دلنوشته های روزمره

دلنوشته های روزمره

مرد تنهای شب
دلنوشته های روزمره

دلنوشته های روزمره

مرد تنهای شب

تب گنج

تب گنج از خاطرات خودم
میدونی تب گنج چیه، اوکی توضیح میدم، از بچگی از وقتی خودم را شناختم دنبال گنج بودم. وقتی پسر کوچکی بودم با بروبچ به کوه و ‏بیابان میرفتم. آنها عمرشان را در این راه گذاشتند. بعد از مدتی هم خودم تب گنج گرفتم، سالها جستجو، از کوه و بیابان گرفته تا جنگل و دریا، همگی به دنبالش بودیم، به عشق پیدا کردن یه پول و ‏پله حسابی، مثل یه آرزو و رویا بود. یعنی اولش رویاست، اما کم‌کم خوره میشه و به جونمون میفته. ‏خوره گنج. خوره‌ای که خیلیها را از پا درآورده. اما جذابیتش چشمها را کور میکنه. بعد میفهمی مریض شدی، تب داری، ولی تب گنج، حتی توی خواب هم این تب لامصب ول کن نیست. توی خواب هم حفاری میکنی، بعضیا با دست پر برمیگردند، مثل من. بعضیام جون خودشون رو پای این کار میذارند، مثل سیداکبر خدا بیامرزد. بعضیام پول و عمر و انرژی میذارند، و آخرش دماغ سوخته و دست خالی، خسته میشوند و ول میکنند، مثل رضا و حبیب و خیلیای دیگه. من خیلی تلاش و پیگیری ‏کردم، برای یافتن چیزی که همه زندگیم رو، زیر و رو کنه. اما جالبه که اکثر افرادی که در ‏این راه قدم میگذارند، شانس پیدا کردنشو ندارند، فقط شنیده و یا دیده‌اند که گنج خیلی‌ها را پولدار کرده، اما هیچوقت برای ‏خودشون این اتفاق پیش نیومده. ‏البته کلمه شانس غلط هست، اصولی داره که اگه رعایت بشه، با کمک خدا به نتیجه میرسیم. رضا میگفت از وقتی که یادش میاد همیشه دنبال گنج بوده. خب اون سالها خیلی کوچک بوده، ولی بعداً یکی ‏از خبره‌های این کار شد، خیلیها بهش آویزون میشدند و ازش مشورت و کمک میگرفتند، تا راه پیدا کردنش رو به اونا هم یاد بدهد. اما چه فایده؟ خودش در همه این سالها هیچ وقت نتوانسته آن چیزی را که میخواسته، به دست بیاره.

نه اینکه هیچی پیدا نکرده باشه، چیز‌های زیادی هم پیدا کرده بود، از کوزه و سفال تا ‏پی سوز، خورده ریز، اقلام و وسایل قدیمی. حتی بعضیاش کمی قیمتی بود، ولی یا ازش دزدیدن، یا باهاش نامردی و دودره بازی کردند، خلاصه یه جورایی به باد داد. خودش میگفت، اونی که زندگیمو تکون بده رو، هنوز پیدا نکردم، خودش میگفت ‏‏١٥‌ ساله که رد یک گنج، رویای شب و روزش شده، به هر دری زده تا نقشه اصلی اون رو پیدا ‏کنه، اما هنوز موفق نشده. ‏قبل از مرگش آدرسش رو بهم داد، ولی جای شلوغی هست و نمیشه دست بکارش شد، اگه یکی از ما می‌پرسید چند‌ساله که دنبال گنج هستید؟ میگفتیم از بچگی، همه عمر. از وقتی خودمونو شناختم دنبال گنج بودیم. ‏تب گنج جوری ما رو گرفته بود که انگار، عشق گنج در خانواده ما موروثی بوده. شاید بعضیا حداقل یکی دوباری دنبال گنج رفته‌ باشند. ولی فقط عده کمی‏حرفه‌ای‌تر هستند. آیا منم تحت‌تأثیر بروبچ به این کار علاقه‌مند شدم؟ شایدم فکر ‏یه شبه راه صد ساله رو رفتن، توی ذات و فطرت هممون باشه. منم درسم خوب بود، خیلیم به رشته مکانیک علاقه داشتم. اگر این گنج ‏نبود تحصیلاتم را ادامه میدادم. ‏ولی داستان گنج نگذاشت تموم کنم. گنج و گنج یابی خیلی لذت‌بخشه. هیجان بالایی داره. استرس پیدا نشدن، نقشه اشتباه و مکان‌یابی، ‏همه اینها برای خودش جذابه. تازه اینها موضوعات معمولیه. موضوع طلسم و باطل ‏کردن اون هم برای خودش حکایت مفصلی داره. ادامه دارد..

دل گفت مرا علم لدنی هوس است
بیاموز مرا اگر ترا دسترس است
گفتم که الف، گفت دگر؟ گفتم هیچ
در خانه اگر کس است یک حرف بس است

این شعار نیست، واقعیت و حقیقت زندگیه که: گاهی باید کم بود، اما واقعی. این حرف رو تکرار میکنم (گاهی باید کم بود، اما واقعی) آره کم باش، نگران کم بودنت هم نباش. اون‌کسی که اگر کم بشی، گُمِت میکنه، همونیه که اگه زیاد باشی، حیفت میکنه، حروم و ضایعت میکنه، میخوام بهت بگم: سعی نکن متفاوت باشی، فقط خوب باش. این جمله ساده، خلاصه‌ی یک عمر تجربه‌ست، از مردی که با سکوتش، بیش از هزاران کلمه حرف زد، یعنی چارلی چاپلین.

من نمیگویم کسی بی درد نیست
هر کسی دردی ندارد، مرد نیست
لیک می گویم که فصل سوختن
آب را هم می توان آموختن

خنده ها را می توان تقسیم کرد
گریه ها را می توان ترمیم کرد
گر خطر می بارد از این فصل سرد
دوستی را باید اول بیمه کرد
عشق با لبخند مردم، زنده است
زندگی هم با تبسم زنده است

یادمون باشه بسیاری از ناهنجاری های اجتماعی فعلی، زیر سر بهائیت، کثیف ترین فرقه و نوکر یهود هست که الان از آب گل آلود ماهی میگیرند، جالبه بدونید در احکام مزخرفشون اومده: محمد(ص) خاتم (نگین) انبیا بوده و نه آخرین آنها، پس پیامبرانی بعد از او آمده اند، امام زمان فردی به نام بهاءالله بوده و ظهور کرده و شهید شده، تمام احکام قرآن باطل شده و بهاءالله کتابی جدید بنام بیان نازل کرده، قبله اینا هم اسقاطیل هست، هرساله مراسمی برپا میکنند بنام کلید اندازان، در پایان مهمانی کلید هر خانه، به قرعه بنام هر کس افتاد، همسر آن خانه شب را در تمکین مردی دیگر است، و آنها معتقدند اینگونه بر تعداد پیروان فرقه اضافه میشه. میدونید این یعنی چی؟ میدونید به اشتراک گذاشتن همسر یعنی چی؟ یعنی با ترویج فحشاء تلاش میکنند زنازاده زیاد بشه، تا جمعیتشون زیاد بشه، نه گلابی، اینجا ایرانه، سرزمین امام رضا علیه السلام شاه خراسانه، بال و پرتون رو همین مردم قیچی میکنند.

چین و امریکا همچنان چنگ و دندون نشون هم میدم و اخیراً هم هشدار اتمی پکن به آمریکا، تایوان به بشکه باروت تبدیل شد. آخه بعد از معامله ۱۱ میلیارد دلاری آمریکا، و ارسال پهپادهای تهاجمی و موشک‌های هیمارس به تایوان، چین تندترین هشدار سالهای اخیر رو صادر کرد و صراحتاً گفت که: واشینگتن منطقه را به سمت یک رویارویی نظامی وحشتناک برده است. حالا آیا شمارش معکوس برای جنگ بزرگ در شرق آسیا شروع شده؟ بله، چون همزمان با این تهدیدها، ناوهای هواپیمابر غول‌پیکر چین هم به حرکت درآمده‌اند، پکن اعلام کرد: برای دفاع از خاکش هیچ عقب‌نشینی در کار نیست و آمریکا با آتش بازی میکند. ما هم باید خوشحال باشیم که در امریکا، ریش و قیچی افتاده دست ابلهی بنام تاپال که، کاری جز نابودی و خواندن فاتحه امریکا بلد نیست، یعنی بهتر از صدتا نخبه و خبره، در نابود کردن امریکا مهارت داره، آتشی رو روشن میکنه که فقط خودشون در اون خواهند سوخت، امریکا، مردمی که با قتل عام ۹۰ میلیون سرخپوست، این سرزمین رو بیرحمانه غصب کردند، دارند به پایان تاریخ ۲۰۰ ساله سیاه خود میرسند.

بهم میگی چرا مطالب سیاسی هم مینویسی و همون مطالب معنوی بهتره و خوبه، بوالله و بالله و تالله امروز که در عصر شبهات آخرالزمانی زندگی میکنیم، جهاد تبیین از هر ذکر، دستورالعمل و فعلی مهمتره، حالا میخواد خوشت بیاد یا بدت بیاد، تبیین مسائل روز، ارزش‌های اسلام، مظلومیت ائمه (ع) و فساد اخلاق به هر نحوی و سطحی، اگه از خون شهداء دفاع نکنیم و این انقلاب شکست بخوره، تا قرنها اسلام در این کشور، نمیتونه سر بلند کنه، اگر این انقلاب سقوط کنه، تا ۵۰۰ سال دیگه نخواهند گذاشت بوی اسلام از این مملکت به مشام کسی برسه، نه چپیم و نه راستی، معنی بیطرفی رو با نفاق اشتباه نگیر، نباید گذاشت خائنین این مردم رو فریب بدند و سوار بشن، خطر این خائنین کمتر از خطر آمریکا و اسقاطیل نیست. ما مسئولیت داریم، هم نسبت به کشورمون، و هم نسبت به شهداء. آره ما مشکلات زیاد داریم، ولی این مشکلات به دست خودمون، و در نهایته احترام و آرامش باید حل و فصل بشه، از راه گفتگو، منطق، مطالبه گری و قانون.

ادامه از قبل... معرفی و نقد کتاب سه دقیقه تا قیامت: قبل از نقد کلی کتاب، یک سوال هست که، چرا باید این کتاب را بخوانیم؟ کتاب سه دقیقه در قیامت اثری است گرچه مختصر، اما پربار از حکمت و معرفت که ساعتها ذهن ما را به تفکر در احوالات خود میکشاند. و سرگذشت ابدیّت ما را همان سه دقیقه‌ای که در این کتاب روایت شده متاثر از خود خواهد کرد. کتاب در مورد رزمنده‌ای است که سه دقیقه پس از مرگ در عالم برزخ سیر میکند و احوالات و اتفاقاتی را میبیند که برخی از این احوالات در این کتاب با قلم نویسنده به رشته تحریر درآمده‌، مصلحت بر این رقم میخورد که ایشان به دنیا برگردند و احوالات و مشاهدات ایشان تحفه‌ای باشد بر افزایش ایمان به غیب و یقین مومنین. تجربه مرگ: یکی از بزرگ ترین رازها و ناشناخته ترین پدیده ها، مرگ است. مرگ واقعیتی است غیرقابل انکار و آدمی از اولین روزهای حیات فکری خویش، به تأمل در ماهیت مرگ پرداخته و این کاوش همچنان ادامه دارد. ادیان، به طرق مختلف سعی کرده اند که این پدیده را برای انسانها روشن تر سازند، اما برای دانشمندان، هنوز مرگ عرصه ای اسرار آمیز است. ولی برای برخی انسانها اتفاقاتی رخ میدهد که اصطلاحا به آن اتفاق، تجربه نزدیک به مرگ میگویند. یعنی خروج روح از کالبد مادی و گشت و گذار در عالم معنی! آنچه در این تجربه ها روی میدهد، سست شدن ارتباط روح و بدن مادی است که در پی ضعف این رابطه، روح، آزادی می یابد و به مشاهداتی نائل میشود که پیش از آن برایش میسر نبوده! علاوه بر کتاب سه دقیقه در قیامت آثار دیگری نیز با این موضوع، منتشر شده است که برخی از آنها عبارتند از: شنود، آنسوی مرگ، زندگی در مرگ، مرگ به معنای خداحافظی نیست، بهشت زیبای خدا حقیقت دارد... بخشی از متن کتاب سه دقیقه در قیامت: (صفحه ۲۱ کتاب سه دقیقه در قیامت) عمل جراحی طولانی شد و برداشتن غده پشت چشم، با مشکل مواجه شد. پزشکان تلاش خود را مضاعف کردند. برداشتن غده همانطور که پیش بینی میشد با مشکل جدی همراه شد. آنها کار را ادامه دادند و در آخرین مراحل عمل بود که یکباره همه چیز عوض شد… احساس کردم آنها کار را بخوبی انجام دادند. دیگر هیچ مشکلی نداشتم. آرام و سبک شدم. چقدر حس زیبایی بود! درد از تمام بدنم جدا شد. یکباره احساس راحتی کردم. سبک شدم. با خودم گفتم: خدا رو شکر. از این همه درد چشم و سردرد راحت شدم. چقدر عمل خوبی بود. با اینکه کلی دستگاه به سر و صورتم بسته بود، اما روی تخت جراحی بلند شدم و نشستم. برای یک لحظه، زمانی را دیدم که نوزاد و در آغوش مادرم بودم! از لحظه کودکی تا لحظه ای که وارد بیمارستان شدم، برای لحظاتی با تمام جزئیات در مقابل من قرار گرفت؟ چقدر حس و حال شیرینی داشتم. در یک لحظه تمام زندگی و اعمالم را دیدم! در همین حال و هوا بودم که جوانی بسیار زیبا، با لباسی سفید و نورانی در سمت راست خودم دیدم. او بسیار زیبا و دوست داشتنی بود. نمیدانم چرا اینقدر او را دوست داشتم. میخواستم بلند شوم و او را در آغوش بگیرم. او کنار من ایستاده بود و به صورت من لبخند میزد. محو چهره او بودم. با خودم میگفتم: چقدر چهره اش زیباست! چقدر آشناست. من او را کجا دیده ام؟ (ص ۲۲ کتاب سه دقیقه در قیامت) سمت چپم را نگاه کردم. دیدم عمو و پسر عمه ام و آقاجان سید پدربزرگم) و… ایستاده اند. عمویم مدتی قبل از دنیا رفته بود. پسر عمه ام نیز از شهدای دوران دفاع مقدس بود. از اینکه بعد از سالها آنها را میدیدم خیلی خوشحال شدم. زیر چشمی به جوان زیبا رویی که در کنارم بود دوباره نگاه کردم. من چقدر او را دوست دارم. چقدر چهره اش برایم آشناست. یکباره یادم آمد. حدود ۲۵ سال پیش… شب قبل از سفر مشهد… عالم خواب... حضرت عزرائیل. با ادب سلام کردم. حضرت عزرائیل جواب دادند. محو جمال ایشان بودم که با لبخندی بر لب به من گفتند: برویم؟ با تعجب گفتم: کجا؟ بعد دوباره نگاهی به اطراف انداختم. دکتر جراح، ماسک روی صورتش را در آورد و به اعضای تیم جراحی گفت: دیگه فایده نداره. مریض از دست رفت... نقد کتاب سه دقیقه در قیامت: اگر دوست دارید حقایقی حیرت انگیز از دنیای پس از مرگ بدانید، این کتاب را بخوانید. اگر این کتاب در مسیر معنویت شما گره گشا بود، آن را در اختیار عزیزانتان هم قرار دهید تا در این ثواب شریک باشید، چون الان مشغول امتحان آخرالزمانی هستیم.

فاطیما بخش هفتم
آیا این دلیل محکمی بر آن است که این پیشگویی ها با رویداد های واقعی مطابقت داشته است؟ آیا راز دوم فاطیما واقعا گسترش کمونیست را پیش بینی کرده؟ در همین حال سومین و وحشتناک ترین راز می بایست فاش شود. رازی که از نظر معتقدین به آن ممکن است که در دوران ما عملی شود. در سال ۱۹۴۱ لوسیا به درخواست اسقف شهر فاطیما، دو پیام اسرار آمیز بانوی نورانی را نوشت و هنگامی که در سال ۱۹۴۳ لوسیا بیمار شد، اسقف به او گفت که سومین پیام را که سالها در سینه نگاه داشته بود بنویسد. لوسیا دستور را اجرا کرد اما جهان باز هم میبایست صبر میکرد. لوسیا پیام را نوشت، آنرا لاک و مهر کرد و تقاضا کرد که تا سال ۱۹۶۰ یعنی ۱۷ سال بعد و هنگام مرگ او باز نشود! اما چرا سال ۱۹۶۰؟ محتویات این پاکت لاک و مهر شده چه بود؟ تا سال ۱۹۶۰ بسیاری از کاتولیک های سراسر جهان مطمئن بودند که دو راز اول به حقیقت پیوسته. اما راز سوم و پیش گویی هایی که در بر داشت، هنوز فاش نشده بود. موضوع مرموز دیگر توصیه لوسیا مبنی بر فاش نشدن راز سوم تا سال ۱۹۶۰ میلادی است. زمانی که به گفته او جهان توانایی تفسیر رازهای او را داشته باشد. هر پاپی که بر سر کار می آمد راز سوم را که در پاکت مهر و موم شده بود دریافت میکرد، آنرا میخواند و تصمیم میگرفت که آیا زمان فاش شدن آن فرا رسیده است یا خیر. اکثر آنها بعد از خواندن راز میگفتند که هنوز زمان آن نرسیده است که راز فاش شود، و دوباره آنرا مهر و موم میکردند و آنرا در بایگانی واتیکان قرار میدادند. برای بسیاری این پرسش مطرح شد که چرا واتیکان بر خلاف درخواست لوسیا راز را در سال ۱۹۶۰ آشکار نکرد؟ گمانه زنی های بسیاری در مورد محتویات آن وجود داشت ، از یک نبرد هسته ای در نبرد نهایی خیر و شر در روز رستاخیز تا شکاف عمیقی در کلیسای کاتولیک. سال ۱۹۶۰ ،اوج جنگ سرد، ایالات متحده و اتحاد جماهیر شوروی بر سر مساله هسته ای به بن بست رسیدند، تهدید گسترش کمونیست که نتیجه مستقیم جنگ جهانی دوم بود همچنان وجود داشت. هنگامی که کوبا به دست شورشیان کمونیست افتاد تفکر مارکسیستی جای پای محکمی در نیم کره غربی پیدا کرد. طبق نظریه اثر دومینو، وقتی یک کشور کمونیست میشود مانند مهره دومینو میافتد و باعث میشود که کشور بعدی هم کمونیست شود و کشور بعدی و بعدی و الی آخر... در واکنش به این مساله سازمان سی آی ای عملیات خلیج خوکها را برای بر اندازی رژیم فیدل کاسترو طراحی کرد، اما این کودتا بی نتیجه ماند و تنش میان ایالات متحده و حامی کوبا شدت گرفت. کسانی که پیش گویی های فاطیما را باور داشتند از این میترسیدند که راز سوم بازگو کننده یک جنگ هسته ای باشد، ولی بسیاری دیگر فکر میکردند سومین و آخرین راز، مشخصا به کلیسای کاتولیک مربوط میشود. از نظر برخی این مساله با پیشگویی های پیشگوی قرن ۱۶ یعنی نوستر آداموس ارتباط پیدا میکند. اگرچه گفته شده: نوستر آداموس در چهار بیتی های شعر گونه خود که محققان را تا به امروز مبهوت کرده است درباره پاپ ها نوشته است: ... پس از اینکه کرسی برای ۱۷ سال اشغال خواهد بود، و پنج نفر دیگر با مدت های مشابه خواهند آمد، کسی انتخاب میشود که رومی ها چون او نیستند... پاپ پیوس یازدهم همانگونه که ظاهرا در راز دوم فاطیما پیش بینی شده بود ۱۷ سال در منصب خود ماند و این دقیقا همان مدت زمانی است که در پیش گویی نوستر آداموس نیز آمده است. جنگ جهانی دوم نیز در زمان این پاپ آغاز شد که در دومین راز لوسیا نیز پیش بینی شده بود. آیا این امر حاکی است از ارتباطی بین سه راز فاطیما و پیش گویی های نوستر آداموس که قبلا به آنها توجهی نشده بود؟ نوستر آداموس میگوید: ... پنج نفر دیگر با مدت های مشابه خواهند آمد، سپس کسی انتخاب میشود که رومی ها چون او نیستند... پنجمین پاپ بعد از پاپ پیوس یازدهم، پاپ جان پل دوم بود، او اولین پاپ غیر ایتالیایی در ۴۵۰ سال گذشته بود، و بسیاری از کاتولیک ها معتقدند که راز سوم فاطیفا دقیقا در مورد این پاپ است. در پست بعدی تحت عنوان این راز چیست؟ ادامه دارد..

مناقب و مطاعن، مدایح و مثالب
تحقیق در کتب تسنن پیرامون ترور ابوبکر و عایشه.
بخش۲۰
عملیات دفن سریع ابابکر در شب وفاتش سبب شد تا مسلمانان نتوانند در مراسم دفن حضور یابند و آخرین نگاه را بر جنازه و چهره او اندازند. سرعت برق آسا در دفن او و بهره گیرى از پوشش شب و خواب بودن مردم، این را ثابت میکند که عملیات قتل ابابکر و دو دوستش، یک جریان سیاسى و از جانب بزرگانى بوده است که مسؤولیت سیاسى داشته اند. اگر یهودیان او را میکشتند، دولت ترسى از این جریان نداشت، و او را شتابان به خاک نمى سپرد و نام قاتل او را اعلام میکرد و با قصاص قاتل او خانواده ابابکر را دلدارى میداد، لیکن این امور انجام نشد و بدون هیچ دلیلى، یهودیان را متّهم به این قتل کردند، و به همین اتهام نیز بسنده نمودند! و در باره چگونگى مرگ ابو بکر به عائشه دروغ گفتند (الطبقات الکبرى، ابن سعد) چرا از برگزارى مجلس عزا براى او جلوگیرى شد؟ پس از مسمومیت و مرگ ابابکر، عایشه و‌ام فروه دختر ابى قحافه مجلس عزایى در روز دفن ابابکر برایش برپا کردند، عمر به آن مجلس هجوم برد و بدون اجازه مردانى را وارد مجلس زنانه کرد، و‌ام فروه را با چوب دستى اش زد و بالاخره آن مجلس را بر هم زد. (تاریخ طبرى، حوادث سال ۱۳ هجرى، ج ۴، الکامل فى التاریخ، ابن اثیر، ج ۲، کنزالعمال، ج ۱۸، کتاب الموت) حوادث اینگونه تنظیم شده بود: کشتن ابابکر بوسیله زهر. به خاک سپارى شبانه. جلوگیرى از عزادارى براى او. برکنارى و کشتن یاران و پزشک مخصوص ابابکر. کودتاى برق آسا و ترور ابابکر اثر سهمگین بر خانواده اش گذاشت بطورى که ابوقحافه نیز پس از چند ماه مرد. (البدایة والنهایة، ابن کثیر، ج ۷) ارتباط بین خانواده ابابکر با عمر و عثمان: پس از کشته شدن ابابکر رابطه خانواده ابابکر با عمر و عثمان بسیار به وخامت گرایید، بطورى که رابطه عبدالرحمان بن ابى بکر با عمر و عثمان به جایى رسید که عمر او را مورچه بد خطاب کرد (شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۲) و در دستگاه حکومتى عمر و عثمان راه نیافت، و درخواست او از جانب عمر و عثمان پذیرفته نشد، براى مثال: وقتى که عبدالرحمان براى حطیئه شاعر شفاعت کرد تا از زندان آزاد شود عمر نپذیرفت، ولى پس از درخواست عمروبن عاص، او را آزاد کرد (البدایة والنهایه، ابن کثیر، ج ۷) و عمر، با همسر سابق عبدالله بن ابى بکر بدون اجازه آن زن ازدواج کرد (الطبقات، ابن سعد، ج ۸) و‌ ام فروه را بخاطر سوگوارى براى ابابکر بشدت با چوبدستى خود زد و یک چشمش را کور کرد (تاریخ طبرى، حوداث سال ۱۳، ج ۴، الکامل فى التاریخ، ابن اثیر، ج ۱، کنزالعمال، ج ۱۸، کتاب الموت) خانواده ابابکر از راههاى مختلفى به مقابله با حق کشى هاى عمر نسبت به ایشان پرداختند. کینه عبدالرحمان نسبت به عمر زیاد شد، ام کلثوم دختر ابابکر از ازدواج با عمر که رئیس شده بود سرباز زد و با طلحة بن عبیدالله (دشمن عمر) ازدواج نمود (تاریخ طبرى، ج ۵، الکامل فى التاریخ، ج ۳، المعارف، بن قتیبه، طبقات ابن سعد، ج ۸) عبدالرحمان و عایشه و محمد (فرزندان ابابکر) و طلحه (پسر عمویش) اقدام به قیام بر ضد عثمان و کشتن او کردند پس از مرگ عمر، رابطه عایشه و حفصه بسیار بد شد تا جایى که از یکدیگر جدا شدند و تا زمان مرگ حفصه نیز کارشان به صلح نشد (المعارف، ابن قتیبه) پس از مرگ ابابکر، ارتباط عایشه و امویان بسیار به وخامت گرایید و با ترور محمد بن ابى ابکر توسط عمروبن عاص و معاویه شدت یافت، بطورى که عایشه در پى هر نمازش این دو تن را نفرین میکرد (تاریخ طبرى، ج ۵، حوادث سال ۳۸ هجرى، الکامل فى التاریخ، ابن اثیر، ج۲، حوادث سال ۳۸ هجرى، البدایه والنهایه، ابن کثیر، ج ۷، شرح نهج البلاغه، ج ۶، خطبه ۶۶) معاویه همانند عمر اقدام به جلب رضایت عایشه کرد (سیر اعلام النبلاء، ج ۳، المستدرک، حاکم، ج ۲، الطبقات الکبرى، ابن سعد، بیروت چاپ صادر، ج ۸) عمر آن قدر عایشه را ارج نهاد که در زمان پدرش نیز به چنین منزلتى دست نیافته بود، زیرا سهمیه اش از بیت المال را بر تمام مردان و زنان مسلمان زیادتر کرد و مقام صدور فتوا را به او داد. معاویه نیز عطایاى فراوانى به عایشه داد، ولى پس از آن با ترور عبدالرحمان بن ابى بکر، دوباره عایشه را به خشم آورد (تاریخ الیعقوبی) و بالاخره پس از قیام عایشه بر ضد امویان، معاویه او را در همان سال که برادرش را کشته بود به قتل رسانید (حلیة ابى نعیم، المستدرک)

سلمان فارسی بخش ۴۰
عمل به هفت سفارش: سلمان میگوید: پیامبر محبوبم، حضرت محمد (ص) به من هفت سفارش کرد که در طول زندگى همه آنها را به کار بستم و هیچگاه از آنها غافل نشدم. سفارش هاى رسول خدا به من چنین بود: الف) پیوسته (در امور مادّى) به زیردست خود نگاه کنم، نه به بالا دست، که بیشتر از من دارایى دارد. ب) فقیران و تهى دستان را دوست بدارم و (بدون غرور و فریب کارى) به آنها نزدیک شوم. ج) پیوسته حق را بگویم، اگر چه (در ذائقه افراد ناسالم) تلخ باشد. د) با قوم و خویشان خود پیوند و ارتباط داشته باشم، اگر چه آنها بى مهرى کنند و از من فاصله بگیرند. ه) حتى الامکان، دستم را به نیازمندى پیش دیگران دراز نکنم. و) در انجام وظایف دینى خود، از سرزنش و ملامت دیگران آزرده خاطر و منصرف نشوم. ز) ذکر لا حَولَ وَ لا قُوَّةَ الّا بِاللهِ العَلِیّ العَظیم، را پیوسته به زبان جارى کنم، زیرا این ذکر، گنجى از گنج هاى بهشت است/ المحاسن، البرقى، نفس الرحمن.

ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، حکیم گفت: در زمانهاى پیشین، پادشاهى بود که آوازه شهرت دانش او در آفاق منتشر شده بود، و بسیار ملایم و مهربان و مدبّر بود، و دوست داشت که در میان امّتش عدل و صلاح جارى کند، و در میان ایشان مدّتى با نهایت نیکى پادشاهى کرد، و چون در گذشت رعایا بر او ناله و افغان کردند و یکى از زنان وى باردار بود و منجّمان و کاهنان میگفتند که فرزند او پسر خواهد بود و آنها هم کسى را بر خود پادشاه نکردند، و وزراى پادشاه سابق امور مملکت را اداره میکردند و موافق قول منجّمان پسرى متولّد شد و اهل مملکت تا یکسال پس از تولّد آن پسر به جشن و سرور و لهو و لعب و عیش و نوش روزگار گذرانیدند، تا آنکه جمعى از دانشمندان و ربّانیّون آنها به مردم گفتند: این فرزند عطیّه اى بود که حقّ تعالى به شما کرامت فرموده، و سزاوار بود در برابر این نعمت حقّ تعالى را شکرگزارى میکردید که معطى این نعمت است، شما بجاى شکر او کفران نعمت کردید و شیطان را از خود راضى ساختید، اگر اعتقاد شما آن است که این فرزند را شیطان اعطا کرده است پس او را شکرگزار باشید. مردم گفتند: ما این عطیّه را از جانب خدا میدانیم و او بر ما این نعمت را ارزانى داشته. دانشمندان گفتند: اگر شما میدانید که خدا این نعمت را به شما کرامت فرموده، پس چرا او را به خشم مى آورید و غیر او را خشنود میکنید؟ مردم گفتند: اى حکما و اى دانشمندان الحال آنچه باید کرد بفرمائید نصیحت شما را پذیرفتیم و به فرموده شما عمل میکنیم. دانشمندان گفتند: باید ترک متابعت شیطان کنید و مسکرات و سازها و لهو و لعب را به کنارى نهید و به طاعات و عبادات خشنودى پروردگار خود را طلب کنید، و چند برابر آنچه شکر شیطان و اطاعت او کردید شکر خداوند بجاى آورید تا حقّ تعالى گناهان شما را بیامرزد. مردم گفتند: بدنهاى ما تاب تحمّل جمیع آنچه شما فرمودید ندارد. علما گفتند: اى نادانان! چگونه اطاعت کردید کسى را که هیچ حقّى بر شما نداشت، و معصیت میکنید کسى را که حقّ واجب و لازمى بر شما دارد؟ و چگونه بود که بر انجام کارهایى که سزاوار نبود توانا بودید؟ امّا در انجام اعمال نیکو و سزاوار اظهار ضعف و ناتوانى میکنید؟ گفتند: اى پیشوایان دانش و حکمت، شهوتها در نفس ما قوى و لذّتهاى دنیا بر ما غالب شده، چون این در نفس ما قوى است انجام کارهاى بد بر ما آسان است و میتوانیم متحمّل مشقّتهاى آن شویم، و نیّات خیر در ما ضعیف شده است و به این سبب مشقّت طاعات بر ما گران و دشوار است، پس از ما راضى باشید که بتدریج از اعمال ناشایست خود دست برداریم و به طاعات روى آوریم و این بار گران را یکباره بر ما تحمیل نکنید. گفتند: اى سفیهان! شما زادگان نادانى و برادران گمراهى نباشید که انجام شهوات بر شما سبک و اسباب سعادت اخروى بر شما گران باشد. گفتند: اى آقایان حکما و اى پیشوایان دانشمند، ما از فشار سرزنش شما به آمرزش خداى تعالى پناه میبریم و از شدّت و عنف شما به پرده عفو الهى میگریزیم، شما ما را به ضعف و سستى و جهالت و پستى نسبت ندهید، زیرا پروردگار ما کریم و مهربان و آمرزنده است، پس اگر اطاعت او نمائیم گناهان ما را میبخشد و عبادات ما را چند برابر میکند، ما سعى میکنیم او را به همان اندازه که در راه باطل سستى کردیم عبادت کنیم و به مقصود خود میرسیم، و خداوند ما را به حوائجمان میرساند و بر ما ترحّم خواهد کرد، چنانکه بر ما ترحّم فرمود و ما را لباس وجود پوشانید. چون چنین گفتند: دانشمندان اقرار بر صدق آنان کردند و به گفته ایشان راضى شدند و یکسال تمام نماز خواندند و روزه گرفتند و به عبادت مشغول شدند و صدقات عظیم دادند و چون سال عبادت منقضى گردید کاهنان گفتند: اعمال این مردم دلالت دارد که این پادشاه زمانى فاجر و ستمکار و گنهکار، و زمانى دیگر نیکوکار و متواضع و خوش رفتار خواهد بود، و منجّمان نیز با ایشان در این سخن اتّفاق کردند. به آنها گفتند: این حال را از کجا دانستید؟ کاهنان گفتند: چون مردم به سبب این مولود در ابتدا مشغول لهو و لعب شدند و در آخر به عبادت و بندگى روى آوردند، دانستیم که این مولود نیز چنین خواهد بود. منجّمان هم گفتند: ما از استقامت زهره و مشترى چنین استنباط کردیم و زهره تعلّق به اهل طرب و بطالت، و مشترى تعلّق به اهل علم و عبادت دارد و دانستیم که این دو حالت در او خواهد بود. این طفل در نهایت تکبّر و سرمستى نشو و نما کرد و ستمی پیش گرفت که مردم طاقت آنرا نداشتند، دستوراتش همه جائرانه و ظالمانه بود و محبوبترین مردم نزد او کسى بود که در این امور با او موافقت کند، و دشمن ترین مردم نزد او کسى بود که با یکى از این دستورات مخالفت ورزد، و به جوانى و سلامتى و توانایى و پیروزى بر دشمن مغرور شده بود، و سرور و خود بینى همه وجود وى را فراگرفته و از هر حیث کامروا شده بود تا آنکه به سنّ ۳۲ سالگى رسید، روزى زنان شاهزاده و پسران و کنیزان و پرده نشینان و اسبان نفیس و مرکبهاى فاخر و خدمتکاران خاصّ خود را گرد آورد و دستور داد، بهترین جامه هاى خود را بپوشند و خود را با بهترین زیورهایشان بیارایند و مجلسى در مقابل مطلع آفتاب براى وى بنا کنند، که سنگفرش آن از طلا و به انواع جواهر آراسته شده باشد، و طول آن مجلس ۱۲۰ ذرع و عرض آن ۶۰ ذرع باشد (هر زرع نیم متر است) و سقف و دیوارهاى آن نیز به زیورهاى قیمتى و انواع نقشهاى فاخر آراسته شده باشد، و آنچه در خزاین او از نفایس اموال و جواهرات بود بیرون آوردند و مقابل وى در آن مجلس چیدند، و فرمان داد امراى لشکرى و کشورى از سپهسالاران و نویسندگان و دربانان و اشراف و بزرگان و دانشمندان اهل مملکت همگى با نهایت زیب و زینت حاضر شوند، و سواره نظام خود را فرمان داد که بر اسبان نفیس خود سوار شوند و در مکانهاى مخصوص استقرار یابند، تا از ایشان سان ببیند و مقصود او این بود که بر منظر رفیعى برآید و عظمت پادشاهى و اسباب سلطنت و جمعیّت رعیّت و وسعت مملکت و کثرت لشکریان خود را مشاهده کند، تا عیش و طرب او کامل گردد. چون چنین مجلسى را ترتیب داد، با زیب و جلال به آن درآمد و بر تخت خود جلوس کرد، و بر تمام بزرگان مملکت مشرف شد و آنان نیز به زمین افتاده و وى را سجده کردند، آنگاه به بعضى از غلامان خاصّ خود فرمود: اهل مملکت و رعیت خود را بر احسن وجوه مشاهده کردم، اکنون میخواهم منظر خویش را مشاهده کنم، آئینه اى بیاورید و در آن نگریست و در این اثنا که جمال خود را میدید، ناگاه نظرش به موى سپیدى افتاد که در میان ریش او مانند زاغ سپیدى که در میان زاغ هاى سیاه ظاهر شده باشد نمودار بود، و از مشاهده این حال بسیار هراسان و غمگین شد و حالت چشمانش دگرگون گردید، و اثر اندوه بر جبینش نشست و شادى اش مبدّل به غم گردید. سپس با خود گفت: این نشانه آن است که جوانى به پایان رسیده و ایّام سلطنت و کامرانى رو به زوال است، این موى سپید رسول ناامیدى است که خبر زوال پادشاهى را بر من میخواند، و پیشاهنگ مرگ است که خبر مردن و پوسیدن را به گوش جانم میرساند، هیچ نگهبانى نتوانست مانع آن شود و هیچ کس نتوانست آنرا دفع کند تا آنکه به ناگاه به من رسید، و خبر مرگ و زوال پادشاهى را به من داد و چه زود شادى و خرّمى من دگرگون گردد، و توانائیم منهدم شود و دژها و لشکریان من نتوانند مانع او شوند، این است رباینده جوانى و نیرو و زایل کننده توانگرى و عزّت، این است پراکنده کننده جمعیّت و قسمت کننده میراث میان دوستان و دشمنان، و تباه کننده زندگى و لذّتها و خراب کننده عمارات و متفرّق سازنده جمعیّتها و پست کننده رفیعان و ذلیل کننده عزیزان، اینک بر من فرود آمده و بار خود را فرود آورده و دامهاى خود را بر من گسترده است. آنگاه با پاى برهنه از تختش فرود آمد در حالیکه او را با محمل بالا برده و بر آن نشانیده بودند، و لشکریان و معتمدان خود را فراخواند و گفت: اى مردم من در میان شما چه کردم و در دوران پادشاهى با شما چه نوع سلوک نمودم؟ گفتند: اى پادشاه نیکو خصال، از شکر نعمتهاى تو عاجزیم و اینک جانهاى خود را در راه فرمانبردارى تو فدا میکنیم، آنچه خواهى بفرما که به جان آماده ایم. گفت: دشمنى که از او نهایت بیم و خوف را داشتم بر من درآمده است و هیچیک از شما او را مانع نشدید تا بر من مستولى گردید، با آنکه شما معتمدان من بودید و به شما امیدها داشتم گفتند: اى پادشاه این دشمن کجاست؟ آیا دیده میشود یا نه؟ گفت: خودش دیده نمیشود امّا آثار و علاماتش را میتوان دید، گفتند: اى پادشاه ما حقّ نعمتهاى تو را فراموش نکرده ایم و براى دفع دشمنان شما آماده ایم، در میان ما خردمندان و مدبّران فراوانند، دشمن خود را به ما بنما تا دفع شرّ او کنیم، گفت: من فریب شما را خوردم و به خطا بر شما اعتماد کردم و شما را براى خود به منزله سپر میدانستم و چه اموالى به شما بخشیدم و چقدر شما را شریف گردانیدم و شما را از خاصّان خود قرار دادم تا مرا از شرّ دشمنان حفظ و حراست کنید، آنگاه براى یارى شما شهرهاى محکم بنا کردم و قلعه هاى استوار ساختم و سلاح در اختیار شما قرار دادم و غم تحصیل مال و روزى را از شما برداشتم، تا شما را اندیشه اى غیر از محافظت من نباشد و گمان من آن بود که با وجود شما آسیبى به من نخواهد رسید و اگر شما بر گرد من باشید رخنه اى بر بنیان وجود من راه نخواهد یافت، اکنون با وجود جمعیّت شما چنین دشمنى به سراغ من آمده است، اگر این از سستى و ضعف شماست که قدرت بر دفع آن ندارید پس من در استحکام کار خود خطا کرده‌ام که شما را با این ضعف یاور خود کرده‌ام، و اگر شما قادر بر دفع آن بوده اید امّا از آن غفلت کرده اید پس شما خیرخواه و مشفق من نبوده اید. گفتند: اى پادشاه! اگر با سلاح و حربه و خیل بتوان مانع دشمن شما شد تا خون در رگ ماست در اجراى این مهمّ آماده ایم، امّا اگر دشمنى به دیده ما درنیاید و او را نشناسیم نمیتوانیم او را دفع کنیم. گفت: آیا من شما را براى دفع دشمنانم استخدام نکرده ام؟ گفتند: آرى. گفت: از کدام قسم دشمنان مرا محافظت میکنید؟ آیا از دشمنانى که به من ضرر میرسانند یا دشمنانى که ضرر نمیرسانند؟ گفتند: از دشمنى که ضرر میرساند. گفت: آیا از هر دشمن ضرر رساننده اى محافظت میکنید یا از بعضى آنها؟ گفتند: از تمامى دشمنان ضرر رساننده تو را محافظت میکنیم. گفت: اینک رسول مرگ در رسیده و خبر تباهى بدن و زوال پادشاهى مرا میدهد و میخواهد آنچه را بنیان کرده‌ام خراب کند، و آنچه را جمع کرده‌ام پراکنده سازد و آنچه را درست کرده‌ام تباه کند و آنچه را اندوخته‌ام قسمت کند و کارهاى مرا تبدیل کند و هر چه را استوار ساختم برباد دهد، و این رسول از جانب مرگ خبر آورده که بزودى دشمنان مرا شاد خواهد کرد و با فناى من درد سینه آنها را شفا خواهد داد و بزودى لشکر مرا پراکنده کند و انس مرا به تنهایى مبدّل گرداند و مرا بعد از عزّت خوار کند و فرزندان مرا یتیم سازد و جماعات مرا متفرّق کند و برادران و خاندان و نزدیکان مرا بر عزاى من بنشاند و بند از بند من بگسلد و دشمنانم را در مساکن من جاى دهد. گفتند: اى پادشاه! ما میتوانیم تو را از شرّ مردم و جانوران درنده و حشرات زمین محافظت کنیم، امّا نمیتوانیم مرگ و زوال را چاره کنیم و قوّت دفع آن نداریم. گفت: آیا چاره اى بر دفع این دشمن وجود دارد؟ گفتند: نه. گفت: دشمنى دارم که از این دشمن خردتر است، آیا میتوانید آن را دفع کنید؟ گفتند: آن کدام است؟ گفت: درد و غم و اندوه گفتند: اى پادشاه! اینها را قدیر و لطیف تقدیر کرده است و چنان است که از بدن و نفس برانگیخته میشود و به تو میرسد و هیچکس بر دفع آنها قادر نیست و به حاجب و حارس ممنوع نگردد. گفت: دشمنى دارم که از این هم کمتر است. گفتند: آن کیست؟ گفت: آنچه که در قضا گذشته است. گفتند: اى پادشاه! کیست که پنجه در پنجه قضا افکند و مغلوب نگردد؟ و کیست که با آن ستیزه نماید و مقهور نشود؟ گفت: پس شما چکاره هستید؟ گفتند: ما قدرت بر دفع قضا و قدر نداریم و تو توفیق یافته اى و به حقایق امور پى برده اى، اکنون چه اراده میفرمایى؟ گفت: میخواهم به عوض شما یارانى را برگزینم که مصاحبت من با آنها دائمى باشد و به عهد خود وفا کنند و برادرى آنها بپاید و مرگ حاجب ما و ایشان نشود و پوسیدگى و زوال آنها را از مصاحبت من باز ندارد و مرا بعد از مرگ تنها نگذارند و در زندگانى ترک یارى من نکنند و بتوانند امر مرگ را که شما از دفع آن عاجزید دفع نمایند. گفتند: اى پادشاه اینها که وصف میفرمایى چه کسانى هستند؟ گفت: کسانى که من خود براى اصلاح شما آنها را تباه کردم و از بین بردم. گفتند: اى پادشاه! احسان خود را از ما باز مگیر و با ما و ایشان هر دو ملاطفت فرما که اخلاق تو پسندیده و کامل و رأفت و مهربانى تو عظیم و شامل است. گفت: مصاحبت شما براى من سمّ قاتل است و پیروى شما موجب کرى و کورى است و موافقت با شما زبان را لال میکند. گفتند: اى پادشاه چرا چنین میگویى؟ گفت: زیرا مصاحبت شما با من در فزون طلبى است و موافقت شما با من در جمع خزاین و اموال است و پیروى من از شما در امورى است که موجب غفلت از امور آخرت میگردد و شما مرا از آخرت دور میکنید و دنیا را در نظرم مى آرایید و اگر خیرخواه من بودید مرگ را به من یادآورى میکردید، و اگر مشفق من بودید زوال و پوسیدگى را یادآور من میشدید و براى من آنچه که باقى میماند فراهم مى آوردید و در گردآورى امور فانیه زیاده روى نمیکردید، که این منفعتى که شما مدّعى آن هستید سراپا ضرر است و این دوستى که اظهار میکنید بى گمان عداوت است، و من به آنها نیازى ندارم و جملگى ارزانى شما باد! گفتند: اى پادشاه حکیم نیکو خصال! گفتارت را فهمیدیم و از صمیم دل تو را اجابت میکنیم و ما را بر تو حجّتى نیست که حجّت تو تمام و غالب است، و لیکن اگر هیچ نگوئیم موجب فساد مملکت و نابودى دنیا و شماتت دشمنان ما خواهد شد که به واسطه تبدّل رأى و اندیشه و عزم شما حادثه بزرگى رخ داده است. گفت: آنچه بخاطرتان میرسد بگوئید و نترسید و هر حجّتى که دارید بیان کنید، که من تا به امروز مغلوب حمیّت و تعصّب بودم ولى امروز بر هر دو غالبم و تا به امروز هر دو بر من مسلّط بودند ولى اکنون بر آنها مسلّط شده‌ام و تا به امروز پادشاه شما بودم و لیکن بنده بودم، امّا امروز از بندگى آزاد شده‌ام و شما را نیز از فرمانبردارى خود آزاد ساختم. گفتند: در زمان فرمانروایى بنده چه کسى بودى؟ گفت: من در آن زمان بنده هوى هاى نفسانى خود بودم و مقهور و مغلوب جهل و نادانى شده بودم و بندگى شهوات خود میکردم، اما امروز این بندگیها و طاعتها را از خود بریده‌ام و پشت سر افکنده ام. گفتند: اى پادشاه اکنون عزم شما چیست؟ گفت: قناعت و خلوت گزینى براى آخرت و ترک دنیاى فریبنده و افکندن این بار گران از دوش و آماده شدن براى مرگ و فراهم آوردن توشه براى آخرت، که پیک مرگ در رسیده است و میگوید به من فرموده اند که از تو جدا نشوم تا مرگ فرارسد. گفتند: اى پادشاه این پیک مرگى که به سراغ تو آمده است کیست که ما او را نمى بینیم و نشنیده ایم که مرگ سفیر مقدّمى داشته باشد! گفت: امّا آن پیک این موى سپید است که در میان موهاى سیاه ظاهر شده و بانگ زوال و فنا در میان جمیع جوارح و اعضا در داده است و همه او را اجابت کرده اند و امّا آن سفیر مقدّم سستى و پیرى است که این موى سپید نشانه آن است. گفتند: اى پادشاه آیا مملکت خود را فرو میگذارى و رعیّت خود را به حال خود رها میسازى؟ و آیا از وبال این گناه نمى هراسى که رعیّت را معطّل بگذارى؟ آیا نمیدانى که بهترین ثوابها در اصلاح امور خلایق است و بالاترین صلاح امّت پیروى آنها از پادشاه و عدم هرج و مرج است؟ پس چگونه است که از گناه نمى ترسى و حال آنکه در هلاک خلایق گناهى است که از ثوابى که در اصلاح خود توقع دارى بیشتر است؟ آیا نمیدانى که بهترین عبادت عمل است و دشوارترین عملها سیاست بر رعیّت است و تو اى پادشاه بر رعیّت خود عدل میکنى و با تدبیر خود آنها را به صلاح مى آورى و به اندازه اى که امور آنها را به صلاح آورى مستحقّ ثواب خواهى بود؟ اى پادشاه اگر صلاح امّت را فروگذارى آنان را تباه ساخته اى و اگر امّت خود را تباه کنى گناهى عاید تو میشود که از ثواب اصلاح نفس خود عظیم تر است. اى پادشاه آیا نمیدانى که دانشمندان گفته اند: هر که نفسى را تباه سازد نفس خود را تباه کرده است؟ و هر کس نفسى را به صلاح آورد نفس خود را به صلاح آورده است؟ و کدام تباهى بزرگتر از آنکه ترک رعیّتى کنى که رهبر آنانى و ترک اقامت در امّتى کنى که باعث انتظام امور ایشانى؟ اى پادشاه رداى پادشاهى را از دوش میفکن که آن وسیله شرافت دنیا و آخرت توست. گفت: سخن شما را فهمیدم و در باره آن اندیشه کردم، امّا اگر براى اجراى عدالت و صلاح در میان شما و دریافت اجر از خداى تعالى پادشاهى را برگزینم و یاران و وزرایى نداشته باشم که بعضى از امور مرا متکفّل شوند و خیرخواه و معاون من باشند، گمان ندارم بر این کار توفیق یابم، آیا همگى شما مایل به دنیا نیستید و به شهوات و لذّات آن رغبت ندارید؟ و با این احوال اگر در میان شما باشم از حال خود نیز ایمن نیستم و ممکن است به دنیایى که اکنون قصد ترک و فروگذاشتن آن را دارم متمایل گردم و فریفته آن بشوم و اگر چنین کنم مرگ فرا میرسد و مرا از تخت پادشاهى به دل خاک خواهد برد و پس از جامه هاى دیبا و لباسهاى مطرّز به طلا که پوشیده‌ام خاک مرا مى پوشاند و بعد از منازل وسیع در قبر تنگ سکنى میدهد و پس از لباس مکرمت جامه ذلّت مى پوشاند و در آنجا بى کس میمانم و هیچکس از شما با من نباشد، شما مرا از آبادانى به در مى برید و در محلّ ویرانى مى اندازید و گوشت بدن مرا خوراک پرندگان وحشى و حشرات زمینى قرار میدهید که از مورچه تا حشرات بزرگتر از آن ارتزاق کنند و بدن من مردار گندیده شود و عزّت از من بیگانه گردد و خوارى یار من شود، در آن روز کسانى که بیشتر از همه مرا دوست میدارند با سرعت مرا زیر خاک میکنند و مرا با کرده هاى بد خود تنها میگذارند، در آن روز به غیر از حسرت و ندامت چیزى براى من باقى نخواهد ماند و شما پیوسته به من وعده میدادید که دشمنان ضرر رساننده را از من دفع میکنید، امّا در آن حال نه نفعى از شما به من میرسد نه قادر بر دفع ضرر از من هستید، پس من امروز چاره کار خود میکنم، زیرا شما با من مکر کردید و دامهاى فریب گستردید. گفتند: اى پادشاه نیکو خصال ما آن نیستیم که پیشتر بودیم چنانکه تو آن نیستى که پیشتر بودى، آن کسى که تو را از حال بد به حال نیک آورد ما را نیز متبدّل ساخت و راغب به خیر و خوبى گردانید، توبه ما را بپذیر و خیرخواهى ما را از خود دریغ مدار. گفت: تا شما بر سر قول خود باشید من نیز در میان شما خواهم بود و اگر بر خلاف این قول عمل کنید مفارقت شما را بر مى گزینم. آن پادشاه در ملک خود باقى ماند و لشکریان او همگى بر سیرت و بندگى حق تعالى مشغول شدند و در بلاد آنها نعمت فزونى گرفت و بر دشمنانشان پیروز شدند و ملک آنها زیادت گرفت تا آنکه آن پادشاه درگذشت. مدّتى که آن پادشاه با این خصال حمیده در میان آنها زندگانى کرد ۳۲ سال بود و تمامى عمر او به ۶۴ سال بالغ گردید.

