویه ١٧٥٧ وارد دهلی شد، یک ماه در پایتخت هند اقامت گزید، بنام خود سکه ضرب کرد، یکی از شاهزاده خانمهای تیموری را به همسری پسرش درآورد و به افغانستان بازگشت. ژانویه ١٧٥٧ زمان تهاجم انگلیسیها به بنگال است؛ حادثه ای که سرآغاز استقرار امپراتوری بریتانیا در هند و مشرق زمین تلقی میشود. آیا همزمانی تهاجم احمدشاه درانی به هند و تسخیر بنگال بوسیله انگلیسیها را باید تصادفی انگاشت؟ و براستی چه نیروهایی محرک شاه افغان بسوی هند بودند؟ منابع تاریخی همگی در این اصل متفق اند که ورود احمدشاه درانی به هند در پی تمهیداتی صورت گرفت که مهمترین آن نامه های مکرر و تحریک کننده ای است که از هند به قندهار میرسید و شاه افغان را بسوی دهلی فرامیخواند. احمدشاه درانی نیز در نامه خود به مصطفی سوم، سلطان عثمانی، این نامه نگاریها را عامل اصلی تهاجم خیرخواهانه خویش خوانده است: چون از طرف هند هم اخبار متواتر میرسید که وهن کلی به حال سلاطین آنجا راه یافته و کفار فجار از هر گوشه و کنار سر تمرد و استکبار برافراخته، محیط و متسلط بر جمیع حالات گشته، پادشاه وقت را کالمحصور و امرا و ارکان دولت را معذور ساخته اند؛ و منطوق لازم الوثوق (جاهدوا الکفار و المنافقین و اغلظ علیهم) قلع و قمع این شجرات خبیثه از آن ارض محروسه الزم، و تنبیه کفار شقاوت نشان بر تأدیب اشرار ایران و متمردان ترکستان در نظر اصابت اثر الزم و اهم نمود... این نیازمند درگاه بی نیاز به عزم تنسیق مهمات آن محالات و تنبیه متمردان شقاوت سمات وارد آن حدود گردید. این منابع متواتر که غیرت افغانی- اسلامی احمدشاه را به جوش آوردند و او را به دهلی گسیل داشتند که بودند؟ برخی مورخین، این دعوت را به حیات الله خان (شهنوازخان) منتسب میکنند. حیات الله خان پسر زکریاخان، حکمران پنجاب (١٧٢٦ ١٧٤٥)، است که پس از مرگ پدر به شهنواز خان ملقب شد و حکومت پنجاب را به دست گرفت. در همین زمان، عموی او، قمرالدین خان، در دهلی وزیر بود. شهنوازخان شیعه بود. بر این اساس، مورخین فوق مدعی اند که وی برای استقرار مذهب تشیع در هند نامه یا نامه هایی به قندهار فرستاد و از احمدشاه دعوت کرد که هند را تصرف کند؛ تا بدینسان خود در سمت وزارت هندوستان جای گیرد. این ادعای مغرضانه، که ظاهرا برای ایجاد اختلاف میان شیعه و سنی جعل شده، صحیح نیست. چنین تحرکاتی علیه تشیع در تاریخنگاری هند بی سابقه نیست. شیعه بودن عبدالله خان قطب الملک و برادرش حسینعلی خان نیز مستمسک دیگری است که مورخین انگلیسی با تأکید بر آن و اطلاق عنوان برادران سید به این دو چهره منفور تاریخ هند و تکرار آن، شیعیان را در فجایع دوران فرخ سیر سهیم میکنند. (این شهنوازخان با شهنوازخان وزیر حیدرآباد و مولف دانشمند و شهید مآثر الامرا یکی نیست) پس از ورود احمدشاه درانی به پنجاب، شهنوازخان نه تنها به او نپیوست بلکه با سپاه مجهز خود راه وی را سد کرد و قصد مقابله داشت. ولی، بنوشته جادونات سرکار، درویشی با پیشگوییهای شوم خود بکلی روحیه سپاهیان او را تخریب کرد و در نتیجه شهنوازخان به اجبار در برابر احمدشاه تسلیم شد. در این دوران، اینگونه دراویش و غیبگویان و پیامبران مجهول الهویه و مرموز هر از چندی در هند پدیدار میشدند. یکی از این دراویش فردی است به نام صابرشاه. او کمی پیش از تهاجم احمدشاه درانی در لاهور ظاهر شد و مدعی شد مسافری است که برای زیارت اماکن مقدس به پنجاب آمده است. داستانهایی عجیب درباره غیبگویی و قدرت سحر و جادوی او به سرعت بر سر زبانها افتاد. آدینه بیگ، مشاور شهنواز خان، درویش را به حضور حکمران برد. درویش غیبگو به شهنوازخان گفت پادشاه هند در صدد برکناری اوست و لذا بهتر است با احمدشاه همکاری کند و از اینطریق بر رتبه و درجه خویش بیفزاید. صابرشاه با لحنی چنان تند و شوم سخن گفت که بر حکمران جوان اثر عمیق گذارد. تبلیغات این درویش عامل مهمی در تخریب روحیه شهنوازخان و تمامی بزرگان و سکنه شهر پنجاب بود. داستانهای تکاپوی صابرشاه و پیشگوییهای شوم او در برخی منابع فارسی تاریخ پنجاب چون عبرت نامه علی الدین، تذکره آنندرام، سیرالمتأخرین، مرآت آفتاب نامه، بیان وقایع، شاهنامه احمدیه، تاریخ سلطانی، عمده التواریخ و گلستان رحمت مندرج است. برخی منابع، چون عمده التواریخ، نامه نگاری به قندهار و دعوت از احمدشاه درانی را کار این درویش، نه شهنوازخان، میدانند. صابرشاه تنها درویشی نبود که در صحنه ظاهر شد. درویش دیگر، فردی است بنام شاه غالب علی، که وی نیز به غیبگویی شهرت داشت. او نیز پیامدهای شومی را در جنگ با احمدشاه درانی ترسیم کرد و بدینسان سرانجام شهنوازخان تسلیم شد. همین منابع از تحرکات مرموز آدینه بیگ، مشاور شهنوازخان، نیز خبر میدهند. آدینه بیگ، که جادونات سرکار او را شیطانی در لباس انسان نامیده است، در این ماجرا نقشی پیچیده ایفا کرد. آدینه بیگ را نیز عامل ارسال پیامهای پنهانی به احمدشاه و ترغیب او به تهاجم به هند میدانند. بهرروی، بررسی اجمالی فوق موارد زیرین را ثابت میکند: اول، پیوندی پنهانی میان شهنوازخان و احمدشاه درانی در کار نبود. دوم، تهاجم احمدشاه درانی به هند در پی تحرکاتی مرموز و پیچیده صورت گرفت. سوم، همان کانونهایی که احمدشاه درانی را به دهلی کشاندند، با ترفندهایی شگفت قدرت دفاعی ارتش پنجاب را، که میتوانست سدی استوار در برابر تهاجم احمدشاه درانی باشد، فلج کردند و سقوط سریع دهلی را ممکن ساختند. (تعداد نفرات ارتش احمدشاه درانی ١٢ تا ١٥ هزار نفر و ٣٠ هزار نفر گزارش شده. روشن است که دفع این نیرو کاملا ممکن بود) اگر چگونگی این ماجرا بر ما روشن نیست، پیامدهای آن کاملا روشن است. تقارن تاریخی سقوط دهلی و سقوط بنگال طبعا باید تأمل هر پژوهشگر جدی را برانگیزد. این بحث را به پایان میبریم و تنها این پرسش را مطرح میکنیم: به راستی، آیا برای کارگزاران کمپانی هند شرقی بریتانیا، که در آینده با ابعاد حضور آنان در منطقه و تحرکاتشان آشنا خواهیم شد، و در اوضاعی چنین آشفته، برنامه ریزی و سازماندهی این تحرکات ممکن نبود؟ احمدشاه درانی، در نامه فوق الذکر، درباره انگیزه های تهاجم خود سخن گفته، از عالمگیر دوم با احترام یاد کرده، توصیفی گویا از عملکرد مهاراتـه ها در دهلی و وضع دولت گورکانی و جامعه هند به دست داده است: سرکردگان کفار تیره انجام مقهور و منکوب سر پنجه سطوت غازیان اسلام گشته، رو به انهزام نهادند؛ و روسای مسلمین که پیش ازین مغلوب آن طایفه بیدین و در وقت محاربه بهمراه مخالفین نکبت قرین بودند مراجعت به شهر نمودند... حضرت پادشاه والاجاه، عالمگیرشاه، که سلاله الاحفاد دودمان تیموریه و در آن اوان جالس سریر سلطنت در آن ناحیه بود، با امرا و ارکان دولت گورکانیه بعنوان استقبال پیش آمده و به اظهار مراسم اخلاص و اتحاد نضارت افزای بوستان محبت و وداد نمود... این طالب رضای خالق و رضاجویی خلایق، حسب الاستدعای ایشان... داخل قلعه شاه جهان آباد و روزی چند متوقف در آن مکان میمنت بنیاد نمود. و در هنگام توقف در آن مقام، بسیاری از آثار کفر و ظلام که کفره نافرجام در دار اسلام بنا کرده، جای استقرار اصنام و اوثان به یاوری بازوی توفیق از پا در انداخته، ازاله ظلمات مشرکین و اضائه شمع دین مبین نمود... غباری که از شیوع آثار کفر بر چهره ملت بیضا نشسته بود، به فضل حق سبحانه تعالی زائل و قلوب منکسره اهل دین را قوت از سر نو حاصل شد. و سلطنت مملکت پنجاب را، که متقلبان به زور تصرف نموده... این نیازمند درگاه خداوند ممالک مزبوره را به ضرب شمشیر از آنها گرفته بود، از سرهند و لاهور الی ملتان، به فرزند اعز ارجمند پادشاه ذیجاه خورشیدکلاه تیمورشاه بخشیده، عطف گلگون صبار فتار به دارالقرار قندهار نموده... شاه افغان چندان به گزاف سخن نگفته است. وضع دهلی براستی بدینگونه بود و ورود احمدشاه درانی به پایتخت هند شری بود که در برابر شر مهاراتـه ها موهبتی الهی تلقی میشد. در تاریخ هند کمبریج میخوانیم که دو زن محمد شاه متوفی به احمدشاه درانی ملتجی شدند، از امکان تهاجم مجدد مهاراته ها به دهلی سخن گفتند و عاجزانه خواستند که برای نجات آبرو و ناموس دودمان تیمور آنان را به همسری بگیرد و از هند خارج کند. احمدشاه از درماندگی ایشان متأثر شد و جوانمردانه یکی را، به رغم کهولتش، به همسری گرفت و هر دو را با خود به قندهار برد. نیت احمدشاه درانی هرچه بود، این تهاجم را نمیتوان به سود جامعه هند دانست زیرا جز تعمیق هرج و مرج ثمری نداشت و درست در کوران این بلوا بود که انگلیسیها بعنوان یک قدرت جدید بومی بطور رسمی به کانونهای سیاسی هند افزوده شدند. معهذا، بررسی حوادث فوق به روشنی نشان میدهد ادعای آن گروه از مورخین که تهاجم نادرشاه افشار و احمدشاه درانی را عوامل اصلی فروپاشی شبه قاره هند میدانند و از تاراج ثروتهای هند بوسیله آنان سخن میگویند اغراق آمیز است. (برای نمونه، دکتر مظفر عالم مینویسد: حمله ١٧٣٩ ایران بگونه ای اساسی ثروت امپراتوری مغول (گورکانی) را به پایان برد و آنچه در خزانه های سلطنتی باقی ماند در میان صاحب منصبان نظامی، که سالها مواجبی دریافت نکرده بودند، تقسیم شد) پایتخت هند هم پیش از نادر ایرانی (فوریه ١٧١٩ و در ماجرای کودتا علیه فرخ سیر) و هم پیش از احمدشاه افغانی (ژوئن ١٧٥٤ و در ماجرای خلع احمدشاه بهادر) چنان از مهاراته ها خاطرهای تلخ و سهمگین داشت که اینان، حکمرانانی که به فرهنگ و سنن و دین و آئین و اخلاقی مقید بودند، نمادهای مطبوع ثبات و نظم و فرهنگ به شمار میرفتند. تنها با درک این فضاست که تأثیر مثبت و ماندگار نادرشاه افشار و احمدشاه ابدالی در روانشناسی مردم هند، تا سده بیستم، مفهوم میشود. برای نمونه، اقبال لاهوری در وصف احمدشاه چنین میسراید:
تربت آن خسرو روشن ضمیر
از ضمیرش ملتی صورت پذیر
گنبد او را حرم داند سپهر
با فروغ از طوف او سیمای مهر
مثل فاتح آن امیر صف شکن (منظور اقبال سلطان محمد فاتح عثمانی است)
سکه ای زد هم به اقلیم سخن
ملتی را داد ذوق جستجو
قدسیان تسبیح خوان بر خاک او
پیش بینی بیوه زنان محمدشاه گورکانی درست بود. بلافاصله پس از خروج احمدشاه درانی از هند، مهاراته ها بار دیگر به دهلی حمله بردند و پادشاه را به اسارت گرفتند. آنان پس از غارت شهر و دریافت فرامینی برای قانونی کردن چپاولشان راهی سرزمین خود شدند. این حادثه سبب شد که شاه نگونبخت دهلی به احمدشاه ابدالی بعنوان ملجأیی بنگرد که هراس از بازگشتش میتواند مهاری باشد بر یکه تازی مهاراته ها و سیکها. و چنین بود که او به مکاتبات پنهان با قندهار پرداخت. این مکاتبات دیری نپایید. در ٨ ربیع الثانی ١١٧٣ق / ٢٩ نوامبر ١٧٥٩م، عالمگیر دوم به قتل رسید و جسد برهنه اش تا ساعتها بر سنگفرش خیابانهای شهر در معرض دید همگان بود. حوادث فوق سبب شد که احمدشاه درانی بار دیگر وارد هند شود. او پس از سرکوب سخت مهاراته ها، در واپسین روزهای سال ١٧٥٩ به دهلی رفت و میرزا عبدالله عالی گوهر، پسر ٣١ ساله عالمگیر دوم، را به نام جلال الدین شاه عالم دوم بر تخت سلطنت نشاند و سپس از هند خارج شد. (شاه عالم اول بهادرشاه پسر اورنگ زیب بود) شاه عالم دوم در آغاز جوهری از خود نشان داد و در جنگهای متعدد به سرکوب متمردین و آشوبگران دست زد و در سال ١٧٦١ برای اخراج انگلیسیها به بنگال رفت و شهر پاتنا را تصرف کرد. ارتش انگلیسی- هندی کمپانی هند شرقی به مقابله با او پرداخت و در نزدیکی شهر بیهار به دست سرگرد جان کارناک انگلیسی اسیر شد. کمپانی او را به ایالت اود تبعید کرد. شاه عالم در اود آرام ننشست و در سال ١٧٦٤ بهمراه شجاع الدوله، نواب اود، به بنگال حمله برد. پس از چند جنگ، که همه با شکست مواجه شد، در سال ١٧٦٥ بار دیگر به دست انگلیسیها افتاد. این بار رابرت کلایو او را به امضای پیمانی مجبور کرد که طی آن فرمان دیوانی (وزارت) بنگال و بیهار به کمپانی اعطا شد. سپس، کلایو او را در همین شهر بر تخت سلطنت نشاند و فرمان وکیل مطلق (نخست وزیری) پادشاه هند را بنام خود صادر کرد. شاه عالم دوم تا سال ١٧٧١ در شهر الله آباد مستقر بود و پادشاه اسیر و دست نشانده کمپانی هند شـرقی محسوب میشد. در این دوران، دهلی عرصه تاخت و تاز مهاراته ها بود. در سال ،١٧٧١ قبل از ورود هستینگز به بنگال، شاه عالم به دعوت یکی از سران مهاراته، بنام ماداجی سندی، به دهلی رفت و در این شهر مستقر شد. ماداجی فرمان وکیل مطلق را بنام خود گرفت و شاه را به عامل دست نشانده خویش بدل کرد. کمپانی هند شرقی به این بهانه پرداخت خراج بنگال را قطع نمود. کمی بعد (١٧٨٨)، در غیبت مهاراته ها، یکی دیگر از شورشیان به نام غلام قادر دهلی را تصرف کرد. او شاه عالم را کور کرد و وی را از سلطنت خلع نمود. مهاراته ها پس از بازگشت به دهلی بار دیگر او را به سلطنت بازگرداندند. از سال ١٨٠٣ بار دیگر تحت حمایت کمپانی هند شرقی انگلیس قرار گرفت. سرانجام، در ٢٨ نوامبر ١٨٠٦م. زندگی این پادشاه کور و نگونبخت در سن ٧٨ سالگی به پایان رسید. پس از شاه عالم دوم، پسرش معین الدین محمد به نـام اکبر شاه دوم در تخت سلطنت هند جای گرفت. او ٣١ سال بطور رسمی پادشاه هند شناخته میشد و در عمل مستمری بگیر کمپانی هند شرقی بود. اکبر شاه دوم در سپتامبر ١٨٣٧ در سن ٧٧ سالگی درگذشت.
حدیث :
ابى خدیجه گوید: بر امام رضا علیه السلام وارد شدم حضرت به من فرمود: خداوند تبارک و تعالى مومن را با روحى از خود تقویت و پشتیبانى میکند و این روح الهى در هر زمانى که مومن نیکى میکند و تقوا را رعایت میکند در نزد او حاضر است و زمانى که گناه کند و از حق تجاوز کند آن روح الهى غایت میشود، پس آن روح الهى همراه با مومن است و در هنگام نیکو کارى مومن به نشاط در مى آید و در هنگام بدى نمودنش به زمین میرود، پس اى بندگان خدا با اصلاح نمودن خود نعمتهاى خداوند را محافظت کنید تا بر باورتان افزوده شود و سود زیادى نصیبتان شود خداوند رحمت کند کسى را که قصد خیر کند و آن را بجاى آورد یا اینکه اگر قصد عمل بدى نمود از انجام آن خوددارى کند - سپس فرمود: - ما با فرمانبردارى از خداوند و عمل براى او بر این روح الهى مى افزاییم.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: نفس خود را پیش از آنکه از تو جدا شود از هر آنچه که به آن ضرر میرساند باز نگاهدار و همچنانکه در طلب روزى ات کوشش میکنى در رهایى و خلاص نمودن نفست بکوش زیرا نفس تو در گرو عمل و کردار توست.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: امیرالمؤمنین فرموده است : دانشمندان و عالمان چنین بودند که هرگاه براى یکدیگر نامه مى نوشتند سه جمله مى نوشتند که چهارمى نداشت (و سخنانشان از این سه جمله تجاوز نمیکرد): ۱ - کسى که همت و تلاشش در امر آخرتش باشد خداوند دنیاى او را کفایت مى کند.۲ - کسى که درون خویش را اصلاح کند خداوند ظاهرش را اصلاح خواهد کرد.۳ - کسى که بین خود و خدایش را اصلاح کند خداوند بین او و مردم را اصلاح خواهد نمود.
