تب گنج از خاطرات خودم
میدونی تب گنج چیه، اوکی توضیح میدم، از بچگی از وقتی خودم را شناختم دنبال گنج بودم. وقتی پسر کوچکی بودم با بروبچ به کوه و بیابان میرفتم. آنها عمرشان را در این راه گذاشتند. بعد از مدتی هم خودم تب گنج گرفتم، سالها جستجو، از کوه و بیابان گرفته تا جنگل و دریا، همگی به دنبالش بودیم، به عشق پیدا کردن یه پول و پله حسابی، مثل یه آرزو و رویا بود. یعنی اولش رویاست، اما کمکم خوره میشه و به جونمون میفته. خوره گنج. خورهای که خیلیها را از پا درآورده. اما جذابیتش چشمها را کور میکنه. بعد میفهمی مریض شدی، تب داری، ولی تب گنج، حتی توی خواب هم این تب لامصب ول کن نیست. توی خواب هم حفاری میکنی، بعضیا با دست پر برمیگردند، مثل من. بعضیام جون خودشون رو پای این کار میذارند، مثل سیداکبر خدا بیامرزد. بعضیام پول و عمر و انرژی میذارند، و آخرش دماغ سوخته و دست خالی، خسته میشوند و ول میکنند، مثل رضا و حبیب و خیلیای دیگه. من خیلی تلاش و پیگیری کردم، برای یافتن چیزی که همه زندگیم رو، زیر و رو کنه. اما جالبه که اکثر افرادی که در این راه قدم میگذارند، شانس پیدا کردنشو ندارند، فقط شنیده و یا دیدهاند که گنج خیلیها را پولدار کرده، اما هیچوقت برای خودشون این اتفاق پیش نیومده. البته کلمه شانس غلط هست، اصولی داره که اگه رعایت بشه، با کمک خدا به نتیجه میرسیم. رضا میگفت از وقتی که یادش میاد همیشه دنبال گنج بوده. خب اون سالها خیلی کوچک بوده، ولی بعداً یکی از خبرههای این کار شد، خیلیها بهش آویزون میشدند و ازش مشورت و کمک میگرفتند، تا راه پیدا کردنش رو به اونا هم یاد بدهد. اما چه فایده؟ خودش در همه این سالها هیچ وقت نتوانسته آن چیزی را که میخواسته، به دست بیاره.

نه اینکه هیچی پیدا نکرده باشه، چیزهای زیادی هم پیدا کرده بود، از کوزه و سفال تا پی سوز، خورده ریز، اقلام و وسایل قدیمی. حتی بعضیاش کمی قیمتی بود، ولی یا ازش دزدیدن، یا باهاش نامردی و دودره بازی کردند، خلاصه یه جورایی به باد داد. خودش میگفت، اونی که زندگیمو تکون بده رو، هنوز پیدا نکردم، خودش میگفت ١٥ ساله که رد یک گنج، رویای شب و روزش شده، به هر دری زده تا نقشه اصلی اون رو پیدا کنه، اما هنوز موفق نشده. قبل از مرگش آدرسش رو بهم داد، ولی جای شلوغی هست و نمیشه دست بکارش شد، اگه یکی از ما میپرسید چندساله که دنبال گنج هستید؟ میگفتیم از بچگی، همه عمر. از وقتی خودمونو شناختم دنبال گنج بودیم. تب گنج جوری ما رو گرفته بود که انگار، عشق گنج در خانواده ما موروثی بوده. شاید بعضیا حداقل یکی دوباری دنبال گنج رفته باشند. ولی فقط عده کمیحرفهایتر هستند. آیا منم تحتتأثیر بروبچ به این کار علاقهمند شدم؟ شایدم فکر یه شبه راه صد ساله رو رفتن، توی ذات و فطرت هممون باشه. منم درسم خوب بود، خیلیم به رشته مکانیک علاقه داشتم. اگر این گنج نبود تحصیلاتم را ادامه میدادم. ولی داستان گنج نگذاشت تموم کنم. گنج و گنج یابی خیلی لذتبخشه. هیجان بالایی داره. استرس پیدا نشدن، نقشه اشتباه و مکانیابی، همه اینها برای خودش جذابه. تازه اینها موضوعات معمولیه. موضوع طلسم و باطل کردن اون هم برای خودش حکایت مفصلی داره. ادامه دارد..
دل گفت مرا علم لدنی هوس است
بیاموز مرا اگر ترا دسترس است
گفتم که الف، گفت دگر؟ گفتم هیچ
در خانه اگر کس است یک حرف بس است
این شعار نیست، واقعیت و حقیقت زندگیه که: گاهی باید کم بود، اما واقعی. این حرف رو تکرار میکنم (گاهی باید کم بود، اما واقعی) آره کم باش، نگران کم بودنت هم نباش. اونکسی که اگر کم بشی، گُمِت میکنه، همونیه که اگه زیاد باشی، حیفت میکنه، حروم و ضایعت میکنه، میخوام بهت بگم: سعی نکن متفاوت باشی، فقط خوب باش. این جمله ساده، خلاصهی یک عمر تجربهست، از مردی که با سکوتش، بیش از هزاران کلمه حرف زد، یعنی چارلی چاپلین.
من نمیگویم کسی بی درد نیست
هر کسی دردی ندارد، مرد نیست
لیک می گویم که فصل سوختن
آب را هم می توان آموختن
خنده ها را می توان تقسیم کرد
گریه ها را می توان ترمیم کرد
گر خطر می بارد از این فصل سرد
دوستی را باید اول بیمه کرد
عشق با لبخند مردم، زنده است
زندگی هم با تبسم زنده است
یادمون باشه بسیاری از ناهنجاری های اجتماعی فعلی، زیر سر بهائیت، کثیف ترین فرقه و نوکر یهود هست که الان از آب گل آلود ماهی میگیرند، جالبه بدونید در احکام مزخرفشون اومده: محمد(ص) خاتم (نگین) انبیا بوده و نه آخرین آنها، پس پیامبرانی بعد از او آمده اند، امام زمان فردی به نام بهاءالله بوده و ظهور کرده و شهید شده، تمام احکام قرآن باطل شده و بهاءالله کتابی جدید بنام بیان نازل کرده، قبله اینا هم اسقاطیل هست، هرساله مراسمی برپا میکنند بنام کلید اندازان، در پایان مهمانی کلید هر خانه، به قرعه بنام هر کس افتاد، همسر آن خانه شب را در تمکین مردی دیگر است، و آنها معتقدند اینگونه بر تعداد پیروان فرقه اضافه میشه. میدونید این یعنی چی؟ میدونید به اشتراک گذاشتن همسر یعنی چی؟ یعنی با ترویج فحشاء تلاش میکنند زنازاده زیاد بشه، تا جمعیتشون زیاد بشه، نه گلابی، اینجا ایرانه، سرزمین امام رضا علیه السلام شاه خراسانه، بال و پرتون رو همین مردم قیچی میکنند.
چین و امریکا همچنان چنگ و دندون نشون هم میدم و اخیراً هم هشدار اتمی پکن به آمریکا، تایوان به بشکه باروت تبدیل شد. آخه بعد از معامله ۱۱ میلیارد دلاری آمریکا، و ارسال پهپادهای تهاجمی و موشکهای هیمارس به تایوان، چین تندترین هشدار سالهای اخیر رو صادر کرد و صراحتاً گفت که: واشینگتن منطقه را به سمت یک رویارویی نظامی وحشتناک برده است. حالا آیا شمارش معکوس برای جنگ بزرگ در شرق آسیا شروع شده؟ بله، چون همزمان با این تهدیدها، ناوهای هواپیمابر غولپیکر چین هم به حرکت درآمدهاند، پکن اعلام کرد: برای دفاع از خاکش هیچ عقبنشینی در کار نیست و آمریکا با آتش بازی میکند. ما هم باید خوشحال باشیم که در امریکا، ریش و قیچی افتاده دست ابلهی بنام تاپال که، کاری جز نابودی و خواندن فاتحه امریکا بلد نیست، یعنی بهتر از صدتا نخبه و خبره، در نابود کردن امریکا مهارت داره، آتشی رو روشن میکنه که فقط خودشون در اون خواهند سوخت، امریکا، مردمی که با قتل عام ۹۰ میلیون سرخپوست، این سرزمین رو بیرحمانه غصب کردند، دارند به پایان تاریخ ۲۰۰ ساله سیاه خود میرسند.
بهم میگی چرا مطالب سیاسی هم مینویسی و همون مطالب معنوی بهتره و خوبه، بوالله و بالله و تالله امروز که در عصر شبهات آخرالزمانی زندگی میکنیم، جهاد تبیین از هر ذکر، دستورالعمل و فعلی مهمتره، حالا میخواد خوشت بیاد یا بدت بیاد، تبیین مسائل روز، ارزشهای اسلام، مظلومیت ائمه (ع) و فساد اخلاق به هر نحوی و سطحی، اگه از خون شهداء دفاع نکنیم و این انقلاب شکست بخوره، تا قرنها اسلام در این کشور، نمیتونه سر بلند کنه، اگر این انقلاب سقوط کنه، تا ۵۰۰ سال دیگه نخواهند گذاشت بوی اسلام از این مملکت به مشام کسی برسه، نه چپیم و نه راستی، معنی بیطرفی رو با نفاق اشتباه نگیر، نباید گذاشت خائنین این مردم رو فریب بدند و سوار بشن، خطر این خائنین کمتر از خطر آمریکا و اسقاطیل نیست. ما مسئولیت داریم، هم نسبت به کشورمون، و هم نسبت به شهداء. آره ما مشکلات زیاد داریم، ولی این مشکلات به دست خودمون، و در نهایته احترام و آرامش باید حل و فصل بشه، از راه گفتگو، منطق، مطالبه گری و قانون.
