ما چه گناهی کردیم که باید در عصر غیبت امام زمان به دنیا بیائیم و از حضور پُر برکت آن حضرت محروم شویم؟ خب معلومه، عصر غیبت نعمات و برکات خودش را دارد؛ مانند اینکه: بسیاری از گناهان نادیده گرفته میشود. کارهای خیر ثوابهای چند و چندین برابری دارد. به صرف انتظار فرج، ثوابهای عظیم میدهند. با حال انتظار مُردن ثواب شهید شدن در لشکر خود امام زمان علیه السلام؛ بلکه لشکر شخص رسول خدا صلی ﷲ علیه و آله دارد. فقط مؤمنان آن دوره، برادران رسول خدا نامیده شدهاند. و همچنین روایات شخص منتظِر را از اولیاء اللَّه شمرده و او را از برترین مردمان هر زمانی و محبوبترین افراد نزد خداوند دانسته. و موارد بسیار درباره فضیلت مؤمنانِ عصر غییت هست. اگر کسی اکنون (در عصر غییت) از دستورات آن حضرت اطاعت کرد، در زمان ظهور و حضور امام نیز چنین خواهد بود. خلاصه اینکه مؤمنان عصر غیبت به چنان جایگاه و مرتبهای دست مییابند که اهل دوران پس از ظهور، حسرت مقام آنان را بر دل خواهند داشت.
امروز احکام دین و فرهنگ اسلام، مورد هجوم دو گروه ؛ کفار ومنافقین که برادر یکدیگرند قرار گرفته، همانطور که ترامپ تاپال و نتنیاهو مظهر و سر دمدار کفرند، نفاق هم ناچار سردمدارانی دارد که دولتی، مجلسی؛ فلانی، روحانی، ظریف، باهنر و.. و باند منافقین اطرافشان هم، که پا روی خون شهدا میگذارند، عمداً مردم رو توی فشار میگذارند که صداشون در بیاد، عمداً گرونی و تورم درست میکنند، سر دمدار نفاقند و کفر و نفاق، به هم نام قرض میدهند و در پشت پرده باهم همدستند و هم داستان. قرآن هم این دوباند را برادر هم میخواند و هر دو را دشمن اسلام میداند، سگ زرد برادر شغال هست، چون تا کسی منافق نباشد، به احکام واجب وحرام الهی لگد پرانی و جفتک پرانی نمیکند، چرا اینها عمدا و تعمدا حکم واجب حجاب را منکر میشوند؟ کسانی که حرام بودن برهنگی را انکار کنند مردود هستند، به حکم شریعت، چنین کسانی باید گردن زده شوند، البته مگر اینکه بگوییم این رفتارهای آقایان، از روی نفهمی و خریتشان بوده. کفار به جنگ نظامی با اسلام برخواسته اند، و برادرانشان از منافقین، زیر ساختهای فرهنگی و اقتصادی را که مهمترینش حجاب اسلامی است، برای نابودی هدف گرفته اند، اینکه با حکومت و سیاست لجبازی و مخالفت دارند، دلیل موجه برای زیر پا گذاشتن احکام شرعی نیست. و اما خواص جامعه وبزرگان و خصوصا نمایندگان مجلس، که اختیار برکناری خیلی از این منافقین را دارند، که با کمال تأسف خاموشند و فقط نظاره گر، مسئول هستند، چون نه از عمق فاجعه نگرانند، و نه از عذاب الهی که بر این رفتارها، قطعا وحتما نازل شود میترسند، و در خواب و غفلت هستند تا که کار از کار بگذرد، و جامعه در فساد و فحشا غرق شود، و هلاکت دنیا و آخرت جمع کثیری در این فتنه رقم بخورد. اینم امتحانی برای همه ماست. دارند کشتی را سوراخ میکنند که خودشان غرق خواهند شد، اما هیهات که این جماعت بتوانند از گندم ری بخورند! این جماعت در آرزوی امان نامه یزید، به گور خواهند رفت. تاریخ دائماً تکرار میشه.
زمانیکه خداوند بلا رو بر اصحاب سبت نازل کرد، نه تنها گنهکاران، بلکه سکوت کنندگان را هم عذاب کرد، ولی کسانی بودند که اعتراض خودشون رو اعلام میکردند، بعضی میگفتند: ولشون کن، گفتن ما فایده نداره. اما اینا میگفتند: نه ما وظیفه داریم بگیم تا نزد خدا معذور باشیم. وقتی عذاب خدا نازل شد، اینا رو خدا نجاتشون داد، چون وظیفه خودشون رو انجام دادند. وَإِذْ قَالَتْ أُمَّةٌ مِّنْهُمْ لِمَ تَعِظُونَ قَوْمًا اللَّهُ مُهْلِکُهُمْ أَوْ مُعَذِّبُهُمْ عَذَابًا شَدِیدًا قَالُوا مَعْذِرَةً إِلَىٰ رَبِّکُمْ وَلَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ: ﻭ ﮔﺮهی ﺍﺯ بنی ﺍﺳﺮﺍﺋﻴﻞ ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﭼﺮﺍ ﮔﺮﻭهی ﺭﺍ ﻛﻪ ﺧﺪﺍﻫﻠﺎﻙ ﻛﻨﻨﺪﻩ ﺁﻧﺎﻥ، ﻳﺎ ﻋﺬﺍﺏ ﻛﻨﻨﺪﻩ ﺁﻧﺎﻥ ﺑﻪ ﻋﺬﺍبی ﺳﺨﺖ ﺍﺳﺖ ، ﭘﻨﺪ ﻣﻰ ﺩﻫﻴﺪ ؟ ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﺑﺮﺍی ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺩﺭ ﭘﻴﺸﮕﺎﻩ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﻣﺎﻥ ﻋﺬﺭ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻴﻢ ﻭ ﺷﺎﻳﺪ ﺁﻧﺎﻥ ﺑﭙﺮﻫﻴﺰﻧﺪ. فَلَمَّا نَسُوا مَا ذُکِّرُوا بِهِ أَنجَیْنَا الَّذِینَ یَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ وَأَخَذْنَا الَّذِینَ ظَلَمُوا بِعَذَابٍ بَئِیسٍ بِمَا کَانُوا یَفْسُقُونَ: ﭘﺲ ﭼﻮﻥ ﭘﻨﺪی ﺭﺍ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺁﻧﺎﻥ ﺩﺍﺩﻩ ﺷﺪ ، ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻛﺮﺩﻧﺪ، ﭘﻨﺪ ﺩﻫﻨﺪﮔﺎنی ﻛﻪ ﻣﺮﺩم ﺭﺍ ﺍﺯ ﺑﺪی ﻫﺎ ﺑﺎﺯ میدﺍﺷﺘﻨﺪ ، ﻧﺠﺎﺕ ﺩﺍﺩﻳﻢ، ﻭ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﻛﻪ ﺳﺘﻢ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﺑﻪ ﻛﻴﻔﺮ ﺁﻧﻜﻪ ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﻧﺎﻓﺮﻣﺎنی ﻣﻰ ﻛﺮﺩﻧﺪ ، ﺑﻪ ﻋﺬﺍبی ﺳﺨﺖ ﮔﺮﻓﺘﻴﻢ (الأعراف) زمانیکه صاحب الزمان (عج) ظهور کنند، طبق این آیه میان ما حکم خواهند کرد. لجبازی با حکومت و سیاست رو با احکام شرع الهی مخلوط نکنیم.
مثقلی با من ز روی طنز گفت
صحبت از فضلت به کشور میرود
گر تو را دستی است در علم سِیَر
کشف این رمزت میسّر میرود؟
این جهان چه؟ گاو چه؟ ماهی کدام؟
کز خیالش عقلم از سر میرود/ دیوان ملک الشعراى بهار
استفاده از هنر به ویژه طنزی که حق نما و اصیل باشد بسیار کارساز است. طنزِ زیبا و هنرمندانه، قادر است با تحت تأثیر قرار دادن احساسات و عواطف مخاطب، پیام خود را غیرمستقیم و با ظرافت و لطافت در دلها و جانها نشانده و در سیر و سفری به درون آدمی، روشن بینانه و واقعگرایانه و مطمئن ایفای نقش کند.
زبان طنز برای تنظیم تنشها و خواهشهای مادی و معنوی انسان و جامعه کاربرد اساسی دارد؛ طنز میتواند پیامی اخلاقی، فرهنگی، فکری برای هشدار و شناخت باشد.
تحقیق و معرفی پنج گروه سری خطرناک که از قرن های پیش فعالیت میکنند، بخش دوم
و ابرقدرتها را درجهت اجرای سیاست و تحقق اهداف پنهانشان به خدمت میگیرند. یکی از این گروه ها (جمجمه و استخوان) که در سال ۱۸۳۲ دردانشگاه ییل آمریکا از سوی معروف ترین اساتید آن تشکیل شد، و از مهم ترین اعضای آن، ویلیام هاوارد بیست و هفتمین رئیس جمهوری آمریکا است که از سال ۱۹۰۸ تا ۱۹۱۲ ریاست جمهوری آمریکا را برعهده داشت. گفته میشود که عضویت دراین گروه، فقط برای خانواده های آمریکایی که فقط آنگلوساکسونی پروتستان باشند، امکان پذیر است، و طبق آداب و اصول این جمعیت،اعضای آن همچنان با یکدیگر در ارتباط هستند واعضا، پست های مهمی را در زمینه های مختلف اشغال کرده اند. از مهم ترین اعضای کنونی این گروه، جان کری وزیر امور خارجه آمریکا و جرج بوش پدر رئیس جمهوری پیشین آمریکا و پسرش جرج دبلیو بوش است. حامیان فرضیه توطئه، این گروه را مسئول ساخت بمب اتم و فرو ریختن آن بر سر ژاپن و نیز عامل ترور جان اف کندی، رئیس جمهوری اسبق آمریکا و نیز بسیاری دیگر از فجایع جهانی میدانند.