مالک اشتر قسمت ۱۶
مالک و تسلّط بر کوفه: مدتی پس از تبعید مالک و یارانش به حمص اوضاع کوفه دگرگون شد. در حقیقت عوض نشدن رفتار والیان و عدم تغییر آنها توسّط خلیفه، اوضاعی را در کوفه ایجاد کرد که موجب محبوبیّت مالک و یارانش شد. در برابر اعتراضات سراسری، والیان به مدینه نزد عثمان رفتند تا راه حلی مناسب برای حل اعتراضات بیابند. مادلونگ معتقد است جزییات دیدار عثمان با والیان ساختگی است (ویلفردمادلونگ، جانشینی حضرت محمد، ترجمه احمد نمایی، جواد قاسمی، محمدجواد مهدوی، حمید رضا ضابط، مشهد، آستان قدس رضوی) به هر حال برخی از روایات بر آن است که مالک برای درخواست عزل سعید به مدینه آمد و چون نتیجه نگرفت و یا عثمان جواب درستی نداد و مالک و یارانش را معطل گذاشت تا آذوقه شان تمام شد، وی به پیشنهاد طلحه و زبیر از آنها قرض گرفت و با طرفدارانش به کوفه رفت و با سخنرانی آتشین کوفیان را مهیا نمود تا مانع ورود سعید شوند (ابوالحسن علی بن حسین مسعودی) روایاتی نیز تأکید دارند: در حالیکه سعید در مدینه و نزد عثمان بود، اشتر و یارانش توسّط یزیدبن قیس از حمص به کوفه فراخوانده شدند و مالک اشتر بر کوفه مسلّط گردید. در این زمان جوّ کوفه برای پذیرش شعارها و برنامه‌های اشتر و یارانش مناسب شده بود؛ روایتی که میگوید کوفه از سران خالی شده بود و هر که بود مجذوب بود یا مفتون (محمدبن جریر طبری) بی اساس است، زیرا خود مالک و همراهان وی از بزرگان و سران مجاهد در راه گسترش اسلام بودند، وانگهی همین مجاهدان بودند که به نحوه تقسیم غنایم اعتراض داشتند، و از بخشش‌های فوق العاده عثمان به خویشاوندانش به شدت عصبانی بودند. بیعت عده زیادی از مردم کوفه با مالک اشتر بر این که نگذارند سعید وارد آن شهر شود، بیانگر این است که سخنان یاران اشتر درباره سوء عملکرد حاکمان عثمان در حوزه اقتصادی و ارزش‌های دینی صحت داشته است که آنها با این گروه هماهنگ شدند و نگذاشتند سعید به کوفه باز گردد. در حالیکه در سالهای قبل از آن، همراهی با این گروه به این شدت نبود.

جن در قرآن
نحوه رسیدگی به اعمال جن در قیامت: یَوْمَئِذٍ لا یُسْئَلُ عَنْ ذَنْبِهِ اِنْسٌ وَ لا جانٌّ (رحمن) آیه شریفه سرعت حساب را بیان میکند، (و میفرماید حسابرسی او این قدر سریع است که از هیچ جن و انسی نمی پرسد چه گناهی کرده ای) هم چنانکه در جای دیگر صریحا فرموده: وَ اللّهُ سَریعُ الْحِسابِ و خدا سریع الحساب است (بقره) و مراد از کلمه «یَوْمَئِذٍ» روز قیامت است. سئوالی که در آیه فوق نفی شده و فرموده: از کسی سئوال نمیشود، سئوال بطور معمول و مألوف در بین خود ما انسان هاست، چنین سئوالی را نفی کرده است. پس این آیه منافاتی با آیه وَقِفُوهُمْ اِنَّهُمْ مَسْئُولُونَ ایشان را نگه دارید که باید بازخواست و سئوال شوند (صافات) و آیه فَوَ رَبِّکَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ اَجْمَعینَ پس به پروردگارت سوگند که بطور حتم از ایشان همگی شان سئوال خواهیم کرد (حجر) ندارد. برای اینکه روز قیامت مواقف مختلف دارد، در بعضی از مواقف مردم بازخواست میشوند، و در بعضی دیگر بر دهان هایشان مهر زده میشود، و در عوض اعضای بدنشان سخن میگوید، و در بعضی دیگر از سیمایشان شناخته میشوند. المیزان، ج۳۷

مستند شنود بخش پنجم
مستند صوتی شنود ۱۶ مصاحبه هست که عنانوین اولین مصاحبه و اولین بخش این هست. ۱-بیان مطالب کتاب شنود بدون سانسور ۲-روشن شدن زوایای وسیعی از عالم شیاطین ۳-تصاویر عجیب شیاطین ۴-اجناس مختلف شیاطین ۵-بیماری که تجربه را رقم زد ۶-گردابی که از جنس نور بود ۷-حضور اجدادم را احساس میکردم ۸-پیرمردی که بسیار نورانی و با جذبه بود ۹-علاقه شدید و اشتیاق دو طرفه به فرشته مرگ ۱۰-اعمالی که تجربه گر به آن تکیه کرده بود ۱۱-جلوه نفس لوامه. بِسْمِ الله الر َّحْمنِ الر َّحِیم. نشر شهید ابراهیم هادی با همکاری مدرسه تعالی. مستند صوتی شنود نسخه نگارش متن، فصل اول قسمت اول: حاج آقای امینی: روز شهادت امام صادق علیه السالم هست و تسلیت عرض میکنیم خدمت همه شیعیان و محبین حضرت و دست توسل دراز میکنیم به محضر امام صادق علیه اسالم که کاشف حقایق و به فال نیک میگیریم این روز رو از جهت اینکه باب یک گفتگویی باز شد و یکی از دوستانی که دوسالی است، حقیر توفیق آشنایی با ایشون رو داریم و بعد از کتاب شنود با این عزیز و بزرگوار توفیق رفاقت پیدا کردیم و بحمد الله صمیمی شدیم، ولی تو این دوسال تا بحال خیلی باب گفتگویی این شکلی باز نشده. تقریبا دو ماه پیش بود؟ بله آقا. آقا صادق: بله. حاج آقای امینی: دو ماه پیش بود فرمودن که من یکسری مطالب هست که نگفتم تا حالا توی مصاحبه کتاب شنود. خب البته خود کتاب شنود هم بخش زیادیش حذف شده و ارشاد اجازه چاپ نداد و یک بخشیش ادغام شده، همین هایی که هست و گنگ شده مطلب، و از اون شفافیتش افتاده ویک بخشیش هم ایشون اصلاً تا بحال نگفته و فرمودن که میخوام اینها رو به شما بگم که امروز صبح دیگه لطف کردند و میزبان بودن و یکسری چیزها رو گفتن. خودشون گفتن من تمایل دارم اینها ضبط بشه و انتشار پیدا کنه. چون ایشون به لحاظ شغلی که دارن نمیتونند مصاحبه تصویری داشته باشند، توی برنامه زندگی پس از زندگی نمیتونستند شرکت بکنند و اصرار هم جانب خود ایشون بود. باز بعدا حرف درست نشه علیه بنده و آقای عمادی که ما خلاصه اومدیم یک جریان موازی شکل دادیم برای بحث تجربیات نزدیک به مرگ. خودشون اینجا تصدیق میکنند که از جانب خود ایشون بود. این درخواست درواقع و این پیشنهاد که ایشون مطالب رو به حقیر بگن و از این مجرا این مباحث پخش بشه. تایید میکنید دیگه آقا جان؟ آقا صادق: بله. آقای امینی: عرض کنم خدمتتون که و این گفتگو خلاصه پیشنهاد ایشون بود و شکل گرفت که اساسا از اول تمام این قضایا رو یکبار بطور کامل بدون ویرایش، بدون سانسور و هرآنچه که بوده انشاء الله مطرح بکنند و منعکس بشه. بعد برخی از مطالبی که فرمودن برای بنده خیلی عجیب بود. قبلاً هم عرض شده بود که توی تجربیات نزدیک به مرگ، این قضیه شنود، یک ابداعات عجیبی یعنی مطالب خاص خیلی بکر خیلی خاصی داره. یکیش همین بحث عالم شیاطین هست که حالا بنده در ذهنم نیست، چیزی اندازه این گفتگو و مطالبی که ایشون فرمودن، تجربه که اینقدر زوایای وسیعی از عالم شیاطین رو نشون داده باشه. امروز هم تصاویری رو به ما نشون دادن و فرمودن این شیاطینی که من دیده بودم رو بعدا توی تصاویری توی فیلمهایی دیدمشون و میفرمودن که این هالیوود انگار با این شیاطین زندگی میکنند. دقیقا تصاویر این شیاطین رو بدون اینکه مو بزنه ساختن و ایشون تصاویر رو به بنده نشون دادن که اینها رو، البته جنس های متفاوتی بودن شیاطین. مثلاً یک عده شون خراب کار بودن، یک عده فقط وسوسه میکردن، یک عده جاسوس بودن، اطلاعات میبردن میآرودن. مسئولیتهای مختلفی که داشتن که حالا انشاء الله خودشون توضیح خواهند داد، و به فال نیک میگیریم این روز شهادت رو که عنایت امام صادق علیه‌السلام باشه انشاء الله. برای اینکه این معارف و این حقایق کشف بشه و نشر داده بشه از این طریق. این برادر عزیزمون رو هم با اسم مستعار امروز صدا میزنیم به نام آقا صادق، که هم استعاره باشه از روز شهادت امام صادق علیه‌السلام و خودشون الحمد الله اهل صدق هستند و این مطالب هم صادقه و کشفیاته صادقه، و انشاء الله که این گفتگو رو حقیر با آقای عمادی خدمت ایشون داشته باشیم و مطالب رو بتونیم خدمتشون بشنویم، و از اول انشاء الله منسجم مطرح بکنند. البته طبعا یکسری مطالب یادشون میاد. خودشون گفتن من این برنامه های شبکه چهار رو که میدیدم ماه مبارک، یکسری مطالب برام تازه یادآوری شد. تجربه ای که مطرح کرده بودن و کتاب شد، در بیمارستان بوده و در واقع دوران نقاهت شون بوده در بیمارستان، و یکسری مسائل رو بعدا دوباره مرور کردن و اولی هم که این قضیه سال ۹۳ پیش اومده، میفرمودن تا دوماه بعد از برگشتم، هنوز تو اون حال بودم، و چشمم باز بود و نمیتونستم زندگی بکنم و خیلی اتفاقات که امروز یکسری چیزهاش رو گفتن، خیلی عجیب و جالب بود که درخواست میکنیم که بگن همه اینها رو. انشاء الله هرچی تو ذهنشون هست خود امام صادق علیه‌السلام هم انشاء الله تفضلی بفرمایند، تصرفی بفرمایند هرچی که بوده یادشون بیاد، شاید یکمی نظمش بهم بخوره و یکسری مطالب تو هم دیگه بشه، بهرحال ریش و قیچی دست خودشون، دیگه از اول شروع کنند بصورت کامل مطالب رو بفرمایند. آقا صادق: بسم الله الرحمن الرحیم. خب اول اینکه تشکر میکنم از آقا امینی و آقا عمادی که به بنده خیلی کمک کردن توی حالا، هدایت مسیر زندگیم. من سال ۹۳ که این اتفاق برام افتاد خب به بعضی از دوستان ونزدیکان، خانواده همسرم، به خود همسرم، به برادرا، خواهرا، اطرافیان و همکارا بعضی وقتها این مطالب رو میگفتم آقا. و اینکه در مورد فلانی فلان چیز رو دیدم، در مورد فلانی فلان جور شد. مثل همین تجربیات نزدیک به مرگی که میگفتن ما اینها رو دیدیم ولی به بعضیها که میگفتیم مسخره میکردند. زمینه اش نبود واقعاً، و به بعضیها که میگفتم موضع میگرفتن. دیگه من یعنی تصمیم گرفتم دیگه به هیچکس هیچی نگم. استاپ دادم حرف زدنم رو. و خیلی برای خودم سخت بود که من همچین چیزی دیدم، خب اول اینکه چرا دیدم؟ چرا من رو بردن ۱۰ روز توی بیمارستان و این چیزها رو به من نشون دادن و من برگشتم بدون هیچ ماموریتی؟ مگه میشه؟ خب چون یکسری مطالب دیده بودم مربوط به اشخاص نبود، مربوط به جامعه بود. نه جامعه ایران، به یک امت، حتی به کشورمون تنها نه، به جامعه اسلامی و یکسری اجتماعات بود، و من مونده بودم که اینا چطور باید مطرح بشه؟ خانواده خودم حرف خودم رو باور نمیکردن، باور میکردن ولی خب میگفتن نگو. من تو همون بیمارستان خانمم بغل دستم بود، میگفتم مینوشت. الان دست خطش رو دارم. نشون آقا دادم دست خطشون رو. حتی دست خط های خانمم رو توی دفترچه کوچیک دارم، که کنار تخت میگفتم، مینوشت. اخوی بزرگ من کنار تخت من مینشست، من هرچی میدیدم، بهش میگفتم و اون متعجب و مات میموند وایشون باور داشت، چون از من چند تا چیز دیده بود و از غیب بهش گفته بودم، کنار تخت که مادرم اومده پشت دره و منتظره و... ایشون واقعا این اتفاقات رو دیده بود و باور داشت و مینوشت برای من. بهش میگفتم یادت باشه من برگشتم بهم بگو خودم بنویسم. خب ولی مونده بودم این مطالب کجا و کی باید نشر بشه، و من شروع کردم مطالب رو خدمت شما عرض کردن و تقریبا دو هفته بیشتر طول نکشید تا شما چاپ اول کتاب رو آماده کردید، و یکمقداریش هم ارشاد حالا حذف کرد، نزدیک ۵۰ و خورده ای صفحه. ۱۴۶ صفحه بود که شد ۹۷ یا ۹۶ صفحه. یعنی نزدیک ۶۰ صفحه اش حذف شد، اون کتاب و مطالبی بود که شاید توی اون تایم خیلی بدرد مردم میخورد و حذف شد. خودم خیلی حسرت میخورم. خیلی اصرار داشتم این مطالب نشر پیدا کنه و امیدوارم به حق حضرت زهرا سلام الله علیها، خدا این صداقت رو بر زبون من بده من کلمه ای بالا پایین نگم. چون میدونم پشت هر کلمه ای بالا پایین گفتن، حسابرسی ها هست. من خودم اصلاً دلم نمیخواد مدیون یه سری افراد بشم که اون دنیا اونها بشینن از من باز خواست بکنند. من سعی میکنم واو به واو بگم و امیدوارم خدا کمک کنه اون رسالتی که شاید گردن من بوده، که من اونها رو بهم نشون دادن و باید بگم، اون رسالت رو درست انجام داده باشم و توش معصومیتی که هر رسولی باید داشته باشه، توی دریافت و ابلاغ، من داشته باشم، اون معصومیت رو و وظیفه رو درست انجام بدم. ادامه دارد..

هر که سازد رهبر خود عقل دور اندیش را
در خط تسلیم آرد نفس کافر کیش را
گول هر گندم نمای جو فروشی را نخور
بی طمع گرگی نمی پوشد لباس میش را
گر دهی نانی به کس آلوده با خونش مکن
یا مده آن نوش را و یا مزن این نیش را

مواد مخدر و انگلیسه عنگلیس
ادامه نقش تاریخی انگلیس در ترویج مواد مخدر در ایران: دولت انگلیس، عوامل خود را مأمور نمود تا با تبلیغ اینکه تریاک درمان تمامی دردهاست، مردم ایران را که در آنزمان به دلیل فقر و کمبود پزشک از بیماری رنج میبردند، به این ماده معتاد کنند. هیچ چیز ساده‌تر از معتاد کردن یک انسان نیست؟ طی چند روز میشه، یک فرد عادی را به هروئین معتاد کرد! غالباً هیچ جوانی برای شروع اعتیاد پولی نمی‌پردازد، نشست و برخاست چند روزه با بازاریانی که خود اغلب معتادند، کافی است که جوانی ابتدا به مصرف مواد مخدر گرایش پیدا کند، سپس به سرعت معتاد شده و سرانجام برای به دست آوردن پول لازم جهت تهیه و خرید مواد مخدر، به پخش آن مبادرت نماید. پیدایش و گسترش اعتیاد در ایران نیز از جمله این شگردها بوده است که توسط استعمار انگلیس و از سوی برادران شرلی در دوره صفویه رواج داده شد. اما در دوران قاجار، از زمان ناصرالدین شاه در اطراف دارالخلافه در تهران، زمین‌های وسیعی به کشت خشخاش اختصاص داده شد و سطح کشت آن به حدی زیاد شد که صرفنظر از کفاف مصرف داخلی‌، سالیانه مقدار زیادی هم تریاک به مستعمرات انگلیس صادر میشد.

زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (پلوتوس= ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود بخش سوم
عبدالله شهبازی در مقدمه کتاب زر سالاران یهود نوشته: کتاب حاضر پیامد تلاشی طولانی است که حاصل آن اینک در دسترس خوانندگان ارجمند قرار میگیرد. عنوان کتاب را زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایـران نـهاده ام تـا بـه روشنی گویای محتوای اثر باشد. واژه زرسالاری را در همان معنایی به کار برده ام کـه در نوشتار سیاسی معاصر غرب از مفهوم پلوتوکراسی فهمیده میشود. پلوتوکراسی از واژه یونانی پلوتوس، به معنای ثروت است و منظور سروری مسـتقیم یـا غیر مستقیم یک اقلیت ثروتمند و بهره مند، نخبگان زرسالار، بر تمامی جامعه است. در ایــن پژوهش زرسالاری دنیای امروز را دارای ساختاری دودمانی یافته ام، و لذا از آن با عنوان الیگارشی زرسالار نیز یاد کرده ام. در کاربرد واژه الیگارشی (به معنای نخبه سالاری دودمانی)، نه معادل فارسی آن، تعمُّد داشته ام، زیرا به گمان اینجانب معادلهای فارسی، گویای تمـامی مختصات و ابعاد آن پدیده ای نیست که با این مفهوم شناخته میشود. بدینسان، ترکیب این دو واژه، معنایی را میسازد که مطمح نظر نگارنده است. باید متذکر شوم که کاربرد این مفهوم ابداع اینجـانب نیسـت و در فرهنـگ سیاسی معاصر برای اطلاق بر همین پدیده پیشینه دارد. در همیــن معناسـت کـه جـرج برنـارد شاو، نویسنده انگلیسی، از اُلیگارشی زرسالاری سخن گفته است که تمامی اقتـدارات کهن شاهان را ِاعمال میکنند، و این همان پدیــده ای اسـت کـه هربـرت جـرج ولـز، نویسنده دیگر انگلیسی، از آن با تعبیر انسانهایی بسان خدایان یاد کرده است. و در همین معناست که در واژگان سیاسی غرب گاه مفهوم پلوتو دمکراسـی بـه کـار رفتـه است؛ یعنی آن نظــم سیاسی و اجتمـاعی کـه در ظـاهر دمکراتیـک اسـت و در بـاطن پلوتوکراتیک. (در ظاهر مردم سالاری، و در باطن زرسالاری) در متن کتاب، درباره این پدیــده و سـیر بغرنـج و طولانـی پیدایـش و تطـور آن بـه تفصیل سخن گفته ام. مخلص کلام اینکه بر بنیاد سنن و میراث دوران جنگهـای صلیبی، در سده های ۱۶ تا ۱۹ میـلادی، اتحادیـه ای از خاندانهـای شریک و درگیر در غارتگریهای ماوراء بحار، در غرب و مرکز اروپا شکل گرفت. همیـن مجموعـه بود که زمام امور کمپانی هنــد شـرقی بریتانیـا را در دسـت داشـت، و در سـده ۱۹ بزرگترین امپراتوری مستعمراتی تاریخ معاصر را بنیاد نهاد. در دوران تکوین پژوهش حاضر، برای نگارنده این پرســش بـه جـدّ مطرح بود که نقدینگی انباشته و افسانه ای کمپانی هند شرقی بریتانیــا پـس از انحـلال رسـمی آن در سال ١٨٥٧ میلادی چه شد، کانونهای گرداننده این مجتمع عظیم جهانی در نیمـه دوم سده ۱۹ و سده ۲۰ چه سرنوشتی یافتند، و بازماندگان و وارثین آنان در جهان امروز چه میکنند؟ در جستجوی پاسخی برای این پرسش بودم که نگارنده با مجموعـه ای از مجتمع های عظیم اقتصادی آشنا شد که در دنیای امـروز شـبکه ای گسـترده و در هـم تنیـده را میسازند. و دریافت که زمام این مجموعه همبسته و جهان شمول، بطور عمده بـا اعقـاب همان خاندانهایی است که در سده ۱۹ الیگارشی مستعمراتی دنیای غرب بشــمار میرفتند و مستقیم یا غیرمستقیم وارث سنن و میراث غارتگری صلیبــی و مـاوراء بحـار سده های پیشین بودند‌. نگارنده در پژوهش حاضر، از روشی بهره برد که تبارشناسـی نـامیده میشـود. ایـن روش برای ما ناشناخته نیسـت؛ همـان دانـش ارجمنـدی اسـت کـه بـا نام هـایی چون علم الانساب و علم الرجال در ایران پیشینه طولانی دارد و در گذشته یکی از بنیانهای استوار تاریخ نگاری ما را تشکیل میداد. تبارشناسی، امـروزه بـرای پژوهـش در زمینـه ایلات و عشایر و تمامی جوامع دارای ساختار قبیله ای کاربرد گسترده دارد، و از پایه های دانش مردم شناسی بشمار میرود. این روش در تحلیل تحولات تاریخ معاصر نیز دارای کارایی جدی است.

حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله علیه و آله در شبانگاه پنجشنبه اى در مسجد قبا افطار مى نمود پس فرمود: آیا نوشیدنى اى هست ؟ پس اوس بن خولى انصارى کاسه اى بزرگ شیر آمیخته شده با عسل را به خدمت حضرت آورد. حضرت کاسه را به دهان مبارک نزدیک فرمود و سپس آن را کنار گذاشت و فرمود: این دو نوشیدنى است که مى توان به یکى از این دو اکتفا نمود: من نه آنرا مى نوشم و نه تحریم میکنم، ولى بخاطر خدا تواضع میکنم، زیرا کسى که بخاطر خدا تواضع کند خداوند او را بالا مى برد و کسى که تکبر ورزد خداوند او را به زیر میکشد، و کسیکه در زندگانیش میانه روى پیشه کند خداوند روزى اش مى بخشد، و کسى که اسراف کند خداوند محرومش مى سازد، و کسى که زیاد مرگ را یاد کند خداوند او را دوست میدارد.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: امام سجاد علیه السلام در حالیکه بر الاغى سوار بود به گروهى که بیمارى خوره داشتند و در حال چاشت خوردن بودند گذر کرد آنان حضرت را به چاشت دعوت کردند. حضرت فرمود: اگر روزه نبودم دعوت شما را اجابت میکردم (حضرت از آنان خداحافظى نمود) و وقتى که به منزل رسید دستور داد غذایى آماده کردند و فرمود که آن را نیکو بپزند سپس آن بیماران جذامى را به طعام دعوت کرد و همراه آنان به خوردن نشست.
حدیث :
على علیه السلام فرمود: قناعت مالى است که تمام شدنى نیست.
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: خداوند عزوجل مى فرماید: سوگند به عزت و بزرگى و برترى و بلندى جایگاهم که هیچ بنده اى خواسته مرا بر خواهش نفسانى اش مقدم نمى دارد مگر اینکه حرفه و پیشه اش را برایش ‍ فراهم مى سازم و آسمانها و زمین را ضامن روزى اش قرار مى دهم و من براى او برتر از تجارت هر تاجرى خواهم بود.

محبت

گاهی خامی میکنیم و جنبه ی محبت نداریم، ظرفیتمان که تکمیل شد، غرورِمان سر ریز میشود، و سیلِ بی تفاوتی مان، افرادِ مهربان را غرق میکند، آرام که گرفتیم، هاج و واج، دنبالِ محبت میگردیم، آدم هایِ عجیبی هستیم، ایکاش کمی جنبه داشتن و قدر شناسی را در زندگی تمرین کنیم، تا حس تلخ تنهایی را تجربه نکنیم.

میخوام یه جوک و طنز تلخ بگم، آخه خیلی عجیبه، ژاپن در اوج مکانیزه بودن، بالاترین آمار خودکشی رو داره و مرتب اینو سانسور میکنن، هم ژاپن وزارت افسردگی داره، هم انگلیس وزارت تنهایی داره، پس این باغ سبزی که نشون خلق ساده لوح میدن کشکی هست، کور میکنه ولی شفا نمیده، چون دُم خروس بیرون زده. چند روز قبل، وزیر تنهایی انگلیس گفت: برای جلوگیری از فروپاشی خانواده ها و تنهایی آنها کاری نمیشه انجام داد، مگر اینکه کلیساها و مذهب، به داد ما برسند و کمکمون کنن. پ.ن.پ. دین که میخواست کمک کنه شما نگذاشتین، این نتیجه گیری بعد از ۲۰۰ سال برهنگی و فساد و فروپاشی خانواده هست که به اینجا رسیدند.

آفررررین افتخاری دیگر برای بانوان ایران زمین، مریم نوری بالانجی محقق جوان قشمی موفق به کسب مدال طلا و مقام اول نخبگان دنیا در جشنواره بین‌المللی و تخصصی اختراعات و نوآوری‌های جهانی سیلیکون ولی کالیفرنیا در ایالات متحده آمریکا شد. برید کل تاریخ پهلوی رو بگردید ببینید یه زن دانشمند ایرانی پیدا میکنید که داروی ضدسرطان بسازه و مدال طلای نخبگان جهان بگیره؟ براووو دکتر مریم نوری بالانجی، محقق و مخترع دانش بنیان در حوزه زیست فناوری دریایی، که این بانوی توانمند کشور برای دومین بار موفق به اختراع داروی نوترکیب و دانش بنیانی شد.

طی خبرهای جدید و رصدهای صورت گرفته موجی از خرید موهای زنانه توسط برخی از آرایشگاه‌ها در شهرهای مختلف از جمله شهر اهواز و بقیه شهرها به راه افتاده. نکته مهم اینکه در آخرین روزهای جنگ ۱۲ روزه، ایران توانست مؤسسه‌ وایزمن رژیم صهیونیستی که دارای مراکز تحقیقاتی مختلف از جمله ساخت ویروس‌ها و بیمارهای واگیر‌دار بوده را هدف قرار بده، و در نتیجه بانک‌ اطلاعاتی ژن‌ها که برای تولید بیماری (سلاح کشتار بیولوژیک) مورد استفاده اسقاطیل بوده از بین رفته، احتمال داره که خرید موهای زنانه با مبالغ وسوسه انگیز، به بهانه ساخت کلاه گیس، برای ارسال به خارج از کشور برنامه ریزی شده باشه، تا دوباره نسبت به راه‌اندازی بانک ژن و... جهت ویروس‌ها و بیماری‌های جدید اقدام کنند. ضمن اینکه، یکی از راههای اثر گذاری انواع طلسمات و مشکلات ماورائی، استفاده از اجزاء بدن انسان است. در روایات توصیه شده ناخن و موی خود را بعد از اصلاح دفن کنید. چون هم انرژی قابل توجهی برای جذب موجودات غیرارگانیک داره، و هم میتونه در تولید طلسمات و سحر و جادو استفاده بشه، که مطمئناً آثار منفی آن علاوه بر طلسم شونده، به صاحب مو و ناخن هم خواهد رسید. احتیاط کنیم که مبادا اتفاقی بدتر از کرونا و... برای کشور و ملت بوجود بیاد. تجربه تلخ از دست دادن عزیزانمان در موجهای کرونا و... را عبرت آینده خود قرار بدیم.

بهائیت کثیف ترین فرقه و نوکر یهود هستند. احکام دین مزخرفشون میگه: لواط برای فاعل شرعا حلال، و برای مفعول تمرین تواضع و مستحب است. ازدواج با خواهر و مادر و خاله و عمه جایز است، زنا و دزدیدن عروس مورد پسند قبل از ازدواج جایز و نشانه علاقه و جنم مرد است، شرب خمر و استعمال تریاک و حشیش جایز است، حجاب حرام و نشانه بردگی است... خاک بر سرشون، با این احکام چرند و پرندشون. پس عجیب نیست که این مزدوران در این شرایط، با تمام توان برای رواج بی حجابی و سگ بازی موذیانه تلاش میکنند، ولی بزودی صبر مردم تمام میشه و حسابشون را کف دستشان خواهند گذاشت، اونوقت هتگشون وتگ میشه.

امیرالمومنین علی علیه السلام فرمود: کَفَی بِالْمَوْتِ وَاعِظاً: مرگ برای پند دادن کافی است. کافی.
معرفی کتاب سه دقیقه در قیامت: با توجه به استقبال بی نظیر از این کتاب و مجموع تیراژ کتاب، که به بیش از یک میلیون نسخه رسید، و کلی هم دانلود در فضای مجازی داشت! هر چند، همه جور برخوردی را از دوست و دشمن داشت. ولی آنقدر بازخوردهای مثبت دیده شد که خستگی فشارها و واکنش های منفی برخی برطرف شده. ادامه در ادامه مطلب...

ادامه معرفی کتاب سه دقیقه تا قیامت: بهشون تهمت زدند که از حکومت، کمک مالی گرفتید تا مردم در مقابل خطاها و دزدی ها ساکت باشند! اما خودشان بهتر میدانستند که ناشرین به هیچ نهادی وابسته نیستند و تا آنجا که سراغ دارم، دنبال هیچگونه حمایت دولتی نرفته اند و دلیل موفقیتشان را در همین مطلب میدانند. اما در جواب منتقدین گفتند: اتفاقا این کتاب، بیشتر مسئولین بیت المال را مخاطب قرار داده، آنها که فراموش کردند روز حسابی هم هست! بگذریم. در ملاقاتی که در تابستان ۱۳۹۹ با راوی کتاب سه دقیقه در قیامت صورت گرفت، گفت: برخی افراد فامیل یا دوستانم را بعد از سالها ملاقات کردم و بلافاصله یاد خاطراتی افتادم که از این افراد در آنسوی هستی دیده بودم. یا اینکه برخی ماجراها جدیدا رخ داده که به واکنش های بعد از چاپ کتاب مربوط میشود. با خوشحالی پای صحبت این بزرگوار نشستم و خاطرات را مکتوب کردم. اما با خودم گفتم: شاید دوباره بعضی بدخواهان، اضافه شدن مطلب به کتاب را مسخره کنند، با یکی از علما مشورت کردم و ایشان تأکید کرد که حتما این مطالب را به کتاب اضافه کن و توضیح بده که چرا این اتفاق افتاده. لذا این کار انجام شد و همزمان نسخه الکترونیک رایگان از ویرایش جدید کتاب در فضای مجازی پخش شد. امیدوارم مقبول حضرت حق باشد.

معمر بن یحیی گوید: محضر امام صادق علیه السّلام عرض کردم: چرا مردم با اینکه عقل دارند، علم ندارند؟ حضرت فرمود: خداوند متعال هنگامی که آدم را آفرید، مرگ را بین چشمانش و آرزو را پشت سرش قرار داد. و زمانی که حضرتش مرتکب آن خطیئه شد، آرزو بین دیدگان و مرگ پشت سرش واقع شد و از اینجاست که فرزندان آدم عقل دارند، ولی علم ندارند. علل الشرائع. توضیح: شاید منظور از اینکه اجل بین دو چشمش قرار دارد، این است که دائم در یاد مرگ باشد، چنانچه در عرف میگوییم، فلانی مرگ را نصب العین خود قرار داده. و مراد از امل را پشت سرش قرار داد، این است که آرزوی طولانی را فراموش نماید در فکرش نباشد، و این معنا در عرف و لغت شایع است. جمله پشت سر، به کسی گفته میشود که چیزی را رها سازد و فراموش کند. بنابراین مراد پرسشگر این است که مردم با اینکه اهل عقل هستند، چرا دنبال علم نرفته و کوشش نمیکنند؟ و جواب این است که چون آدم ترک اولی کرد، فراموش مرگ و طولانی بودن آرزو به فرزندانش سرایت کرد، زیرا یاد مرگ انسان را وادار به تحصیل چیزهایی میکند که بعد از مرگ مفید است و آرزوی دراز، باعث امروز و فردا کردن کار خیر و طلب دانش میگردد. احتمال دارد مقصود پرسش از عقل، زندگی و اداره کردن امور دنیوی باشد و مرادش از علم، دانش باشد که برای آخرت مفید است، که گویا میپرسد انسانها در امور دنیایشان خیلی عاقلانه رفتار کرده و چیزی را فرو گذار نمیکند، ولی در امور آخرتشان همچون سفیهان هستند که گویا چیزی نمیدانند. جواب این است که به علت فراموشی مرگ و درازی آرزوها، اموری که برای معاد مفیدند را ترک میکنند، و اینکه تمام تلاش خود را منحصر به امور معاش و دنیا کرده، به این جهت است که همیشه به فکر دنیا می‌باشد.
احتمال دارد مقصود از عقل، دانشی مفید برای آخرت و مراد از علم، دانشی باشد که عمل را به دنبال داشته باشد، و مقصود پرسشگر این است که مردم با اینکه مرگ و حساب و عقاب را دانسته و به آن ایمان دارند، چرا آثار آن در کارهایشان آشکار نمیشود و خطاهایی را مرتکب میگردند که گویی هیچ چیز نمیدانند که جواب آن نیز روشن است.

ابن شهر آشوب گوید: امام هادى علیه السّلام خوشروترین و راستگوترین مردم بود. هنگامى که آنحضرت را از نزدیک میدیدى، ملاحت او در میان مردم بى نظیر و هنگامى که از دور با او معاشرت میکردى، فضل و کمالش در میان جامعه بى بدیل بود، چون سکوت میکرد، هیبت و وقار از وى میبارید و چون زبان به سخن میگشود، شکوه و جلالش نمودار میگردید، وى از خاندان رسالت و امامت و محلّ استقرار وصایت و جانشینى پیامبر بود. وى شاخه اى از درخت تناور نبوّت بود، برافراشته و پسندیده، و میوه اى از درخت رسالت چیده و برگزیده. مناقب/ کمال الدّین محمّد بن طلحه شافعى گوید: از میان مناقب بیشمار آنحضرت منقبتى است که همچون درّ و گوشواره در گوش مردمان جاى گرفته، و گوش جان مردمان همچون درّى گرانبها در صدف آنرا دربرگرفته است، که خود شاهدى است بر این مطلب که حضرت ابو الحسن امام هادى علیه السّلام موصوف به گرانسنگترین اوصاف، بوده و از باشرافتترین شاخه هاى درخت نبوّت نازل گردیده است. مطالب السوول/ احمد بن محمّد بن ابى بکر بن خلّکان گوید: ابو الحسن علىّ هادى فرزند محمّد جواد فرزند علىّ رضا علیهم السّلام یکى از ائمّه دوازده گانه است، کسانى در نزد متوکّل عبّاسى از او بدگویى کرده، گفتند شیعیان وى برایش اسلحه، نامه، و اسناد دیگرى مىفرستند که در خانه او موجود است و او را برانگیخته اند تا در طلب حکومت برآید. متوکّل نیز عدّه اى از مأموران ترک تبار خود را به سمت آنحضرت فرستاد. آنان شبانه و ناگهانى به منزل آن حضرت حمله کردند. امّا تنها صحنه اى که با آن روبرو شدند این بود: آنان امام هادى را در اتاقى دربسته یافتند درحالیکه جبّه اى مویین بر تن و پارچه اى پشمین بر سر داشته، رو به قبله آیاتى از قرآن کریم را که متضمّن وعده و وعید الهى است، زیر لب ترنّم میکرد. و در زیر پایش فرشى جز سنگریزه و شن نبود/ عبد اللّه بن اسعد یافعى گوید: ابو الحسن علىّ هادى فرزند محمّد الجواد، فرزند علىّ رضا، فرزند موسى کاظم، فرزند جعفر صادق، علوى حسینى، چهل سال زندگى کرد. وى مردى متعبّد و فقیهى پیشوا بود. مراه الجنان/ حافظ عماد الدّین اسماعیل بن عمر بن کثیر گوید: و امّا ابو الحسن علىّ هادى، او مردى عابد و زاهد بود که متوکّل وى را به سامرا منتقل کرد. او بیش از ۲۰ سال و چند ماه در آن شهر سکونت گزید، و در همان شهر از دنیا رفت. گفته اند که بدگویان به متوکّل عبّاسى ملعون خبر دادند که در منزل آن حضرت نامه هاى بسیارى از مردم و سلاحهاى زیادى وجود دارد، متوکّل گروهى از سربازان خود را به سمت آن حضرت فرستاد. آنان وى را اینگونه یافتند که، روبروى قبله نشسته، جبّه اى از پشم بر تن دارد، و بر روى فرشى از خاک نشسته است. سربازان، آن حضرت را با همین حالت دستگیر کرده و به نزد متوکّل عبّاسى بردند. البدایه و النهایه/ احمد بن حجر هیثمى گوید: علىّ عسکرى ملقب به هادی، به این دلیل عسکرى نامیده شد، که گروهى از جانب حکومت وقت، مأمور شدند تا او را از مدینه پیامبر به سامرا آورده، در آنجا ساکن کنند، در منطقه اى که در آنزمان، سربازخانه بود و عسکر نامیده میشد. پس بدین جهت امام هادى علیه السّلام به لقب عسکرى ملقّب گردید. وى از نظر دانش و سخاوت میراث دار پدر بزرگوار خویش بود. الصواعق المحرقه/ احمد بن یوسف بن احمد دمشقى قرمانى گوید: فصل نهم از کتاب من درباره خاندان بردبارى، دانش و نیکوکارى است، امام علىّ بن محمّد هادى علیه‌السلام در مدینه زاده شد، و مادرش کنیزى امّ ولد بود، کنیه مبارکش ابو الحسن و لقبش هادى و متوکّل بود. رنگ چهره اش گندمگون و نقش انگشترى او: اللّه ربّى و عصمتى من خلقه، بود. و امّا مناقب او بسیار گرانبها و اوصافش بسیار شریف است. اخبار الدول/ عبد اللّه شبراوى شافعى گوید: دهمین امام از پیشوایان علىّ هادى است، وى در ماه رجب سال ۲۱۴ در مدینه زاده شد و داراى کرامات بسیار میباشد. الاتحاف بحب الاشراف/ فضل اللّه بن روزبهان شافعى گوید: خداوندا سلام و درود بفرست بر امام دهم، مقتداى زندگان و مردگان، سرور حاضران و غایبان، آنکس که از مقدّمات علوم به نتیجه وصایت و امامت رسیده است، شمشیر خشمگین و خروشان بر گردن هر مخالف و دشمن، پناهگاه همه پناه آورندگان در مصائب و دشمنى ها، برطرف کننده تشنگى از جگرهاى سوخته، آنکس که دوستان و دشمنان به کمال فضیلتش شهادت داده و در روز ندا دادن منادى یعنى روز قیامت، پناهگاه دوستان و موالیان خویش میباشد، ابو الحسن علىّ نقىّ هادى، فرزند محمّد شهید، آنکس که با مکر دشمنان به شهادت رسید و در (سُرّ من رأى) به خاک سپرده شد. وسیلة الخادم الى المخدوم/ خیر الدّین زرکلى گوید: ابو الحسن عسکرى على، ملقّب به هادى، دهمین امام از پیشوایان دوازده گانه و یکى از پرهیزگاران و صلحا زمان بوده است. وى در شهر مدینه به دنیا آمد. کسانى در نزد متوکّل عبّاسى از او بدگوئى کردند و وى آن حضرت را به بغداد احضار کرده، سپس در سامرا تبعید نمود. الاعلام/ محمّد امین غالب طویل گوید: وى بسیار خوش اخلاق بود. تا جایى که هیچکس شکّى در مقام عصمت او نداشت. تاریخ العلویین/ سیّد عبد الوهاب بدرى گوید: امام هادى علیه السّلام، در شهر سامرا در مجالس مردم میگشت، و همواره مصیبت دیدگان را دلدارى داده، نیازمندان را یارى رسانده، به گدایان و مساکین ترحّم مینمود. وى با یتیمان مهربانى کرده، شبانگاهان به در خانه بیوه گان و ناتوانان رفته، کیسه هاى درهم و دینار را که در دامن جامه خود حمل میکرد به آنان میداد و میگفت: پاداش و سپاسى از شما نمیخواهیم. آن حضرت روزها به کار و فعّالیت مشغول میشد. وى در زیر اشعه سوزان آفتاب ایستاده در مزرعه خود به کار کشاورزى مشغول میگشت، تا آنجا که عرق تمام بدن آنحضرت را تر میکرد، و چون سیاهى شب آشکار میشد به سمت پروردگار خود توجّه کرده، در حال رکوع و سجود و خشوع براى پروردگار خویش درمیآمد، و پیشانى تابناک خود را بر روى سنگ و شن زمین قرار میداد، و دعاى مشهور خود را زیر لب زمزمه میکرد؛ پروردگارا گامهایى که بسوى تو برداشته ناامید نگردان، بر وى رحمت آور.

