ایران از نقشه حذف شد: تصور کنین یه روز بیدار میشید و می بینید دیگه کشوری به اسم ایران وجود نداره؛ به جاش روی نقشه، فقط شش یا هفت کشور کوچیکه که مدام با هم بخاطر اختلاف قومیت در جنگند. راستش این سناریوی اصلیِ نشستِ محرمانه بیلدربرگ تو آوریل ۱۹۷۹ بود، که وقتی مستندش رو دیدم کرک و پرم ریخت، باید به این باقالیا گفت: شتر در خواب بیند پنبه دانه، گهی لوف لوف خورد گه دانه دانه.

دل من همی داد گفتی گوایی
که باشد مرا روزی از تو جدایی
بلی هرچه خواهد رسیدن به مردم
بر آن دل دهد هر زمانی گوایی
من این روز را داشتم چشم و زین غم
نبوده است با روز من روشنایی
جدایی گمان برده بودم و لیکن
نه چندان که یک سو نهی آشنایی
به جرم چه راندی مرا از درِ خود
گناهم نبوده است جز بی گنایی
بدین زودی از من چرا سیر گشتی
نگارا بدین زود سیری چرایی
که دانست کز تو مرا دید باید
به چندان وفا اینهمه بیوفایی
سپردم به تو دل ندانسته بودم
بدین گونه مایل به جور و جفایی
دریغا، دریغا، که آگه نبودم
که تو بیوفا در جفا تا کجایی
همه دشمنی از تو دیدم و لیکن
نگویم که تو دوستی را نشایی
از فرخی سیستانی
فرخی سیستانی شاعر بزرگ اواخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم و از جمله سرآمدان سخن در عهد خویش و در همهی ادوار تاریخ ادبی ایران است. فرخی یکی از بهترین شاعران قصیدهسرای ایران و سخنانش در میان قصیدهسرایان به سادگی و روانی و استحکام و متانت ممتاز است. ابیات آغازین قصیده اگر در مدح معشوق و توصیف زیباییهای او باشد، تغزّل نامیده میشود و فرخی در سرایش تغزلات مخصوصا در موضوعات عاشقانه و احساسی سرآمد است. فرخی هم از نظر تنوع حوزه خیالهای شاعرانه و هم از نظر لطافت تصویرها، شاعری برجسته است. در سراسر دیوان فرخی به مجموعهای از تصویرهای تازه از طبیعت بیجان و طبیعت زنده میتوان دست یافت که از هرجهت قابل توّجه است. این تصاویر حاصل نوعی تجربه خصوصی اوست. فرخی در شهر غزنه به دنیا آمد و در دربار محمود غزنوی شعر میسرود.
کتاب زرسالاران یهود گر چه سنگینه و حدود ۳ هزار صفحه هست، ولی اطلاعات خوب و عالی از نحوه ایجاد تفرقه و اغتشاش بصورت مستند و تاریخی میده که تا حالا همچین کتابی جامع و کامل ندیدم.
مروری بر جلد اول کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (پلوتوس= ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود بخش هفدهم
انگلیسیها و راهزنی دریایی: علاوه بر شورشهای مهاراته و سیک، پدیده دیگری که دولت هند در دوران اورنگ زیب با آن مواجه شد، راهزنیهای دریایی گسترده انگلیسیها بود. در آن دوران، شاید درک ماهیت این پدیده آسان نبود، ولی امروزه، با نگاهی به تحولات گذشته، درک آن آسان است. از منظر امروزین، راهزنی سازمان یافته و گسترده انگلیسیها تنها در یک مقطع تاریخی خاص و تقارن زمانی آن با راهزنیهای زمینی مهاراته ها و عصیان سیکها نمیتواند پدیده ای تصادفی انگاشته شود. راهزنی گسترده دریایی انگلیسیها پس از شکست آنان در جنگ با هند (١٦٩٠م) آغاز شد و با درگذشت اورنگ زیب پایان یافت. پیش و پس از آن راهزنیهای دریایی اروپاییان در اقیانوس هند، خلیج فارس و خاوردور وجود داشت ولی هیچگاه چنین ابعادی نیافت و هیچگاه دزد دریایی نامداری چون جان اوری در صحنه اقیانوس هند ظاهر نشد. گویی کانونی مقتدر در یک مقطع زمانی خاص به سرمایه گذاری کلان در راهزنیهای دریایی در شرق پرداخت و آنگاه که نیازی به آن نیافت به تحرکات خود پایان داد! دولت اورنگ زیب بشدت به نقش کمپانی هند شرقی انگلیس در این راهزنیها مشکوک بود، و چنانکه خواهیم دید با هر غارت دریایی آنان را به صلابه میکشید، ولی ظاهرا نتوانست مدرکی متقن دال بر همدستی این تجار شریف با دزدان دریایی بیابد. بی شک، دولت اورنگ زیب از غارتگریهای دریایی سر فرانسیس دریک، این سگ درنده الیزابت در دریاها، در یک سده پیش و کارکرد این سیاست انگلیسی علیه فیلیپ دوم، پادشاه مقتدر اسپانیا، اطلاع نداشت وگرنه همچون ما با تردید بیشتر به عملکرد تجار انگلیسی مینگریست. چنانکه گفتیم، دزدی دریایی اروپاییان از زمان ورود پرتغالیها به آبهای شرق آغاز شد و این یکی از حربه های آنان برای اخراج مسلمانان از صحنه تجارت دریایی بود. معهذا، کمی پس از شکست انگلیسیها در جنگ با دولت هند یک اتحادیه مقتدر از دزدان دریایی اروپایی در آبهای اقیانوس هند ظاهر شد و تا اواخر دوران اورنگ زیب به تکاپوی خود ادامه داد. در رأس این اتحادیه یک انگلیسی قرار داشت که در منابع تاریخی نام او به صورت جان آوری، هنری آوری و جان بریجمن ثبت شده است. جان آوری (١٦٦٥؟)، نامدارترین دزد دریایی تاریخ معاصر است و در تاریخنگاری غرب به دزد دریایی کبیر یا سلطان دزدان دریایی شهرت دارد. حوزه عملیات اتحادیه جان آوری از موزامبیک تا جزایر سوماترا امتداد داشت و بیشتر اعضای آن انگلیسی بودند. آمریکاییها، هلندیها، فرانسویها و دانمارکیها نیز در این اتحادیه مشارکت داشتند و یکی از عرصه های تکاپوی آنان تجارت برده در مسیر ماداگاسکار- نیویورک بود. هرچند کمپانی هند شرقی انگلیس منکر مشارکت خود در این ماجرا بود، ولی مقامات هندی به شدت به آنان مشکوک بودند و ایشان را مسئول این پدیده میدانستند. جان آوری ابتدا در جزیره پریم، در نزدیکی عدن، مستقر شد. ولی چون این جزیره فاقد آب آشامیدنی بود، و حفاریهای او نیز برای رسیدن به آب شیرین به نتیجه نرسید، جزیره کوچک سن ماری را، در شمال شرقی ماداگاسکار، به عنوان پایگاه خود برگزید و در آن دژی استوار و سلطان نشینی کوچک به پاکرد. از این زمان، سواحل ماداگاسکار به مرکز بزرگ دزدی دریایی و تجارت جهانی برده بدل شد و از آمیزش دزدان دریایی و