توپاک شکور، نابغه و ماسون ستیز آزاده ای که به دنیا ثابت کرد، حرّیت مرز و نژاد نمیشناسد، این خالق رپ، تلاش بسیاری نمود تا توسط رپ، صدای خود را به جهانیان برساند. قطعاً میتوان به جرئت گفت که امروزه، بدون او سبک رپی در کار نبود. او یکی از بهترین رپر های تاریخ موسیقی بود و توانست موسیقی رپ را وارد دنیای موسیقی کند. او پس از گذشت چند سال از فعالیتش، آهنگهایی علیه ایلومیناتی ها منتشر کرد و شروع به حمله به سازمانهای مخوف ایلومناتی نمود، این را میتوان در کنسرت ها و آهنگ هایش که از سانسور عبور کرده هم دید. حتی او در یک مدت کوتاه یک هفته ای، بطور حیرت انگیزی توانست یک آلبوم کامل بی نقص را بیرون بدهد، که در رابطه با این چنین مباحث تهاجمی و اعتراضی بود، هدف او مبارزه با این افراد، و تبدیل جهان به جهانی بهتر بود. همیشه میگفت: جهان را به جای بهتری باید تبدیل کنیم، حتی در مصاحبه ای اعلام کرد که متون کتاب مقدس تغییر داده شده و جعلی است، دقیقاً حرفهایش و هدفش، با مایکل جکسون و بروسلی همخوانی داشت، و در جبهه مشترکی قرار داشتند. و حتی اعلام کرد که نباید افرادی بسیار ثروتمند، که دارای خانه های میلیون دلاری از جمله به کسانی مثل مایکل جکسون اشاره کرد، که نباید با و جود کودکان بی سر پناه که چیزی برای خوردن در سال نو ندارند این همه ثروت داشته باشند، که بازتاب های خود را از طرف مخاطبان به همراه داشت، البته مایکل جکسون با وجود اینکه رکورد های جهانی را شکست، ثروت خود را در یتیم خانه ها و پرورشگاه کودکان بی سرپرست و مراکز خیریه خرج میکرد، تا جایی که مایکل جکسون با وجود آنهمه در آمدهای حیرت انگیز، در اتاقی اجاره ای، در نهایت فقر ترور گردید. چه کسی باور میکرد مایکل جکسون، اولین هنرمند پولدار جهان و پر درآمد ترین فرد جهان، در لحظات ترور ناجوانمردانه، اینگونه فقیر و تنها، اما رو سفید آسمانی شود؟ روح تمام کسانی که با حرّیت و آزادگی تلاش نمودند تا دنیای را جای بهتری سازند شاد. انسان بود، در مرزهای جغرافیایی و رنگ و نژاد و فرقه خاصی محدود نمیشود.
تحقیق پیرامون کودک درون/ والد، بالغ، کودک درون، بخش اول
هر یک از ما چند حالت شخصیتی داریم؟ گاهی بی دلیل دلتنگ یا خوشحال میشویم، بی مقدمه و علت، ناگهان خاطرات کسی اعصاب ما را بهم میریزد و باز گاهی، بی جهت حس رضایت به سراغشان میآید، امّا چرا؟ آیا ما متوجه رفتارهای چندگانه خود شدهایم؟ آیا تا به حال احساس کردهایم رفتارتان در لحظهای بدون دلیل عوض میشود؟ یا ناگهان از رفتاری والدین مآبانه، رفتاری بچه گانه از ما سر میزند؟ برای تحقیق در مورد سه حالت شخصیتی والد، بالغ و کودک، ابتدا به مثال زیر توجه کنیم. اگر به فردی که در حال دیدن مسابقه فوتبال است نگاه کنیم؛ متوجه میشیم، زمانی که تیم مورد علاقه او پیروز میشه ؛ بقول خودمونی ذوق مرگ میشه، هیجان زده فریاد میکشد و بدون توجه به موقعیت اطراف و افراد به هیجان میاد. کاملا مانند یک کودک، احساسات و رفتارهای هیجان انگیز خودش را نشان میدهد که آنرا در تحلیل رفتار حالت شخصیتی (من کودک) میگیم. هنگامی که بازیکن تیم مورد علاقه او با حرکتی اشتباه باعث شکست تیم خود و پیروزی تیم متقابل میشود؛ او با مشت های گره کرده به انتقاد؛ اعتراض و سرزنش اعتراض میکنه؛ اینرا در استادیومهای فوتبال، در تماشاچیان هم میبینیم، در تحلیل رفتار به چنین حالتی (والد) گفته میشه. هر کدام از تماشاچی ها خودش را در جایگاه مربی میبیند و اعتراض میکند، زمانی که با ارزیابی منطقی، عملکرد و نحوه ارتباط گروهی بازیکنان و چیدمان تیم ها را تحلیل میکند؛ حالت شخصیتی (من بالغ) نامیده میشود. هنگامی که فرد خیلی منطقی باخت تیم خود را می پذیرد و آن را بواسطه بازی ضعیف تیم خود میداند (من بالغ) شخصیت او فعال است. من بالغ حالتی است که در آن، فرد در آگاهی خود تصمیم میگیرد و به دور از احساسات زودگذر و یا خشم و نفرت رخ میدهد. حالتی که در آن مغز کاملا هوشیار است و با در نظر گرفتن عقل و منطق نتیجه ای را قبول میکند. در انسان این تغییر حالت وجود داره. ظاهر قضیه این هست که، گاهی زود رنج و احساساتی میشویم، و گاهی صبور و خونسرد، ولی این رفتار پیچیده تر هستش، این فقط یه نگاه ظاهری و سطحی هست، یعنی تغییراتی که از یک حالت به حالت دیگر در اشخاص صورت میگیرد، از طریق تغییر در طرز رفتار، صورت ظاهر، کلمات و اشارات شخص نمایان متفاوت هست و البته. اینا مقدمه بود، قصد دارم حسابی این قضیه رو برات حلاجی کنم. ادامه دارد..
پیرمرد مومنی که بخاطر فراموشی امام زمان (عج) تمام اعمال خوبش از بین رفت. پیرمردی مذهبی اهل مسجد و هیئت تعریف میکرد: من دچار مرگ موقت شدم. تمامی اعمال خوبم را در چیزی شبیه چمدان مشاهده کردم، اما این اعمال هیچکدام نمیتوانست مرا کمک کند! آنجا به من گفتند درست است که کارهای خوبی داشته ای، اما هیچ عملی برای امام زمان (عج) انجام ندادی. جوابی نداشتم، نه دعایی نه توسلی و نه تلاشی در جهت شناخت ایشان. من نگران اعمال خوبم بودم که حبط شده بود. در همان شرایط و در پیشگاه ملائک دستانم را به سوی آسمان بردم و از عمق جان گفتم: اللهم عجل لولیک الفرج و این ذکر را بارها تکرار کردم. در همین حال دیدم درب صندوقچه اعمال من باز شد و اعمال خوبم بسوی من آمد. از روزی که خداوند عمر دوباره به من داد، هرجا میروم و هر کاری انجام میدهم امام زمان را یاد میکنم و به همه میگویم دعا کنید تا ظهور و فرج امام زمان (عج) صورت بگیرد که گشایش تمام گرفتاریهای بشر در فرج امام زمان (عج) است/ کتاب نسیمی از ملکوت
خداوکیلی قرار نیست به من و شما هم فرصت برگشت و جبران بدهند، تا نفسی هست قدمی برداریم، حداقل کاری که میتونیم انجام بدیم برا مولای غریبمون: دعای اللهم کن لولیک رو یادمون نره.