عاشق روی جوانی خوش نوخاسته ام
و از خدا دولت این غم به دعا خواسته ام
عاشق و رند و نظربازم و میگویم فاش
تا بدانی که به چندین هنر آراسته ام
شرمم از خرقه آلوده خود میآید
که بر او وصله به صد شعبده پیراسته ام
خوش بسوز از غمش ای شمع که اینک من نیز
هم بدین کار کمربسته و برخاسته ام
با چنین حیرتم از دست بشد صرفه کار
در غم افزودهام آنچ از دل و جان کاسته ام
همچو حافظ به خرابات روم جامه قبا
بو که در بر کشد آن دلبر نوخاسته ام
تب گنج از خاطرات خودم
میدونی تب گنج چیه، اوکی توضیح میدم، از بچگی از وقتی خودم را شناختم دنبال گنج بودم. وقتی پسر کوچکی بودم با بروبچ به کوه و بیابان میرفتم. آنها عمرشان را در این راه گذاشتند. بعد از مدتی هم خودم تب گنج گرفتم، سالها جستجو، از کوه و بیابان گرفته تا جنگل و دریا، همگی به دنبالش بودیم، به عشق پیدا کردن یه پول و پله حسابی، مثل یه آرزو و رویا بود. یعنی اولش رویاست، اما کمکم خوره میشه و به جونمون میفته. خوره گنج. خورهای که خیلیها را از پا درآورده. اما جذابیتش چشمها را کور میکنه. بعد میفهمی مریض شدی، تب داری، ولی تب گنج، حتی توی خواب هم این تب لامصب ول کن نیست. توی خواب هم حفاری میکنی، بعضیا با دست پر برمیگردند، مثل من. بعضیام جون خودشون رو پای این کار میذارند، مثل سیداکبر خدا بیامرزد. بعضیام پول و عمر و انرژی میذارند، و آخرش دماغ سوخته و دست خالی، خسته میشوند و ول میکنند، مثل رضا و حبیب و خیلیای دیگه. من خیلی تلاش و پیگیری کردم، برای یافتن چیزی که همه زندگیم رو، زیر و رو کنه. اما جالبه که اکثر افرادی که در این راه قدم میگذارند، شانس پیدا کردنشو ندارند، فقط شنیده و یا دیدهاند که گنج خیلیها را پولدار کرده، اما هیچوقت برای خودشون این اتفاق پیش نیومده. البته کلمه شانس غلط هست، اصولی داره که اگه رعایت بشه، با کمک خدا به نتیجه میرسیم. رضا میگفت از وقتی که یادش میاد همیشه دنبال گنج بوده. خب اون سالها خیلی کوچک بوده، ولی بعداً یکی از خبرههای این کار شد، خیلیها بهش آویزون میشدند و ازش مشورت و کمک میگرفتند، تا راه پیدا کردنش رو به اونا هم یاد بدهد. اما چه فایده؟ خودش در همه این سالها هیچ وقت نتوانسته آن چیزی را که میخواسته، به دست بیاره.

نه اینکه هیچی پیدا نکرده باشه، چیزهای زیادی هم پیدا کرده بود، از کوزه و سفال تا پی سوز، خورده ریز، اقلام و وسایل قدیمی. حتی بعضیاش کمی قیمتی بود، ولی یا ازش دزدیدن، یا باهاش نامردی و دودره بازی کردند، خلاصه یه جورایی به باد داد. خودش میگفت، اونی که زندگیمو تکون بده رو، هنوز پیدا نکردم، خودش میگفت ١٥ ساله که رد یک گنج، رویای شب و روزش شده، به هر دری زده تا نقشه اصلی اون رو پیدا کنه، اما هنوز موفق نشده. قبل از مرگش آدرسش رو بهم داد، ولی جای شلوغی هست و نمیشه دست بکارش شد، اگه یکی از ما میپرسید چندساله که دنبال گنج هستید؟ میگفتیم از بچگی، همه عمر. از وقتی خودمونو شناختم دنبال گنج بودیم. تب گنج جوری ما رو گرفته بود که انگار، عشق گنج در خانواده ما موروثی بوده. شاید بعضیا حداقل یکی دوباری دنبال گنج رفته باشند. ولی فقط عده کمیحرفهایتر هستند. آیا منم تحتتأثیر بروبچ به این کار علاقهمند شدم؟ شایدم فکر یه شبه راه صد ساله رو رفتن، توی ذات و فطرت هممون باشه. منم درسم خوب بود، خیلیم به رشته مکانیک علاقه داشتم. اگر این گنج نبود تحصیلاتم را ادامه میدادم. ولی داستان گنج نگذاشت تموم کنم. گنج و گنج یابی خیلی لذتبخشه. هیجان بالایی داره. استرس پیدا نشدن، نقشه اشتباه و مکانیابی، همه اینها برای خودش جذابه. تازه اینها موضوعات معمولیه. موضوع طلسم و باطل کردن اون هم برای خودش حکایت مفصلی داره. ادامه دارد..
دل گفت مرا علم لدنی هوس است
بیاموز مرا اگر ترا دسترس است
گفتم که الف، گفت دگر؟ گفتم هیچ
در خانه اگر کس است یک حرف بس است
این شعار نیست، واقعیت و حقیقت زندگیه که: گاهی باید کم بود، اما واقعی. این حرف رو تکرار میکنم (گاهی باید کم بود، اما واقعی) آره کم باش، نگران کم بودنت هم نباش. اونکسی که اگر کم بشی، گُمِت میکنه، همونیه که اگه زیاد باشی، حیفت میکنه، حروم و ضایعت میکنه، میخوام بهت بگم: سعی نکن متفاوت باشی، فقط خوب باش. این جمله ساده، خلاصهی یک عمر تجربهست، از مردی که با سکوتش، بیش از هزاران کلمه حرف زد، یعنی چارلی چاپلین.
من نمیگویم کسی بی درد نیست
هر کسی دردی ندارد، مرد نیست
لیک می گویم که فصل سوختن
آب را هم می توان آموختن
خنده ها را می توان تقسیم کرد
گریه ها را می توان ترمیم کرد
گر خطر می بارد از این فصل سرد
دوستی را باید اول بیمه کرد
عشق با لبخند مردم، زنده است
زندگی هم با تبسم زنده است
یادمون باشه بسیاری از ناهنجاری های اجتماعی فعلی، زیر سر بهائیت، کثیف ترین فرقه و نوکر یهود هست که الان از آب گل آلود ماهی میگیرند، جالبه بدونید در احکام مزخرفشون اومده: محمد(ص) خاتم (نگین) انبیا بوده و نه آخرین آنها، پس پیامبرانی بعد از او آمده اند، امام زمان فردی به نام بهاءالله بوده و ظهور کرده و شهید شده، تمام احکام قرآن باطل شده و بهاءالله کتابی جدید بنام بیان نازل کرده، قبله اینا هم اسقاطیل هست، هرساله مراسمی برپا میکنند بنام کلید اندازان، در پایان مهمانی کلید هر خانه، به قرعه بنام هر کس افتاد، همسر آن خانه شب را در تمکین مردی دیگر است، و آنها معتقدند اینگونه بر تعداد پیروان فرقه اضافه میشه. میدونید این یعنی چی؟ میدونید به اشتراک گذاشتن همسر یعنی چی؟ یعنی با ترویج فحشاء تلاش میکنند زنازاده زیاد بشه، تا جمعیتشون زیاد بشه، نه گلابی، اینجا ایرانه، سرزمین امام رضا علیه السلام شاه خراسانه، بال و پرتون رو همین مردم قیچی میکنند.
چین و امریکا همچنان چنگ و دندون نشون هم میدم و اخیراً هم هشدار اتمی پکن به آمریکا، تایوان به بشکه باروت تبدیل شد. آخه بعد از معامله ۱۱ میلیارد دلاری آمریکا، و ارسال پهپادهای تهاجمی و موشکهای هیمارس به تایوان، چین تندترین هشدار سالهای اخیر رو صادر کرد و صراحتاً گفت که: واشینگتن منطقه را به سمت یک رویارویی نظامی وحشتناک برده است. حالا آیا شمارش معکوس برای جنگ بزرگ در شرق آسیا شروع شده؟ بله، چون همزمان با این تهدیدها، ناوهای هواپیمابر غولپیکر چین هم به حرکت درآمدهاند، پکن اعلام کرد: برای دفاع از خاکش هیچ عقبنشینی در کار نیست و آمریکا با آتش بازی میکند. ما هم باید خوشحال باشیم که در امریکا، ریش و قیچی افتاده دست ابلهی بنام تاپال که، کاری جز نابودی و خواندن فاتحه امریکا بلد نیست، یعنی بهتر از صدتا نخبه و خبره، در نابود کردن امریکا مهارت داره، آتشی رو روشن میکنه که فقط خودشون در اون خواهند سوخت، امریکا، مردمی که با قتل عام ۹۰ میلیون سرخپوست، این سرزمین رو بیرحمانه غصب کردند، دارند به پایان تاریخ ۲۰۰ ساله سیاه خود میرسند.
بهم میگی چرا مطالب سیاسی هم مینویسی و همون مطالب معنوی بهتره و خوبه، بوالله و بالله و تالله امروز که در عصر شبهات آخرالزمانی زندگی میکنیم، جهاد تبیین از هر ذکر، دستورالعمل و فعلی مهمتره، حالا میخواد خوشت بیاد یا بدت بیاد، تبیین مسائل روز، ارزشهای اسلام، مظلومیت ائمه (ع) و فساد اخلاق به هر نحوی و سطحی، اگه از خون شهداء دفاع نکنیم و این انقلاب شکست بخوره، تا قرنها اسلام در این کشور، نمیتونه سر بلند کنه، اگر این انقلاب سقوط کنه، تا ۵۰۰ سال دیگه نخواهند گذاشت بوی اسلام از این مملکت به مشام کسی برسه، نه چپیم و نه راستی، معنی بیطرفی رو با نفاق اشتباه نگیر، نباید گذاشت خائنین این مردم رو فریب بدند و سوار بشن، خطر این خائنین کمتر از خطر آمریکا و اسقاطیل نیست. ما مسئولیت داریم، هم نسبت به کشورمون، و هم نسبت به شهداء. آره ما مشکلات زیاد داریم، ولی این مشکلات به دست خودمون، و در نهایته احترام و آرامش باید حل و فصل بشه، از راه گفتگو، منطق، مطالبه گری و قانون.
ادامه از قبل... معرفی و نقد کتاب سه دقیقه تا قیامت: قبل از نقد کلی کتاب، یک سوال هست که، چرا باید این کتاب را بخوانیم؟ کتاب سه دقیقه در قیامت اثری است گرچه مختصر، اما پربار از حکمت و معرفت که ساعتها ذهن ما را به تفکر در احوالات خود میکشاند. و سرگذشت ابدیّت ما را همان سه دقیقهای که در این کتاب روایت شده متاثر از خود خواهد کرد. کتاب در مورد رزمندهای است که سه دقیقه پس از مرگ در عالم برزخ سیر میکند و احوالات و اتفاقاتی را میبیند که برخی از این احوالات در این کتاب با قلم نویسنده به رشته تحریر درآمده، مصلحت بر این رقم میخورد که ایشان به دنیا برگردند و احوالات و مشاهدات ایشان تحفهای باشد بر افزایش ایمان به غیب و یقین مومنین. تجربه مرگ: یکی از بزرگ ترین رازها و ناشناخته ترین پدیده ها، مرگ است. مرگ واقعیتی است غیرقابل انکار و آدمی از اولین روزهای حیات فکری خویش، به تأمل در ماهیت مرگ پرداخته و این کاوش همچنان ادامه دارد. ادیان، به طرق مختلف سعی کرده اند که این پدیده را برای انسانها روشن تر سازند، اما برای دانشمندان، هنوز مرگ عرصه ای اسرار آمیز است. ولی برای برخی انسانها اتفاقاتی رخ میدهد که اصطلاحا به آن اتفاق، تجربه نزدیک به مرگ میگویند. یعنی خروج روح از کالبد مادی و گشت و گذار در عالم معنی! آنچه در این تجربه ها روی میدهد، سست شدن ارتباط روح و بدن مادی است که در پی ضعف این رابطه، روح، آزادی می یابد و به مشاهداتی نائل میشود که پیش از آن برایش میسر نبوده! علاوه بر کتاب سه دقیقه در قیامت آثار دیگری نیز با این موضوع، منتشر شده است که برخی از آنها عبارتند از: شنود، آنسوی مرگ، زندگی در مرگ، مرگ به معنای خداحافظی نیست، بهشت زیبای خدا حقیقت دارد... بخشی از متن کتاب سه دقیقه در قیامت: (صفحه ۲۱ کتاب سه دقیقه در قیامت) عمل جراحی طولانی شد و برداشتن غده پشت چشم، با مشکل مواجه شد. پزشکان تلاش خود را مضاعف کردند. برداشتن غده همانطور که پیش بینی میشد با مشکل جدی همراه شد. آنها کار را ادامه دادند و در آخرین مراحل عمل بود که یکباره همه چیز عوض شد… احساس کردم آنها کار را بخوبی انجام دادند. دیگر هیچ مشکلی نداشتم. آرام و سبک شدم. چقدر حس زیبایی بود! درد از تمام بدنم جدا شد. یکباره احساس راحتی کردم. سبک شدم. با خودم گفتم: خدا رو شکر. از این همه درد چشم و سردرد راحت شدم. چقدر عمل خوبی بود. با اینکه کلی دستگاه به سر و صورتم بسته بود، اما روی تخت جراحی بلند شدم و نشستم. برای یک لحظه، زمانی را دیدم که نوزاد و در آغوش مادرم بودم! از لحظه کودکی تا لحظه ای که وارد بیمارستان شدم، برای لحظاتی با تمام جزئیات در مقابل من قرار گرفت؟ چقدر حس و حال شیرینی داشتم. در یک لحظه تمام زندگی و اعمالم را دیدم! در همین حال و هوا بودم که جوانی بسیار زیبا، با لباسی سفید و نورانی در سمت راست خودم دیدم. او بسیار زیبا و دوست داشتنی بود. نمیدانم چرا اینقدر او را دوست داشتم. میخواستم بلند شوم و او را در آغوش بگیرم. او کنار من ایستاده بود و به صورت من لبخند میزد. محو چهره او بودم. با خودم میگفتم: چقدر چهره اش زیباست! چقدر آشناست. من او را کجا دیده ام؟ (ص ۲۲ کتاب سه دقیقه در قیامت) سمت چپم را نگاه کردم. دیدم عمو و پسر عمه ام و آقاجان سید پدربزرگم) و… ایستاده اند. عمویم مدتی قبل از دنیا رفته بود. پسر عمه ام نیز از شهدای دوران دفاع مقدس بود. از اینکه بعد از سالها آنها را میدیدم خیلی خوشحال شدم. زیر چشمی به جوان زیبا رویی که در کنارم بود دوباره نگاه کردم. من چقدر او را دوست دارم. چقدر چهره اش برایم آشناست. یکباره یادم آمد. حدود ۲۵ سال پیش… شب قبل از سفر مشهد… عالم خواب... حضرت عزرائیل. با ادب سلام کردم. حضرت عزرائیل جواب دادند. محو جمال ایشان بودم که با لبخندی بر لب به من گفتند: برویم؟ با تعجب گفتم: کجا؟ بعد دوباره نگاهی به اطراف انداختم. دکتر جراح، ماسک روی صورتش را در آورد و به اعضای تیم جراحی گفت: دیگه فایده نداره. مریض از دست رفت... نقد کتاب سه دقیقه در قیامت: اگر دوست دارید حقایقی حیرت انگیز از دنیای پس از مرگ بدانید، این کتاب را بخوانید. اگر این کتاب در مسیر معنویت شما گره گشا بود، آن را در اختیار عزیزانتان هم قرار دهید تا در این ثواب شریک باشید، چون الان مشغول امتحان آخرالزمانی هستیم.
فاطیما بخش هفتم
آیا این دلیل محکمی بر آن است که این پیشگویی ها با رویداد های واقعی مطابقت داشته است؟ آیا راز دوم فاطیما واقعا گسترش کمونیست را پیش بینی کرده؟ در همین حال سومین و وحشتناک ترین راز می بایست فاش شود. رازی که از نظر معتقدین به آن ممکن است که در دوران ما عملی شود. در سال ۱۹۴۱ لوسیا به درخواست اسقف شهر فاطیما، دو پیام اسرار آمیز بانوی نورانی را نوشت و هنگامی که در سال ۱۹۴۳ لوسیا بیمار شد، اسقف به او گفت که سومین پیام را که سالها در سینه نگاه داشته بود بنویسد. لوسیا دستور را اجرا کرد اما جهان باز هم میبایست صبر میکرد. لوسیا پیام را نوشت، آنرا لاک و مهر کرد و تقاضا کرد که تا سال ۱۹۶۰ یعنی ۱۷ سال بعد و هنگام مرگ او باز نشود! اما چرا سال ۱۹۶۰؟ محتویات این پاکت لاک و مهر شده چه بود؟ تا سال ۱۹۶۰ بسیاری از کاتولیک های سراسر جهان مطمئن بودند که دو راز اول به حقیقت پیوسته. اما راز سوم و پیش گویی هایی که در بر داشت، هنوز فاش نشده بود. موضوع مرموز دیگر توصیه لوسیا مبنی بر فاش نشدن راز سوم تا سال ۱۹۶۰ میلادی است. زمانی که به گفته او جهان توانایی تفسیر رازهای او را داشته باشد. هر پاپی که بر سر کار می آمد راز سوم را که در پاکت مهر و موم شده بود دریافت میکرد، آنرا میخواند و تصمیم میگرفت که آیا زمان فاش شدن آن فرا رسیده است یا خیر. اکثر آنها بعد از خواندن راز میگفتند که هنوز زمان آن نرسیده است که راز فاش شود، و دوباره آنرا مهر و موم میکردند و آنرا در بایگانی واتیکان قرار میدادند. برای بسیاری این پرسش مطرح شد که چرا واتیکان بر خلاف درخواست لوسیا راز را در سال ۱۹۶۰ آشکار نکرد؟ گمانه زنی های بسیاری در مورد محتویات آن وجود داشت ، از یک نبرد هسته ای در نبرد نهایی خیر و شر در روز رستاخیز تا شکاف عمیقی در کلیسای کاتولیک. سال ۱۹۶۰ ،اوج جنگ سرد، ایالات متحده و اتحاد جماهیر شوروی بر سر مساله هسته ای به بن بست رسیدند، تهدید گسترش کمونیست که نتیجه مستقیم جنگ جهانی دوم بود همچنان وجود داشت. هنگامی که کوبا به دست شورشیان کمونیست افتاد تفکر مارکسیستی جای پای محکمی در نیم کره غربی پیدا کرد. طبق نظریه اثر دومینو، وقتی یک کشور کمونیست میشود مانند مهره دومینو میافتد و باعث میشود که کشور بعدی هم کمونیست شود و کشور بعدی و بعدی و الی آخر... در واکنش به این مساله سازمان سی آی ای عملیات خلیج خوکها را برای بر اندازی رژیم فیدل کاسترو طراحی کرد، اما این کودتا بی نتیجه ماند و تنش میان ایالات متحده و حامی کوبا شدت گرفت. کسانی که پیش گویی های فاطیما را باور داشتند از این میترسیدند که راز سوم بازگو کننده یک جنگ هسته ای باشد، ولی بسیاری دیگر فکر میکردند سومین و آخرین راز، مشخصا به کلیسای کاتولیک مربوط میشود. از نظر برخی این مساله با پیشگویی های پیشگوی قرن ۱۶ یعنی نوستر آداموس ارتباط پیدا میکند. اگرچه گفته شده: نوستر آداموس در چهار بیتی های شعر گونه خود که محققان را تا به امروز مبهوت کرده است درباره پاپ ها نوشته است: ... پس از اینکه کرسی برای ۱۷ سال اشغال خواهد بود، و پنج نفر دیگر با مدت های مشابه خواهند آمد، کسی انتخاب میشود که رومی ها چون او نیستند... پاپ پیوس یازدهم همانگونه که ظاهرا در راز دوم فاطیما پیش بینی شده بود ۱۷ سال در منصب خود ماند و این دقیقا همان مدت زمانی است که در پیش گویی نوستر آداموس نیز آمده است. جنگ جهانی دوم نیز در زمان این پاپ آغاز شد که در دومین راز لوسیا نیز پیش بینی شده بود. آیا این امر حاکی است از ارتباطی بین سه راز فاطیما و پیش گویی های نوستر آداموس که قبلا به آنها توجهی نشده بود؟ نوستر آداموس میگوید: ... پنج نفر دیگر با مدت های مشابه خواهند آمد، سپس کسی انتخاب میشود که رومی ها چون او نیستند... پنجمین پاپ بعد از پاپ پیوس یازدهم، پاپ جان پل دوم بود، او اولین پاپ غیر ایتالیایی در ۴۵۰ سال گذشته بود، و بسیاری از کاتولیک ها معتقدند که راز سوم فاطیفا دقیقا در مورد این پاپ است. در پست بعدی تحت عنوان این راز چیست؟ ادامه دارد..