سکنه بومی نسلی از مردم دورگه در این منطقه پدید آمد. آوری پس از پایان عملیات خود در آبهای هند به انگلستان بازگشت؛ بی هیچ مزاحمتی از سوی دولت انگلیس به زندگی خود ادامه داد و در آنجا درگذشت. فعالیت جان آوری از سال ١٦٩٤ میلادی با حمله به کشـتی ملا عبدالغفار، ملک التجار سورت، آغاز شد. این کشتی فاتح محمدی نام داشت و محموله ای به ارزش ٣٠ الی ٤٠ هزار پوند استرلینگ را حمل میکرد. ملا عبدالغفار، از طایفه شیعی (اسماعیلی) بوهره، بزرگترین تاجر بندر سورت بشمار میرفت و به تعبیر کمیساریات غول تجاری هند بود. پس از این حادثه، کشتیهای عبدالغفار بارها و بارها مورد حمله دزدان دریایی اروپایی قرار گرفت و به این دلیل نام او غالباً در اسناد کمپانی هند شرقی انگلیس ذکر شده است. معهذا، جنجالی ترین اقدام جان آوری در سپتامبر ١٦٩٥ و با غارت کشتی گنج سوایی رخ داد. این حادثه اوج دزدیهای دریایی اروپاییان در اقیانوس هند بشمار میرود و بعنوان یکی از فجیع ترین جنایات اروپاییان به ثبت رسیده است. کشتی گنج سوایی، متعلق به دولت هند، به حمل و نقل حجاج اختصاص داشت؛ در آن هشتاد توپ مستقر بود، بزرگترین کشتی بندر سورت بشمار میرفت و فرماندهی آن با یکی از دریانوردان نامدار هند بنام ناخدا ابراهیم خان بود. جان آوری به کشتی فوق حمله برد و پس از جنگی سخت، که به قتل ٤٥ تن از محافظان انجامید، سرانجام دزدان وارد عرشه شدند. در این زمان، کشتی فوق از جده عازم سورت بود و ١٥٠٠ تن از زایران خانه خدا را، پس از انجام مناسک حج، به وطن بازمیگرداند. بسیاری از مسافران زن بودند و برخی از آنان به خاندانهای محترم سادات هند تعلق داشتند. در میان مسافران شاهزاده خانمی از خاندان اورنگ زیب نیز حضور داشت. راهزنان به مدت سه روز کشتی را به اشغال گرفتند، کالاهای قیمتی و زیورآلات زنان را به تاراج بردند و به آنان تجاوز کردند. بسیاری از زنان خود را به دریا انداختند تا به دست مهاجمان اروپایی نیفتند. راهزنان سپس یکصد زن را بهمراه خود به ماداگاسکار بردند و اینان هیچگاه به وطن بازنگشتند. از جمله اسرای نگونبخت، شاهزاده خانم گورکانی و یک پسر خردسال از خویشان او، شاید پسرش، بود. جان آوری این دو را به عنوان اسرای شخصی خود به جزیره سن ماری برد. ارزش طلا و جواهرات حجاج که به دست دزدان افتاد، بیش از ٢٥٠ هزار پوند استرلینگ گزارش شده است. با رسیدن گنج سوایی به بندر سورت، موجی از خشم و ماتم شهر را فرا گرفت. مردم عزادار و خشمگین به دفتر کمپانی هند شرقی انگلیس حمله بردند؛ ولی اعتمادخان، نواب سورت، با نیروی نظامی خویش موفق به استقرار امنیت شد و از ورود مردم به مراکز انگلیسیها و کشتار حتمی آنان جلوگیری کرد. او سپس، کلیه کارکنان کمپانی در بنادر سورت و بهروچ را، که تعداد آنها هشتاد نفر ذکر شده، زندانی کرد. کتاب رسمی حکومت بمبئی، مدعی است انگلیسیها به شکلی غیرانسانی زندانی و به زنجیر کشیده شدند. انسلی، رئیس دفتر کمپانی در سورت، نیز زندانی و به زنجیر کشیده شد؛ ولی زودتر از دیگران، در فوریه ،١٦٩٦ آزاد شد. سر جان گایر، جانشین سر جان چایلد، و انسلی، با این ادعا که ما تاجریم نه دزد، تلاش گسترده ای را برای رفع اتهام از کمپانی آغاز کردند. اینان از حمایت دوستان خود در دربار برخوردار بودند و اعتمادخان نیز تلاش وسیعی برای رفع اتهام از ایشان انجام داد. سرانجام، در ٧ ژوئیه ،١٦٩٦ اورنگ زیب، که به تعبیر جادونات سرکار آنقدر خردمند بود که تابع احساسات خود نشود، در مقابل تعهد انگلیسیها دال بر حفاظت از کشتیهای تجاری و حجاج دستور آزادی زندانیان را صادر کرد. بدینسان، تجارت کمپانی پس از یازده ماه بار دیگر از سر گرفته شد؛ ولی این پایان ماجرا نبود. در سالهای بعد، هرچند حادثه ای فجیع در ابعاد ماجرای گنج سوایی تکرار نشد، ولی راهزنی انگلیسیها در آبهای اقیانوس هند ادامه داشت: در سال ١٦٩٦م. یک کشتی به نام رامپورا، که از مسقط عازم سورت بود، مورد دستبرد دزدان اروپایی قرار گرفت. دزدان دهان ناخدای کشتی را با سوزن و نخ دوختند و وی پس از آزادی به علت جراحات وارده در بندر عدن درگذشت. در سال ١٦٩٧م، یک راهزن انگلیسی دیگر بنام ویلیام کید (١٧٠١ - ١٦٤٥) معروف به ماجراجو، به اتحادیه جان آوری پیوست. او در رأس یک ارتش دریایی کوچک، مرکب از ١٢٠ توپ و ٣٠٠ اروپایی که بیشترشان انگلیسی بودند، پایگاه خود را در ساحل ماداگاسکار قرار داد. ویلیام کید را بیرحم و وحشی ولی ترسو و گریزان از جنگ با کشتیهای مجهز توصیف کرده اند. در اوایل سال ١٦٩٨ گروه جان آوری/ ویلیام کید کشتی دیگری را با محموله ای به ارزش ٣٠ هزار پوند استرلینگ غارت کرد. این محموله به یکی از تجار هند بنام مخلص خان تعلق داشت. در همین زمان، یکی دیگر از اعضای اتحادیه آوری، یک هلندی بنام خیورز معروف به پیردزد هلندی کشتی حامل محموله بزرگ حسین همدانی، تاجر ایرانی مقیم سورت، را غارت کرد. اعتبار خان، نواب جدید سورت، برخلاف سلفش، سیاست سخت گیرانه تری در قبال اروپاییان در پیش گرفت. دفاتر کمپانیهای انگلیسی، هلندی و فرانسوی در سورت تعطیل شد و کارگزاران آن زندانی شدند. اعتبارخان، همچنین، دلالان هندی را که متهم به همدستی با دزدان بودند به سختی تنبیه کرد. دولت هند این بار خواستار آن شد که اروپاییان مسئولیت کلیه دزدیهای دریایی را بپذیرند و غرامت آن را بپردازند. ماجرا با تسلیم اروپاییان پایان یافت هرچند غرامتی متناسب با خسارات وارده به حسین همدانی پرداخت نشد: انگلیسیها ٣٠ هزار روپیه غرامت پرداختند و حفاظت دریاهای جنوبی هند را متعهد شدند، هلندیها ٧٠ هزار روپیه غرامت پرداختند و حمل و نقل حجاج و حفاظت از آبهای مدخل دریای سرخ را متقبل شدند، و فرانسویها