سقوط بالگرد شهید رئیسی با شلیک جدید خودی‌ها، آنچه امروز با استناد به یک کتاب مشکوک، در خطبه‌ها، توئیت‌ها یا مصاحبه‌هایی درباره سقوط بالگرد شهید رئیسی مطرح میشود، بیش از آنکه پاسخ واقعی و مستند به یک راز باشد، بخشی از نبرد روایت‌هاست. اسقاطیل قرار نیست اسرار واقعی عملیات‌های خود را منتشر کند؛ آنچه منتشر میشود، نسخه‌ای مهندسی‌شده از قدرت است، نه خود قدرت. سقوط بالگرد شهید رئیسی، از همان ساعات نخست حادثه، فراتر از یک سانحه هوایی، میدان وسیعی از روایت‌ها را آفرید. روایت رسمی که حاصل بررسی‌ها و تحقیقات کارشناسان ستاد کل نیروهای مسلح کشور بود، بر حادثه در شرایط بد جوی تأکید کرد، و شواهدی بر مداخلات خارجی در این ماجرا نیافت، اما در ماه‌های بعد، گمانه‌زنی‌ها، تحلیل‌ها و تفسیرهای غیررسمی، لایه‌ای دیگر بر این واقعه افزودند. اکنون با ارجاع احمد علم‌الهدی در خطبه‌ نمازجمعه مشهد به کتابی با عنوان رایحه مرگ؛ کتابچه راهنمای عملیات مهلک موساد داخل ایران، و اعلام تروریستی بودن حادثه سقوط بالگرد رئیس جمهور، این پرونده بار دیگر به صدر افکار عمومی و محافل رسانه‌ای بازگشته است. اکنون فعالان حوزه خبر و سیاست میپرسند که، انتشار کتابی که ادعای افشاگری درباره ماهیت آن سقوط دارد، اقدامی در مسیر پاسخ‌گویی واقعی به یک پرسش امنیتی بزرگ است؟ یا اینکه میتواند حلقه‌ای جدید در نبرد ادراکی رژیم صهیونیستی باشد؟ به بیان دیگر، اکنون مسئله مهم‌ و حساس این است که: چرا باید چنین کتابی اصلاً منتشر شود؟ درحالیکه اسقاطیل معمولاً در چنین مواقعی موضع‌گیری روشن و گویایی ندارد؟ و مهم‌تر اینکه چرا باید چنین کتابی بگونه‌ای نوشته شود که هم ادعای عملیات را مطرح کند، و هم هیچ مسئولیت رسمی و قابل پیگیری‌ای را نپذیرد چرا اسقاطیل باید افشا کند؟ کتاب رایحه مرگ، ادعایی بزرگ دارد: روایت جزئیات فنی و اطلاعاتی عملیات‌های موساد در ایران، از جمله سقوط هلیکوپتر رئیس‌جمهور. اما با کمی دقت، خود کتاب به یک معما تبدیل میشود. نویسنده‌ای ناشناخته، ناشری خصوصی و بی‌اعتبار، اطلاعات کتاب‌شناختی مخدوش، و مهم‌تر از همه، زبانی که سرشار از قیود («احتمالاً»، «ممکن است» و «میتوانسته») است. این ویژگی‌ها، کتاب را از جنس یک گزارش اطلاعاتی یا افشاگری محققانه ژورنالیستی خارج میکند و به متنی نزدیک میسازد که در ادبیات امنیتی به آن روایت‌سازی پسینی میگویند؛ روایتی که نه برای اثبات حقیقت، بلکه برای کاشت تردید، القای توانمندی و بازتعریف حافظه جمعی تولید میشود. پرسش کلیدی همینجاست: اسقاطیل، بویژه موساد، نهادی است که به ابهام، سکوت و انکار شهره است. در بسیاری از عملیات‌های منسوب به این سازمان (از ترور دانشمندان هسته‌ای تا عملیات‌های برون‌مرزی) نه تأیید رسمی وجود دارد و نه پذیرش علنی مسئولیت. پس چرا در این مورد خاص، باید کتابی منتشر شود که حتی بطور غیرمستقیم، شیوه‌های عملیاتی را توضیح دهد؟ پاسخ را باید نه در منطق افشای عملیات، بلکه در منطق جنگ ادراکی جستجو کرد. در جنگ‌های مدرن، افشاگری همیشه به معنای لو دادن نیست. گاهی افشا، دقیقاً ابزار عملیات است. وقتی متنی منتشر میشود که از توان نفوذ سایبری و الکترونیک سخن میگوید، بر ضعف ساختاری و فرسودگی سیستم‌ها تأکید میکند، و همزمان هیچ سند قطعی ارائه نمیدهد، معلوم است که هدف اصلی، نه اطلاع‌رسانی، بلکه اثرگذاری ذهنی است. اسقاطیل با چنین روایت‌هایی چند پیام را همزمان مخابره میکند: اولاً‌ اینکه ما میتوانیم حمله کنیم؛ حتی در بالاترین سطوح حاکمیتی. ثانیاً هیچ‌چیز شما قطعی نیست؛ حتی روایت رسمی‌تان. و ثالثاً شک را جایگزین یقین کنید. این خود بزرگ‌ترین پیروزی ادراکی برای دشمن است. در این چارچوب، کتاب رایحه مرگ، نه یک سند تاریخی، بلکه بخشی از یک سناریوی بازدارندگی روانی است. تریبون های داخلی در دام روایت‌سازی دشمن: نکته حساس‌تر آنجاست که چنین روایت‌هایی، وقتی از تریبون‌های رسمی یا نیمه‌رسمی داخلی بازتولید میشوند، ناخواسته به تکمیل عملیات ادراکی دشمن کمک میکنند. نه الزاماً به این دلیل که گوینده نیت منفی دارد، بلکه چون زمین بازی، زمین طراحی‌شده طرف مقابل است. وقتی بدون ارائه شواهد قابل اتکا و متقن، روایت ترور تقویت میشود، در وهله نخست روایت رسمی نهادهای مرجع کشور دچار تزلزل میشود، و به این ترتیب دستگاه‌های مسئول ناخواسته در موضع دفاعی قرار میگیرند، و نهایتاً افکار عمومی میان «حادثه» و «ترور پنهان» معلق میماند. این همان وضعیت تعلیقی است که جنگ شناختی و ادراکی به‌دنبال آن است؛ وضعیتی که در آن، هیچ روایتی کاملاً پذیرفته نمیشود. پرسش ساده اما تعیین‌کننده درباب این موضوع این است که اگر واقعاً شواهد قاطعی از ترور وجود داشت، چرا نهادهای مسئول کشور، هیچگاه بطور رسمی اعلام نکردند؟ در منطق سیاست و امنیت، اعلام چنین موضوعی نه‌تنها هزینه‌بردار نیست، بلکه میتواند دستاورد سیاسی، حقوقی و حتی بین‌المللی ایجاد کند، و تأیید دیگری بر متجاوز بودن دشمن باشد. سکوت رسمی، بیش از هر چیز، نشان میدهد که سطح شواهد، از حد تحلیل فراتر نرفته است. آنچه امروز با نام یک کتاب، یک خطبه یا یک مصاحبه مطرح میشود، بیش از آنکه پاسخ به یک «راز» باشد، بخشی از نبرد روایت‌هاست. اسقاطیل قرار نیست اسرار واقعی عملیات‌های خود را منتشر کند؛ آنچه منتشر میشود، نسخه‌ای مهندسی‌شده از «قدرت» است، نه خود قدرت. در چنین شرایطی، هوشمندی رسانه‌ای و امنیتی ایجاب میکند که اولاً میان امکان فنی و وقوع واقعی تفاوت گذاشته شود؛ ثانیاً هر متنی با برچسب «افشاگری» بعنوان سند پذیرفته نشود؛ و مهم‌تر از همه، زمین بازی روایت‌ها، آگاهانه انتخاب شود. در جنگ ادراکی، گاهی خطرناک‌ترین سلاح، نه موشک و پهپاد، بلکه داستانی است که خوب تعریف میشود.

با برادر من مهربان باش: امام صادق (ع) فرموده است: سلمان، از بازار آهنگران کوفه عبور میکرد، ناگاه متوجّه شد جوانى غش کرده و افرادى دور او جمع شده اند. وقتى سلمان نزدیک آن جمع رفت، او را شناختند و از او تقاضا کردند براى شفاى جوان، دعایى بر او بخواند. سلمان، دعا خواند و کنار جوان حاضر شد، وقتى جوان به حال آمد و چشم خود را باز کرد، سلمان را شناخت و گفت: اى ابوعبدالله! اینطور که اینان پنداشته اند، من مبتلا به بیمارى و غش نشده ام، بلکه وقتى در بازار آهنگران مشاهده کردم که آنان با پُتک بر آهن گداخته میکوبیدند، به یاد این آیه قرآن که درباره عذاب دوزخیان میفرماید: مأموران الهى، با گرزهاى آهنین بر آنها فرود مى آورند. افتادم و از ترس عذاب الهى آشفته گردیدم. وقتى سلمان، این حالت معنوى ترس از عذاب الهى را در آن جوان دید، او را بعنوان برادر خود انتخاب کرد، با او معاشرت و رفت و آمد داشت، تا اینکه یکروز مطلع شد آن جوان بیمار شده. بدین جهت به دیدار او رفت و دید وى در حال جان دادن است، سلمان بالاى سر او نشست و متوجّه شد ملک الموت براى قبض روح آن جوان آمده، به او گفت: با برادر من مهربانى کن و مدارا داشته باش. ملک الموت گفت: یا أبا عَبْدِ الله! إنّی بِکُلّ مُؤمِن رَفیقٌ: اى سلمان من با هر شخص مؤمنى به هنگام قبض روح، با مهربانى رفتار میکنم/ بحارالانوار

مالک اشتر قسمت ۱۵
تبعید به حمص: مرحله دوم تبعید مالک اشتر و یارانش، تبعید به شهر حمص بود. شورشیان به کوفه بازگشتند و چون رفتار حاکم وقت را مناسب نیافتند اعتراضاتشان گسترده تر شد، و علیه خلیفه نیز سخن میگفتند. این بار سعیدبن عاص، حاکم کوفه، بدستور عثمان آنها را به حمص فرستاد. روایتی که مدعی است آنها از دمشق بیرون آمدند و گفتند: به کوفه مروید که شما را شماتت کنند، سوی جزیره رویم و عراق و شام را بگذاریم، پس به سوی جزیره رفتند (محمدبن جریر طبری) صحت ندارد زیرا آنها در دوران تبعید از خانه و کاشانه و خانواده هایشان دور بودند، و در صورتی که اجازه بازگشت داشتند، به کوفه برمیگشتند و این موضوع از جمله اعتراضات بعدی شورشیان علیه عثمان بود که چرا جهادگران را از خانه و کاشانه خود رانده ای. از طرفی بیشتر مردم کوفه موافق شعارها و اعتراضات تبعیدیان بودند، چنانکه چندی بعد ۱۰ هزار نفر با مالک بیعت کردند که نگذارند سعید وارد شهر شود (ابوالحسن علی بن حسین مسعودی، البته تعداد را کمتر از این نیز نوشته اند ولی در مجموع اوضاع عمومی شهر به نفع شورشیان و علیه سعید بوده است. طبری مینویسد: مردم بجوشیدند) دیگران هم اگر با این عمل موافق نبودند، از عملکرد سعید نیز رضایت نداشتند، و حاضر به مقابله با بیعت کنندگان نبودند، بنابراین شماتتی نمیتوانسته است در کار باشد. شاید رفتن به حمص از شام بدون برگشت به کوفه به اجبار بوده باشد. سخنان مالک به هنگام دریافت نامه عثمان، مبنی بر حرکت به سمت حمص نیز دلیل دیگری است که وی و یارانش مایل نبودند که به جزیره بروند. عثمان در نامه مذکور به مالک اشتر چنین نوشت: اما بعد من شما را (کسانی که قبلاً به دمشق تبعید شده بودند) به حمص میفرستم، وقتی این نامه من به شما رسید، آهنگ آنجا کنید که شما از بدی با اسلام و مسلمانان باز نمیمانید. والسلام (محمدبن جریر طبری، سیّد محسن الامین) مالک هنگامی که نامه را خواند گفت: خدایا هر یک از ما را که با رعیت نظر بدتر دارد و در کارشان بیشتر مطابق معصیت عمل میکند با شتاب عقوبت کن (محمدبن جریر طبری، سیّد محسن الامین) حمص از شهرهای شامات بود و حاکم آن از سوی معاویه ملعون انتخاب میشد. در این زمان عبدالرحمن بن خالدبن ولید، از سوی وی حاکم این شهر بود. مالک و یارانش در حمص با رفتاری متفاوت از رفتار معاویه در دمشق مواجه شدند. در آنجا عبدالرحمن آنان را بسیار تحقیر میکرد؛ در ابتدای ورود به آنها گفت: ای دستاویزهای شیطان خوش نیامدید و بی جا آمدید، شیطان حسرت زده برفت، اما شما در تلاشید، خدا عبدالرحمن را خسران زند اگر شما را چنان ادب نکند که دچار حسرت شوید (شهاب الدین احمد نویری) در اینکه عبدالرحمن با آنان به خشونت رفتار کرد تردیدی نیست، وی حلم معاویه و رفتار مسالمت آمیز او را نداشت؛ چون برخی سخنانی که بین آنان رد و بدل شده و در بعضی منابع آمده تحریف شده است، خوب است در اینجا مورد نقد و بررسی قرار گیرد. تبعیدیان که همواره قیام خود را برای ایجاد عدالت و ارزش‌های دینی و قرآنی اعلام میکردند، نمیتوانستند در برابر رفتار عبدالرحمن بگویند: به پیشگاه خدا توبه میبریم از ما درگذر که خدا از تو درگذرد. آنها همواره از عثمان و عاملانش به بدی یاد میکردند و میگفتند کتاب خدای را پشت سر انداخته اند. البته قیام و شورش ابتدا علیه عمال عثمان بود، ولی چون به نتیجه مطلوب نرسید، به شورش بر ضد خود خلیفه منجر شد. جالب اینکه روایتی که مدعی است مالک و یارانش در نزد عبدالرحمن توبه کردند، در ادامه مدعی است که اشتر به نزد عثمان رفت و در آنجا اعلام کرد که از رفتار خویش و یارانش برگشته است، و عثمان به وی اجازه داد که هر کجا میخواهد برود، مالک گفت: پیش عبدالرحمن میروم و از بزرگواری او سخن آورد (محمدبن جریر طبری) آیا منطقی است که این گروه و مخصوصا مالک اشتر که خود از بزرگان مذحجی بود و طرفداران بسیار داشت، در مقابل رفتار عبدالرحمن تسلیم شود، و بلکه از بزرگواری وی سخن به میان آورد و سکونت در شهر وی را از سکونت بر محل افراد خاندان و خانواده اش ترجیح دهد؟ اگر قرار به رفتار مناسب، بزرگواری و حلم هم میبود، باید وی از بزرگواری معاویه سخن میگفت که رفتاری مناسب تر داشت. چه میشود گفت وقتی تاریخ را قوم غالب مینویسد، هر چند در این میان دُم خروس بیرون مانده

برنادت سوبیرو قسمت پنجم
یکشنبه من از پدرم اجازه خواستم که به آنجا برگردم. او گفت که یک بانو با تسبیحی در دستش نمیتواند شریر باشد. و به من اجازه داد. من برگشتم آنجا. دست خودم نبود. انگار به آن سمت کشیده میشدم. یک گروه از ما به آنجا رفتیم و من مشغول تسبیح گفتن شدم که بانو در طاقچه سنگی ظاهر شد. او با محبت به من لبخند میزد. من در حالیکه مدام آب بسوی او می پاشیدم میگفتم که اگر از جانب قدیس هستی بمان و اگر نه برو. هر چه بیشتر آب می پاشیدم او هم بیشتر لبخند میزد. سپس من زانو زدم و عاشقانه به زیبایی او خیره شدم. بعضی از گروه وحشت زده بطرف مادام نیکول دویدند. مادام نیکول با پسرش آنتونی برگشت که از تمام قوایش برای بردن من به خانه مادرش استفاده کرد. در تمام طول راه بانو جلوی من و کمی بالاتر از من بود، فقط وقتی آنتونی مرا به خانه اش برد بانو ناپدید شد، و من که در عالم دیگری بودم به زمین برگشتم، مادرم به خانه آنتونی آمد و گریه میکرد. و گفت که تو همه را مجبور میکنی دنبالت راه بیفتند. بعد همسر آنتونی به مادرم دلداری داد و خاطر جمعش کرد. از آن پس مادرم از من پشتیبانی میکرد و هرگز به من شک نکرد. پنج شنبه مادام میلت و آنتوینت پیر مرا به غار بردند. آنها قلم و کاغذ هم با خودشان آورده بودند. من شروع به تسبیح گفتن کردم و بانو ظاهر شد. اطرافش را هاله نورانی فرا گرفته بود. من به غار رفتم و بانو از طاقچه سنگی پایین آمد و کنار من ایستاد. من گفتم اگر از طرف خدا هستید لطفا به من بگویید چه کاری میتوانم برایتان انجام دهم و گرنه بروید. وقتی گفتم از طرف خدا لبخند زد، و وقتی گفتم وگرنه بروید سرش را تکان داد. من گفتم میتونم ازتون خواهش کنم اسمتون رو یادداشت کنید، و او گفت نیازی به نوشتن حرفهایم نیست. و خندید و دوباره شروع به صحبت کرد و گفت تو میتونی محبت کنی و برای پانزده روز به اینجا بیایی. او دقیقا این کلمات را به زبان آورد Aoue era gracia و من متحیر شدم که او میتواند با لهجه محلی حرف بزند و اینکه او تا چه اندازه با من مهربان و ملایم بود! من جواب دادم که از والدینم اجازه میگیرم و می آیم. او به من پاسخ داد به تو قول نمیدهم که در این زندگی خوشبختی را بچشی اما قول خوشبختی ابدی را در دنیایی دیگر به تو میدهم. و ادامه داد برو به کشیش ها بگو باید در این مکان کلیسایی بر پا کنند. بانو برای لحظه ای به آنتوینت نگاه کرد و به او لبخند زد و سپس ناپدید شد. برنادت به مادرش می‌گوید که خانم به او گفته است: برو پیش کشیش ها و بگو در اینجا کلیسای کوچکی بنا کنند. بگذار دسته‌های مردم به اینجا بیایند. برنادت به همراه دو خاله خود نزد کشیش منطقه دومینیک پیرامال میرود و خواهش خود را به اطلاع او میرساند. اما کشیش که به معجزه و شهود اعتقادی نداشته در جواب درخواست برنادت میگوید: دروغ میگویی. این خانم باید هویت خود را آشکار کند. برنادت در دیدار بعدی این را به خانم میگوید اما او تنها کمی خم میشود و لبخند میزند (کتابی که دارم ترجمه میکنم کاملاً مشخص هست که قصه سازی و قدیسه تراشی هست، به این بخش دقت کنید) کشیش از برنادت میخواهد که باید ثابت کنی که این خانم واقعی است و برای این کار به او بگو معجزه‌ای انجام دهد که قابل دیدن باشد. مثلا معجزه ای کند که بوته گل رز شکوفه بزند (چیز قحط بوده که شکوفه زدن بوته ای از گل را خواسته) خانم هم این کار را انجام میدهد، بوته گل سرخ زیر فرو رفتگی داخل کوه که خانم در آنجا ظاهر میشد در بهمن ماه گل میدهد (واقعاً قبیح هست که خواننده کتاب را اینقدر احمق تصور میکنند) در یکی از این دیدارها بانو به او دعایی می آموزد به گفته برنادت: بانو کلمه به کلمه یک دعا را به من یاد داد. فقط و فقط برای من و من، هرگز این دعا را به کسی نخواهم گفت حتی به مادرم (لابد این دعا بوده: یه توپ دارم قلقلیه، سرخ و سفید و آبیه...) از رفتار برنادت مشخص هست که بشدت کمبود محبت داشته، و هم توسط کلیسا و هم توسط مردم تمسخر و تکذیب میشده، و ایرادی بر برنادت سوبیرو وارد نیست، ولی اینکه کلیسا جنازه پوسیده او را مومیایی میکند و ماسک صورت میسازد و بعد به دروغ ادعای کرامت و معجزه میکند، بسیار وقیحانه و پلست است، اگر چنین رفتاری از قاچاقچیان زیرخاکی سر میزد تا این اندازه زشت نبود که کلیسایی که دم از خدا و اخلاق و صداقت میزند، اینگونه با فریبکاری فضیلت تراشی خیلی ناپسند است. ادامه دارد...

ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، سپس شاهزاده به حکیم گفت: اى حکیم حواست را جمع کن که مى خواهم مهمترین سؤال خود را از تو بپرسم، بعد از آنکه حقّ تعالى مرا بینا گردانید بر امورى که بدان جاهل بودم و دین را روزى من کرد، بعد از آنکه از آنها ناامید بودم. حکیم گفت: از هر چه میخواهى بپرس. شاهزاده گفت: مرا خبر ده از حال کسى که در طفولیّت به پادشاهى رسیده و عمر خود را به بت پرستى گذرانیده و از لذّات دنیا تغذیه کرده و به آنها معتاد شده و با آنها پرورش یافته تا آنکه به پیرى رسیده، و ساعتى از این روش نادانى به خداى تعالى و از شهوترانى برکنار نبوده، و براى رسیدن به نهایت این شهوات دنیویه آماده بوده و آن را پیشه خود ساخته، و بر هر کارى ترجیح داده و بر انجام آن جسور شده، تا به جایى که همان را راه هدایت تصوّر کرده و گذشت روزگار او را بیشتر گرفتار ساخته و فریفته و شیفته آن مذهب باطل و پیروانش کرده است. و بصیرتش وى را واداشته که نسبت به امر آخرتش جهالت ورزد و آنرا فراموش کرده و خوار شمارد، و بواسطه قساوت قلب و خبث نیّت و سوء رأى در آن سهل انگارى کند، و روز به روز عداوتش زیاده گردد با جماعتى که مخالف دین او و پیرو دین حق اند، و از ترس ظلم و دشمنى وى حق را اظهار نمیکنند و خود را نهان کرده و چشم به راه فرج هستند، آیا چنین کسى با این اوصاف را امید آن هست که در آخر عمر آن مذهب باطل را ترک کند و از آن اعمال قبیحه نجات یابد و به جانب امرى که فضیلت آن ظاهر و حجّت آن واضح و بهره هاى آن بسیار است میل کند، و به دین حق درآید و به مرتبه اى برسد که گناهان گذشته اش آمرزیده شود و امید ثوابهاى اخروى داشته باشد. حکیم گفت: صاحب این اوصاف را شناختم و دانستم چه چیز تو را به بیان این مسأله فراخوانده است. شاهزاده گفت: این دریافت و فراست از تو بعید نیست، با آن درجه علم و فهمى که خداوند به تو کرامت فرموده است. حکیم گفت: صاحب این اوصاف پادشاه است، و آنچه که تو را به بیان آن فراخوانده عنایتى است که به او دارى، و اهتمامى است که در باره کارهاى او معمول میدارى، زیرا که بر پدر شفقت دارى و مى ترسى که مبادا در آخرت به عذابهایى که براى امثال او مقرّر فرموده معذّب شود، و نیّت تو آن است که حقوق الهى را در باره پدر ادا کنى و مى پندارم که در هدایت پدر نهایت سعى و اهتمام به جاى آورى، و او را از هولهاى عظیم و عذابهاى دائمى رهایى بخشى و به سلامت و راحت ابدى که حقّ تعالى در ملکوت سماوات براى مطیعان مقرّر فرموده برسانى. شاهزاده گفت: در بیان منویّات من حرفى را فروگزار نکردى و آنچه در خاطر من بود بیان فرمودى، پس آنچه در امر پدرم اعتقاد دارى بیان کن که مى ترسم او را مرگ فرا رسد و به حسرت و ندامت گرفتار شود، در آن وقتى که پشیمانى او هیچ فایده اى ندارد و مرا در این امر صاحب یقین گردان و این عقده را از خاطره من بگشا که بسیار غمگینم و چاره اش را نمیدانم. حکیم گفت: اعتقاد ما آن است که هیچ مخلوقى را از رحمت پروردگارش دور نمیدانیم و هیچ کس را ناامید از لطف و احسان حقّ نمى کنیم، مادام که زنده است هر چند که سرکش و طاغى و گمراه باشد، زیرا حقّ تعالى خود را براى ما به رحمت و مهربانى و شفقت وصف فرموده است و ما به این صفات او را شناخته ایم و با این اوصاف به او ایمان آورده ایم و جمیع عاصیان را به استغفار و توبه فرمان داده است، از این رو امیدوار به هدایت او هستیم ان شاء اللَّه.

زیارت جامعه بخش هشتم
در ارکان اسم اللَّه: پس از این حدیث شریف استفاده میشود که اسم اللَّه چهار رکن دارد و هر رکنی سی اسم دارد، پس اسم اللَّه صد و بیست اسم دارد، سی اسم از این اسماء مربوط به جریان موت و عدم است، لذا این رکن با اسم‌های مربوط به آن با عالم وجود که زیارت در آن واقع میشود کاری ندارد، پس نود اسم باقی میماند، پس اسم اللَّه با سه رکن باقی میماند، پس اینها نود و چهار اسم میشود، و اجزای سه گانه ای که برای اسم موصوف به این صفات بود که غیر از اسم اللَّه میباشد نیز سه اسم است، دو اسم از آن ظاهرند، پس مجموع آنها نود و شش اسم میشود، آنگاه عوالم غیب آن اسم مکنون مخزون نیز سه اسم است:
نخست: عالم تقرر آن اسم
دوم: عالم تقرر وی در عالم (علیم)
سوم: عالم تقرر وی در عالم علم
و بعد از ضمیمه کردن این سه به اسماء نود و شش گانه اسماء حاجب نود و نه اسم بالغ میشود، چنانکه روایت نخست هشام از آن سخن گفت، آنگاه بعد از آن عالم عدم مطلق قرار دارد که همه آنها با آن به صد بالغ میشود و همین عالم بزرگ ترین حجاب بین وی و بین وجود فانی وی در عالم اسم مستأثر است. اما ایستادن بعد از سی تکبیر آنگاه سی تکبیر و آنگاه ایستادن و سپس چهل تکبیر گفتن به این خاطر است که سی اسم از این اسماء مجاری آثار جزئی اند که به دنیا مربوطند، پس بعد از تکبیر و رفع حجاب دنیوی می‌ایستاد تا ملائکه ای که مظاهر آن اسماء در عالم اوست تکبیر بگویند، آنگاه تکبیر میگوید و سی حجاب از اسمایی که مجاری آثار نوعیه اند را برمیدارد، پس از آن می‌ایستد تا فرشتگانی که مظاهر آن اسماء هستند با وی تسبیح نماید، آنگاه چهل تکبیر دیگر میگوید تا به صد بالغ آید و حجابی که بر وجود و حقیقت وی میباشد برمیدارد، و این وجود و حقیقت نیز در اسم مستأثر فانی میگردد و بسوی قبر بسان توجه به خانه خدا که خداوند شرافت وی را افزون کند! توجه میکند، و آنرا آیه توجه به امام قرار میدهد و در این حال در طهارت صوری و معنوی قرار دارد. این شرح به اندازه ای بود که خدای تعالی به من در این مقام ارزانی داشت و امام علیه السلام به آنچه اراده کرده داناتر است.

صحیفه سجادیه بخش پانزدهم
انسان و نیازمندی: وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَغْلَقَ عَنَّا بَابَ الْحَاجَةِ إِلَّا إِلَیْهِ، فَکَیْفَ نُطِیقُ حَمْدَهُ أَمْ مَتَی نُؤَدِّی شُکْرَهُ؟ لَا، مَتَی؟: حمد و سپاس خدای را که درب نیازمندی را جز بسوی خود به روی ما بست، پس چگونه توان ادای حمد و ستایش او را داریم؟ یا کی میتوانیم شکر و سپاسش را به جای آوریم؟ نمیتوانیم، کی توانیم؟ شرح مراد چیست؟ مقصود امام علیه السلام از بستن درب نیاز به غیر خدا، یکی از سه صورت زیر است: ۱- بستن تشریعی: اوامر و نواهی تشریعی که شریعت گفته است خودتان را به غیر خدا محتاج ندانید. این تفسیر درست نیست، زیرا اولا: جریان سخن امام در تکوین است نه در تشریع؛ ما قبل و ما بعد سخن، هر دو در تکوین است و معنی تشریعی با سیاق کلام سازگار نیست. درست است که خروج از وحدت سیاق در مواردی جایز است مانند آنچه در علم معانی و بیان، اصطلاحاً انتقال نامیده میشود و مثالش خروج از غیاب به خطاب است که مثلاً در سوره حمد چهار آیه اول، غیاب است وقتی که به «إِیَّاکَ نَعْبُد» میرسد به خطاب منتقل میشود و از سیاق قبلی خارج میگردد. و یا در آیة تطهیر ابتدای سخن درباره همسران پیامبر (صلی الله علیه و آله) است در وسط فقط به اهل بیت (علیهم السلام) منحصر میشود و سپس دوباره به همسران بر میگردد. اما چنین خروج از سیاق، نیازمند دلیلی است که در خود کلام باشد. و در مورد بحث ما هیچ دلیل و قرینه ای وجود ندارد تا گفته شود که امام از سیاق خارج شده است. ثانیاً: امام در مقام حمد و ستایش است نه در مقام شکر و سپاس؛ یعنی توجهش به قدرت خداوند در دقایق و ظرایف آفرینش است که آنها را در نظر گرفته و به ستایش خداوند میپردازد. یعنی محور سخن، تکوین است نه تشریع. و ارسال رسل و تشریع شریعت بیشتر با شکر و سپاس تناسب دارد تا حمد و ستایش، گر چه خود ارسال رسل و هدایت تشریعی نیز از مصادیق قدرت خداوند است. متاسفانه برخی از شارحین به حدی میان معنی حمد و شکر خلط کرده اند که در این سخن امام رسماً کلمه حمد را به سپاس و کلمه شکر را به ستایش معنی کرده اند، یعنی دقیقاً معکوس عمل کرده اند؛ جمله «فَکَیْفَ نُطِیقُ حَمْدَهُ» را به «چگونه سپاس او را میتوانیم» و جمله «مَتَی نُؤَدِّی شُکْرَهُ» را به «کی میتوانیم حمدش را بجا آوریم»، معنی کرده اند. ۲- مراد از «بستن درب نیاز به غیر خدا» بستن تکوینی است؛ یعنی خداوند ما را طوری آفریده است که به غیر او نیاز نداشته باشیم زیرا نیازمندی‌های انسان به اشیاء و به همدیگر و هر حاجت به غیر خدا در حقیقت نیازمندی و حاجت به خدا است و برگشتِ همۀ نیازها به اوست. این تفسیر نیز درست نیست، زیرا پرسیده میشود: پس کدام درب را بسته است؛ بر فرض اگر درب حاجت به غیر خود را نمی بست ماجرا به چه صورت در می‌آمد؟ کدام درب یا درب‌ها باز میماند؟ ۳- مراد یک موضوع تکوینی است اما نه بصورت بالا، بلکه بدین شرح: حمد و ستایش خدای را که در میان اینهمه مخلوقات تنها انسان را طوری آفرید که هم استعداد فهم این را داشته باشد که برگشتِ همه حاجت‌ها به اوست، و هم قابلیت اینرا داشته باشد که مخاطب خدا شده و شریعت را از خداوند دریافت کند. پرسش: در این صورت، آن دربها که بسته شده کدام هستند؟ پاسخ: اما تشریعاً؛ گفته است: ای انسان بگو «إِیَّاکَ نَسْتَعینُ» و درب‌های دیگر را بسته است. و اما تکویناً؛ انسان را طوری آفرید که بفهمد و درک کند که اشیاء و اشخاص دیگر، اسباب و وسیله اند، نه برآورنده حاجات. پرسش دوم: آیا این همان ردیف دوم نیست؟ پاسخ: مراد امام ردیف دوم نیست، بلکه مرادش استعدادی است که انسان با آن استعداد، ردیف دوم را درک کرده و میفهمد. مقصود آن تعقل و تفکر و اندیشه است که در ذهن انسان، ردیف دوم را نتیجه میدهد. مراد امتیاز و امتیازاتی است که در آفرینش به انسان داده شده. امتیازاتی که قدرت و خلاقیت خدا را نشان میدهند و انسان را به ستایش خداوند برمی انگیزند. فَکَیْفَ نُطِیقُ حَمْدَهُ: طاقت حمد او را نداریم، زیرا به تسلسل میرویم: ابتدا می‌بینیم که خداوند با قدرت و خلاقیت خود چنین استعدادهای شگفت انگیز را به انسان داده، به ستایش او میپردازیم، آنگاه متوجه میشویم که همین شناختن قدرت خدا که ما را به ستایش وا میدارد، خود یک استعداد و درک دیگری است که باز موجب ستایش خدا میشود، و همچنین... و انسان طاقت ستایش تسلسل را ندارد و محال است که آنرا بجای آورد. منظور امام علیه السلام از این جمله آن اصطلاح تعارفی که در عرف مردمی است، نیست بلکه یک سخن جدی و قاطع علمی است که: در رابطه خدا با انسان، هر اندیشه ای درباره خدا موجب ستایش خدا میشود، و خود همین ستایش موجب ستایش دیگر میشود و همچنین... و با بیان دیگر: هر حمدی موجب حمد دیگر میگردد و به تسلسل میرود. هر «شناخت» موجب یک حمد است، و «شناخت هر حمد» موجب حمد دیگر است و میرود به تسلسل و لذا اَعلم المرسلین میگوید: «مَا عَرَفْنَاکَ حَقَّ مَعْرِفَتِکَ: خدایا آنچنان که حق شناخت توست تو را نشناختیم. مَتَی نُؤَدِّی شُکْرَهُ: همانطور که هر شکری یک موفقیت است که بنده موفق شده خدایش را شکر کرده است، پس خود این شکر، یک نعمت است که مقتضی شکر دیگر است و همچنین میرود به تسلسل. و این است که اشرف المرسلین میگوید: «مَا عَبَدْنَاکَ حَقَّ عِبَادَتِک: خدایا تو را آنچنانکه حق عبادت توست عبادت نکردیم.

علی نامه بخش دوازده
اطلاع مهمّی درباره شهربانو و هرمزان: یکی از نکات بسیار مهمی که در این منظومه دیده میشود، و ظاهراً در اسناد دیگر، به این شکل نیامده است، کیفیت و فضای قتل هرمزان سردار مسلمان شده ایرانی به دست عبیدالله بن عمر است، و از همه مهمتر اینکه بر طبق این روایت، شهربانو خواهر هرمزان بوده است، و هرمزان و برادرش هر دو در حالِ نمازگزاردن بوده اند که فرزند عمر بر ایشان حمله میبرد و آنانرا به قتل میرساند، بالاتر از همه این نکات تازه اینکه هرمزان و برادرش و خواهرش شهربانو، مقیم سرای حسین بن علی (علیه السلام) بوده اند، و این قتل در سرای آنحضرت اتفاق افتاده است. اگر این روایت مثل اکثر روایات این منظومه، عین روایتِ ابو مخنف بوده باشد، بسیار قدیمی و کهن خواهد بود، و برای محققان تاریخ در کمال اهمیت است. حتی اگر از افزودههای قصه پردازان نزدیک به عصر سراینده باشد، همین که در عصر سرودن این منظومه، یعنی در قرن پنجم، چنین روایتی از قتل هرمزان و برادرش و برادر شهربانو بودن او آمده است، بسیار مهم است، و مسأله همسر امام حسین بودن شهربانو با روایتی دیگر از این طریق قابل بررسی خواهد بود. بر طبق این منظومه وقتی عبیدالله بن عمر بر دستِ محمد بن ابی بکر در میدان کشته شد، کشتهٔ او را نزدِ علی (علیه السلام) آوردند. معاویه کسی را نزد همسر عبیدالله بن عمر فرستاد و از او خواست نزد علی (علیه السلام) رود و کشته شوهر خود را از سپاه علی (علیه السلام) باز پس گیرد. همسر او، زنی نیک بود. گفت: او نمیباید این کار را میکرد، اکنون باید شکیبا بود. و بعد نزد علی (علیه السلام) رفت. امام بدو فرمود مرا بر این کشته حقی است. زن پرسید، چرا؟ امام فرمود وقتی پدرش عمر بن الخطاب کشته شد، او دیوانه وار به کین خواهی پدر برخواست و هر که را میدید نشناخته میکشت، به حجره شهربانو رفت و هرمزان و برادرش را که برادران شهربانو بودند و در حال نمازگزاردن کشت، آنها در عصر رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) اسلام آورده بودند و در خانهٔ حسین بن علی بودند، و فرزندِ عمر واردِ خانۀ حسین شد و مرتکب قتل هرمزان و برادر او شد. اینک عین گفتار سراینده:
زکین پدر گشته بد غول وار
همی کرد کین پدر خواستار
ز خانه برون جست تیغ آخته
کرا دید میکشت نشناخته
سوى حجره شهربانو شتافت
چو مرد دشمن خویشتن را بیافت
هنرمند هرمز شه (شده) در نماز
یکی با جهاندار میگفت راز
برادر بدی شهربانوی را
ابا آن دگر خوب روی نکو
بیاورده اسلام وقت نبى
ابا عورتان رفته نزد على
به نزدیک خواهر بدندی فراز
حسین شان همی داشت چون جان بناز
رسید ابن عُمر چو دیوانه ای
به خان حسین شد چو بیگانه ای
بدند هر دو ایستاده اندر نماز
نبودند آگه از آن بی نماز
درآمد ز در تیغ کین آخته
بکشت هر دو را او بنشناخته
گزین شهربانو در آن روزگار
ز بهر برادر بد او سوگوار
و آن عورتان هر دو اندر غریو
بماندند ز بهراء شوهر غریو / ۲۲۵ر
منظور از عورتان همسران هرمزان و برادر او بهمن است که در حال نماز بر دستِ فرزند عمر کشته شدند.

حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: ظلم در دنیا همان ظلمتها و تاریکى هاى آخرت است.
حدیث :
على بن سالم گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که فرمود: همانا خداى عزوجل مى فرماید: به عزت و بزرگى ام سوگند، دعاى مظلومى را که مرا در ظلمى که به او شده است بخواند اجابت نمى کنم اگر او شبیه آن ظلم را در حق دیگرى روا داشته باشد.
حدیث :
زید بن على بن الحسین از پدران بزرگوارش : روایت کرد که : آنچه که مظلوم از دین ظالم مى گیرد بسى بیشتر است از آنچه که ظالم از دنیاى مظلوم مى ستاند.

زن زندگی آزادی

زن زندگی آزادی، دروغی ابلهانه برای فریب کوتاه فکران و غربگدایان غربگرا، که همه ی نگاهشون به دانشمندان لائیک هست ولی یه سوال، مقایسه ای ساده میان دیدگاه دانشمندان و تئوری پردازان غرب، با دیدگاه پیشوایان اسلام.

واقعاً تعجب کردم، اوضاع ایران بعد از ۴۰ سال تحریم، بازم از همه جا مقاوم تر هست، حتی از آمریکا و کانادا؟! باور نمیکنی خودت سرچ بزن و اعترافات علیرضا امیرقاسمی ضد انقلاب مفلوک، و مجری لس‌آنجلسی، و از حامیان فتنه (زن زندگی آزادی) رو با دقت ببین چی میگه، ضمناً صریح گفت: اوضاع امروز در کانادا خیلی خیلی خراب است و همه چیز راکد است و کار نیست و حتی در آمریکا هم خیلی از مردم نه کار دارند و نه غذایی برای خوردن! آش اینقدر شور بوده که آشپز به صدا در اومده، تعجبم از اینه که اعتراف کرد و خودش لو داد که مثل خر توی گل گیر کردند و گفت: فریب این رسانه‌ها را نخورید! کار نیست، همه دنیا مشکل دارن، همه جای دنیا وضع خرابه... خودمونی میگم، آخه این روزا از طرفی دیگر هم، باز یه موجی راه افتاده که ژاپن رو تبدیل کرده به یه جای رویایی و باغ سبز آرزوها! ولی بلاگر ژاپنی هم گفت: دوست ندارم باورهاتو خراب کنم ولی بهمراه ۱۳۰ تن از دوستام بهت ثابت میکنم که اصلاً اینجوری نیست، چون این روزا یه موجی راه افتاده تا ژاپن، افسرده ترین کشور دنیا رو شادترین کشور جا بزنه؟ چرا؟ چون در جنگ جهانی دوم شکست خوردند و تسلیم امریکا شدند، الآنم بیچاره ها مستعمره امریکان، مالک هیچی نیستند. فقط خواستم بگم بیا واقع بین باشیم، و بیا خود تحقیر نباشیم!

در زندگی همیشه حواسمون به دو شخصیت گرانبها باشه، یکی که برای پیروزی ما، همه زندگیشو داد، پدر. و اون یکی که پیروزی زندگیمون رو مدیون دعاهاش هستیم، مادر.