مناقب و مطاعن، مدایح و مثالب
تحقیق در کتب تسنن پیرامون ترور ابوبکر و عایشه.
بخش۲۰
عملیات دفن سریع ابابکر در شب وفاتش سبب شد تا مسلمانان نتوانند در مراسم دفن حضور یابند و آخرین نگاه را بر جنازه و چهره او اندازند. سرعت برق آسا در دفن او و بهره گیرى از پوشش شب و خواب بودن مردم، این را ثابت میکند که عملیات قتل ابابکر و دو دوستش، یک جریان سیاسى و از جانب بزرگانى بوده است که مسؤولیت سیاسى داشته اند. اگر یهودیان او را میکشتند، دولت ترسى از این جریان نداشت، و او را شتابان به خاک نمى سپرد و نام قاتل او را اعلام میکرد و با قصاص قاتل او خانواده ابابکر را دلدارى میداد، لیکن این امور انجام نشد و بدون هیچ دلیلى، یهودیان را متّهم به این قتل کردند، و به همین اتهام نیز بسنده نمودند! و در باره چگونگى مرگ ابو بکر به عائشه دروغ گفتند (الطبقات الکبرى، ابن سعد) چرا از برگزارى مجلس عزا براى او جلوگیرى شد؟ پس از مسمومیت و مرگ ابابکر، عایشه وام فروه دختر ابى قحافه مجلس عزایى در روز دفن ابابکر برایش برپا کردند، عمر به آن مجلس هجوم برد و بدون اجازه مردانى را وارد مجلس زنانه کرد، وام فروه را با چوب دستى اش زد و بالاخره آن مجلس را بر هم زد. (تاریخ طبرى، حوادث سال ۱۳ هجرى، ج ۴، الکامل فى التاریخ، ابن اثیر، ج ۲، کنزالعمال، ج ۱۸، کتاب الموت) حوادث اینگونه تنظیم شده بود: کشتن ابابکر بوسیله زهر. به خاک سپارى شبانه. جلوگیرى از عزادارى براى او. برکنارى و کشتن یاران و پزشک مخصوص ابابکر. کودتاى برق آسا و ترور ابابکر اثر سهمگین بر خانواده اش گذاشت بطورى که ابوقحافه نیز پس از چند ماه مرد. (البدایة والنهایة، ابن کثیر، ج ۷) ارتباط بین خانواده ابابکر با عمر و عثمان: پس از کشته شدن ابابکر رابطه خانواده ابابکر با عمر و عثمان بسیار به وخامت گرایید، بطورى که رابطه عبدالرحمان بن ابى بکر با عمر و عثمان به جایى رسید که عمر او را مورچه بد خطاب کرد (شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۲) و در دستگاه حکومتى عمر و عثمان راه نیافت، و درخواست او از جانب عمر و عثمان پذیرفته نشد، براى مثال: وقتى که عبدالرحمان براى حطیئه شاعر شفاعت کرد تا از زندان آزاد شود عمر نپذیرفت، ولى پس از درخواست عمروبن عاص، او را آزاد کرد (البدایة والنهایه، ابن کثیر، ج ۷) و عمر، با همسر سابق عبدالله بن ابى بکر بدون اجازه آن زن ازدواج کرد (الطبقات، ابن سعد، ج ۸) و ام فروه را بخاطر سوگوارى براى ابابکر بشدت با چوبدستى خود زد و یک چشمش را کور کرد (تاریخ طبرى، حوداث سال ۱۳، ج ۴، الکامل فى التاریخ، ابن اثیر، ج ۱، کنزالعمال، ج ۱۸، کتاب الموت) خانواده ابابکر از راههاى مختلفى به مقابله با حق کشى هاى عمر نسبت به ایشان پرداختند. کینه عبدالرحمان نسبت به عمر زیاد شد، ام کلثوم دختر ابابکر از ازدواج با عمر که رئیس شده بود سرباز زد و با طلحة بن عبیدالله (دشمن عمر) ازدواج نمود (تاریخ طبرى، ج ۵، الکامل فى التاریخ، ج ۳، المعارف، بن قتیبه، طبقات ابن سعد، ج ۸) عبدالرحمان و عایشه و محمد (فرزندان ابابکر) و طلحه (پسر عمویش) اقدام به قیام بر ضد عثمان و کشتن او کردند پس از مرگ عمر، رابطه عایشه و حفصه بسیار بد شد تا جایى که از یکدیگر جدا شدند و تا زمان مرگ حفصه نیز کارشان به صلح نشد (المعارف، ابن قتیبه) پس از مرگ ابابکر، ارتباط عایشه و امویان بسیار به وخامت گرایید و با ترور محمد بن ابى ابکر توسط عمروبن عاص و معاویه شدت یافت، بطورى که عایشه در پى هر نمازش این دو تن را نفرین میکرد (تاریخ طبرى، ج ۵، حوادث سال ۳۸ هجرى، الکامل فى التاریخ، ابن اثیر، ج۲، حوادث سال ۳۸ هجرى، البدایه والنهایه، ابن کثیر، ج ۷، شرح نهج البلاغه، ج ۶، خطبه ۶۶) معاویه همانند عمر اقدام به جلب رضایت عایشه کرد (سیر اعلام النبلاء، ج ۳، المستدرک، حاکم، ج ۲، الطبقات الکبرى، ابن سعد، بیروت چاپ صادر، ج ۸) عمر آن قدر عایشه را ارج نهاد که در زمان پدرش نیز به چنین منزلتى دست نیافته بود، زیرا سهمیه اش از بیت المال را بر تمام مردان و زنان مسلمان زیادتر کرد و مقام صدور فتوا را به او داد. معاویه نیز عطایاى فراوانى به عایشه داد، ولى پس از آن با ترور عبدالرحمان بن ابى بکر، دوباره عایشه را به خشم آورد (تاریخ الیعقوبی) و بالاخره پس از قیام عایشه بر ضد امویان، معاویه او را در همان سال که برادرش را کشته بود به قتل رسانید (حلیة ابى نعیم، المستدرک)
سلمان فارسی بخش ۴۰
عمل به هفت سفارش: سلمان میگوید: پیامبر محبوبم، حضرت محمد (ص) به من هفت سفارش کرد که در طول زندگى همه آنها را به کار بستم و هیچگاه از آنها غافل نشدم. سفارش هاى رسول خدا به من چنین بود: الف) پیوسته (در امور مادّى) به زیردست خود نگاه کنم، نه به بالا دست، که بیشتر از من دارایى دارد. ب) فقیران و تهى دستان را دوست بدارم و (بدون غرور و فریب کارى) به آنها نزدیک شوم. ج) پیوسته حق را بگویم، اگر چه (در ذائقه افراد ناسالم) تلخ باشد. د) با قوم و خویشان خود پیوند و ارتباط داشته باشم، اگر چه آنها بى مهرى کنند و از من فاصله بگیرند. ه) حتى الامکان، دستم را به نیازمندى پیش دیگران دراز نکنم. و) در انجام وظایف دینى خود، از سرزنش و ملامت دیگران آزرده خاطر و منصرف نشوم. ز) ذکر لا حَولَ وَ لا قُوَّةَ الّا بِاللهِ العَلِیّ العَظیم، را پیوسته به زبان جارى کنم، زیرا این ذکر، گنجى از گنج هاى بهشت است/ المحاسن، البرقى، نفس الرحمن.
ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، حکیم گفت: در زمانهاى پیشین، پادشاهى بود که آوازه شهرت دانش او در آفاق منتشر شده بود، و بسیار ملایم و مهربان و مدبّر بود، و دوست داشت که در میان امّتش عدل و صلاح جارى کند، و در میان ایشان مدّتى با نهایت نیکى پادشاهى کرد، و چون در گذشت رعایا بر او ناله و افغان کردند و یکى از زنان وى باردار بود و منجّمان و کاهنان میگفتند که فرزند او پسر خواهد بود و آنها هم کسى را بر خود پادشاه نکردند، و وزراى پادشاه سابق امور مملکت را اداره میکردند و موافق قول منجّمان پسرى متولّد شد و اهل مملکت تا یکسال پس از تولّد آن پسر به جشن و سرور و لهو و لعب و عیش و نوش روزگار گذرانیدند، تا آنکه جمعى از دانشمندان و ربّانیّون آنها به مردم گفتند: این فرزند عطیّه اى بود که حقّ تعالى به شما کرامت فرموده، و سزاوار بود در برابر این نعمت حقّ تعالى را شکرگزارى میکردید که معطى این نعمت است، شما بجاى شکر او کفران نعمت کردید و شیطان را از خود راضى ساختید، اگر اعتقاد شما آن است که این فرزند را شیطان اعطا کرده است پس او را شکرگزار باشید. مردم گفتند: ما این عطیّه را از جانب خدا میدانیم و او بر ما این نعمت را ارزانى داشته. دانشمندان گفتند: اگر شما میدانید که خدا این نعمت را به شما کرامت فرموده، پس چرا او را به خشم مى آورید و غیر او را خشنود میکنید؟ مردم گفتند: اى حکما و اى دانشمندان الحال آنچه باید کرد بفرمائید نصیحت شما را پذیرفتیم و به فرموده شما عمل میکنیم. دانشمندان گفتند: باید ترک متابعت شیطان کنید و مسکرات و سازها و لهو و لعب را به کنارى نهید و به طاعات و عبادات خشنودى پروردگار خود را طلب کنید، و چند برابر آنچه شکر شیطان و اطاعت او کردید شکر خداوند بجاى آورید تا حقّ تعالى گناهان شما را بیامرزد. مردم گفتند: بدنهاى ما تاب تحمّل جمیع آنچه شما فرمودید ندارد. علما گفتند: اى نادانان! چگونه اطاعت کردید کسى را که هیچ حقّى بر شما نداشت، و معصیت میکنید کسى را که حقّ واجب و لازمى بر شما دارد؟ و چگونه بود که بر انجام کارهایى که سزاوار نبود توانا بودید؟ امّا در انجام اعمال نیکو و سزاوار اظهار ضعف و ناتوانى میکنید؟ گفتند: اى پیشوایان دانش و حکمت، شهوتها در نفس ما قوى و لذّتهاى دنیا بر ما غالب شده، چون این در نفس ما قوى است انجام کارهاى بد بر ما آسان است و میتوانیم متحمّل مشقّتهاى آن شویم، و نیّات خیر در ما ضعیف شده است و به این سبب مشقّت طاعات بر ما گران و دشوار است، پس از ما راضى باشید که بتدریج از اعمال ناشایست خود دست برداریم و به طاعات روى آوریم و این بار گران را یکباره بر ما تحمیل نکنید. گفتند: اى سفیهان! شما زادگان نادانى و برادران گمراهى نباشید که انجام شهوات بر شما سبک و اسباب سعادت اخروى بر شما گران باشد. گفتند: اى آقایان حکما و اى پیشوایان دانشمند، ما از فشار سرزنش شما به آمرزش خداى تعالى پناه میبریم و از شدّت و عنف شما به پرده عفو الهى میگریزیم، شما ما را به ضعف و سستى و جهالت و پستى نسبت ندهید، زیرا پروردگار ما کریم و مهربان و آمرزنده است، پس اگر اطاعت او نمائیم گناهان ما را میبخشد و عبادات ما را چند برابر میکند، ما سعى میکنیم او را به همان اندازه که در راه باطل سستى کردیم عبادت کنیم و به مقصود خود میرسیم، و خداوند ما را به حوائجمان میرساند و بر ما ترحّم خواهد کرد، چنانکه بر ما ترحّم فرمود و ما را لباس وجود پوشانید. چون چنین گفتند: دانشمندان اقرار بر صدق آنان کردند و به گفته ایشان راضى شدند و یکسال تمام نماز خواندند و روزه گرفتند و به عبادت مشغول شدند و صدقات عظیم دادند و چون سال عبادت منقضى گردید کاهنان گفتند: اعمال این مردم دلالت دارد که این پادشاه زمانى فاجر و ستمکار و گنهکار، و زمانى دیگر نیکوکار و متواضع و خوش رفتار خواهد بود، و منجّمان نیز با ایشان در این سخن اتّفاق کردند. به آنها گفتند: این حال را از کجا دانستید؟ کاهنان گفتند: چون مردم به سبب این مولود در ابتدا مشغول لهو و لعب شدند و در آخر به عبادت و بندگى روى آوردند، دانستیم که این مولود نیز چنین خواهد بود. منجّمان هم گفتند: ما از استقامت زهره و مشترى چنین استنباط کردیم و زهره تعلّق به اهل طرب و بطالت، و مشترى تعلّق به اهل علم و عبادت دارد و دانستیم که این دو حالت در او خواهد بود. این طفل در نهایت تکبّر و سرمستى نشو و نما کرد و ستمی پیش گرفت که مردم طاقت آنرا نداشتند، دستوراتش همه جائرانه و ظالمانه بود و محبوبترین مردم نزد او کسى بود که در این امور با او موافقت کند، و دشمن ترین مردم نزد او کسى بود که با یکى از این دستورات مخالفت ورزد، و به جوانى و سلامتى و توانایى و پیروزى بر دشمن مغرور شده بود، و سرور و خود بینى همه وجود وى را فراگرفته و از هر حیث کامروا شده بود تا آنکه به سنّ ۳۲ سالگى رسید، روزى زنان شاهزاده و پسران و کنیزان و پرده نشینان و اسبان نفیس و مرکبهاى فاخر و خدمتکاران خاصّ خود را گرد آورد و دستور داد، بهترین جامه هاى خود را بپوشند و خود را با بهترین زیورهایشان بیارایند و مجلسى در مقابل مطلع آفتاب براى وى بنا کنند، که سنگفرش آن از طلا و به انواع جواهر آراسته شده باشد، و طول آن مجلس ۱۲۰ ذرع و عرض آن ۶۰ ذرع باشد (هر زرع نیم متر است) و سقف و دیوارهاى آن نیز به زیورهاى قیمتى و انواع نقشهاى فاخر آراسته شده باشد، و آنچه در خزاین او از نفایس اموال و جواهرات بود بیرون آوردند و مقابل وى در آن مجلس چیدند، و فرمان داد امراى لشکرى و کشورى از سپهسالاران و نویسندگان و دربانان و اشراف و بزرگان و دانشمندان اهل مملکت همگى با نهایت زیب و زینت حاضر شوند، و سواره نظام خود را فرمان داد که بر اسبان نفیس خود سوار شوند و در مکانهاى مخصوص استقرار یابند، تا از ایشان سان ببیند و مقصود او این بود که بر منظر رفیعى برآید و عظمت پادشاهى و اسباب سلطنت و جمعیّت رعیّت و وسعت مملکت و کثرت لشکریان خود را مشاهده کند، تا عیش و طرب او کامل گردد. چون چنین مجلسى را ترتیب داد، با زیب و جلال به آن درآمد و بر تخت خود جلوس کرد، و بر تمام بزرگان مملکت مشرف شد و آنان نیز به زمین افتاده و وى را سجده کردند، آنگاه به بعضى از غلامان خاصّ خود فرمود: اهل مملکت و رعیت خود را بر احسن وجوه مشاهده کردم، اکنون میخواهم منظر خویش را مشاهده کنم، آئینه اى بیاورید و در آن نگریست و در این اثنا که جمال خود را میدید، ناگاه نظرش به موى سپیدى افتاد که در میان ریش او مانند زاغ سپیدى که در میان زاغ هاى سیاه ظاهر شده باشد نمودار بود، و از مشاهده این حال بسیار هراسان و غمگین شد و حالت چشمانش دگرگون گردید، و اثر اندوه بر جبینش نشست و شادى اش مبدّل به غم گردید. سپس با خود گفت: این نشانه آن است که جوانى به پایان رسیده و ایّام سلطنت و کامرانى رو به زوال است، این موى سپید رسول ناامیدى است که خبر زوال پادشاهى را بر من میخواند، و پیشاهنگ مرگ است که خبر مردن و پوسیدن را به گوش جانم میرساند، هیچ نگهبانى نتوانست مانع آن شود و هیچ کس نتوانست آنرا دفع کند تا آنکه به ناگاه به من رسید، و خبر مرگ و زوال پادشاهى را به من داد و چه زود شادى و خرّمى من دگرگون گردد، و توانائیم منهدم شود و دژها و لشکریان من نتوانند مانع او شوند، این است رباینده جوانى و نیرو و زایل کننده توانگرى و عزّت، این است پراکنده کننده جمعیّت و قسمت کننده میراث میان دوستان و دشمنان، و تباه کننده زندگى و لذّتها و خراب کننده عمارات و متفرّق سازنده جمعیّتها و پست کننده رفیعان و ذلیل کننده عزیزان، اینک بر من فرود آمده و بار خود را فرود آورده و دامهاى خود را بر من گسترده است. آنگاه با پاى برهنه از تختش فرود آمد در حالیکه او را با محمل بالا برده و بر آن نشانیده بودند، و لشکریان و معتمدان خود را فراخواند و گفت: اى مردم من در میان شما چه کردم و در دوران پادشاهى با شما چه نوع سلوک نمودم؟ گفتند: اى پادشاه نیکو خصال، از شکر نعمتهاى تو عاجزیم و اینک جانهاى خود را در راه فرمانبردارى تو فدا میکنیم، آنچه خواهى بفرما که به جان آماده ایم. گفت: دشمنى که از او نهایت بیم و خوف را داشتم بر من درآمده است و هیچیک از شما او را مانع نشدید تا بر من مستولى گردید، با آنکه شما معتمدان من بودید و به شما امیدها داشتم گفتند: اى پادشاه این دشمن کجاست؟ آیا دیده میشود یا نه؟ گفت: خودش دیده نمیشود امّا آثار و علاماتش را میتوان دید، گفتند: اى پادشاه ما حقّ نعمتهاى تو را فراموش نکرده ایم و براى دفع دشمنان شما آماده ایم، در میان ما خردمندان و مدبّران فراوانند، دشمن خود را به ما بنما تا دفع شرّ او کنیم، گفت: من فریب شما را خوردم و به خطا بر شما اعتماد کردم و شما را براى خود به منزله سپر میدانستم و چه اموالى به شما بخشیدم و چقدر شما را شریف گردانیدم و شما را از خاصّان خود قرار دادم تا مرا از شرّ دشمنان حفظ و حراست کنید، آنگاه براى یارى شما شهرهاى محکم بنا کردم و قلعه هاى استوار ساختم و سلاح در اختیار شما قرار دادم و غم تحصیل مال و روزى را از شما برداشتم، تا شما را اندیشه اى غیر از محافظت من نباشد و گمان من آن بود که با وجود شما آسیبى به من نخواهد رسید و اگر شما بر گرد من باشید رخنه اى بر بنیان وجود من راه نخواهد یافت، اکنون با وجود جمعیّت شما چنین دشمنى به سراغ من آمده است، اگر این از سستى و ضعف شماست که قدرت بر دفع آن ندارید پس من در استحکام کار خود خطا کردهام که شما را با این ضعف یاور خود کردهام، و اگر شما قادر بر دفع آن بوده اید امّا از آن غفلت کرده اید پس شما خیرخواه و مشفق من نبوده اید. گفتند: اى پادشاه! اگر با سلاح و حربه و خیل بتوان مانع دشمن شما شد تا خون در رگ ماست در اجراى این مهمّ آماده ایم، امّا اگر دشمنى به دیده ما درنیاید و او را نشناسیم نمیتوانیم او را دفع کنیم. گفت: آیا من شما را براى دفع دشمنانم استخدام نکرده ام؟ گفتند: آرى. گفت: از کدام قسم دشمنان مرا محافظت میکنید؟ آیا از دشمنانى که به من ضرر میرسانند یا دشمنانى که ضرر نمیرسانند؟ گفتند: از دشمنى که ضرر میرساند. گفت: آیا از هر دشمن ضرر رساننده اى محافظت میکنید یا از بعضى آنها؟ گفتند: از تمامى دشمنان ضرر رساننده تو را محافظت میکنیم. گفت: اینک رسول مرگ در رسیده و خبر تباهى بدن و زوال پادشاهى مرا میدهد و میخواهد آنچه را بنیان کردهام خراب کند، و آنچه را جمع کردهام پراکنده سازد و آنچه را درست کردهام تباه کند و آنچه را اندوختهام قسمت کند و کارهاى مرا تبدیل کند و هر چه را استوار ساختم برباد دهد، و این رسول از جانب مرگ خبر آورده که بزودى دشمنان مرا شاد خواهد کرد و با فناى من درد سینه آنها را شفا خواهد داد و بزودى لشکر مرا پراکنده کند و انس مرا به تنهایى مبدّل گرداند و مرا بعد از عزّت خوار کند و فرزندان مرا یتیم سازد و جماعات مرا متفرّق کند و برادران و خاندان و نزدیکان مرا بر عزاى من بنشاند و بند از بند من بگسلد و دشمنانم را در مساکن من جاى دهد. گفتند: اى پادشاه! ما میتوانیم تو را از شرّ مردم و جانوران درنده و حشرات زمین محافظت کنیم، امّا نمیتوانیم مرگ و زوال را چاره کنیم و قوّت دفع آن نداریم. گفت: آیا چاره اى بر دفع این دشمن وجود دارد؟ گفتند: نه. گفت: دشمنى دارم که از این دشمن خردتر است، آیا میتوانید آن را دفع کنید؟ گفتند: آن کدام است؟ گفت: درد و غم و اندوه گفتند: اى پادشاه! اینها را قدیر و لطیف تقدیر کرده است و چنان است که از بدن و نفس برانگیخته میشود و به تو میرسد و هیچکس بر دفع آنها قادر نیست و به حاجب و حارس ممنوع نگردد. گفت: دشمنى دارم که از این هم کمتر است. گفتند: آن کیست؟ گفت: آنچه که در قضا گذشته است. گفتند: اى پادشاه! کیست که پنجه در پنجه قضا افکند و مغلوب نگردد؟ و کیست که با آن ستیزه نماید و مقهور نشود؟ گفت: پس شما چکاره هستید؟ گفتند: ما قدرت بر دفع قضا و قدر نداریم و تو توفیق یافته اى و به حقایق امور پى برده اى، اکنون چه اراده میفرمایى؟ گفت: میخواهم به عوض شما یارانى را برگزینم که مصاحبت من با آنها دائمى باشد و به عهد خود وفا کنند و برادرى آنها بپاید و مرگ حاجب ما و ایشان نشود و پوسیدگى و زوال آنها را از مصاحبت من باز ندارد و مرا بعد از مرگ تنها نگذارند و در زندگانى ترک یارى من نکنند و بتوانند امر مرگ را که شما از دفع آن عاجزید دفع نمایند. گفتند: اى پادشاه اینها که وصف میفرمایى چه کسانى هستند؟ گفت: کسانى که من خود براى اصلاح شما آنها را تباه کردم و از بین بردم. گفتند: اى پادشاه! احسان خود را از ما باز مگیر و با ما و ایشان هر دو ملاطفت فرما که اخلاق تو پسندیده و کامل و رأفت و مهربانى تو عظیم و شامل است. گفت: مصاحبت شما براى من سمّ قاتل است و پیروى شما موجب کرى و کورى است و موافقت با شما زبان را لال میکند. گفتند: اى پادشاه چرا چنین میگویى؟ گفت: زیرا مصاحبت شما با من در فزون طلبى است و موافقت شما با من در جمع خزاین و اموال است و پیروى من از شما در امورى است که موجب غفلت از امور آخرت میگردد و شما مرا از آخرت دور میکنید و دنیا را در نظرم مى آرایید و اگر خیرخواه من بودید مرگ را به من یادآورى میکردید، و اگر مشفق من بودید زوال و پوسیدگى را یادآور من میشدید و براى من آنچه که باقى میماند فراهم مى آوردید و در گردآورى امور فانیه زیاده روى نمیکردید، که این منفعتى که شما مدّعى آن هستید سراپا ضرر است و این دوستى که اظهار میکنید بى گمان عداوت است، و من به آنها نیازى ندارم و جملگى ارزانى شما باد! گفتند: اى پادشاه حکیم نیکو خصال! گفتارت را فهمیدیم و از صمیم دل تو را اجابت میکنیم و ما را بر تو حجّتى نیست که حجّت تو تمام و غالب است، و لیکن اگر هیچ نگوئیم موجب فساد مملکت و نابودى دنیا و شماتت دشمنان ما خواهد شد که به واسطه تبدّل رأى و اندیشه و عزم شما حادثه بزرگى رخ داده است. گفت: آنچه بخاطرتان میرسد بگوئید و نترسید و هر حجّتى که دارید بیان کنید، که من تا به امروز مغلوب حمیّت و تعصّب بودم ولى امروز بر هر دو غالبم و تا به امروز هر دو بر من مسلّط بودند ولى اکنون بر آنها مسلّط شدهام و تا به امروز پادشاه شما بودم و لیکن بنده بودم، امّا امروز از بندگى آزاد شدهام و شما را نیز از فرمانبردارى خود آزاد ساختم. گفتند: در زمان فرمانروایى بنده چه کسى بودى؟ گفت: من در آن زمان بنده هوى هاى نفسانى خود بودم و مقهور و مغلوب جهل و نادانى شده بودم و بندگى شهوات خود میکردم، اما امروز این بندگیها و طاعتها را از خود بریدهام و پشت سر افکنده ام. گفتند: اى پادشاه اکنون عزم شما چیست؟ گفت: قناعت و خلوت گزینى براى آخرت و ترک دنیاى فریبنده و افکندن این بار گران از دوش و آماده شدن براى مرگ و فراهم آوردن توشه براى آخرت، که پیک مرگ در رسیده است و میگوید به من فرموده اند که از تو جدا نشوم تا مرگ فرارسد. گفتند: اى پادشاه این پیک مرگى که به سراغ تو آمده است کیست که ما او را نمى بینیم و نشنیده ایم که مرگ سفیر مقدّمى داشته باشد! گفت: امّا آن پیک این موى سپید است که در میان موهاى سیاه ظاهر شده و بانگ زوال و فنا در میان جمیع جوارح و اعضا در داده است و همه او را اجابت کرده اند و امّا آن سفیر مقدّم سستى و پیرى است که این موى سپید نشانه آن است. گفتند: اى پادشاه آیا مملکت خود را فرو میگذارى و رعیّت خود را به حال خود رها میسازى؟ و آیا از وبال این گناه نمى هراسى که رعیّت را معطّل بگذارى؟ آیا نمیدانى که بهترین ثوابها در اصلاح امور خلایق است و بالاترین صلاح امّت پیروى آنها از پادشاه و عدم هرج و مرج است؟ پس چگونه است که از گناه نمى ترسى و حال آنکه در هلاک خلایق گناهى است که از ثوابى که در اصلاح خود توقع دارى بیشتر است؟ آیا نمیدانى که بهترین عبادت عمل است و دشوارترین عملها سیاست بر رعیّت است و تو اى پادشاه بر رعیّت خود عدل میکنى و با تدبیر خود آنها را به صلاح مى آورى و به اندازه اى که امور آنها را به صلاح آورى مستحقّ ثواب خواهى بود؟ اى پادشاه اگر صلاح امّت را فروگذارى آنان را تباه ساخته اى و اگر امّت خود را تباه کنى گناهى عاید تو میشود که از ثواب اصلاح نفس خود عظیم تر است. اى پادشاه آیا نمیدانى که دانشمندان گفته اند: هر که نفسى را تباه سازد نفس خود را تباه کرده است؟ و هر کس نفسى را به صلاح آورد نفس خود را به صلاح آورده است؟ و کدام تباهى بزرگتر از آنکه ترک رعیّتى کنى که رهبر آنانى و ترک اقامت در امّتى کنى که باعث انتظام امور ایشانى؟ اى پادشاه رداى پادشاهى را از دوش میفکن که آن وسیله شرافت دنیا و آخرت توست. گفت: سخن شما را فهمیدم و در باره آن اندیشه کردم، امّا اگر براى اجراى عدالت و صلاح در میان شما و دریافت اجر از خداى تعالى پادشاهى را برگزینم و یاران و وزرایى نداشته باشم که بعضى از امور مرا متکفّل شوند و خیرخواه و معاون من باشند، گمان ندارم بر این کار توفیق یابم، آیا همگى شما مایل به دنیا نیستید و به شهوات و لذّات آن رغبت ندارید؟ و با این احوال اگر در میان شما باشم از حال خود نیز ایمن نیستم و ممکن است به دنیایى که اکنون قصد ترک و فروگذاشتن آن را دارم متمایل گردم و فریفته آن بشوم و اگر چنین کنم مرگ فرا میرسد و مرا از تخت پادشاهى به دل خاک خواهد برد و پس از جامه هاى دیبا و لباسهاى مطرّز به طلا که پوشیدهام خاک مرا مى پوشاند و بعد از منازل وسیع در قبر تنگ سکنى میدهد و پس از لباس مکرمت جامه ذلّت مى پوشاند و در آنجا بى کس میمانم و هیچکس از شما با من نباشد، شما مرا از آبادانى به در مى برید و در محلّ ویرانى مى اندازید و گوشت بدن مرا خوراک پرندگان وحشى و حشرات زمینى قرار میدهید که از مورچه تا حشرات بزرگتر از آن ارتزاق کنند و بدن من مردار گندیده شود و عزّت از من بیگانه گردد و خوارى یار من شود، در آن روز کسانى که بیشتر از همه مرا دوست میدارند با سرعت مرا زیر خاک میکنند و مرا با کرده هاى بد خود تنها میگذارند، در آن روز به غیر از حسرت و ندامت چیزى براى من باقى نخواهد ماند و شما پیوسته به من وعده میدادید که دشمنان ضرر رساننده را از من دفع میکنید، امّا در آن حال نه نفعى از شما به من میرسد نه قادر بر دفع ضرر از من هستید، پس من امروز چاره کار خود میکنم، زیرا شما با من مکر کردید و دامهاى فریب گستردید. گفتند: اى پادشاه نیکو خصال ما آن نیستیم که پیشتر بودیم چنانکه تو آن نیستى که پیشتر بودى، آن کسى که تو را از حال بد به حال نیک آورد ما را نیز متبدّل ساخت و راغب به خیر و خوبى گردانید، توبه ما را بپذیر و خیرخواهى ما را از خود دریغ مدار. گفت: تا شما بر سر قول خود باشید من نیز در میان شما خواهم بود و اگر بر خلاف این قول عمل کنید مفارقت شما را بر مى گزینم. آن پادشاه در ملک خود باقى ماند و لشکریان او همگى بر سیرت و بندگى حق تعالى مشغول شدند و در بلاد آنها نعمت فزونى گرفت و بر دشمنانشان پیروز شدند و ملک آنها زیادت گرفت تا آنکه آن پادشاه درگذشت. مدّتى که آن پادشاه با این خصال حمیده در میان آنها زندگانى کرد ۳۲ سال بود و تمامى عمر او به ۶۴ سال بالغ گردید.
مالک اشتر قسمت ۱۶
مالک و تسلّط بر کوفه: مدتی پس از تبعید مالک و یارانش به حمص اوضاع کوفه دگرگون شد. در حقیقت عوض نشدن رفتار والیان و عدم تغییر آنها توسّط خلیفه، اوضاعی را در کوفه ایجاد کرد که موجب محبوبیّت مالک و یارانش شد. در برابر اعتراضات سراسری، والیان به مدینه نزد عثمان رفتند تا راه حلی مناسب برای حل اعتراضات بیابند. مادلونگ معتقد است جزییات دیدار عثمان با والیان ساختگی است (ویلفردمادلونگ، جانشینی حضرت محمد، ترجمه احمد نمایی، جواد قاسمی، محمدجواد مهدوی، حمید رضا ضابط، مشهد، آستان قدس رضوی) به هر حال برخی از روایات بر آن است که مالک برای درخواست عزل سعید به مدینه آمد و چون نتیجه نگرفت و یا عثمان جواب درستی نداد و مالک و یارانش را معطل گذاشت تا آذوقه شان تمام شد، وی به پیشنهاد طلحه و زبیر از آنها قرض گرفت و با طرفدارانش به کوفه رفت و با سخنرانی آتشین کوفیان را مهیا نمود تا مانع ورود سعید شوند (ابوالحسن علی بن حسین مسعودی) روایاتی نیز تأکید دارند: در حالیکه سعید در مدینه و نزد عثمان بود، اشتر و یارانش توسّط یزیدبن قیس از حمص به کوفه فراخوانده شدند و مالک اشتر بر کوفه مسلّط گردید. در این زمان جوّ کوفه برای پذیرش شعارها و برنامههای اشتر و یارانش مناسب شده بود؛ روایتی که میگوید کوفه از سران خالی شده بود و هر که بود مجذوب بود یا مفتون (محمدبن جریر طبری) بی اساس است، زیرا خود مالک و همراهان وی از بزرگان و سران مجاهد در راه گسترش اسلام بودند، وانگهی همین مجاهدان بودند که به نحوه تقسیم غنایم اعتراض داشتند، و از بخششهای فوق العاده عثمان به خویشاوندانش به شدت عصبانی بودند. بیعت عده زیادی از مردم کوفه با مالک اشتر بر این که نگذارند سعید وارد آن شهر شود، بیانگر این است که سخنان یاران اشتر درباره سوء عملکرد حاکمان عثمان در حوزه اقتصادی و ارزشهای دینی صحت داشته است که آنها با این گروه هماهنگ شدند و نگذاشتند سعید به کوفه باز گردد. در حالیکه در سالهای قبل از آن، همراهی با این گروه به این شدت نبود.