با پرداخت ٣٠ هزار روپیه مجبور به حفاظت از آبهای خلیج فارس شدند. بحران فوق و تعطیل دفاتر اروپاییان تا سال ١٧٠٠ میلادی ادامه داشت. معهذا، به رغم برخی حرکتهای نمایشی در حفاظت از آبهای منطقه، مانند اعزام ناوگانهای حفاظتی کاپیتان وارن و کاپیتان لیتلتون از سوی کمپانی هند شرقی انگلیس، اروپاییان به تعهدات خود عمل نکردند. همدستی کمپانی هند شرقی انگلیس با اتحادیه دزدان د ریایی روشن است. برای نمونه، مایلز مینویسد کاپیتان لیتلتون با ناوگان خود به جزیره سن ماری رفت و چند ماه در آنجا مستقر بود ولی هیچ اقدامی برای دستگیری دزدان نکرد. غارتهای دریایی همچنان ادامه یافت و راهزنان انگلیسی - چون کاپیتان بوون، کاپیتان هاوارد، کاپیتان هالسی، کاپیتان رید، کاپیتان بوث، کاپیتان وایت، کاپیتان کرنلیوس، کاپیتان ویلیامسون، کاپیتان انگلند و غـیره و غیره در اقیانوس هند و خلیج فارس به تاراج کشتیهای تجار مسلمان مشغول بودند گفته میشود یکی از این دزدان انگلیسی، بنام کاپیتان بارتولومه رابرتس ١٦٨٢ تا ١٧٢٢ در ظرف سه سال چهارصد کشتی و قایق تجاری را نابود کرد سرانجام، اورنگ زیب طی فرمانی کلیه فعالیتهای تجاری اروپاییان را، به علت ناتوانی آنان در تحقق تعهداتشان دال بر حفظ امنیت دریایی منطقه، ممنوع اعلام کرد و دستور داد اموال آنها توقیف و مصادره شود. در ۵ فوریه ١٧٠١ فرمان اورنگ زیب بدست شجاعت خان رسید و در ٨ فوریه بدستور او سر جان گایر، که در این زمان در سورت حضور داشت، و کولت، رئیس جدید دفتر کمپانی در سـورت، دسـتگیر و مدت کوتاهی زندانی شدند. این ماجرا نیز پس از مدتی به پایان رسید ولی دزدیهای دریایی همچنان ادامه یافت. در سپتامبر ،١٧٠٣ دزدان اروپایی دو کشتی هندی را غارت کردند و این بار اعتبار خان خسارتی هنگفت به مبلـغ ٦٠٠ هـزار روپیه (٥٠ هزار پوند استرلینگ) از دلالان هندی انگلیسیها و هلندیها گرفت. بدینسان، تا اورنگ زیب زنده بود، همپای آشوبهای مهاراته و سیک در غرب و شمال غربی هند، دزدیهای دریایی اروپاییان نیز ادامه داشت. انحطاط و فروپاشی دولت گورکانی بیهوده نیست که مرگ اورنگ زیب با شادمانی گردانندگان و کارگزاران کمپانی هند شرقی انگلیس مواجه شد. این سرآغاز دورانی از آشوبهای داخلی در سرزمین هند و جنگ قدرت در درون خاندان گورکانی و در میان کانونهای قدرت سیاسی در دهلی و ایالات است که ارزیابی میزان تأثیر و نقش استعمار غرب در آن، با منابع موجود، برای نگارنده ممکن نیست. پیشتر با کارکرد مهاراته ها و سیکها در این فرایند آشنا شدیم و اینک به سرنوشت دولت مرکزی دهلی نظری اجمالی می افکنیم: با درگذشت اورنگ زیب، پسر بزرگ او، محمد معظم الدین معروف به شاه عالم که حکومت پنجاب را به دست داشت، راهی آگرا شد و حدود چهار ماه بعد، در ١٩ ربیع الاول ١١١٩ق / ١٢ ژوئن ١٧٠٧م. با عنوان بهادر شاه در مسند سلطنت جای گرفت. در این فاصله دو پسر دیگر اورنگ زیب، شاهزاده کامبخش و شاهزاده محمد اعظم شاه و پسرش بیداربخت، با تحریک برخی رجال، ستیز بر سر تصاحب مقام سلطنت را آغاز کردند. این سرآغاز فتنه ای است که دودمان گورکانی هند را به نابودی کشید. کمی پس از صعود بهادرشاه، ضیاء الدین، پیشکار کل دربار دهلی، نامه ای به توماس پیت، فرمانده قلعه سن جرج (مدرس)، نوشت و به او وعده داد که اگر انگلیسیها از رقبای شاه جدید حمایت نکنند فرمان تجارت کمپانی را خواهد گرفت. این نامه بیانگر آن است که اینک کانونهای سیاسی هند کمپانی هند شرقی را کم و بیش قدرتی موثر می انگارند و از مشارکت آن در رقابتهای خود نگرانند. ضیاء الدین، که جان کی از او بعنوان دوست قدیمی توماس پیت نام میبرد، در سال ١٧١٠م. نواب بندر حقلی شد. درباره توماس پیت و پیوندهای او با زرسالاران یهودی و نقش موثر اعقابش در تکوین امپراتوری استعماری بریتانیا در آینده به تفصیل سخن خواهیم گفت. اجمالا اینکه، پیت پس از بازگشت به لندن بعنوان رئیس کمپانی هند شرقی در مسند سر جوسیا چایلد جای گرفت و نوه و نواده او نخست وزیران بعدی انگلیس اند. دو سال نخست سلطنت بهادرشاه در جنگ با برادران شورشی اش گذشت و این فرصتی بود برای سیکها و مهاراته ها تا شمال و جنوب غربی هند را به آشوب کشند. بهادرشاه برای سرکوب سیکها در سال ١٧١٠ لشکرکشی به شهر سرهند پنجاب را آغاز کرد. او به مذهب تشیع گرایش داشت و در آغاز سلطنتش فرمان داد در خطبه های نماز جمعه پس از نام علی (علیه السلام)، در کنار سایر خلفا، عنوان وصی پیامبر (ص) نیز ذکر شود. این نیز بهانه ای شد برای تحریکهای مرموزی که در غیاب بهادرشاه به شورش اهل تسنن در دهلی و مقابله خشن سنیها و افغانها در پنجاب با او انجامید؛ تا بدانجا که وی پس از ورود به شهر معظم لاهور به علت نگرانی از شورش اهل تسنن در مراسم نماز جمعه حضور نیافت و عنوان فوق در خطبه های نماز به کار نرفت. همین بلوا در شهر احمدآباد، مرکز ایالت گجرات، نیز رخ داد و خطیب نماز جمعه در مسجد جامع شهر پس از ذکر عنوان فوق به قتل رسید. این پادشاه لایق، در کوران فتنه و توطئه، پس از ورود به لاهور به شدت بیمار شد و در ١٩ محرم ١١٢٤ق / ٢٧ فوریه ١٧١٢م. در این شهر درگذشت. جنازه او به دهلی منتقل شد و در جوار آرامگاه خواجه قطب چراغ به خاک سپرده شد. بهادرشاه را فرهیخته و زاهد، به دور از هرگونه ریاکاری، دارای سرشتی معتدل و خویشتندار و مدیر و مدبر توصیف کرده اند. معهذا، دولت مستعجل او به پنج سال نکشید و واپسین امید به تداوم اقتدار و وحدت دولت مرکزی هند به باد رفت. در دوران بهادرشاه، ذوالفقار خان نصرت جنگ، پسر اسدخان وزیر ایرانی و دوست شخصی اورنگ زیب، وکیل مطلق (نخست وزیر) او بود. ذوالفقار خان پس از درگذشت بهادرشاه به کانون اصلی