ادامه از قبل... معرفی و نقد کتاب سه دقیقه تا قیامت: قبل از نقد کلی کتاب، یک سوال هست که، چرا باید این کتاب را بخوانیم؟ کتاب سه دقیقه در قیامت اثری است گرچه مختصر، اما پربار از حکمت و معرفت که ساعتها ذهن ما را به تفکر در احوالات خود میکشاند. و سرگذشت ابدیّت ما را همان سه دقیقهای که در این کتاب روایت شده متاثر از خود خواهد کرد. کتاب در مورد رزمندهای است که سه دقیقه پس از مرگ در عالم برزخ سیر میکند و احوالات و اتفاقاتی را میبیند که برخی از این احوالات در این کتاب با قلم نویسنده به رشته تحریر درآمده، مصلحت بر این رقم میخورد که ایشان به دنیا برگردند و احوالات و مشاهدات ایشان تحفهای باشد بر افزایش ایمان به غیب و یقین مومنین. تجربه مرگ: یکی از بزرگ ترین رازها و ناشناخته ترین پدیده ها، مرگ است. مرگ واقعیتی است غیرقابل انکار و آدمی از اولین روزهای حیات فکری خویش، به تأمل در ماهیت مرگ پرداخته و این کاوش همچنان ادامه دارد. ادیان، به طرق مختلف سعی کرده اند که این پدیده را برای انسانها روشن تر سازند، اما برای دانشمندان، هنوز مرگ عرصه ای اسرار آمیز است. ولی برای برخی انسانها اتفاقاتی رخ میدهد که اصطلاحا به آن اتفاق، تجربه نزدیک به مرگ میگویند. یعنی خروج روح از کالبد مادی و گشت و گذار در عالم معنی! آنچه در این تجربه ها روی میدهد، سست شدن ارتباط روح و بدن مادی است که در پی ضعف این رابطه، روح، آزادی می یابد و به مشاهداتی نائل میشود که پیش از آن برایش میسر نبوده! علاوه بر کتاب سه دقیقه در قیامت آثار دیگری نیز با این موضوع، منتشر شده است که برخی از آنها عبارتند از: شنود، آنسوی مرگ، زندگی در مرگ، مرگ به معنای خداحافظی نیست، بهشت زیبای خدا حقیقت دارد... بخشی از متن کتاب سه دقیقه در قیامت: (صفحه ۲۱ کتاب سه دقیقه در قیامت) عمل جراحی طولانی شد و برداشتن غده پشت چشم، با مشکل مواجه شد. پزشکان تلاش خود را مضاعف کردند. برداشتن غده همانطور که پیش بینی میشد با مشکل جدی همراه شد. آنها کار را ادامه دادند و در آخرین مراحل عمل بود که یکباره همه چیز عوض شد… احساس کردم آنها کار را بخوبی انجام دادند. دیگر هیچ مشکلی نداشتم. آرام و سبک شدم. چقدر حس زیبایی بود! درد از تمام بدنم جدا شد. یکباره احساس راحتی کردم. سبک شدم. با خودم گفتم: خدا رو شکر. از این همه درد چشم و سردرد راحت شدم. چقدر عمل خوبی بود. با اینکه کلی دستگاه به سر و صورتم بسته بود، اما روی تخت جراحی بلند شدم و نشستم. برای یک لحظه، زمانی را دیدم که نوزاد و در آغوش مادرم بودم! از لحظه کودکی تا لحظه ای که وارد بیمارستان شدم، برای لحظاتی با تمام جزئیات در مقابل من قرار گرفت؟ چقدر حس و حال شیرینی داشتم. در یک لحظه تمام زندگی و اعمالم را دیدم! در همین حال و هوا بودم که جوانی بسیار زیبا، با لباسی سفید و نورانی در سمت راست خودم دیدم. او بسیار زیبا و دوست داشتنی بود. نمیدانم چرا اینقدر او را دوست داشتم. میخواستم بلند شوم و او را در آغوش بگیرم. او کنار من ایستاده بود و به صورت من لبخند میزد. محو چهره او بودم. با خودم میگفتم: چقدر چهره اش زیباست! چقدر آشناست. من او را کجا دیده ام؟ (ص ۲۲ کتاب سه دقیقه در قیامت) سمت چپم را نگاه کردم. دیدم عمو و پسر عمه ام و آقاجان سید پدربزرگم) و… ایستاده اند. عمویم مدتی قبل از دنیا رفته بود. پسر عمه ام نیز از شهدای دوران دفاع مقدس بود. از اینکه بعد از سالها آنها را میدیدم خیلی خوشحال شدم. زیر چشمی به جوان زیبا رویی که در کنارم بود دوباره نگاه کردم. من چقدر او را دوست دارم. چقدر چهره اش برایم آشناست. یکباره یادم آمد. حدود ۲۵ سال پیش… شب قبل از سفر مشهد… عالم خواب... حضرت عزرائیل. با ادب سلام کردم. حضرت عزرائیل جواب دادند. محو جمال ایشان بودم که با لبخندی بر لب به من گفتند: برویم؟ با تعجب گفتم: کجا؟ بعد دوباره نگاهی به اطراف انداختم. دکتر جراح، ماسک روی صورتش را در آورد و به اعضای تیم جراحی گفت: دیگه فایده نداره. مریض از دست رفت... نقد کتاب سه دقیقه در قیامت: اگر دوست دارید حقایقی حیرت انگیز از دنیای پس از مرگ بدانید، این کتاب را بخوانید. اگر این کتاب در مسیر معنویت شما گره گشا بود، آن را در اختیار عزیزانتان هم قرار دهید تا در این ثواب شریک باشید، چون الان مشغول امتحان آخرالزمانی هستیم.
فاطیما بخش هفتم
آیا این دلیل محکمی بر آن است که این پیشگویی ها با رویداد های واقعی مطابقت داشته است؟ آیا راز دوم فاطیما واقعا گسترش کمونیست را پیش بینی کرده؟ در همین حال سومین و وحشتناک ترین راز می بایست فاش شود. رازی که از نظر معتقدین به آن ممکن است که در دوران ما عملی شود. در سال ۱۹۴۱ لوسیا به درخواست اسقف شهر فاطیما، دو پیام اسرار آمیز بانوی نورانی را نوشت و هنگامی که در سال ۱۹۴۳ لوسیا بیمار شد، اسقف به او گفت که سومین پیام را که سالها در سینه نگاه داشته بود بنویسد. لوسیا دستور را اجرا کرد اما جهان باز هم میبایست صبر میکرد. لوسیا پیام را نوشت، آنرا لاک و مهر کرد و تقاضا کرد که تا سال ۱۹۶۰ یعنی ۱۷ سال بعد و هنگام مرگ او باز نشود! اما چرا سال ۱۹۶۰؟ محتویات این پاکت لاک و مهر شده چه بود؟ تا سال ۱۹۶۰ بسیاری از کاتولیک های سراسر جهان مطمئن بودند که دو راز اول به حقیقت پیوسته. اما راز سوم و پیش گویی هایی که در بر داشت، هنوز فاش نشده بود. موضوع مرموز دیگر توصیه لوسیا مبنی بر فاش نشدن راز سوم تا سال ۱۹۶۰ میلادی است. زمانی که به گفته او جهان توانایی تفسیر رازهای او را داشته باشد. هر پاپی که بر سر کار می آمد راز سوم را که در پاکت مهر و موم شده بود دریافت میکرد، آنرا میخواند و تصمیم میگرفت که آیا زمان فاش شدن آن فرا رسیده است یا خیر. اکثر آنها بعد از خواندن راز میگفتند که هنوز زمان آن نرسیده است که راز فاش شود، و دوباره آنرا مهر و موم میکردند و آنرا در بایگانی واتیکان قرار میدادند. برای بسیاری این پرسش مطرح شد که چرا واتیکان بر خلاف درخواست لوسیا راز را در سال ۱۹۶۰ آشکار نکرد؟ گمانه زنی های بسیاری در مورد محتویات آن وجود داشت ، از یک نبرد هسته ای در نبرد نهایی خیر و شر در روز رستاخیز تا شکاف عمیقی در کلیسای کاتولیک. سال ۱۹۶۰ ،اوج جنگ سرد، ایالات متحده و اتحاد جماهیر شوروی بر سر مساله هسته ای به بن بست رسیدند، تهدید گسترش کمونیست که نتیجه مستقیم جنگ جهانی دوم بود همچنان وجود داشت. هنگامی که کوبا به دست شورشیان کمونیست افتاد تفکر مارکسیستی جای پای محکمی در نیم کره غربی پیدا کرد. طبق نظریه اثر دومینو، وقتی یک کشور کمونیست میشود مانند مهره دومینو میافتد و باعث میشود که کشور بعدی هم کمونیست شود و کشور بعدی و بعدی و الی آخر... در واکنش به این مساله سازمان سی آی ای عملیات خلیج خوکها را برای بر اندازی رژیم فیدل کاسترو طراحی کرد، اما این کودتا بی نتیجه ماند و تنش میان ایالات متحده و حامی کوبا شدت گرفت. کسانی که پیش گویی های فاطیما را باور داشتند از این میترسیدند که راز سوم بازگو کننده یک جنگ هسته ای باشد، ولی بسیاری دیگر فکر میکردند سومین و آخرین راز، مشخصا به کلیسای کاتولیک مربوط میشود. از نظر برخی این مساله با پیشگویی های پیشگوی قرن ۱۶ یعنی نوستر آداموس ارتباط پیدا میکند. اگرچه گفته شده: نوستر آداموس در چهار بیتی های شعر گونه خود که محققان را تا به امروز مبهوت کرده است درباره پاپ ها نوشته است: ... پس از اینکه کرسی برای ۱۷ سال اشغال خواهد بود، و پنج نفر دیگر با مدت های مشابه خواهند آمد، کسی انتخاب میشود که رومی ها چون او نیستند... پاپ پیوس یازدهم همانگونه که ظاهرا در راز دوم فاطیما پیش بینی شده بود ۱۷ سال در منصب خود ماند و این دقیقا همان مدت زمانی است که در پیش گویی نوستر آداموس نیز آمده است. جنگ جهانی دوم نیز در زمان این پاپ آغاز شد که در دومین راز لوسیا نیز پیش بینی شده بود. آیا این امر حاکی است از ارتباطی بین سه راز فاطیما و پیش گویی های نوستر آداموس که قبلا به آنها توجهی نشده بود؟ نوستر آداموس میگوید: ... پنج نفر دیگر با مدت های مشابه خواهند آمد، سپس کسی انتخاب میشود که رومی ها چون او نیستند... پنجمین پاپ بعد از پاپ پیوس یازدهم، پاپ جان پل دوم بود، او اولین پاپ غیر ایتالیایی در ۴۵۰ سال گذشته بود، و بسیاری از کاتولیک ها معتقدند که راز سوم فاطیفا دقیقا در مورد این پاپ است. در پست بعدی تحت عنوان این راز چیست؟ ادامه دارد..