جن در قرآن
نحوه رسیدگی به اعمال جن در قیامت: یَوْمَئِذٍ لا یُسْئَلُ عَنْ ذَنْبِهِ اِنْسٌ وَ لا جانٌّ (رحمن) آیه شریفه سرعت حساب را بیان میکند، (و میفرماید حسابرسی او این قدر سریع است که از هیچ جن و انسی نمی پرسد چه گناهی کرده ای) هم چنانکه در جای دیگر صریحا فرموده: وَ اللّهُ سَریعُ الْحِسابِ و خدا سریع الحساب است (بقره) و مراد از کلمه «یَوْمَئِذٍ» روز قیامت است. سئوالی که در آیه فوق نفی شده و فرموده: از کسی سئوال نمیشود، سئوال بطور معمول و مألوف در بین خود ما انسان هاست، چنین سئوالی را نفی کرده است. پس این آیه منافاتی با آیه وَقِفُوهُمْ اِنَّهُمْ مَسْئُولُونَ ایشان را نگه دارید که باید بازخواست و سئوال شوند (صافات) و آیه فَوَ رَبِّکَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ اَجْمَعینَ پس به پروردگارت سوگند که بطور حتم از ایشان همگی شان سئوال خواهیم کرد (حجر) ندارد. برای اینکه روز قیامت مواقف مختلف دارد، در بعضی از مواقف مردم بازخواست میشوند، و در بعضی دیگر بر دهان هایشان مهر زده میشود، و در عوض اعضای بدنشان سخن میگوید، و در بعضی دیگر از سیمایشان شناخته میشوند. المیزان، ج۳۷
مستند شنود بخش پنجم
مستند صوتی شنود ۱۶ مصاحبه هست که عنانوین اولین مصاحبه و اولین بخش این هست. ۱-بیان مطالب کتاب شنود بدون سانسور ۲-روشن شدن زوایای وسیعی از عالم شیاطین ۳-تصاویر عجیب شیاطین ۴-اجناس مختلف شیاطین ۵-بیماری که تجربه را رقم زد ۶-گردابی که از جنس نور بود ۷-حضور اجدادم را احساس میکردم ۸-پیرمردی که بسیار نورانی و با جذبه بود ۹-علاقه شدید و اشتیاق دو طرفه به فرشته مرگ ۱۰-اعمالی که تجربه گر به آن تکیه کرده بود ۱۱-جلوه نفس لوامه. بِسْمِ الله الر َّحْمنِ الر َّحِیم. نشر شهید ابراهیم هادی با همکاری مدرسه تعالی. مستند صوتی شنود نسخه نگارش متن، فصل اول قسمت اول: حاج آقای امینی: روز شهادت امام صادق علیه السالم هست و تسلیت عرض میکنیم خدمت همه شیعیان و محبین حضرت و دست توسل دراز میکنیم به محضر امام صادق علیه اسالم که کاشف حقایق و به فال نیک میگیریم این روز رو از جهت اینکه باب یک گفتگویی باز شد و یکی از دوستانی که دوسالی است، حقیر توفیق آشنایی با ایشون رو داریم و بعد از کتاب شنود با این عزیز و بزرگوار توفیق رفاقت پیدا کردیم و بحمد الله صمیمی شدیم، ولی تو این دوسال تا بحال خیلی باب گفتگویی این شکلی باز نشده. تقریبا دو ماه پیش بود؟ بله آقا. آقا صادق: بله. حاج آقای امینی: دو ماه پیش بود فرمودن که من یکسری مطالب هست که نگفتم تا حالا توی مصاحبه کتاب شنود. خب البته خود کتاب شنود هم بخش زیادیش حذف شده و ارشاد اجازه چاپ نداد و یک بخشیش ادغام شده، همین هایی که هست و گنگ شده مطلب، و از اون شفافیتش افتاده ویک بخشیش هم ایشون اصلاً تا بحال نگفته و فرمودن که میخوام اینها رو به شما بگم که امروز صبح دیگه لطف کردند و میزبان بودن و یکسری چیزها رو گفتن. خودشون گفتن من تمایل دارم اینها ضبط بشه و انتشار پیدا کنه. چون ایشون به لحاظ شغلی که دارن نمیتونند مصاحبه تصویری داشته باشند، توی برنامه زندگی پس از زندگی نمیتونستند شرکت بکنند و اصرار هم جانب خود ایشون بود. باز بعدا حرف درست نشه علیه بنده و آقای عمادی که ما خلاصه اومدیم یک جریان موازی شکل دادیم برای بحث تجربیات نزدیک به مرگ. خودشون اینجا تصدیق میکنند که از جانب خود ایشون بود. این درخواست درواقع و این پیشنهاد که ایشون مطالب رو به حقیر بگن و از این مجرا این مباحث پخش بشه. تایید میکنید دیگه آقا جان؟ آقا صادق: بله. آقای امینی: عرض کنم خدمتتون که و این گفتگو خلاصه پیشنهاد ایشون بود و شکل گرفت که اساسا از اول تمام این قضایا رو یکبار بطور کامل بدون ویرایش، بدون سانسور و هرآنچه که بوده انشاء الله مطرح بکنند و منعکس بشه. بعد برخی از مطالبی که فرمودن برای بنده خیلی عجیب بود. قبلاً هم عرض شده بود که توی تجربیات نزدیک به مرگ، این قضیه شنود، یک ابداعات عجیبی یعنی مطالب خاص خیلی بکر خیلی خاصی داره. یکیش همین بحث عالم شیاطین هست که حالا بنده در ذهنم نیست، چیزی اندازه این گفتگو و مطالبی که ایشون فرمودن، تجربه که اینقدر زوایای وسیعی از عالم شیاطین رو نشون داده باشه. امروز هم تصاویری رو به ما نشون دادن و فرمودن این شیاطینی که من دیده بودم رو بعدا توی تصاویری توی فیلمهایی دیدمشون و میفرمودن که این هالیوود انگار با این شیاطین زندگی میکنند. دقیقا تصاویر این شیاطین رو بدون اینکه مو بزنه ساختن و ایشون تصاویر رو به بنده نشون دادن که اینها رو، البته جنس های متفاوتی بودن شیاطین. مثلاً یک عده شون خراب کار بودن، یک عده فقط وسوسه میکردن، یک عده جاسوس بودن، اطلاعات میبردن میآرودن. مسئولیتهای مختلفی که داشتن که حالا انشاء الله خودشون توضیح خواهند داد، و به فال نیک میگیریم این روز شهادت رو که عنایت امام صادق علیهالسلام باشه انشاء الله. برای اینکه این معارف و این حقایق کشف بشه و نشر داده بشه از این طریق. این برادر عزیزمون رو هم با اسم مستعار امروز صدا میزنیم به نام آقا صادق، که هم استعاره باشه از روز شهادت امام صادق علیهالسلام و خودشون الحمد الله اهل صدق هستند و این مطالب هم صادقه و کشفیاته صادقه، و انشاء الله که این گفتگو رو حقیر با آقای عمادی خدمت ایشون داشته باشیم و مطالب رو بتونیم خدمتشون بشنویم، و از اول انشاء الله منسجم مطرح بکنند. البته طبعا یکسری مطالب یادشون میاد. خودشون گفتن من این برنامه های شبکه چهار رو که میدیدم ماه مبارک، یکسری مطالب برام تازه یادآوری شد. تجربه ای که مطرح کرده بودن و کتاب شد، در بیمارستان بوده و در واقع دوران نقاهت شون بوده در بیمارستان، و یکسری مسائل رو بعدا دوباره مرور کردن و اولی هم که این قضیه سال ۹۳ پیش اومده، میفرمودن تا دوماه بعد از برگشتم، هنوز تو اون حال بودم، و چشمم باز بود و نمیتونستم زندگی بکنم و خیلی اتفاقات که امروز یکسری چیزهاش رو گفتن، خیلی عجیب و جالب بود که درخواست میکنیم که بگن همه اینها رو. انشاء الله هرچی تو ذهنشون هست خود امام صادق علیهالسلام هم انشاء الله تفضلی بفرمایند، تصرفی بفرمایند هرچی که بوده یادشون بیاد، شاید یکمی نظمش بهم بخوره و یکسری مطالب تو هم دیگه بشه، بهرحال ریش و قیچی دست خودشون، دیگه از اول شروع کنند بصورت کامل مطالب رو بفرمایند. آقا صادق: بسم الله الرحمن الرحیم. خب اول اینکه تشکر میکنم از آقا امینی و آقا عمادی که به بنده خیلی کمک کردن توی حالا، هدایت مسیر زندگیم. من سال ۹۳ که این اتفاق برام افتاد خب به بعضی از دوستان ونزدیکان، خانواده همسرم، به خود همسرم، به برادرا، خواهرا، اطرافیان و همکارا بعضی وقتها این مطالب رو میگفتم آقا. و اینکه در مورد فلانی فلان چیز رو دیدم، در مورد فلانی فلان جور شد. مثل همین تجربیات نزدیک به مرگی که میگفتن ما اینها رو دیدیم ولی به بعضیها که میگفتیم مسخره میکردند. زمینه اش نبود واقعاً، و به بعضیها که میگفتم موضع میگرفتن. دیگه من یعنی تصمیم گرفتم دیگه به هیچکس هیچی نگم. استاپ دادم حرف زدنم رو. و خیلی برای خودم سخت بود که من همچین چیزی دیدم، خب اول اینکه چرا دیدم؟ چرا من رو بردن ۱۰ روز توی بیمارستان و این چیزها رو به من نشون دادن و من برگشتم بدون هیچ ماموریتی؟ مگه میشه؟ خب چون یکسری مطالب دیده بودم مربوط به اشخاص نبود، مربوط به جامعه بود. نه جامعه ایران، به یک امت، حتی به کشورمون تنها نه، به جامعه اسلامی و یکسری اجتماعات بود، و من مونده بودم که اینا چطور باید مطرح بشه؟ خانواده خودم حرف خودم رو باور نمیکردن، باور میکردن ولی خب میگفتن نگو. من تو همون بیمارستان خانمم بغل دستم بود، میگفتم مینوشت. الان دست خطش رو دارم. نشون آقا دادم دست خطشون رو. حتی دست خط های خانمم رو توی دفترچه کوچیک دارم، که کنار تخت میگفتم، مینوشت. اخوی بزرگ من کنار تخت من مینشست، من هرچی میدیدم، بهش میگفتم و اون متعجب و مات میموند وایشون باور داشت، چون از من چند تا چیز دیده بود و از غیب بهش گفته بودم، کنار تخت که مادرم اومده پشت دره و منتظره و... ایشون واقعا این اتفاقات رو دیده بود و باور داشت و مینوشت برای من. بهش میگفتم یادت باشه من برگشتم بهم بگو خودم بنویسم. خب ولی مونده بودم این مطالب کجا و کی باید نشر بشه، و من شروع کردم مطالب رو خدمت شما عرض کردن و تقریبا دو هفته بیشتر طول نکشید تا شما چاپ اول کتاب رو آماده کردید، و یکمقداریش هم ارشاد حالا حذف کرد، نزدیک ۵۰ و خورده ای صفحه. ۱۴۶ صفحه بود که شد ۹۷ یا ۹۶ صفحه. یعنی نزدیک ۶۰ صفحه اش حذف شد، اون کتاب و مطالبی بود که شاید توی اون تایم خیلی بدرد مردم میخورد و حذف شد. خودم خیلی حسرت میخورم. خیلی اصرار داشتم این مطالب نشر پیدا کنه و امیدوارم به حق حضرت زهرا سلام الله علیها، خدا این صداقت رو بر زبون من بده من کلمه ای بالا پایین نگم. چون میدونم پشت هر کلمه ای بالا پایین گفتن، حسابرسی ها هست. من خودم اصلاً دلم نمیخواد مدیون یه سری افراد بشم که اون دنیا اونها بشینن از من باز خواست بکنند. من سعی میکنم واو به واو بگم و امیدوارم خدا کمک کنه اون رسالتی که شاید گردن من بوده، که من اونها رو بهم نشون دادن و باید بگم، اون رسالت رو درست انجام داده باشم و توش معصومیتی که هر رسولی باید داشته باشه، توی دریافت و ابلاغ، من داشته باشم، اون معصومیت رو و وظیفه رو درست انجام بدم. ادامه دارد..
هر که سازد رهبر خود عقل دور اندیش را
در خط تسلیم آرد نفس کافر کیش را
گول هر گندم نمای جو فروشی را نخور
بی طمع گرگی نمی پوشد لباس میش را
گر دهی نانی به کس آلوده با خونش مکن
یا مده آن نوش را و یا مزن این نیش را
مواد مخدر و انگلیسه عنگلیس
ادامه نقش تاریخی انگلیس در ترویج مواد مخدر در ایران: دولت انگلیس، عوامل خود را مأمور نمود تا با تبلیغ اینکه تریاک درمان تمامی دردهاست، مردم ایران را که در آنزمان به دلیل فقر و کمبود پزشک از بیماری رنج میبردند، به این ماده معتاد کنند. هیچ چیز سادهتر از معتاد کردن یک انسان نیست؟ طی چند روز میشه، یک فرد عادی را به هروئین معتاد کرد! غالباً هیچ جوانی برای شروع اعتیاد پولی نمیپردازد، نشست و برخاست چند روزه با بازاریانی که خود اغلب معتادند، کافی است که جوانی ابتدا به مصرف مواد مخدر گرایش پیدا کند، سپس به سرعت معتاد شده و سرانجام برای به دست آوردن پول لازم جهت تهیه و خرید مواد مخدر، به پخش آن مبادرت نماید. پیدایش و گسترش اعتیاد در ایران نیز از جمله این شگردها بوده است که توسط استعمار انگلیس و از سوی برادران شرلی در دوره صفویه رواج داده شد. اما در دوران قاجار، از زمان ناصرالدین شاه در اطراف دارالخلافه در تهران، زمینهای وسیعی به کشت خشخاش اختصاص داده شد و سطح کشت آن به حدی زیاد شد که صرفنظر از کفاف مصرف داخلی، سالیانه مقدار زیادی هم تریاک به مستعمرات انگلیس صادر میشد.
زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (پلوتوس= ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود بخش سوم
عبدالله شهبازی در مقدمه کتاب زر سالاران یهود نوشته: کتاب حاضر پیامد تلاشی طولانی است که حاصل آن اینک در دسترس خوانندگان ارجمند قرار میگیرد. عنوان کتاب را زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایـران نـهاده ام تـا بـه روشنی گویای محتوای اثر باشد. واژه زرسالاری را در همان معنایی به کار برده ام کـه در نوشتار سیاسی معاصر غرب از مفهوم پلوتوکراسی فهمیده میشود. پلوتوکراسی از واژه یونانی پلوتوس، به معنای ثروت است و منظور سروری مسـتقیم یـا غیر مستقیم یک اقلیت ثروتمند و بهره مند، نخبگان زرسالار، بر تمامی جامعه است. در ایــن پژوهش زرسالاری دنیای امروز را دارای ساختاری دودمانی یافته ام، و لذا از آن با عنوان الیگارشی زرسالار نیز یاد کرده ام. در کاربرد واژه الیگارشی (به معنای نخبه سالاری دودمانی)، نه معادل فارسی آن، تعمُّد داشته ام، زیرا به گمان اینجانب معادلهای فارسی، گویای تمـامی مختصات و ابعاد آن پدیده ای نیست که با این مفهوم شناخته میشود. بدینسان، ترکیب این دو واژه، معنایی را میسازد که مطمح نظر نگارنده است. باید متذکر شوم که کاربرد این مفهوم ابداع اینجـانب نیسـت و در فرهنـگ سیاسی معاصر برای اطلاق بر همین پدیده پیشینه دارد. در همیــن معناسـت کـه جـرج برنـارد شاو، نویسنده انگلیسی، از اُلیگارشی زرسالاری سخن گفته است که تمامی اقتـدارات کهن شاهان را ِاعمال میکنند، و این همان پدیــده ای اسـت کـه هربـرت جـرج ولـز، نویسنده دیگر انگلیسی، از آن با تعبیر انسانهایی بسان خدایان یاد کرده است. و در همین معناست که در واژگان سیاسی غرب گاه مفهوم پلوتو دمکراسـی بـه کـار رفتـه است؛ یعنی آن نظــم سیاسی و اجتمـاعی کـه در ظـاهر دمکراتیـک اسـت و در بـاطن پلوتوکراتیک. (در ظاهر مردم سالاری، و در باطن زرسالاری) در متن کتاب، درباره این پدیــده و سـیر بغرنـج و طولانـی پیدایـش و تطـور آن بـه تفصیل سخن گفته ام. مخلص کلام اینکه بر بنیاد سنن و میراث دوران جنگهـای صلیبی، در سده های ۱۶ تا ۱۹ میـلادی، اتحادیـه ای از خاندانهـای شریک و درگیر در غارتگریهای ماوراء بحار، در غرب و مرکز اروپا شکل گرفت. همیـن مجموعـه بود که زمام امور کمپانی هنــد شـرقی بریتانیـا را در دسـت داشـت، و در سـده ۱۹ بزرگترین امپراتوری مستعمراتی تاریخ معاصر را بنیاد نهاد. در دوران تکوین پژوهش حاضر، برای نگارنده این پرســش بـه جـدّ مطرح بود که نقدینگی انباشته و افسانه ای کمپانی هند شرقی بریتانیــا پـس از انحـلال رسـمی آن در سال ١٨٥٧ میلادی چه شد، کانونهای گرداننده این مجتمع عظیم جهانی در نیمـه دوم سده ۱۹ و سده ۲۰ چه سرنوشتی یافتند، و بازماندگان و وارثین آنان در جهان امروز چه میکنند؟ در جستجوی پاسخی برای این پرسش بودم که نگارنده با مجموعـه ای از مجتمع های عظیم اقتصادی آشنا شد که در دنیای امـروز شـبکه ای گسـترده و در هـم تنیـده را میسازند. و دریافت که زمام این مجموعه همبسته و جهان شمول، بطور عمده بـا اعقـاب همان خاندانهایی است که در سده ۱۹ الیگارشی مستعمراتی دنیای غرب بشــمار میرفتند و مستقیم یا غیرمستقیم وارث سنن و میراث غارتگری صلیبــی و مـاوراء بحـار سده های پیشین بودند. نگارنده در پژوهش حاضر، از روشی بهره برد که تبارشناسـی نـامیده میشـود. ایـن روش برای ما ناشناخته نیسـت؛ همـان دانـش ارجمنـدی اسـت کـه بـا نام هـایی چون علم الانساب و علم الرجال در ایران پیشینه طولانی دارد و در گذشته یکی از بنیانهای استوار تاریخ نگاری ما را تشکیل میداد. تبارشناسی، امـروزه بـرای پژوهـش در زمینـه ایلات و عشایر و تمامی جوامع دارای ساختار قبیله ای کاربرد گسترده دارد، و از پایه های دانش مردم شناسی بشمار میرود. این روش در تحلیل تحولات تاریخ معاصر نیز دارای کارایی جدی است.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله علیه و آله در شبانگاه پنجشنبه اى در مسجد قبا افطار مى نمود پس فرمود: آیا نوشیدنى اى هست ؟ پس اوس بن خولى انصارى کاسه اى بزرگ شیر آمیخته شده با عسل را به خدمت حضرت آورد. حضرت کاسه را به دهان مبارک نزدیک فرمود و سپس آن را کنار گذاشت و فرمود: این دو نوشیدنى است که مى توان به یکى از این دو اکتفا نمود: من نه آنرا مى نوشم و نه تحریم میکنم، ولى بخاطر خدا تواضع میکنم، زیرا کسى که بخاطر خدا تواضع کند خداوند او را بالا مى برد و کسى که تکبر ورزد خداوند او را به زیر میکشد، و کسیکه در زندگانیش میانه روى پیشه کند خداوند روزى اش مى بخشد، و کسى که اسراف کند خداوند محرومش مى سازد، و کسى که زیاد مرگ را یاد کند خداوند او را دوست میدارد.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: امام سجاد علیه السلام در حالیکه بر الاغى سوار بود به گروهى که بیمارى خوره داشتند و در حال چاشت خوردن بودند گذر کرد آنان حضرت را به چاشت دعوت کردند. حضرت فرمود: اگر روزه نبودم دعوت شما را اجابت میکردم (حضرت از آنان خداحافظى نمود) و وقتى که به منزل رسید دستور داد غذایى آماده کردند و فرمود که آن را نیکو بپزند سپس آن بیماران جذامى را به طعام دعوت کرد و همراه آنان به خوردن نشست.