قدرت سیاسی بدل شد و نقشی ستودنی در تاریخ هند ایفا نکرد. با دسیسه های او، محمد عظیم الدین، پسر قابل و محبوب بهادرشاه که حکومت بنگال را بدست داشت، به قتل رسید و نالایق ترین پسر، بنام معزالدین جهاندارشاه، به سلطنت رسید. کمیساریات او را یکی از شاهزادگان بی ارزشی میداند که نام خاندان گورکانی را بدنام کرد. مدت حکمرانی جهاندارشاه و یکه تازی ذوالفقار خان به یازده ماه نرسید. معین الدین محمد فرخ سیر، پسر ٣٠ ساله عظیم الدین، با شنیدن خبر قتل پدر با هوادارانش از بنگال راهی دهلی شد. او پس از جنگی خونین پیروز شد و در ١٣ ذیحجه ١١٢٤ق / ١١ ژانویه ١٧١٣م. بعنوان پادشاه هند بر اریکه قدرت نشست. فرخ سیر پس از ورود به دهلی جهاندارشاه را در زندان به قتل رسانید. ذوالفقار خان و پدر سالخورده اش اسدخان، که آخرین بقایای رجال مجرب عصر بزرگ اورنگ زیب به شمار میرفتند، نخست بخشوده شدند ولی چند روز بعد ذوالفقار خان به قتل رسید و اموالش مصادره شد. اسدخان سه سال بعد (١٥ ژوئن ١٧١٦)در سن ٨٨ سالگی درگذشت. نقش اصلی را در برانگیختن و پـیروزی فرخ سیر دو برادر از سادات برا (برها) داشتند. بنام های حسنعلی و حسینعلی. این دو از تبار سید ابوالفره نامی از سکنه حومه بغدادند که در سده هفتم هجری/ سیزدهم میلادی به هند مهاجرت کرد. نسل او در دو شهر سرهند و دهلی سکنی گرفتند و به سادات برا شهرت یافتند. اینان از دوران اکبر به دلیل جسارت در جنگها نامی پرآوازه یافتند و بتدریج به یکی از دودمانهای متنفذ هند بدل شدند. در دوران حکومت محمد عظیم الدین بر بنگال حسنعلی و حسینعلی در زمره مقربان او جای گرفتند و حکمرانی شهرهای الله آباد و پاتنا به ایشان واگذار شد. با قتل عظیم الدین، این دو رجال و سپاهیان بنگال را به سود فرخ سیر بسیج کردند، فرماندهی قشون را خود به دست گرفتند و سرانجام فرخ سیر را بر تخت سلطنت نشاندند. در دوران سلطنت فرخ سیر، این دو برادر حکمرانان واقعی هند بودند. حسنعلی، که اینک عبداالله خان قطب الملک لقب داشت، وزیر فرخ سیر بود و حسینعلی خان امیرالامرا نایب السلطنه سرزمین پهناور دکن و مرد مقتدر دربار دهلی. این دو برادر در تاریخنگاری هند خوشنام نیستند. روشهای دسیسه گرانه و ناجوانمردانه در سرکوب مخالفان، قلع و قمع اعضای لایـق دودمان گورکانی و نابودی رجال آزموده و استخوان دار و فرهیخته، برکشیدن اراذل و بندوبست با چپاولگرانی چون آجیت سینگ و سران مهاراته، و سرانجام سپردن مناصب مهم حکومتی به کارگزاران حقیر و مطیع شمه ای از اقدامات آنان است که نقشی مهم در فروپاشی دولت مرکزی دهلی داشت. فرخ سیر و رجال ایرانی و ترک دولت گورکانی برای پایان دادن به اقتدار عبداالله خان و حسینعلی خان بارها کوشیدند ولی هماره ناکام ماندند. حسینعلی خان، نایب السلطنه دکن، پیوندی استوار با سران راهزن مهاراته برقرار کرد. در ماجرای آخرین تلاش فرخ سیر برای پایان دادن به سلطه این دو برادر، حسینعلی خان با قشونی مفصل، که بخش مهمی از آن راهزنان مهاراته بودند، راهی دهلی شد. در ٢٧ فوریه ١٧١٩م مهاراته ها خیابانهای دهلی را به اشغال درآوردند و در فضایی سرشار از رعب، عبدالله خان بهمراه آجیت سینگ، راجه هندوی منطقه جودپور و پدرزن فرخ سیر، شاه نگونبخت را در حرمش دستگیر و از سلطنت خلع کرد. پس از این کودتای خونین، فرخ سیر به دستور برادران فوق کور و زندانی شد و پس از دوماه، در ٨ ربیع الاول ١١٣١ق / ٢٨ آوریل ١٧١٩م. در زندان به وضعی فجیع به قتل رسید. راهزنان مهاراته نیز، با غنایمی که به چنگ آورده بودند و فرامینی که برای مشارکت در این توطئه به آنان وعده داده شده بود، راهی دکن شدند. از این پس مهاراته ها یکی از کانونهای سیاسی موثر در دولت مرکزی دهلی به شمار میروند. دوران شش ساله حکومت فرخ سیر دوران تبدیل دربار دهلی به کانون عفن توطئه است؛ دوران نفوذ گسترده استعمار بریتانیا در منطقه و پیوند آن با کانونهای قدرت سیاسی در هند است و نیز دوران اقتدار خودسرانه و بی قانون حکام و قدرتهای
محلی.
یک نمونه وضع گجرات است: آجیت سینگ، راجه متمرد هندو، دشمن شناخته شده دولت گورکانی هند بود. معهذا، حسینعلی خان نه تنها در ٢٧ دسامبر ١٧١٥ دختر او را، پس از گروش به اسلام، طی جشنی باشکوه که یک ماه و نیم به طول کشید به همسری فرخ سیر درآورد، بلکه در همین زمان وی را، علاوه بر جودپور، در سمت نایب السلطنه و صوبه دار دو ایالت مهم اجمیر و گجرات گمارد. یکی از عمال عبدالله خان و حسینعلی خان بنام حیدرقلی خان نیز به قائم مقامی آجیت سینگ در گجرات و نوابی بندر سورت گمارده شد. ورود حیدرقلی خان به سورت مقارن است با فوت ملا عبدالغفار تاجر بزرگ هند. حیدرقلی خان تمامی ارثیه کلان او را به سود خود ضبط کرد. ولی پسر عبدالغفار، بنام ملا عبدالحی، به دربار دهلی رفت و پس از تلاش فراوان سرانجام توانست فرمانی از فرخ سیر دال بر بازپس گیری اموالش به دست آورد. فرخ سیر به او خلعت و لقب محمدعلی نیز اعطا کرد. آجیت سینگ حکمرانی ستمگر بود. او به سرکوب مسلمانان دست زد، مساجد را تخریب کرد و مانع برگزاری نماز جماعت شد. حکومت او بر اجمیر، که به دلیل وجود آرامگاه معین الدین چشتی و برخی زیارتگاههای دیگر شهری مقدس بشمار میرفت، مورد نفرت مردم مسلمان منطقه بود. سرانجام، خودکامگی او چنان اوج گرفت که، در زمان افول قدرت قطب الملک و برادرش، مردم گجرات بر او شوریدند و نماینده اش را از احمدآباد بیرون راندند. محمدشاه، پادشاه بعدی، در پاسخ به شکایات مردم او را از سمتش عزل کرد ولی آجیت سینگ سر به عصیان برداشت و با سپاهی ٣٠ هزار نفره به شهر اجمیر حمله برد و مناطق وسیعی را غارت کرد. آنگاه که امرای مسلمان منطقه سپاه او را در