مناقب و مطاعن، مدایح و مثالب
تحقیق در کتب تسنن پیرامون ترور ابوبکر و عایشه.
بخش۲۰
عملیات دفن سریع ابابکر در شب وفاتش سبب شد تا مسلمانان نتوانند در مراسم دفن حضور یابند و آخرین نگاه را بر جنازه و چهره او اندازند. سرعت برق آسا در دفن او و بهره گیرى از پوشش شب و خواب بودن مردم، این را ثابت میکند که عملیات قتل ابابکر و دو دوستش، یک جریان سیاسى و از جانب بزرگانى بوده است که مسؤولیت سیاسى داشته اند. اگر یهودیان او را میکشتند، دولت ترسى از این جریان نداشت، و او را شتابان به خاک نمى سپرد و نام قاتل او را اعلام میکرد و با قصاص قاتل او خانواده ابابکر را دلدارى میداد، لیکن این امور انجام نشد و بدون هیچ دلیلى، یهودیان را متّهم به این قتل کردند، و به همین اتهام نیز بسنده نمودند! و در باره چگونگى مرگ ابو بکر به عائشه دروغ گفتند (الطبقات الکبرى، ابن سعد) چرا از برگزارى مجلس عزا براى او جلوگیرى شد؟ پس از مسمومیت و مرگ ابابکر، عایشه وام فروه دختر ابى قحافه مجلس عزایى در روز دفن ابابکر برایش برپا کردند، عمر به آن مجلس هجوم برد و بدون اجازه مردانى را وارد مجلس زنانه کرد، وام فروه را با چوب دستى اش زد و بالاخره آن مجلس را بر هم زد. (تاریخ طبرى، حوادث سال ۱۳ هجرى، ج ۴، الکامل فى التاریخ، ابن اثیر، ج ۲، کنزالعمال، ج ۱۸، کتاب الموت) حوادث اینگونه تنظیم شده بود: کشتن ابابکر بوسیله زهر. به خاک سپارى شبانه. جلوگیرى از عزادارى براى او. برکنارى و کشتن یاران و پزشک مخصوص ابابکر. کودتاى برق آسا و ترور ابابکر اثر سهمگین بر خانواده اش گذاشت بطورى که ابوقحافه نیز پس از چند ماه مرد. (البدایة والنهایة، ابن کثیر، ج ۷) ارتباط بین خانواده ابابکر با عمر و عثمان: پس از کشته شدن ابابکر رابطه خانواده ابابکر با عمر و عثمان بسیار به وخامت گرایید، بطورى که رابطه عبدالرحمان بن ابى بکر با عمر و عثمان به جایى رسید که عمر او را مورچه بد خطاب کرد (شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۲) و در دستگاه حکومتى عمر و عثمان راه نیافت، و درخواست او از جانب عمر و عثمان پذیرفته نشد، براى مثال: وقتى که عبدالرحمان براى حطیئه شاعر شفاعت کرد تا از زندان آزاد شود عمر نپذیرفت، ولى پس از درخواست عمروبن عاص، او را آزاد کرد (البدایة والنهایه، ابن کثیر، ج ۷) و عمر، با همسر سابق عبدالله بن ابى بکر بدون اجازه آن زن ازدواج کرد (الطبقات، ابن سعد، ج ۸) و ام فروه را بخاطر سوگوارى براى ابابکر بشدت با چوبدستى خود زد و یک چشمش را کور کرد (تاریخ طبرى، حوداث سال ۱۳، ج ۴، الکامل فى التاریخ، ابن اثیر، ج ۱، کنزالعمال، ج ۱۸، کتاب الموت) خانواده ابابکر از راههاى مختلفى به مقابله با حق کشى هاى عمر نسبت به ایشان پرداختند. کینه عبدالرحمان نسبت به عمر زیاد شد، ام کلثوم دختر ابابکر از ازدواج با عمر که رئیس شده بود سرباز زد و با طلحة بن عبیدالله (دشمن عمر) ازدواج نمود (تاریخ طبرى، ج ۵، الکامل فى التاریخ، ج ۳، المعارف، بن قتیبه، طبقات ابن سعد، ج ۸) عبدالرحمان و عایشه و محمد (فرزندان ابابکر) و طلحه (پسر عمویش) اقدام به قیام بر ضد عثمان و کشتن او کردند پس از مرگ عمر، رابطه عایشه و حفصه بسیار بد شد تا جایى که از یکدیگر جدا شدند و تا زمان مرگ حفصه نیز کارشان به صلح نشد (المعارف، ابن قتیبه) پس از مرگ ابابکر، ارتباط عایشه و امویان بسیار به وخامت گرایید و با ترور محمد بن ابى ابکر توسط عمروبن عاص و معاویه شدت یافت، بطورى که عایشه در پى هر نمازش این دو تن را نفرین میکرد (تاریخ طبرى، ج ۵، حوادث سال ۳۸ هجرى، الکامل فى التاریخ، ابن اثیر، ج۲، حوادث سال ۳۸ هجرى، البدایه والنهایه، ابن کثیر، ج ۷، شرح نهج البلاغه، ج ۶، خطبه ۶۶) معاویه همانند عمر اقدام به جلب رضایت عایشه کرد (سیر اعلام النبلاء، ج ۳، المستدرک، حاکم، ج ۲، الطبقات الکبرى، ابن سعد، بیروت چاپ صادر، ج ۸) عمر آن قدر عایشه را ارج نهاد که در زمان پدرش نیز به چنین منزلتى دست نیافته بود، زیرا سهمیه اش از بیت المال را بر تمام مردان و زنان مسلمان زیادتر کرد و مقام صدور فتوا را به او داد. معاویه نیز عطایاى فراوانى به عایشه داد، ولى پس از آن با ترور عبدالرحمان بن ابى بکر، دوباره عایشه را به خشم آورد (تاریخ الیعقوبی) و بالاخره پس از قیام عایشه بر ضد امویان، معاویه او را در همان سال که برادرش را کشته بود به قتل رسانید (حلیة ابى نعیم، المستدرک)
سلمان فارسی بخش ۴۰
عمل به هفت سفارش: سلمان میگوید: پیامبر محبوبم، حضرت محمد (ص) به من هفت سفارش کرد که در طول زندگى همه آنها را به کار بستم و هیچگاه از آنها غافل نشدم. سفارش هاى رسول خدا به من چنین بود: الف) پیوسته (در امور مادّى) به زیردست خود نگاه کنم، نه به بالا دست، که بیشتر از من دارایى دارد. ب) فقیران و تهى دستان را دوست بدارم و (بدون غرور و فریب کارى) به آنها نزدیک شوم. ج) پیوسته حق را بگویم، اگر چه (در ذائقه افراد ناسالم) تلخ باشد. د) با قوم و خویشان خود پیوند و ارتباط داشته باشم، اگر چه آنها بى مهرى کنند و از من فاصله بگیرند. ه) حتى الامکان، دستم را به نیازمندى پیش دیگران دراز نکنم. و) در انجام وظایف دینى خود، از سرزنش و ملامت دیگران آزرده خاطر و منصرف نشوم. ز) ذکر لا حَولَ وَ لا قُوَّةَ الّا بِاللهِ العَلِیّ العَظیم، را پیوسته به زبان جارى کنم، زیرا این ذکر، گنجى از گنج هاى بهشت است/ المحاسن، البرقى، نفس الرحمن.
ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، حکیم گفت: در زمانهاى پیشین، پادشاهى بود که آوازه شهرت دانش او در آفاق منتشر شده بود، و بسیار ملایم و مهربان و مدبّر بود، و دوست داشت که در میان امّتش عدل و صلاح جارى کند، و در میان ایشان مدّتى با نهایت نیکى پادشاهى کرد، و چون در گذشت رعایا بر او ناله و افغان کردند و یکى از زنان وى باردار بود و منجّمان و کاهنان میگفتند که فرزند او پسر خواهد بود و آنها هم کسى را بر خود پادشاه نکردند، و وزراى پادشاه سابق امور مملکت را اداره میکردند و موافق قول منجّمان پسرى متولّد شد و اهل مملکت تا یکسال پس از تولّد آن پسر به جشن و سرور و لهو و لعب و عیش و نوش روزگار گذرانیدند، تا آنکه جمعى از دانشمندان و ربّانیّون آنها به مردم گفتند: این فرزند عطیّه اى بود که حقّ تعالى به شما کرامت فرموده، و سزاوار بود در برابر این نعمت حقّ تعالى را شکرگزارى میکردید که معطى این نعمت است، شما بجاى شکر او کفران نعمت کردید و شیطان را از خود راضى ساختید، اگر اعتقاد شما آن است که این فرزند را شیطان اعطا کرده است پس او را شکرگزار باشید. مردم گفتند: ما این عطیّه را از جانب خدا میدانیم و او بر ما این نعمت را ارزانى داشته. دانشمندان گفتند: اگر شما میدانید که خدا این نعمت را به شما کرامت فرموده، پس چرا او را به خشم مى آورید و غیر او را خشنود میکنید؟ مردم گفتند: اى حکما و اى دانشمندان الحال آنچه باید کرد بفرمائید نصیحت شما را پذیرفتیم و به فرموده شما عمل میکنیم. دانشمندان گفتند: باید ترک متابعت شیطان کنید و مسکرات و سازها و لهو و لعب را به کنارى نهید و به طاعات و عبادات خشنودى پروردگار خود را طلب کنید، و چند برابر آنچه شکر شیطان و اطاعت او کردید شکر خداوند بجاى آورید تا حقّ تعالى گناهان شما را بیامرزد. مردم گفتند: بدنهاى ما تاب تحمّل جمیع آنچه شما فرمودید ندارد. علما گفتند: اى نادانان! چگونه اطاعت کردید کسى را که هیچ حقّى بر شما نداشت، و معصیت میکنید کسى را که حقّ واجب و لازمى بر شما دارد؟ و چگونه بود که بر انجام کارهایى که سزاوار نبود توانا بودید؟ امّا در انجام اعمال نیکو و سزاوار اظهار ضعف و ناتوانى میکنید؟ گفتند: اى پیشوایان دانش و حکمت، شهوتها در نفس ما قوى و لذّتهاى دنیا بر ما غالب شده، چون این در نفس ما قوى است انجام کارهاى بد بر ما آسان است و میتوانیم متحمّل مشقّتهاى آن شویم، و نیّات خیر در ما ضعیف شده است و به این سبب مشقّت طاعات بر ما گران و دشوار است، پس از ما راضى باشید که بتدریج از اعمال ناشایست خود دست برداریم و به طاعات روى آوریم و این بار گران را یکباره بر ما تحمیل نکنید. گفتند: اى سفیهان! شما زادگان نادانى و برادران گمراهى نباشید که انجام شهوات بر شما سبک و اسباب سعادت اخروى بر شما گران باشد. گفتند: اى آقایان حکما و اى پیشوایان دانشمند، ما از فشار سرزنش شما به آمرزش خداى تعالى پناه میبریم و از شدّت و عنف شما به پرده عفو الهى میگریزیم، شما ما را به ضعف و سستى و جهالت و پستى نسبت ندهید، زیرا پروردگار ما کریم و مهربان و آمرزنده است، پس اگر اطاعت او نمائیم گناهان ما را میبخشد و عبادات ما را چند برابر میکند، ما سعى میکنیم او را به همان اندازه که در راه باطل سستى کردیم عبادت کنیم و به مقصود خود میرسیم، و خداوند ما را به حوائجمان میرساند و بر ما ترحّم خواهد کرد، چنانکه بر ما ترحّم فرمود و ما را لباس وجود پوشانید. چون چنین گفتند: دانشمندان اقرار بر صدق آنان کردند و به گفته ایشان راضى شدند و یکسال تمام نماز خواندند و روزه گرفتند و به عبادت مشغول شدند و صدقات عظیم دادند و چون سال عبادت منقضى گردید کاهنان گفتند: اعمال این مردم دلالت دارد که این پادشاه زمانى فاجر و ستمکار و گنهکار، و زمانى دیگر نیکوکار و متواضع و خوش رفتار خواهد بود، و منجّمان نیز با ایشان در این سخن اتّفاق کردند. به آنها گفتند: این حال را از کجا دانستید؟ کاهنان گفتند: چون مردم به سبب این مولود در ابتدا مشغول لهو و لعب شدند و در آخر به عبادت و بندگى روى آوردند، دانستیم که این مولود نیز چنین خواهد بود. منجّمان هم گفتند: ما از استقامت زهره و مشترى چنین استنباط کردیم و زهره تعلّق به اهل طرب و بطالت، و مشترى تعلّق به اهل علم و عبادت دارد و دانستیم که این دو حالت در او خواهد بود. این طفل در نهایت تکبّر و سرمستى نشو و نما کرد و ستمی پیش گرفت که مردم طاقت آنرا نداشتند، دستوراتش همه جائرانه و ظالمانه بود و محبوبترین مردم نزد او کسى بود که در این امور با او موافقت کند، و دشمن ترین مردم نزد او کسى بود که با یکى از این دستورات مخالفت ورزد، و به جوانى و سلامتى و توانایى و پیروزى بر دشمن مغرور شده بود، و سرور و خود بینى همه وجود وى را فراگرفته و از هر حیث کامروا شده بود تا آنکه به سنّ ۳۲ سالگى رسید، روزى زنان شاهزاده و پسران و کنیزان و پرده نشینان و اسبان نفیس و مرکبهاى فاخر و خدمتکاران خاصّ خود را گرد آورد و دستور داد، بهترین جامه هاى خود را بپوشند و خود را با بهترین زیورهایشان بیارایند و مجلسى در مقابل مطلع آفتاب براى وى بنا کنند، که سنگفرش آن از طلا و به انواع جواهر آراسته شده باشد، و طول آن مجلس ۱۲۰ ذرع و عرض آن ۶۰ ذرع باشد (هر زرع نیم متر است) و سقف و دیوارهاى آن نیز به زیورهاى قیمتى و انواع نقشهاى فاخر آراسته شده باشد، و آنچه در خزاین او از نفایس اموال و جواهرات بود بیرون آوردند و مقابل وى در آن مجلس چیدند، و فرمان داد امراى لشکرى و کشورى از سپهسالاران و نویسندگان و دربانان و اشراف و بزرگان و دانشمندان اهل مملکت همگى با نهایت زیب و زینت حاضر شوند، و سواره نظام خود را فرمان داد که بر اسبان نفیس خود سوار شوند و در مکانهاى مخصوص استقرار یابند، تا از ایشان سان ببیند و مقصود او این بود که بر منظر رفیعى برآید و عظمت پادشاهى و اسباب سلطنت و جمعیّت رعیّت و وسعت مملکت و کثرت لشکریان خود را مشاهده کند، تا عیش و طرب او کامل گردد. چون چنین مجلسى را ترتیب داد، با زیب و جلال به آن درآمد و بر تخت خود جلوس کرد، و بر تمام بزرگان مملکت مشرف شد و آنان نیز به زمین افتاده و وى را سجده کردند، آنگاه به بعضى از غلامان خاصّ خود فرمود: اهل مملکت و رعیت خود را بر احسن وجوه مشاهده کردم، اکنون میخواهم منظر خویش را مشاهده کنم، آئینه اى بیاورید و در آن نگریست و در این اثنا که جمال خود را میدید، ناگاه نظرش به موى سپیدى افتاد که در میان ریش او مانند زاغ سپیدى که در میان زاغ هاى سیاه ظاهر شده باشد نمودار بود، و از مشاهده این حال بسیار هراسان و غمگین شد و حالت چشمانش دگرگون گردید، و اثر اندوه بر جبینش نشست و شادى اش مبدّل به غم گردید. سپس با خود گفت: این نشانه آن است که جوانى به پایان رسیده و ایّام سلطنت و کامرانى رو به زوال است، این موى سپید رسول ناامیدى است که خبر زوال پادشاهى را بر من میخواند، و پیشاهنگ مرگ است که خبر مردن و پوسیدن را به گوش جانم میرساند، هیچ نگهبانى نتوانست مانع آن شود و هیچ کس نتوانست آنرا دفع کند تا آنکه به ناگاه به من رسید، و خبر مرگ و زوال پادشاهى را به من داد و چه زود شادى و خرّمى من دگرگون گردد، و توانائیم منهدم شود و دژها و لشکریان من نتوانند مانع او شوند، این است رباینده جوانى و نیرو و زایل کننده توانگرى و عزّت، این است پراکنده کننده جمعیّت و قسمت کننده میراث میان دوستان و دشمنان، و تباه کننده زندگى و لذّتها و خراب کننده عمارات و متفرّق سازنده جمعیّتها و پست کننده رفیعان و ذلیل کننده عزیزان، اینک بر من فرود آمده و بار خود را فرود آورده و دامهاى خود را بر من گسترده است. آنگاه با پاى برهنه از تختش فرود آمد در حالیکه او را با محمل بالا برده و بر آن نشانیده بودند، و لشکریان و معتمدان خود را فراخواند و گفت: اى مردم من در میان شما چه کردم و در دوران پادشاهى با شما چه نوع سلوک نمودم؟ گفتند: اى پادشاه نیکو خصال، از شکر نعمتهاى تو عاجزیم و اینک جانهاى خود را در راه فرمانبردارى تو فدا میکنیم، آنچه خواهى بفرما که به جان آماده ایم. گفت: دشمنى که از او نهایت بیم و خوف را داشتم بر من درآمده است و هیچیک از شما او را مانع نشدید تا بر من مستولى گردید، با آنکه شما معتمدان من بودید و به شما امیدها داشتم گفتند: اى پادشاه این دشمن کجاست؟ آیا دیده میشود یا نه؟ گفت: خودش دیده نمیشود امّا آثار و علاماتش را میتوان دید، گفتند: اى پادشاه ما حقّ نعمتهاى تو را فراموش نکرده ایم و براى دفع دشمنان شما آماده ایم، در میان ما خردمندان و مدبّران فراوانند، دشمن خود را به ما بنما تا دفع شرّ او کنیم، گفت: من فریب شما را خوردم و به خطا بر شما اعتماد کردم و شما را براى خود به منزله سپر میدانستم و چه اموالى به شما بخشیدم و چقدر شما را شریف گردانیدم و شما را از خاصّان خود قرار دادم تا مرا از شرّ دشمنان حفظ و حراست کنید، آنگاه براى یارى شما شهرهاى محکم بنا کردم و قلعه هاى استوار ساختم و سلاح در اختیار شما قرار دادم و غم تحصیل مال و روزى را از شما برداشتم، تا شما را اندیشه اى غیر از محافظت من نباشد و گمان من آن بود که با وجود شما آسیبى به من نخواهد رسید و اگر شما بر گرد من باشید رخنه اى بر بنیان وجود من راه نخواهد یافت، اکنون با وجود جمعیّت شما چنین دشمنى به سراغ من آمده است، اگر این از سستى و ضعف شماست که قدرت بر دفع آن ندارید پس من در استحکام کار خود خطا کردهام که شما را با این ضعف یاور خود کردهام، و اگر شما قادر بر دفع آن بوده اید امّا از آن غفلت کرده اید پس شما خیرخواه و مشفق من نبوده اید. گفتند: اى پادشاه! اگر با سلاح و حربه و خیل بتوان مانع دشمن شما شد تا خون در رگ ماست در اجراى این مهمّ آماده ایم، امّا اگر دشمنى به دیده ما درنیاید و او را نشناسیم نمیتوانیم او را دفع کنیم. گفت: آیا من شما را براى دفع دشمنانم استخدام نکرده ام؟ گفتند: آرى. گفت: از کدام قسم دشمنان مرا محافظت میکنید؟ آیا از دشمنانى که به من ضرر میرسانند یا دشمنانى که ضرر نمیرسانند؟ گفتند: از دشمنى که ضرر میرساند. گفت: آیا از هر دشمن ضرر رساننده اى محافظت میکنید یا از بعضى آنها؟ گفتند: از تمامى دشمنان ضرر رساننده تو را محافظت میکنیم. گفت: اینک رسول مرگ در رسیده و خبر تباهى بدن و زوال پادشاهى مرا میدهد و میخواهد آنچه را بنیان کردهام خراب کند، و آنچه را جمع کردهام پراکنده سازد و آنچه را درست کردهام تباه کند و آنچه را اندوختهام قسمت کند و کارهاى مرا تبدیل کند و هر چه را استوار ساختم برباد دهد، و این رسول از جانب مرگ خبر آورده که بزودى دشمنان مرا شاد خواهد کرد و با فناى من درد سینه آنها را شفا خواهد داد و بزودى لشکر مرا پراکنده کند و انس مرا به تنهایى مبدّل گرداند و مرا بعد از عزّت خوار کند و فرزندان مرا یتیم سازد و جماعات مرا متفرّق کند و برادران و خاندان و نزدیکان مرا بر عزاى من بنشاند و بند از بند من بگسلد و دشمنانم را در مساکن من جاى دهد. گفتند: اى پادشاه! ما میتوانیم تو را از شرّ مردم و جانوران درنده و حشرات زمین محافظت کنیم، امّا نمیتوانیم مرگ و زوال را چاره کنیم و قوّت دفع آن نداریم. گفت: آیا چاره اى بر دفع این دشمن وجود دارد؟ گفتند: نه. گفت: دشمنى دارم که از این دشمن خردتر است، آیا میتوانید آن را دفع کنید؟ گفتند: آن کدام است؟ گفت: درد و غم و اندوه گفتند: اى پادشاه! اینها را قدیر و لطیف تقدیر کرده است و چنان است که از بدن و نفس برانگیخته میشود و به تو میرسد و هیچکس بر دفع آنها قادر نیست و به حاجب و حارس ممنوع نگردد. گفت: دشمنى دارم که از این هم کمتر است. گفتند: آن کیست؟ گفت: آنچه که در قضا گذشته است. گفتند: اى پادشاه! کیست که پنجه در پنجه قضا افکند و مغلوب نگردد؟ و کیست که با آن ستیزه نماید و مقهور نشود؟ گفت: پس شما چکاره هستید؟ گفتند: ما قدرت بر دفع قضا و قدر نداریم و تو توفیق یافته اى و به حقایق امور پى برده اى، اکنون چه اراده میفرمایى؟ گفت: میخواهم به عوض شما یارانى را برگزینم که مصاحبت من با آنها دائمى باشد و به عهد خود وفا کنند و برادرى آنها بپاید و مرگ حاجب ما و ایشان نشود و پوسیدگى و زوال آنها را از مصاحبت من باز ندارد و مرا بعد از مرگ تنها نگذارند و در زندگانى ترک یارى من نکنند و بتوانند امر مرگ را که شما از دفع آن عاجزید دفع نمایند. گفتند: اى پادشاه اینها که وصف میفرمایى چه کسانى هستند؟ گفت: کسانى که من خود براى اصلاح شما آنها را تباه کردم و از بین بردم. گفتند: اى پادشاه! احسان خود را از ما باز مگیر و با ما و ایشان هر دو ملاطفت فرما که اخلاق تو پسندیده و کامل و رأفت و مهربانى تو عظیم و شامل است. گفت: مصاحبت شما براى من سمّ قاتل است و پیروى شما موجب کرى و کورى است و موافقت با شما زبان را لال میکند. گفتند: اى پادشاه چرا چنین میگویى؟ گفت: زیرا مصاحبت شما با من در فزون طلبى است و موافقت شما با من در جمع خزاین و اموال است و پیروى من از شما در امورى است که موجب غفلت از امور آخرت میگردد و شما مرا از آخرت دور میکنید و دنیا را در نظرم مى آرایید و اگر خیرخواه من بودید مرگ را به من یادآورى میکردید، و اگر مشفق من بودید زوال و پوسیدگى را یادآور من میشدید و براى من آنچه که باقى میماند فراهم مى آوردید و در گردآورى امور فانیه زیاده روى نمیکردید، که این منفعتى که شما مدّعى آن هستید سراپا ضرر است و این دوستى که اظهار میکنید بى گمان عداوت است، و من به آنها نیازى ندارم و جملگى ارزانى شما باد! گفتند: اى پادشاه حکیم نیکو خصال! گفتارت را فهمیدیم و از صمیم دل تو را اجابت میکنیم و ما را بر تو حجّتى نیست که حجّت تو تمام و غالب است، و لیکن اگر هیچ نگوئیم موجب فساد مملکت و نابودى دنیا و شماتت دشمنان ما خواهد شد که به واسطه تبدّل رأى و اندیشه و عزم شما حادثه بزرگى رخ داده است. گفت: آنچه بخاطرتان میرسد بگوئید و نترسید و هر حجّتى که دارید بیان کنید، که من تا به امروز مغلوب حمیّت و تعصّب بودم ولى امروز بر هر دو غالبم و تا به امروز هر دو بر من مسلّط بودند ولى اکنون بر آنها مسلّط شدهام و تا به امروز پادشاه شما بودم و لیکن بنده بودم، امّا امروز از بندگى آزاد شدهام و شما را نیز از فرمانبردارى خود آزاد ساختم. گفتند: در زمان فرمانروایى بنده چه کسى بودى؟ گفت: من در آن زمان بنده هوى هاى نفسانى خود بودم و مقهور و مغلوب جهل و نادانى شده بودم و بندگى شهوات خود میکردم، اما امروز این بندگیها و طاعتها را از خود بریدهام و پشت سر افکنده ام. گفتند: اى پادشاه اکنون عزم شما چیست؟ گفت: قناعت و خلوت گزینى براى آخرت و ترک دنیاى فریبنده و افکندن این بار گران از دوش و آماده شدن براى مرگ و فراهم آوردن توشه براى آخرت، که پیک مرگ در رسیده است و میگوید به من فرموده اند که از تو جدا نشوم تا مرگ فرارسد. گفتند: اى پادشاه این پیک مرگى که به سراغ تو آمده است کیست که ما او را نمى بینیم و نشنیده ایم که مرگ سفیر مقدّمى داشته باشد! گفت: امّا آن پیک این موى سپید است که در میان موهاى سیاه ظاهر شده و بانگ زوال و فنا در میان جمیع جوارح و اعضا در داده است و همه او را اجابت کرده اند و امّا آن سفیر مقدّم سستى و پیرى است که این موى سپید نشانه آن است. گفتند: اى پادشاه آیا مملکت خود را فرو میگذارى و رعیّت خود را به حال خود رها میسازى؟ و آیا از وبال این گناه نمى هراسى که رعیّت را معطّل بگذارى؟ آیا نمیدانى که بهترین ثوابها در اصلاح امور خلایق است و بالاترین صلاح امّت پیروى آنها از پادشاه و عدم هرج و مرج است؟ پس چگونه است که از گناه نمى ترسى و حال آنکه در هلاک خلایق گناهى است که از ثوابى که در اصلاح خود توقع دارى بیشتر است؟ آیا نمیدانى که بهترین عبادت عمل است و دشوارترین عملها سیاست بر رعیّت است و تو اى پادشاه بر رعیّت خود عدل میکنى و با تدبیر خود آنها را به صلاح مى آورى و به اندازه اى که امور آنها را به صلاح آورى مستحقّ ثواب خواهى بود؟ اى پادشاه اگر صلاح امّت را فروگذارى آنان را تباه ساخته اى و اگر امّت خود را تباه کنى گناهى عاید تو میشود که از ثواب اصلاح نفس خود عظیم تر است. اى پادشاه آیا نمیدانى که دانشمندان گفته اند: هر که نفسى را تباه سازد نفس خود را تباه کرده است؟ و هر کس نفسى را به صلاح آورد نفس خود را به صلاح آورده است؟ و کدام تباهى بزرگتر از آنکه ترک رعیّتى کنى که رهبر آنانى و ترک اقامت در امّتى کنى که باعث انتظام امور ایشانى؟ اى پادشاه رداى پادشاهى را از دوش میفکن که آن وسیله شرافت دنیا و آخرت توست. گفت: سخن شما را فهمیدم و در باره آن اندیشه کردم، امّا اگر براى اجراى عدالت و صلاح در میان شما و دریافت اجر از خداى تعالى پادشاهى را برگزینم و یاران و وزرایى نداشته باشم که بعضى از امور مرا متکفّل شوند و خیرخواه و معاون من باشند، گمان ندارم بر این کار توفیق یابم، آیا همگى شما مایل به دنیا نیستید و به شهوات و لذّات آن رغبت ندارید؟ و با این احوال اگر در میان شما باشم از حال خود نیز ایمن نیستم و ممکن است به دنیایى که اکنون قصد ترک و فروگذاشتن آن را دارم متمایل گردم و فریفته آن بشوم و اگر چنین کنم مرگ فرا میرسد و مرا از تخت پادشاهى به دل خاک خواهد برد و پس از جامه هاى دیبا و لباسهاى مطرّز به طلا که پوشیدهام خاک مرا مى پوشاند و بعد از منازل وسیع در قبر تنگ سکنى میدهد و پس از لباس مکرمت جامه ذلّت مى پوشاند و در آنجا بى کس میمانم و هیچکس از شما با من نباشد، شما مرا از آبادانى به در مى برید و در محلّ ویرانى مى اندازید و گوشت بدن مرا خوراک پرندگان وحشى و حشرات زمینى قرار میدهید که از مورچه تا حشرات بزرگتر از آن ارتزاق کنند و بدن من مردار گندیده شود و عزّت از من بیگانه گردد و خوارى یار من شود، در آن روز کسانى که بیشتر از همه مرا دوست میدارند با سرعت مرا زیر خاک میکنند و مرا با کرده هاى بد خود تنها میگذارند، در آن روز به غیر از حسرت و ندامت چیزى براى من باقى نخواهد ماند و شما پیوسته به من وعده میدادید که دشمنان ضرر رساننده را از من دفع میکنید، امّا در آن حال نه نفعى از شما به من میرسد نه قادر بر دفع ضرر از من هستید، پس من امروز چاره کار خود میکنم، زیرا شما با من مکر کردید و دامهاى فریب گستردید. گفتند: اى پادشاه نیکو خصال ما آن نیستیم که پیشتر بودیم چنانکه تو آن نیستى که پیشتر بودى، آن کسى که تو را از حال بد به حال نیک آورد ما را نیز متبدّل ساخت و راغب به خیر و خوبى گردانید، توبه ما را بپذیر و خیرخواهى ما را از خود دریغ مدار. گفت: تا شما بر سر قول خود باشید من نیز در میان شما خواهم بود و اگر بر خلاف این قول عمل کنید مفارقت شما را بر مى گزینم. آن پادشاه در ملک خود باقى ماند و لشکریان او همگى بر سیرت و بندگى حق تعالى مشغول شدند و در بلاد آنها نعمت فزونى گرفت و بر دشمنانشان پیروز شدند و ملک آنها زیادت گرفت تا آنکه آن پادشاه درگذشت. مدّتى که آن پادشاه با این خصال حمیده در میان آنها زندگانى کرد ۳۲ سال بود و تمامى عمر او به ۶۴ سال بالغ گردید.
مالک اشتر قسمت ۱۶
مالک و تسلّط بر کوفه: مدتی پس از تبعید مالک و یارانش به حمص اوضاع کوفه دگرگون شد. در حقیقت عوض نشدن رفتار والیان و عدم تغییر آنها توسّط خلیفه، اوضاعی را در کوفه ایجاد کرد که موجب محبوبیّت مالک و یارانش شد. در برابر اعتراضات سراسری، والیان به مدینه نزد عثمان رفتند تا راه حلی مناسب برای حل اعتراضات بیابند. مادلونگ معتقد است جزییات دیدار عثمان با والیان ساختگی است (ویلفردمادلونگ، جانشینی حضرت محمد، ترجمه احمد نمایی، جواد قاسمی، محمدجواد مهدوی، حمید رضا ضابط، مشهد، آستان قدس رضوی) به هر حال برخی از روایات بر آن است که مالک برای درخواست عزل سعید به مدینه آمد و چون نتیجه نگرفت و یا عثمان جواب درستی نداد و مالک و یارانش را معطل گذاشت تا آذوقه شان تمام شد، وی به پیشنهاد طلحه و زبیر از آنها قرض گرفت و با طرفدارانش به کوفه رفت و با سخنرانی آتشین کوفیان را مهیا نمود تا مانع ورود سعید شوند (ابوالحسن علی بن حسین مسعودی) روایاتی نیز تأکید دارند: در حالیکه سعید در مدینه و نزد عثمان بود، اشتر و یارانش توسّط یزیدبن قیس از حمص به کوفه فراخوانده شدند و مالک اشتر بر کوفه مسلّط گردید. در این زمان جوّ کوفه برای پذیرش شعارها و برنامههای اشتر و یارانش مناسب شده بود؛ روایتی که میگوید کوفه از سران خالی شده بود و هر که بود مجذوب بود یا مفتون (محمدبن جریر طبری) بی اساس است، زیرا خود مالک و همراهان وی از بزرگان و سران مجاهد در راه گسترش اسلام بودند، وانگهی همین مجاهدان بودند که به نحوه تقسیم غنایم اعتراض داشتند، و از بخششهای فوق العاده عثمان به خویشاوندانش به شدت عصبانی بودند. بیعت عده زیادی از مردم کوفه با مالک اشتر بر این که نگذارند سعید وارد آن شهر شود، بیانگر این است که سخنان یاران اشتر درباره سوء عملکرد حاکمان عثمان در حوزه اقتصادی و ارزشهای دینی صحت داشته است که آنها با این گروه هماهنگ شدند و نگذاشتند سعید به کوفه باز گردد. در حالیکه در سالهای قبل از آن، همراهی با این گروه به این شدت نبود.