من نه چپیم و نه راستی، نه اینوری و نه اونوری، ولی اخلاق برام مهمه، کشورم برام مهمه، خون جوانان عزیزمون که برای دفاع از کشور دادن مهمه، اتحاد و امنیت ملی برام مهمه، حتی پاس داشت زبان فارسی برام مهمه، فقر مردمم برام مهمه ولی مشکلات ما، باید به دست خودمون حل بشه، در آرامش و با منطق، اگه مشکلات و ناترازی هست، دشمن حق فضولی نداره، دشمن دشمنه، کور بشه اون دشمنی که نمیتونه ببینه بعنوان چهارمین کشور جهان موفق شدیم داروی ضد سرطان ایبروتینیب را تولید کنیم، رتبه برترین کشور جهان در توسعه ورزش زنان پارالمپیک را کسب کردیم، بعنوان اولین کشور جهان در حال تهیه گزارش جامع میزان سم موجود در مواد غذایی هستیم که دنیا بسیار بهش نیاز داره، مدال طلای مسابقات جهانی اختراعات سوئیس بین ۱۱۰۰ اختراع جهانی به جوانان ما رسید، توربین های تولید ما در روسیه جایگزین توربین های تولید زیمنس آلمان شد، روزنامه آمریکایی وال استریت ژورنال اعلام کرد تمام کشورها دنبال کپی برداری از پهپاد شاهد ما هستند، بعنوان سومین کشور جهان موفق به ساخت دستگاه چاپ سه بعدی زیستی شدیم، موفق به ساخت پیشرفته ترین ورق فولادی استراتژیک جهان به نام X65MS شدیم (ورقی که اکثر کشورهای جهان به وارداتش وابسته هستند) مدال طلای مسابقات جهانی اختراعات سوئیس در زمینه بانکداری هم به نمایندگان کشور ما رسید، نخستین المپیاد جهانی نانو با اراده و ابتکار ما در ایران برگزار میشه و نمایندگان همه کشورهای جهان از جمله آمریکا و انگلیس و ... مجبورند به ایران بیان، جوانان ما موفق شدند بعنوان سومین کشور جهان، ابر دستگاه لاینر هندلر را در ایران تولید کنند، دانشمندان پزشکی هسته ای ما موفق به ساخت دارویی شدند که قادره بیماری آلزایمر را ۲۰ سال زودتر تشخیص بده و درمان کنه، جوانان دانشگاهی کشورمون یه نوع چمن جدید تولید کردن که ۷۰ درصد کمتر آب مصرف میکنه و مقاومت بالاتری نسبت به فشرده شدن زیر پاها داره، کشور ما در لیست ۲۰ مقصد برتر گردشگری جهان قرار گرفت، ما رتبه دوم جهان در شاخص توسعه انرژی را کسب کردیم. فقط تصور کن یکی از این دستاوردها توی کشوری مثله عربستان سعودی اتفاق افتاده بود، اونوقت قطعا خبرش، گوش فلک رو کر میکرد و حتی به کره مریخ هم میرسید و باید پرسید چرا واقعاً؟ چرا اصحاب قلم و رسانه روایتگر نقاط قوت ما نیستند؟ چرا بعضیا فقط چوب لایه چرخ میگذارند و از ناترازیخها میگن که آخرش بگن نوکری آمریکا بهتره؟ که باز ازمون حق توحّش بگیرن، دشمن ما رو تحریم اقتصادی کرده که جلوی پیشرفت ما رو بگیره، از این میسوزند، آهای مدیران رسانه ها... آهای اصحاب قلم... آهای مدیران کانال ها... آهای دلسوزان... اگه شما نقاط قوت ایران را با قدرت روایت نکنید، دشمن در جنگ رسانه ای علیه ما پیروز میشه
تنها چیزی که، شخصیت هر انسان را عوض میکنه، سختی های زندگیه، سعی کن در سختیها انسان بمونی، چون دنیای ما، دنیای روابط آدمها با آدمها نیست، دنیای روابط، نقابها با نقابهاست، آدما کمتر فرصت میکنند، تا چهره حقیقی هم را ببینند.
وقتی یکی باهات بدرفتاری میکنه، ناراحت نشو، اون آدم داره خودشو نشون میده، نه تو رو، آدما همیشه خودشونو معرفی میکنن، نه دیگرانو، پس تو فقط لبخند بزن و مسیرتو ادامه بده، با تمرکز، با عشق، با برنامه ریزی، با خدایی که از رگ گردن بهمون نزدیکتره.
مشاهدات من در جلسه ارتباط با ارواح (بصورت دنباله دار، بخش چهارده)
یک اصل مسلّم داریم که دلایل عقلى و نقلى فراوانى آن را تأیید میکند، و آن اصل در یک حدیث نبوى خلاصه شده است: (هنگامى که بدعتى آشکار گردد، و دستها یا زبانها یا قلمهائى براى تحریف حقایق و نشر فریب به کار افتد، افراد مطّلع باید بپاخیزند و با آن مبارزه کنند، و اگر کوتاهى کنند، از رحمت خدا به دور خواهند بود، و نفرین فرشتگان و مردم بر آنها خواهد بود) این از یک سو. از سوى دیگر، این اصل هم در میان تمام دانشمندان اسلام اعم از شیعه و سنی (جز فرقه کوچک و ضعیفى که تناسخیّه نامیده شده اند و تنها نامى از آنها در کتب عقائد و مذاهب یافت میشود، مسلّم است، و همه به آن ایمان دارند که تناسخ و عود ارواح به بدن دیگر، غلط و بى اساس است و دلایل نقلى و عقلىِ قطعى آن را ابطال مى کند، زیرا این عقیده خرافى مفاسد بسیارى دارد، زیرا: اوّلًا، تناسخ از نظر مذهبى بهانه اى براى انکار رستاخیز و عدم نیاز به پاداش و کیفر در سراى دیگر و احیاناً بهانه اى براى قائل شدن به ازلیّت ارواح مى گردد، حال آنکه روح مخلوق است و فقط خداوند ازلیست، و لذا یک مسلمان واقعى نمى تواند معتقد به تناسخ و عود ارواح باشد، و تحقیق این موضوع از دانشمندان مذهبى آسان است، و بسیارى از آیات قرآن این عقیده را طرد مى کند. ثانیاً، از نظر اجتماعى، وسیله مؤثّرى براى تخدیر افکار، و آماده ساختن افراد براى تن در دادن به انواع محرومیّتها و بدبختىها و ناکامیها مى باشد؛ به زعم اینکه اینها کیفر اعمالى است که در زندگى سابق انجام داده اند و باید آنها را تحمّل کنند، تا به اصطلاح پاک شوند و کامل شوند! و یا به امید این که در زندگى آینده که به این جهان باز مى گردند، جبران خواهد شد؛ پس تن در دادن به آن ظلم ناراحت کننده نخواهد بود، و به این ترتیب این عقیده، محرومان و ستمدیدگان را تشویق مى کند که به بدبختیهاى موجود تسلیم شوند!
ثالثاً، از نظر اخلاقى این عقیده بسیارى از تبعیضات اجتماعى و ظلم و ستمها را توجیه مى کند، و کوشش براى مبارزه با اینها را بى دلیل مى شمارد، چه این که قطعاً یا احتمالًا این گونه افراد، کفّاره جنایات خود را در زندگى سابق مى بینند تا پاک شوند، پس چرا ما مانع تکامل آنها شویم و در راه پاک شدن آنها سنگ بیندازیم؛ بنابراین، ترحّم به آنها هم بى دلیل است! همچنین ما نباید نسبت به افراد معلول و ناقص الخلقه و یا ملل استعمارزده و رنجدیده احساس ناراحتى کنیم، این فکر غلط میگوید: بگذار غزه در خاک و خون دست و پا بزند، حتماً خدا خواسته پاک بشند و به تکامل برسند. در دین بودایی تناسخ وجود ندارد، پس چرا مردم ژاپن بودایی هستند، و خدا و معاد را قبول ندارند، ولی تناسخ مهمترین اعتقاد بودایی آنان است؟ دلیلش روشن هست، همون یهودیان آمریکایی که آنان را مستعمره کردند، همونها دین توحیدی بودا رو تحریف، و به خورد اونا دادند. چرا؟ بخاطر منافع استعماری و استکباری خودشون.
راز امارات که کمتر کسی میداند (قسمت سوم)
خب رسیدیم به موضوع امارات، چیزی که در مورد امارات حیرت انگیزه این است که وقتی وارد میشوید، انگار در یک کشور اروپایی یا یکی از کشورهای پیشرفته آسیایی هستی که در آن نظم سخت، معاملات حرفهای، نظم و انضباط بالا و تمیزی خیابانها را شاهد هستی. امّا ظاهر بینی نباید چشم ما رو کور کنه، کمی دقت و کمی عقل کمک میکنه که پشت پرده رو هم ببینی، چیزهای مشکوک رو هم ببینی، بعنوان مثال پیدا کردن شهروند بومی سخت است، کو اماراتی؟ و عجیبتر اینکه، کلیه معاملات از فرودگاه تا مسکن در اختیار خارجی هاست. عه! احساس میکنی رفتی دریا، ولی دربدر دنبال آب میگردی، پس مردم امارات کو؟ تعدادی عرب پیدا میکنی امّا، اونا هم از کشورهای همسایه هستن، خیلیاشون عرب نما هستن و اصالت یهودی دارند، بذار از همین فرودگاه شروع کنیم و یکی یکی بریم جلو، کسی که ملاک و معیارش ظاهر بینی هست، ممکنه از هول حلیم، با کله بره توی دیگ حلیم. خب، امّا در مورد فرودگاه، راستش به سختی میتوانید تعداد پروازهای آن را بشمارید، با بزرگترین فرودگاه های جهان رقابت میکنه، از نظر ظرفیت و خدمات، حالا در کنار این فرودگاه، تعداد کشتی ها، و همینطور کشتیهای موجود در بنادر رو هم حساب کن، حیرت زده میشوید. آیا معقوله که یک اماراتی که تفکرش ساده است، و آرزوهای معمولی داره، این دستگاه پیچیده را اداره کنه؟ میدونم متوجه قضیه نشدی، برای همین، بحث رو همینجا نگه میدارم کمی بهش فکر کنی که چی گفتم.