هم شکستند، زبونانه نامه ای به شاه نوشت و مدعی شد که اگر بار دیگر به حکومت اجمیر منصوب شود رفتار زشت گذشته را جبران خواهد کرد. محمدشاه به درخواست او پاسخ مثبت داد. بدینسان، تا سال ١٧٢٢ ایالات اجمیر و گجرات، همپای تاخت و تاز راهزنان مهاراته، عرصه حکومت خودکامه آجیت سینگ و حیدرقلی خان نیز بود. آجیت سینگ در ژوئن ١٧٢٤ به دست پسرش آبای سینگ به قتل رسید. او نیز مهاراجه جودپور شد و در سالهای ١٧٣٠ تا ١٧٣٧ بر ایالت گجرات حکومتی خودسرانه داشت؛ هرچند سربلندخان، حکمران قبلی ١٧٢٥ تا ١٧٣٠ در بی قانونی و بی عدالتی کم از او نبود. عبدالله خان قطب الملک و حسینعلی خان، پس از برکناری فرخ سیر، محمد رفیع الدرجات، پسر ٢٠ ساله محمد رفیع الشأن و نوه بهادرشاه، را بعنوان پادشاه هند اعلام کردند. ولی سه ماه بعد (٤ ژوئن ١٧١٩) او را خلع و دو روز بعد (٦ ژوئن) برادرش، رفیع الدوله، را بنام شاه جهان دوم بر تخت سلطنت نشاندند. رفیع الدرجات کمی بعد (٢٣ رجب ١١٣١ق) به شکلی مرموز درگذشت. شاه جهان دوم چون برادرش زندانی عبدالله خان و حسینعلی خان بود. او نیز چهار ماه بعد، در اوایل ذیقعده ١١٣١ق / سپتامبر ١٧١٩م. بناگاه درگذشت. سرانجام، دو برادر آخرین پادشاه دست نشانده خود را بر تخت نشاندند: محمد روشن اختر، پسر جهان شاه (پسر چهارم بهادر شاه) در ١٥ ذیقعده ١١٣١ق / ٣١ سپتامبر ١٧١٩م. بنام ناصرالدین محمد شاه به سلطنت رسید. در دوران محمدشاه، چون گذشته اوضاع به سود عبدالله خان قطب الملک و حسینعلی خان نبود و این به شکل گیری و اقتدار کانونهای جدید سیاسی در دهلی و ائتلاف آنان علیه برادران فوق باز میگردد نه به توانمندی و کیاست و جسارت محمدشاه. بهر روی، محمد شاه تلاش پنهان برای براندازی سلطه این دو بر سیاست هند را آغاز کرد و سرانجام، در پی ائتلاف رجال ترک و ایرانی دربار دهلی، موفق به حذف ایشان شد. در ٩ اکتبر ،١٧٢٠ حسینعلی خان در ماجرای توطئه جدیدی که برای قتل محمدشاه تدارک دیده بود کشته شد و کمی بعد عبدالله خان قطب الملک واپسین تلاش خود را آغاز کرد. او در ١٤ اکتبر ١٧٢٠ یکی دیگر از برادران قربانیان پیشین خود، رفیع الدرجات و رفیع الدوله، بنام ابراهیم را در دهلی بعنوان پادشاه جدید اعلام نمود. توطئه شکست خورد و سرانجام وی نیز، در سال ،١٧٢٢ در زندان به قتل رسید. (محمدشاه با شاهزاده ابراهیم، که آلت دستی بیش نبود، با مهربانی برخورد کرد و او را بخشید) محمدشاه سلطنتی طولانی (٣٠ ساله) داشت؛ هر چند از اقتدار واقعی یک قدرت مرکزی برخوردار نبود. دوران او، دوران استقلال حکمرانان محلی است و اینک خوبی و بدی حکمرانان ایالات تنها به فرهنگ و سرشت آنان وابسته است و اقتدار یا ضعف کانونها و نهادهای سیاسی سنتی بومی. از نظارت و مدیریت دولت مرکزی خبری نیست. ایالات تنها بطور صوری تابع دولت مرکزی اند و محمدشاه، بسان خلفای عباسی در واپسین دوران اقتدارشان، درواقع رئیس تشریفاتی یک کنفدراسیون سیاسی است. در برخی از این ایالات دودمانهای فرهیخته و خوشنام حکومتگر پدید شدند چون دکن و بنگال و اود، و در برخی دیگر دودمانهای خودکامه غارتگر و بی قانون چون مهاراته و سیک و جودپور. سر جادونات سرکار وضع هند در دوران محمدشاه را بسیار شبیه به ایران صفوی در زمان تهاجم محمود افغان میبیند. و عجیب اینجاست که درست همان حادثه در هند تکرار شد؛ ١٧ سال پس از اشغال ایران، هند نیز به اشغال نیروهای خارجی درآمد (١٧٣٩) و این بار این ایرانیان بودند که به بهانه تنبیه اشغالگران افغانی دهلی را تصرف کردند. ناصرالدین محمدشاه در ربیع الثانی ١١٦١ق / ٢٦ آوریل ١٧٤٨م. درگذشت و در جوار نظام الدین اولیاء در دهلی به خاک سپرده شد. جادونات سرکار با ترحم به محمدشاه مینگرد و درباره او قضاوتی معتدل به دست میدهد. مینویسد در زمان او چنان آشوب هند را فراگرفته بود که وی، اگر حکمرانی قابل نیز بود، توان اعاده نظم و قانون و اقتدار مرکزی گذشته را نداشت. با درگذشت محمدشاه، در اول جمادی الاول ١١٦١ق / ٢٩ آوریل ١٧٤٨م پسر ٢١ ساله او بنام مجاهدالدین احمدشاه بهادر به سلطنت رسید. سر وولزلی هیگ احمدشاه بهادر را موجودی بکلی حقیر و بی ارزش توصیف میکند و میافزاید ضعف شخصیتش وی را به آلت دست دیگران بدل ساخته بود و سرشتش او را به گزینش بی ارزشترین مشاوران هدایت میکرد گرد او را رجالی خودخواه و فاقد میهن پرستی و شرافت احاطه کرده بودند که تنها دغدغه شان تقسیم مرده ریگ دولت گورکانی در میان خود بود. سرانجام، در جریان تنازع رجال درباری، گروهی از آنان بار دیگر سران راهزن مهاراته را به بازی شوم خود کشاندند؛ به کمک آنان دهلی را به اشغال گرفتند و در ١٠ شعبان ١١٦٧ق / ٢ ژوئن ١٧٥٤م. احمدشاه را از سلطنت خلع و عزیزالدین محمد، پسر جهاندار شاه، را بنام عالمگیر دوم به تخت نشاندند. این بار نیز پایتخت باشکوه هند به صحنه چپاول و تجاوز مهاراته ها بدل شد. یک هفته بعد، احمدشاه و مادرش کور شدند. دوران سلطنت عالمگیر دوم، که هیچ شباهتی به عالمگیر اول (اورنگ زیب) نداشت، دوران تیره روزی روزافزون هند و خاندان گورکانی است و مصادف است با دو حادثه بزرگ؛ تهاجم احمدشاه درانی از یکسو و اشغال بنگال بوسیله کمپانی هند شرقی بریتانیا از سوی دیگر. احمدشاه درانی (١١٣٥ ١١٨٦ق / ١٧٢٢ ١٧٧٢م.)