جن در قرآن
نحوه رسیدگی به اعمال جن در قیامت: یَوْمَئِذٍ لا یُسْئَلُ عَنْ ذَنْبِهِ اِنْسٌ وَ لا جانٌّ (رحمن) آیه شریفه سرعت حساب را بیان میکند، (و میفرماید حسابرسی او این قدر سریع است که از هیچ جن و انسی نمی پرسد چه گناهی کرده ای) هم چنانکه در جای دیگر صریحا فرموده: وَ اللّهُ سَریعُ الْحِسابِ و خدا سریع الحساب است (بقره) و مراد از کلمه «یَوْمَئِذٍ» روز قیامت است. سئوالی که در آیه فوق نفی شده و فرموده: از کسی سئوال نمیشود، سئوال بطور معمول و مألوف در بین خود ما انسان هاست، چنین سئوالی را نفی کرده است. پس این آیه منافاتی با آیه وَقِفُوهُمْ اِنَّهُمْ مَسْئُولُونَ ایشان را نگه دارید که باید بازخواست و سئوال شوند (صافات) و آیه فَوَ رَبِّکَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ اَجْمَعینَ پس به پروردگارت سوگند که بطور حتم از ایشان همگی شان سئوال خواهیم کرد (حجر) ندارد. برای اینکه روز قیامت مواقف مختلف دارد، در بعضی از مواقف مردم بازخواست میشوند، و در بعضی دیگر بر دهان هایشان مهر زده میشود، و در عوض اعضای بدنشان سخن میگوید، و در بعضی دیگر از سیمایشان شناخته میشوند. المیزان، ج۳۷
مستند شنود بخش پنجم
مستند صوتی شنود ۱۶ مصاحبه هست که عنانوین اولین مصاحبه و اولین بخش این هست. ۱-بیان مطالب کتاب شنود بدون سانسور ۲-روشن شدن زوایای وسیعی از عالم شیاطین ۳-تصاویر عجیب شیاطین ۴-اجناس مختلف شیاطین ۵-بیماری که تجربه را رقم زد ۶-گردابی که از جنس نور بود ۷-حضور اجدادم را احساس میکردم ۸-پیرمردی که بسیار نورانی و با جذبه بود ۹-علاقه شدید و اشتیاق دو طرفه به فرشته مرگ ۱۰-اعمالی که تجربه گر به آن تکیه کرده بود ۱۱-جلوه نفس لوامه. بِسْمِ الله الر َّحْمنِ الر َّحِیم. نشر شهید ابراهیم هادی با همکاری مدرسه تعالی. مستند صوتی شنود نسخه نگارش متن، فصل اول قسمت اول: حاج آقای امینی: روز شهادت امام صادق علیه السالم هست و تسلیت عرض میکنیم خدمت همه شیعیان و محبین حضرت و دست توسل دراز میکنیم به محضر امام صادق علیه اسالم که کاشف حقایق و به فال نیک میگیریم این روز رو از جهت اینکه باب یک گفتگویی باز شد و یکی از دوستانی که دوسالی است، حقیر توفیق آشنایی با ایشون رو داریم و بعد از کتاب شنود با این عزیز و بزرگوار توفیق رفاقت پیدا کردیم و بحمد الله صمیمی شدیم، ولی تو این دوسال تا بحال خیلی باب گفتگویی این شکلی باز نشده. تقریبا دو ماه پیش بود؟ بله آقا. آقا صادق: بله. حاج آقای امینی: دو ماه پیش بود فرمودن که من یکسری مطالب هست که نگفتم تا حالا توی مصاحبه کتاب شنود. خب البته خود کتاب شنود هم بخش زیادیش حذف شده و ارشاد اجازه چاپ نداد و یک بخشیش ادغام شده، همین هایی که هست و گنگ شده مطلب، و از اون شفافیتش افتاده ویک بخشیش هم ایشون اصلاً تا بحال نگفته و فرمودن که میخوام اینها رو به شما بگم که امروز صبح دیگه لطف کردند و میزبان بودن و یکسری چیزها رو گفتن. خودشون گفتن من تمایل دارم اینها ضبط بشه و انتشار پیدا کنه. چون ایشون به لحاظ شغلی که دارن نمیتونند مصاحبه تصویری داشته باشند، توی برنامه زندگی پس از زندگی نمیتونستند شرکت بکنند و اصرار هم جانب خود ایشون بود. باز بعدا حرف درست نشه علیه بنده و آقای عمادی که ما خلاصه اومدیم یک جریان موازی شکل دادیم برای بحث تجربیات نزدیک به مرگ. خودشون اینجا تصدیق میکنند که از جانب خود ایشون بود. این درخواست درواقع و این پیشنهاد که ایشون مطالب رو به حقیر بگن و از این مجرا این مباحث پخش بشه. تایید میکنید دیگه آقا جان؟ آقا صادق: بله. آقای امینی: عرض کنم خدمتتون که و این گفتگو خلاصه پیشنهاد ایشون بود و شکل گرفت که اساسا از اول تمام این قضایا رو یکبار بطور کامل بدون ویرایش، بدون سانسور و هرآنچه که بوده انشاء الله مطرح بکنند و منعکس بشه. بعد برخی از مطالبی که فرمودن برای بنده خیلی عجیب بود. قبلاً هم عرض شده بود که توی تجربیات نزدیک به مرگ، این قضیه شنود، یک ابداعات عجیبی یعنی مطالب خاص خیلی بکر خیلی خاصی داره. یکیش همین بحث عالم شیاطین هست که حالا بنده در ذهنم نیست، چیزی اندازه این گفتگو و مطالبی که ایشون فرمودن، تجربه که اینقدر زوایای وسیعی از عالم شیاطین رو نشون داده باشه. امروز هم تصاویری رو به ما نشون دادن و فرمودن این شیاطینی که من دیده بودم رو بعدا توی تصاویری توی فیلمهایی دیدمشون و میفرمودن که این هالیوود انگار با این شیاطین زندگی میکنند. دقیقا تصاویر این شیاطین رو بدون اینکه مو بزنه ساختن و ایشون تصاویر رو به بنده نشون دادن که اینها رو، البته جنس های متفاوتی بودن شیاطین. مثلاً یک عده شون خراب کار بودن، یک عده فقط وسوسه میکردن، یک عده جاسوس بودن، اطلاعات میبردن میآرودن. مسئولیتهای مختلفی که داشتن که حالا انشاء الله خودشون توضیح خواهند داد، و به فال نیک میگیریم این روز شهادت رو که عنایت امام صادق علیهالسلام باشه انشاء الله. برای اینکه این معارف و این حقایق کشف بشه و نشر داده بشه از این طریق. این برادر عزیزمون رو هم با اسم مستعار امروز صدا میزنیم به نام آقا صادق، که هم استعاره باشه از روز شهادت امام صادق علیهالسلام و خودشون الحمد الله اهل صدق هستند و این مطالب هم صادقه و کشفیاته صادقه، و انشاء الله که این گفتگو رو حقیر با آقای عمادی خدمت ایشون داشته باشیم و مطالب رو بتونیم خدمتشون بشنویم، و از اول انشاء الله منسجم مطرح بکنند. البته طبعا یکسری مطالب یادشون میاد. خودشون گفتن من این برنامه های شبکه چهار رو که میدیدم ماه مبارک، یکسری مطالب برام تازه یادآوری شد. تجربه ای که مطرح کرده بودن و کتاب شد، در بیمارستان بوده و در واقع دوران نقاهت شون بوده در بیمارستان، و یکسری مسائل رو بعدا دوباره مرور کردن و اولی هم که این قضیه سال ۹۳ پیش اومده، میفرمودن تا دوماه بعد از برگشتم، هنوز تو اون حال بودم، و چشمم باز بود و نمیتونستم زندگی بکنم و خیلی اتفاقات که امروز یکسری چیزهاش رو گفتن، خیلی عجیب و جالب بود که درخواست میکنیم که بگن همه اینها رو. انشاء الله هرچی تو ذهنشون هست خود امام صادق علیهالسلام هم انشاء الله تفضلی بفرمایند، تصرفی بفرمایند هرچی که بوده یادشون بیاد، شاید یکمی نظمش بهم بخوره و یکسری مطالب تو هم دیگه بشه، بهرحال ریش و قیچی دست خودشون، دیگه از اول شروع کنند بصورت کامل مطالب رو بفرمایند. آقا صادق: بسم الله الرحمن الرحیم. خب اول اینکه تشکر میکنم از آقا امینی و آقا عمادی که به بنده خیلی کمک کردن توی حالا، هدایت مسیر زندگیم. من سال ۹۳ که این اتفاق برام افتاد خب به بعضی از دوستان ونزدیکان، خانواده همسرم، به خود همسرم، به برادرا، خواهرا، اطرافیان و همکارا بعضی وقتها این مطالب رو میگفتم آقا. و اینکه در مورد فلانی فلان چیز رو دیدم، در مورد فلانی فلان جور شد. مثل همین تجربیات نزدیک به مرگی که میگفتن ما اینها رو دیدیم ولی به بعضیها که میگفتیم مسخره میکردند. زمینه اش نبود واقعاً، و به بعضیها که میگفتم موضع میگرفتن. دیگه من یعنی تصمیم گرفتم دیگه به هیچکس هیچی نگم. استاپ دادم حرف زدنم رو. و خیلی برای خودم سخت بود که من همچین چیزی دیدم، خب اول اینکه چرا دیدم؟ چرا من رو بردن ۱۰ روز توی بیمارستان و این چیزها رو به من نشون دادن و من برگشتم بدون هیچ ماموریتی؟ مگه میشه؟ خب چون یکسری مطالب دیده بودم مربوط به اشخاص نبود، مربوط به جامعه بود. نه جامعه ایران، به یک امت، حتی به کشورمون تنها نه، به جامعه اسلامی و یکسری اجتماعات بود، و من مونده بودم که اینا چطور باید مطرح بشه؟ خانواده خودم حرف خودم رو باور نمیکردن، باور میکردن ولی خب میگفتن نگو. من تو همون بیمارستان خانمم بغل دستم بود، میگفتم مینوشت. الان دست خطش رو دارم. نشون آقا دادم دست خطشون رو. حتی دست خط های خانمم رو توی دفترچه کوچیک دارم، که کنار تخت میگفتم، مینوشت. اخوی بزرگ من کنار تخت من مینشست، من هرچی میدیدم، بهش میگفتم و اون متعجب و مات میموند وایشون باور داشت، چون از من چند تا چیز دیده بود و از غیب بهش گفته بودم، کنار تخت که مادرم اومده پشت دره و منتظره و... ایشون واقعا این اتفاقات رو دیده بود و باور داشت و مینوشت برای من. بهش میگفتم یادت باشه من برگشتم بهم بگو خودم بنویسم. خب ولی مونده بودم این مطالب کجا و کی باید نشر بشه، و من شروع کردم مطالب رو خدمت شما عرض کردن و تقریبا دو هفته بیشتر طول نکشید تا شما چاپ اول کتاب رو آماده کردید، و یکمقداریش هم ارشاد حالا حذف کرد، نزدیک ۵۰ و خورده ای صفحه. ۱۴۶ صفحه بود که شد ۹۷ یا ۹۶ صفحه. یعنی نزدیک ۶۰ صفحه اش حذف شد، اون کتاب و مطالبی بود که شاید توی اون تایم خیلی بدرد مردم میخورد و حذف شد. خودم خیلی حسرت میخورم. خیلی اصرار داشتم این مطالب نشر پیدا کنه و امیدوارم به حق حضرت زهرا سلام الله علیها، خدا این صداقت رو بر زبون من بده من کلمه ای بالا پایین نگم. چون میدونم پشت هر کلمه ای بالا پایین گفتن، حسابرسی ها هست. من خودم اصلاً دلم نمیخواد مدیون یه سری افراد بشم که اون دنیا اونها بشینن از من باز خواست بکنند. من سعی میکنم واو به واو بگم و امیدوارم خدا کمک کنه اون رسالتی که شاید گردن من بوده، که من اونها رو بهم نشون دادن و باید بگم، اون رسالت رو درست انجام داده باشم و توش معصومیتی که هر رسولی باید داشته باشه، توی دریافت و ابلاغ، من داشته باشم، اون معصومیت رو و وظیفه رو درست انجام بدم. ادامه دارد..