اگر ملتی قدرت تحلیل سیاسی خودش را از دست بدهد، شکست خواهد خورد. بصیرت، هوشمندی، بینایی، دارای قدرت فهم و تحلیل سیاسی، صبر، مقاومت، ایستادگی و... در فتنه ها همچون عمار زمان باشیم. این سگ پدرها صرفاً با یک دروغ شیطانی، افکار عمومی را برای حمله به یک کشور، آماده میکنند. در سال ۲۰۰۳ بوش الکی اعلام کرد که عراق مقادیر زیادی اورانیوم را برای ساخت بمب‌های اتمی از نیجریه خریده‌، و رژیم عراق را به ساخت سلاح‌های کشتار جمعی که در عرض ۴۵ دقیقه قابل استفاده هستند، متهم کرد. آمریکا و انگلیس این دروغ را پیراهن عثمان کردند و بعنوان دلیل آغاز جنگ علیه عراق مطرح کردند که اتفاقات بعدی، این دروغ و سیاه بازی رو لو داد. تکنیک دروغ بزرگ در عملیات روانی: روشی است که در آن یک دروغ شاخدار و بزرگ و غیر منطقی رو، بارها و بارها تکرار میکنند تا در ذهن مخاطب بعنوان حقیقت جا بیفتد. هیتلر میگفت: هر دروغی رو که مکرر تکرار کنی، نه تنها دیگرون، بلکه خودتم باور میکنی. این ادعاها درباره وقوع رویدادی مهم، بدون هیچ مدرک و یا با استنادات جعلی و صرفاً بخاطر تکرار در رسانه‌ها یا شبکه‌های اجتماعی پذیرفته میشه. چگونگی تشخیص دروغ و در امان ماندن از فریب سخت نیست: هرگاه با ادعایی غیرعادی یا تکان‌دهنده روبرو شدیم، کمی تأمل کنیم و منبع را بررسی کنیم. از خود بپرسیم: اگر من این را باور کنم، چه کسی سود میبرد ؟ بدنبال استنادات و شواهد واقعی باشیم. و در خود و اطرافیانمان تفکر انتقادی را تقویت کنیم.

ضمناً شوخی یا جدی، هر روز سه مرتبه بگویم:
لال شوم کور شوم کر شوم
لیک محال است که من خر شوم

بقول سید اشرف الدین گیلانی:
دست مزن! چشم، ببستم دو دست
راه مرو! چشم، دو پایم شکست
حرف مزن! قطع نمودم سخن
نطق مکن! چشم ببستم دهن

هیچ نفهم! این سخن عنوان مکن
خواهش نافهمی انسان مکن
لال شوم کور شوم کر شوم
لیک محال است که من خر شوم
چند روی همچو خران زیر بار؟
سر زفضای بشریت برآرررر... آهااا دمت غیژژژ

ضمناً اپلیکیشن جمنای گوگل جدیداً میتونه بررسی کنه آیا ویدیوها با هوش مصنوعی گوگل ساخته شده‌ یا آبگوشتیه. یعنی ویدیوهای تا سقف ۱۰۰ مگابایت و ۹۰ ثانیه را در اپ جمنای بارگذاری کن و از اون بپرس: آیا این ویدیو با هوش مصنوعی گوگل ساخته شده؟

مسئله فقط دل پاک نیست؛ وقتی ایمان واقعی باشه، توی رفتار دیده میشه. حجاب قبل از اینکه (نه) گفتن به دیگران باشه، (بله) گفتن به مرزهای خودته. جامعه‌ای که مرزهاش فرو بریزه، اول زن رو بی‌دفاع میکنه، بعد اسمش رو میذاره آزادی، آگاهی یعنی بفهمی چه چیزی انتخابه و چه چیزی پروژه‌ایه که به اسمِ انتخاب فروخته میشه. اگه بی‌حجابی انتخابِ آگاهانه بود، اینهمه هزینه رسانه‌ای براش نمیشد. برای چیزی که طبیعی و آزادانه‌ست، پروژه، فشار، الگوسازی و تمسخرِ مخالف لازم نیست. وقتی برهنگی رو تبلیغ میکنن و حیا رو عقب‌ماندگی مینامند، سؤال این نیست چی آزاده؟ سؤال اینه: چه کسی از بی‌مرز شدن زن سود میبره؟ دخترانِ بی حجاب ما فرزندان همین آب و خاک هستن، متاسفانه قربانی جنگ رسانه ای شدن و اگر بفهمن پشتِ این پروژه چه خبره، مطمئنم از همون لحظه بکلی شرایط حجابشون تغییر میکنه.

در این ماه رجب پر برکت که با شب یلدا و ولادت امام محمّد باقر علیه‌السلام مقارن شده بود، دعا میکنم جمع‌ و همدلی‌های ما سبب نزول رحمت ویژه خدا و بخشش‌ خاص او برایمان شود. شب یَلدا یا شب چلّه بلندترین شب سال در نیم‌کره شمالی زمین است. این شب به زمان بین غروب آفتاب از ۳۰ آذر (آخرین روز پاییز) تا طلوع آفتاب در اول ماه دی (نخستین روز زمستان) اطلاق میشود. ایرانیان و بسیاری از دیگر اقوام شب یلدا را جشن میگیرند و زمستان اینگونه شروع شد. شرق شناسان و مورخان متفق القولند که ایرانیان نزدیک به چند هزار سال است که شب یلدا، آخرین شب پاییز و آذر ماه را که درازترین و تاریک ترین شب در طول سال است تا سپیده دم بیدار میمانند، در کنار یکدیگر خود را سرگرم میکنند تا اندوه غیبت خورشید و تاریکی و سردی روحیه آنان را تضعیف نکند. واژه یلدا، از دوران ساسانیان که متمایل به بکارگیری خط (الفبای از راست به چپ) سریانی شده بودند به کار رفته است. واژه یلدا همان میلاد به معنای زایش، زاد روز یا تولد است که از آن زبان سامی عبری وارد پارسی شده. باید دانست که هنوز در بسیاری از نقاط ایران مخصوصاً در جنوب و جنوب خاوری، برای نامیدن بلندترین شب سال، بجای شب یلدا از واژه مرکب شب چله استفاده میشود. نظر اسلام در مورد شب یلدا درباره دیدگاه اسلام در مورد سنت پیشینیان باید گفت: اسلام در مقابل سنتها و آیین های اقوام و مللی که به اسلام گرویده شده و مسلمان میشوند واکنشهای مختلفی را دارد: ۱- یا آن سنت و آیین مخالف آموزه های شریعت اسلام بوده ، که اسلام با آنگونه سنت ها مقابله کرده و رد میکند (مانند زنده به گور کردن دختران اعراب و یا ازدواج با محارم) ۲- یا آن سنت و آیین موافق و مطابق با آموزه های دین اسلام است، که اسلام آنها را قبول کرده و تأیید می کند. مانند سنت پاکیزه گی و رفع کدورت و صله رحم در عید نوروز ایرانیان ۳- یا آن سنت؛ سنخیت و یا عدم سنخیتی با آموزه های دین اسلام ندارد و انجام آن مخالفتی با احکام الهی نمیکند و دین اسلام هم آنها را رد نمیکند. مانند خیلی از رسوم و آیین های محلی اقالیم مختلف جهان اسلام نظیر؛ نوع پوشش ،صحبت کردن، مراسم ازدواج، و… نکته: در مواردی اسلام برخی از رسوم را طبق مبنای فوق اصلاح کرده و قسمت‌هائی را رد و قسمتهایی را تأیی میکند. حال با توجه به این مقدمه ای که ذکر شد متوجه میشویم که سنت باستانی شب یلدا تا جائیکه مستلزم احیای آموزه هایی چون؛ صله رحم، احترام به بزرگان، همدلی و صمیمیت در خانواده، و… باشه خوب و پسندیده هستش. اگر در اجرای این سنت‌ها دچار افراط کاری شویم نظیر: اسراف در مخارج، چشم هم چشمی و آوردن فشار مالی نامناسب به خانواده و … قطعاً مخالف احکام دین اسلام بوده و مردود است.

مستند شنود قسمت دوم:
نه این دنیا، نه آن دنیا: شاید تصور کنید که این اتمام ماجراست و با بیرون آمدن فرد از اغما، دیگر قرار است درباره‌ی نتیجه‌گیری و پندهای اخلاقی چنین داستان کوتاهی صحبت کنیم؛ اما نه! تازه ماجرا آغاز شده و فرد مذکور به حالتی دست می‌یابد که احتمالا آنرا با نام چشم برزخی بشناسیم؛ چیزی که خود او آنرا حالت پرواز نامیده. در حالت بعدی، با وجود اینکه ظاهرا در دنیا بوده، به اختیاری دست می‌یابد که میتواند به هر جای دنیا سفر کند؛ برای مثال زمانی که در بیمارستان به یاد مادرش می‌افتد، دقیقا او را می‌بیند که از خانه بیرون آمده و چگونه در را قفل کرده و تاکسی گرفته و القصه تمام جزئیاتی که فکرش را بکنید یا نکنید را میبیند. ماجرا زمانی عجیب‌تر میشود که وقتی بعد از اتمام ماجرا، او این قضیه را برای مادرش نقل میکند، و او بر تمام جزئیاتی که پسرش برایش گفته را تایید میکند، اما دوباره به اغما میرود و این اغما خیلی طولانی‌ میشود. او درمورد درک رفتن به اغما میگوید که انگار روحش آزاد میشده و از تمام دردهایی که بواسطه‌ی بیماری داشته آزاد میشده. در این اغما، بجای ماجراهای خوب، ماجراهایی بد را می‌بیند؛ برای مثال به ناگاه تصویرهایی سوررئال را می‌بیند که انواع و اقسام حیوانات وحشی، از حشرات موذی تا درندگان، مثل گرگ و کفتار دور بیمارستان را احاطه کرده‌اند و گویی که میخواهند به بیماران حمله کنند و آنها را بدرند! اما در عین حال، او به یاد ائمه می‌افتد و با یاد کردن از آنان و آوردن ذکرشان به زبان خود، باعث میشود این درندگان از سویش دور شوند. تمام کتاب تقریبا تا انتهای آن مربوط به این چند روز و رفت و آمدهای چندین باره‌ی روح اوست؛ او نقل میکند که چگونه در این رفت و آمدها روحش با انواع و اقسام مسائل دینی که گفته و شنیده بوده ولی تجربه نکرده بوده آشنا میشود، و همه را لمس میکند. او در این داستانها بقدری عجیب و غریب ظاهر میشود که میتواند حتی به طرفه‌العینی در لشکر فلسطینی‌ها حضور داشته باشد و میان جنگ اسقاطیل (رژیم غاصب صهیونیستی) با غزه را تجربه کند. از طرفی، این حضورها به مثابه یک طی الارض، یا طی طریق روحانی برای او عمل میکنند و این فرد موفق میشود تا با نگاهی عمیق‌تر از همیشه، به مسائل نگاه کند و نتیجه‌های جالب‌تری را بگیرد. برای مثال او از کودکی به این فکر میکرده که چرا یکی از صفات خدا جبار یعنی خشمگین و زورگو است؟ او در این راه میفهمد که معنی دیگری از جبار، یعنی جبران‌کننده است، و خداوند تاکنون بارها، چندین برابر کارهای خیر او را برایش جبران کرده. مهم‌ترین بخش این واقعه آنجاست که این فرد در سیر و سلوک خود می‌بیند ملائک زیادی در فلسطین، عراق، سوریه و… هستند که میتوانند به مسلمین کمک کنند، اما بی‌تحرک ایستاده‌اند؛ پاسخ سوال او خیلی زود به ذهنش القا میشود که تنها ولی امر مسلمین میتواند اجازه‌ی این کار را بدهد و او کسی نیست جز امام معصوم، حضرت صاحب الزمان (عج) فرد مذکور به این سوال برخورد میکند که خب در دوران غیبت که امام معصوم حضور ندارد چه باید کرد و تکلیف چیست؟ او در لحظه، صدای فردی را میشنود که از پشت سرش صحبت میکند و توجه او را به فوج ملائکی جلب میکند.

فاطیما بخش چهارم
لوسیا در مورد رازهایی که دیده مینویسد: فاطیما (س) به ما دریایی عظیم از آتش که به نظر میرسید در زیر زمین باشد نشان داد. در میان این آتش شیاطین و ارواحی به شکل انسان غوطه ور بودند که همگی به رنگ تیره و سیاه چون اخگر شعله ور بودند ، زجه و ناله آنان از درد و نومیدی به گوش میرسید. اینکه بدکاران، قاتلین، مردانی که با بدکاره ها نزدیکی میکنند و جادوگران در دریایی از آتش دوزخ گرفتار خواهند شد. معصیت کاران در آتش دوزخ میسوزند درست همانطور که در اولین راز فاطیما آمده. اما آیا ممکن است که اولین راز جنگ جهانی اول را پیشگویی کرده باشد؟ جنگی که در سال ۱۹۱۷ در جریان بود؟ بر اساس نوشته لوسیا فاطیما گفته، اگر هشدارش نسبت به کفر بشر نادیده گرفته شود، این جنگ پایان خواهد یافت اما جنگی دیگر که بسیار فجیع تر است روی خواهد داد. پیش بینی جنگ بزرگ بعدی چه ارتباطی با راز سوم که بسیار مرگبار تر است خواهد داشت؟ پاسخ این سوال ساده است، مشروط بر اینکه به نکته مهمتری توجه کنیم، چه چیزی هیتلر را دیوانه کرد؟ صلیب شکسته بر روی پرچم هیتلر چه معنی داشت؟ حقایق پشت پرده در مورد یهود و توهم تسخیر جهان در چه مقطعی بود؟ هیتلر مغلوب شد و حقایق بسیاری با او دفن شد، و طبق معمول تاریخ را قوم غالب نوشت، فقط در این میانه کلیسا منافقانه رفتار کرد، کاتولیک های بسیاری بر این باورند که در سال ۱۹۱۷ که بانو سه راز فاطیما را برای آن سه کودک فاش کرد، به بشر هشدار داده که اگر راه پرهیز گاری را در پیش نگیرند پایان شومی در انتظار دنیاست. ولی این حقیقت ندارد، قضیه مربوط به پرتقال و نهایتاً اروپاست، یک بررسی دقیق میتواند ارتباط احتمالی این اسرار را، با نا آرامی های امروز را هم آشکار کند. پدر روحانی اندرو اپوستونی میگوید: مسلمانان احترام بسیاری برای مریم مقدس قائلند، چون او زنی است که در قرآن با احترام از او نام برده شده. باب الیس خادم کلیسا و هماهنگ کننده ملی رسالت جهانی فاطیما میگوید: نام مریم مادر آسمانی ما در قرآن بیشتر از انجیل آمده است، به همین دلیل در این میان ارتباط عجیبی وجود دارد. برخی با چنین حرفهایی قصد دارند القاء کنند که فاطیما همان مریم مقدس بوده ولی چنین تلاشی ابلهانه و مانند مخفی کردن خورشید با چادر است. البته ۲۴ سال پس از ادعای دیدار بانوی نورانی لوسیا سانتوز که اکنون یک راهبه شده و در اسپانیا زندگی میکرد، به این نتیجه رسید که دنیا آمادگی شنیدن دو راز اول فاطیما را دارد، اما راز سوم که وحشتناک ترین پیشگویی بود ۶۰ سال دیگر پنهان ماند. در راز اول لوسیا چنین مینویسد: جنگ بزودی پایان مییابد اما اگر مردم همچنان خداوند را به خشم آورند جنگی شدید تر در زمان پاپ پیوس یازدهم در خواهد گرفت. جنگ جهانی اول یک سال پس از ظاهر شدن فاطیما و طبق پیشگویی پایان یافت، اما در سال ۱۹۱۷ پاپ پیوس یازدهم وجود نداشت، و رهبر کاتولیک ها در آن زمان پاپ بندیکت پانزدهم بود. و تنها گذشت زمان نشان میداد که این پیش بینی به وقوع خواهد پیوست یا نه؟ در ورای این پیشگویی یک راز دیگر نیز نهفته بود. لوسیا به یاد داشت که پیشگویی فاطیما خبر از آغاز یک جنگ جهانی دیگر میداد. لوسیا مینویسد: هنگامی که شبانگاه با نوری ناشناخته روشن شود، بدانکه این نشانه ای از سوی خداوند است که جهان را بخاطر گناهانش مجازات میکند. در ۲۵ ژانویه سال ۱۹۳۸ دو ماه پس از جلسه سری آدولف هیتلر، جهت فاش ساختن طرح جنگی خود برای نزدیک ترین مشاورانش، آسمان شب در سراسر اروپا با نور عجیبی روشن شد. آیا این همان نشانی توصیف شده در راز دوم بود یا تنها فقط یک رویداد کیهانی؟ بعضی این پدیده را اینگونه میگویند که شفق شمالی خارق العاده ای در سراسر اروپا دیده شد، آسمان بقدری روشن شد که مردم سوئیس میتوانستند در ساعت ۱۱ شب روزنامه بخوانند. شاید این نشانه ای از اراده خداوند برای مجازات مردم بود. اگرچه علت این پدیده طبیعی یک ریشه علمی روشن دارد. هیو راس ستاره شناس میگوید: به ندرت شفق شمالی در عرض های جنوبی دیده میشود اما در سال ۱۹۳۸ فعالیت خورشید در بالا ترین حد خود بود. در این حالت طوفانهای خورشیدی که از فعالیت میدانهای مغناطیسی شدید خورشید ناشی میشوند، با میدان مغناطیسی زمین واکنش نشان میدهند و شفق های قطبی را بوجود می آورند و ۴۷ روز پس از دیده شدن نور مذکور، هیتلر به اتریش حمله کرد. بعضی میگویند این ماجرا در سال ۱۹۳۸ اتفاق افتاد اما جنگ جهانی در سال بعد شروع شد، ولی در حقیقت مورخین معتقدند که جنگ زمانی شروع شد که هیتلر نیرو هایش را به اتریش فرستاد و بنابر این جنگ در زمان پاپ پیوس یازدهم شروع شد.
راز دوم نیز هشداری را در بر داشت، این هشدار در باره یک پدیده سیاسی و اقتصادی بود که بر دنیا سایه می افکند.

برنادت سوبیرو قسمت سوم
در سن ۱۴ سالگی برای اولین بار حالت شهود به برنادت دست میدهد و طبق گفته خودش یک خانم کوچک و جوان را در تو رفتگی تخته سنگی می بیند. این تجربه ۱۸ بار دیگر برای او تکرار میشود. در دیدارهای بعدی عده‌ای از مردم هم با او میرفتند ولی گویا دیگران چیزی نمیدیدند. در همان مکان امروز مجسمه‌ای بزرگ از مریم مقدس قرار داده شده. اما چرا؟ کلیسا همواره در مقام دشمنی با برنادت بود، اما بعداً به این نتیجه رسید که از این قضیه سوءاستفاده کند، مجسمه بزرگی در آنجا قرار داد تا ذهن عوام را گمراه کند که برنادت آدم کوتوله ندیده، بلکه مریم مقدسی با این عظمت را دیده، از طرفی دیگر، جسد پوسیده و خشکیده برنادت را مومیایی نمودند و با هوار هوار مدعی معجزه شدند، تا خلق را فریب دهند که عیسی پسر خداست، چیزی مشابه رفتار کلیسای نجران در حجاز، البته برنادت دختر بدی نبوده، به این کاری نداریم که او جن دیده یا فرشته، مهم این است که او توسط کلیسا محکوم به دروغگویی و ریاکاری میشود، از طرف دیگر مردم نیز در طی حیات او، به دیوانگی و جنون متهم میشود، ولی ۵۵ سال بعد از مرگش یهویی مقدس میشود، آن آدم کوتوله یا آن خانم کوچوی جوان از برنادت میخواهد که به مدت ۱۵ روز به همان مکان برود. برنادت تنها او را بانو صدا میکرده ولی مردم شهر گفتند که او دیوانه است. شایعات مربوط به مریم مقدس بودن، بعد از نصب مجسمه شروع شد. البته در بعضی از این دیدارها به گفته خود برنادت بانو او را به عالمی دیگر میبرده: بانو ظاهر شد و مرا به عالمی برد که در آنجا زبان، زبان دعا و تسبیح است و محیط، آکنده از هوای بهشتی. مهمترین نکته این است که آن دنیای دیگر کجا بوده؟ ملکوت یا هپروت؟

توپاک آمارو شکور، مایکل جکسون، بروسلی بخش چهارم
زندگی نامه توپاک: بدون شک او در لیست برترین و خفن ترین رپرای جهان میشه اسم توپاک شکور رو حک کرد، توپاک بدون شک جزو گنگ ترین شخصیت های موسیقی در تاریخ نسل بشر هستش که در اینجا بصورت کامل صفر تا صدشو براتون باز میکنم! توپاک آمارو شکور (Tupac Amaru Shakur) متولد ۱۶ ژوئن سال ۱۹۷۱ هستش، به شمسی میشه ۲۶ خرداد سال ۱۳۵۰ و در شهر نیویورک به دنیا اومده، توپاک ستون گنگستا رپه، اصلا بسیاری از شنونده های امروزی و اونروزی توپاک رو بعنوان برترین رپر گنگستا رپ میشناسن و اعتقاد دارن که این سبک موسیقی با این رپر رونق گرفت، و خفن و حرفه ای تر شد. توپاک تا همین الان حدود ۷۵ میلیون نسخه آلبوم فروخته، توپاک از همون اول از درد و بدبختی و پورن و هرچیزی که فکرشو بکنید خونده و میشه گفت تپه نریده باقی نگذاشته، امّا روح آزاده ای داشت، با اینکه موسیقی غرب در انحصار کابالیست هست، توپاک تسلیم نشد و بر علیه ایلومناتی، نژاد پرستی، بی عدالتی و اختلاف طبقاتی، یکی از مهم ترین حوزه هایی بود که روی اون زوم کرد و دائم با رپ خواندن مبارزه میکرد. متاستفانه این رپر گنگ به بدترین شکل ممکن با دنیا وداع گفت. یعنی در لاس وگاس، بعد از تماشای مسابقه مایک تایسون و در پشت چراغ قرمز به ضرب ۷ گلوله در تاریخ ۷ سپتامبر ۱۹۹۶ کشته شد.

نماز بخش هشتم: نماز نهایت ارتفاع سیر هر سالک و رهرو است که بلا واسطه با خداوند خطاب میکند، و جمله: مبارکه ایاک نعبد و ایاک نستعین را در هر نماز تکرار میکند. اینک آگاه باشیم که در این مقام، غافل نباشیم و حواس و اندیشه خود را تنها بسوی او ببریم. در حدیث آمده که حضرت امام جعفر بن محمد الصادق علیهما السلام، وقتی در نماز به آیه شریفه بالا رسید، آنقدر مکرر فرمود که از خود بیخود شد و بر زمین افتاد، و چون به حالت عادی باز آمد، سبب آن وضع را پرسیدند، فرمود: لازال اکررها حتی سمعت من قائلها: آنقدر آن آیه را تکرار کردم تا آنرا از گوینده آن، شنیدم و ذوق این شنیدن و لذت این استماع مرا از هوش برد و بیخود از خویشم کرد.
چون پری غالب شود بر آدمی
گم شود از مرد وصف مردمی
هر چه او گوید پری گفته شود
زین سری نه زان سری گفته شود
چون پری را این دم و قانون بود
کردگار آن پری را چون بود
پس خداوند پری و آدمی
از پری کی باشدش آخر کمی

تحقیق پیرامون کودک درون.
والد، بالغ، کودک درون، بخش هفتم
والد درون و کودک درون: در دوران کودکی، کودک همزمان با ضبط اطلاعات و رویدادهای خارجی و تشکیل والد درحال انجام ضبط دیگری نیز هست، ضبط رویدادهای درونی یا پاسخ و عکس العمل، و احساس کودک درون نسبت به چیزهایی که می بیند و ادراک میکند. پس کودک درون، ضبط احساسات داخلی در برابر وقایع و اتفاقات خارجی است، که تا سن ۷ سالگی رخ میدهد، در واقع مفهوم احساس شده زندگی، تا این سن همان کودک است. کودک درون مجموعه ای از احساسات مثبت مثل جستجو و فهمیدن، شوق و ذوق، کنجکاوی و خلاقیت است و ضبط با شکوه اولین احساسات، ولی متاسفانه این احساسات گاهی منفی و سرکوب کننده هستند، مثل (من خوب نیستم) یا احساس بی ارزشی که در اثر امر و نهی و انتقاد و تنبیه والدین و اطرافیان ایجاد میشود. کودک درون هم مانند والد دو حالت دارد: کودک طبیعی و کودک مطیع: کودک طبیعی خودجوش، تابع لذت آنی، باز، فعال، احساسی و اغلب جذاب است که بصورت تربیت نشده در وجود هر یک از ما قرار دارد. کودک مطیع همان کودک طبیعی است که برای بدست آوردن تایید، توجه و پذیرش دیگران با انتظارات آنها سازگار میشود. نشانه های بدنی کودک، عبارتند از اشک ریختن، لرزش لبها، شانه بالا انداختن، بلند خندیدن، وول خوردن، ناخن جویدن و…میباشد. نشانه های کلامی کودک عبارتند از: ایکاش، دلم میخواهد، بمن چه، نمیتوانم، وقتی بزرگ شدم و… تقسیم بندی سومی برای کودک، وجود دارد بنام کودک پرخاشگر و ناسازگار. در پست بعدی هم، به سراغ بالغ میرویم و آنرا هم تحلیل میکنیم.

سلمان فارسی بخش ۳۷
اهمیت حفظ امانت: در معارف دین، امانتدارى خواه مادّى باشد یا معنوى، بمنظور تحکیم روابط اخلاقى و حقوقى، از اهمیت بالایى برخوردار است. این اهمیت به اندازه اى است که امام صادق (ع) فرموده: اگر قاتل امیرمؤمنان (ع) مرا امین خود بداند و چیزى را به امانت نزد من گذارد، امانت را به او برمیگردانم. بر اساس این آموزه، سلمان در جواب فردى که به او گفت فلان کس به تو سلام رسانده، پاسخ داد: اگر سلام او را ابلاغ نکرده بودى، امانتى بر گردن تو میماند که آنرا ادا نکرده بودى. بحارالانوار، ج ۷۲، ربیع الأبرار، ج ۱، حلیة الأولیاء، ج ۱،

مالک اشتر قسمت ۱۲
سعیدبن عاص: عثمان ابتدا نمی پذیرفت که ولید را از حکومت کوفه برکنار کند، ولی هنگامی که شکایات و اعتراضات از سوی مهاجر و انصار فزونی گرفت، به ناچار ولید را عزل و سعیدبن عاص، یکی دیگر از افراد خاندان بنی امیه را بعنوان حاکم کوفه منصوب کرد. سعید در ابتدا اعمال و رفتار ولید را مورد نکوهش قرار میداد و به همین دلیل دستور داد تا منبر و محراب مسجد کوفه را که ولید آن را نجس کرده بود، بشویند. همان کاری که ما با عنوان سجاده آب کشیدن میگوییم، خلاصه اینکه وی از انجام کارهایی که باعث اعتراض مردم میشد، پرهیز میکرد، ولی برخی کوته فکری‌ها و سخنان تحریک برانگیز وی نارضایتی‌های جدیدی در میان مردم این شهر ایجاد کرد. نخستین خطای او مسخره کردن هاشم بن عتبه بود، در حالیکه هاشم چشمش را در جنگ یرموک و ضمن چابک سواریها از دست داده بود. ابن اعثم مینویسد: میان سعید و هاشم گفتگویی شد که سعید او را اعور خواند و کار بدانجا رسید که سعید فرمود او را محکم بزدند و بی ناموس کردند، پس فرمود سرای او بسوختند (ابن اعثم کوفی) تمسخر، هتک حرمت و رفتار خشونت آمیز او نسبت به هاشم، اعتراض برخی کوفیان را سبب شد، اما اعتراض جدی تر زمانی بود که سعید در جلسه ای که برخی از بزرگان کوفه حضور داشتند اعلام کرد: عراق بوستان قریش است (محمدبن جریر طبری، تاریخنامه طبری) مالک اشتر در اعتراض به سخنان سعید گفت: سواد را که خداوند در سایه شمشیر و سرنیزه غنیمت ما کرده است بوستان خودت و قومت میدانی! بعد از این سخنان بین مأمورین سعید و طرفداران اشتر منازعاتی در گرفت. ساکنین کوفه از همه نوع گروه‌ها و قبایل عرب بودند، حتّی در بین آنها گروه‌هایی از ایرانی‌ها یافت میشد. یمانیان و عدنانیان زیادی در این شهر تازه تأسیس جای گرفته بودند. تعداد یمانی‌ها بیشتر بود و از شمالی‌ها نیز گروه‌های متعددی در کوفه میزیستند که قریش فقط بخشی از ایشان را تشکیل میدادند.
در فتوحات نقش جنوبی‌ها بیشتر بود، با این حال سعید سخنانی که تفرقه افکن بود، که مال دوستی و تعصبات قبیله ای وی را نشان میداد، بر زبان میراند. مسلما بزرگان یمانی و جهادگرانی که به این سخنان سعید اعتراض کردند، از تسلّط تدریجی قریش بر املاک و غنایم جهادگران نگران و ناراحت بودند. بی تدبیری سعید در گفتن سخنانی چنین تفرقه افکن، در میان مردم شهری که بافت قبیله ای داشت و بی توجهی به حرمت و اعتبار جهادگران و اهداف آنان باعث شورش جدی در عهد امارت وی شد. در این شورش مالک از سرشناسان بود، او از حقوق جهادگران دفاع میکرد، وی سعی میکرد در برابر حاکمان اموی که قصد تسلط بر املاک و غنایم را داشتند ایستادگی کند. حکام اموی قصد انجام تغییرات را درنظام غنایم، املاک و پرداخت مواجب جهادگران داشتند که اشتر و جهادگران با این تغییرات بشدت مخالف بودند. البته دلایل اعتراض و نارضایتی مردم منحصر به این یک مورد نبود.

ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، شاهزاده گفت: اى حکیم! خداى تعالى را بر من چنان وصف کن که گویا او را مى بینم. حکیم گفت: خداى تعالى دیدنى نیست و عقول به کنه وصف او و زبانها به کنه مدح او نمیرسند، و بندگان احاطه به علوم او ندارند مگر آنچه را که بر زبان پیامبران جارى کرده، و آنان از صفات کمالیّه او بیان کرده اند و عظمت پروردگار را اوهام ادراک نمیکنند که او رفیع تر و بزرگوارتر و لطیف تر از آن است که عقل و وهم بتواند او را ادراک کند، پس به توسط پیامبران از علوم خود آنچه را که خواسته است بر مردمان ظاهر گردانیده، و بر شناخت خود راهنمایى فرموده است و با ایجاد اشیاء از کتم عدم و معدوم کردن آنچه ایجاد فرموده به شناخت ربوبیّت خود دلالت کرده است. شاهزاده گفت: بر وجود پروردگار چه حجّتى وجود دارد؟ حکیم گفت: چون مصنوعى را ببینى که صانع آن از دیدگان تو نهان باشد، عقل حکم میکند که کسى آنرا ساخته باشد، آسمان و زمین و آنچه در بین آنهاست نیز چنین است، گرچه صانع آن را نمى بینى، ولى عقل بوجود او حکم میکند، آیا حجّتى قوى تر و ظاهرتر از این وجود دارد؟ شاهزاده گفت: مرا آگاه کن آیا به قضا و قدر الهى است که بیماریها و دردها و فقر و احتیاج و مکروهات به مردم میرسد؟ و یا آنکه به قضا و قدر الهى نیست؟ بلوهر گفت: اینها همه به قضا و قدر الهى است. گفت: مرا آگاه کن آیا کارهاى بد و گناهان مردم به قضا و قدر الهى است یا نه؟ گفت: خداوند از کارهاى بد ایشان مبرّاست، و لیکن براى مطیعان خود ثوابى عظیم و براى عاصیان خویش عذابى سخت مقرّر کرده است. شاهزاده گفت: مرا خبر ده چه کسى عادلترین مردم است، و ظالمترین و زیرکترین و احمقترین و بدبخت ترین و خوشبخت ترین مردم چه کسانى هستند؟ حکیم گفت: عادلترین مردم کسى است که انصاف بیشترى از جانب خود در باره مردم به کار بندد. و ظالمترین مردم کسى است که ظلم و جور خود را عدل پندارد و عدل عادلان را جور و ستم شمارد. و زیرکترین مردم کسى است که آمادگى لازم را براى آخرت خود فراهم کند. و احمقترین مردم کسى است که همّت خود را مصروف دنیا کند و اعمالش به تمامى خطا باشد. و خوشبخت ترین مردم کسى است که عاقبت به خیر باشد. و بدبخت ترین مردم کسى است که ختم اعمالش خشم و غضب پروردگار را بدنبال داشته باشد. سپس حکیم گفت: کسى که با مردم به نحوى عمل نماید که اگر با او همان عمل را کنند موجب هلاکت وى گردد، خداوند را به خشم آورده و نارضایى وى را فراهم کرده است، و اگر کسى با مردم بگونه اى عمل کند که اگر با او همان عمل را کنند موجب صلاح وى گردد، او مطیع خداوند است، و تحصیل رضاى الهى را کرده و از غضب وى اجتناب کرده است. سپس گفت: زینهار که کار نیک را بد مشمارى، اگر چه فاجران کننده آن کار باشند، و زینهار که کار بد را نیک مشمارى هر چند که نیکان کننده آن کار باشند.

دنیا بازیچه یهود بخش ۱۲
پروتکل ها: یکی از حیرت انگیزترین و عجیب ترین و خطرناکترین کتابهای سیاسی که تا کنون انتشار یافته است، کتاب پروتکلهای حکمای یهود میباشد (پروتکل در لغت بمعنی: صورت مجلس مذاکرات سیاسی، متمم قراردادها و عهدنامه‌های رسمی و مقاوله نامه‌ها آمده است) شما وقتی این کتاب را مطالعه کنید، حتما متوجه خواهید شد که همین یهودی که آنها را مردمِ سالم و بی آزاری فرض کرده بودید، چه تشکیلات خطرناک و زیان بخشی را تشکیل میدهند. یکی از بزرگان می‌گفت: این کتاب را چندین مرتبه مطالعه کرده‌ام و هر بار که آن را مطالعه کرده دهشتم افزون تر شده است. این کتاب مجموعه ای است از سخنرانیهای یک شخصیت برجسته یهودی که برای چند تن از ثروتمندان و افراد با نفوذ یهودی ایراد کرده است (این کتاب در تاریخ ۱۹۰۱ بدست سرگی نویسنده روسی رسید و در سال بعد از طرف او منتشر گردید و نقشه ملّت یهود که تا آنوقت زیر پرده بود، با تمام جزئیات آن آشکار شد، مردم کم کم حالت بیداری و هشیاری از عمل یهود، به خود گرفتند و شروع به تظاهرات بر علیه آنها نمودند، در یکی از تظاهرات قریب ۱۰ هزار یهودی را در کانالی انداختند! این کتاب در شوروی سابق چهار نوبت به چاپ رسید، چاپ اخیرش در سال ۱۹۱۷ بود که پس از آن دولت وقت دستور جمع آوری کتاب و منع چاپ و نشر آن را صادر نمود. همان سال (فکتور مارسدن) خبرنگار روزنامه Nipost Mornl آن را به انگلیسی ترجمه نمود و آخرین چاپ آن در غرب، در سال ۱۹۲۱ انجام گرفت و از آن به بعد هیچ مؤسسه و ناشری چاپ آن را نداشته، زیرا هرکس آن را چاپ، یا ترجمه مینمود، سرانجام بدست یهود ترور میشد، این کتاب به زبان فارسی نیز ترجمه شده و چندین نوبت به چاپ رسیده) پنجه‌های خونین یهود از پشت صفحات کتاب بخوبی پیدا است و صدق گفتار (اوسکارلیفی) یهودی از این کتاب بخوبی معلوم میگردد، که میگوید: پادشاه اخلالگران، و فتنه انگیزان جهان ما هستیم . در پست بعدی توجّه شما را به چند پروتکل جلب میکنم، تا این افعی‌های پرنفوذ را که یگانه شعار آنها همان کلامی است که (دی) اسرائیلی نخست وزیر سابق بریتانیا گفته است: هدف وسیله را توجیه میکند، نیرنگ، دروغ و خیانت در راه پیروزی گناه نیست، بشناسد. و از سیاستی که دو جنگ جهانی اول و دوم را بپا نموده و میلیونها مردم را به کشتن داد، اطلاعات تازه تری بدست آورند. هر چند سومین جنگ جهانی بزودی آغاز خواهند کرد و ریشه آنها برای همیشه خشک خواهد شد.

تفاوت میان شعر و نظم، و نظم و نثر: میان شعر و نظم، و نظم و نثر تفاوت بلند وجود دارد، شعر در برابر نثر قرار دارد و از شعر سخن موزون اراده میشود. شعر از وزن جدا نیست. اما میان شعر و نظم فرق گذاشته شده. اصل شعر در معنا و مضمون است و صورت شعر که مقید به وزن و قواعد دیگر نظم است جزء ماهیت آن نیست و بسیاری از سخنان منظوم را نباید از جنس شعر به شمار آورد.

آنقدر بدانیم که ارباب اباطیل، پیوسته بر اباطیل خود لباس حق می‌پوشانند، تا جامعه را فریب داده، در دام بدبختی انداخته و زمینه را برای سیاستمداران باطل آماده ساخته، و از سعادت و سیادت ابدی باز دارند. مردمان فهمیده و بیدار باید با حربه ی عقل و علم و منطق، پرده اباطیل را پاره نموده و خود را از منجلاب ضلالت و گمراهی نجات بدهند.
من آنچه شرط بلاغ است با تو میگویم
تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال
در خاتمه به مقتضای کلام معجز نظام رسول الله صلی الله علیه وآله که فرمود: من لم یشکر المخلوق لم یشکر الخالق: کسیکه شکرانه محبت‌ مخلوق را بجای نیاورد، شکرانه حق را به جای نیاورده. ناچار دست نیاز به درگاه خالق بی نیاز برداشته و از کرم بلا انتهای کریم علیم مسألت مینمایم که توفیق سعادت جاودانی به ما عنایت و با عطای خیر و برکت و عوض در آحرت به توفیقات و تأییدات شایسته و کرامت ازلی خود موفّق و مؤید و با خاندان رسالت و اهل بیت طهارت محشور و نام نیکشان را الی الابد باقی و پایدار و بر این شیوه ی مرضیه مستدام بدارد و این عمل را از آنان قبول و ذخیره و سرمایه ی ابدی اخروی قرار دهد. چند مدت قبل، ملک سعود پادشاه حجاز به مناسبت دعوت رئیس جمهور آمریکا رسماً مسافرتی به آن مملکت نمود. تمام جراید دنیا نوشتند و رادیوها گفتند که رئیس جمهور آمریکا پیشنهاد کرد که دولت آمریکا به شما وام میدهد و در مدت طولانی با سودش مستهلک مینماید. ملک سعود گفت: از قبول این وام معذورم؛ چون معاملات ربوی در دین مقدّس اسلام حرام است. این عمل و گفتار پادشاه حجاز سبب شد بدون سود وام دادند. فاعتبروا یا أولی الأبصار؛ پس قوانین اسلام قابل عمل و اجرا میباشد. افسوس که اکنون همان ملک سعود اینک گاو ۹ من شیر ده امریکا و یهودیان شده و...

حُسنیّه بخش هشتم
چون حُسنیه سخنش بدینجا رسید، هارون و بسیاری از علما گریستند و ابراهیم بن خالد دیگر توان سخن گفتن نداشت. حُسنیّه گفت! ای علمای زمان، و ای شافعی! شما را بخدا قسم میدهم، بگوئید آیا این روایت را شما تاکنون نشنیده بودید؟ اکثر علما گفتند: ای حُسنیّه! این حدیث را کسی نمیتواند انکار کند. حُسنیّه گفت! آیا به برتری پیغمبر ما بر سایر انبیاء معتقد هستید؟ گفتند: آری. گفت: ای ابراهیم آیا معتقد هستی که حق تعالی در این آیه شریفه علی علیه السلام را نفس و جان رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم خوانده است؟ فَقُل تَعالَوا نَدْعُ اَبْنائَنا وَ اَبْنائَکُم وَ نِسائَنا وَ نِسائَکُم وَ اَنْفُسَنا وَ اَنْفُسَکُم ثُمَّ نَبْتَهِل فَنَجْعَل لَعْنَة اللّه عَلَی الْکاذِبین: ای پیامبر! به مسیحیان نجران بگو اگر سخن مرا نمی پذیرید، بیائید ما فرزندان خود را بیاوریم و شما نیز فرزندان خود را، ما زنان خود را و شما نیز زنان خود را، ما (همچون) جان خود را (یعنی علی علیه السلام) بیاوریم و شما نیز. سپس بر علیه هم نفرین کنیم تا آنکه حق با اوست، بر همگان مشخص گردد. آل عمران. ابراهیم گفت: حاشا که من قرآن را انکار نمایم! حُسنیّه گفت: ای بی انصاف، ای دشمن دین و ای معاند خاندان طیّبین طاهرین، حال که معتقد به حقانیت قرآن و این حدیث شدی و پذیرفتی علی علیه السلام نفس رسول خدا و برادر اوست، چرا اعتراف نمیکنی که او افضل اوصیاست و در قبول اسلام بر همه پیشی گرفته است؟ زمانی که ابراهیم علیه السلام جدّ بزرگوار علی علیه السلام، و موسی و عیسی علیهماالسلام در هنگام ولادت سخن گفته باشند و به خدای تعالی ایمان آورده باشند و خداوند به آنها و به یحیی علیه السلام در حال طفولیت نبوّت داده باشد، چگونه اسلام آوردن علی علیه السلام را در طفولیت قبول نداری در حالیکه او برادر و پسر عموی رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم است و او تکیه گاهی برای دین او بود، و آیات بسیاری در شأن او نازل شده و خداوند او را ولیّ خود خوانده و رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم در روز خندق ضربت او را با ارزش تر از عبادت تمامی جنّ و انس دانسته و در شأن او فرموده: مَن اَرادَ اَنْ یَنْظُرَ اِلی آدَم فی عِلْمِه وَ اِلی نُوحٍ فی تَقْواه وَ اِلی اِبْراهیم فی حِلْمِه وَ اِلی مُوسی فی هَیْبَتِه وَ اِلی عیسی فی عِبادَتِه فَلْیَنْظُر اِلی عَلِیِّ بْنِ اَبیطالب علیه السلام: ای مردم، هرکس میخواهد به آدم با آن علمش و به نوح و تقوایش و به ابراهیم با آن حلم و بردباریش و به موسی با آن هیبتش و به عیسی و عبادتش بنگرد، به علیّ بن ابیطالب علیه السلام بنگرد. کشف الغمه. اکنون که اعتراف دارید رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم او را با پیامبران اولوالعزم همتا و برابر فرموده، و بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم از همه جهانیان حتّی انبیاء افضل دانسته، چرا ایمان او را در طفولیت نمی پذیری؟ او در همان طفولیت امام مردمان و وصیّ رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم بوده است، و این در حالی است که آن حضرت حافظ صحف، تورات، انجیل، زبور و فرقان بوده و جمیع اهل اسلام بر این عقیده اند که: عَلِیٌ لَمْ یُشْرِک بِاللّهِ طَرْفَةَ عَیْنٍ: علی علیه السلام حتّی یک چشم بر هم زدن هم به خدا شرک نورزید. امّا ابوبکر پس از چهل سال بت پرستی، به زبان اسلام آورد و این اعتقاد به قلبش رسوخ نکرد، بیشتر اوقات با خدا و رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم مخالفت مینمود و طریق عناد و دشمنی میپیموده و گوشت و پوست و خون وی بگوشت خوک پرورده شده بود. اما با وجود این همه قبایح، وی را مؤمن میدانید و ایمانش را معتبر میدانید؟ زهی بغض و عداوت که شما با خاندان نبوت دارید! ابراهیم بن خالد سر بزیر افکند و با شیطنت گفت: از این مسئله بگذریم، اکنون بگو ببینم نظرت در مورد این مسئله که عباس عموی پیغمبر و علیّ که با یکدیگر برسر میراث پیغمبر منازعه کردند و نزد ابابکر برای داوری رفتند چیست؟ و واضح است از دو نفر که بخاطر اختلافی نزد حاکم میروند حتما یکی بر حق بوده و دیگری بر باطل است. ابراهیم مخصوصاً این سؤال را پرسید، چون عباس جدّ هارون غاصب لعنة الله علیه بود. ادامه دارد..