حدیث :
على علیه السلام فرمود: قناعت مالى است که تمام شدنى نیست.
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: خداوند عزوجل مى فرماید: سوگند به عزت و بزرگى و برترى و بلندى جایگاهم که هیچ بنده اى خواسته مرا بر خواهش نفسانى اش مقدم نمى دارد مگر اینکه حرفه و پیشه اش را برایش فراهم مى سازم و آسمانها و زمین را ضامن روزى اش قرار مى دهم و من براى او برتر از تجارت هر تاجرى خواهم بود.
گاهی خامی میکنیم و جنبه ی محبت نداریم، ظرفیتمان که تکمیل شد، غرورِمان سر ریز میشود، و سیلِ بی تفاوتی مان، افرادِ مهربان را غرق میکند، آرام که گرفتیم، هاج و واج، دنبالِ محبت میگردیم، آدم هایِ عجیبی هستیم، ایکاش کمی جنبه داشتن و قدر شناسی را در زندگی تمرین کنیم، تا حس تلخ تنهایی را تجربه نکنیم.
میخوام یه جوک و طنز تلخ بگم، آخه خیلی عجیبه، ژاپن در اوج مکانیزه بودن، بالاترین آمار خودکشی رو داره و مرتب اینو سانسور میکنن، هم ژاپن وزارت افسردگی داره، هم انگلیس وزارت تنهایی داره، پس این باغ سبزی که نشون خلق ساده لوح میدن کشکی هست، کور میکنه ولی شفا نمیده، چون دُم خروس بیرون زده. چند روز قبل، وزیر تنهایی انگلیس گفت: برای جلوگیری از فروپاشی خانواده ها و تنهایی آنها کاری نمیشه انجام داد، مگر اینکه کلیساها و مذهب، به داد ما برسند و کمکمون کنن. پ.ن.پ. دین که میخواست کمک کنه شما نگذاشتین، این نتیجه گیری بعد از ۲۰۰ سال برهنگی و فساد و فروپاشی خانواده هست که به اینجا رسیدند.

آفررررین افتخاری دیگر برای بانوان ایران زمین، مریم نوری بالانجی محقق جوان قشمی موفق به کسب مدال طلا و مقام اول نخبگان دنیا در جشنواره بینالمللی و تخصصی اختراعات و نوآوریهای جهانی سیلیکون ولی کالیفرنیا در ایالات متحده آمریکا شد. برید کل تاریخ پهلوی رو بگردید ببینید یه زن دانشمند ایرانی پیدا میکنید که داروی ضدسرطان بسازه و مدال طلای نخبگان جهان بگیره؟ براووو دکتر مریم نوری بالانجی، محقق و مخترع دانش بنیان در حوزه زیست فناوری دریایی، که این بانوی توانمند کشور برای دومین بار موفق به اختراع داروی نوترکیب و دانش بنیانی شد.
طی خبرهای جدید و رصدهای صورت گرفته موجی از خرید موهای زنانه توسط برخی از آرایشگاهها در شهرهای مختلف از جمله شهر اهواز و بقیه شهرها به راه افتاده. نکته مهم اینکه در آخرین روزهای جنگ ۱۲ روزه، ایران توانست مؤسسه وایزمن رژیم صهیونیستی که دارای مراکز تحقیقاتی مختلف از جمله ساخت ویروسها و بیمارهای واگیردار بوده را هدف قرار بده، و در نتیجه بانک اطلاعاتی ژنها که برای تولید بیماری (سلاح کشتار بیولوژیک) مورد استفاده اسقاطیل بوده از بین رفته، احتمال داره که خرید موهای زنانه با مبالغ وسوسه انگیز، به بهانه ساخت کلاه گیس، برای ارسال به خارج از کشور برنامه ریزی شده باشه، تا دوباره نسبت به راهاندازی بانک ژن و... جهت ویروسها و بیماریهای جدید اقدام کنند. ضمن اینکه، یکی از راههای اثر گذاری انواع طلسمات و مشکلات ماورائی، استفاده از اجزاء بدن انسان است. در روایات توصیه شده ناخن و موی خود را بعد از اصلاح دفن کنید. چون هم انرژی قابل توجهی برای جذب موجودات غیرارگانیک داره، و هم میتونه در تولید طلسمات و سحر و جادو استفاده بشه، که مطمئناً آثار منفی آن علاوه بر طلسم شونده، به صاحب مو و ناخن هم خواهد رسید. احتیاط کنیم که مبادا اتفاقی بدتر از کرونا و... برای کشور و ملت بوجود بیاد. تجربه تلخ از دست دادن عزیزانمان در موجهای کرونا و... را عبرت آینده خود قرار بدیم.
بهائیت کثیف ترین فرقه و نوکر یهود هستند. احکام دین مزخرفشون میگه: لواط برای فاعل شرعا حلال، و برای مفعول تمرین تواضع و مستحب است. ازدواج با خواهر و مادر و خاله و عمه جایز است، زنا و دزدیدن عروس مورد پسند قبل از ازدواج جایز و نشانه علاقه و جنم مرد است، شرب خمر و استعمال تریاک و حشیش جایز است، حجاب حرام و نشانه بردگی است... خاک بر سرشون، با این احکام چرند و پرندشون. پس عجیب نیست که این مزدوران در این شرایط، با تمام توان برای رواج بی حجابی و سگ بازی موذیانه تلاش میکنند، ولی بزودی صبر مردم تمام میشه و حسابشون را کف دستشان خواهند گذاشت، اونوقت هتگشون وتگ میشه.
امیرالمومنین علی علیه السلام فرمود: کَفَی بِالْمَوْتِ وَاعِظاً: مرگ برای پند دادن کافی است. کافی.
معرفی کتاب سه دقیقه در قیامت: با توجه به استقبال بی نظیر از این کتاب و مجموع تیراژ کتاب، که به بیش از یک میلیون نسخه رسید، و کلی هم دانلود در فضای مجازی داشت! هر چند، همه جور برخوردی را از دوست و دشمن داشت. ولی آنقدر بازخوردهای مثبت دیده شد که خستگی فشارها و واکنش های منفی برخی برطرف شده. ادامه در ادامه مطلب...
ادامه معرفی کتاب سه دقیقه تا قیامت: بهشون تهمت زدند که از حکومت، کمک مالی گرفتید تا مردم در مقابل خطاها و دزدی ها ساکت باشند! اما خودشان بهتر میدانستند که ناشرین به هیچ نهادی وابسته نیستند و تا آنجا که سراغ دارم، دنبال هیچگونه حمایت دولتی نرفته اند و دلیل موفقیتشان را در همین مطلب میدانند. اما در جواب منتقدین گفتند: اتفاقا این کتاب، بیشتر مسئولین بیت المال را مخاطب قرار داده، آنها که فراموش کردند روز حسابی هم هست! بگذریم. در ملاقاتی که در تابستان ۱۳۹۹ با راوی کتاب سه دقیقه در قیامت صورت گرفت، گفت: برخی افراد فامیل یا دوستانم را بعد از سالها ملاقات کردم و بلافاصله یاد خاطراتی افتادم که از این افراد در آنسوی هستی دیده بودم. یا اینکه برخی ماجراها جدیدا رخ داده که به واکنش های بعد از چاپ کتاب مربوط میشود. با خوشحالی پای صحبت این بزرگوار نشستم و خاطرات را مکتوب کردم. اما با خودم گفتم: شاید دوباره بعضی بدخواهان، اضافه شدن مطلب به کتاب را مسخره کنند، با یکی از علما مشورت کردم و ایشان تأکید کرد که حتما این مطالب را به کتاب اضافه کن و توضیح بده که چرا این اتفاق افتاده. لذا این کار انجام شد و همزمان نسخه الکترونیک رایگان از ویرایش جدید کتاب در فضای مجازی پخش شد. امیدوارم مقبول حضرت حق باشد.
معمر بن یحیی گوید: محضر امام صادق علیه السّلام عرض کردم: چرا مردم با اینکه عقل دارند، علم ندارند؟ حضرت فرمود: خداوند متعال هنگامی که آدم را آفرید، مرگ را بین چشمانش و آرزو را پشت سرش قرار داد. و زمانی که حضرتش مرتکب آن خطیئه شد، آرزو بین دیدگان و مرگ پشت سرش واقع شد و از اینجاست که فرزندان آدم عقل دارند، ولی علم ندارند. علل الشرائع. توضیح: شاید منظور از اینکه اجل بین دو چشمش قرار دارد، این است که دائم در یاد مرگ باشد، چنانچه در عرف میگوییم، فلانی مرگ را نصب العین خود قرار داده. و مراد از امل را پشت سرش قرار داد، این است که آرزوی طولانی را فراموش نماید در فکرش نباشد، و این معنا در عرف و لغت شایع است. جمله پشت سر، به کسی گفته میشود که چیزی را رها سازد و فراموش کند. بنابراین مراد پرسشگر این است که مردم با اینکه اهل عقل هستند، چرا دنبال علم نرفته و کوشش نمیکنند؟ و جواب این است که چون آدم ترک اولی کرد، فراموش مرگ و طولانی بودن آرزو به فرزندانش سرایت کرد، زیرا یاد مرگ انسان را وادار به تحصیل چیزهایی میکند که بعد از مرگ مفید است و آرزوی دراز، باعث امروز و فردا کردن کار خیر و طلب دانش میگردد. احتمال دارد مقصود پرسش از عقل، زندگی و اداره کردن امور دنیوی باشد و مرادش از علم، دانش باشد که برای آخرت مفید است، که گویا میپرسد انسانها در امور دنیایشان خیلی عاقلانه رفتار کرده و چیزی را فرو گذار نمیکند، ولی در امور آخرتشان همچون سفیهان هستند که گویا چیزی نمیدانند. جواب این است که به علت فراموشی مرگ و درازی آرزوها، اموری که برای معاد مفیدند را ترک میکنند، و اینکه تمام تلاش خود را منحصر به امور معاش و دنیا کرده، به این جهت است که همیشه به فکر دنیا میباشد.
احتمال دارد مقصود از عقل، دانشی مفید برای آخرت و مراد از علم، دانشی باشد که عمل را به دنبال داشته باشد، و مقصود پرسشگر این است که مردم با اینکه مرگ و حساب و عقاب را دانسته و به آن ایمان دارند، چرا آثار آن در کارهایشان آشکار نمیشود و خطاهایی را مرتکب میگردند که گویی هیچ چیز نمیدانند که جواب آن نیز روشن است.
ابن شهر آشوب گوید: امام هادى علیه السّلام خوشروترین و راستگوترین مردم بود. هنگامى که آنحضرت را از نزدیک میدیدى، ملاحت او در میان مردم بى نظیر و هنگامى که از دور با او معاشرت میکردى، فضل و کمالش در میان جامعه بى بدیل بود، چون سکوت میکرد، هیبت و وقار از وى میبارید و چون زبان به سخن میگشود، شکوه و جلالش نمودار میگردید، وى از خاندان رسالت و امامت و محلّ استقرار وصایت و جانشینى پیامبر بود. وى شاخه اى از درخت تناور نبوّت بود، برافراشته و پسندیده، و میوه اى از درخت رسالت چیده و برگزیده. مناقب/ کمال الدّین محمّد بن طلحه شافعى گوید: از میان مناقب بیشمار آنحضرت منقبتى است که همچون درّ و گوشواره در گوش مردمان جاى گرفته، و گوش جان مردمان همچون درّى گرانبها در صدف آنرا دربرگرفته است، که خود شاهدى است بر این مطلب که حضرت ابو الحسن امام هادى علیه السّلام موصوف به گرانسنگترین اوصاف، بوده و از باشرافتترین شاخه هاى درخت نبوّت نازل گردیده است. مطالب السوول/ احمد بن محمّد بن ابى بکر بن خلّکان گوید: ابو الحسن علىّ هادى فرزند محمّد جواد فرزند علىّ رضا علیهم السّلام یکى از ائمّه دوازده گانه است، کسانى در نزد متوکّل عبّاسى از او بدگویى کرده، گفتند شیعیان وى برایش اسلحه، نامه، و اسناد دیگرى مىفرستند که در خانه او موجود است و او را برانگیخته اند تا در طلب حکومت برآید. متوکّل نیز عدّه اى از مأموران ترک تبار خود را به سمت آنحضرت فرستاد. آنان شبانه و ناگهانى به منزل آن حضرت حمله کردند. امّا تنها صحنه اى که با آن روبرو شدند این بود: آنان امام هادى را در اتاقى دربسته یافتند درحالیکه جبّه اى مویین بر تن و پارچه اى پشمین بر سر داشته، رو به قبله آیاتى از قرآن کریم را که متضمّن وعده و وعید الهى است، زیر لب ترنّم میکرد. و در زیر پایش فرشى جز سنگریزه و شن نبود/ عبد اللّه بن اسعد یافعى گوید: ابو الحسن علىّ هادى فرزند محمّد الجواد، فرزند علىّ رضا، فرزند موسى کاظم، فرزند جعفر صادق، علوى حسینى، چهل سال زندگى کرد. وى مردى متعبّد و فقیهى پیشوا بود. مراه الجنان/ حافظ عماد الدّین اسماعیل بن عمر بن کثیر گوید: و امّا ابو الحسن علىّ هادى، او مردى عابد و زاهد بود که متوکّل وى را به سامرا منتقل کرد. او بیش از ۲۰ سال و چند ماه در آن شهر سکونت گزید، و در همان شهر از دنیا رفت. گفته اند که بدگویان به متوکّل عبّاسى ملعون خبر دادند که در منزل آن حضرت نامه هاى بسیارى از مردم و سلاحهاى زیادى وجود دارد، متوکّل گروهى از سربازان خود را به سمت آن حضرت فرستاد. آنان وى را اینگونه یافتند که، روبروى قبله نشسته، جبّه اى از پشم بر تن دارد، و بر روى فرشى از خاک نشسته است. سربازان، آن حضرت را با همین حالت دستگیر کرده و به نزد متوکّل عبّاسى بردند. البدایه و النهایه/ احمد بن حجر هیثمى گوید: علىّ عسکرى ملقب به هادی، به این دلیل عسکرى نامیده شد، که گروهى از جانب حکومت وقت، مأمور شدند تا او را از مدینه پیامبر به سامرا آورده، در آنجا ساکن کنند، در منطقه اى که در آنزمان، سربازخانه بود و عسکر نامیده میشد. پس بدین جهت امام هادى علیه السّلام به لقب عسکرى ملقّب گردید. وى از نظر دانش و سخاوت میراث دار پدر بزرگوار خویش بود. الصواعق المحرقه/ احمد بن یوسف بن احمد دمشقى قرمانى گوید: فصل نهم از کتاب من درباره خاندان بردبارى، دانش و نیکوکارى است، امام علىّ بن محمّد هادى علیهالسلام در مدینه زاده شد، و مادرش کنیزى امّ ولد بود، کنیه مبارکش ابو الحسن و لقبش هادى و متوکّل بود. رنگ چهره اش گندمگون و نقش انگشترى او: اللّه ربّى و عصمتى من خلقه، بود. و امّا مناقب او بسیار گرانبها و اوصافش بسیار شریف است. اخبار الدول/ عبد اللّه شبراوى شافعى گوید: دهمین امام از پیشوایان علىّ هادى است، وى در ماه رجب سال ۲۱۴ در مدینه زاده شد و داراى کرامات بسیار میباشد. الاتحاف بحب الاشراف/ فضل اللّه بن روزبهان شافعى گوید: خداوندا سلام و درود بفرست بر امام دهم، مقتداى زندگان و مردگان، سرور حاضران و غایبان، آنکس که از مقدّمات علوم به نتیجه وصایت و امامت رسیده است، شمشیر خشمگین و خروشان بر گردن هر مخالف و دشمن، پناهگاه همه پناه آورندگان در مصائب و دشمنى ها، برطرف کننده تشنگى از جگرهاى سوخته، آنکس که دوستان و دشمنان به کمال فضیلتش شهادت داده و در روز ندا دادن منادى یعنى روز قیامت، پناهگاه دوستان و موالیان خویش میباشد، ابو الحسن علىّ نقىّ هادى، فرزند محمّد شهید، آنکس که با مکر دشمنان به شهادت رسید و در (سُرّ من رأى) به خاک سپرده شد. وسیلة الخادم الى المخدوم/ خیر الدّین زرکلى گوید: ابو الحسن عسکرى على، ملقّب به هادى، دهمین امام از پیشوایان دوازده گانه و یکى از پرهیزگاران و صلحا زمان بوده است. وى در شهر مدینه به دنیا آمد. کسانى در نزد متوکّل عبّاسى از او بدگوئى کردند و وى آن حضرت را به بغداد احضار کرده، سپس در سامرا تبعید نمود. الاعلام/ محمّد امین غالب طویل گوید: وى بسیار خوش اخلاق بود. تا جایى که هیچکس شکّى در مقام عصمت او نداشت. تاریخ العلویین/ سیّد عبد الوهاب بدرى گوید: امام هادى علیه السّلام، در شهر سامرا در مجالس مردم میگشت، و همواره مصیبت دیدگان را دلدارى داده، نیازمندان را یارى رسانده، به گدایان و مساکین ترحّم مینمود. وى با یتیمان مهربانى کرده، شبانگاهان به در خانه بیوه گان و ناتوانان رفته، کیسه هاى درهم و دینار را که در دامن جامه خود حمل میکرد به آنان میداد و میگفت: پاداش و سپاسى از شما نمیخواهیم. آن حضرت روزها به کار و فعّالیت مشغول میشد. وى در زیر اشعه سوزان آفتاب ایستاده در مزرعه خود به کار کشاورزى مشغول میگشت، تا آنجا که عرق تمام بدن آنحضرت را تر میکرد، و چون سیاهى شب آشکار میشد به سمت پروردگار خود توجّه کرده، در حال رکوع و سجود و خشوع براى پروردگار خویش درمیآمد، و پیشانى تابناک خود را بر روى سنگ و شن زمین قرار میداد، و دعاى مشهور خود را زیر لب زمزمه میکرد؛ پروردگارا گامهایى که بسوى تو برداشته ناامید نگردان، بر وى رحمت آور.