هر که سازد رهبر خود عقل دور اندیش را
در خط تسلیم آرد نفس کافر کیش را
گول هر گندم نمای جو فروشی را نخور
بی طمع گرگی نمی پوشد لباس میش را
گر دهی نانی به کس آلوده با خونش مکن
یا مده آن نوش را و یا مزن این نیش را
مواد مخدر و انگلیسه عنگلیس
ادامه نقش تاریخی انگلیس در ترویج مواد مخدر در ایران: دولت انگلیس، عوامل خود را مأمور نمود تا با تبلیغ اینکه تریاک درمان تمامی دردهاست، مردم ایران را که در آنزمان به دلیل فقر و کمبود پزشک از بیماری رنج میبردند، به این ماده معتاد کنند. هیچ چیز سادهتر از معتاد کردن یک انسان نیست؟ طی چند روز میشه، یک فرد عادی را به هروئین معتاد کرد! غالباً هیچ جوانی برای شروع اعتیاد پولی نمیپردازد، نشست و برخاست چند روزه با بازاریانی که خود اغلب معتادند، کافی است که جوانی ابتدا به مصرف مواد مخدر گرایش پیدا کند، سپس به سرعت معتاد شده و سرانجام برای به دست آوردن پول لازم جهت تهیه و خرید مواد مخدر، به پخش آن مبادرت نماید. پیدایش و گسترش اعتیاد در ایران نیز از جمله این شگردها بوده است که توسط استعمار انگلیس و از سوی برادران شرلی در دوره صفویه رواج داده شد. اما در دوران قاجار، از زمان ناصرالدین شاه در اطراف دارالخلافه در تهران، زمینهای وسیعی به کشت خشخاش اختصاص داده شد و سطح کشت آن به حدی زیاد شد که صرفنظر از کفاف مصرف داخلی، سالیانه مقدار زیادی هم تریاک به مستعمرات انگلیس صادر میشد.
زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (پلوتوس= ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود بخش سوم
عبدالله شهبازی در مقدمه کتاب زر سالاران یهود نوشته: کتاب حاضر پیامد تلاشی طولانی است که حاصل آن اینک در دسترس خوانندگان ارجمند قرار میگیرد. عنوان کتاب را زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایـران نـهاده ام تـا بـه روشنی گویای محتوای اثر باشد. واژه زرسالاری را در همان معنایی به کار برده ام کـه در نوشتار سیاسی معاصر غرب از مفهوم پلوتوکراسی فهمیده میشود. پلوتوکراسی از واژه یونانی پلوتوس، به معنای ثروت است و منظور سروری مسـتقیم یـا غیر مستقیم یک اقلیت ثروتمند و بهره مند، نخبگان زرسالار، بر تمامی جامعه است. در ایــن پژوهش زرسالاری دنیای امروز را دارای ساختاری دودمانی یافته ام، و لذا از آن با عنوان الیگارشی زرسالار نیز یاد کرده ام. در کاربرد واژه الیگارشی (به معنای نخبه سالاری دودمانی)، نه معادل فارسی آن، تعمُّد داشته ام، زیرا به گمان اینجانب معادلهای فارسی، گویای تمـامی مختصات و ابعاد آن پدیده ای نیست که با این مفهوم شناخته میشود. بدینسان، ترکیب این دو واژه، معنایی را میسازد که مطمح نظر نگارنده است. باید متذکر شوم که کاربرد این مفهوم ابداع اینجـانب نیسـت و در فرهنـگ سیاسی معاصر برای اطلاق بر همین پدیده پیشینه دارد. در همیــن معناسـت کـه جـرج برنـارد شاو، نویسنده انگلیسی، از اُلیگارشی زرسالاری سخن گفته است که تمامی اقتـدارات کهن شاهان را ِاعمال میکنند، و این همان پدیــده ای اسـت کـه هربـرت جـرج ولـز، نویسنده دیگر انگلیسی، از آن با تعبیر انسانهایی بسان خدایان یاد کرده است. و در همین معناست که در واژگان سیاسی غرب گاه مفهوم پلوتو دمکراسـی بـه کـار رفتـه است؛ یعنی آن نظــم سیاسی و اجتمـاعی کـه در ظـاهر دمکراتیـک اسـت و در بـاطن پلوتوکراتیک. (در ظاهر مردم سالاری، و در باطن زرسالاری) در متن کتاب، درباره این پدیــده و سـیر بغرنـج و طولانـی پیدایـش و تطـور آن بـه تفصیل سخن گفته ام. مخلص کلام اینکه بر بنیاد سنن و میراث دوران جنگهـای صلیبی، در سده های ۱۶ تا ۱۹ میـلادی، اتحادیـه ای از خاندانهـای شریک و درگیر در غارتگریهای ماوراء بحار، در غرب و مرکز اروپا شکل گرفت. همیـن مجموعـه بود که زمام امور کمپانی هنــد شـرقی بریتانیـا را در دسـت داشـت، و در سـده ۱۹ بزرگترین امپراتوری مستعمراتی تاریخ معاصر را بنیاد نهاد. در دوران تکوین پژوهش حاضر، برای نگارنده این پرســش بـه جـدّ مطرح بود که نقدینگی انباشته و افسانه ای کمپانی هند شرقی بریتانیــا پـس از انحـلال رسـمی آن در سال ١٨٥٧ میلادی چه شد، کانونهای گرداننده این مجتمع عظیم جهانی در نیمـه دوم سده ۱۹ و سده ۲۰ چه سرنوشتی یافتند، و بازماندگان و وارثین آنان در جهان امروز چه میکنند؟ در جستجوی پاسخی برای این پرسش بودم که نگارنده با مجموعـه ای از مجتمع های عظیم اقتصادی آشنا شد که در دنیای امـروز شـبکه ای گسـترده و در هـم تنیـده را میسازند. و دریافت که زمام این مجموعه همبسته و جهان شمول، بطور عمده بـا اعقـاب همان خاندانهایی است که در سده ۱۹ الیگارشی مستعمراتی دنیای غرب بشــمار میرفتند و مستقیم یا غیرمستقیم وارث سنن و میراث غارتگری صلیبــی و مـاوراء بحـار سده های پیشین بودند. نگارنده در پژوهش حاضر، از روشی بهره برد که تبارشناسـی نـامیده میشـود. ایـن روش برای ما ناشناخته نیسـت؛ همـان دانـش ارجمنـدی اسـت کـه بـا نام هـایی چون علم الانساب و علم الرجال در ایران پیشینه طولانی دارد و در گذشته یکی از بنیانهای استوار تاریخ نگاری ما را تشکیل میداد. تبارشناسی، امـروزه بـرای پژوهـش در زمینـه ایلات و عشایر و تمامی جوامع دارای ساختار قبیله ای کاربرد گسترده دارد، و از پایه های دانش مردم شناسی بشمار میرود. این روش در تحلیل تحولات تاریخ معاصر نیز دارای کارایی جدی است.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله علیه و آله در شبانگاه پنجشنبه اى در مسجد قبا افطار مى نمود پس فرمود: آیا نوشیدنى اى هست ؟ پس اوس بن خولى انصارى کاسه اى بزرگ شیر آمیخته شده با عسل را به خدمت حضرت آورد. حضرت کاسه را به دهان مبارک نزدیک فرمود و سپس آن را کنار گذاشت و فرمود: این دو نوشیدنى است که مى توان به یکى از این دو اکتفا نمود: من نه آنرا مى نوشم و نه تحریم میکنم، ولى بخاطر خدا تواضع میکنم، زیرا کسى که بخاطر خدا تواضع کند خداوند او را بالا مى برد و کسى که تکبر ورزد خداوند او را به زیر میکشد، و کسیکه در زندگانیش میانه روى پیشه کند خداوند روزى اش مى بخشد، و کسى که اسراف کند خداوند محرومش مى سازد، و کسى که زیاد مرگ را یاد کند خداوند او را دوست میدارد.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: امام سجاد علیه السلام در حالیکه بر الاغى سوار بود به گروهى که بیمارى خوره داشتند و در حال چاشت خوردن بودند گذر کرد آنان حضرت را به چاشت دعوت کردند. حضرت فرمود: اگر روزه نبودم دعوت شما را اجابت میکردم (حضرت از آنان خداحافظى نمود) و وقتى که به منزل رسید دستور داد غذایى آماده کردند و فرمود که آن را نیکو بپزند سپس آن بیماران جذامى را به طعام دعوت کرد و همراه آنان به خوردن نشست.
حدیث :
على علیه السلام فرمود: قناعت مالى است که تمام شدنى نیست.
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: خداوند عزوجل مى فرماید: سوگند به عزت و بزرگى و برترى و بلندى جایگاهم که هیچ بنده اى خواسته مرا بر خواهش نفسانى اش مقدم نمى دارد مگر اینکه حرفه و پیشه اش را برایش فراهم مى سازم و آسمانها و زمین را ضامن روزى اش قرار مى دهم و من براى او برتر از تجارت هر تاجرى خواهم بود.