مراعات نفس! گمراهی گمراهان به هنگامی که هدایت یافته ایم به ما زیانی نمیرساند؛ زیرا هر کس رهین کرده خویش است، و پدر از فرزند کفایت نمیکند و فرزند نیکوکار از پدرش کفایت نمینماید، ما هستیم و روزگار اندک، اگر کوتاهی کنیم و به باغ‌های بهشت که برای ما آنچه را بخواهیم مهیاست نشتابیم، آیا در روز پشیمانی: رب ارجعونی: خدایا ما را بازگردان، ما را سودی دارد؟ مبادا ادعای پیوند و معرفت ایشان را بنماییم؛ زیرا این معرفت نوری است که تاریکی‌ها را می‌تاراند و نابینایی‌ها را میزداید و انسان خود بر خویشتن بیناست، گر چه با دیگران عذرها آورد؛ زیرا خود من زمانی دراز ادّعای شناخت ایشان را میکردم و مردم با من در می‌افتادند و من با ایشان می‌افتادم و ایشان با من مجادله میکردند و من با ایشان جدال مینمودم تا اینکه خدای تعالی پرده جهالت مرا درید و از خواب گمراهی مرا بیدار ساخت و مرا برای طلب و خواست متنبّه نمود، پس از خویشان، فرزند و خانواده دوری گزیدم و با طالبان و کوشش گران دور نزدیکی کردم و بسوی بلد امین و مشهد مولایم و سیدم در دنیا و دین امیر مؤمنان که بر او تحیت‌های ربّ العالمین باد مهاجرت کردم. سالیانی دراز بر من گذشت ولی مرا زاد و توشه ای به هم نرسید که برای لقاء مالک روز جزا سزاوار باشد؛ دلم تنگ شد، گویا با کارد آن را شرحه شرحه میکردند، دوران سختی به درازا انجامید و دشوار و دشوارتر گردید، ولی آرامشی روی نداد؛ زیرا احوال اهل زمان بر من روشن شد، عده ای افراط پیشه که اگر نام خدا به میان می‌آمد، دلهای ایشان فرار میکرد و وقتی یاد آل محمدعلیهم السلام بدون نام خدا به میان می‌آمد، ایشان خوشحال میشدند، و عده ای تفریط گر وقتی در فضیلت ایشان چیزی میگفتند، ناسپاسی کرده و برخی برخی دیگر را کافر و ناسپاس شمرده و لعن مینمودند، این سختی‌ها چندان بر من مجال را تنگ نمود تا اینکه جانم به لب رسید و از اینکه به غیر خدا راهی باشد مأیوس شدم، پس پیوسته از خوف گمراهی بر خویشتن میگریستم و بامداد و شامگاه شکایت درد و اندوه خویش را به خدا میبردم؛ زیرا مطمئن بودم که کسی به انابت بدرگاه او روی آورد اجابت و عطوفت وی شامل حالش میشود. ناگهان ندایی شنیدم که میگفت: ای بیچاره! چرا از وصی پیامبر امین و کتاب مبین به یادگار مانده اش و عترت پاکش روی گردان شده ای، کتاب و عترتی که هر کس تا روز قیامت بدان‌ها تمسّک کند ایشان را هدایت میکند؛ پس به ملازمت آن دو پرداختم و در این کار نهایت تلاش خود را بکار گرفتم، در حالیکه از نور آنها بهره میگرفتم، اما راهی به هدایت پیدا نکردم؛ زیرا در آن دو اختلافات فراوان و روشن موجود بود، در این هنگام شکیبایی از دست برفت و از تلاش و کوشش دست کشیدم، پس گفتم: منزّهی تو، تو بی نیازی و من نیازمند؛ تو مولایی و من بنده؛ تو راهنمایی و من گمراه؛ ملکوت همه چیز به دست توست و من رهین گناهانم، توان بر مهار خویش ندارم و توانا بر جلب نفعی نیستم، اگر گمراهی‌ام اندکی در مملکت تو می‌افزاید، و قضای تو بر آن جاری شده، با کمال میل قضای تو را میپذیرم و به آن خوش آمد میگویم. پروردگارا! آیا این چنین بی نیاز با نیازمند و عزیز با ذلیل و پادشاه با اسیر رفتار میکند! قسم به عزتت که اگر مرا از درگاه خویش برانی از درت برنمیخیزم و از سپاس گویی تو دست برنمیدارم، زیرا بر دلم معرفت به جود و بخششت الهام شده. ای بلند مرتبه و گرامی! مرا و خانواده‌ام را بیچارگی فرا گرفته؛ پس کالایی اندک که از خودت به وام گرفتم به نزد تو آوردم، پس کیلی تمام به ما بده و بر ما صدقه ده، ای دوستار صدقه دهندگان! پیوسته حال من بر این منوال بود تا اینکه شبی مولا و سیدم حضرت ابوالحسن امام رضا (ع) که تحیت و درود خداوند بر او و پدران پاکش باد را در خواب دیدم؛ با دو دلیل، امامت خود را برای من ثابت کرد و جامی به من داد، آن را گرفتم و نوشیدم و از خواب بیدار شدم و نمیدانم که آیا این از زمره خواب شمرده میشود و یا اینکه از زمره وعده‌های خدا به مؤمنین یعنی الهام است؛ در این هنگام بر طبق عادت به قرائت قرآن و صحیفه و غیر آنها مشغول شدم، پس نفس خود را غیر از آنچه بود یافتم، گویا معلّمی مرا راهنمایی میکرد تا من از آیات استنباط کنم و معانی پوشیده اخبار و آثار را به دست آورم، و مثل اینکه قوه تشخیص در من پیدا شد که حق را از باطل جدا میکردم، و گویی نوری به من داده شده بود که در تاریکی‌ها راه گشا بود، پس خدای تعالی توفیق زیارت و تشرّف به مشهدش را به من ارزانی داشت، حاجت خود از پیشگاه خدا را کمال این عطایی که به شفاعت آن حضرت به من داده شده قرار دادم، و اینکه مرا از حزب اهل بیت و در زمره رحمت شوندگان به شفاعت ایشان قرار دهد، پس بخاطرم رسید که شکرانه این نعمت را حدیث آن بر دیگران بدانم؛ هوشیار باشید و بر شما باد به این که به بیماری خود پی ببرید؛ زیرا آنگاه در پی درمان خواهید افتاد که به بیماری خود واقف شوید، زیرا دارو برای بیمار است و صدقه از آن فقیر و هدایت برای گمراه، شما را به خدا قسم میدهم که زود به تکذیب من مبادرت نکنید و در این سخن بیاندیشید «لَعَلَّ اللَّهَ یحْدِثُ بَعْدَ ذلِکَ أَمْراً؛ تا شاید دستی از غیب برون آید و کاری بکند. و برای شما آن را روشن سازد و یا کسی جهت ثواب این سخن را بیان کند؛ زیرا همه دریافت‌هایی که نصیب من شده بعد از زاری به درگاه خدا و خواست شفاعت از آل محمدعلیهم السلام بوده است، بلکه چه بسا مراد از جمله ای بر من پوشیده میماند، آنگاه بعد از درخواست کمک از مولایم صاحب الزمان علیه السلام در دلم آنچه را باید مینوشتم القا میشد، البته هرگز خود را از خطا مصون نمیدانم و استدعا دارم که غمض عین از اشتباهاتم کرده و آنرا اصلاح نمایید، زیرا در این میدان بضاعتی اندک دارم و چه بسا مطلبی که در خاطرم می‌باشد درست است ولی تعبیر نارساست، پس از خدا کمک خواهم و او مرا کفایت میکند و خوب وکیلی است، هیچ نیرویی جز از آن خدای بلند مرتبه بزرگ نیست/ مرحوم درود آبادی

زیارت جامعه بخش هفتم
بدان که الفاظ برای معانی واقعی (نفس الامری) وضع شده، توضیح اینکه وقتی فرزند خودت را زید مینامی، آنگاه میگویی: زید خورد و سخن گفت و بیمار شد و سلامت یافت و شنید و دید و بلند شد و نشست و ایستاد و خوابید و بیدار شد و خواب دید و خشم گرفت و خشنود شد و دوست داشت و کینه ورزید و دانست و نادان شد و زنده شد و مرد و موجود شد و معدوم گردید، و همینطور افعال و حالات و صفات و ملکات فراوان که هر کدام به عضوی جسمانی و یا حواس ظاهر و باطن، و قوای خیالی و وهمی و نفسانی و عقلی و خلاصه شؤون ذاتی مربوطند، آیا چنین می‌پنداری که این نسبت‌ها نسبتی مجازی اند و یا اینکه لفظ زید را در غیر معنایش بکار گرفتی؟ و یا زید را در معانی گوناگون حقیقی بکار گرفتی؟ و یا مجازی است؟ آیا نمی بینی که لفظ زید را در معنایش بکار گرفتی و در این موارد مجازی بکار نبردی؟ بنابراین نه مجاز عقلی و نه مجاز لغوی و عرفی در کلمه زید بکار نرفته؛ بنابراین لفظ زید برای معنایی وضع شده که ذات زید است که مبداء همه مراتب است و آن معنا مفتاح ذات بوده، یعنی حقیقت و وجود زید که خداوند زید را بر آن سرشته و آن معنا ودیعه ای الهی از حقیقت نبوت الهی است که تنزلات و شؤون آن حقیقت الهی تمامیت آن ودیعه را تأمین میکند، هر کدام از این تنزلات و شؤون دارای حکمی ویژه و لوازمی مخصوصند که جز در موضوعات ویژه خود امکان بروز و ظهور ندارد. این مطلب درباره همه الفاظی که وضع شده اند جاری است؛ پس نسبت لفظ زید به تمام مراتب زید مثل نسبت مطلق لابشرطی به مواردش میباشد، یعنی مواردی که با قیود اخذ شده اند، بشرط لایی گردیده اند، بنابراین اگر معنی خودش نه به لحاظ اطلاق لابشرطی و نه به شرط لایی تقییدی در نظر گرفته شود، و لفظ آینه حاق خود معنی قرار گیرد، و اگر اراده معنای مقید از آن شود، باید به قرینه از قبیل خود حکم و یا غیر آن اعتماد شود، پس لفظ در این معنای من حیث هو به اتفاق همه حقیقت است، بنابراین اگر هزار قید هم برای وی آورده و گفته شود: زید موحد و نیکوکار و خیر و نمازگزار است، هر کدام از آنها مرتبه ای را نشان میدهند، مثل اینکه توحید از شؤون عقل و نیکوکاری وی از شؤون نفس و خیر بودن وی از شؤون وهم و خیالش و نمازش از افعال جوارح زید میباشد، در این کلام مجاز عقلی و لغوی و عرفی بکار گرفته نشده، این کلام درباره کسیکه به همه مراتب و احکام زید مربوط به آنها آشناست بسیار روشن است، اما درباره جاهل به مراتب و احکام زید صحیح نیست، گاه جاهل به آنها گمان میبرد که لفظ زید متشابه است و به دانای آنها نسبت تأویل میدهد، در حالیکه اگر خود جاهل به حقیقت زید و مراتب و احکام ویژه هر مرتبه ای مطلّع شود، خود وی نیز بسان آن دانا همین مطالب را استفاده میکرده است. پس حقیقت تأویل عبارت از حمل لفظ بر معنای ظاهر لفظ میباشد، این معنای ظاهر به کمک قرینه ای است که عموم مخاطبان به آن التفاتی ندارند، و تنها کسیکه از حقیقت معنا و مراتب و احکام آن مطلع است به آن توجه دارد، بنابراین هرچه شخص داناتر باشد، التفاتی بیشتر به معنای واقعی پیدا میکند؛ لذا در بسیاری از روایات متشابه را تفسیر کرده اند به این که متشابه آنست که بر جاهل به معنا متشابه باشد، پس قصور از جاهل است و نه از دانایی که معنا را میفهمد و یا درباره آن سخن میگوید؛ پس نسبت قرآن و اخبار به مردم بسان توقیع پادشاهی است که به رعایایش فرستاده، و سفیر اعظم خود را فرمان داده که آنها را برای مردم بخواند، در آن توقیع و نامه چنین آمده: مرا در فلان مکان گنجی است که در آن خواسته هر کس فراهم است، و چشم نواز و بی نیاز کننده هر واردی است، بطوری که همه آرزوها را بر می‌آورد، پس مردم در این میدان گوی زنند و از هم سبقت گیرند. سفیر نامه را در بین مردم بخواند. هر فرقه ای از مردم از قبیل ناشنوا و لنگ و شنوای نادان به لغات نامه، و یا دانا به لغات و نادان به هیئات یا معنای تراکیب آن، و یا دانای به نامه؛ ولی نادان به محل اختفای گنج مزبور و یا دانای به محل اختفای گنج ولی نادان به آلات حفر زمین، و یا دانای به همه آنها و نادارنده آلات و یا دارنده آن، اما ناتوان از رفتن به آنسو، و یا دارنده آلات اما غیر مطمئن به راستگویی سلطان، و یا مطمئن به صدق سلطان، اما کسی است که امروز و فردا میکند تا مرگ او را دریابد، و یا وی کسی است که همه آنها را داراست و میرود و حفر میکند و گنج را به دست می‌آورد.
فرض ما این است که لغت مورد استفاده سلطان در نامه مزبور را همه کس میتوانند یاد گیرند و آلات مورد نیاز حفر در دسترس است، به این که دارندگان آنها و کسانی که میتوانند حفر کنند و یا بسوی آن محل بروند، مأمور به کمک به ناداران و مستضعفان و ناتوانان هستند، و این افراد هم فرمانبردار مولای خویشند و در این راه دریغی ندارند، پس آیا گمان میکنی پادشاه عادل رؤوف و دلسوز در رساندن فیوضات خویش به کسانی که به خویش ستم روا میدارند کوتاهی کرده است؟ کسانی که از دانایان به آن چه وی ندانست نپرسید و از دارندگان آنچه را که خود نداشت مدد نخواست، در حالیکه سلطان چنین نکرده که به برخی بدهد و به برخی ندهد، و یا راه را بسوی برخی بدون دیگری بندد و یا کوتاهی از جانب سلطان نبوده، بلکه از ناحیه رعایا بوده است؛ آیا نمی بینی که آنکس که به گنج دست یافت علاوه بر آن گنج نوشته شده، مورد عنایت فوق العاده سلطان قرار گرفت؟ پس وی چیزی را که نمیدانسته از دانایان آموخت و آنچه را بر آن توانا نبود از توانایان مدد گرفت. این قصه درباره قرآن کریم و اخبار صادق است، مبادا بر همین ظاهر زندگی دنیوی اکتفا کنی و از آخرت غفلت نمایی، در حالیکه خدای تعالی فرمود: وَلَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ کَثِیراً مِنَ الجِنِّ وَالإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لا یفْقَهُونَ بِها وَلَهُمْ أَعْینٌ لا یبْصِرُونَ بِها وَلَهُمْ آذانٌ لا یسْمَعُونَ بِها أُولئِکَ کَالأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِکَ هُمُ الغافِلُونَ: ما برای جهنم بسیاری از جنّیان و مردمان را آفریدیم، ایشان دلی ندارند که با آن بفهمند و چشمی ندارند که با آن ببینند. ایشان گوش‌هایی دارند که با آن نمیشنوند، این عدّه بسان چارپایان بلکه بدترند، همانا ایشان غافلند. و فرمود: وَاصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالغَداةِ وَالعَشِی یرِیدُونَ وَجْهَهُ وَلا تَعْدُ عَیناکَ عَنْهُمْ تُرِیدُ زِینَةَ الحَیاةِ الدُّنْیا وَلا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِکْرِنا وَاتَّبَعَ هَواهُ وَکانَ أَمْرُهُ فُرُطاً: و با آنانکه خدای خویش را به بامداد و شامگاه میخوانند و خاطر او را میخواهند، شکیبایی و استواری کن و چشم خویش از ایشان باز مگیر و از ایشان روی گردان مباش، به اینکه زینت‌های زندگی دنیا را بخواهی و فرمان کسی را که دلش را از یاد خویش غافل کردیم، و پیروی از هوایش میکند و کارش زیاده روی است، اطاعت نکن. و فرمود: یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَلْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِیرٌ بِما تَعْمَلُونَ وَلا تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولئِکَ هُمُ الفاسِقُونَ لا یسْتَوِی أَصْحابُ النّارِ وَأَصْحابُ الجَنَّةِ أَصْحابُ الجَنَّةِ هُمُ الفائِزُونَ: ای کسانیکه ایمان آورده اید! تقوا پیشه کنید، و هر نفسی در انتظار آنچه برای فردایش تهیه کرده باشد، پروا پیشه کنید، خدای تعالی به آنچه انجام میدهید، داناست و خدای را از یاد بردند و خدای تعالی نفس ایشان را از یاد ایشان برده است، همانا ایشان فاسقند، اصحاب آتش با اصحاب بهشت همسان نیستند، اصحاب بهشت رستگارند. در ادب زیارت بدانکه چون زیارت جامعه در فقیه و تهذیب نقل شده، لذا تلاش در شناخت ناقلان این زیارت چندان جالب نیست. صدوق رحمه الله گفت: محمد بن اسماعیل برمکی گفت: موسی بن عبد اللَّه نخعی ما را حدیث کرد و گفت: به علی بن محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب علیهم السلام گفتم: ای پسر پیامبر خدا! مرا سخنی کامل و رسا بیاموز که آنرا به هنگامی که یکی از شماها را زیارت مینمایم بگویم؟ فرمود: وقتی به در حرم رسیدی بایست و شهادتین را بگو و در این حال با غسل باش، وقتی وارد شدی و قبر را دیدی پس بایست سی بار اللَّه اکبر بگو، آنگاه اندکی پیش رو و در این حال آرام و باوقار باش و گام‌ها را کوتاه بردار آنگاه بایست و سی بار تکبیر بگو، آنگاه از قبر اذن بگیر و چهل بار تکبیر بگو تا به صد تکبیر بالغ آید، در حقیقت زیارت: بدانکه حقیقت زیارت تشرف به محضر امام علیه السلام است، و چون انسان را مراتبی است، اولین مرتبه جسمش و آخرین مرتبه وجود و حقیقت و اجزای ساختاری وی می‌باشد که مراتب وی را کامل میسازد و بزودی این کلمه را شرح خواهم کرد، و از آنجایی که پاکی انسان بر پاداشت حقیقت عبودیت در تمام مراتبش میباشد به اینکه آنچه را داراست به مولایش بسپارد و در راه اراده وی صرف نماید، چنانچه معنای سخن حق تعالی: وَما خَلَقْتُ الجِنَّ وَالإِنْسَ إِلّا لِیعْبُدُونِ: ما جنّیان و انسانها را جز برای عبادت نیافریدیم. همین است؛ پس به هر اندازه از این معنی غافل گردد و هوای خویش را بکار برد، طهارت و پاکی اش از بین میرود و در هر مرتبه ای باید آنچه را که طهارت آن مرتبه را تأمین میکند، بکار برد. در تفسیر عرفانی طهارت و غسل و زیارت و از آنجا که زیربنای حقیقت عبودیت در داخل شدن تحت ولایت آل محمّد علیهم السلام و بیرون آمدن از ولایت دشمنان ایشان است، پس بناچار در مرتبه جسم باید آبی را که مظهر ولایت کلیه در عالم اجسام است، که سازه هر ذی حیاتی است را بکار بگیرد؛ لذا آب در سخن حق تعالی: قُلْ أَ رَأَیتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مآؤُکُمْ غَوْراً فَمَنْ یأْتِیکُمْ بِمآءٍ مَعِینٍ: بگو آیا اگر آب شما فرو رود، چه کسی آب گوارا را برای شما خواهد آورد. به امام علیه السلام تفسیر شده است؛ زیرا آب مظهر ولایت امام در عالم اجسام است؛ لذا آن حضرت در ابتدا امر به غسل کرده، زیرا با بکارگیری جسم، در غیر خواست خدا و غفلت از حق تعالی، آن طهارت زایل شده بود، و با آب که مظهر ولایت کلیه در عالم اجسام است ظاهر وی پاک میگردد، و اما امر به شهادتین برای تطهیر باطن جسم به آن دو، برای ازاله ناپاکی باطنی است. در حکمت تکبیرهای قبل از زیارت و فرمان آن حضرت به تکبیر به این جهت است که در اخبار آمده: ۱ - روایت کافی در باب معبود و باب اشتقاق اسماء از هشام بن حکم از ابی عبد اللَّه علیه السلام فرمود: إنّ للَّه تبارک وتعالی تسعة وتسعین اسماً: خدای را نود و نه اسم است. و مولا امیر المؤمنین علیه السلام فرمود: بأسمآئک الّتی ملأت أرکان کلّ شی ء: قسم به نامهایت که ارکان همه را پر کرده است. پس در هرکس از این اسماء نشانه و مرآتی موجود است که مبدأ ظهور آثار آن اسم در وی می‌باشد و اگر چنین نبود آن اسم را در وی اثری نبود و خدای تعالی فرمود: وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمآءَ کُلَّها. پس همه این اسماء و این آیات حجاب‌های اسم (اللَّه) هستند که در هر کس آیه و آئینه ای از آن موجود است، پس امر به تکبیرها برای رفع این حجاب هاست. چنانکه علت تشریع این تکبیرهای هفت گانه قبل از نماز برای برداشت حجابهای هفت گانه است و در فقیه روایت شده که وی گفت، هشام بن حکم از ابوالحسن موسی بن جعفر علیهما السلام گفت: أنّه روی لذلک علّة أخری وهی أنّ النّبی صلی الله علیه وآله لمّا أسری به إلی السّمآء قطع سبع حجب فکبّر عند کلّ حجاب تکبیرة فأوصله اللَّه عزّوجلّ بذلک إلی منتهی الکرامة؛ برای آن علّتی دیگر یاد کرده و آن این که پیامبرصلی الله علیه وآله به هنگانی که در شب معراج به آسمان رسید، هفت حجاب را پیموده و در هنگام ورود به هر یک تکبیری گفت، لذا خدای تعالی وی را بواسطه آنها به محل کرامت رسانید. تفصیل این مطلب روایت حدوث اسماء است که کافی از ابی عبد اللَّه علیه السلام روایت کرد، آن حضرت فرمود: إنّ اللَّه تبارک وتعالی خلق اسماً بالحروف غیر متصوّت وباللفظ غیر منطق وبالشخص غیر مجسّد وبالتشبیه غیر موصوف وباللون غیر مصبوغ منفی عنه الأقطار مبعّد عنه الحدود، محجوب عنه حسّ کلّ متوهّم مستتر غیر مستور فجعله کلمة تامّة علی أربعة أجزاء معاً لیس منها واحد قبل الآخر فأظهر منها ثلاثة أسمآء: لفاقة الخلق إلیها وحجب منها واحداً وهو الاسم المکنون المخزون فهذه الأسماء الّتی ظهرت فالظاهر هو اللَّه و تبارک وتعالی وسخّر سبحانه لکلّ اسم من هذه الأسمآء أربعة أرکان فذلک اثناعشر رکناً ثمّ خلق لکلّ رکن منها ثلاثین اسماً فعلاً منسوباً إلیها: خدای تبارک و تعالی، اسمائی را به حروف بدون صوت، و به لفظ غیر نطقی، و به شخص بدون جسد و بدون شبیه و بدون رنگ و بدون اقطار و بدون حدود و پنهان از حواس هر مدرکی، مستتر بدون ستر آفرید، پس آن را کلمه ای تمام بر چهار جزء به یک بارگی آفرید بدون اینکه هیچیک از اجزاء سابق بر دیگری باشد، پس بخاطر نیاز خلق سه اسم از آنها را بیرون آورد و یک اسم را پوشانید، و همین اسم پوشیده همان اسم مکنون مخزون است، پس این اسمائی که ظاهر شد، ظاهر اللَّه و تبارک و تعالی است. و برای هر اسمی از اسماء چهار رکن مسخّر گردانید، پس اینها دوازده رکن هستند، آنگاه برای هر رکنی سی اسم آفرید که دارای افعالی اند که منسوب به آنهاست.

صحیفه سجادیه بخش چهاردهم
در تشخیص طیّب از خبیث و شخصیت انسانی انسان: اهمیت تفکیک طیب از خبیث، و اهمیت حس اشمئزاز در وجود انسان، به حدی است که امام علیه السلام در بخش بعدی این دعا باز این مسئله را تکرار خواهد کرد. سلطۀ انسان بر طبیعت و بر جانداران دیگر: وَ جَعَلَ لَنَا الْفَضِیلَةَ بِالْمَلَکَةِ عَلَی جَمِیعِ الْخَلْق. مَلَکَةِ: توان روح: استعداد شخصیتی. حمد و ستایش خدای را که ملکه سلطه بر طبیعت و جانداران را به ما داده است. فَکُلُّ خَلِیقَتِهِ مُنْقَادَةٌ لَنَا بِقُدْرَتِه. این حمد است شکر نیست؛ حمد باید توام با اندیشه و تفکر باشد لذا میگوید بِقُدْرَتِه. انسان باید در آن قدرت الهی که این استعداد سلطه را به انسان داده بیندیشد تا خدا را حمد کند، که پیشتر گفته شد انگیزه و انگیزش حمد، تفکر در قدرت خدا و فرمول‌های جهان خلقت است. و چنین اندیشه ای این ملَکَة منحصر به انسان را به ما می‌شناساند، که فقط انسان این ملکه را دارد. پس انسان نه حیوان است و نه حیوان برتر، بلکه او بالذات موجود دیگر است که دارای این ملکه است، و منشأ این ملکه نیز همان روح سوم است که بیان شد. گیاه روح نباتی دارد، و حیوان بر گیاه مسلط است، چون روح دوم بنام روح غریزه دارد. انسان نیز به هر دوی آنها مسلط است چون روح سوم بنام روح فطرت دارد. بنابراین فرق ماهوی حیوان با گیاه چقدر و چه میزان است، فرق ماهوی انسان با حیوان نیز بهمان مقدار و میزان است نه کمتر. هر کدام از این سه، یک نوع مخصوص هستند و انسان در زیر چتر و شمول نوع حیوان قرار ندارد. حیوان فاقد روح سوم است و لذا نه عقل دارد که درباره جهان و آن پدیده اولیه (ابداع) بیندیشد، و نه آن شخصیت روحی را دارد که به عدل و عدالت فکر کند، و نه آن توان را دارد که در خدا شناسی به مقام حمد و ستایش برسد.

حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: همانا گناه کبیره هفت گناهند که درباره ما نازل شده اند (ولى متاسفانه) همه آن گناهان را نسبت به خود ما روا داشته اند، اولین آنها شرک آوردن به خداى بزرگ است و دیگرى کشتن کسى که خداوند کشتن او را حرام گردانده و دیگرى خوردن مال یتیم و دیگرى رنجاندن پدر و مادر و دیگرى نسبت ناروا دادن به زن شوهردار و دیگرى گریختن از میدان جنگ و دیگرى انکار نمودن حق ما است.
حدیث :
روایت شده است که : همانا ستم نمودن و بى عدالتى در وصیت از گناهان کبیره است .
حدیث :
عباد بن کثیر هسته خرما فروش گوید: از امام باقر علیه السلام درباره گناهان کبیره سوال کردم ، حضرت فرمود: تمامى گناهانى که خداوند بر ارتکاب آنها وعده آتش دوزخ را داده است گناهان کبیره اند.
حدیث :
ابى خدیجه سالم بن مکرم شتربان از امام صادق علیه السلام روایت کرده است که : دروغ بستن بر خداوند و رسول و جانشینان رسول از گناهان کبیره است.

مستند شنود

تحقیق و معرفی کتاب شنود، کتاب بسیار کوتاه، و همینطور جمع و جوری که بسیار با ارزش است و برای تحول اخلاقی، روحی و معنوی مفید، و برای تزکیه نفس عالی هستش، هر چند مجموعاً ۹۶ صفحه از قطع پالتویی را شامل میشود؛ اما در عین حال از ۳۴ بخش در محتوا تشکیل شده که بعلت سانسور کوچک شده. با این وجود تاثیر گذار و با خرده‌روایات ماجرای عجیب و غریب صادق راوی شنود، که ان شاالله آنرا به کمک مولا علی علیه‌السلام برایتان آنالیز میکنم. اثری درباره‌ی زندگی پس از مرگ است که نویسندگان این کتاب مشخص نیستند، موضوعات کتاب، واقعی و توسط یک فرد که تجربه‌ای نزدیک به مرگ داشته، مشاهده و بیان شده‌ تا به قلم جمعی نویسندگان گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی نگارش شود. اما این فرد مذکور برای بیان خاطرات شخصی خود شرط گذاشته که هیچ نامی از او ذکر نشود و هویتش نامعلوم باقی بماند. شنود در سال ۱۳۹۹ شمسی برای اولین بار انتشار یافته، و تا به حال شش بار تجدید چاپ شده که با توجه به تیراژ ۲۰ هزار نسخه‌ای آن، عدد زیادی بشمار می‌آید و از استقبال مخاطب حکایت دارد. برای اولین بار در این اثر تصاویر دقیقی از انواع شیاطین و راه های نفوذ شیطان در انسان بصورت شفاف تبیین شده.

با توجه به واقعی بودن کتاب که آنرا در ژانر بیوگرافی (زندگینامه‌ نویسی) قرار میدهد، تفسیر و تحلیل کردن موضوعات داستان، کاری ناشدنی به نظر میرسد؛ زیرا مخاطب، با توجه به ایمان داشتن و یا نداشتن به مباحث مطرح شده، میتواند با آن ارتباط برقرار کند و ما، هیچ درکی از ادلّه‌ای برای اثبات یا رد این ادعاها نداریم، امّا با داشتن میزان محکمی همچون قرآن و اهل بیت علیهماالسلام آنرا به آسانی تجزیه و تحلیل میکنیم. خلاصه‌ای از کتاب، پیش از اتفاقات شنود: بخش‌های اولیه‌ی کتاب شنود، راوی سعی کرده تا توضیحاتی درمورد شغل، فعالیت‌ و روحیات و خلقیات خود ارائه کند، و نقل میکند که در سال ۱۳۹۳ در یکی از دستگاه‌های امنیتی کشور کار میکرده. رتبه‌ی بالایی داشته، گزارش‌های امنیتی مربوط به داعش و سلفی‌ ها و نفوذ آنان به ایران به او رسیده، و او تصمیم میگیرد بصورت ناشناس به منطقه‌ مرزی کشور سفر کند و از نزدیک خطرات را ببیند. پس از انجام سفر و بازگشت، دچار بیماری عجیب و ناشناسی میشود و سریعا به بیمارستان مراجعه میکند (او را با میکروبی به قصد ترور مسموم کرده اند) اما سهل‌انگاری اورژانس در عدم پذیرش او باعث میشود تا حالش بدتر شود. بالاخره، او در بیمارستان بستری میشود و حالش آنچنان رو به وخامت میرود که دیگر هوشیاری‌اش را از دست داده و به اغما میرود. ماجراها از همینجا شروع میشود؛ او پیرمردی را می‌بیند که به سمتش می‌آید و او را دعوت میکند تا به همراهش به جایی برود تا جانش را بگیرد و این مسئله‌ای است که باعث میشود او باور کند، پیرمرد، ملک‌الموت عزرائیل است. به اتفاقاتی در مورد آینده اشاره میکند که یکی یکی اتفاق میفتند. از جمله حمله اسقاطیل به ایران و پیمان ابراهیم و... اگر دوست دارید که بدانید پس از مرگ در چه شرایطی قرار میگیریم و با چه مسائلی روبرو میشویم و او در مصاحبه به چه مطالبی عجیب و بینظیری اشاره کرده، این کتاب و فایل های صوتی، بهترین و معتبرترین وسیله برای پاکسازی اخلاقی در این دوره ی آخرالزمانی است، تا خودمان را آماده کنیم، یادآوری میکنم در برنامه زندگی پس از زندگی هرگز چنین چیزی را نمیبینید چون راوی شنود حاضر نیست دیده شود. بخاطر منحصر بفرد بودن ماجرا این تارنما نیز بصورت دنباله دار و کوتاه آنالیز این واقعه را پیگیری میکند، ان شاالله. ادامه در ادامه مطلب..

آدما رو راحت میشه شناخت چون انسان مثل دریاست، هر چی عمیق تر باشه آرومتره، انسان بزرگ به خودش سخت میگیره، و انسان کوچیک به دیگرون سخت میگیره. انسان قوی از خودش محافظت میکنه و انسان قویتر از دیگرون. خوشبختی از آن کسیه که، در فضای شکرگزاری زندگی میکنه. چه دنیا به کامش باشد و چه نباشه. چه اون زمان که میدوه و نمیرسه، و چه اون زمان که گامی برنداشته، خود را در مقصد میبینه. چرا که خوشبختی چیزی جز آرامش نیست. آدمای سمّی همه جا هستن، اطراف منم کم نیستن، آدمهایى که تو رو، بارها و بارها عذاب دادن، مثل کاغذ سمباده هستن. اونا اعصاب تو رو خط خطی میکنن و آزار میدن، اما در نهایت تو صیقلى و براق میشی، و اونا مستهلک و فرسوده. پس به قول نیما: چایت را بنوش و نگران فردا نباش، از گندم زار من و تو مشتى کاه میماند براى بادها.

تحقیق پیرامون کودک درون
والد، بالغ، کودک درون، بخش ششم
رفتار متقابل والد درون: حالت روانی والد همانگونه که اشاره کردیم از رفتارهای والدین و مراقبین دوران کودکی شکل میگیرد. تمام آنچه ما در ۷ سال اول کودکی از والدین و اطرافیان ضبط میکنیم، والد درون ما را شکل میدهد. پندها، اخطارها، محبتها و… ضبط شده اند البته منابع دیگری مثل تلوزیون نیز در شکل گیری این حالت روانی موثر است. تحلیل رفتاری حالت روانی من والد، طبق رفتارهایی که با ما در کودکی شده، به دو دسته تقسیم میشود ۱- والد حمایتگر ۲- والد سرزنشگر. والد حمایتگر همانگونه که از اسمش مشخص است حمایت کننده و مهربان است و به کودک توجه و علاقه نشان میدهد، در حالیکه والد سرزنشگر تنبیه کننده، انتقاد کننده و عیب جوست. تمام آنچه در والد ضبط و ثبت شده شامل بایدها و نبایدهاست، و ارزشهای ما را تشکیل میدهند، ولی نکته مهم این است که اینها ارزشهای آموخته شده هستند نه واقعی. وقتی شخصی از دیگران انتقاد کوبنده میکند یا دیگران را تحقیر میکند، در حالت روانی والد سرزنشگر قرار دارد، ولی اگر رفتار دیگران را جهت دهد و احساس نادرست بودن به آنها ندهد، در حالت روانی والد حمایتگر قرار دارد. نشانه های بدنی والد را میتوان اخم کردن، سر تکان دادن، نچ نچ کردن، فشار دادن لبها به هم، نگاه غضب آلود، انگشت روی لب نهادن، دستها را به هم مالیدن و… دانست و اما نشانه های کلامی والد عبارتند از: برای اولین بار و آخرین بار میگویم، من ته این موضوع را در می آورم، جانم به لب رسیده، چند دفعه به تو بگویم و…

کوروش کبیر خبیث بخش دهم
منشور کوروش هخامنشی، متن کامل همراه با حروف‌ نوشته، کوروش: در بابلی: کو، رَ، آش. یعنی: شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابِل: با، بی، لیم. شاه سومر: سو، مـِ، ری. و اَکَّد: اَ‌ک، کـَ، دی، ای. سطر نخست بر اساس شواهد احتمالی و مقایسه با سطر بیستم بازسازی شده است. چون بعضی حروف ریخته و خوانا نیست. توضیح: در منشور کوروش بیش از ۱۰ بار اسم مَردوک آمده، مردوک، یک بُت است. در منابع تاریخی، کوروش یهودی و یهودی زاده، در تحکیم پایه‌های معبد مَردوک (اسانگیلا) بسیار تلاش کرد و در راه آباد ساختن معبد مردوک کوشش زیادی کرد، اما براستی چرا این بُت مردوک که در تورات لعن و نفرین شده را میپرستد؟ تا جاییکه کوروش او را خدای خدایان میداند و هر آن در پی خشنود ساختن اوست؟ مردوک ‏(Marduk) بُت و رب‌النوع بابِلی‌ها، رییس خدایان بابل، و مرکز پرستش او شهر بابل بوده، خنده دار اینکه مَردوک خدای خدایان بابل دارای فرزندانی نیز بوده، برای مثال نبو نام فرزند او است. همچنین باید دانست که بت مردوک در بابل، طبق اسناد تاریخی بصورت مجسمه، یعنی بت بود. گرانتوسکی هم تصریح میکند که: خشایار شاه، دستگاه شاهى بابل را منحل و معبد بزرگ بابلی‌ها را ویران کرد، مجسمه خداى بزرگ بابلی‌ها یعنى مردوک را به پارس برد. سرپرسی سایکس میگوید که مردوک توسط نبوکد نسر اول از عیلام به بابل بازگردانده شد. همین سخن سایکس نشانگر و مهر تایید دیگری است مبنی بر اینکه مردوک بصورت مجسمه و بت بوده، نه چیزی دیگر. و او، به صراحت از بت بودن مردوک حکایت میکند. پس اینکه ترامپ ملعون میگه کوروش از ماست و اسقاطیل عکس کوروش رو در کنار ترامپ، روی سکه ضرب میکنند، نشون میده که اینها به احکام تورات پایبند نیستند و کابالیست و شیطان پرست هستند، چون مردوک بت بزرگ معبد اسانگیلای بابیلون (بابِل) در متن تورات، به صراحت نفرین شده است. این را بعنوان توضیح و مقدمه آوردم تا متن منشور قابل فهم باشد. منشور کوروش هخامنشی (گزیده خوانش آسان) نبونید مانع مراسم قربانی میشد. او مردوک، شاه خدایان را نمی‌پرستید. مردوک همه کشورها را جستجو کرد و آنگاه دست شاه واقعی و محبوب خودش را گرفت و نام کوروش پادشاه انشان را برخواند. از او بنام پادشاه جهان یاد کرد. مردوک خواست تا تمام سرزمین‌ها و مردم در برابر پاهای کوروش به خاک بیفتند. مردوک کوروش را برانگیخت تا راه بابل را در پیش گیرد. لشکر پر شمار کوروش که همچون آب رودخانه شمارش ناپذیر بود، آراسته به انواع جنگ‌افزارها در کنار او راه می‌سپردند. مردوک قدرت داد تا کوروش بدون درگیری (به دلیل ترس، تشنگی بخاطر محاصره و تسلیم مردم بابل) به شهر وارد شود. همه مردم بابل، سراسر سرزمین سومر و اَکد و همه اشراف و فرمانداران در برابر کوروش به سجده افتادند و پای او را بوسیدند. منم کوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه چهار گوشه جهان. من با لذت و شادی بر تخت پادشاهان بابل نشستم. آنگاه مردوک خدای بزرگ، قلب بابلیان را متوجه جبروت من کرد. چون من هر روز به خدمت او میرفتم (به نزد مجسمه مردوک) قوای مسلح من فارغ‌بال در بابل حرکت میکردند. نگذاشتم کسی در همه سومر و اکد تهدیدی باشد. من شهر بابل و معابد مقدسش را سعادتمند کردم. او بر من، کوروش، که ستایشگر او هستم، بر پسر من کمبوجیه و همچنین بر همه سپاهیان من، برکتش را اعطا کرد. ما همگی در برابر او جایگاه والای خدایی‌اش را ستودیم. همه شاهانی که بر اورنگ پادشاهی نشسته‌اند، از همه چهار گوشه جهان، از دریای بالا تا دریای پایین، همه آنان که در شهرها زندگی میکنند، همه پادشاهان آموری که در چادر زندگی میکنند، برای من باج سنگین آوردند. در بابل در جلوی پای من به زمین افتادند و بر پاهای من بوسه زدند. من خانه‌های خدایانی که به حال خود رها شده بودند، دوباره مجسمه‌های خدایانشان را بازگرداندم. همه آن خدایان را گرد آوردم و در منزل‌های ابدی‌ مستقر کردم. و همچنین پیکره خدایان سومر و اَکد را که نبونید بدون واهمه از خشم خدای خدایان به بابل آورده بود؛ به فرمان مَردوک و برای خوشنودی‌ اشان به معابد خود بازگرداندم. بشود خدایانی که آنان را به جایگاه‌های مقدس نخستین‌شان بازگرداندم، هر روز برای من دعا کنند. در برابر بِل و نَبو (دو فرزند خدا) برایم خواستار عمر طولانی باشند. بشود که شفاعت مرا کنند و به خدای من مَردوک بگویند: کوروش، پادشاهی که از تو می‌ترسد و پسرش کمبوجیه/ در پایان این قسمت، این را اضافه کنم که، از افتخارات پسرش کمبوجیه همین بس، که برادرش بردیا را بیرحمانه کشت، و با دو خواهر خود ازدواج کرد، ازدواج که چه عرض کنم، اسمش چیز دیگریست. حواسمون باشه کسانی که میگن: ما فرزندان کوروش کبیر هستیم، منظورشون این است که ما یهودی کابالیست هستیم، لطفاً ندانسته با این افراد همصدا نشوید، کوروش اگر در کارنامه خود برگ افتخاراتی داشت و آدم خوبی بود، من از اولین مریدانش بودم، ولی متأسفانه کارنامه او پُر است از فجایع و افتضاحات. ادامه دارد..

نماز بخش هفتم
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمودند: ۱۲ آیه از تورات را برگزیده و آن را از عبری به عربی ترجمه کرده و روزی سه نوبت در آنها تأمل میکنم. یکی از آن ۱۲ آیه این است: ای فرزند آدم، چنان در برابر من به نماز و نیاز پرداز که بنده ای بیمقدار در برابر پادشاهی عظیم الشان، به پای می‌ایستد. به هنگام نماز چنان باش، که مرا در برابر خود می‌بینی؛ اگر تو مرا نتوانی دید، من ترا می‌بینم و به کار و رفتار تو واقف و آگاهم. بعنوان مثال وقتی جماعتی در محضر سلطانی حضور می‌یابند، آنهایی که چشم دارند، وقتی سلطان می‌آید، او را مشاهده میکنند و با ادب رفتار میکنند. و آنهایی که کورند و سلطان را نمی بیند، وقتی به آنها گفته میشود که سلطان آمده است، اگر چه سلطان را نمی بینند اما مؤدب و با خضوع می‌ایستند. از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم منقول است که: چون بنده به نماز ایستد و به چیزی جز معبود جل جلاله توجه کند، خداوند میفرماید: بنده من، به چه می‌اندیشی؟ مگر از من مهربانتر و بزرگوارتر سراغ داری؟ و اگر بار دیگر توجه خود به جایی معطوف دارد، فرماید: بنده من، آن کیست که از من بهتر یافته و به او توجه کرده ای؟ و چون بار سوم، به غیر خداوند متعال توجه کند، حق تعالی او را از رحمت خود دور و مهجور سازد و آن نماز، بفضاحت تمام به او گوید: خداوند ترا در برابر فرشتگان عالم بالا رسوا و مفتضح سازد، همانگونه که مرا نزد همه، رسوا و مفتضح نمودی.

تجربه مرگ شنود، تجربه‌ای از برزخ: بعد از آنکه فرد مذکور قبول میکند تا با پیرمرد برود، در یک لحظه، تمام زندگی او از دوران کودکی تا قبل از رفتن به بیمارستان از جلوی چشمانش میگذرد. این مشاهده‌ی اعمال باعث میشود حواس او پرت شود و سپس خود را در دنیایی دیگر ببیند؛ او میترسد که اکنون محاسبه آغاز میشود و بد و خوب اعمالش سنجیده خواهد شد؛ اما در کمال تعجب می‌بیند که کسی او را بازخواست نمیکند و خودش و وجدانش قاضی این دادگاه هستند! در این سنجش، اعمالی که به خاطر نیت الهی انجام شده بودند باعث مسرت و شادی فرد میشده و اعمالی که از نیت خدایی خالی بودند، خاطر او را مکدّر میسازند. کار به جایی میرسد که این فرد که در ابتدا تصور میکرد، قرار است بی‌برو برگرد به بهشت برود، از قبول دعوت پیرمرد پشیمان میشود و دوست دارد به دنیا بازگردد تا کارهای خوب بیشتری را با نیت خدا انجام دهد. او به پیرمرد میگوید که آیا میشود مرگم را به تاخیر بیندازید؟ اما پیرمرد بدون هیچ حرف زدنی، به او میفهماند که دیگر وقتش تمام شده. نکته‌ی جالبی که این فرد از آن دنیا و ارتباطاتش بیان میکند، همین حرف زدن بدون صحبت کردن است؛ یعنی اینکه بدون هیچ مکالمه و دیالوگ برقرار کردنی، تمام موضوعات و مفاهیم به ادراک میرسند؛ چیزی که این فرد، آن را ارتباط روحانی نامیده است. به هر حال بعد از چند لحظه فرد می‌بیند که دوباره در اتاق است و میتواند با همسرش صحبت کند؛ او میفهمد که پیرمرد به دلیلی منصرف شده است و بلند میگوید: عزرائیل! عزرائیل! همسرش که او را در حال اغما دیده بود، ناگهان متعجب میشود، زیرا چند لحظه‌ی پیش، بیمار تخت کناری این فرد، جان داده بود... ماجرای جالب اینجاست که فرد مذکور نقل میکند در دوران ۲۲ روزه‌ی این اتفاقات که ۱۲ روز در بخش و ۱۰ روز در قسمت مراقبت‌های ویژه بوده، حداقل روزی دو بار روحش از بدنش خارج میشده و سپس باز میگشته است. این واقعه بی نظیر و شنیدنی هست، ادامه دارد..