نماز بخش دوم
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: رحم الله امرء عرف من این و الی این و لاین: خدا رحمت کناد کسی را که بداند از کجا آمده است و به کجا میرود و برای چه آمده است. و این سه مطلب در دو آیه شریفه از قرآن مجید: انا لله و انا الیه راجعون: ما از آن خداوندیم و بسوی او نیز بازگردنده ایم و: ما خلقت الجن والانس الا لیعبدون: جن و انس را نیافریدیم مگر برای آنکه مرا پرستش کنند. بیان گردیده است. از نزد خدا آمده ایم و بازگشت ما نیز بسوی اوست، اما برای چه کار آمده ایم؟ برای عبادت و خداشناسی، ولی چرا خداوند (لیعبدون) گفت و (لیعرفون) نفرمود؟ برای اینکه بفهماند که طریق خداشناسی منحصر است به بندگی و عبادت. زیرا که آدمی به هر کس که نزدیکتر شد، شناسائیش از او بیشتر میشود و شناسائی هر کس نسبت به خداوند، اندازه قرب او به خدا است. این است که در همه عبادات نیت و قربت شرط است و هر عبادتی را به وقت نیت میگوئیم قربة الی الله. و در حدیث کافی آمده است که: أن العبد یتقرب إلی بالنوافل حتی کنت سمعه الذی یسمع به وبصره الذی یبصر به و یده التی یبطش بها. یعنی: بنده من به سبب اعمال مستحب و نوافل، تا آنجا به من نزدیک میگردد، که گوش و چشم و دست وی میگردم، همان گوشی که با آن میشنود و همان چشم که با آن میبیند و همان دست که با آن کار میکند. در اینجا خداوند میفرماید که چنین بنده ای به من میشنود و نه به این گوش ظاهر، و به من میبیند و به من میدهد و میستاند، یعنی دیگر از خودهوایی و خویشتنی برای او باقی نمانده است و هر چه میکند برای خدا میکند. روایت شده است که حضرت امیرالمؤمنین صلوات الله و سلامه علیه در جنگ بر کافری غالب شد و او را بر زمین زد که بکشد. در این حال او آب دهان بصورت مبارک حضرت انداخت. حضرت از روی سینه او برخاست و او را نکشت. علت این کار را پرسیدند، حضرت فرمود: غضب بر من مستولی شد و نخواستم در اینکار جز رضای خدا باشد، لذا قدری صبر میکنم تا غضبم فرو نشیند. سپس آن شخص مسلمان شد و گفت این کار همه برای خدا است. باری، سفر آدمی دارای شش مرحله است و هر مرحله را منازل بسیاری است، که بعضی مرحله سوم را که فضای این عالم است تحدید به ۱۸ هزار منزل کرده اند. مرحله اول، صلب پدر، و مرحله دوم رحم مادر است. مرحله سوم عرصه و فضای عالم اجسام میباشد. مرحله چهارم، قبر و عالم برزخ است. مرحله پنجم عرصات قیامت است که دارای ۵۰ موقف میباشد و در هر موقف انسان مورد سئوال قرار میگیرد و در صورت داشتن خطا هزار سال در آن موقف حبس میشود : یوم کان مقداره خمسین الف سنة. مرحله ششم بهشت یا دوزخ است. در اینجا است که خطاب میرسد: و امتازوا الیوم ایها المجرمون: ای مجرمین! امروز از مؤمنین جدا شوید. و این مرحله آخر، منزل خلود و جاودانگی است. اما تمام گفتگوها در باره منزل سوم یا عرصه این عالم است، که هر چه باید بشود در این مزرعه دنیا و اینجا میشود. این است که اینجا را دار الزراعه یا مزرعه گفته اند، زیرا که هر تخمی که در عرصه دنیا بکاری همان را در قیامت بدروی.
دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر
کای نور چشم من بجز از کشته ندروی
دنیا را دارالتجاره یعنی تجارتخانه گفته اند، زیرا: ان الله اشتری من المؤمنین انفسهم... : خداوند در ازاء بهشت، خریدار جانها و اموال مؤمنین است. حال اگر فروشنده از اصحاب یمین باشد، جان و مال دهد و در عوض بهشت بستاند، و اگر از سابقین باشد، به درک مقام العبودیة جوهرة کنهها الربوبیة: عبودیت و بندگی جوهر و حقیقتی است که کنه و باطن آن ربوبیت و پروردگاری است نائل گردد، و در اینجا است که حضرت حق میفرماید: در دنیا است که نقد انسانی را به محک امتحان میزنند: و لنبلونکم حتی نعلم المجاهدین منکم: شما را میآزمائیم تا مجاهدین راه خدا را از غیرمجاهدین جدا سازیم. و اکتساب سعادت و شقاوت در همین منزل انجام میشود.
جن در قرآن
ممنوع شدن صعود جن به آسمان بعد از بعثت: وَ اَنّا لَمَسْنَا السَّماآءَ فَوَجَدْناها مُلِئَتْ حَرَسا شَدیدا وَ شُهُبا وَ اَنّا کُنّا نَقْعُدُ مِنْها مَقاعِدَ لِلسَّمْعِ فَمَنْ یَسْتَمِعِ الاْآنَ یَجِدْ لَهُ شِهابا رَصَدا (جِنّ) از مجموع دو آیه این خبر به دست میآید که جنیّان به یک حادثه آسمانی برخوردند، حادثه ای جدید که مقارن با نزول قرآن و بعثت خاتم الانبیاء صلی الله علیه و آله رخ داده، و آن عبارت از این است که با بعثت آن جناب جنیّان از تلقّی اخبار غیبی آسمانی و استراق سمع برای به دست آوردن آن ممنوع شده اند. پر شدن آسمان از حارسان شدید اخیرا پیش آمده، و قبلاً چنین نبوده، بلکه جنیّان آزادانه به آسمان بالا میرفتند، و در جائی که خبرهای غیبی و سخنان ملائکه به گوششان برسد مینشستند. جنیّان خواسته اند بگویند: از امروز هر کس از ما بخواهد در آن نقطههای قبلی آسمان به گوش بنشیند، تیرهای شهابی را مییابند که از خصوصیاتش این است که یک تیرانداز در کمین دارد/ المیزان، ج۳۹
صحیفه سجادیه و تجسّم عمل:
حَمْداً یَرْتَفِعُ مِنَّا إِلَی أَعْلَی عِلِّیِّینَ فِی کِتَابٍ مَرْقُومٍ یَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ، حَمْداً تَقَرُّ بِهِ عُیُونُنَا إِذَا بَرِقَتِ
الْأَبْصَارُ، وَ تَبْیَضُّ بِهِ وُجُوهُنَا إِذَا اسْوَدَّتِ الْأَبْشَارُ، حَمْداً نُعْتَقُ بِهِ مِنْ أَلِیمِ نَارِ اللَّهِ إِلَی کَرِیمِ جِوَارِ اللَّه: حمد و ستایشی که (از ما صادر شود و تا) أَعْلَی عِلِّیِّینَ، فراز فرازها بالا رود، و در نوشته ای که مقربین آنرا مشاهده میکنند، قرار گیرد. حمد و ستایش که به وسیله آن چشمهای ما روشن شود، در آن هنگامی که چشمها خیره و مات میشوند، و چهرههای ما به وسیله آن سفید گردد هنگامی که روها سیاه شوند، حمد و ستایشی که به وسیله آن از آتش دردناک خدا رها باشیم بسوی نعمت مندی در جوار خدا. شرح: حَمْداً یَرْتَفِعُ: ستایشی که بالا رود: انسان از نظر کمیّت، یک موجود کوچک است در روی کره زمین، و کره زمین یک ذرّه ای بس کوچک و خیلی ریز است در مجموعه میلیاردها کهکشان. و مجموعۀ کهکشانها محتوای آسمان اول هستند، اعمال نیک که از انسان صادر میشوند بسوی آسمان بالا میروند. قرآن نیز میفرماید: إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُه: سخنان پاکیزه بسوی او صعود میکنند و عمل صالح را بالا میبرد. أَعْلَی عِلِّیِّینَ: فرازِ فرازمندها: بالای بالاترها: اعمال نیک بالا رفته و در اَعلا علیین قرار میگیرند و در کتابی که فرشتگان مقرب به آن تماشا میکنند نوشته میشوند. کتاب: در اصطلاح و ادبیات قرآن و اهل بیت علیهم السلام، دو نوع کتاب هست: کتاب تکوین و کتاب تبیین. کتاب تبیین: قرآن است که خداشناسی و هستی شناسی، و شناخت رابطۀ خداوند با جهان و بالعکس، و شناخت رابطۀ خدا با انسان و بالعکس، را تبیین میکند. و از اسامی قرآن است: تبیان، بیان، مبین، مستبین. کتاب تکوین: عبارت است از خود کائنات و عالَم مخلوقات (شامل هفت آسمان، و اینهمه کهکشانها که همگی در درون آسمان اول جای گرفته اند، از آن جمله کره زمین ما با همه پدیده هایش از آن جمله انسان) که خود این مخلوقات در این کتاب بس بزرگ کائنات، نبش و نبشته و نوشته شده اند. در کتاب تبیین، اسامی، حروف، الفاظ و جملهها نوشته شده. اما در کتاب تکوین خود اشیاء و وجود اشیاء نبشته شده اند، نبش شده اند. و اینک: آیا آن کتابی که در بیان امام سجاد علیه السلام یا در آیه، آمده که جایگاه آن در اعلا علیین است، یک نوشته تدوینی است، یا یک نبشته تکوینی است؟ و یا هر دو است؛ یعنی یک کتاب تدوینی برای این اعمال هست و یک کتاب تکوینی؟ از طرفی، آیات و احادیث تجسّم عمل دلالت دارند که هر عمل نیک به جسم و مادّه تبدیل شده و میرود در آن بالا (آسمان) در بهشت جای میگیرد، و از مواد همین اعمال، اشیاء و نعمتهای بهشت ساخته میشود (همینطور، هر عمل بد به جسم و ماده تبدیل میشود و میافتد به دوزخ، و انواع مواد عذاب کنندۀ آتشین از آنها ساخته میشوند) از این دیدگاه مراد از کتاب، همان عرصه بهشت است که عملها در آن تکویناً نبش و نبشته میشوند، بهشتی که در تماشاگه فرشتگان بالا نشین است. و از طرف دیگر، از آیات و احادیثی بر میآید که مراد یک کتاب تدوینی و نوشتاری است که اعمال عموم انسان در آن نوشته میشود و در تماشا گه فرشتگان بالا نشین است. پس هر دو کتاب وجود دارند، اما مراد آیه و امام، هر دو کتاب نیست بلکه آن کتابی است که خود عمل مجسم شده و بسوی آن بالا میروند و در آن نبش و نبشته میشوند، نه حروف، کلمات و جملات. زیرا لفظ یصعد در آیه و یرتفع در کلام امام این چنین ایجاب میکنند.