، نامدارترین فرمانروای افغان، در میان مردم خود محبوبیت بسیار دارد؛ مورخین او را پدر افغانستان جدید میشناسند و ازینروست که در میان افغانها به احمدشاه بابا شهرت دارد. او پسر زمان خان از طایفه سدوزایی ایل ابدالی است و این ایل رقیب اصلی ایل غلزایی (غلجایی، غلچه زایی) میر ویس و محمود افغان بشمار میرفت. سران طایفه در سالهای ١٧٣٢ ١٧٣٨م،. ایل ابدالی بهمراه رئیس خود، عبدالغنی خان از طایفه سدوزایی ریش سفیدان و شیوخ ایل ابدالی بودند. علیکزایی (دایی احمدخان)، به علت دشمنی با غلزاییها در خراسان مستقر بود و با نادرشاه افشار پیوند داشت. سران ابدالی از سرداران و امرای نادر بودند و در فتح داغستان به او کمک شایان کردند. تعداد سپاهیان ابدالی در ارتش نادر را از ٤٠٠٠ تا ١٦٠٠٠ نفر ذکر کرده اند. پس از اخراج غلزاییها از قندهار بوسیله نادر، ابدالیها در سال ١٧٣٨ به موطن خود در قندهار و هرات بازگشتند. عبدالغنی خان به حکومت قندهار منصوب شد؛ اراضی طوایف غلزایی به تصرف ابدالیها درآمد و غلزاییها به خراسان تبعید شدند. نادر حکومت هرات را نیز به طایفه سدوزایی (طایفه پدری احمدخان) داد. در فتح دهلی، گروهی از سواران ابدالی بهمراه رئیس خود، نورمحمدخان، در کنار نادر بودند و تعدادی از اینان در ماجرای کشتار مرموز نظامیان نادر در دهلی به قتل رسیدند. احمدخان نیز در زمره این ملازمان نادر بود و ظاهرا این سردار جوان افغان در دهلی مورد توجه و ملاطفت نظام الملک، رجل خردمند و نامدار هند، قرار گرفت. با قتل نادر و آغاز جنگ قدرت در ایران، احمدخان ٢٥ ساله به قندهار بازگشت و در ١٨ رجب ١١٦٠ق / ١٥ ژوئیه ١٧٤٧م. طی مراسمی در مسجد شهر خود را پادشاه افغانستان اعلام کرد. او لقب ُدّر ُدّران را برگزید و نام ایل خود را از ابدالی به دُرّانی تغییر داد. سجع مهر او چنین بود: الحکم الله یا ّفتاح، احمدشاه ُدّر ُدّران. احمدشاه پس از ٢٦ سال سلطنت در سن ٥٢ سالگی در پایتخت خود، قندهار، درگذشت. احمدشاه درانی نخستین بار در سال ١٧٤٨ به هند حمله برد و پنجاب را تصرف کرد. او سرانجام تهاجم نهایی خود را آغاز نمود؛ در ٢٧ ژانویه ١٧٥٧ وارد دهلی شد، یک ماه در پایتخت هند اقامت گزید، بنام خود سکه ضرب کرد، یکی از شاهزاده خانمهای تیموری را به همسری پسرش درآورد و به افغانستان بازگشت. ژانویه ١٧٥٧ زمان تهاجم انگلیسیها به بنگال است؛ حادثه ای که سرآغاز استقرار امپراتوری بریتانیا در هند و مشرق زمین تلقی میشود. آیا همزمانی تهاجم احمدشاه درانی به هند و تسخیر بنگال بوسیله انگلیسیها را باید تصادفی انگاشت؟ و براستی چه نیروهایی محرک شاه افغان بسوی هند بودند؟ منابع تاریخی همگی در این اصل متفق اند که ورود احمدشاه درانی به هند در پی تمهیداتی صورت گرفت که مهمترین آن نامه های مکرر و تحریک کننده ای است که از هند به قندهار میرسید و شاه افغان را بسوی دهلی فرامیخواند. احمدشاه درانی نیز در نامه خود به مصطفی سوم، سلطان عثمانی، این نامه نگاریها را عامل اصلی تهاجم خیرخواهانه خویش خوانده است: چون از طرف هند هم اخبار متواتر میرسید که وهن کلی به حال سلاطین آنجا راه یافته و کفار فجار از هر گوشه و کنار سر تمرد و استکبار برافراخته، محیط و متسلط بر جمیع حالات گشته، پادشاه وقت را کالمحصور و امرا و ارکان دولت را معذور ساخته اند؛ و منطوق لازم الوثوق (جاهدوا الکفار و المنافقین و اغلظ علیهم) قلع و قمع این شجرات خبیثه از آن ارض محروسه الزم، و تنبیه کفار شقاوت نشان بر تأدیب اشرار ایران و متمردان ترکستان در نظر اصابت اثر الزم و اهم نمود... این نیازمند درگاه بی نیاز به عزم تنسیق مهمات آن محالات و تنبیه متمردان شقاوت سمات وارد آن حدود گردید. این منابع متواتر که غیرت افغانی- اسلامی احمدشاه را به جوش آوردند و او را به دهلی گسیل داشتند که بودند؟ برخی مورخین، این دعوت را به حیات الله خان (شهنوازخان) منتسب میکنند. حیات الله خان پسر زکریاخان، حکمران پنجاب (١٧٢٦ ١٧٤٥)، است که پس از مرگ پدر به شهنواز خان ملقب شد و حکومت پنجاب را به دست گرفت. در همین زمان، عموی او، قمرالدین خان، در دهلی وزیر بود. شهنوازخان شیعه بود. بر این اساس، مورخین فوق مدعی اند که وی برای استقرار مذهب تشیع در هند نامه یا نامه هایی به قندهار فرستاد و از احمدشاه دعوت کرد که هند را تصرف کند؛ تا بدینسان خود در سمت وزارت هندوستان جای گیرد. این ادعای مغرضانه، که ظاهرا برای ایجاد اختلاف میان شیعه و سنی جعل شده، صحیح نیست. چنین تحرکاتی علیه تشیع در تاریخنگاری هند بی سابقه نیست. شیعه بودن عبدالله خان قطب الملک و برادرش حسینعلی خان نیز مستمسک دیگری است که مورخین انگلیسی با تأکید بر آن و اطلاق عنوان برادران سید به این دو چهره منفور تاریخ هند و تکرار آن، شیعیان را در فجایع دوران فرخ سیر سهیم میکنند. (این شهنوازخان با شهنوازخان وزیر حیدرآباد و مولف دانشمند و شهید مآثر الامرا یکی نیست) پس از ورود احمدشاه درانی به پنجاب، شهنوازخان نه تنها به او نپیوست بلکه با سپاه مجهز خود راه وی را سد کرد و قصد مقابله داشت. ولی، بنوشته جادونات سرکار، درویشی با پیشگوییهای شوم خود بکلی روحیه سپاهیان او را تخریب کرد و در نتیجه شهنوازخان به اجبار در برابر احمدشاه تسلیم شد. در این دوران، اینگونه دراویش و غیبگویان و پیامبران مجهول الهویه و مرموز هر از چندی در هند پدیدار میشدند. یکی از این دراویش فردی است به نام صابرشاه. او کمی پیش از تهاجم احمدشاه درانی در لاهور ظاهر شد و مدعی شد مسافری است که برای زیارت اماکن مقدس به پنجاب آمده است. داستانهایی عجیب درباره غیبگویی و قدرت سحر و جادوی او به سرعت بر سر زبانها افتاد. آدینه بیگ، مشاور شهنواز خان، درویش را به حضور حکمران برد. درویش غیبگو به شهنوازخان گفت پادشاه هند در صدد برکناری اوست و لذا بهتر است با احمدشاه همکاری کند و از اینطریق بر رتبه و درجه خویش بیفزاید. صابرشاه با لحنی چنان تند و شوم سخن گفت که بر حکمران جوان اثر عمیق گذارد. تبلیغات این درویش عامل مهمی در تخریب روحیه شهنوازخان و تمامی بزرگان و سکنه شهر پنجاب بود. داستانهای تکاپوی