فاطیما (س) بخش سوم
از آنجا که داستانهای کودکان همه شبیه به یکدیگر بوده و تمام جزئیات این ماجرا را به یاد داشته اند، و این امر برای کودکانی در سن و سال آنان معمول نبوده، مردم بخاطر شرایط سخت زندگی و خفقان کمونیست توسط یهود، برای نابودی عقاید مذهبی از طرفی، و شرایط فقر و بیماری از طرفی دیگر، تصمیم میگیرند که دیدار بعدی را با چشم خود و از نزدیک مشاهده کنند. در روز ۱۳ ماه بعد مردم زیادی همراه بیماران خود، به امید شفا به دنبال کودکان به چمنزار رفتند تا ببینند بانو فاطیما سلام الله علیها همانطور که وعده داده بود، آیا ظاهر میشود؟ برخی فقط برای شلوغی و کاسبی، و بعضی هم برای رد ادعای کودکان به آنجا رفتند، شهردار مهره ای کافر است و توسط یهود انتخاب شده تا دین را بعنوان خرافات ریشه کن کند، او که به شدت خودخواه و متکبر است، تحت فشار قرار میگیرد و ناچار است بخاطر حفظ مقام خود این واقعه را خرافات و توهم توصیف کند و کودکان را دروغگو معرفی میکند، اما اکثر مردم واقعا مایل بودند که حرف آنان را باور کنند. اما زمانی که قرار بود فاطیما ظاهر شود، در هفته دوم تنها چیزی که دیدند ورود بچه ها به عالم سکوت و نیایش بود. بچه ها بعنوان واسطه سوالات مردم را پرسیده و پاسخ را به مردم میگفتند، شفا گرفتن کودکی که فلج مادرزاد بود یکی از این شفا گرفتگان بود، فاطیما گفت: این کودک هر گاه ایمان بیاورد شفا خواهد یافت، پدر کودک میگوید: فرزندم ایمان دارد، امّا گویا شک در دل دارد، چون فاطیما مجدداً جمله قبلی را تکرار میکند، این شفا گرفتن ها باعث میشود خبر به سرعت در تمام پرتقال پخش گردد، و روز به روز شمار بیشتری از مردم این ماجرا را باور کردند. کودکان در ۱۳ جولای یعنی سومین دیدارشان، بانو فاطیما سلام الله علیها به وعده اش عمل میکند و آنان را از چگونگی معصیت انسان، راه رستگاری و عواقب وحشتناکی که در صورت اصرار به گناه در انتظار بشر است آگاه میسازد. سه پیش گویی اسرار آمیز را به آنان میگوید که می بایست تا وقت مناسب آن نرسیده به هیچ کس نگویند. این پیام الهی چندین دهه پنهان می ماند و لوسیا چیزی نمیگوید تا زمان مناسب فرا برسد. بچه ها به او میگویند که ما خیلی تلاش میکنیم اما کسی حرف ما را باور نمیکند، و او میگوید که در ۱۳ اکتبر، ششمین و آخرین دیدار حدود ساعت دوازده معجزه ای خواهم کرد که همگان ببینند وباور کنند. در آن روز و در آخرین ظهور، باران سختی شروع به باریدن میکند، فقط مومنین و کافرین واقعی تلاش میکنند در این باران شدید در میعادگاه کوا حاضر شوند، حدود ۷۰ هزار نفر از سراسر پرتغال که سراپا در باران خیس شده بودند در مزارع گل آلود کوا جمع شده و طبق ادعای خودشان شاهد معجزه خورشید بودند. آنها میگویند که ناگهان ابر ها کنار رفتند و خورشید که بسیار زیبا و رنگارنگ بود ظاهر شد، آنها میگویند که خورشید میرقصید و بعضی گمان میکردند که پایان دنیا فرا رسیده است و تا چندین کیلومتر دورتر هم مردم این معجزه را دیده بودند. اگر چه عکاسانی در انجا بوده اند ولی هیچ تصویری از واقعه خورشید در دست نیست، و اکثر کارشناسان نیز میگویند طبق قوانین فیزیکی جهان حرکت زیگزاگی خورشید غیر ممکن است. هیو راس که یک ستاره شناس است میگوید: از دید علمی چنین اتفاقی روی نداده است و موقعیت خورشید تغییری نکرده است و اگر این اتفاق افتاده بود، حیات در کره زمین از بین میرفت، نمیگویم که آنان چنین چیزی را ندیده اند ولی معتقدم که تفسیرشان از چیزی که دیده اند اشتباه بوده... که البته واضح است دیدگاه او ماتریالیستی هست و عجیب نیست که انکار کند. واتیکان ابتدا منکر حقیقت این موضوع بود و بعد از آن تا کنون موضع شفافی در مورد واقعه مهیجی که در آن روز بارانی رخ داد اتخاذ نکرده، جز اینکه معتقد است اگر واقعاً ظهوری بوده، حتماً مریم مقدس بوده. یک سال پس از این ماجرا، بیماری آنفلوآنزای دست ساز، توسط یهود پخش شد و بصورت فراگیر سراسر اروپا را فرا گرفت، تا با کاستن از جمعیت جوامع، پروژه تسخیر جهان را شروع کنند، امّا هیتلر کمر یهود را شکست و ۱۸ میلیون نفر مخصوصاً سر شاخه های یهودیان نژادپرست را کشت، هیتلر از نقشه های یهود و صهیونیسم آگاه بود و این دقیقاً همان چیزی بود که هیتلر را از خشم به مرز جنون کشاند، با انتشار آنفلونزای یهود، که در آزمایشگاه های پرتقال ساخته شده بود و نوعی کرونای ابتدایی بود، و جسینتا و فرانسیسکو، این برادر و خواهر که فاطیما به آنها قول داده بود بزودی آنها را به بهشت خواهد برد، بدون آنکه از راز نهفته خود کلمه ای بر زبان بیاورند تسلیم مرگ شدند، اما لوسیا چند سال بعد وارد یک صومعه شد و تا ۹۷ سالگی زنده ماند. لوسیا تا سال ۱۹۴۱ به مدت ۲۴ سال زمان را برای فاش کردن رازهای خود مناسب نیافت. در آن سال او با نوشتن خاطرات خود، آنچه را که اولین راز نامیده میشود فاش کرد. ادامه دارد..

برنادت سوبیرو قسمت دوم
وقتی خبری را میشنویم، تا زمانی که از صحّت و سقم آن آگاه نشدیم، آنرا باز نشر ندهیم و باعث گمراهی دیگران نشویم، مثلاً شایعه ای را پخش میکنند که: قدیسه فرانسوی، رازهای جسدی سالم بعد از ۱۳۷ سال... و بعد ادعا میشود: همیشه خبرهایی را می شنویم و یا با رویداد هایی رو برو میشویم که هیچ توجیه علمی و دلیلی که عقل پذیرای آن باشد برایش نمی یابیم؛ کمی کندوکاو میکنیم و باز به نتیجه ای نمیرسیم و یا گاهی با بی اعتنایی از کنار آنها رد میشویم... بله این حقیقت دارد که در دنیایی پر رمز و راز زندگی میکنیم، در طول تاریخ از این قبیل اتفاقات و اخباری که نمیدانیم باید آنها را باور کنیم یا نه، زیاد رخ داده اند و در نهایت اگر هیچ دلیلی برای آنها پیدا نکنیم دست به دامان موجودات فضایی، موجودات ماورای طبیعی و چیزهایی از این قبیل میشویم و باز هم این موضوعات در لایه ای از ابهام و رمز و راز پنهان میمانند تا در نهایت فراموش شوند... امّا بعضی با ذهن عموم بازی میکنند و اخباری چون صداهای مرموزی که در کانادا شنیده میشود، کشف شهرهایی فوق العاده که معماری ای خاص و غیر قابل باور دارند، مانند شهر ماچوپیچو و یا حتی اجسادی که پس از سالها از دل گور بیرون می آیند و سالم هستند یا هزازان هزار مورد دیگر... در اینگونه مواقع راست و دروغ را مخلوط میکنند تا از آب گل آلود ماهی بگیرند. بعنوان مثال امروز میخواهیم کمی در این موضوعات جستجو کنیم و ببینیم آیا سرانجام به نتیجه ای خواهیم رسید یا نه! به بازدید از جسد قدیسه ای میرویم که گویا پس از ۱۳۷ سال هنوز سالم مانده است. این قدیس مسیحی که نامش برنادت سوبیرو (Bernadette Soubirous) می باشد هم اکنون جسدش که پس از این همه سال سالم باقی مانده، در معرض دید عموم قرار دارد. جسدی که مومیایی شده و روی صورت او ماسک گذاشته شده، چرا؟ برای قدیسه سازی و معجزه تراشی. در میان مسلمانان تا کنون بیش از صد جسد پیدا شده که بعد از چند قرن، سالم پیدا شده که تر و تازه بودند، مانند قبر حذیفه که بخاطر تخریب سیل و جهش آب ناچار شدند بصورت مکانیزه قبر را جابجا کنند ولی ناگهان قبر باز شد و جسد تر و تازه وی نمایان شد، اکنون او را به جنب قبر سلمان فارسی والی مدائن جابجا کرده اند. امّا اینکه کلیسا با دروغ تلاش میکند قدیسه تراشی کند، عملی وقیحانه و بی صداقتی است، منظورم کلیسایی است که تلاش میکند عیسی را فرزند خدا معرفی کند، با هم سفر میکنیم به فرانسه و دیدار جسد برنادت تا پرده از راز دروغین ۱۳۷ سال سالم ماندن جسد این قدیسه نما برداریم. برنادت سوبیرو که بود و چه دیده؟ برنادت سوبیرو کسی بود که مثلاً با عالم ماورا الطبیعه در ارتباط بوده. دخترکی که بدون هیچ سوادی از زبان زنی زیبا چهره سخن میگفت و مردم را پند و اندرز میداد. شاید فکر کنید حتما معجزه است. بله در تاریخ افراد زیادی بوده اند که ادعا کردند از امامان و پیامبران پیام می آورند و بعضی دروغگو بودند، و بعضی راستگو، سخن همه ی آنها ادعایی است که باید اثبات شود، برنادت سوبیرو با آنها فرقی ندارد، وقتی به دروغ گفته میشود که پس از گذشت سالها هنوز هم جسدش سالم است و نپوسیده و این اتفاق نادر را به همین موضوع نسبت میدهند. از مومیایی حرفی نمیزنند و به بهانه اینکه چهره اش ترسناک بوده، ماسک روی صورت او میگذارند و بعد وقیحانه داستان معجزه را میسازند؛ حقیقت این است که فیلم های زیادی برایش ساختند، کتابهای فراوانی نوشتند، عده زیادی را فریب دادند که برنادت مریم مقدس را دیده، افراد زیادی مسیحی شدند و باور کردند که مسیح پسر خداست و... غافل از این حقیقت که برنادت سوبیرو گفت من زن کوچکی را دیدم که به من لبخند زد، اسم اینرا لقاء مطهر یا، دیدار پاک گذاشتند، خب، فعلاً دو سوال ساده از شما میپرسم، اول: در این دیدار چه پیامی به برنادت داده شده؟ اگر واقعاً حضرت مریم سلام الله علیها بوده، چه حقیقت و خبر مهمی ابلاغ شده؟ هیچی؟ فقط لبخند و چاق سلامتی کردند؟ برنادت زنی کوچک را دیده که به او لبخند زده و بهمدیگه آب پاشیده اند؟ مسخره نیست؟ سوال دوم: آیا حضرت مریم سلام الله علیها آدم کوتوله بوده؟ لی لی پوت بوده؟ شما را به خدا قسم میدهم، اجازه ندهید اینگونه به شعور شما توهین کنند. ادامه دارد..

یهودیِ نژادپرست اوشکول نوشته: کاش هیچوقت به مسلمانان اینترنت نمیدادند! یه کاربری هم، با تریلی از روش رد شده و نوشته: درحالی داری این حرف مفت رو میزنی که، سواد نداری همین الگوریتم اصلی که این سایت رو میچرخونه هم، یه ریاضیدان مسلمان ایرانی، به اسم خوارزمی نوشته.

رحم نکنید، که به ما رحم نخواهند کرد. این متن رو در پستی، دقیقا ۴۸ ساعت قبل از حمله اسقاطیل، در بحبوحه‌ی شکست مذاکرات دو ماهه، به دلیل وقاحت آمریکایی‌ها برای تسلیم ایران نوشته بود. حالا یک احتمال را برای ماه‌های آینده بررسی کنیم: مکانیسم ماشه توسط سه کشور ذلیل اروپا در شورای امنیت تصویب میشود! اسقاطیل حماقت کرده و مجدد به ایران حمله میکند! چرا؟ چون مزدوران غربگدای داخلی، پادوهای تجزیه‌طلب، منافقین، سلطنت‌طلبان، و عده‌ای از ساده‌لوحان احمق و ابله، ناآرامی‌ در کشور رقم زده‌اند. در این مرحله، هرگز نباید به نفوذی‌ها مجال عرضه‌اندام داد. چون عکس جنگ ۱۲ روزه، در هماهنگی با اربابان صهیونیست، قرار است تا تجزیه ایران پیش بروند! در این مرحله، باید اسقاطیل را به شدت درهم کوبید. همان طرح حمله به تمام زیرساخت‌های انرژی، مراکز امنیتی و نظامی، و فروپاشی اسقاطیل در ۴۸ ساعت اول جنگ، باید با تمام توان اجرا شود. در این مرحله، آمریکا ورود کرده، #
پیشنهاد رفع تحریم و اعطای حق غنی‌سازی را میدهند. پیشنهادی که از سوی بزرگان، به دلیل سوابق طرف مقابل در فریب ایرانی‌ها، هرج و مرج در کشورهای غربی و جنگ جهانی، همچنین رسیدن به دروازه‌های فلسطین (راز پنهان ظهور)، رد میشود. جریان سازش و نفوذ داخلی، برای نجات اسقاطیل از نابودی کامل، در داخل ایران، فتنه میکنند. گرچه نمیتوانند هیچ غلطی بکنند و...

امارات و ضربه سپاه به امارات که هیچگاه رسانه ای نشد. از بین شیخ نشین های حاشیه جنوبی خلیج فارس هیچ کشوری به اندازه امارات متحده عربی نسبت به ایران ادعاهای ارضی نداشته است. همچنین این کشور کوچک با جمعیت حدود ۲ میلیون بومی، همواره مواضع متخاصمانه ای نسبت به ایران داشته و در موارد متعدد، خاک خود را از لحاظ سیاسی، امنیتی و نظامی در اختیار کشورهایی قرار داده که نسبت به ایران دشمنی کرده اند. آخرین عمل زشت ابوظبی در رابطه با ایران، به رسمیت شناختن دولت اسقاطیل هستش که حساسیت بسیار زیادی را در ایران داشته. میان نیروهای نظامی ۲ کشور نیز بارها در خلیج فارس تنش هایی بوده که بسیاری از آنها به علت رعایت حسن همجواری، هیچگاه رسانه ای نشد. در یکی از این موارد نیروی دریایی سپاه حدود ۱۰ سال پیش، حاکمیت ایران را بر سکوهای نفتی مبارک تثبیت کرد. ریشه این اختلاف به سال ۱۹۶۹ بر میگشت که حاکم وقت شارجه، مجوز اکتشاف و بهره برداری از منابع نفتی اطراف خود را به کمپانی مزخرف آمریکایی BUTTES واگذار کرد. مدت این قرار داد ۴۰ ساله بود و شرکت نفتی مزبور در ۹ مایلی جزیره بوموسی میدان نفتی جدیدی را کشف کرد، که نام مبارک را بر آن گذاشت. در سال ۱۹۷۱ نیروی دریایی شاهنشاهی ممد نفتی، حاکمیت ایران را به جزایر ۳ گانه بوموسی، تنب بزرگ و تنب کوچک تثبیت کرد، و از آنجا که طبق قوانین حقوق دریاها، تا شعاع ۱۲ مایلی اطراف جزایر، جزو آبهای سرزمینی ایران بود، مناقشه بر سر حاکمیت این میدان آغاز شد‌. در نهایت در مصالحه ای، ایران از مخالفت خود با برداشت شرکت آمریکایی از این منابع صرفنظر کرد، بشرطی که نیمی از عواید آن بین ایران و امیرنشین شارجه تقسیم گردد‌. این قرار داد ژانویه سال ۲۰۰۹ پایان یافت، اما امارات متحده عربی که از پشتیبانی ایالات متحده برخوردار بود، و با ملاحظه به این که کارمندان شرکت های نفتی آمریکایی همچنان بر روی تاسیسات میدان نفتی مبارک کار میکردند، به خود این حق را داد تا سکوها را تخلیه نکرده و تولید نفت را از این منابع ادامه دهد. سران اماراتی به اخطارهای متعدد ایران بی توجهی کردند، تا این که در نهایت نیروی دریایی سپاه در یک عمل جانانه و بسیار سریع و غافلگیر کننده، خیلی حساب شده و هنگام تعویض شیفت کارکنان سکوها، که از طریق شناور انجام میشد، به آنجا حمله کرده و تمام کارگران و کارکنان را سوار شناور مزبور نموده، و همراه با نفراتی که قرار بود جایگزین شوند، به ساحل امارات فرستادند، و روی سکوهای مبارک مستقر شدند. از آنجا که احتمال واکنش متقابل میرفت، بلافاصله به تمام واحدها در خلیج فارس آماده باش داده شد، اما طرف اماراتی جرات عکس العمل به خود نداد، و ماست خود را کیسه کرد، و از آن روز پرچم ایران بر روی این سکوها به اهتزار درآمد و سیطره ایران بر این منابع نفتی تحکیم شد .لازم به ذکر است این عملیات تا امروز با توجه به لزوم حفظ رابطه حسنه با همسایگان، و اصل حسن همجواری، رسانه ای نشد.

ائتلاف چند ملیتی سفیانی
امام صادق علیه السلام فرمودند: سفیانی از میان اولاد صخر (ابوسفیان) خروج میکند و پرچمهای سیاه را به پرچمهای سرخ مبدّل میسازد/ ابوسفیان پدر معاویه، مؤسس سلسلۀ جنایتکار بنی‌امیّه است. پرچم های سیاه، ما را به یاد داعش می‌اندازد؛ اعضای گروهک تروریستی تکفیری داعش که از یک کشور یا نژاد نبودند؛ بلکه طبق آمار در بین اعراب، عربستان، تونس و لیبی و در بین غیر عرب، انگلیس. بیشترین اعضای داعش در میان کشورهای غربی را به خود اختصاص داده؛ نیروهای چچنی، فرانسه، هلند و اسپانیا نیز در رتبه های بعدی قرار دارند؛ به عبارتی دیگر یک سوم اعضای داعش از اروپا بودند.

یه خبری که لابلای بقیه خبرها گم شد این بود که ترکیه و آذربایجان پیمان دفاعی متقابل امضا کردن. یعنی اگر کسی با باکو وارد جنگ بشه، با ترکیه طرفه. ترکیه هم یعنی ناتو! ترجمه ژئوپلیتیک ماجرا اینه: آذربایجان از این به بعد فقط یه همسایه کوچیک برای ما نیست، پشتش یک بلوک نظامی و امنیتی وایساده.

مرحوم ‌گل آقا (کیومرث صابری) سال ۱۳۷۰ و در اواسط دولت اول هاشمی فسنجانی کاریکاتوری کشید.
آنزمان نعمت‌زاده پدر ‌شبنم نعمت زاده، که در حال حاضر از زندان فراری است! وزیر صنایع هاشمی بود و عملکردش بقدری آبگوشتی و فاجعه‌ بود که نشریه طنز گل آقا در فضای خفقان رسانه‌ای دولت هاشمی، صرفاً میتوانست با این روش، نقد و کنایه‌ای به عملکرد حضرات بزند (تو گرون کن! تو مصاحبه کن! تو وعده بده! تو شونه خالی کن) و اما امروز بعد از گذشت سی و چند سال از انتشار این کاریکاتور، درب بر همان پاشنه میچرخد و همین نعمت‌زاده در دولت پزشک جان، مشاور وزیر صمت در امور ناترازی انرژی است! خدا به هممون رحم کند. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

وقتی تورم، ارزش پول ملی را ماه‌به‌ماه میکاهد، کارمند بیچاره را میگاهد، عدم ترمیم مستمر حقوق یعنی تحمیل هزینه تعدیل اقتصادی بر دوش ضعیف‌ترین گروه‌ و حقوق‌بگیر. این مکانیسم نه تنها معیشت کارگران و کارمندان را فرسایش میدهد، بلکه برای نیروهای نظامی که ستون امنیت ملی هستند، به معنای تضعیف ظرفیت عملیاتی، انگیزه و تمرکز حرفه‌ای است. در چنین شرایطی، تصمیم سیاستگذارانه درست، این است که حقوق دستمزد بگیران، حداقل به اندازه تورم، و در صورت نوسان شدید، دو بار در سال اصلاح شود. این اقدام نه یک امتیاز، بلکه شرط لازم برای پایداری امنیت معیشت، ثبات اجتماعی و کارایی نهادهای حساس کشور است.

نثر، نظم، شعر. ویژگی‌ نثر: نثر کلامی ‌است ساده و مکتوب، بهم پیوسته، با توالی جمله‌های روشن و مطابق قواعد زبان، نثر عاری از قیود شعر (مانند وزن و قافیه) است و در استفاده از صنایع لفظی و معنوی آزاد میباشد، هدف نثر انتقال طبیعی فکر و اندیشه است، الفاظ بطور طبیعی در جای خود قرار میگیرند، نثر کاربرد عمومی ‌دارد، یعنی هرکس میتواند بنویسد، نثر خالی از احساسات و عواطف میباشد (البته بجز نثر فنی)
نظم: بعضی فکر میکنند نظم همان شعر است، و هر کلامی که وزن و قافیه داشته باشد شعر خوانده میشود، در حالیکه چنین نیست.
تعریف شعر: شعر از عناصری چون عاطفه، تخیل، زبان و آهنگ ترکیب یافته؛ اما نظم تنها از عنصر وزن و قافیه برخوردار میباشد. به این سه مثال نظم، شعر، نثر توجه کنید:
نمونه نظم:
در وطن گر معرفت بسیار میشد بد نبود
چارۀ این ملت بیمار میشد بد نبود
نمونه شعر:
به دست باد سپردم عنان راحله را
بدان امید که یابم نشان قافله را
نمونه نثر:
یکی را از ملوک عجم حکایت کنند که دست تطاول به مال رعیت دراز کرده بود، و جور و اذیت آغاز کرده، تا به جایی که خلق از مکاید فعلش به جهان برفتند، و از کربت جورش راه غربت گرفتند.
دو نمونه اول، دو بیت متفاوت، و دو کلام متفاوت است. در بیت اولی جز سخن و معنا و وزن و قافیه چیزی دیده نمیشود. از خیال و عاطفه خبری نیست؛ اما در بیت دوم عنصر خیال و عاطفه به خوبی نمایان است. ضمن این که وزن و قافیه دارد، معنا در لفافۀ خیال و عاطفه پیچیده شده و بر تأثیرگذاری آن افزوده است. نمونه سوم نثر است، کلامی ساده و مکتوب، بهم پیوسته، با توالی جمله‌های روشن و مطابق قواعد زبان، و عاری از قیود شعری مانند وزن و قافیه.
بنابراین میان شعر و نظم تفاوت آشکار است. از این جهت برای نظم تعریفی جدا از تعریف شعر ذکر کرده‌اند. در تعریف نظم آورده‌اند: سخن موزون و مقفّی را نظم میگویند، که در مقابل نثر قرار دارد. در قدیم میان شعر و نظم تفکیکی وجود نداشت. هر سخن موزون و مقفّی را شعر میدانستند، و گاه هرگونه کلام منطقی ساختارمند را نظم میگفتند، و بر آن کلام منظوم اطلاق میکردند. ابوهلال عسکری در کتاب الصناعتین، و قَلقَشَندی در کتاب صبح الاعشی، کلام منظوم را اعم از نظم و نثر دانسته‌ و مشخصات کلام منظوم را این گونه برشمرده‌اند: لفظ و معنا باهم مطابقت داشته باشند؛ نظم منطقی و معنوی در آن رعایت شده باشد؛ الفاظ در مکان خاص خود قرار گرفته باشند. بنابراین وقتی کلام منظوم گفته میشود، مقصود از آن کلامی است که از لحاظ لفظ و معنا مرتبط و متصل بهم باشد، و به عبارت دیگر، ارتباط لفظی و تناسب معنایی در آن رعایت شده باشد. ما هر چقدر بیشتر ادبیات رو درک میکنیم، بهتر و بیشتر عظمت ادبیات قرآن و احادیث ائمه (ع) رو میفهمیم، چون ادبیات اهل بیت (ع) نزدیکترین ادبیات به قرآن هست، مخصوصاً ادبیات حضرت زهرا (س) اینقدر سنگین و وزین هست که آدم پر ریزون میکند.

پیرامون آموزه ضد‌ّ اطلاعات فنی یحیی سنوار، معماری پنهان‌کاری، و فریب ذهنی: یحیی سنوار، رهبر پیشین حماس، عملیات ۷ اکتبر را بر پایه‌ی آموزه‌ای امنیتی سامان داد که ستون فقرات آن بر قطع کامل پیوندهای فناورانه استوار بود. این راهبرد، دشمن را به سمت نوعی گسست ادراکی سوق داد؛ وضعیتی که در آن تکیه‌ی مطلق بر ابزارهای فنی، به نابینایی اطلاعاتی انجامید. مرحله نخست: انزوا و ریشه‌کن کردن امضای فنی. فرماندهی و کنترل: حماس با بهره‌گیری از شبکه تونل‌های زیرزمینی، هدایت و فرماندهی عملیات را از دید شناسایی دشمن پنهان نگاه داشت. حذف نشانه‌ها: سنوار با گزینش آگاهانه‌ی ابزارها و فناوری‌های ساده، از بجا ماندن هر گونه اثر گرمایی یا الکترومغناطیسی قابل ردیابی جلوگیری کرد. روش‌های ارتباطی: سامانه‌ی ارتباطی نه بر پایه‌ی زیرساخت‌های بیرونی یا اینترنت، بلکه بر پیام‌رسانی فیزیکی و رمزگذاری داخلی استوار بود؛ روشی که تلاش دشمن برای گردآوری داده‌های فنی را به بن‌بست رساند. مرحله دوم: سازوکار فریب و انتقال به ذهن دشمن. تظاهر به نبود آمادگی: آموزه‌ی امنیتی سنوار فقط بر پنهان‌کاری تکیه نداشت، بلکه با حفظ ظاهری از رکود و بی‌تحرکی، تهدید را در ذهن دشمن کم‌اهمیت جلوه داد. ایجاد نقطه‌کور اطلاعاتی: حذف آگاهانه‌ی داده‌های فنی، دشمن را ناچار ساخت تا اطلاعات اندک باقی‌مانده را در چارچوب سوگیری‌ها و پیش‌فرض‌های ذهنی خود تفسیر کند. این همان نقطه‌ضعفی بود که واحد اطلاعاتی حماس با دقت از آن بهره‌برداری کرد. نکته‌ی کلیدی. موفقیت این راهبرد در ناهماهنگی عملیاتی میان وابستگی گسترده‌ی دشمن به فناوری پیشرفته و اتکای حماس به پنهان‌کاری سنتی و فریب هوشمندانه نهفته است. در این تقابل، حذف فناوری به سلاحی برای برتری اطلاعاتی تبدیل شد. خدا روحش را شاد و قرین نور و رحمت قرار دهد، نابغه ای بود که نامش تا ابد در تاریخ ثبت و جاودانه میماند.

تحقیق و معرفی پنج گروه سری خطرناک که از قرن های پیش فعالیت میکنند، بخش چهارم
گروه (ماسون) ها که در سال ۱۷۱۷ در انگلستان تشکیل شد، و همان جمعیت مادری است که همه جمعیت های مخفیانه سابق و بعدی که ذکر میشود و بر جهان حکومت میکنند، ازآن منشعب شد. از مهم ترین اعضای معروف این جمعیت، جرج واشنگتن و بنجامین فرانکلین رئیس جمهور های اسبق آمریکا و وینستون چرچیل نخست وزیر اسبق انگلیس و موزارت موسیقیدان معروف جهانی و هاری هودینی هنرپیشه آمریکایی هستند. همچنین (بوستان بوهمیان) یک گروه سری دیگری است که در سال ۱۸۷۲ به دست هنری ادواردز در منطقه مونته ریو درایالت کالیفورنیا در آمریکا تشکیل شد. از مهم ترین اعضای این جمعیت، ریچارد نیکسون و رونالد ریگان و بیل کلینتون روسای جمهوری اسبق آمریکا و هیلاری کلینتون نامزد ریاست جمهوری بود، که بیشترین شانس را برای پیروزی در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا داشت. گروه دیگر (کلوپ بیلدربرگ) است که درسال ۱۹۵۴ توسط خاندان حاکم در هلند تشکیل شد و به نوشته روزنامه اکسپرس، مقتدرترین این جمعیت ها است، زیرا بیش از ۱۵۰ شخصیت شامل سیاستمداران و کارگزاران و اقتصاد دانان در اروپا و آمریکا درآن عضویت دارند. هدف از تشکیل این گروه، گرد همایی رهبران آمریکایی و اروپایی، با هدف تقویت روابط و همکاری میان آنان در زمینه مسائل اقتصادی، سیاسی ودفاعی بود. از مهم ترین اعضای این جمعیت، آنگلا مرکل صدراعظم آلمان و هنری کیسنجر و تونی بر ، دیوید کامرون و مارگارت تاچر نخست وزیر پیشین انگلیس میتوان نام برد. گمان میرود که جمعیت بیلدربرگ سیاست های نظام جدید جهانی را برنامه ریزی، و تلاش میکند تا حکومت واحد جهانی را تحمیل کند.

ایلومیناتی کیست؟
فرقه ایلومیناتی چیست و چه هدفی را دنبال میکند؟ آیا انجمنی سری کنترل جهان را در دست دارد؟ میخواهیم بیش‌تر در مورد تئوری‌ توطئه، بخصوص انجمن‌های سری، بیشتر بدانیم! اساساً هر چیزی که هویت آن بنوعی برای ما مخفی باشد، با جذابیت بیشتری همراه است. شاید به همین خاطر است که فیلم‌های ترسناک موفق، معمولاً عنصر ترسناک خود را به مخاطب معرفی نمیکنند. مثلاً فیلم (او تعقیب میکند) را در نظر بگیرید. ما در این فیلم با نوعی نفرین مواجه هستیم که شخصیت اصلی را گرفتار کرده، و در قالب اشخاص ترسناک ظاهر میشود، که آرام‌آرام به تعقیب قهرمان میپردازد. ما نمیدانیم این نفرین چیست، بلکه فقط می‌بینیم که چگونه عمل میکند. یا مثلاً، فیلم (شب‌هنگام می‌آید) را در نظر بگیرید. این فیلم تا انتها به ما نمیگوید که چه کسی در هنگام شب میآید، اما میدانیم که بالأخره کسی میآید و رویداد بسیار بدی را رقم میزند. شاید ایلومیناتی را هم بتوان به ضد قهرمان یک فیلم ترسناک تشبیه کرد، که ماهیت شناخته‌شده‌ای ندارد، اما این باعث نشده که کسی در موردش حرفی نزند! مثل آدم‌فضایی‌ و بشقاب پرنده که اکثر مردم واقعاْ به آن باور ندارند، اما خیلی دوست دارند که واقعیت داشته باشد. اما کسی هم نمیگوید که واقعیت ندارد. در واقع، هیچکس نمیتواند با قطعیت در مورد چنین مفاهیمی، که به عنوان تئوری توطئه شناخته میشوند، اظهار نظر کند. ایلومیناتی هم ظاهراً یک انجمن مخفی است که در نظر دارد نظم نوینی را در جهان برپا کند. خیلی‌ها اعتقاد دارند که این انجمن هم‌اکنون در حال اداره‌ی دنیای مدرن است. دنیای مدرن با رسانه معنی پیدا میکند. رسانه امروز، بر تمام دنیا سیطره دارد، بنابر این؛ اگر کسی یا سازمانی بتواند بر رسانه چیره شود، در آن صورت میتواند اداره‌ی دنیا را بر عهده بگیرد. حال آیا ایلومیناتی توانسته به این هدف دست پیدا کند؟ حتماً میدانید که جنجال‌های فراوانی پیرامون (منطقه ۵۱) شکل گرفته بود. مردم میخواستند به این منطقه هجوم برده و اسرار آن را از نزدیک به چشم ببینید. کاری به این حقیقت ندارم که نقشه‌ی (حمله به منطقه ۵۱) ماهیت طنز داشته، و به اصطلاح یک میم بوده، اما خیلی‌ها واقعاً میخواستند آدم‌فضایی‌ را از نزدیک مشاهده کنند. ماجرای حمله به منطقه ۵۱ آمریکا در ۲۰ سپتامبر چیست؟ ما چیزی در مورد آدم فضایی‌ و یا ایلومیناتی نمیدانیم، ولی اجازه دهید کمی با هم تحقیق کنیم، و این موضوع را از منابع معتبر بررسی کنیم. ایلومیناتی کیست و چیست؟ ایلومیناتی سازمانی قدرتمند و شدیداً حفاظت شده است که با نقابی بر چهره، کنترل تمام کار و بار دنیای امروز را در دست گرفته. ایلومیناتی از طریق نفوذ به رسانه و شستشو دادن مغزی مردم، به این مهم دست یافته، و ممکن است همین الان هم در حال انجام این کار باشد. در حقیقت، ایلومیناتی یکی از پایاترین تئوری‌های توطئه در دنیا محسوب میشود. پایا از این جهت که برخلاف انواع نه چندان مهم تئوری توطئه نظیر: فرود انسان روی ماه در ۱۹۶۹، ترور جان اف کندی، و حادثۀ ۱۱ سپتامبر (و اخیراً زمین مسطح و هارپ) که گرفتار ظرف زمان و مکان‌اند؛ طرفداران این تئوری شدیداً باور دارند که هر چیزی یک جای کارش میلنگد، و آنطور که از شواهد قضیه به نظر می‌آید، به هیچ عنوان نمیشود با آنان بحث نمود. ایلومیناتی در چه تاریخی شکل گرفت؟ ایلومیناتی از آغاز تاریخ با ما بوده. نشان آن بر بدنۀ اهرام ثلاثه مشخص، تأثیر آن روی زندگانی عیسی مسیح (ع) مبرهن، و قدرتمندترین مهره‌هایش (مانند ملکه بریتانیا) مارمولک‌هایی هستند که پیش از ظهور انسان بر زمین گام نهاده‌اند. این سازمان در تاریخ اول مه ۱۷۷۶ در باواریا (Bavaria) توسط فردی به نام آدام وایسهائوپت (Adam Weishaupt) پایه‌گذاری شده، که احتمالاً نتوانسته بود از پس مخارج ثبت نام، در انجمن فراماسونری بر بیایید. این انجمن (فرقه روشن ضمیران ماسون) توانست تعداد اعضای خود را در عرض چند سال، از چند نفر به چند هزار برساند، اما پس از اینکه کارل تئودور (Karl Theodor) حاکمیت باواریا را در دست گرفت، مجازات مرگ را برای عضویت در فرقه‌های سری، قانونی نمود، و این فرقه به پایان کار خود رسید.

ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، آنگاه بر شاهزاده حالى دست داد و گفت: اى حکیم! باز هم سخن بگو که شفاى سینه دردمند من در کلمات توست. حکیم گفت: عمر آدمى کوتاه است و شب و روز با سرعت آن را طىّ مى کنند و رحلت از دنیا به زودى و با جدیّت واقع میشود، و عمر هر چند دراز باشد مرگ فرا مى رسد و کسى که بار بسته مى کوچد، و هر چه که فراهم آورده پراکنده میشود و هر کارى که در دنیا کرده ناتمام مى ماند، و هر چه که ساخته ویران مى شود، نامش گم و یادش فراموش و حسبش بر باد و تنش پوسیده و شرفش به ذلّت مبدّل میگردد، و تنعّمهاى دنیا وبال او میشود و کسبهاى دنیوى باعث زیانکارى او میگردد، و پادشاهى او به میراث به دیگران میرسد و فرزندانش به خوارى مبتلا میشوند، و زنانش را دیگران به تصرّف در مى آورند و پیمانهایش شکسته مى شود و پناهش بى پناه و آثارش مندرس و اموالش منقسم و بساطش برچیده، و دشمنش شاد و ملکش بر باد میگردد، تاج سلطنتش را دیگرى بر سر نهاده و بر سریر دولتش تکیه مى زند و او را برهنه و خوار و بى معاون و یار از خانه خود بیرون مى برند، و در گودال قبرش مى افکنند، در تنهایى و غربت و تاریکى و وحشت و بیچارگى و ذلّت از خویشان خود جدا میشود، و دوستانش او را تنها مى گذارند و هرگز از آن وحشت به در نیاید و از آن غربت نیاساید. اى شاهزاده! بدان که بر هر مرد خردمند لازم است که خود را تربیت کند، مانند امام عادل و دور اندیشى که عموم مردم را تأدیب میکند و رعیّت را به صلاح مى آورد و به آنچه مصلحت آنهاست فرمان میدهد، و از آنچه آنها را به تباهى مى افکند باز میدارد، آنگاه عاصیان را کیفر مى کند و مطیعان را اکرام مى نماید، همچنین بر مرد خردمند لازم است که خود را از نظر اخلاق و هوى و هوس تأدیب کند، و خویش را به رعایت مصالح وادارد گرچه نفسش را ناخوش آید و از زیانها برکنار دارد و باید براى نفسش ثواب و عقاب مقرّر کند، آنگاه که نیکى کند او را شاد سازد و چون بدى کرد او را مغموم گرداند. و بر خردمند لازم است که در کارهایى که براى او پیش مى آید بنگرد و درست آن را برگزیند و نفسش را از نادرست آن باز دارد و به دانش و رأى خود نبالد تا خودبین نگردد که خداى تعالى خردمندان را ستوده و خودبینان را مذمّت کرده است. بواسطه عقل و با اذن خداى تعالى میتوان به همه خیرات دست یافت، و بواسطه جهل نفوس هلاک میشوند، و نزد خردمند ادراکات عقلى و تجارب عملى و مشهودات آدمى در ترک هوى‌ها و شهوات نفسانى از موثّق ترین و معتمدترین امورات است و بر خردمند سزاوار نیست که کار خیر را و لو اندک باشد حقیر شمارد و ترک کند، بلکه آنچه از اعمال خیر میسّر و مقدور است باید به جاى آورد، این یکى از سلاحهاى پنهانى شیطان است که آن را نمى بیند مگر کسى که در آن تدبّر کند، و حقّ تعالى او را حفظ فرماید و از جمله سلاحهاى کشنده شیطان دو سلاح است: یکى از آنها انکار عقل است، بدین ترتیب که در دل مرد عاقل وسوسه میکند که تو عقل و بصیرتى ندارى و از دانایى منفعتى به تو عاید نمیگردد، و غرضش از این وسوسه آن است که محبّت دانش و دانشجویى را از خاطر او بیرون کند، و مشغول شدن به غیر علم را همچون ملاهى دنیایى در نظر او بیاراید. و اگر آدمى از این راه فریب وى را خورد و پیروى وى نماید مغلوب میشود، و اگر فریب نخورد و بر وى غالب آید شیطان به سلاح دیگر متوسّل میشود، بدین ترتیب که چون آدمى اراده انجام عملى از اعمال خیر کند و بدان کار بینا باشد کارهاى دیگرى را بر وى عرضه میکند که بدانها بینا نیست، تا او را بواسطه چیزى که نمیداند غمگین و منزجر نماید تا به غایتى که آن عمل خیر را مبغوض وى قرار میدهد، و در آن شبهه میکند و میگوید: آیا نمى بینى که تو بر انجام این امر توانا نیستى و نمیتوانى آن را به انجام برسانى، پس چرا خود را به زحمت مى افکنى و رنج بیهوده میبرى؟ و با این سلاح بسیارى از مردان را به خاک افکنده و از تحصیل کمالات محروم ساخته است. پس اى شاهزاده! از شرّ شیاطین بر حذر باش و از اکتساب علومى که نمیدانى غافل مباش و در آنچه دانسته اى فریب شیطان را مخور و بدان عمل کن که تو در خانه اى هستى که شیطان به حیله هاى رنگارنگ و وجوه ضلالت بر اهل آن خانه مستولى شده است، و بعضى را پرده‌ها بر گوشها و عقلها و دلهایشان آویخته است و ایشان را نادان رها کرده است و آنها مانند حیوانات از مجهولات خود پرسش نمیکنند. و عامّه خلایق را مذاهب و طریقه هاى مختلفى است: بعضى از ایشان در ضلالت خود سعى وافر دارند تا به غایتى که خون و مال مردم را بر خود حلال کرده اند، و گمراهى و باطل خود را در لباس حقّ به مردم مى نمایند تا دین مردم را بر آنها مشتبه کنند، و ضلالت خود را در نظر جمعى ضعیف العقل بیارایند و از دین حقّشان باز دارند، پس شیطان و لشکریانش پیوسته در هلاکت و گمراهى مردم میکوشند و در این راه هیچگاه خسته نمیشوند و عدد آنها را کسى جز خدا نمیداند و جز با توفیق و عون الهى و چنگ زدن در متابعت دین حقّ دفع مکائد ایشان نمیتوان کرد، از خدا میخواهیم که در طاعت خود ما را توفیق دهد و ما را بر دشمنان خود نصرت عنایت فرماید، و هیچ حول و قوّه اى جز بواسطه او میسّر نمیشود.