علی نامه بخش دهم
سرایندهٔ کلمه سخن را گاه با «بن» قافیه میکند و گاه با «من» که نشان دهندهٔ دورهٔ تحوّل تلفظ این کلمه از «سَخُون» به «سُخَن» دورههای بعد است. معلوم نیست که لهجه گوینده در این تغییر چه تأثیری داشته و پیروی از سنّتِ ادبی قدما چه مقدار در حفظ صورتِ سخن مؤثر بوده است، برای نمونه با فاصلهٔ یک بیت:
بدو گفت: گوید علی با تو من
چو شمشیر برنده گویم سخن
چو بشنید آن لعنتی این سخن
ابا شامیان لعین ز اصل و بن / ۱۳۲ پ
امّا مشخّصات رسم الخطّی کتاب
کاتب دال و ذال را در اغلب موارد رعایت کرده است، ولی نشانههای حذف تمایز هم اندک اندک در این کتاب دیده میشود و این خود خبر از مرحلهٔ تاریخی انتقال میدهد که ظاهراً در جغرافیای ایران بزرگ، باید برای تحولات دال ، ذال نوعی تفکیک قائل شد؛ به این معنی که کاتبان در بعضی نواحی دیرتر تسلیم این تحول شده اند. برای نمونه دو صفحه از اوایل و اواخر کتاب را از این دیدگاه بررسی میکنیم:
در برگ ۳ رو مواردی که نقطه ذال کتابت شده عبارت است از:
بذ (= بود / ببودند / بذند / داذش / بداذ / ت ذ / بوذ / بُذ / بذکیش / بذان / داذ / بذان /کشادند /نموذ
/ بذ / و مواردی که رعایت نشده عبارت است از:
هفتاد / شدند / بدست / بد / بود / دود / داد /
و در ورق ۲۹۹ پ موارد رعایت ذال عبارت است از کلمات:
نبودم / ایذون / بسندیده / (دوبار) آمد / بودش
و موارد عدم رعایت آن نیز:
شنیدستم بذ / شد / بود / شود /نباید بود/ باشد / کند / داد / خرد کند / نگارد / اومید / باشد /
بود / البته کلمه (بوذر) را هم (بودر) نوشته است.
به جای کسره اضافه بعد از کلمات علامتی شبیه [ء] میگذارد که بعد از مصوّتهای بلند به گونهٔ «ی»
دیده میشود. مثلاً به جای «بر مرتضا» مینویسد «برء مرتضا»:
برفت اندر آن حال عمّار پیر
برء مرتضا همچو پرتاب تیر
و این قاعده در رسم الخطهای متون کهن با تفاوتهایی، گاه دیده میشود، یعنی کسرۂ اضافه را بصورت «ی» نشان دادن که هنوز هم در بعضی از لهجههای مشرق زبان فارسی دری دیده میشود. این علامت همان «همزه» است، مثلاً در کلمۀ «موء من» به همین شکل که کرسی جداگانه ای برای همزه قائل است ۵ ر، ولی «یا» را نیز گاه به همین صورت مینویسد:
همی گفت ابا واء (= وای) بر جان من
که شد کشته عثمان عُفّان من / ۱۱ پ
کتا: که تا، این رسم الخط ثابت نیست، گاه بصورت که تا، و گاه بصورت کتا نوشته میشود. مثلاً در این ابیات که پشت سرهمند:
تو ما را ببر نزد حیدر کنون
که تا ما بدانیم کین کار چون
کتا ما به نزدیک حیدر شویم
بگوییم و گفتار وی بشنویم / ۶ ر
[که با] را نیز به صورت [کبا]گاه مینویسد:
کتا این دو تن از چه کردند قصد
کبا دشمن خویش بستند عهد / ۱۲ پ
مثل بسیاری از کاتبان متون نظم در قرون قدیم، تانستن را به همان صورت «توانستن» مینویسد ولی خواننده باید «تانستن» تلفظ کند، و این نکته در متون نظم کهن بسیار شایع و مرسوم است:
بدی آنچ توانست کردن بکرد
ولیکن على بُد جوانمرد مرد / ۲۷۱ ر
شاهنامه فردوسی
چه بسیارند زنان و مردان ایرانی که این بیتها را از زبان شاعر بزرگ ملی خود، که بر قلّه شعر و ادب فارسی خوش نشسته است، بر نمیتابند و احیاناً شخصیت واقعی او را در هاله ای از ابهام مینگرند و شاید از خود میپرسند، شاعر و حکیم و اندیشمندی که شاهکار او شناسنامه ملی هر ایرانی است، چگونه میتواند چنین حکم تعمیم پذیری را درباره زن، ترک، عرب و.. صادر کند، در پست قبلی به بعضی اشعار جعلی زن ستیز اشاره کردم، اما در مورد جعل اشعار عرب ستیز، که جاعلان مغرض و موذی، قصدی جز حمله به اسلام از روی اغراض سیاسی دست به این کار کثیف زدند، از جمله این اشعار جعلی:
ﻋﺮﺏ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﻣﺮﺍ ﺩﺷﻤﻦ ﺍﺳﺖ
ﮐﺞ ﺍﻧﺪﯾﺶ ﻭ ﺑﺪ ﺧﻮﯼ ﻭ ﺍﻫﺮﯾﻤﻦ ﺍﺳﺖ
تا آنجا که جاعل بیسواد، بدون آگاهی از سبک و نظم معاصر فردوسی با کلمات تفو تفو آورده:
ﺗﻔﻮ ﺑﺮﺗﻮ ﺍﯼ ﭼﺮﺥ ﮔﺮﺩﻭﻥ ﺗﻔﻮ
بعد هم بجای اسم منحوس خود نوشته: از ﺣﻜﻴﻢ ﺍﺑﻮﺍﻟﻘﺎﺳﻢ ﻓﺮﺩوسی.
حال دیدگاه فردوسی را در نسخه اصلی نسبت به این اشعار جعلی مقایسه میکنیم.
خروج سپاه کوفه به یاری علی (علیه السلام)
بکردند بر وی سلام و دعا، نوازیدشان نازِشِ مرتضی
پس آن نامۀ مرتضای امین، ابر کوفیان خواند آن شمع دین
سخن گفت آن گه چراغ زمن، ز حال حمیرا بدان انجمن
حسین گفت باز اندر این حال من، سوی مسجد جمع خواهم شدن
بگویید تا یکسره کوفیان، به نزد من آیند اندر زمان
بگفت این و شد سوی مسجد چو باد، هم اندر زمان میر فرخ نژاد
چو زان حال هر کس خبر یافتند، به فرمان بری تیز بشتافتند
ببودند حاضر هم اندر زمان، در آن مسجد کوفه پیر و جوان
حسین رفت بر منبر کوفه بر، ثنا کرد بر ایزد دادگر
ز بعد ثنای جهان آفرین، همی کرد بر جدّ خود آفرین
پس این نامه بر خواند بر انجمن، حسین علی آفتاب زمن
پس از طلحه گفت و زبیر عوام، سخن بر ملا پیش آن حاضران
چو در حال آن هر دو بیعت شکن، به سر برد فرزند حیدر سخن
از آن کوفیان آن چراغ عرب، بکرد از همه قوم عهدی طلب
چو میر حسین یاد کرد این سخن، بر آمد خروشی بدان انجمن
همی گفت هر کس تن و جان ما، فدای علی شد به فرمان ما
علی آن امام است کاو را نبی، اَبَر داد و دین کرد بر حق وصی
اگر فقط مروری سطحی بر شاهنامه داشته باشیم، بخوبی چند نکته برای ما روشن میشود، اول اینکه، در اشعار جعلی، از کلماتی استفاده میشود که در عصر فردوسی هیچکدام مرسوم نبوده اند، ضمن اینکه، این اشعار جعلی، نه با سبک و نظم فردوسی همخوانی دارند و نه با اخلاق و دیدگاه فردوسی. باعث تأسف هست که وقتی در اینترنت سرچ زدم: زیباترین اشعار فردوسی، با مجموعه ای از تارنماهای بی هویت برخوردم که کلی اشعار جعلی ناشایست را به فردوسی نسبت داده بودند. و باز تاسف از اینکه، چنین رفتارهای پلشتی، باعث شده روحیه فردوسی ستیزی به مخاطبان القاء شود، کم نیستند افرادی که بخاطر چنین جعلیاتی نسبت به فردوسی، این حکیم اخلاق گرا و وارسته بدبین شده اند.
زیارت جامعه بخش چهارم
حقیقت نبوت دارای مراتبی است: ۱- مرتبه تقرر و اضمحلال آن: در عالم الهی و در آن عالم به آن نمیتوان به اشاره وجودی و یا عدمی اشاره کرد، این مرتبه غیب مطلق است و پوشیده بوده و کلید آن در دست حضرت حق است. این مرتبه حتی در عالم ظهور صفات به نحو اجمال یعنی علم و قدرت و حیات و سمع و بصر نیز نمیتواند مورد اشاره قرار گیرد. ۲- عالم ظهور صفات علی نحوالاجمال. ۳- عالم صفات به اعتبار ثبوتش برای ذات بدون تعلق به تعلقات (نه ذات علیم و قدیر... گفته میشود) ۴- عالم ثبوت صفات برای ذات به لحاظ این تعلّق به متعلقات دارد (و ذات عالم و قادر... میباشد) این سه مرحله قابلیت اشاره وجودی و عدمی و یا اشاره الهی و یا خلقی ندارد. ۵- عالم تنزل به مرتبه معلوم و این مرتبه قابل اشاره در عالم الهی و به اشاره الهی و قابل اشاره عدمی در عالم خلق است. ۶- عالم وجود مطلق و این مرتبه قابل اشاره وجودی در عالم خلق است. که به آن عالم وجود کلی در عالم خلق نهاده و آن را مرتبه ولایت کلیه اسم گذاشته است. مراد از مرتبه اول احدیت باشد، و مراد از مرتبه دوم و سوم و چهارم مراتبی است که از آن به واحدیت نام برده میشود. و مرتبه پنجم و ششم نیز مرتبه وجود منبسط هست. و مرتبه هفتم مرتبه عقل است. و در برخی از کلمات مرتبه پنجم و ششم را نیز به عالم الهی برده. بنابراین باید آن را نیز از عوالم واحدیت شمرد. چنانکه مرتبه هفتم وجود منبسط است، و در کلماتش اندکی اختلاف دیده میشود، و نمیتوان بطور جزم آنها را منطبق بر مراتب فوق کرد.