صابرشاه و پیشگوییهای شوم او در برخی منابع فارسی تاریخ پنجاب چون عبرت نامه علی الدین، تذکره آنندرام، سیرالمتأخرین، مرآت آفتاب نامه، بیان وقایع، شاهنامه احمدیه، تاریخ سلطانی، عمده التواریخ و گلستان رحمت مندرج است. برخی منابع، چون عمده التواریخ، نامه نگاری به قندهار و دعوت از احمدشاه درانی را کار این درویش، نه شهنوازخان، میدانند. صابرشاه تنها درویشی نبود که در صحنه ظاهر شد. درویش دیگر، فردی است بنام شاه غالب علی، که وی نیز به غیبگویی شهرت داشت. او نیز پیامدهای شومی را در جنگ با احمدشاه درانی ترسیم کرد و بدینسان سرانجام شهنوازخان تسلیم شد. همین منابع از تحرکات مرموز آدینه بیگ، مشاور شهنوازخان، نیز خبر میدهند. آدینه بیگ، که جادونات سرکار او را شیطانی در لباس انسان نامیده است، در این ماجرا نقشی پیچیده ایفا کرد. آدینه بیگ را نیز عامل ارسال پیامهای پنهانی به احمدشاه و ترغیب او به تهاجم به هند میدانند. بهرروی، بررسی اجمالی فوق موارد زیرین را ثابت میکند: اول، پیوندی پنهانی میان شهنوازخان و احمدشاه درانی در کار نبود. دوم، تهاجم احمدشاه درانی به هند در پی تحرکاتی مرموز و پیچیده صورت گرفت. سوم، همان کانونهایی که احمدشاه درانی را به دهلی کشاندند، با ترفندهایی شگفت قدرت دفاعی ارتش پنجاب را، که میتوانست سدی استوار در برابر تهاجم احمدشاه درانی باشد، فلج کردند و سقوط سریع دهلی را ممکن ساختند. (تعداد نفرات ارتش احمدشاه درانی ١٢ تا ١٥ هزار نفر و ٣٠ هزار نفر گزارش شده. روشن است که دفع این نیرو کاملا ممکن بود) اگر چگونگی این ماجرا بر ما روشن نیست، پیامدهای آن کاملا روشن است. تقارن تاریخی سقوط دهلی و سقوط بنگال طبعا باید تأمل هر پژوهشگر جدی را برانگیزد. این بحث را به پایان میبریم و تنها این پرسش را مطرح میکنیم: به راستی، آیا برای کارگزاران کمپانی هند شرقی بریتانیا، که در آینده با ابعاد حضور آنان در منطقه و تحرکاتشان آشنا خواهیم شد، و در اوضاعی چنین آشفته، برنامه ریزی و سازماندهی این تحرکات ممکن نبود؟ احمدشاه درانی، در نامه فوق الذکر، درباره انگیزه های تهاجم خود سخن گفته، از عالمگیر دوم با احترام یاد کرده، توصیفی گویا از عملکرد مهاراتـه ها در دهلی و وضع دولت گورکانی و جامعه هند به دست داده است: سرکردگان کفار تیره انجام مقهور و منکوب سر پنجه سطوت غازیان اسلام گشته، رو به انهزام نهادند؛ و روسای مسلمین که پیش ازین مغلوب آن طایفه بیدین و در وقت محاربه بهمراه مخالفین نکبت قرین بودند مراجعت به شهر نمودند... حضرت پادشاه والاجاه، عالمگیرشاه، که سلاله الاحفاد دودمان تیموریه و در آن اوان جالس سریر سلطنت در آن ناحیه بود، با امرا و ارکان دولت گورکانیه بعنوان استقبال پیش آمده و به اظهار مراسم اخلاص و اتحاد نضارت افزای بوستان محبت و وداد نمود... این طالب رضای خالق و رضاجویی خلایق، حسب الاستدعای ایشان... داخل قلعه شاه جهان آباد و روزی چند متوقف در آن مکان میمنت بنیاد نمود. و در هنگام توقف در آن مقام، بسیاری از آثار کفر و ظلام که کفره نافرجام در دار اسلام بنا کرده، جای استقرار اصنام و اوثان به یاوری بازوی توفیق از پا در انداخته، ازاله ظلمات مشرکین و اضائه شمع دین مبین نمود... غباری که از شیوع آثار کفر بر چهره ملت بیضا نشسته بود، به فضل حق سبحانه تعالی زائل و قلوب منکسره اهل دین را قوت از سر نو حاصل شد. و سلطنت مملکت پنجاب را، که متقلبان به زور تصرف نموده... این نیازمند درگاه خداوند ممالک مزبوره را به ضرب شمشیر از آنها گرفته بود، از سرهند و لاهور الی ملتان، به فرزند اعز ارجمند پادشاه ذیجاه خورشیدکلاه تیمورشاه بخشیده، عطف گلگون صبار فتار به دارالقرار قندهار نموده... شاه افغان چندان به گزاف سخن نگفته است. وضع دهلی براستی بدینگونه بود و ورود احمدشاه درانی به پایتخت هند شری بود که در برابر شر مهاراتـه ها موهبتی الهی تلقی میشد. در تاریخ هند کمبریج میخوانیم که دو زن محمد شاه متوفی به احمدشاه درانی ملتجی شدند، از امکان تهاجم مجدد مهاراته ها به دهلی سخن گفتند و عاجزانه خواستند که برای نجات آبرو و ناموس دودمان تیمور آنان را به همسری بگیرد و از هند خارج کند. احمدشاه از درماندگی ایشان متأثر شد و جوانمردانه یکی را، به رغم کهولتش، به همسری گرفت و هر دو را با خود به قندهار برد. نیت احمدشاه درانی هرچه بود، این تهاجم را نمیتوان به سود جامعه هند دانست زیرا جز تعمیق هرج و مرج ثمری نداشت و درست در کوران این بلوا بود که انگلیسیها بعنوان یک قدرت جدید بومی بطور رسمی به کانونهای سیاسی هند افزوده شدند. معهذا، بررسی حوادث فوق به روشنی نشان میدهد ادعای آن گروه از مورخین که تهاجم نادرشاه افشار و احمدشاه درانی را عوامل اصلی فروپاشی شبه قاره هند میدانند و از تاراج ثروتهای هند بوسیله آنان سخن میگویند اغراق آمیز است. (برای نمونه، دکتر مظفر عالم مینویسد: حمله ١٧٣٩ ایران بگونه ای اساسی ثروت امپراتوری مغول (گورکانی) را به پایان برد و آنچه در خزانه های سلطنتی باقی ماند در میان صاحب منصبان نظامی، که سالها مواجبی دریافت نکرده بودند، تقسیم شد) پایتخت هند هم پیش از نادر ایرانی (فوریه ١٧١٩ و در ماجرای کودتا علیه فرخ سیر) و هم پیش از احمدشاه افغانی (ژوئن ١٧٥٤ و در ماجرای خلع احمدشاه بهادر) چنان از مهاراته ها خاطرهای تلخ و سهمگین داشت که اینان، حکمرانانی که به فرهنگ و سنن و دین و آئین و اخلاقی مقید بودند، نمادهای مطبوع ثبات و نظم و فرهنگ به شمار میرفتند. تنها با درک این فضاست که تأثیر مثبت و ماندگار نادرشاه افشار و احمدشاه ابدالی در روانشناسی مردم هند، تا سده بیستم، مفهوم میشود. برای نمونه، اقبال لاهوری در وصف احمدشاه چنین میسراید:
تربت آن خسرو روشن ضمیر
از ضمیرش ملتی صورت پذیر
گنبد او را حرم داند سپهر
با فروغ از طوف او سیمای مهر
مثل فاتح آن امیر صف شکن (منظور اقبال سلطان محمد فاتح عثمانی است)
سکه ای زد هم به اقلیم سخن
ملتی را داد ذوق جستجو
قدسیان تسبیح خوان بر خاک او
پیش بینی بیوه زنان محمدشاه گورکانی درست بود. بلافاصله پس از خروج احمدشاه درانی از هند، مهاراته ها بار دیگر به دهلی حمله بردند و پادشاه را به اسارت گرفتند. آنان پس از غارت شهر و دریافت فرامینی برای قانونی کردن چپاولشان راهی سرزمین خود شدند. این حادثه سبب شد که شاه نگونبخت دهلی به احمدشاه ابدالی بعنوان ملجأیی بنگرد که هراس از بازگشتش میتواند مهاری باشد بر یکه تازی مهاراته ها و سیکها. و چنین بود که او به مکاتبات پنهان با قندهار پرداخت. این مکاتبات دیری نپایید. در ٨ ربیع الثانی ١١٧٣ق / ٢٩ نوامبر ١٧٥٩م، عالمگیر دوم به قتل رسید و جسد برهنه اش تا ساعتها بر سنگفرش خیابانهای شهر در معرض دید همگان بود. حوادث فوق سبب شد که احمدشاه درانی بار دیگر وارد هند شود. او پس از سرکوب سخت مهاراته ها، در واپسین روزهای سال ١٧٥٩ به دهلی رفت و میرزا عبدالله عالی گوهر، پسر ٣١ ساله عالمگیر دوم، را به نام جلال الدین شاه عالم دوم بر تخت سلطنت نشاند و سپس از هند خارج شد. (شاه عالم اول بهادرشاه پسر اورنگ زیب بود) شاه عالم دوم در آغاز جوهری از خود نشان داد و در جنگهای متعدد به سرکوب متمردین و آشوبگران دست زد و در سال ١٧٦١ برای اخراج انگلیسیها به بنگال رفت و شهر پاتنا را تصرف کرد. ارتش انگلیسی- هندی کمپانی هند شرقی به مقابله با او پرداخت و در نزدیکی شهر بیهار به دست سرگرد جان کارناک انگلیسی اسیر شد. کمپانی او را به ایالت اود تبعید کرد. شاه عالم در اود آرام ننشست و در سال ١٧٦٤ بهمراه شجاع الدوله، نواب اود، به بنگال حمله برد. پس از چند جنگ، که همه با شکست مواجه شد، در سال ١٧٦٥ بار دیگر به دست انگلیسیها افتاد. این بار رابرت کلایو او را به امضای پیمانی مجبور کرد که طی آن فرمان دیوانی (وزارت) بنگال و بیهار به کمپانی اعطا شد. سپس، کلایو او را در همین شهر بر تخت سلطنت نشاند و فرمان وکیل مطلق (نخست وزیری) پادشاه هند را بنام خود صادر کرد. شاه عالم دوم تا سال ١٧٧١ در شهر الله آباد مستقر بود و پادشاه اسیر و دست نشانده کمپانی هند شـرقی محسوب میشد. در این دوران، دهلی عرصه تاخت و تاز مهاراته ها بود. در سال ،١٧٧١ قبل از ورود هستینگز به بنگال، شاه عالم به دعوت یکی از سران مهاراته، بنام ماداجی سندی، به دهلی رفت و در این شهر مستقر شد. ماداجی فرمان وکیل مطلق را بنام خود گرفت و شاه را به عامل دست نشانده خویش بدل کرد. کمپانی هند شرقی به این بهانه پرداخت خراج بنگال را قطع نمود. کمی بعد (١٧٨٨)، در غیبت مهاراته ها، یکی دیگر از شورشیان به نام غلام قادر دهلی را تصرف کرد. او شاه عالم را کور کرد و وی را از سلطنت خلع نمود. مهاراته ها پس از بازگشت به دهلی بار دیگر او را به سلطنت بازگرداندند. از سال ١٨٠٣ بار دیگر تحت حمایت کمپانی هند شرقی انگلیس قرار گرفت. سرانجام، در ٢٨ نوامبر ١٨٠٦م. زندگی این پادشاه کور و نگونبخت در سن ٧٨ سالگی به پایان رسید. پس از شاه عالم دوم، پسرش معین الدین محمد به نـام اکبر شاه دوم در تخت سلطنت هند جای گرفت. او ٣١ سال بطور رسمی پادشاه هند شناخته میشد و در عمل مستمری بگیر کمپانی هند شرقی بود. اکبر شاه دوم در سپتامبر ١٨٣٧ در سن ٧٧ سالگی درگذشت.
حدیث :
ابى خدیجه گوید: بر امام رضا علیه السلام وارد شدم حضرت به من فرمود: خداوند تبارک و تعالى مومن را با روحى از خود تقویت و پشتیبانى میکند و این روح الهى در هر زمانى که مومن نیکى میکند و تقوا را رعایت میکند در نزد او حاضر است و زمانى که گناه کند و از حق تجاوز کند آن روح الهى غایت میشود، پس آن روح الهى همراه با مومن است و در هنگام نیکو کارى مومن به نشاط در مى آید و در هنگام بدى نمودنش به زمین میرود، پس اى بندگان خدا با اصلاح نمودن خود نعمتهاى خداوند را محافظت کنید تا بر باورتان افزوده شود و سود زیادى نصیبتان شود خداوند رحمت کند کسى را که قصد خیر کند و آن را بجاى آورد یا اینکه اگر قصد عمل بدى نمود از انجام آن خوددارى کند - سپس فرمود: - ما با فرمانبردارى از خداوند و عمل براى او بر این روح الهى مى افزاییم.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: نفس خود را پیش از آنکه از تو جدا شود از هر آنچه که به آن ضرر میرساند باز نگاهدار و همچنانکه در طلب روزى ات کوشش میکنى در رهایى و خلاص نمودن نفست بکوش زیرا نفس تو در گرو عمل و کردار توست.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: امیرالمؤمنین فرموده است : دانشمندان و عالمان چنین بودند که هرگاه براى یکدیگر نامه مى نوشتند سه جمله مى نوشتند که چهارمى نداشت (و سخنانشان از این سه جمله تجاوز نمیکرد): ۱ - کسى که همت و تلاشش در امر آخرتش باشد خداوند دنیاى او را کفایت مى کند.۲ - کسى که درون خویش را اصلاح کند خداوند ظاهرش را اصلاح خواهد کرد.۳ - کسى که بین خود و خدایش را اصلاح کند خداوند بین او و مردم را اصلاح خواهد نمود.
عاشق روی جوانی خوش نوخاسته ام
و از خدا دولت این غم به دعا خواسته ام
عاشق و رند و نظربازم و میگویم فاش
تا بدانی که به چندین هنر آراسته ام
شرمم از خرقه آلوده خود میآید
که بر او وصله به صد شعبده پیراسته ام
خوش بسوز از غمش ای شمع که اینک من نیز
هم بدین کار کمربسته و برخاسته ام
با چنین حیرتم از دست بشد صرفه کار
در غم افزودهام آنچ از دل و جان کاسته ام
همچو حافظ به خرابات روم جامه قبا
بو که در بر کشد آن دلبر نوخاسته ام