مالک اشتر قسمت ۱۱
مالک اشتر و حوادث خلافت عثمان: نقش مالک اشتر در عهد خلافت عثمان برجسته تر و شاخص تر است، حدّاقل نمود آن در منابع اینگونه است. روابط با عاملان عثمان و برخوردهایی که منجر به تبعید مالک شد، حضور مالک در مراسم دفن ابوذر و تأثیر آن بر مخالفت وی با عثمان، شورش اشتر علیه خلیفه و آوردن نیروهایی از کوفه به مدینه و حضور فعال در محاصره خانه عثمان و رهبری کوفیان در این ماجرا، نقش ویژه ای را برای مالک اشتر در این عهد ایجاد کرده است. در ذیل به شرح موارد یاد شده می‌پردازم. مالک و عاملان عثمان بر کوفه ولیدبن عقبه بن ابی معیط و سعید بن عاص دو حاکم اموی کوفه در دوره خلافت عثمان بودند، و ابوموسی اشعری حاکم یمانی این شهر، پس از آن دو محسوب میشود، در اینجا به بررسی روابط این افراد با مالک اشتر می‌پردازم. ولید بن عقبة بن ابی معیط: عثمان براساس سفارش عمر در ابتدا سعد بن ابی وقاص را به امارت شهر مهم کوفه فرستاد. سعد از نخستین مسلمانان و مهاجران و بانی تأسیس این شهر در زمان خلیفه دوم و سردار قادسیه بود. امارت سعد بر کوفه مدت زیادی طول نکشید، زیرا عثمان چنانکه امارت همه شهرها را به خویشان خود واگذار کرد، حکومت کوفه را نیز به ولید، برادر مادری خود، سپرد. ولید از جمله عاملانی بود که عملکرد و رفتارش در کوفه باعث شورش، ناراحتی و نگرانی مردم شد. خداوند در قرآن وی را فاسق خوانده است (فخر رازی، التفسیر الکبیر، بیروت، داراحیاء التراث العربی، الطبعة الثانیه، ۱۴۰۷ه. ق ۱۹۹۷م المجلد العاشر (جزءهای ۳۰-۲۹-۲۸) و نیز ابی بکر محمد بن عبداللّه معروف به ابن عربی، احکام القرآن، راجع اصوله و خرج احادیثه و علّق علیه محمد عبد القادر عطا، بیروت، دار المکتب العلمیه، الطبعة الاولی، ۱۴۰۸ه. ق. (۱۹۸۸م)، القسم الرابع) و رسول خدا صلی الله علیه و آله وی را به جهنم وعده داده بود (ابوالحسن علی بن الحسین مسعودی) این مرد آشکارا اهل عیش و نوش بود. این ویژگیهای ولید در شهری که بسیاری از مسلمانان با سابقه در آن حضور داشتند، و پایگاه جهادکنندگان در راه دین خدا بود، نمیتوانست قابل تحمل باشد. ولید افزون به اینکه از جمله طلقاء محسوب میشد، در برابر مسلمانان حتّی ظواهر دینی را هم رعایت نمیکرد. این شیوه عمل طبیعتاً خشم بسیاری را بر می‌انگیخت. مؤلف حبیب السیر با قلمی شیوا در مورد خوشگذرانی ولید مینویسد: ولید در مدت پنج سال در کوفه به دولت و اقبال گذرانیده، شبی بساط نشاط مبسوط ساخت و به تبرع اقداح مالامال پرداخته، در وقت صبوح نیز از می‌ارغوانی حظّ نفسانی حاصل نمود و در کمال بیشعوری به مسجد رفته جای دو رکعت نماز، چهار رکعت گذارد (غیاث الدین بن همام الدین الحسینی، مقایسه شود با احمد بن ابی یعقوب، و نیز ابو علی مسکویة الرازی) سایر منابع نیز بر فسق و جور وی تأکید دارند. در الاغانی ابوالفرج میخوانیم: ولید زانی و شارب الخمر بود، نماز صبح را چهار رکعت خواند و سپس به نمازگزاران گفت: میخواهید بیشتر بخوانم و در محراب استفراغ کرد. در نماز این شعر را خواند که: علق القلب الربابا بعد ما شابت و شابا: این دل به عشق رباب گرفتار آمد، بعد از آنکه هم رباب و هم او پیر شده اند (ابوالفرج اصفهانی) از جمله مخالفان و شاهدان علیه ولید در نزد عثمان، جندب بن زهیر ازدی و ابوزینب بودند. مالک اشتر اگر چه در بین شروع کنندگان و سر دسته مخالفان نبود، ولی همفکر آنان بود و از اعمال و اقدامات ولید اظهار ناخرسندی میکرد، و چون راه بجایی نمیبرد، در آخرین مرحله خود و یارانش به منظور عزل ولید به مدینه نزد عثمان رفتند (محمدبن جریر طبری) در دوره خلافت علی علیه السلام مالک اقدامات ولید را به مردم یادآوری میکرد، وی در سخنرانی برای مردم کوفه جهت ترغیب کوفیان برای پیوستن به علی علیه السلام چنین گفت: منتظر که هستید؟ سعید یا ولید؟ کسی که شراب نوشید و با حالت مستی با شما نماز گذارد؟ (فما تنتظرون؟ أسعید أم الولید؟ الذی شرب الخمر وصلی بکم علی سکر... )

سلمان فارسی بخش ۳۶
آموختن ضرورى: ابوبَخترى روایت میکند که سلمان در بیان بسیار حکیمانه اى به حذیفة بن یمان، صحابى بزرگ پیامبر (ص) و دوست خویش، اینگونه سفارش میکرد: إنّ العِلْمَ کَثیرٌ وَالعُمُرَ قَصْیرٌ، فَخُذْ مِنَ العِلْمِ ما تَحتاجُ إلَیْهِ فی أمْرِ دینِکَ، وَ دَعْ ما سِواه و لا تعانِهِ. دامنه علم و دانش وسیع و گسترده است و عمر انسان کوتاه. بنابراین، علم و دانشى را که در راه دیندارى خود بدان نیازمند هستى بیاموز، و علوم دیگرى را که در این محور خیلى بدان نیازى ندارى، رها کن و به آن اهمیت نده/ حلیة الاولیاء

مناقب و مطاعن، مدایح و مثالب
تحقیق در کتب تسنن پیرامون ترور ابوبکر و عایشه.
بخش۱۸
برکنارى و ترور مثنى بن حارثه شیبانى: عمر، سومین فرمانده نظامى عراق را نیز برکنار کرد، یعنى مثنّى بن حارث شیبانى که با دست خط ابابکر به این سمت گمارده شده بود (اسد الغابة، ابن اثیر، ج ۵، الاصایه، ج ۳) عمر او را برکنار کرد، و ابوعبیده ثقفى را به جایش منصوب نمود. و سعد بن ابى وقاص فرمانده کل شد. این فرماندهان، درزمان ریاست عمر به قتل رسیدند، زیرا مثنّى در جنگ جسر با ایرانیان شرکت کرد پس از مدتى بگونه اى مشکوک مرد. خالد بن ولید و شرحبیل بن حسنه به ابوعبیدة بن جرّاح فرماندار شام پناه بردند و مُعاذبن جبل و بلال نیز به آنها پیوستند، و گروهى منسجم را بر ضد عمر تشکیل دادند و همه کشته شدند. برکنارى و ترور ابوعبیدة بن جرّاح: عمر، فرماندار شام ابوعبیده را که با دست خط ابابکر به این سمت گمارده شده بود برکنار کرد، و معاویة بن ابى سفیان را به جایش منصوب نمود. (تاریخ الطبرى) این برکنارى، مقدمه ترور ابوعبیده شد. هر برکنارى در زمان عمر، ترورى را در پى داشت و این یکى از سیاست هاى مشهور عمر بود. وى خالد بن ولید و مثنى بن حارثه شیبانى و عتبة بن غزوان و شرحبیل بن حسنه و ابو عبیده و معاذبن جبل را برکنار و همگى این افراد پس از برکنارى در زمان عمر به قتل رسیدند. از دیگر افرادى که عمر برکنار کرد ولى کشته نشد، انس بن مالک است، که از این قاعده مستثنا ماند. ابن جراح و معاذ و شرحبیل و بلال همگى در یک زمان به قتل رسیدند، و دولت عمر اعلام کرد، بلال و یارانش در اثر نفرین عمر به قتل رسیدند. بلال از همفکران ابابکر نبود، بلکه مخالف او نیز بود، جاحظ میگوید: بلال و عمار، ابوبکر و عمر را به رسمیت نمى شناختند و رد میکردند (العثمانیة) بلکه بلال از مخالفان سرسخت عمر بود و کسانى را که با عمر درگیرى داشتند پناه میداد. گویند که عمر گفت: خدایا! مرا از شر بلال و یارانش رها کن. یکسال نشد که بلال و یارانش مردند (مختصر تاریخ دمشق، ابن عساکر، اسد الغابة، ابن اثیر) دولت عمر شک داشت که مردم پذیرفته باشند که این تعداد فراوان از صحابه بزرگ، همزمان و با مرگ طبیعى از دنیا رفته باشند. مرگ مخالفان بطور همزمان و دسته جمعى چند بار اتفاق افتاد، از جمله آنکه ابابکر و پزشک مشهورش و عتاب والى او در مکه، همگى در یک روز مردند، بلال و یارانش در شام، بطور همزمان کشته شدند، معاویة بن ابى سفیان (والى شام از جانب عمر) دستور عمر در ترور دشمنانش را اجرا میکرد. و دعاى عمر مستجاب میشد. و کسى را یاراى مقابله با ترورهاى ابو سفیان نبود. عمر و هوادارانش به دو سبب توانستند بر ابى بکر و طرفدارانش پیروز شوند: اول، هواداران عمر از هواداران ابى بکر زرنگتر و سیاست مدارتر بودند، افرادى چون معاویه و مغیره و عمرو بن عاص و عبدالله بن ابى ربیعه جزو یاران عمر بودند (که سفیر دوم قریش به پادشاه حبشه بود، جهت برگرداندن مسلمین به مکه تا آنها را به قتل برسانند، و عمر ایشان را به ولایت یمن منصوب کرد) دوم اینکه، ابوبکر و طرفدارانش در فکر پیروزى هاى خارجى و فرماندهى ارتش بودند، در حالیکه عمریان به مسایل امنیتى و ادارى و سیاسى مى اندیشیدند. براى کاستن از قدرت سیاسى گروه ابوبکر، عمر در اولین روز ریاست خود خالد بن ولید را برکنار کرد و خالد تنها پس از آنکه برکنار شد از مرگ ابابکر مطّلع گشت (طبقات ابن سعد، تاریخ الیعقوبى) وى در سال ۲۱ هجرى به طرز مشکوکى مرد. عمر انس بن مالک را که از طرف ابوبکر والى بحرین بود نیز برکنار کرد، و ابوهریره را بجاى او گمارد و انس همچنان از هواداران و دوست داران ابابکر باقى ماند (مختصر التاریخ، ابن عساکر، تاریخ الاسلام، الذهبى) پرونده مرگ سریع، تنها در مورد ابابکر و والیان و فرماندهان او اجرا نشد، بلکه ابوقحافه را نیز دریافت. وى بیش از ششماه و چند روز پس از پسرش زنده نماند، و بالاخره در محرم سال ۱۴ در مکه مرد (تاریخ الطبرى، مرآة الیافعى)

دنیا بازیچه یهود بخش یازدهم
آمار تکان دهنده ای از نفوذ و فعالیت یهود در آمریکا. صلاح دسوقی در کتاب خود (آمریکا مستعمره صهیونیسم) آمار سال۱۹۵۰ را چنین نوشته:
آمریکائی/یهودی/نوع کار
۳۰% - ۷۰% - وکلای دادگستری
۳۱% - ۶۹% - دکترها
۲۳% - ۷۷% - تجار
۵۷% - ۴۳% - پیشه وران
۶۲% - ۳۸% - کارمندان دولت
۹۸% - ۲% - کارگران فنی
۹۹. ۹% - ۱% - کشاورزان
۱۰۰% - ۰% - بیکاران، افتادگان
خوب دقّت کنیم، با آنکه یهود فقط ۴% ملّت آمریکا را تشکیل میدهند، با این حال تمام مراکز با اهمیت آن کشور در دست آنها است. نفوذ یهود، در چند سال اخیر آنقدر دامنه دار و توسعه پیدا کرده که با مقدّسات مسیحیت بازی میکند چنانچه، چندی پیش صدها کشیش و کاردینال در واتیکان جمع شده و یهود را از خون مسیح تبرئه کردند! گرچه به عقیده ما مسلمانان (عیسی علیه السلام) زنده است: وَ ما قَتَلُوهُ وَ ما صَلَبُوهُ وَلکِنْ شُبِّهَ لَهُمْ: نکشتند او را و نه بدار آویختند، ولیکن شبهه شد مرایشان را (سوره نساء) ولی این تبرئه که مخالف صریح انجیل مقدّس و صدها کتاب و دلیل دیگر است، خود بزرگترین سند بر نفوذ عجیب و روز افزون، یهود در جهان مسیحی است.

حُسنیّه بخش هفتم
حُسنیّه حدیث پیامبر را ادامه داد: در مورد نور محمد و علی علیهماالسلام فرمود: بدانید که خدای عزیز جلیل من و علیّ را از یک نور آفرید، ما در صلب آدم بودیم و خدا را تسبیح میگفتیم، تا آنکه ما را از صلب پدرانی پاک به رحم مادرانی پاکیزه منتقل فرمود، آنچنانکه آنها تسبیح ما را می‌شنیدند، تا آنکه به عبدالمطلب رسیدیم. آنگاه آن نور به دو نیمه شد، نیمی به عبداللّه و نیمی به ابوطالب عمویم منتقل گردید. آن دو بزرگوار هرگاه در میان مردم می‌نشستند، نور ما بر آنها ظاهر بود، تا به رحم مادران آمدیم. امّا تولد علی علیه السلام از زبان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم، وقتی که علی علیه السلام متولد شد، حبیبم جبرئیل فرود آمد و گفت: ای حبیب خدا! خداوند به تو سلام میرساند و ولادت برادرت علیّ بن ابی طالب علیه السلام را تهنیت میگوید و میفرماید: اکنون که زمان نبوّت توست، تو را بوسیله برادر و همتا و خلیفه ات یاری میکنیم تا ذکر و یاد تو بلند گردد، و نسل تو با او باقی بماند. و چون علی علیه السلام متوّلد شد، او را بر دامن خود نهادم، در آن حال دست راست خود را بر گوش خود نهاد و به رسالت من شهادت و گواهی داد و گفت: ای رسول خدا! اجازه میدهی بخوانم؟ گفتم: به آن خدائی که جان من در دست اوست بخوان. علی علیه السلام شروع به خواندن صحف آدم و شیث نمود چنانکه اگر شیث حاضر بود، اقرار میکرد که علی علیه السلام صحف را بهتر از او میداند. آنگاه تورات موسی علیه السلام را خواند آنگونه که اگر موسی حاضر بود اقرار میکرد که علی علیه السلام آن را بهتر از او میداند. سپس زبور داود و انجیل عیسی علیهماالسلام را خواند، بطوریکه اگر داود و عیسی حاضر بودند، انصاف میدادند که علی علیه السلام تسلّط بیشتری بر انجیل و زبور دارد. و آنگاه که خداوند متعال قرآن را بر من فرو فرستاد، او همآنگونه که من آنرا میدانم و از حفظ دارم، میدانست. پس با من سخن آغاز کرد و من برایش مطالبی از انبیاء و اوصیا علیهم السلام بیان کردم، و او را به مادرش فاطمه بنت اسد، بازگرداندم. یاران من! چرا بخاطر سخنان دشمنان اندوهگین میشوید و یاوه‌های مشرکین را بها میدهید؟ بدانید که من افضل انبیاء هستم و وصیّ من نیز افضل از جمیع اوصیاست. آنگاه سلمان فارسی و باقی اصحاب رسول خدا خوشحال و خندان بپا خاستند و بر رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم صلوات فرستادند و گفتند: نَحْنُ الفائِزُون (چون مولای ما علی است ما رستگار عالمیم) رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمود! آری و اللّه شما از رستگارانید، بهشت برای شما آفریده شده و دوزخ جایگاه دشمنان علی علیه السلام است. چون حُسنیه سخنش بدینجا رسید، هارون و بسیاری از علما گریستند و ابراهیم بن خالد دیگر توان سخن گفتن نداشت. ادامه دارد..

حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: همانا خداوند عزوجل مى فرماید: به راستى که اینگونه نیست که من هر سخن حکمت آمیزى را بپذیرم بلکه میل او (گوینده) و همت او را مى پذیرم، پس اگر میل و همت او در جهت خوشنودى من باشد همت او را (به منزله) تقدیس و تسبیح خود قرار مى دهم (تقدیس و تسبیح : به پاکى منسوب کردن، به پاکى یاد کردن)
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: با هواى نفسانى خود مبارزه کن همانگونه که با دشمنت مبارزه مى کنى .
حدیث :
ابى حمزه گوید: از امام زین العابدین علیه السلام شنیدم که مى فرموده : به درستى که خداوند جل جلاله مى فرماید: سوگند به عزت و شکوه و بزرگى و زیبایى و نیکویى و برترى و بلندى جایگاهم که هیچ بنده اى خواسته مرا بر خواهش نفسانى خود مقدم نمى دارد مگر اینکه همت او را متوجه امر آخرتش مى گردانم و بى نیازى اش را در درون قلبش ‍ جاى مى دهم و کار و پیشه اش را برایش فراهم مى آورم و آسمانها و زمین را ضامن روزى او مى گردانم و دنیا به سوى او مى آید در حالیکه او نسبت به دنیا بى میل و ناخشنود است.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: راستى که خداوند عزوجل ثروتمند ستمگر را دشمن مى دارد.
حدیث :
امیرالمومنین علیه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله علیه و آله فرموده است: خداى عزوجل مى فرماید: خشم و غضب من بر کسى بسیار شدید است که بر بنده اى ظلم میکند که یاورى جز من براى خود نمى یابد.

مادر یعنی بهشت

ماکسیم گورکی در کتاب مادر میگه: مردم زندگی نمیکنن بلکه در فلاکت و بدبختی می‌پوسن و مقاماتِ حاکمه کاملا کشیک میدن، مثل کلاغ در کمین‌اند تا ببینن مردم لقمه‌ای نونِ زیادی دارن یا نه؛ به محض اینکه یک لقمه‌ی زیادی دیدن، اونو از صاحبش میگیرن و به او سیلی هم میزنند. بنده خدایی میگفت فقط یه سوال دارم: اگه دلار بشه ۵۰۰ هزار تومن، سکه بشه یه میلیارد، تورم بشه ۴۰۰ درصد، کماکان استیضاح پزشک جان به مصلحت نخواهد بود؟ چرا همیشه مصلحت شماها، در گشنه‌تر شدن و فقیرتر شدن مردمه؟ چرا مردم را در فشار میگذارید تا صداشون در بیاد. خدا سوسکت میکنه ظلم نکن، خیر ببینی.

دو کلام حرف حساب: میگه اعتبار امضای شاهان و شاهزاده پهلوی از جمهوری اسلامی بیشتره، آره ارواح عمه اش. راست میگه خب ، با امضای نحس اولی آرارات و اروندرود رو داد رفت، دلتو خوش کن به امضای تخمیش، با امضای دومی بحرین رو داد رفت، سومی هم بیچاره طفلی چیزی توی دست و بالش نبود از کشور بده، زنشو داد رفت. آخه خودش دوزار میرزه؟ چه برسه به امضای تخمیش که توی وطن فروش و منافق توش گیر کردی، آره تو راست میگی ولی بقول فرنود کوچولو ساسید ساه. وقتی نگاهم به عکس مزخرفشون میفته دایریا میگیرم، این علامت خوبیه، مگه نه؟ آینده بهت ثابت میکنه که، شتر در خواب بیند پنبه دانه، گهی لوف لوف خورد گه دانه دانه.

هیچکس توی این دنیا مثل مادر نمیشه، پشت نگاهش دریایی از عشق و محبته، توی خونه حال هر کی بد باشه، این مادره که خوبش میکنه، امّا وای به اون موقع که حال مامان خوب نباشه، دیگه سنگ روی سنگ بند نمیشه، به خودم میگم، قدر کسی‌که مراقبته و نگرانته رو بدون، کسیکه ازت میپرسه غذا خوردی؟ رسیدی؟ خسته‌ای؟ شاید عادی به نظر بیاد، اما پشت همین سوالای ساده، یه عشق عمیق خوابیده، آدما همیشه نیستند؛ یه روز اینو میفهمی، که همین توجه کردنای ساده، نعمت بزرگ زندگیه.

یه مشاور میگفت: وقتی به اعتماد بنفس داشتن عادت نداشته باشی، اعتماد بنفس به نظرت مغرور بودنه. وقتی همیشه مثل شلغم منفعل بودی، قاطع بودن مثل خشونت به نظرت میاد. وقتی عادت نکردی که به شخصیت خودت احترام بذاری، اولویت دادن به خودت برات مثل خودخواهیه. اینارو گفتم که بدونی دایره‌ی امن ما همیشه معیار خوبی برای رفتارمون نیست.

یه قانونی هست که میگه: همیشه یه جوری زندگی کن
که اگه رفتی جلو آینه، روت بشه به چشمای خودت نگاه کنی، شاعر میگه دوستی با هر کی کردم خصم مادر زاد شد، در حیرتم آیا اصلا دوستی به معنای واقعی وجود خارجی داره؟ از حذف کردن آدمای زندگیت نترس، زندگی قانون لیاقتاس، به بعضیام باس گفت نمیخواد اینقدر ژست بگیری و فیلم بازی کنی، برو باطنت رو درست کن، رسم رفاقت اینه که با رفیق پیر بشی، نه اینکه وسط راه ازش سیر بشی، اصلاً نیازی نیست اطرافمون پر از آدم باشه، همون چند نفری که انتخاب کردیم و هستن، اگه آدم باشن کافیه. بعضیام سمی هستن و باید دورشون کرد، مخصوصاً از آدم‌های پرتوقع و حق نشناس فاصله بگیر، اینا مقیاست را بهم میزنند و حرمت محبتت رو میشکنند، چون اینا حافظه‌ی ضعیفی دارن، خوبی‌ها رو زود فراموش میکنن. به راهی که اکثر مردم میرن شک کن، اغلب مردم فقط تقلید میکنن، از متمایز بودن نترس، انگشت نما بودن هر چند خوب نیست، اما از احمق بودن بهتره.

این روزها، از بزرگترین و اولین اولویت های ما باید اتحاد ملی باشه، خدا راستگویی رو دوست داره ولی از حرف راست، که باعث فتنه بشه بیزاره، از هر حرفی که باعث اختلاف و دو دستگی بشه پرهیز کنیم، در زمانه حساسی زندگی میکنیم، دنیا آبستن اتفاقات بزرگی هست، کمی درک سیاسی خودمون رو بالاتر ببریم و نسبت به تمامیت ارضی کشور، آرامش و امنیت مردم، اسلام و اهل بیت علیهم السلام، خون شهداء و جوانان باغیرتی که از همه چیزشون گذشتند، احساس مسئولیت کنیم، ملاک و معیار مون آدما نباشند، امام علی علیه السلام در واقعه جمل که مردم حیرون شده بودند و نمیدونستند در این جنگ کدوم طرفی باشند، یکطرف همسر پیامبر و در طرف دیگر وصی و داماد پیامبر (ص) قرار داره میفرماید: حق را بشناس، تا اهل حق رو بشناسی، تا اهل حق و باطل برات مشخص بشه، مولا (ع) فرمود، مومن گاهی بین بد و بدتر قرار میگیره، انتخاب سختی هست، ولی چاره ای نیست.

طبیب نسخه ی درد مرا چنین پیچید
دو وعده خوردن چایی به وقت چاییدن
معاونی که مشاور شده است میداند
چقدر شغل شریفی است کشک ساییدن
به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات
بخواست جام می‌و گفت: ژاژ خاییدن
حکیم کاردرستی به همسرش فرمود:
شنیده ایم که درد آور است زاییدن
بد است زاغ کسی را همیشه چوب زدن
جماعت شعرا را مدام پاییدن
خوش است یومیه اظهار فضل فرمودن
زبان گشودن و دُر ریختن، مشاییدن
صبا به حضرت اشرف ز قول بنده بگو:
که آزموده خطا بود آزماییدن
تمام قافیه ها ته کشید غیر یکی
خوش است خوردن چایی به وقت چاییدن!
سعید بیابانکی

شوخی: علامه جعفرى در تعریف شوخى می نویسد: فروغ جهان‏ افروز روح را خاموش ساختن و به قشر نازکى از نفت که روى آب ‏میسوزد خیره‏ شدن و لذت ‏بردن، شوخى نامیده میشود.

شوخی: نگاه جدى به زندگی و شناخت درست از فلسفه زیست و توجه به پیچ و خم و آینده ما، به حدى مشغول کننده است که اگر کسى به همین جهت، لب ‏به خنده و زبان به شوخى و مزاح باز کند، چندان قابل ملامت ونکوهش نیست؛ حتی بعضی آنرا ضرورت می­دانند.

سخن آخر: شوخى و تفریحات سالم و مزاح­هاى دور از تحقیر و استهزاء، علاوه بر تأثیر مثبتی که زندگى فردى واجتماعى انسان دارد، یک ابزار کار آمد بیانی و مفید در انتقال مفاهیم بین انسان­ها می­باشد. این پدیده از آمیخته تفکر زیرکانه و قریحه شوخ طبعانه انسان برخاسته است، و این دو را خدا در وجود او به ودیعه گذارده است. لذا بدین سبب، طنز را باید ذاتاً تراوشی از ذوق هنرمندانه انسان دانسته و آنرا یک نعمت الهی در نظر گرفت. اما همین نعمت اگر در مجرا و مسیر خویش جاری نشود، همانند آبی که از مسیل خویش خارج شده است، باعث ویرانی و تخریب میگردد.

مشاهدات من در جلسه ارتباط با ارواح (بصورت دنباله دار، بخش ۱۶)
سؤال: میگویند: بوسیله ارتباط با ارواح، به ما ثابت شده که روح به زندگى جدید برمیگردد و این یک امر حسّى براى ماست، شما در برابر این دلیل چه میگویید؟ پاسخ: مَثَل معروفى است: از روباه پرسیدند شاهدت کیه؟ گفت دمم! این هم شد دلیل، که از من بپرسند: از کجا میگویى فلان مطلب حقیقت دارد، بگویم: ارواح در گوش من چنین گفته اند! آیا در هیچ جاى دنیا، ادّعاى مدّعى را میتوان دلیل شمرد؟ اصلاً من خودم قضاوت نمیکنم، این قضیه رو تجزیه تحلیل میکنم و گفتار دو طرف رو براتون باز میکنم و قضاوت نهایی با خود شما، عقل خودتون رو قاضی کنید، چون (العقل دلیل المومن) عقل راهنمای مومن هست. جالب توجّه اینکه همین ادّعاى آنها خود یک سند بر بطلان عقیده آنهاست؛ زیرا مطالبى از قول ارواح به هم مى بافند که براستى مسخره و مضحکه؛ اگر باور ندارید به داستان زیر توجّه کنید! نویسنده مزبور مینویسد: عود ارواح را ما با حرف قبول نکرده ایم؛ عملًا دیده ایم، از مشهودات ما و دیگران خبر نداری؛ بارها دیده ایم یک روح که در عالم ارواح بوده، اطّلاع داده است من بزودى عود میکنم؛ بعد از چندى که گذشته، گفته است من در شکم فلان زن به دنیا برمیگردم! مدّتى که گذشته، یکشب گفته این آخرین دفعه است که آمدم؛ دیگر با شما ارتباط نخواهم گرفت؛ چون تا یکى دو روز دیگر در جسم جنینى که در شکم آن زن است (همان زنى که چند ماه قبل اطّلاع داده بود) القاء خواهم شد؛ پسر یا دختر بودنش را هم اطّلاع داده است؛ بعداً همان شده که او قبلًا گفته است، عجیبتر این که یکى از آن زنها که خودم دیدم، از حامله شدن ناامید بود، به علّت یک جرّاحى که قبلًا انجام شده بود، یا به علّت دیگر که دقیقاً بخاطرم نیست؛ امّا خوب به یادم هست وقتى به او گفتیم: روح ابراهیم (که از خویشاوندان نزدیک آن زن بود) گفته است قریباً در شکم تو عود میکند، خندید و آن را شوخى دانست؛ امّا هنوز یک ماه نگذشته بود، آثار حامله بودن در او نمایان شد. باز خیلى خوب بخاطر دارم از همان ماههاى اوّل و دوم حاملگى، چه آن زن وچه شوهرش و چه اقوامش که یکى از آنها، پدر ابراهیم، که در زندگى سابقش، از معتقدین اسپریتیسم بود، و در فرانسه با این اصول آشنا شده بود، عموماً یقین داشتند نوزاد پسر خواهد بود که همان ابراهیم است. وقتى میخواست موضوعى را تأیید کند و قسم بخورد به شکم خودش اشاره میکرد و میگفت: به جان ابراهیم! تا این اندازه به پسر بودن نوزاد و اینکه او همان ابراهیم است، براى آنها قطعى بود، چون میدانستند نوزاد همان ابراهیم است که چندى قبل از دنیا رفته. اسم او را در زندگى جدیدش و حتّى پیش از اینکه متولّد گردد، ابراهیم گذاشته بودند که حالا گمان مى کنم بیست و دو سه سال داشته باشد؛ یکى دو سال کمتر یا بیشتر. تا شش هفت سال پیش که با خانواده اش از ایران رفت، غالباً او را میدیدم و به شوخى ابراهیم ثانى میگفتم. این داستان که سرتاپا زاییده اوهام و تخیّلات یا دروغ پردازى است، نمونه اى از طرز استدلالات طرفداران این مکتب دروغین است. صحنه سازى خاصّى که در آخر آن بکار رفته، بصورت دُم خروسى است که بیرون مانده؛ آنجا که میگوید: شش هفت سال پیش با خانواده اش از ایران رفت (و حتماً در فرانسه مجهول المکان است) یعنى، مبادا به فکر این بیفتید که آدرس و نام و نشانى او را بگیرید و با او مصاحبه کنید؛ زیرا چندین سال است از ایران رفته؛ رفته که رفته و هیچ کس هم او را پیدا نخواهد کرد.

جن در قرآن
دفاع از نفوذ جن به آسمان برای استراق سمع: وَ اَنّا لَمَسْنَا السَّماآءَ فَوَجَدْناها مُلِئَتْ حَرَسا شَدیدا وَ شُهُبا (جن) لَمَسْنَا السَّمآءَ بمعنای نزدیک شدن به آسمان بوسیله صعود بدان است. کلمه (حَرَس) بطوری که گفته اند، اسم جمع کلمه حارِس است، و به همین جهت با صفت مفرد توصیف شده است. مراد از حرس شدید نگهبانی قوی است که نمیگذارد شیطان‌ها در آسمانها استراق سمع کنند، و به همین جهت دنبالش فرمود: و شُهُبا که منظور از شهاب‌ها سلاح آن نگهبانان است. حیرت و جهل جنیّان نسبت به کیفیت وحی: وَ اَنّا لانَدْری اَشَرٌّ اُریدَ بِمَنْ فِی الاَْرْضِ اَمْ اَرادَ بِهِمْ رَبُّهُمْ رَشَدا (جن) اینکه جنیّان گفتند ما نمیدانیم آیا خدای تعالی شر اهل زمین را خواسته یا رشد آنانرا، برای جهل و تحیّری است که نسبت به مسئله رجم و جلوگیری از اطلاع یافتن شیطان‌ها از اخبار آسمانی داشته اند، چیزی که هست این مقدار را فهمیده بودند که این حادثه که در آسمان رخ داده، مربوط به اهل زمین است، حال یا برای خیر آنان است، و یا شر آنان، اگر خدای تعالی از پدید آوردن این حادثه خیر اهل زمین را خواسته باشد، قطعا آن خیر یک نوع هدایت و سعادت اهل زمین خواهد بود، و به همین جهت در لنگه دوّم احتمال خود که جا داشت بگویند (و یا خیر ایشان را) گفتند: (و یا رشد ایشان را)، مؤید این معنا جمله (اَمْ اَرادَ بِهِمْ رَبُّهُمْ) است که اشعار به رحمت و عنایت دارد.
جنیّان در این کلام خود فاعل اراده رشد را ذکر کردند ولی در جانب شرّ فاعل را ذکر نکردند، و نگفتند: (اَشَرٌّ اُریدَ بِمَنْ فِی الاَْرْضِ، ) بلکه فعل اراده را به صیغه مجهول آوردند، تا هم رعایت ادب را نسبت به خدای تعالی کرده باشند، و هم فهمانده باشند خدای تعالی شرّ کسی را نمیخواهد، مگر آن که خود انسان کاری کرده باشد که مستحق شرّ خدائی شده باشد.

زیارت جامعه بخش پنجم
مرتبه قاب قوسین و مرتبه ولایت، ولایت کلیه و ذکر و صادر اول و مرتبه نبوت، همه اسامی مرتبه ششم در کلام وی هستند. البته به لحاظ اینکه از خداوند تلقی میکند به وی ولی و رسول گفته میشود. شایان ذکر است که مراتب وجود و عوالم گوناگون به اعتبارات گوناگون تقسیمات گوناگون شده اند، چنانکه در روایات نیز گاه به عالم دنیا و آخرت و گاه به ۱۴ هزار عالم و گاه به ۱۸ هزار عالم تقسیم شده است، لذا باید به جهت تقسیم نگریست. ارتباط عوالم طولی با عوالم عرضی و چگونگی تشخّص تقابلی و محیطی و محاطی ائمه اطهار علیه السلام با خلق را در این مبحث روشن میکنم، و اینکه به چه اعتبار مردم و ائمه علیه السلام در عرض هم و به چه اعتبار ایشان، مبداء دیگران و منتهای دیگرانند، و نیز ارتباط پروردگار با مردم چگونه است. مراتب علم ائمه علیه السلام و خصوصیات آن نیز روشن میشود، و مراتب مشیت و اراده و قدر و قضاء و اذن و کتاب و اجل معلوم. در مقدمه به همین مقدار اکتفا می‌کنم که خدای تعالی کلید محبوبانش قرار دهد و اینرا آبشخوری شیرین برای جویندگان معرفت و اهل ارادت نماید، لاحول ولا قوة الاّ باللَّه العلی العظیم. ابتدا حمد و ثنای خداوند: ستایش خدای راست که الهام بخش ستایش بندگان است؛ بندگان را بر معرفت ربوبیت خویش سرشت، راهنمای وجودش را خلقش، و نشانه ازل خود را حدوث مخلوقات، و شباهت خلایق به همدیگر را نمایان گر بی نظیر بودن خود، و شاهد قدرت خود را آیات خویش قرار داد، صفات بر ذات وی ممتنع و رؤیتش به چشمان مستحیل و احاطه ی بر وی به عقول محال است، وجودش را نهایتی نیست و بقای او را غایتی نیست، مشاعر او را درک نمیکند و حجاب‌ها او را نمی پوشانند، حجاب بین او و خلقش خلق او هستند، زیرا آنچه را که ذوات مخلوقات دارند بر وی ممتنع است، و آنچه را که بر مخلوقات ممتنع است بر وی ممکن، تا مخلوق از خالق تفاوت کند و محیط از محاط تمیز یابد و پرورش گر از پروریده. وی واحدی است نه به وحدت عددی، و آفریدگاری است نه بواسطه حرکت. بیننده ای نه به آلت، و شنونده ای نه به ابزار جدا، و شاهدی نه با تماس است، باطنی نه در تحت پوشش، و آشکار جدایی نه به دوری مسافت، ازلش جلوگیر جولان فکرها و دیمومت وی رادع عقول از استشراف است، از کُنه وی بیننده‌های نافذ باز میگردند و از وجودش اوهام گردش گر در میشکند. معرفت وی ابتدای دیانت و کمال معرفت وی توحیدش و کمال توحیدش نفی صفات از اوست، زیرا هر صفتی شهادت میدهد که غیر از موصوف میباشد، و موصوف شهادت میدهد که غیر صفت است، و این هر دو شهادت بر دوگانگی است که ازل بودن وی آن را نمی پذیرد، پس هرکس او را وصف کند او را محدود کرده، و هر کس او را محدود کند او را تحت شمار درآورده، و هرکس او را تحت عدد درآورد ازلیت وی را زائل کرده، و هر کس از چگونگی وی بپرسد، او را تحت اوصافی قرار داده است، و هر کس بپرسد او در چه چیز قرار دارد او را مشمول و در ضمن چیزی قرار داد، و هرکس از اینکه او بر چه چیز قرار دارد، جویا شود پس او را بر دوش چیزی قرار داد، و هرکس از مکانش بپرسد او را از برخی جهات خالی کرده، و هرکس از ماهیت وی بپرسد او را وصف کرده، و هرکس از نهایت وی بپرسد او را دارای نهایت قرار داده است. دانا به هنگامی که دانسته ای نبوده و آفریدگار به هنگامی که آفریده ای موجود نبود، پرورنده به هنگامی که پروریده ای نبود و اینگونه پروردگارمان موصوف میشود و او بالاتر از آنچه است که وصف کننده‌ها وصف کنند. شهادت به لا اله الّا اللَّه میدهم، خدایی که یگانه است و شریکی ندارد، چنانکه خود برای خود به یگانگی شهادت داد و فرشتگان و خردمندان مخلوقش شهادت دادند، خدایی جز خدای عزیز و حکیم نیست. و گواهی میدهم که محمّدصلی الله علیه وآله بنده ی برگزیده و پیامبر مرضی خداست، او را برای هدایت و دین حق به پیامبری فرستاد تا بر همه ادیان غالب شود، گرچه دوگانه پرستان را خوش نیاید. و گواهی میدهم که علی امیرمؤمنان و یازده فرزند معصوم وی یعنی حسن و حسین و علی و محمد و جعفر و موسی و علی و محمد و علی و حسن و حجت منتظر علیهما السلام وصی رسول خدا صلی الله علیه وآله حجّت‌های الهی بر بندگان و جانشینان وی بر روی زمین و بندگان گرامی خدایند؛ از سخن او به در نمیروند و فرمان وی را بکار میبرند و ایشان را دوست دارم واز دشمنان ایشان بیزار و به خواست خدا بر همین زندگی میکنم و بر آن میمیرم و برانگیخته میگردم. ولا حَول ولا قوّة الّا باللَّه العلی العظیم.

صحیفه سجادیه بخش دوازدهم
در سوره مطفّفین درباره کتاب بدکاران میگوید: إِنَّ کِتابَ الفُجَّارِ لَفی سِجِّی: کتاب فاجران در دوزخ است و درباره کتاب نیکوکاران میگوید: کَلاَّ إِنَّ کِتابَ الْأَبْرارِ
لَفی عِلِّیِّین: کتاب نیکوکاران در علیین است. حرف (فی= در) دلالت دارد که واقعاً خود اعمال در دوزخ و بهشت نبشته و حضور دارند، زیرا اگر مراد یک نوشتار لفظی بود، معنائی برای (در) نمی ماند. دقت کن: نمیگوید (اعمال در آن کتاب است) میگوید آن کتاب در دوزخ است. در مقابل استدلال فوق گفته اند: در همین سوره دربارۀ هر دو کتاب آمده است که کتاب مرقوم:
کتاب رقم شده، کتاب رقممند. و (رقم) از مقولات اعتباری و تدوینی است، نه واقعی تکوینی. اما این سخن وقتی درست است که رقم را به معنی شماره بگیریم، در حالیکه معنی (رَقَمَ ، کَتَب) است و رقیم که فعیل به معنی المفعول است یعنی مکتوب. و مرقوم نیز به معنی مکتوب و کتاب است. و کتاب مرقوم یعنی کتاب مکتوب. و مراد این است که گمان نکنید آن کتاب یک شیئ فرضی، ذهنی، یا خیالی است، بلکه واقعاً یک شیئ رقم خورده و مکتوب است. و با بیان دیگر: مرقوم یعنی ثبت شده، و اینک بحث در این است که آیا خود اعمال مجسم به عنوان اشیاء مادی در دوزخ و بهشت تکوین و ثابت شده اند، یا اسامی، حروف و الفاظ است که در یک نوشتاری ثبت تدوینی شده اند. آیا مراد کتاب تکوین است یا کتاب تدوین؟ پس خود کلمه مرقوم تاکید است بر واقعی وتکوینی بودن اشیاء در آن کتاب. کمی در مورد تجسم عمل: ۱- غیر از خدا، همه چیز (حتی فرشته، روح، عقل) همگی مخلوق و تابع زمان و مکان هستند. زیرا همه چیز متغیر و متحرک است و تغییر و حرکت بدون زمان و مکان نمیشود، بلکه تغییر و حرکت، عین زمان و مکان هستند. پس هیچ چیزی فارغ از زمان و مکان نیست، و آنچه ارسطوئیان و صدرویان (مجرد و مجردات) می‌نامند، چرندیات است، گرچه با غفلت از قرآن و حدیث بطور خیره سرانه به آن اصرار و لجاجت میورزند. و همچنین با غفلت از قواعد و قوانین علوم متعدد از آن جمله فیزیک و علم شناخت ماهیت زمان و مکان. و تاسفبار اینکه با اینهمه خودشان را عقل گرا نیز میدانند. درگیری و چالش متمادی چند قرنی دین داران با دهریّون و طبیعیّون و چالش شان با مارکسیسم در دو قرن اخیر، یک فضای ذهنی بوجود آورده که اگر مطابق قرآن و احادیث، بگوئید: غیر از خداوند هر چیزی که هست زمانمند و مکانمند است، پس یا ماده است یا مادّی. فوراً ذهن‌ها به سراغ دهریّه و مارکسیسم رفته و شما را به آنگونه تفکر متهم میکنند. امّا حقیقت این است که هر چیز (غیر از خداوند) یا ماده است، از فشرده ترین ماده مانند سنگ، تا بسیط ترین ماده مانند هوا، و یا مادی است از فرشته، روح تا بسیطترین مادی مانند عقل. و عقل بسیطترین بسیط‌ها است، زیرا که فرشته هم عقل دارد و وجود فرشته فشرده تر از عقل است که عقل را پذیرا شده و در خود جای داده. و اگر دوست ندارید دربارۀ فرشته لفظ عقل را به کار ببرید، بالاخره آن فهم و درک که جبرئیل دارد، بسیطتر از وجود خود جبرئیل است. و آن فهم و درک جبرئیل نیز فعل، متغیر و متحرک است، پس زمانمند و مکانمند است و مجرد نیست و مادّی است. و این سخن با بینش دهریّه و مارکسیسم هزاران فرسخ فاصله و فرق دارد و متهم کننده در این مسئله نادان است و عیب از خودش است. ۲- و آنچه در این جهان، این کائنات، اینجا، یعنی ما سوی الله، وجود دارد دائماً در تغییر و تحول است، برخی در تغییر سریع و برخی در تغییر و تحول بس آهسته و درنگ آمیز. و در این میان، از گونه‌های مختلف تغییر و تحول آنچه به بحث ما مربوط و محور بحث تجسم عمل است، تحول ماده به انرژی، و تحول انرژی به ماده است. ۳- شرح این تحول: مادّه به انرژی تبدیل میشود؛ مانند موادّ خورشید که به انرژی مبدل شده و به زمین آمده و به گیاهان و جانداران روی زمین میرسد، بلکه سنگ و خاک زمین نیز آن را جذب میکند. تنه چند تنی یک درخت را در نظر بگرید؛ درصد بیشتر آن از انرژی‌های خورشید است که آمده در پیکر آن درخت به ماده تبدیل شده، و اینک آن را بسوزانید، چیز اندکی از آن بصورت خاکستر میماند و بقیه همگی از نو به انرژی تبدیل شده و به اطراف پخش میشود. انسان نیز از غذا (و نیز از خورشید) انرژی گرفته و بر سلول‌های بدنش می‌افزاید، از جانب دیگرسلول‌های بدنش در اثر کار، فعالیت و حتی در اثر نفس کشیدن و فکر و اندیشه، به انرژی تبدیل شده و به اطراف پخش میشود. بدن انسان یک دستگاه است که پیوسته سلول جدید میسازد و سلول‌های پیشین را میسوزاند، که به این روند تحولی بدن، اصطلاحاً (بدل ما یتحلّل) میگویند. ۴- نظر به این که انسان (علاوه بر روح نباتی و روح غریزه) روح سوم هم دارد بنام (روح فطرت) انرژی‌ صادره از او در محیط معمولی نمیماند؛ اگر در اثر اعمال نیک صادر شده، به آسمان اول میرود و اشیاء بهشت از آنها ساخته میشود. واگر در اثر اعمال بد صادر شده به دوزخ میرود و اشیاء دوزخ را میسازد. انرژی‌های این جهان خواه در قالب ماده باشند و خواه آزاد، دارای دو خصیصه مثبت و منفی هستند. و تنها انرژی صادر شده از انسان است که یا مثبت است و یا منفی، مثبت برای ساختن بهشت میرود، و منفی برای ساختن دوزخ. حَمْداً تَقَرُّ بِهِ عُیُونُنَا: چنان حمد و ستایشی که بوسیله آن چشم‌هایمان روشن شود. مراد همان چشم روشنی در اصطلاح مردمی است. إِذَا بَرِقَتِ الْأَبْصَار: آنگاه که چشمها از هیبت روز قیامت خیره و هاج و واج شوند، گوئی برق شدیدی به آنها برخورده و دیدشان را مختل کرده است. وَ تَبْیَضُّ بِهِ وُجُوهُنَا إِذَا اسْوَدَّتِ الْأَبْشَار: و صورت‌های ما بوسیله آن سفید گردد آنگاه که پوست‌ و بشره سیاه میشود. همانطور که آیه میفرماید: یَوْمَ تَبْیَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوه: آنروز (روز محشر) چهره هائی سفید و چهره هائی سیاه میشوند. آیا مراد همان اصطلاح رو سفیدی و رو سیاهی است که در اصطلاح مردمی هست؟ یا واقعاً رنگ پوست نیکوکاران سفید و رنگ چهره بدکاران سیاه خواهد شد؟ نظر به کلمه اَبشار که در بیان امام علیه السلام هست، میتوان گفت مراد معنی دوم است؛ بَشَرَة یعنی پوست، و اَبشار یعنی پوست ها. و در آن اصطلاح مردمی روسفیدی و روسیاهی میگویند، نه پوست سفیدی و پوست سیاهی. و اگر مراد سفیدی و سیاهی واقعی باشد، اثری از آثار تجسم عمل میگردد و این سخن امام نیز در ردیف احادیث فراوانی قرار میگیرد که ادلّه تجسم عمل هستند. و چون با این سخن امام آیه مذکور نیز تفسیر میشود، این آیه هم در زمره آیات تجسم عمل قرار میگیرد. حَمْداً نُعْتَقُ بِهِ مِنْ أَلِیمِ نَارِ اللَّهِ إِلَی کَرِیمِ جِوَارِ اللَّه: چنان حمد و ستایشی که بوسیله آن از آتش دردناک خدا بسوی جوار با نعمت و عزت خدا، آزاد شویم. عتق: آزاد کردن و آزاد شدن برده؛ انسان بطور بالقوه و بالامکان، باصطلاح در بینابین قرار دارد؛ ممکن است به دوزخ برود و ممکن است به بهشت. پس انسان در گرو عمل خودش است؛ حمد و ستایش خداوند او را از این گرو آزاد میکند، زیرا حمد از اندیشه و تفکر ناشی میشود و ایمان شخص حامد ایمان مبیَّن است، ایمان تقلیدی نیست. و ایمان مبیّن، نسبی است و هر کسی (از بی سوادترین فرد تا دانشمندترین فرد) میتواند ایمان تقلیدی داشته باشد یا ایمان تبیینی و آگاهانه.

ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، حکیم بار دیگر به نزد شاهزاده آمد سلام کرد و او را دعا گفت و نشست و از جمله دعاهاى او این بود: از خداوندى درخواست میکنم که اوّل است و قبل از همه اشیاء بوده و هیچ چیز پیش از او نبوده است، و آخر است و بعد از همه اشیاء خواهد بود و هیچ چیز با او باقى نمى ماند، باقى است و هرگز فنا در او راه ندارد، عظیم و بزرگوارى است که عظمت او را نهایت نیست، یگانه اى است که احدى در خداوندى با او همراه نیست، و قاهرى است که همتایى براى او وجود ندارد و پدیدآورنده اى است که در آفرینش کسى را شریک خود نساخته است، و توانایى است که ضدّى ندارد، صمدى است که مانندى ندارد، پادشاهى است و هیچ کس همراه او نیست، تا تو را پادشاه عادل و پیشواى هدایت و رهبر پرهیزکاران قرار دهد و تنها اوست که تو را از کورى ضلالت مى رهاند و در دنیا زاهد و دوستدار خردمندان و دشمن گمراهان مى سازد، تا آنکه تو را و ما را به آنچه بر زبان پیامبرانش از بهشت و رضوان وعده فرموده برساند، که رغبت ما بسوى خداى تعالى آشکار، و خوف ما از او نهان و دیدگان ما بسوى کرامت وى باز و گردنهاى ما در طاعت او خاضع و جمیع امور ما به او بازگشت خواهد کرد. شاهزاده تحت تأثیر این دعا قرار گرفت و رغبتش در امور خیر افزون گشت و از کمال و حکمت و دانایى آن حکیم متعجّب شد و پرسید: اى حکیم از عمرت چند سال گذشته است؟ او گفت: دوازده سال، شاهزاده به خود آمد و گفت: فرزند دوازده ساله طفل است و من تو را در سن کهولت و شصت سالگى مى بینم. حکیم گفت: آرى از ولادتم شصت سال میگذرد، امّا تو از عمر من سؤال کردى و عمر عبارت از حیات است و حیاتى وجود ندارد مگر در دین و عمل به آن و دورى از دنیا و از آن زمانى که به این حالات موصوف شده‌ام تا حال دوازده سال مى گذرد، و پیش از آن به سبب جهالت در زمره مردگان بودم و آن را از عمر خود حساب نمى کنم. شاهزاده گفت: چگونه کسى را که مى خورد و مى نوشد و حرکت مى کند مرده مى خوانى؟ حکیم گفت: زیرا با مردگان در کورى و کرى و گنگى و ضعف حیات و فقر شریک است، و چون در صفات با مردگان شریک است لا جرم در نام هم شریک خواهد بود. شاهزاده گفت: اگر تو این حیات ظاهرى را حیات نمیدانى و به آن غبطه نمى خورى، سزاوار نیست که مرگ را هم مرگ بدانى و از آن کراهت داشته باشى. حکیم گفت: اى شاهزاده اگر به این زندگانى اعتماد مى نمودم خود را به چنین مهلکه اى نمى افکندم که به نزد تو بیایم، با وجود آنکه میدانم پدرت بر اهل دین خشم بسیار دارد و در صدد قلع و قمع آنهاست، آرى من مرگ را مرگ نمیدانم و این حیات را نیز حیات به حساب نمى آورم و از مرگ کراهت ندارم و چگونه رغبت در این حیات داشته باشد کسى که ترک لذّتهاى دنیوى کرده است و چگونه از مرگ مى گریزد کسى که نفس خود را با دست خود کشته است. اى شاهزاده آیا نمى بینى که دینداران ترک دنیا از اهل و مال خود کرده اند، و رضا به داده خدا داده اند و رنج عبادت بر خود خریده اند بگونه اى که جز به مرگ نمى آسایند؟ پس کسى که از لذّتهاى حیات متمتّع نگردد این حیات به چه کار او آید؟ و کسى که آسایش وى جز از مرگ نباشد چرا از آن بگریزد؟ شاهزاده گفت: راست مى گویى اى حکیم، آیا دوست میدارى که فردا مرگت فرا رسد؟ حکیم گفت: بلکه سرور من در آن است که همین امشب مرگم فرا رسد نه فردا، زیرا کسى که نیک و بد را فهمید و دانست که جزاى هر یک نزد خداى تعالى است، بدى را بخاطر عقابش ترک میکند و نیکى را بواسطه ثوابش به جا مى آورد و کسى که به وجود خداى یکتا یقین داشته باشد و وعده هاى او را تصدیق کند البتّه مرگ را دوست مى دارد، به دلیل آنکه به آسایش پس از مرگ امیدوار است، دنیا را نمى خواهد و از آن کراهت دارد زیرا مى ترسد که مبادا به شهوتهاى دنیا فریفته شود و مرتکب معصیت حقّ تعالى گردد. چنین شخصى مرگ را دوست مى دارد تا از شرّ فتنه دنیا ایمن شود و به سعادت عقبى فائز گردد.

حُسنیّه بخش پنجم
احضار علمای بصره و بغداد: چون فرمان به والی بصره رسید، او بی درنگ ابراهیم بن خالد را بر شتری رهوار سوار کرده و به همراه فرستاده خلیفه به دارالخلافه بغداد فرستاد. ابراهیم چون به بغداد رسید، به هارون گفت تا همه علمای بغداد را حاضر کنند. دولتمردان و بزرگان ممالک دیگر هم که از اطراف آمده و در بغداد جمع شده بودند نیز در دارالخلافه حاضر شدند. برای ابراهیم بن خالد، کرسی زرّین نهادند، و حُسنیّه را آورده و حقیرانه در جایگاه تماشاچیان نشاندند. حُسنیّه بی اعتنا به جلال و جبروت مجلس پیش رفت و مقابل ابراهیم بن خالد نشست. هارون ملعون به حُسنیّه اشاره کرد که مباحثه را آغاز کند. حُسنیّه رو کرد به ابراهیم و گفت: آن ابراهیم بن خالد که صد جلد از تألیفات او در بین دانشمندان معروف است و به عداوت و دشمنی با علیّ بن ابی طالب علیه السلام افتخار میکند تو هستی؟ ابراهیم برآشفته و گفت: مرا مسخره میکنی؟ و رو به اهل مجلس کرد و گفت: مرا با کنیزی هم بحث کردن چه معنا دارد؟ این کار موجب بی ارزش شدن علم و اهانت به علما و دانشمندان است. یحیای برمکی، وزیر هارون که با او خصومت داشت خندید و گفت: ای ابراهیم این سخن از تو که اهل فضل هستی بعید است. مگراین سخن بزرگان دین نیست که: اُنْظُر اِلی ما قال وَ لا تَنْظُر اِلی مَنْ قال (یعنی: بنگر به سخن، منگر به گوینده سخن) حُسنیّه گفت: ای ابراهیم! بتوفیق خدای تعالی در همین مجلس تو را از این کرسی زرّین به زیر خواهم کشید. ابراهیم چون فهمید حُسنیّه میخواهد حقیقت مذهب اهلبیت علیهم السلام را بر هارون روشن گرداند، گفت: چون من از راه دور آمده‌ام حق تقدّم با من است و من باید سؤال را آغاز کنم. قصدش این بود که پیشدستی کند تا به او مهلت ندهد. حُسنیّه گفت: بسیار خوب شما مقدّم باشید و از هر چه میخواهید بپرسید. ابراهیم همواره سؤال میکرد و حُسنیّه بافصاحت تمام پاسخ میگفت و اشکالات وی را بسیار زیبا و متین جواب میداد و قاطعانه رد مینمود، بطوری که حاضرین از سخنان متین او حیران مانده بودند. بالاخره حُسنیّه گفت: ای ابراهیم! سؤالات تو طولانی شد، میترسم باعث کسالت تو شود. اجازه بده تا من نیز سؤالی بپرسم. این واقعه را قطعاً امام صادق علیه‌السلام میدانسته، که در آینده چنین مناظره ای روی خواهد داد و حُسنیّه را به شاگردی خویش، قبول فرمودند تا در چنین روزی، هم حجت را بر هارون ملعون تمام کند، و هم شیعیان از محتویات این مناظره بهره ببرند، چون سراسر دلیل و حجت بر حقانیت شیعه و دارای نکات آموزنده بسیاری است. ادامه دارد..

در مورد کارخانجات شرکت نستله یهودی: بخشی از سهام شرکت نستله در بازار بورس سیکس سوئیس و بورس یورونکست معامله میشود. در سال ۲۰۱۱ شرکت نستله در فهرست فورچون جهانی ۵۰۰ رده نخست از سودآورترین شرکت جهان را به خود اختصاص داد. وضعیت این شرکت در سال ۲۰۱۹ با درآمد بیش از ۹۳ میلیارد دلار در رتبه ۷۶ از نظر درآمد و با سودی بیش از ۱۰ میلیارد دلار در رتبه ۵۳ سودآورترین شرکت جهان و با مجموع دارایی بیش از ۱۳۹ میلیارد دلار در رتبه ۱۷۴ فهرست فرچون قرار گرفت. و حسب اعلام فهرست فایننشل تایمز جهانی ۵۰۰ در ۳۱ مارس سال ۲۰۱۵ این شرکت با ارزش بازار ۲۴۴ میلیارد دلار با سه رتبه سقوط نسبت به سال ۲۰۱۴ در رتبه ۱۴ قرار گرفت. کوکا کولا (به انگلیسی: Coca Cola ) نوشابه کولای گازدار پرطرفدار است که در بیش از ۲۰۰ کشور جهان به فروش میرسد و روزانه حدود ۲ میلیارد بطری کوکاکولا در جهان مصرف میشود. این نوشابه محصول شرکت آمریکایی یهودی کوکاکولا است و یکی از نمادهای فرهنگی کشور ایالات متحده آمریکا بشمار می‌آید. کمپانی کوکاکولا با سرمایه‌ای بیش از ۴۷ میلیارد دلار کمپانی اصلی کوکاکولا در آتلانتا، آمریکا، قرار دارد، کوکاکولا در سال ۲۰۱۳ در رتبه نخست از فهرست بزرگترین تولیدکنندگان نوشیدنی و مواد غذایی جهان قرار گرفت. یهود تلاش میکند علاوه بر سود جویی و تجارت در تغذیه جهانی، از محصولاتش بعنوان اسلحه برای نابودی جوامع غیر یهودی استفاده کند و هر از گاهی بعضی از محصولات خود را توسط میکروبهای جدید و دست ساز آلوده میکند که اغلب این آلودگی ها نامحسوس است و در دراز مدت آثار ژنتیکی آن در افراد قابل تشخیص است. وِیفر (به انگلیسی: Wafer ) گونه‌ای بیسکویت ترد، شیرین، بسیار نازک و خشک است که اغلب برای تزئین بستنی استفاده میگردد. ویفر نوتلا محصولی از شرکت ایتالیایی Ferrero که بیش از ۱۶۰ کشور جهان طعم آنرا چشیده‌اند. هفت برند مطرح ویفر خارجی در ایران: ویفر ای بی کی، ویفر روشن، ویفر زیموپوک، ویفر ویف آپ، ویفر نوتلا، ویفر کیندر، ویفر میلکا. که تمام این محصولات در زیر شاخه نستله یهود هستند.

سلمان فارسی بخش ۳۳
ابن مسیب روایت میکند که یک روز امیرمؤمنان (ع) وقتى از خانه خارج شد، با سلمان برخورد کرد و فرمود: اى ابوعبدالله! حالت چطور است؟ سلمان پاسخ داد: سر از خواب برداشتم در حالیکه در اندیشه چهار غم و غصه بسر میبرم. امام على (ع) فرمود: چه غم و غصّه هایى دارى؟ سلمان جواب داد: ۱- غمّ و غصّه افراد خانواده که نان میخواهند و نیازمندى هایى دارند؛ ۲- اندیشه اینکه خداوند متعال از من اطاعت و عبادت میخواهد؛ ۳- در فکر غم و اندوه کار شیطان بودم که به گناه راهنمایى میکند؛ ۴- در فکر کار ملک الموت بودم که از من روح طلب میکند. امام على (ع) با شنیدن این سخنان فرمود: من همچنین مطالبى را براى رسول خدا بیان داشتم که آن حضرت به من مژده داد: اینگونه غم و غصّه‌ها موجب آمرزش گناهان، مصونیت از آتش دوزخ و ترفیع مقام بندگان در پیشگاه خداوند میشود/ جامع الاخبار

مالک اشتر قسمت هشتم
مالک در یمن: از زندگانی مالک از بدو تولد تا پذیرش دیانت اسلام اطلاع زیادی در دست نیست. برخی کتب محل تولد وی را روستای بیشه و دثینه دانسته اند. ولی احتمالاً محل تولد مالک باید در مرکز استقرار نخعی‌ها بوده باشد. همچنین جایگاه نخع را در یمن جنوب شرقی بیضاء در دوره‌های مران، کبران نزعه، حجومه، ملاحه، التیجب و صحب میدانند. از زمان تولد مالک نیز اطلاع دقیقی در دست نیست (سیّد محسن الامین بدون ذکر مآخذ سن مالک را در جنگ جمل ۸۰ سال ذکر میکند) براساس شواهد و قرائن میتوانیم حدود زمان تولد و سن وی را مشخص کنیم. مالک از زمان فتح شام از بزرگان نخع بود و در دوره خلافت عثمان زمانی که با تعدادی از همراهانش به شام تبعید شد، از لحاظ سنی از آنان بزرگ تر بود، زیرا که هنگام بحث با معاویه، کمیل سخنانی را بر زبان راند که مالک ظاهرا روش بحث و استدلال وی را نپسندید و خطاب به کمیل چنین گفت: ای کمیل چون از ما همه زِادِ تو کمتر است چرا افتتاح سخن تو کردی؟ بگذار جماعتی که از تو مهترند و به زاد بزرگ تر سخن گویند، کمیل خاموش ماند، مالک اشتر سخن آغاز کرد. کمیل در ۱۲ هجری متولد شده بود و در سال سی و سه، ۲۱ سال داشت، بنابراین نظر عطار قیس که سخنان معاویه خطاب به تبعیدیان و از جمله مالک و کمیل که شما گروهی از عربانید که دندان و زبان دارید و به اسلام اعتبار یافته اید را دلیل بر سن بالای همه آنان میداند، درست نیست. اما مالک در اواخر عمر حضرت رسول صلی الله علیه و آله از بزرگان نخع بوده است، چرا که واقدی میگوید برخی از بزرگان نخع علی علیه‌السلام را همراهی کردند که از جمله آنان مالک بن حارث بود. در شعر مالک خطاب به عایشه، خاله ابن زبیر، نیز سخنانی است که تا حدودی مشخص کننده سن وی است. وی در این شعر در مورد علت عدم موفقیتش در کشتن ابن زبیر میگوید: من پیرمرد نسبتا سالخورده بودم و او (ابن زبیر) جوان بود، سیری و جوانی او سبب نجات وی از دست من گشت. ابن زبیر در این زمان (جنگ جمل) ۳۶ سال داشت. همچنین در پیکار صفین هنگامی که جوانی از یحصبیان حمیری به مبارزه اشتر آمد، مالک ندا داد: جوانی در برابر جوانی، و از فرزندش ابراهیم خواست به مبارزه آن هماورد برود. از طرفی سن مالک مسلما از عمار پایین تر بوده است، به دلیل این که عمار به پیری و مسن بودن شهره بود و از گزارش‌های راویان در مورد درگیری عمرو بن یثربی و عمّار و سخنان سفرای علی علیه‌السلام نزد معاویه چنین استنباط میشود، همچنین مالک، ضمن شعری در صفین چنین سرود: اگر آنها عمّار مسلمان کهنسال را، با توجه به اینکه عمار در دوران خلافت علی علیه‌السلام حدود نود سال سن داشت و هم سن پیامبر در زمان حیات ایشان بود، سنِّ مالک باید در دوران خلافت علی علیه السلام زیر ۸۰ سال بوده باشد. از زندگانی مالک تا زمانی که نمایندگانِ پیامبر (ص) به یمن آمدند و مردم را به اسلام دعوت کردند، خبری نیست. واقدی نقل میکند، در زمانی که حضرت علی علیه السلام برای تبلیغ اسلام از سوی پیامبر به یمن و میان قبایل آن فرستاده شد، برخی از بزرگان شاخه نخعِ قبیله مذحج اسلام آوردند که از جمله آنان مالک بن حارث بود. آنها آن حضرت را در اقدامات نظامی در مذحج همراهی کردند. پس از آن نمایندگان یمن آخرین نمایندگانی بودند که در نیمه محرم سال یازده هجری به حضور رسول خدا صلی الله علیه و آله رسیدند، آنها ۲۰۰ نفر بودند که در یمن با معاذبن جبل بیعت کرده و مسلمان شده بودند مالک از بزرگان نخع بوده ولی دقیقا مشخص نیست که موفق به دیدار پیامبر شده است یا نه. با توجه به اینکه هر کس حتّی یک بار پیامبر را ملاقات کرده جزو صحابه محسوب میشود و از مالک در اکثر منابع با نام تابعی یاد شده است و از طرفی خود مالک خویش را در شمار تابعین میداند بنابراین ظاهرا مالک جزو دیدارکنندگان با پیامبر نبوده، هر چند که مسلمان شدنش توسّط علی علیه السلام به روزگار رسالت پیامبر بوده است. اوّلین برخورد و آشنایی مالک با امام علی علیه السلام هم مربوط به همین دوران یعنی اواخر حیات پیامبر میشود. ارتباط میان مالک و علی در دوره‌های بعد در واقع بی مقدمه نبود. مالک تحت تأثیر رفتار این نماینده پیامبر قرار گرفت. علی علیه‌السلام در جمع آوری زکات برای یمنی‌ها مشقت ایجاد نمیکرد و با آنان مدارا میکرد آن حضرت با حرکت‌های نظامی، تبلیغی، اقتصادی و قضایی زمینه تحکیم دولت حضرت رسول را فراهم کرد و با اختیارات کامل مالی که داشت حکومتی کوتاه مدت در سرزمین مذحج و هَمْدان عرب، بوجود آورد و در این مناطق هوادارانی چون مالک بن حارث را یافت که شعاع نورانیت معرفت اسلامی را از آن حضرت
فراگرفت و چنان شخصیت دینی مالک را شکل داد که همراه مولانا علی علیه‌السلام در برخی حوادث عصر پیامبر (ص) در یمن شرکت کرد و پس از پیکار اجنادین با خاندان خود نزد علی علیه‌السلام به مدینه آمد و بعد از آن ابوبکر وی را به سمت شام فرستاد در سالهای بعد و در زمان خلافت علی علیه السلام حمایت این مذحجی‌ها و همدانی‌ها از وی در سطح بالایی بود. در پی کردن شتر عایشه و در موقعیت‌های حساس متفاوت، آنها حمایت خویش را از مولا علیه‌السلام دریغ نمیکردند. مالک ضمن شعری در صفین به این موضوع اشاره میکند: دلاوری همدان و مذحجیان این جنگ را بس، قومی که چون آنان را فراخوانند به انبوه آیند. همچنین در شعر دیگری یکی از عراقیان چنین میسراید: از شمشیرهای مذحج و همدان برنیاید که ریش دراز را چنانکه بود باز گردانیم حتّی حمایت‌های مذحجی‌ها و مخصوصا همدانی‌ها بعد از امام علی علیه السلام از قیام‌های شیعی زیاد بود. همه این موارد تا حدودی میتواند متأثر از عملکرد علی بن ابیطالب در مأموریت‌های عهد پیامبر به یمن باشد. در این راستا، ارتباط عاطفی و صمیمانه بین امام و مالک نیز به وجود آمد که در اندیشه و نگاه مالک نسبت به حضرت امیر مؤثر بود. این دیدگاه در سخنرانی‌های مالک هنگام بیعت با علی علیه‌السلام آشکار است.

ادامه خندق: نعیم بن مسعود اشجعی خدمت پیامبر گفت: ای رسول خدا من مسلمان شده‌ام و هیچکس از خویشان من خبر ندارد، پس حکم و فرمان خود را به من بفرمائید. پیامبر به او فرمود: تو در میان ما یک نفر بیشتر نیستی، پس هر چه میتوانی برای ما انجام بده. نعیم بن مسعود رفت تا به قلعه بنی قریظه رسید و گفت من دوست صمیمی شمایم و گفت شما و قریش و غطفان در نزد محمد یکی نیستید، شهر شهر شماست و در آنجا اموال و فرزندان و زنان شماست. قریش و غطفان بلادشان دور است و آنها آمدند تا بر شما وارد شوند، پس اگر فرصتی به دست آوردند که شکستی به اسلام بزنند خواهند زد و گرنه به وطن خود برگشته و شما را با این مرد (محمد) واگذار خواهند نمود و شما را توان مقابله با او نیست. پس شما مبارزه و جنگ نکنید مگر آنکه چند تن از اشراف قریش را به گروگان بگیرید تا وثیقه شما باشد که قریش حرکت نکنند تا با محمد جنگ کنند. بنی قریظه به او گفتند: تو مطلبی را به آن اشاره کردی که ما از آن غافل بودیم. سپس نزد ابو سفیان و اشراف قریش آمد و گفت: ای گروه قریش شما دوستی من را نسبت به خودتان میدانید، که من از محمد و دین او بیزارم، من آمده‌ام نصیحتی به شما کنم، خواهش دارم آن را کتمان نمائید. گفتند: تو پیش ما مورد اطمینان هستی هر چه بخواهی انجام میدهیم. گفت: آیا میدانید که بنی قریظه از پیمان شکنی خود پشیمان شده و نزد محمد فرستاده اند که تو از ما راضی نیستی مگر اینکه عده ای از رؤساء قریش را به گروگان بگیریم و تحویل شما دهیم تا آنها را بکشی، آنگاه به اتفاق شما با آنها بجنگیم تا ایشان را از زمین‌های خودمان بیرون کنیم، محمد پذیرفت، اگر فرستادند که از شما گروگان بگیرند مواظب باشید که یک نفر را هم به آنها ندهید. جداً از این کار حذر و پرهیز کنید. سپس نزد قبیله غطفان آمد و گفت: ای گروه غطفان من مردی از شما هستم و آنچه به قریش گفته بود را به ایشان گفت. چون صبح شد و آنروز شنبه ماه شوّال سال پنجم از هجرت بود، ابو سفیان عکرمه پسر ابو جهل را با عدّه ای از قریش نزد بنی قریظه فرستاد و گفت به آنها بگو که ابو سفیان میگوید: ای بنی قریظه علوفه و اسب‌های ما از بین رفتند و ما ساکن اینجا نیستیم، پس بیرون بیائید تا با محمد مبارزه و پیکار کنیم. آنها در پاسخ گفتند: امروز روز شنبه است و ما هیچ کار نمیکنیم، و علاوه بر این ما به اتفاق شما با محمد کارزار نمیکنیم مگر اینکه شما چند نفر از بزرگان قریش را به عنوان گروگان به ما بدهید تا مورد وثوق و اطمینان ما شود که شما نروید و ما را تنها نگذارید که با محمد بجنگیم. ابو سفیان گفت: به خدا سوگند این همان مطلبی بود که نعیم گفت و ما را از آن بیم داد، پس پیغام فرستاد که ما یک نفر را هم به شما نخواهیم داد و اگر مایل هستید بیرون بیائید. جنگ کنید و اگر هم خواستید کنار بنشینید و جنگ نکنید. یهود بنی قریظه گفتند: به خدا قسم این همان چیزی بود که نعیم به ما گفت. پس پیام فرستادند که به خدا جنگ نخواهیم کرد مگر آنکه چند نفری از شما را به گروگان بگیریم و خداوند بین آنها تفرقه انداخت و بادی، بسیار سرد در شب‌های زمستان بر آنها فرستاد تا از جنگ منصرف شده و برگشتند. محمد بن کعب گوید: حذیفة یمانی میگفت: قسم به خدا که ما در روز خندق به انداز ای سختی و گرسنگی و ترس دیدیم که جز خدا کسی نداند، و پیامبر برخاست و آنقدری که خدا میخواست در آن شب نماز خواند. سپس فرمود: کسی هست برود و خبر قریش را بیاورد تا در بهشت رفیق من باشد. حذیفه گوید: به خدا قسم هیچکس از ما در اثر خستگی و ترس و گرسنگی برنخاست. پیامبر مرا طلبید و من چاره ای جز اجابت نداشتم پس گفتم لبّیک، فرمود: برو و خبر قوم را بیاور و کاری نکن تا برگردی. گفت: من نزد قریش آمدم در حالیکه باد لشکر خدا بود، بساط و اردوی آنها را بر هم زده نه بنائی برایشان مانده بود، و نه آتشی و نه دیگ غذایی. و من در همین حال بودم که ابو سفیان از خیمه اش بیرون آمد و گفت: ای مردم قریش هر کس ببیند که در کنار او کیست، حذیفه گوید: من زرنگی کرده و پیش دستی کردم بر ران دست راستی خود زدم و گفتم: تو کیستی؟ گفت: من فلانی هستم. آنگاه ابو سفیان مرکب خود را خواسته و سوار شد و گفت: ای گروه قریش به خدا قسم که شما در اینجا نمیتوانید بمانید زیرا سواره و پیاده هلاک شدند، و بنی قریظه هم با ما خلاف کرد و این هم باد سرد سخت که هیچ چیز برای ما باقی نگذارد. پس سوار بر شتر خود شد در حالیکه پای او را باز نکرده بود و پس از سوار شدن پای شتر را باز کرد. حذیفه گوید: در دل خود گفتم اگر این دشمن خدا را تیری زده و میکشتم کار بزرگی کرده ام. پس تیری در کمان گذارده و میخواستم بر او بزنم و او را بکشم که یاد سفارش پیامبر افتادم که فرمود کاری نکن تا برگردی. تیر را از کمان درآورده و خدمت رسول خدا رسیدم در حالیکه مشغول نماز بود، و چون متوجه بازگشت من شد گوشه ی عبایش را بر من کشید. و رکوع و سجده برد و نماز را به پایان برد و فرمود: چه خبر داری؟ من نیز تمام جریان را بازگو کردم.

کوروش کبیر خبیث بخش نهم
در مجموع و بطور خلاصه، حمله کوروش به بابل نه تنها موجب شکل‌گیری سبک تازه‌ای در فرهنگ و هنر و معماری و دیگر دستاوردهای فکری یا مادی نشد، که حتی همان دستاوردهای موجود علمی و اجتماعی را که بابل به تازگی به آنها دست یافته بود، به باد داد. از دوره کوروش و عمدتاً از زمان هخامنشیان در بابل، تقریباً هیچگونه یادمان و آثار فرهنگی و تمدنی بر جای نمانده است. چرا؟ چون کوروش هنری جز کشتن، سوزاندن، هوسرانی و نوکری افکار پلید یهود نداشته، بابل پس از سلطه کوروش نه تنها چیزی به دست نیاورد، که دارایی پیشین خود را نیز از دست داد. در دوره سلطه کوروش بر بابل، مدارا و تساهل دینی که در زمان پادشاهی هفده ساله نبونید به اوج خود رسیده بود، تا حد زیادی، نابود کرد و از بین رفت. صلح‌طلبی و خودداری از تجاوز به کشورهای دیگر که در زمان نبونید رایج شده و تثبیت شده بود، مجدداً تباه شد و دوره جدیدی از لشکرکشی‌ها و کشورگشایی‌های بی‌پایان با بهره‌گیری از جان و مال مردم بیچاره آغاز شد. در زمان سلطه کوروش بر بابل، سنت‌های تاریخ‌نویسی بابلی، نجوم بابلی، نظام‌های فکری و فلسفی و دینی متنوع بابلی، اسطوره‌های بابلی، نگارگری بابلی، تندیس‌سازی بابلی، مدارس و مراکز آموزشی و بسیاری از دیگر مبانی تمدن بابل تا حد زیادی به فنا رفت. این در حالی بود که سنت‌های برده‌داری، رباخواری، بهره‌کشی جنسی از دختران، وحشیگری نسبت به زنان، خرید و فروش زن همانند گوسفندان، و نیز مالکیت و تربیت اطفال به عنوان سرباز و نیروی نظامی، به شکل خجالت آوری گسترش و استحکام بیشتری یافت. خب، بریم سراغ اصل مطلب. منشور کوروش هخامنشی، متن کامل همراه با حرف‌نویسی، کوروش: در بابلی: کو، رَ، آش. یعنی: شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابِل: با، بی، لیم. شاه سومر: سو، مـِ، ری. و اَکَّد: اَ‌ک، کـَ، دی، ای. سطر نخست بر اساس شواهد احتمالی و مقایسه با سطر بیستم بازسازی شده است. چون بعضی حروف ریخته و خوانا نیست. از اینجا تا پایان سطر نوزدهم، نه از زبان کوروش، بلکه به روایت ناظری ناشناخته که میتواند نظر بزرگان و کاهنان بابل باشد، بازگو میشود: مرد ناشایستی (منظور نبونید، آخرین شاه بابل) به فرمانروایی کشورش گمارده شده بود (از این بند نیز میتوان دریافت که نبونید نه با زور و قدرت، بلکه با گزینش و رأی عده ای بعنوان شاه بابل انتخاب شده. سنت شاه انتخابی از زمان غلبه کوروش از میان رفت و جای خود را به ولیعهد و شاه انتصابی داد) او یک ساختگی به جای آنها گذاشت. معبدی بَدلی از نیایشگاه اِسَـگیلَـه (اِ، سَگ، ایلَـه) برای شهر اور (او، ریم) و دیگر شهرها ساخت. ادامه دارد..

مناقب و مطاعن، مدایح و مثالب
تحقیق در کتب تسنن پیرامون ترور ابوبکر و عایشه.
بخش ۱۷
برکنارى و ترور خالد بن ولید: عمر در پى کشته شدن مالک بن نُوَیره و یارانش توسط خالد و زنا کردن خالد با همسر مالک، درخواست قتل خالد بن ولید را کرد ولى با آنکه رفتار خالد بسیار ناشایست و زشت بود ابوبکر مخالفت نمود. عمر نیز پس از رسیدن به ریاست اولین کارى که کرد بر کنارى خالد بود. وى سپس در سال ۲۱ هجرى خالد را در حمص کشت (به کتاب نظریات الخلیفتین، ج ۲، ص ۲۷۳ ۲۸۰ در شروط (الولاة وادارتهم)، ترجمه خالد مراجعه کنید) خالد بن ولید از خطرناک ترین دشمنان عمر بود و فرماندهى بزرگ ترین لشکر عراق را نیز در دست داشت. همچنین، برکنارى و ترور شرحبیل بن حسنه: دومین فرمانده نظامى در عراق نیز شرحبیل بن حسنه بود که جزو مهاجران حبشه هم بشمار میرفت. وى از اولین مسلمانان و از سرداران فتح عراق بود و ابوبکر وى را به فرماندهى یکى از لشکرهاى عراق گمارده و به او اعتماد کرد، لیکن عمر اقدام به برکنارى شرحبیل کرد و سپاهش را بین سه فرمانده تقسیم کرد. شرحبیل گفت: اى خلیفه مسلمانان! آیا من ناتوان هستم یا خیانت کرده ام؟ عمر گفت: هیچکدام. شرحبیل گفت: پس چرا مرا برکنار کردى؟ عمر گفت: در شرایطى که بهتر از تو سراغ دارم برایم سخت است که تو را فرمانده سپاه قرار دهم. شرحبیل گفت: اى امیر مؤمنین! پس در بین مردم برایم عذرى موجه بیان کن. عمر گفت: بزودى چنین خواهم کرد، البته اگر غیر از این برخورد را داشتى چنین نمیکردم (مختصر تاریخ دمشق، ابن عساکر، ج ۱۰، و این مطلب را ابن شهاب زهرى یادآورى کرده) سپس عمر برخاست و برایش اعاده حیثیت نمود. لازم به ذکر است که شرحبیل آنطور که عمر گفت نبود: شرحبیل تمام اردن به جز منطقه طبریّه را بطور (عنوه) ولیکن بدون جنگ و خون ریزى فتح کرد و ساکنان طبریه نیز با او مصالحه کردند (مختصر تاریخ دمشق، ابن عساکر، ج ۱۰، و این مطلب را ابن شهاب زهرى یادآورى کرده) بدین ترتیب، شرحبیل از اولین مسلمانها و از مجاهدان اسلامى و نیز فرماندهان با تدبیر بشمار میرفت، ولى با این وجود، عمر وى را از مسؤولیت و فرماندهى برکنار کرد! عمر، عمروبن عاص ملعون را بجاى شرحبیل گمارد و عمروبن عاص نیز شایعاتى بر ضد شرحبیل پخش کرد، تا کارى را که عمر بر ضد شرحبیل آغاز کرده بود تکمیل گرداند. شرحبیل گفت: عمروبن عاص دروغ میگوید، زمانى که من از اصحاب رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) بودم عمرو، از شتر خاندانش نیز گمراه تر بود (مختصر تاریخ دمشق، این عساکر، ج ۱۰، اسد الغابة، ابن اثیر، ج ۲) پس از آن که شرحبیل از فرماندهى سپاه دوم عراق برکنار شد و شایعات فراوانى بر ضدش پخش شد، بالاخره در شام به همراه بلال و یارانش کشته شد (مختصر تاریخ دمشق، این عساکر، ج ۱۰، اسد الغابة، ابن اثیر، ج ۲، تهذیب الکمال، ج ۲)

احکام اسلام عملی است و باید اجرا کنیم، تا نتیجه بگیریم و عمل نکردن به قوانین اسلام، مایه ی بدبختی و بیچارگی است. اسلام به ذات خود ندارد عیبی، هر عیب که هست در مسلمانی ماست. اگر مسلمانان مانند بیماران خودسر، تنبل و تن پرور و جاهل شدند، چه ربطی به اصل دین دارد؟ قرآن مجید مردم را امر به کار نموده، امر به تدبّر و تفکّر و تعقّل نموده، سعی و عمل یکی از دستورات مهمّه ی دین مقدّس اسلام است. قانون مجری میخواهد. در ازمنه ی قدیم اجرای قانون میکردند، عملی میشد، امروز هم بکنند، عملی خواهد شد؛ چنانچه حجازی‌ها عمل میکردند و نتیجه میگرفتند. این خود حجّتی است برای تخطئه کنندگان دین که بدانند، اینکه قوانین دینی در هر دوره ای اجرا شود عملی است. بدیهی است قانون برای مردم است نه مردم برای قانون؛ پس قانون را باید عملی کرد و از روی هوای نفس نباید وضع قانون کرد، بلکه روی صلاح ظاهر و باطن مردم باید قانون وضع شود و قانونگذاری که بتواند به ظاهر و باطن و صورت و معنای مردم احاطه داشته باشد، جز ذات اقدس پروردگار نمی باشد. پس قوانین الهی را که روی صلاح مردم وضع شده اجرا نمایند، تا اثرات صالحه ی آن را ببینند. مثلاً یکی از احکام مهمّه ی اجتماعی اسلام، حلال بودن خرید و فروش و حرمت رباست، چنانچه در آیات چندی این معنی را واضح می‌نماید و صریحاً میفرماید: أَحَلّ اللهَ الْبَیْعَ وَحَرّمَ الرّبَا: حلال نموده خداوند بیع را و حرام نموده ربا را. چون ربا ایجاد تنبلی می‌نماید و باعث تمرکز سرمایه‌ها در افراد معدود و سبب بیچارگی عامه مردم می‌باشد، حرام شده، حالا اگر اسمش را عوض کنیم و بگذاریم سود بانکی، بازم رباست. آیا اگر دنیای جهل و نادانی مادیت، معاملات ربوی را معمول داشتند و بانکها و بنگاه‌ها و مؤسسه‌های ربوی ایجاد نمودند، مسلمانان هم کورکورانه باید تقلید کنند؟ به دلیل آنکه مردم هوی پرست سرمایه دار، پیروی از آنها نمودند؟ آیا عملیات یک دسته از مردمان مادّی سرمایه دار باید سبب بر طرف شدن حکم مسلّم الهی و حلیت ربا شود؟

این شعر رو سید علی موسوی گرمارودی در مدح و منقبت مولا علی علیه‌السلام سروده:

خجسته باد نام خداوند، نیکوترین آفریدگاران
که تو را آفرید.
از تو در شگفت هم نمی توانم بود
که دیدن بزرگیت را، چشم کوچک من بسنده نیست:
مور، چه می داند که بر دیواره ی اهرام می گذرد
یا بر خشتی خام.
تو، آن بلندترین هرمی که فرعونِ تخیّل می تواند ساخت
و من، آن کوچکترین مور، که بلندای تو را در چشم نمی تواند داشت
پایی را به فراغت بر مریّخ، هِشته ای
و زلالِ چشمان را با خون آفتاب، آغشته
ستارگان را با سرانگشتان، از سرِ طیبَت، می شکنی
و در جیب جبریل می نهی
و یا به فرشتگان دیگر می دهی
به همان آسودگی که نان توشه ی جوین افطار را به سحر می شکستی
یا، در آوردگاه،
به شکستن بندگان بت، کمر می بستی
چگونه این چنین که بلند بر زَبَرِ ما سوا ایستاده ای
در کنار تنور پیرزنی جای می گیری،
و زیر مهمیز کودکانه بچّگکان یتیم،
و در بازارِ تنگِ کوفه…؟
پیش از تو، هیچ اقیانوس را نمی شناختم
که عمود بر زمین بایستد…
پیش از تو، هیچ خدایی را ندیده بودم
که پای افزاری وصله دار به پا کند،
و مَشکی کهنه بر دوش کشد
و بردگان را برادر باشد.
آه ای خدای نیمه شبهای کوفه ی تنگ.
ای روشن ِ خدا
در شبهای پیوسته ی تاریخ
ای روح لیله القدر
حتّی اذا مَطلعِ الفجر
اگر تو نه از خدایی
چرا نسل خدایی حجاز «فیصله» یافته است…؟
نه، بذرِ تو، از تبار مغیلان نیست…
خدا را، اگر از شمشیرت هنوز خون منافق می چکد،
با گریه ی یتیمکان کوفه، همنوا مباش!
شگرفیِ تو، عقل را دیوانه می کند
و منطق را به خود سوزی وا می دارد
خِرَد به قبضه ی شمشیرت بوسه می زند
و دل در سرشک تو، زنگارِ خویش، می شوید
اما:
چون از این آمیزه ی خون و اشک
جامی به هر سیاه مست دهند،
قالب تهی خواهد کرد.
شب از چشم تو، آرامش را به وام دارد
و توفان، از خشم تو، خروش را.
کلام تو، گیاه را بارور می کند
و از نـَفـَست گل می روید
چاه، از آن زمان که تو در آن گریستی، جوشان است.
سحر از سپیده ی چشمان تو، می شکوفد
و شب در سیاهیِ آن، به نماز می ایستد.
هیچ ستاره نیست که وامدارِ نگاه تو نیست
لبخند تو، اجازه ی زندگی است
هیچ شکوفه نیست کز تبار گلخند تو نیست
زمان، در خشم تو، از بیم سِترون می شود
شمشیرت به قاطعیّتِ «سِجیّل» می شکافد
و به روانی خون، از رگها می گذرد
و به رسایی شعر، در مغز می نشیند
و چون فرود آید، جز با جان بر نخواهد خاست
چشمی که تو را دیده است، چشم خداست.
ای دیدنی تر
گیرم به چشمخانه ی عَمّار
یا در کاسه ی سر بوذر
هلا، ای رهگذاران دارالخلافه!
ای خرما فروشان کوفه!
ای ساربانان ساده ی روستا!
تمام بصیرتم برخی چشم شمایان باد
اگر به نیمروز، چون از کوچه های کوفه می گذشته اید:
از دیدگان، معبری برای علی ساخته باشید
گیرم، که هیچ او را نشناخته باشید.
چگونه شمشیری زهراگین
پیشانی بلند تو، این کتاب خداوند را، از هم می گشاید
چگونه می توان به شمشیری، دریایی را شکافت!
به پای تو می گریم
با اندوهی، والاتر از غمگزایی عشق
و دیرینگی غم
برای تو با چشمِ همه ی محرومان می گریم
با چشمانی: یتیم ِ ندیدنت
گریه ام، شعر شبانه ی غم توست…
هنگام که به همراه آفتاب
به خانه ی یتیمکان بیوه زنی تابیدی
وصَولتِ حیدری را
دستمایه ی شادی کودکانه شان کردی
و بر آن شانه، که پیامبر پای ننهاد
کودکان را نشاندی
و از آن دهان که هَرّای شیر می خروشید
کلمات کودکانه تراوید،
آیا تاریخ، به تحیّر، بر دَرِ سرای، خشک و لرزان نمانده بود؟
در اُحُد
که گلبوسه ی زخم ها، تنت را دشتِ شقایق کرده بود،
مگر از کدام باده ی مهر، مست بودی
که با تازیانه ی هشتاد زخم، برخود حدّ زدی؟
کدام وامدار ترید؟
دین به تو، یا تو بدان؟
هیچ دینی نیست که وامدار تو نیست
دری که به باغ ِ بینش ما گشوده ای
هزار بار خیبری تر است
مرحبا به بازوان اندیشه و کردار تو
شعر سپید من، رو سیاه ماند
که در فضای تو، به بی وزنی افتاد
هر چند، کلام از تو وزن می گیرد
وسعت تو را، چگونه در سخنِ تنگمایه، گنجانم؟
تو را در کدام نقطه باید بپایان برد؟
تو را که چون معنی نقطه مطلقی.
الله اکبر
آیا خدا نیز در تو به شگفتی در نمی نگرد؟
فتبارک الله، تبارک الله
تبارک الله احسن الخالقین
خجسته باد نام خداوند
که نیکوترین آفریدگاران است
و نام تو
که نیکوترین آفریدگانی/ گرمارودی

حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: تفکر آدمى را بسوى نیکى و عمل به آن فرا میخواند.
حدیث :
هارون الرشید ملعون و غاصب، به امام موسى بن جعفر علیه السلام نوشت که: مرا موعظه کن و کوتاه سخن گو، راوى گوید: حضرت براى او نوشت: هیچ چیز نیست که چشم تو آن را ببیند جز اینکه در آن موعظه اى نهفته است.
حدیث :
رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: هر کس چیزى را که من نگفته ام به من نسبت دهد پس باید نشیمنگاهى از آتش را جایگاه و اقامتگاه خود سازد.
حدیث :
امام صادق علیه السلام در وصیتش به اصحاب خود فرمود: بر حذر باشید از اینکه ستمکارى را بر علیه مسلمان مظلومى یارى کنید، اگر چنین کنید آن مظلوم شما را نفرین مى کند و دعایش درباره شما اجابت مى شود، همانا پدر ما رسول خدا صلى الله علیه و آله مى فرمود: به راستى که دعاى مسلمان مظلوم بر آورده مى شود، و باید برخى از شما برخى دیگر را یارى کند، زیرا پدر ما رسول خدا صلى الله علیه و آله مى فرمود: یارى کردن مسلمانى، پاداشش بهتر و بزرگتر از یک ماه روزه و اعتکاف در مسجد الحرام است.