دوره جنگ شمشیر و نیزه به پایان رسیده و حال دوره جنگ نرم است که صهیونیستها سالهاست آنرا شروع کرده و میلیاردها میلیارد دلار، هزینه میکنند تا همان ایمان و وحدتی را از بین ببرند که بیش از هر چیز باعث هراس و شکستشان شده. موضوع دیگر، استفاده از جادوی کابالیست هست که سعی دارند با آن، بر دنیا حکومت کنند. در کنار آن، جادو و استفاده از آنرا در جوامع مختلف ترویج میدهند. ساخت فیلمهایی نظیر هری پاتر هم در همین راستا هست، امروزه اگر دقت کنیم، براحتی میبینیم که افراد زیادی در دنیا و حتی کشور ما هستند که یا در حال آموزش دیدن جادو هستند و یا برای هر کاری به رمال یا جادوگر مراجعه میکنند. این همانیست که صهیونیست یهودی میخواهند. در فضای مجازی کاملا آشکارا، آموزشِ جادوگری و طلسم را تبلیغ میکنند و برای هر دوره آموزشی مبالغی از ۱ تا ۳۰ میلیون تومان از شرکتکنندگان میگیرند و روز بروز بازارشان داغتر میشه. البته اینها همه از نشانه های عصر ظهور هست، اینها پیام واضحی برای ما دارد که نشان میدهد افراد زیادی هستند که بجای توسل و توکل به خدا و انجام سهم و وظیفه خود، میخواهند از طریق جادو، سریع به امیال خود که بعضا خلاف خواست خداوند است، برسند. بهعبارتی صهیونیسم جهانی، تمام ارزشها و باورهای ما را هدف گرفته و با دروغ و نیرنگ و تبلیغات رنگارنگ میخواهد ما را ضعیف و در آخر، برده خود کند. برای مقابله با این همه توطئه، صدا و سیما و سینمای ما نقش حیاتی و مهمی را دارند که میتوانند در آگاهسازی جامعه در این زمینه بسیار موثر هست، وظیفه ای که رها شده و فقط خشونت و کلاهبرداری و پول هدف شده، در مقابل این کوتاهی مسئول هستند، چرا که آگاهی و بیداری، بزرگترین سلاح ما در برابر این فرقههای شیطانی است.
تعریف نخست از نثر (کلامی که وزن وقافیه نداشته باشد) شامل هرنوع نثر میشود؛ اما تعریف دوم تنها شامل نثر غیرگفتاری میگردد. نثر گفتاری را که بر بنیاد قواعد دستوری استوار نمیباشد، شامل نمیشود. خطیبی در این تعریف، روشنی، رسایی، نظم فکری و منطقی، رعایت قوانین دستوری، پیوند معنایی، وتوالی منظم و منطقی افکار را از شروط نثر به شمار میآورد.
سعدی: ملک زاده ای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر، و دیگر برادران بلند و خوب روی، باری پدر به کراهت و استحقار درو نظر میکرد. پسر به فراست استبصار به جای آورد و گفت ای پدر، کوتاه خردمند به که نادان بلند، نه هر چه به قامت مهتر به قیمت بهتر،
آن شنیدی که لاغری دانا، گفت باری به ابلهی فربه،
اسب تازی و گر ضعیف بود، همچنان از طویله خر به.
پدر بخندید و ارکان دولت پسندیدند وبرادران به جان برنجیدند. تا مرد سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد.
حملات کسروی به دین مقدّس اسلام و جواب آن: او نوشته: قانون اسلام در هزار سال قبل میتوانست اصلاح امور کند و مملکت داری نماید، ولی امروز با قانون اسلام نمیشود مملکت داری نمود. رای اثبات خریّت و نادانی و وارونه نشان دادن و سفسطه بازی و مغلطه کاری این مرد مرموز، خوبه نگاه کردن به حجاز، که دولت سعودی با اینکه با تمام ممالک خارجه ارتباط دارد و برای استخراج معادن، خارجیها در مملکت او مثل مور و ملخ از سر و کول هم بالا میروند، کمتر از ما توجّهی به قوانین اروپایی داشته و بلکه در سرتاسر مملکت حجاز، قانون قرآن مجید حداقل بصورت ظاهری حکم فرماست. به همین جهت در میان آن مردم بیسواد و برهنه و عریان از جمیع شئون تمدّن امروزی، چنان امنیت قابل توجّهی موجود است که در اروپا حتی در مملکت سوئیس، که معروف به عدالت و صحت عمل کاذب هست، هم وجود ندارد. کسروی خود فروخته نوشته: یکی از دلایلی که میرساند قانون اسلام و دستورات آن، امروزه در دنیا عملی نیست، آن است که در دنیای کنونی دست دزد را نمیبرند و حال آنکه در قانون اسلام، حکم به قطع ید سارق نموده است. آن بیچاره ی بدبخت، مانند صدها هزار مردم بی فکر و مقلّد، اشتباه خیال کرده و میکنند که هر عملی که مورد پسند اروپاییها قرار گرفت، تمام روی قواعد علم و عقل است و حال آنکه چنین نیست. بسیاری از قوانین در اروپا مورد عمل قرار گرفته که جز ضرر از آن چیزی نمی بینند؛ از جمله اگر همین حکم سارق و دزد را که محل استشهاد این مرد مرموز عجیب است مورد دقت قرار دهیم، میبینیم از زمانیکه این حکم را تغییر دادند، امنیت از مملکت ما رخت بربسته، دزدیهای کوچک و بزرگ بقدری فراوان شده که شب و روز، مخفی و آشکار، مردم امنیت کمتری دارند. اولاً ایمان که اصل و پایه هر چیزی است از میان مردم برداشته شده که هر بشری با توجّه به مبدأ و معاد و ترس از روز حساب، دست به عمل زشت و خیانت به مال مردم و دزدی نزنند. ثانیاً دزدها مطمئن اند اگر به رشوه و دادن حق و حساب از مجازات در نرفتند، چند ماهی بیشتر در زندان نخواهند ماند؛ آن هم زندانی که برای آنها به منزله مدرسه ی کار است؛ چون دزدها را که در حبس انفرادی نمیبرند، بلکه عده ی بسیاری از دزدها در یک سالن کیف میکنند و در تمام مدّت حبس بیکار ننشسته، رموز و اسرار دزدی را به یکدیگر یاد داده، وقتی از زندان خلاص شدند دزد هنرمند و ورزیده ای گردیده، باز به جان ملّت میافتند. بر فرض در تهران، بواسطه مراقبت پلیس نتوانند بمانند، به شهر دیگر میروند؛ اگر به حکم آیه ۳۸ سوره ی (مائده) وَالسّارِقُ وَالسّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَیْدِیَهُمَا جَزَاءً بِمَا کَسَبَا نَکَالاً مِنَ الله: دست مرد و زن را به کیفر اعمالشان، که آن خیانت به مال مردم است، ببرید. این عقوبتی است که خدا بر آنان مقرر داشته. این حکم فقط مختص دزدیدن توسط مردم عادی نیست، شامل مسئولین حکومتی هم هست، این کار باید از بالا شروع بشود و وزیر و وکیل و نماینده در اولویت است، چون خسارت این افراد خیلی بیشتر هست، اگرقطع ید عملی میشد و دست دزد را میبریدند مانند سابق، امنیت مالی برقرار میشد.
بریدن دست دزد اقلاً دو اثر خوب در جامعه دارد:
یکی آنکه دزد بی دست در هر کجای دنیا برود چون نشانی دارد، به دست بریده ی او نگاه کرده، او را میشناسند ولو به هر صورت و لباس در آید، از او اجتناب مینمایند و دیگر احتیاجی به پلیس و پاسبان نیست که او را تحت نظر بگیرند، بلکه تمام عملیاتش تحت نظر افراد مردم است و از او کاملاً دوری مینمایند. به همین جهت زندگانی اجتماعی او در همه جا در خطر میافتد. اثر دیگری که دارد آنکه اگر افراد دیگری خیال چنین عمل زشتی داشته باشند، چون میدانند دستشان حتماً قطع میشود و بعد از دو مرتبه تکرار عمل، حیاتشان در معرض خطر قرار میگیرد و حکم اعدام درباره آنها جاری میگردد، قطعاً به دنبال چنین عمل شنیع و ننگینی نمیروند؛ یعنی حکم باز دارندگی دارد، در نتیجه مردم راحت شده و امنیت اجتماعی حاصل میشود، چنانکه درمملکت عربستان که امروز این حکم عملی میشود، دزدی ابداً وجود ندارد، ولی در سراسر ممالک اروپا و آمریکا و ایران خودمان که دست دزد را نمی برند، دزدیهای علمی و غیر علمی بسیار رواج دارد. البته یکی از شرایط قطع دست دزد این است که: دولت قبلاً مشکل بیکاری را حل کند، اسلام اجازه نمیدهد دست کسی که بیکار است و کاری پیدا نمیکند و در تنگنا قرار گرفته، و از ناچاری و گرسنگی دزدی کرده قطع شود، در اینجا مسئولین دولتی گناهکار هستند و بخاطر ترک فعل باید مجازات شوند.