سقوط بالگرد شهید رئیسی با شلیک جدید خودیها، آنچه امروز با استناد به یک کتاب مشکوک، در خطبهها، توئیتها یا مصاحبههایی درباره سقوط بالگرد شهید رئیسی مطرح میشود، بیش از آنکه پاسخ واقعی و مستند به یک راز باشد، بخشی از نبرد روایتهاست. اسقاطیل قرار نیست اسرار واقعی عملیاتهای خود را منتشر کند؛ آنچه منتشر میشود، نسخهای مهندسیشده از قدرت است، نه خود قدرت. سقوط بالگرد شهید رئیسی، از همان ساعات نخست حادثه، فراتر از یک سانحه هوایی، میدان وسیعی از روایتها را آفرید. روایت رسمی که حاصل بررسیها و تحقیقات کارشناسان ستاد کل نیروهای مسلح کشور بود، بر حادثه در شرایط بد جوی تأکید کرد، و شواهدی بر مداخلات خارجی در این ماجرا نیافت، اما در ماههای بعد، گمانهزنیها، تحلیلها و تفسیرهای غیررسمی، لایهای دیگر بر این واقعه افزودند. اکنون با ارجاع احمد علمالهدی در خطبه نمازجمعه مشهد به کتابی با عنوان رایحه مرگ؛ کتابچه راهنمای عملیات مهلک موساد داخل ایران، و اعلام تروریستی بودن حادثه سقوط بالگرد رئیس جمهور، این پرونده بار دیگر به صدر افکار عمومی و محافل رسانهای بازگشته است. اکنون فعالان حوزه خبر و سیاست میپرسند که، انتشار کتابی که ادعای افشاگری درباره ماهیت آن سقوط دارد، اقدامی در مسیر پاسخگویی واقعی به یک پرسش امنیتی بزرگ است؟ یا اینکه میتواند حلقهای جدید در نبرد ادراکی رژیم صهیونیستی باشد؟ به بیان دیگر، اکنون مسئله مهم و حساس این است که: چرا باید چنین کتابی اصلاً منتشر شود؟ درحالیکه اسقاطیل معمولاً در چنین مواقعی موضعگیری روشن و گویایی ندارد؟ و مهمتر اینکه چرا باید چنین کتابی بگونهای نوشته شود که هم ادعای عملیات را مطرح کند، و هم هیچ مسئولیت رسمی و قابل پیگیریای را نپذیرد چرا اسقاطیل باید افشا کند؟ کتاب رایحه مرگ، ادعایی بزرگ دارد: روایت جزئیات فنی و اطلاعاتی عملیاتهای موساد در ایران، از جمله سقوط هلیکوپتر رئیسجمهور. اما با کمی دقت، خود کتاب به یک معما تبدیل میشود. نویسندهای ناشناخته، ناشری خصوصی و بیاعتبار، اطلاعات کتابشناختی مخدوش، و مهمتر از همه، زبانی که سرشار از قیود («احتمالاً»، «ممکن است» و «میتوانسته») است. این ویژگیها، کتاب را از جنس یک گزارش اطلاعاتی یا افشاگری محققانه ژورنالیستی خارج میکند و به متنی نزدیک میسازد که در ادبیات امنیتی به آن روایتسازی پسینی میگویند؛ روایتی که نه برای اثبات حقیقت، بلکه برای کاشت تردید، القای توانمندی و بازتعریف حافظه جمعی تولید میشود. پرسش کلیدی همینجاست: اسقاطیل، بویژه موساد، نهادی است که به ابهام، سکوت و انکار شهره است. در بسیاری از عملیاتهای منسوب به این سازمان (از ترور دانشمندان هستهای تا عملیاتهای برونمرزی) نه تأیید رسمی وجود دارد و نه پذیرش علنی مسئولیت. پس چرا در این مورد خاص، باید کتابی منتشر شود که حتی بطور غیرمستقیم، شیوههای عملیاتی را توضیح دهد؟ پاسخ را باید نه در منطق افشای عملیات، بلکه در منطق جنگ ادراکی جستجو کرد. در جنگهای مدرن، افشاگری همیشه به معنای لو دادن نیست. گاهی افشا، دقیقاً ابزار عملیات است. وقتی متنی منتشر میشود که از توان نفوذ سایبری و الکترونیک سخن میگوید، بر ضعف ساختاری و فرسودگی سیستمها تأکید میکند، و همزمان هیچ سند قطعی ارائه نمیدهد، معلوم است که هدف اصلی، نه اطلاعرسانی، بلکه اثرگذاری ذهنی است. اسقاطیل با چنین روایتهایی چند پیام را همزمان مخابره میکند: اولاً اینکه ما میتوانیم حمله کنیم؛ حتی در بالاترین سطوح حاکمیتی. ثانیاً هیچچیز شما قطعی نیست؛ حتی روایت رسمیتان. و ثالثاً شک را جایگزین یقین کنید. این خود بزرگترین پیروزی ادراکی برای دشمن است. در این چارچوب، کتاب رایحه مرگ، نه یک سند تاریخی، بلکه بخشی از یک سناریوی بازدارندگی روانی است. تریبون های داخلی در دام روایتسازی دشمن: نکته حساستر آنجاست که چنین روایتهایی، وقتی از تریبونهای رسمی یا نیمهرسمی داخلی بازتولید میشوند، ناخواسته به تکمیل عملیات ادراکی دشمن کمک میکنند. نه الزاماً به این دلیل که گوینده نیت منفی دارد، بلکه چون زمین بازی، زمین طراحیشده طرف مقابل است. وقتی بدون ارائه شواهد قابل اتکا و متقن، روایت ترور تقویت میشود، در وهله نخست روایت رسمی نهادهای مرجع کشور دچار تزلزل میشود، و به این ترتیب دستگاههای مسئول ناخواسته در موضع دفاعی قرار میگیرند، و نهایتاً افکار عمومی میان «حادثه» و «ترور پنهان» معلق میماند. این همان وضعیت تعلیقی است که جنگ شناختی و ادراکی بهدنبال آن است؛ وضعیتی که در آن، هیچ روایتی کاملاً پذیرفته نمیشود. پرسش ساده اما تعیینکننده درباب این موضوع این است که اگر واقعاً شواهد قاطعی از ترور وجود داشت، چرا نهادهای مسئول کشور، هیچگاه بطور رسمی اعلام نکردند؟ در منطق سیاست و امنیت، اعلام چنین موضوعی نهتنها هزینهبردار نیست، بلکه میتواند دستاورد سیاسی، حقوقی و حتی بینالمللی ایجاد کند، و تأیید دیگری بر متجاوز بودن دشمن باشد. سکوت رسمی، بیش از هر چیز، نشان میدهد که سطح شواهد، از حد تحلیل فراتر نرفته است. آنچه امروز با نام یک کتاب، یک خطبه یا یک مصاحبه مطرح میشود، بیش از آنکه پاسخ به یک «راز» باشد، بخشی از نبرد روایتهاست. اسقاطیل قرار نیست اسرار واقعی عملیاتهای خود را منتشر کند؛ آنچه منتشر میشود، نسخهای مهندسیشده از «قدرت» است، نه خود قدرت. در چنین شرایطی، هوشمندی رسانهای و امنیتی ایجاب میکند که اولاً میان امکان فنی و وقوع واقعی تفاوت گذاشته شود؛ ثانیاً هر متنی با برچسب «افشاگری» بعنوان سند پذیرفته نشود؛ و مهمتر از همه، زمین بازی روایتها، آگاهانه انتخاب شود. در جنگ ادراکی، گاهی خطرناکترین سلاح، نه موشک و پهپاد، بلکه داستانی است که خوب تعریف میشود.
با برادر من مهربان باش: امام صادق (ع) فرموده است: سلمان، از بازار آهنگران کوفه عبور میکرد، ناگاه متوجّه شد جوانى غش کرده و افرادى دور او جمع شده اند. وقتى سلمان نزدیک آن جمع رفت، او را شناختند و از او تقاضا کردند براى شفاى جوان، دعایى بر او بخواند. سلمان، دعا خواند و کنار جوان حاضر شد، وقتى جوان به حال آمد و چشم خود را باز کرد، سلمان را شناخت و گفت: اى ابوعبدالله! اینطور که اینان پنداشته اند، من مبتلا به بیمارى و غش نشده ام، بلکه وقتى در بازار آهنگران مشاهده کردم که آنان با پُتک بر آهن گداخته میکوبیدند، به یاد این آیه قرآن که درباره عذاب دوزخیان میفرماید: مأموران الهى، با گرزهاى آهنین بر آنها فرود مى آورند. افتادم و از ترس عذاب الهى آشفته گردیدم. وقتى سلمان، این حالت معنوى ترس از عذاب الهى را در آن جوان دید، او را بعنوان برادر خود انتخاب کرد، با او معاشرت و رفت و آمد داشت، تا اینکه یکروز مطلع شد آن جوان بیمار شده. بدین جهت به دیدار او رفت و دید وى در حال جان دادن است، سلمان بالاى سر او نشست و متوجّه شد ملک الموت براى قبض روح آن جوان آمده، به او گفت: با برادر من مهربانى کن و مدارا داشته باش. ملک الموت گفت: یا أبا عَبْدِ الله! إنّی بِکُلّ مُؤمِن رَفیقٌ: اى سلمان من با هر شخص مؤمنى به هنگام قبض روح، با مهربانى رفتار میکنم/ بحارالانوار
مالک اشتر قسمت ۱۵
تبعید به حمص: مرحله دوم تبعید مالک اشتر و یارانش، تبعید به شهر حمص بود. شورشیان به کوفه بازگشتند و چون رفتار حاکم وقت را مناسب نیافتند اعتراضاتشان گسترده تر شد، و علیه خلیفه نیز سخن میگفتند. این بار سعیدبن عاص، حاکم کوفه، بدستور عثمان آنها را به حمص فرستاد. روایتی که مدعی است آنها از دمشق بیرون آمدند و گفتند: به کوفه مروید که شما را شماتت کنند، سوی جزیره رویم و عراق و شام را بگذاریم، پس به سوی جزیره رفتند (محمدبن جریر طبری) صحت ندارد زیرا آنها در دوران تبعید از خانه و کاشانه و خانواده هایشان دور بودند، و در صورتی که اجازه بازگشت داشتند، به کوفه برمیگشتند و این موضوع از جمله اعتراضات بعدی شورشیان علیه عثمان بود که چرا جهادگران را از خانه و کاشانه خود رانده ای. از طرفی بیشتر مردم کوفه موافق شعارها و اعتراضات تبعیدیان بودند، چنانکه چندی بعد ۱۰ هزار نفر با مالک بیعت کردند که نگذارند سعید وارد شهر شود (ابوالحسن علی بن حسین مسعودی، البته تعداد را کمتر از این نیز نوشته اند ولی در مجموع اوضاع عمومی شهر به نفع شورشیان و علیه سعید بوده است. طبری مینویسد: مردم بجوشیدند) دیگران هم اگر با این عمل موافق نبودند، از عملکرد سعید نیز رضایت نداشتند، و حاضر به مقابله با بیعت کنندگان نبودند، بنابراین شماتتی نمیتوانسته است در کار باشد. شاید رفتن به حمص از شام بدون برگشت به کوفه به اجبار بوده باشد. سخنان مالک به هنگام دریافت نامه عثمان، مبنی بر حرکت به سمت حمص نیز دلیل دیگری است که وی و یارانش مایل نبودند که به جزیره بروند. عثمان در نامه مذکور به مالک اشتر چنین نوشت: اما بعد من شما را (کسانی که قبلاً به دمشق تبعید شده بودند) به حمص میفرستم، وقتی این نامه من به شما رسید، آهنگ آنجا کنید که شما از بدی با اسلام و مسلمانان باز نمیمانید. والسلام (محمدبن جریر طبری، سیّد محسن الامین) مالک هنگامی که نامه را خواند گفت: خدایا هر یک از ما را که با رعیت نظر بدتر دارد و در کارشان بیشتر مطابق معصیت عمل میکند با شتاب عقوبت کن (محمدبن جریر طبری، سیّد محسن الامین) حمص از شهرهای شامات بود و حاکم آن از سوی معاویه ملعون انتخاب میشد. در این زمان عبدالرحمن بن خالدبن ولید، از سوی وی حاکم این شهر بود. مالک و یارانش در حمص با رفتاری متفاوت از رفتار معاویه در دمشق مواجه شدند. در آنجا عبدالرحمن آنان را بسیار تحقیر میکرد؛ در ابتدای ورود به آنها گفت: ای دستاویزهای شیطان خوش نیامدید و بی جا آمدید، شیطان حسرت زده برفت، اما شما در تلاشید، خدا عبدالرحمن را خسران زند اگر شما را چنان ادب نکند که دچار حسرت شوید (شهاب الدین احمد نویری) در اینکه عبدالرحمن با آنان به خشونت رفتار کرد تردیدی نیست، وی حلم معاویه و رفتار مسالمت آمیز او را نداشت؛ چون برخی سخنانی که بین آنان رد و بدل شده و در بعضی منابع آمده تحریف شده است، خوب است در اینجا مورد نقد و بررسی قرار گیرد. تبعیدیان که همواره قیام خود را برای ایجاد عدالت و ارزشهای دینی و قرآنی اعلام میکردند، نمیتوانستند در برابر رفتار عبدالرحمن بگویند: به پیشگاه خدا توبه میبریم از ما درگذر که خدا از تو درگذرد. آنها همواره از عثمان و عاملانش به بدی یاد میکردند و میگفتند کتاب خدای را پشت سر انداخته اند. البته قیام و شورش ابتدا علیه عمال عثمان بود، ولی چون به نتیجه مطلوب نرسید، به شورش بر ضد خود خلیفه منجر شد. جالب اینکه روایتی که مدعی است مالک و یارانش در نزد عبدالرحمن توبه کردند، در ادامه مدعی است که اشتر به نزد عثمان رفت و در آنجا اعلام کرد که از رفتار خویش و یارانش برگشته است، و عثمان به وی اجازه داد که هر کجا میخواهد برود، مالک گفت: پیش عبدالرحمن میروم و از بزرگواری او سخن آورد (محمدبن جریر طبری) آیا منطقی است که این گروه و مخصوصا مالک اشتر که خود از بزرگان مذحجی بود و طرفداران بسیار داشت، در مقابل رفتار عبدالرحمن تسلیم شود، و بلکه از بزرگواری وی سخن به میان آورد و سکونت در شهر وی را از سکونت بر محل افراد خاندان و خانواده اش ترجیح دهد؟ اگر قرار به رفتار مناسب، بزرگواری و حلم هم میبود، باید وی از بزرگواری معاویه سخن میگفت که رفتاری مناسب تر داشت. چه میشود گفت وقتی تاریخ را قوم غالب مینویسد، هر چند در این میان دُم خروس بیرون مانده
برنادت سوبیرو قسمت پنجم
یکشنبه من از پدرم اجازه خواستم که به آنجا برگردم. او گفت که یک بانو با تسبیحی در دستش نمیتواند شریر باشد. و به من اجازه داد. من برگشتم آنجا. دست خودم نبود. انگار به آن سمت کشیده میشدم. یک گروه از ما به آنجا رفتیم و من مشغول تسبیح گفتن شدم که بانو در طاقچه سنگی ظاهر شد. او با محبت به من لبخند میزد. من در حالیکه مدام آب بسوی او می پاشیدم میگفتم که اگر از جانب قدیس هستی بمان و اگر نه برو. هر چه بیشتر آب می پاشیدم او هم بیشتر لبخند میزد. سپس من زانو زدم و عاشقانه به زیبایی او خیره شدم. بعضی از گروه وحشت زده بطرف مادام نیکول دویدند. مادام نیکول با پسرش آنتونی برگشت که از تمام قوایش برای بردن من به خانه مادرش استفاده کرد. در تمام طول راه بانو جلوی من و کمی بالاتر از من بود، فقط وقتی آنتونی مرا به خانه اش برد بانو ناپدید شد، و من که در عالم دیگری بودم به زمین برگشتم، مادرم به خانه آنتونی آمد و گریه میکرد. و گفت که تو همه را مجبور میکنی دنبالت راه بیفتند. بعد همسر آنتونی به مادرم دلداری داد و خاطر جمعش کرد. از آن پس مادرم از من پشتیبانی میکرد و هرگز به من شک نکرد. پنج شنبه مادام میلت و آنتوینت پیر مرا به غار بردند. آنها قلم و کاغذ هم با خودشان آورده بودند. من شروع به تسبیح گفتن کردم و بانو ظاهر شد. اطرافش را هاله نورانی فرا گرفته بود. من به غار رفتم و بانو از طاقچه سنگی پایین آمد و کنار من ایستاد. من گفتم اگر از طرف خدا هستید لطفا به من بگویید چه کاری میتوانم برایتان انجام دهم و گرنه بروید. وقتی گفتم از طرف خدا لبخند زد، و وقتی گفتم وگرنه بروید سرش را تکان داد. من گفتم میتونم ازتون خواهش کنم اسمتون رو یادداشت کنید، و او گفت نیازی به نوشتن حرفهایم نیست. و خندید و دوباره شروع به صحبت کرد و گفت تو میتونی محبت کنی و برای پانزده روز به اینجا بیایی. او دقیقا این کلمات را به زبان آورد Aoue era gracia و من متحیر شدم که او میتواند با لهجه محلی حرف بزند و اینکه او تا چه اندازه با من مهربان و ملایم بود! من جواب دادم که از والدینم اجازه میگیرم و می آیم. او به من پاسخ داد به تو قول نمیدهم که در این زندگی خوشبختی را بچشی اما قول خوشبختی ابدی را در دنیایی دیگر به تو میدهم. و ادامه داد برو به کشیش ها بگو باید در این مکان کلیسایی بر پا کنند. بانو برای لحظه ای به آنتوینت نگاه کرد و به او لبخند زد و سپس ناپدید شد. برنادت به مادرش میگوید که خانم به او گفته است: برو پیش کشیش ها و بگو در اینجا کلیسای کوچکی بنا کنند. بگذار دستههای مردم به اینجا بیایند. برنادت به همراه دو خاله خود نزد کشیش منطقه دومینیک پیرامال میرود و خواهش خود را به اطلاع او میرساند. اما کشیش که به معجزه و شهود اعتقادی نداشته در جواب درخواست برنادت میگوید: دروغ میگویی. این خانم باید هویت خود را آشکار کند. برنادت در دیدار بعدی این را به خانم میگوید اما او تنها کمی خم میشود و لبخند میزند (کتابی که دارم ترجمه میکنم کاملاً مشخص هست که قصه سازی و قدیسه تراشی هست، به این بخش دقت کنید) کشیش از برنادت میخواهد که باید ثابت کنی که این خانم واقعی است و برای این کار به او بگو معجزهای انجام دهد که قابل دیدن باشد. مثلا معجزه ای کند که بوته گل رز شکوفه بزند (چیز قحط بوده که شکوفه زدن بوته ای از گل را خواسته) خانم هم این کار را انجام میدهد، بوته گل سرخ زیر فرو رفتگی داخل کوه که خانم در آنجا ظاهر میشد در بهمن ماه گل میدهد (واقعاً قبیح هست که خواننده کتاب را اینقدر احمق تصور میکنند) در یکی از این دیدارها بانو به او دعایی می آموزد به گفته برنادت: بانو کلمه به کلمه یک دعا را به من یاد داد. فقط و فقط برای من و من، هرگز این دعا را به کسی نخواهم گفت حتی به مادرم (لابد این دعا بوده: یه توپ دارم قلقلیه، سرخ و سفید و آبیه...) از رفتار برنادت مشخص هست که بشدت کمبود محبت داشته، و هم توسط کلیسا و هم توسط مردم تمسخر و تکذیب میشده، و ایرادی بر برنادت سوبیرو وارد نیست، ولی اینکه کلیسا جنازه پوسیده او را مومیایی میکند و ماسک صورت میسازد و بعد به دروغ ادعای کرامت و معجزه میکند، بسیار وقیحانه و پلست است، اگر چنین رفتاری از قاچاقچیان زیرخاکی سر میزد تا این اندازه زشت نبود که کلیسایی که دم از خدا و اخلاق و صداقت میزند، اینگونه با فریبکاری فضیلت تراشی خیلی ناپسند است. ادامه دارد...
ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، سپس شاهزاده به حکیم گفت: اى حکیم حواست را جمع کن که مى خواهم مهمترین سؤال خود را از تو بپرسم، بعد از آنکه حقّ تعالى مرا بینا گردانید بر امورى که بدان جاهل بودم و دین را روزى من کرد، بعد از آنکه از آنها ناامید بودم. حکیم گفت: از هر چه میخواهى بپرس. شاهزاده گفت: مرا خبر ده از حال کسى که در طفولیّت به پادشاهى رسیده و عمر خود را به بت پرستى گذرانیده و از لذّات دنیا تغذیه کرده و به آنها معتاد شده و با آنها پرورش یافته تا آنکه به پیرى رسیده، و ساعتى از این روش نادانى به خداى تعالى و از شهوترانى برکنار نبوده، و براى رسیدن به نهایت این شهوات دنیویه آماده بوده و آن را پیشه خود ساخته، و بر هر کارى ترجیح داده و بر انجام آن جسور شده، تا به جایى که همان را راه هدایت تصوّر کرده و گذشت روزگار او را بیشتر گرفتار ساخته و فریفته و شیفته آن مذهب باطل و پیروانش کرده است. و بصیرتش وى را واداشته که نسبت به امر آخرتش جهالت ورزد و آنرا فراموش کرده و خوار شمارد، و بواسطه قساوت قلب و خبث نیّت و سوء رأى در آن سهل انگارى کند، و روز به روز عداوتش زیاده گردد با جماعتى که مخالف دین او و پیرو دین حق اند، و از ترس ظلم و دشمنى وى حق را اظهار نمیکنند و خود را نهان کرده و چشم به راه فرج هستند، آیا چنین کسى با این اوصاف را امید آن هست که در آخر عمر آن مذهب باطل را ترک کند و از آن اعمال قبیحه نجات یابد و به جانب امرى که فضیلت آن ظاهر و حجّت آن واضح و بهره هاى آن بسیار است میل کند، و به دین حق درآید و به مرتبه اى برسد که گناهان گذشته اش آمرزیده شود و امید ثوابهاى اخروى داشته باشد. حکیم گفت: صاحب این اوصاف را شناختم و دانستم چه چیز تو را به بیان این مسأله فراخوانده است. شاهزاده گفت: این دریافت و فراست از تو بعید نیست، با آن درجه علم و فهمى که خداوند به تو کرامت فرموده است. حکیم گفت: صاحب این اوصاف پادشاه است، و آنچه که تو را به بیان آن فراخوانده عنایتى است که به او دارى، و اهتمامى است که در باره کارهاى او معمول میدارى، زیرا که بر پدر شفقت دارى و مى ترسى که مبادا در آخرت به عذابهایى که براى امثال او مقرّر فرموده معذّب شود، و نیّت تو آن است که حقوق الهى را در باره پدر ادا کنى و مى پندارم که در هدایت پدر نهایت سعى و اهتمام به جاى آورى، و او را از هولهاى عظیم و عذابهاى دائمى رهایى بخشى و به سلامت و راحت ابدى که حقّ تعالى در ملکوت سماوات براى مطیعان مقرّر فرموده برسانى. شاهزاده گفت: در بیان منویّات من حرفى را فروگزار نکردى و آنچه در خاطر من بود بیان فرمودى، پس آنچه در امر پدرم اعتقاد دارى بیان کن که مى ترسم او را مرگ فرا رسد و به حسرت و ندامت گرفتار شود، در آن وقتى که پشیمانى او هیچ فایده اى ندارد و مرا در این امر صاحب یقین گردان و این عقده را از خاطره من بگشا که بسیار غمگینم و چاره اش را نمیدانم. حکیم گفت: اعتقاد ما آن است که هیچ مخلوقى را از رحمت پروردگارش دور نمیدانیم و هیچ کس را ناامید از لطف و احسان حقّ نمى کنیم، مادام که زنده است هر چند که سرکش و طاغى و گمراه باشد، زیرا حقّ تعالى خود را براى ما به رحمت و مهربانى و شفقت وصف فرموده است و ما به این صفات او را شناخته ایم و با این اوصاف به او ایمان آورده ایم و جمیع عاصیان را به استغفار و توبه فرمان داده است، از این رو امیدوار به هدایت او هستیم ان شاء اللَّه.
زیارت جامعه بخش هشتم
در ارکان اسم اللَّه: پس از این حدیث شریف استفاده میشود که اسم اللَّه چهار رکن دارد و هر رکنی سی اسم دارد، پس اسم اللَّه صد و بیست اسم دارد، سی اسم از این اسماء مربوط به جریان موت و عدم است، لذا این رکن با اسمهای مربوط به آن با عالم وجود که زیارت در آن واقع میشود کاری ندارد، پس نود اسم باقی میماند، پس اسم اللَّه با سه رکن باقی میماند، پس اینها نود و چهار اسم میشود، و اجزای سه گانه ای که برای اسم موصوف به این صفات بود که غیر از اسم اللَّه میباشد نیز سه اسم است، دو اسم از آن ظاهرند، پس مجموع آنها نود و شش اسم میشود، آنگاه عوالم غیب آن اسم مکنون مخزون نیز سه اسم است:
نخست: عالم تقرر آن اسم
دوم: عالم تقرر وی در عالم (علیم)
سوم: عالم تقرر وی در عالم علم
و بعد از ضمیمه کردن این سه به اسماء نود و شش گانه اسماء حاجب نود و نه اسم بالغ میشود، چنانکه روایت نخست هشام از آن سخن گفت، آنگاه بعد از آن عالم عدم مطلق قرار دارد که همه آنها با آن به صد بالغ میشود و همین عالم بزرگ ترین حجاب بین وی و بین وجود فانی وی در عالم اسم مستأثر است. اما ایستادن بعد از سی تکبیر آنگاه سی تکبیر و آنگاه ایستادن و سپس چهل تکبیر گفتن به این خاطر است که سی اسم از این اسماء مجاری آثار جزئی اند که به دنیا مربوطند، پس بعد از تکبیر و رفع حجاب دنیوی میایستاد تا ملائکه ای که مظاهر آن اسماء در عالم اوست تکبیر بگویند، آنگاه تکبیر میگوید و سی حجاب از اسمایی که مجاری آثار نوعیه اند را برمیدارد، پس از آن میایستد تا فرشتگانی که مظاهر آن اسماء هستند با وی تسبیح نماید، آنگاه چهل تکبیر دیگر میگوید تا به صد بالغ آید و حجابی که بر وجود و حقیقت وی میباشد برمیدارد، و این وجود و حقیقت نیز در اسم مستأثر فانی میگردد و بسوی قبر بسان توجه به خانه خدا که خداوند شرافت وی را افزون کند! توجه میکند، و آنرا آیه توجه به امام قرار میدهد و در این حال در طهارت صوری و معنوی قرار دارد. این شرح به اندازه ای بود که خدای تعالی به من در این مقام ارزانی داشت و امام علیه السلام به آنچه اراده کرده داناتر است.
صحیفه سجادیه بخش پانزدهم
انسان و نیازمندی: وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَغْلَقَ عَنَّا بَابَ الْحَاجَةِ إِلَّا إِلَیْهِ، فَکَیْفَ نُطِیقُ حَمْدَهُ أَمْ مَتَی نُؤَدِّی شُکْرَهُ؟ لَا، مَتَی؟: حمد و سپاس خدای را که درب نیازمندی را جز بسوی خود به روی ما بست، پس چگونه توان ادای حمد و ستایش او را داریم؟ یا کی میتوانیم شکر و سپاسش را به جای آوریم؟ نمیتوانیم، کی توانیم؟ شرح مراد چیست؟ مقصود امام علیه السلام از بستن درب نیاز به غیر خدا، یکی از سه صورت زیر است: ۱- بستن تشریعی: اوامر و نواهی تشریعی که شریعت گفته است خودتان را به غیر خدا محتاج ندانید. این تفسیر درست نیست، زیرا اولا: جریان سخن امام در تکوین است نه در تشریع؛ ما قبل و ما بعد سخن، هر دو در تکوین است و معنی تشریعی با سیاق کلام سازگار نیست. درست است که خروج از وحدت سیاق در مواردی جایز است مانند آنچه در علم معانی و بیان، اصطلاحاً انتقال نامیده میشود و مثالش خروج از غیاب به خطاب است که مثلاً در سوره حمد چهار آیه اول، غیاب است وقتی که به «إِیَّاکَ نَعْبُد» میرسد به خطاب منتقل میشود و از سیاق قبلی خارج میگردد. و یا در آیة تطهیر ابتدای سخن درباره همسران پیامبر (صلی الله علیه و آله) است در وسط فقط به اهل بیت (علیهم السلام) منحصر میشود و سپس دوباره به همسران بر میگردد. اما چنین خروج از سیاق، نیازمند دلیلی است که در خود کلام باشد. و در مورد بحث ما هیچ دلیل و قرینه ای وجود ندارد تا گفته شود که امام از سیاق خارج شده است. ثانیاً: امام در مقام حمد و ستایش است نه در مقام شکر و سپاس؛ یعنی توجهش به قدرت خداوند در دقایق و ظرایف آفرینش است که آنها را در نظر گرفته و به ستایش خداوند میپردازد. یعنی محور سخن، تکوین است نه تشریع. و ارسال رسل و تشریع شریعت بیشتر با شکر و سپاس تناسب دارد تا حمد و ستایش، گر چه خود ارسال رسل و هدایت تشریعی نیز از مصادیق قدرت خداوند است. متاسفانه برخی از شارحین به حدی میان معنی حمد و شکر خلط کرده اند که در این سخن امام رسماً کلمه حمد را به سپاس و کلمه شکر را به ستایش معنی کرده اند، یعنی دقیقاً معکوس عمل کرده اند؛ جمله «فَکَیْفَ نُطِیقُ حَمْدَهُ» را به «چگونه سپاس او را میتوانیم» و جمله «مَتَی نُؤَدِّی شُکْرَهُ» را به «کی میتوانیم حمدش را بجا آوریم»، معنی کرده اند. ۲- مراد از «بستن درب نیاز به غیر خدا» بستن تکوینی است؛ یعنی خداوند ما را طوری آفریده است که به غیر او نیاز نداشته باشیم زیرا نیازمندیهای انسان به اشیاء و به همدیگر و هر حاجت به غیر خدا در حقیقت نیازمندی و حاجت به خدا است و برگشتِ همۀ نیازها به اوست. این تفسیر نیز درست نیست، زیرا پرسیده میشود: پس کدام درب را بسته است؛ بر فرض اگر درب حاجت به غیر خود را نمی بست ماجرا به چه صورت در میآمد؟ کدام درب یا دربها باز میماند؟ ۳- مراد یک موضوع تکوینی است اما نه بصورت بالا، بلکه بدین شرح: حمد و ستایش خدای را که در میان اینهمه مخلوقات تنها انسان را طوری آفرید که هم استعداد فهم این را داشته باشد که برگشتِ همه حاجتها به اوست، و هم قابلیت اینرا داشته باشد که مخاطب خدا شده و شریعت را از خداوند دریافت کند. پرسش: در این صورت، آن دربها که بسته شده کدام هستند؟ پاسخ: اما تشریعاً؛ گفته است: ای انسان بگو «إِیَّاکَ نَسْتَعینُ» و دربهای دیگر را بسته است. و اما تکویناً؛ انسان را طوری آفرید که بفهمد و درک کند که اشیاء و اشخاص دیگر، اسباب و وسیله اند، نه برآورنده حاجات. پرسش دوم: آیا این همان ردیف دوم نیست؟ پاسخ: مراد امام ردیف دوم نیست، بلکه مرادش استعدادی است که انسان با آن استعداد، ردیف دوم را درک کرده و میفهمد. مقصود آن تعقل و تفکر و اندیشه است که در ذهن انسان، ردیف دوم را نتیجه میدهد. مراد امتیاز و امتیازاتی است که در آفرینش به انسان داده شده. امتیازاتی که قدرت و خلاقیت خدا را نشان میدهند و انسان را به ستایش خداوند برمی انگیزند. فَکَیْفَ نُطِیقُ حَمْدَهُ: طاقت حمد او را نداریم، زیرا به تسلسل میرویم: ابتدا میبینیم که خداوند با قدرت و خلاقیت خود چنین استعدادهای شگفت انگیز را به انسان داده، به ستایش او میپردازیم، آنگاه متوجه میشویم که همین شناختن قدرت خدا که ما را به ستایش وا میدارد، خود یک استعداد و درک دیگری است که باز موجب ستایش خدا میشود، و همچنین... و انسان طاقت ستایش تسلسل را ندارد و محال است که آنرا بجای آورد. منظور امام علیه السلام از این جمله آن اصطلاح تعارفی که در عرف مردمی است، نیست بلکه یک سخن جدی و قاطع علمی است که: در رابطه خدا با انسان، هر اندیشه ای درباره خدا موجب ستایش خدا میشود، و خود همین ستایش موجب ستایش دیگر میشود و همچنین... و با بیان دیگر: هر حمدی موجب حمد دیگر میگردد و به تسلسل میرود. هر «شناخت» موجب یک حمد است، و «شناخت هر حمد» موجب حمد دیگر است و میرود به تسلسل و لذا اَعلم المرسلین میگوید: «مَا عَرَفْنَاکَ حَقَّ مَعْرِفَتِکَ: خدایا آنچنان که حق شناخت توست تو را نشناختیم. مَتَی نُؤَدِّی شُکْرَهُ: همانطور که هر شکری یک موفقیت است که بنده موفق شده خدایش را شکر کرده است، پس خود این شکر، یک نعمت است که مقتضی شکر دیگر است و همچنین میرود به تسلسل. و این است که اشرف المرسلین میگوید: «مَا عَبَدْنَاکَ حَقَّ عِبَادَتِک: خدایا تو را آنچنانکه حق عبادت توست عبادت نکردیم.
علی نامه بخش دوازده
اطلاع مهمّی درباره شهربانو و هرمزان: یکی از نکات بسیار مهمی که در این منظومه دیده میشود، و ظاهراً در اسناد دیگر، به این شکل نیامده است، کیفیت و فضای قتل هرمزان سردار مسلمان شده ایرانی به دست عبیدالله بن عمر است، و از همه مهمتر اینکه بر طبق این روایت، شهربانو خواهر هرمزان بوده است، و هرمزان و برادرش هر دو در حالِ نمازگزاردن بوده اند که فرزند عمر بر ایشان حمله میبرد و آنانرا به قتل میرساند، بالاتر از همه این نکات تازه اینکه هرمزان و برادرش و خواهرش شهربانو، مقیم سرای حسین بن علی (علیه السلام) بوده اند، و این قتل در سرای آنحضرت اتفاق افتاده است. اگر این روایت مثل اکثر روایات این منظومه، عین روایتِ ابو مخنف بوده باشد، بسیار قدیمی و کهن خواهد بود، و برای محققان تاریخ در کمال اهمیت است. حتی اگر از افزودههای قصه پردازان نزدیک به عصر سراینده باشد، همین که در عصر سرودن این منظومه، یعنی در قرن پنجم، چنین روایتی از قتل هرمزان و برادرش و برادر شهربانو بودن او آمده است، بسیار مهم است، و مسأله همسر امام حسین بودن شهربانو با روایتی دیگر از این طریق قابل بررسی خواهد بود. بر طبق این منظومه وقتی عبیدالله بن عمر بر دستِ محمد بن ابی بکر در میدان کشته شد، کشتهٔ او را نزدِ علی (علیه السلام) آوردند. معاویه کسی را نزد همسر عبیدالله بن عمر فرستاد و از او خواست نزد علی (علیه السلام) رود و کشته شوهر خود را از سپاه علی (علیه السلام) باز پس گیرد. همسر او، زنی نیک بود. گفت: او نمیباید این کار را میکرد، اکنون باید شکیبا بود. و بعد نزد علی (علیه السلام) رفت. امام بدو فرمود مرا بر این کشته حقی است. زن پرسید، چرا؟ امام فرمود وقتی پدرش عمر بن الخطاب کشته شد، او دیوانه وار به کین خواهی پدر برخواست و هر که را میدید نشناخته میکشت، به حجره شهربانو رفت و هرمزان و برادرش را که برادران شهربانو بودند و در حال نمازگزاردن کشت، آنها در عصر رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) اسلام آورده بودند و در خانهٔ حسین بن علی بودند، و فرزندِ عمر واردِ خانۀ حسین شد و مرتکب قتل هرمزان و برادر او شد. اینک عین گفتار سراینده:
زکین پدر گشته بد غول وار
همی کرد کین پدر خواستار
ز خانه برون جست تیغ آخته
کرا دید میکشت نشناخته
سوى حجره شهربانو شتافت
چو مرد دشمن خویشتن را بیافت
هنرمند هرمز شه (شده) در نماز
یکی با جهاندار میگفت راز
برادر بدی شهربانوی را
ابا آن دگر خوب روی نکو
بیاورده اسلام وقت نبى
ابا عورتان رفته نزد على
به نزدیک خواهر بدندی فراز
حسین شان همی داشت چون جان بناز
رسید ابن عُمر چو دیوانه ای
به خان حسین شد چو بیگانه ای
بدند هر دو ایستاده اندر نماز
نبودند آگه از آن بی نماز
درآمد ز در تیغ کین آخته
بکشت هر دو را او بنشناخته
گزین شهربانو در آن روزگار
ز بهر برادر بد او سوگوار
و آن عورتان هر دو اندر غریو
بماندند ز بهراء شوهر غریو / ۲۲۵ر
منظور از عورتان همسران هرمزان و برادر او بهمن است که در حال نماز بر دستِ فرزند عمر کشته شدند.
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: ظلم در دنیا همان ظلمتها و تاریکى هاى آخرت است.
حدیث :
على بن سالم گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که فرمود: همانا خداى عزوجل مى فرماید: به عزت و بزرگى ام سوگند، دعاى مظلومى را که مرا در ظلمى که به او شده است بخواند اجابت نمى کنم اگر او شبیه آن ظلم را در حق دیگرى روا داشته باشد.
حدیث :
زید بن على بن الحسین از پدران بزرگوارش : روایت کرد که : آنچه که مظلوم از دین ظالم مى گیرد بسى بیشتر است از آنچه که ظالم از دنیاى مظلوم مى ستاند.