حُسنیّه بخش سوم
حسنیّه در دربار هارون: چون خبر به هارون رسید، دستور داد حسنیّه را حاضر کنند. چون حسنیّه به مجلس هارون آمد، نقاب بر چهره داشت. سلام کرد و وارد مجلس شد. هارون دستور داد نقاب از چهره بردارد. چون حسنیّه نقاب برداشت. هارون هوس باز لعنت الله علیه تا حسن و زیبایی او را دید بی اختیار برخاست و گفت: خواجه او کیست؟ مرد بزرگان پیش آمد. هارون پرسید: نامش چیست و بهایش چقدر است؟ بازرگان گفت: نامش حُسنیّه است وبهایش صد هزار دینار طلاست. هارون که آب دهانش راه افتاده بود، عصبانی شد و برآشفت و گفت: چرا چنین بهائی بر او نهاده ای؟ خواجه گفت: از آن جهت که اگر همه علمای زمان جمع شوند و در علوم دینی و مسائل شرعی با او مناظره کنند نمیتوانند بر او غلبه کنند و او بر همه چیره خواهد شد. هارون ملعون نمیدانست که حُسنیّه شاگرد امام صادق علیهالسلام بوده و دریایی از علوم در سینه دارد. پس هارون گفت: و امّا اگر آنها غالب شوند چه؟ دستور میدهم گردنت را بزنند و کنیزت را تصاحب خواهم کرد. هارون ملعون چنین شخصیت پلیدی داشته که بیرحمانه به هدف و خواسته های خود چنگ می انداخته. حُسنیّه چون خواجه خود را آشفته و مضطرب دید آهسته گفت: ای خواجه! غصه نخور و نگران نباش، انشاءاللّه به برکت رسول خدا و اهل بیت او صلوات اللّه علیهم اجمعین کم نمیارم.
به
مکافات عمل و دعای پدر بخش آخر
چند نفر جنازه را آوردند. حضرت موسی ادامه داد: گاو را سر ببرید و قسمتی از بدن آن را به مقتول بزنید. وقتی این کار را کردند. مقتول زنده شد و نشست! مردم از ترس عقب عقب رفتند. حضرت موسی گفت: چه کسی تو را کشت؟ مقتول نگاهی به جمعیت انداخت و با دست به پسرعمویش اشاره کرد. این قاتل من است. او تنها وارث من بود. از سالها پیش انتظار مرگ مرا میکشید تا ثروتم را تصاحب کند. اما وقتی دید عمرم دراز است مرا کشت و جنازهام را در بیابان انداخت. آنگاه به خون خواهیام برخاست! جوان میخواست فرار کند. مردم او را گرفتند تا قصاص کنند. حضرت موسی گفت: حال به وعده خود وفا کنید و قیمت گاو را به صاحبش بپردازید! مردم پوست گاو را کندند. آنرا پر از طلا کردند و به جوان دادند. حضرت موسی به او گفت: معامله ی پرسودی کردی! هیچ فکر میکردی گاوت را به این قیمت بفروشی؟ جوان گفت: ای پیامبر خدا هیچ گاوی این قدر نمی ارزد. اما لطف خدا شامل حال من شد. علتش را هم میدانم. مردم کنجکاو منتظر ادامه ی صحبت جوان بودند. حضرت موسی گفت: علتش را برای ما بگو. جوان با فروتنی به صحبتش ادامه داد: چند ماه قبل معامله ای پرسود انجام دادم. میخواستم پول جنسهایی را که خریده بودم بپردازم. به خانه رفتم تا از داخل صندوق پول بردارم. فروشنده بیرون خانه منتظر بود. خیلی هم عجله داشت. پدر پیرم خواب بود. کلید صندوق زیر سرش بود. دلم نیامد او را بیدار کنم. از معامله صرف نظر کردم. فروشنده با ناراحتی رفت. ساعتی بعد پدرم از خواب بیدار شد. وقتی ماجرا رافهمید خیلی خوشحال شد. دعایم کرد و همین گاو زرد رنگ را به من بخشید.
کوروش کبیر خبیث بخش هفتم
مقایسه متن منشور کوروش با دیگر منشورها و کتیبههای به دست آمده در بابل، نشان میدهد که منشور کوروش چه از نظر شکلی و چه از نظر محتوایی، دارای سابقهای کهن در بابل بوده و بر اساس یک سنت کهن بابلی نوشته شده. سنتی که در سرزمین پدری کوروش شناخته شده نبود، و پس از او نیز در بابل از میان رفت و تکرار نشد. اما در مورد آزادی یهودیان: چنانکه در عهد عتیق آمده، کوروش پس از تسخیر کشور و شهر بابل، فرمان آزادی یهودیانی را صادر کرد که قریب هفتاد سال و از زمان نبدکدنصر (بختالنصر) در بابل به اسارت گرفته شده بودند. آوندهای طلایی و نقره آنان را که پادشاه بابل از ایشان به غنیمت گرفته بود، به آنان بازگرداند و اجازه داد که در سرزمین خود، نیایشگاهی بزرگ برای با پرستی خود بر پا کنند. در این باره در باب نخست سِفر عزرا در کتاب تورات (عهد عتیق) آمده است: در سال اول سلطنت کوروش، پادشاه پارس، خداوند آنچه را که به زبان ارمیای نبی فرموده بود، به انجام رساند. خداوند کوروش پادشاه فارس را برانگیخت تا در تمامی ممالک خود فرمانی صادر کند و بنویسد: کوروش پادشاه فارس چنین میفرماید که خداوند، خدای آسمانها مرا امر فرموده است که خانهای برای او در اورشلیم که در یهودا است، بنا نمایم. پس تمامی کسانی که در کشور من هستند، هر کدام که بخواهند، میتوانند به یاری خدا به اورشلیم بروند و خانه خداوند را بنا نمایند. همسایگان این یهودیان نیز باید به آنان طلا و نقره و خرج سفر و چهارپا بدهند و هدایایی نیز به خانه خدا تقدیم کنند. و کوروش پادشاه، اشیای قیمتی خانه خداوند را که نَـبوکَـدنَـصَـر آنها را از اورشلیم آورده و در معبد خدایان خود گذاشته بود، بیرون آورد و به رئیس یهودیان سپرد. امروزه به روشنی معلوم نیست که آیا کوروش براستی چنین فرمانی صادر کرده یا نه. چرا؟ چون قلم در دست یهودیانی بوده که در تحریف حرفه ای هستند، از طرفی عقل و منطق اینرا قبول نمیکند، چرا؟ بیشتر دقت کنید، برای چنین ادعای عجیبی که دیگران باید طلا و نقره و هدایا و مخارج یهودیان را پرداخت کنند، ضمناً هیچ سند مکمل دیگری وجود ندارد. علاوه بر این، بنا به مندرجات عهد عتیق، کوروش مجری و برآورده کننده یک آرزوی ویرانگر کهن نیز بوده است. آنجا که به نقل از خدای بزرگ یهودیان، که دست راست کوروش را گرفته و او را منصوب و منتخب خود نامیده، آمده است: من خود بر ضد بابل بر خواهم خواست و آنرا نابود خواهم کرد. نسل بابلیان را ریشهکن خواهم کرد تا دیگر کسی از آنان زنده نماند. بابل را به باتلاق تبدیل خواهم کرد تا جغدها در آن منزل کنند. با جاروی هلاکت بابل را جارو خواهم کرد تا هر چه دارد از بین برود (کتاب اشعیا، باب ۱۴، بند ۲۲ و ۲۳؛ باب ۴۴، بند ۲۸؛ باب ۴۵، بند ۱ و ۱۴) پس از هفتاد سال، پادشاه بابل و قوم او را بخاطر گناهانشان مجازات خواهم نمود و سرزمین ایشان را به ویرانهای ابدی تبدیل خواهم کرد (کتاب اِرمیا، باب ۲۵، بند ۱۲) روایت بالا آمیختهای است از واقعیتها و غلوها که به تصرف و برانداختن کشور بابل به دست کوروش اشاره دارد. آیا خدا گفته هفتاد سال بعد چنین و چنان خواهم کرد؟ حالا بعد از هفتاد سال، کدامیک از اینها زنده بودند که شاهد وعده خدا باشند، احتمالاً اون یهودی قلم بدست و تحریف کننده زیادی مصرف کرده بوده که مشاعرش قاط زده این اراجیف را نوشته، در بخش بعدی، پرده از روی حقیقت برمیدارم که معلوم شود، یهود اغلب بجای تاریخ، فقط آرزوهای خودش را نوشته و نامش را تاریخ گذاشته. چون در بخش بعدی، در مورد بردهداری، غارتگری و نابودی کشورها قضیه را پیگیری میکنیم.
نزدیک ترین نزدیکان. شاکله و شخصیت انسان را اطرافیان انسان، اعم از پدر و مادر و معلم و مربی و از همه به او نزدیک تر، یعنی دوست میسازد. امیرالمؤمنین علی علیه السلام میفرماید: الصدیق اقرب الاقارب: دوست نزدیک ترین نزدیکان است. دوست از همه به ما نزدیکتر است. درست مثل لباس زیری است که به ما چسبیده است. چون فکر و اندیشه و افق ذهن انسان را دوست میسازد. آن چیزی که نماز و حج و جهاد و علم و دانش و فهم و همه چیز را تزریق میکند، بالاتر از نماز است. و آن دوستی است که مبدأ و منشأ همه خوبی است و همه خوبیها را به ما تزریق میکند.
بر این اساس پیغمبر عظیم الشان صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: دوستی و پیمان یک مؤمن با یک مؤمن با انگیزههایی الهی و خدایی بزرگ ترین شعبه و دست آویز ایمان است. کتاب و شبکه های مجازی هم دوست خوب یا بد محسوب میشوند، ان شاء الله قدردان دوستان خوب باشیم.
دنیا بازیچه یهودیان بخش هشتم
ادامه از قبل... یهود از این فرصت استفاده کرده آقای (قره صو) که یک ژنرال ماسونی بود و انقلاب اتّحادی سال ۱۹۰۸ بدست او انجام گرفت، او را رهسپار پایتخت کردند و در آنجا شروع به فعّالیت بر علیه سلطان عثمانی نمود (قره صو، همان کسی است که شخصا متن استعفانامه از تخت تاج را به عبدالحمید رسانید و بعدا در مجلس شورای ملّی سمت نیابت سلانیک را حائز شد) (قره صو) طی چند ماهی توانست با موذی گری موفقیتهای زیادی کسب کند، افراد برجسته کشور را مانند طلعت پاشا که بعدا به ریاست مشرق اعظم امپراطوری عثمانی انتخاب شد به دام حزب (ماسونی) انداخت (طلعت پاشا) مرد خوب و مخلصی بود، ولی تنها داشتن این دو صفت برای اداره کشور کافی نیست، اداره دولت، سیاست و فرهنگ کامل، و تجربه فراوانی لازم دارد. در حقیقت همان جمعیت (اتّحاد و ترقّی) که سلطان را معزول کرد، بنای بدترین و ظالمانه ترین استبداد و دیکتاتوری را گذاشت، بطوری که مردم ظلمها و تجاوزهای۳۲ ساله عبدالحمید را فراموش کردند. و در همین زمان بود که مردان آزادیخواه و میهن پرست آخرین دقائق خود را بر چوبههای دار گذرانیدند. از همه بدتر این که اداره، آن دولت عظیم اسلامی بدست حزب ماسونی افتاد، تا مسلمانان را برای همیشه بدبخت کنند. آنها عبدالحمید را معزول کردند و به جای او طلعت پاشا بر سرکار آورده و بعد هم که طلعت پاشا خواستههای حزب را انجام نداد، او را در یکی از جزائر دوردست به قتل رسانیدند (اسرار الماسونیه تألیف ژنرال جواد رفعت ایلخان) این بیچاره هم از گندم ری نخورد. در حقیقت، اگر دولت عثمانی به روش اسلام قدم بر میداشت هرگز یهود نمیتوانست هتگش رو وتگ کند، و با چنین حرکت ناجوانمردانه ای آن را از پای درآورد. عامل ضعف این دولت از دو ناحیه سرچشمه میگرفت: اول از ناحیه سلاح، زیرا در عوض آنکه سلطان عبدالحمید در مقابل توپ و تانک دشمن، تانک و توپ به میدان بیاورد، دست به قبضه شمشیر زده و با جمله (الإسلامُ یعلُو وَلا یعْلی عَلَیه) اسلام برتر است و چیزی بالاتر از آن نمیگردد، خود را تسلی میداد که با شمشیر به جنگ توپ و تانک برود، غافل از آنکه قرآن میفرماید: وَأعِدُّوا لَهُمْ ما اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِباطِ الْخَیلِ: و آماده سازید برای آنها (دشمنان) آنچه بتوانید از قوّت و قدرت. دوم از ناحیه تعصبات مذهبی، چنانچه شیعه در منتهای فشار، زندگی میکردند مثلاً در عراق خرید و فروش کتابهای شیعه بطور کلی ممنوع بود و مخالفین به بدترین وجهی کیفر میشدند. تبعیضات نژادی هم دست کمی از تعصبات مذهبی نداشت، مثلاً نژاد ترکی پیش دستگاه حاکمه از هر نژاد و عنصری مقدم و مقرّب تر بود و این سبب شد که همه مردم به ستوه آیند، در صورتیکه قرآن میفرماید: اِنّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ اُنْثی وَ جَعَلْناکُمْ شُعُوبا وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا اِنَّ اَکْرَمَکُمْ عِنْدَاللَّهِ اَتْقکُمْ: ما شما را از زن و مرد آفریدیم و شما را شعبههای بسیار و در فرق مختلف گردانیدیم تا یکدیگر را بشناسید، بدرستی که گرامی ترین شما نزد پروردگار خود پرهیزکارترین شما است. حضرت رسول (ص) میفرماید: النّاسُ سَواءٌ کَأسْنانِ الْمُشْطِ: مردم همانند دانههای شانه مساوی هستند. سستی و ضعف از طرف دولت، و قدرت و قوّتی که یهود بوسیله اتّحاد با دنیای مسیحی بدست آورده بودند، دست بدست هم داده، دولت عثمانی را با آن عظمت و جلالی که داشت از پای در آوردند. اگر آن روز دولت عثمانی، مقاومت میکرد هرگز مردی یهودی ماسونی چون (آتاتورک) بر سر کار نیامده و نمیتوانست دین و لغت عربی را در ترکیه لغو کند. مسلمانان، در این توطئه نه تنها ترکیه را از دست دادند بلکه با سقوط ترکیه تمام دولتهای اسلامی رو به انحلال گذاشت، زیرا یهود این کشور را محل اجتماعات و کابینه تبلیغات خود قرار دادند و از همانجا، اعمال ضدّ اسلامی آنها شروع شد.
مناقب و مطاعن، مدایح و مثالب
تحقیق در کتب تسنن پیرامون ترور ابوبکر و عایشه.
بخش ۱۶
از آنجا که امیر حجاج طبق معمول جانشین خلیفه بود، حضرت على (علیه السلام) در سال ۹ هجرى به امر خداوند امیر حجاج بود، روزى که خداوند به پیامبرش فرمود: از تو ادا نمیشود مگر خودت یا مردى از خانواده خودت باشد. (تاریخ ابى زرعه، مسند احمد، ج ۲، کنز العمال، ج ۱) و عمر بن خطاب، عبدالرحمن بن عوف را براى امیرى حجاج فرستاد به اعتبار او که خلیفه دوم بعد از عثمان بن عفان است (مختصر تاریخ عساکر، ج ۱۴، البدایة والنهایة، ابن کثیر، ج ۷، الاصابة، ج ۲) امویان به سه حزب تقسیم مى شدند، و از میان آنها عده اى یارى دهندگان على بن ابى طالب (علیه السلام) بودند مثل خالد و عمر و ابان از اولاد سعید بن عاص، و عده اى یاران ابوبکر مثل عتاب بن اسید اموى (حاکم مکه) و عده دیگر همپیمانان عمر بن خطاب که بیشتر از همه بودند، از آن جمله عثمان بن عفان، ابوسفیان و پسرانش، یزید، عتبه، معاویه، ولید بن عقبه، سعید بن عاص. افراد گروه اول با ترور و شهادت در جبهه هاى جنگ به قتل رسیدند، بدین صورت که حکومت آنها را در جنگهاى مختلف به منظور رهایى حکومت از آنها شرکت میداد. و گروه دوم و سوم از میادین جنگ دور بودند. عمر و اعوانش از عتاب بن اسید اموى بوسیله زهر خلاص شدند، و افراد گروه سوم که با عمر در وزارت و حکومت شهرها همکارى داشتند باقى ماندند تا زمانیکه عمر کشته شد وخلافت و وزارت و فرماندهى ولایتها بدست آنان افتاد. و ثابت شد که ابوبکر و دوستش عتاب بن اسید اموى طعامى مسموم خوردند و مردند (الطبقات، ابن سعد، ج ۳، مختصر تاریخ دمشق، ابن عساکر، ج ۱۳) واقدى درباره مرگ ابوبکر و عتاب گفته، همانطور که پسر عتاب میگوید آن دو در یک روز مردند. محمد بن سلام و دیگران مى گویند خبر مرگ ابوبکر روزیکه عتاب بن اسید را دفن کردند به مکه رسید (تهذیب، الکمال، مزى، ج ۱۲) صفدى از عتاب بن اسید نقل کرده: از طرف ابوبکر امیر مکه بود و با ابوبکر در یک روز مرد و آن روز، هشت شب مانده به جمادى الآخر سال ۱۳ هجرى بود (الوافى بالوفیات، ج ۱۹) و امویان براى تغییر بعضى حقایق این حادثه شوم تلاش کردند. و گفتند: عتاب تا سال ۲۲ هجرى زندگى کرد، یعنى آنکه در سال ۱۳ هجرى نمرده است. ولیکن ابن حجر این را نپذیرفت و گفت: محمد بن اسماعیل از راویان این سخن است و او پسر حذافه سهمى است و براى همین روایتش را ضعیف میدانند. (الاصابة، ابن حجر، ج ۲) به نظر میرسد که طراحان قتل ابو بکر، نقشه قتل او را در مدینه و عتاب را در مکه همزمان طراحى کردند. واین دلالت بر قدرت تشکیلات تروریستى آنها دارد.
ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، حکیم ادامه داد: مثل دیگر این حکمتها و علوم، مثل چشمه اى است که آبش جارى و ظاهر و منبعش معلوم نباشد ولى مردم از آب چشمه فایدهها مى برند و حیات مى یابند، ولى به اصل منبع آن واقف نیستند. و مثل دیگر آن، ستارگان درخشان است که مردم به آن راه مى جویند امّا جایگاه آنها را نمى دانند، و حکمت شریف تر و رفیع تر و بزرگ تر از جمیع مثالهاى مذکور در فوق است، آن کلید درهاى خیر و خوبى است که آرزو مى کنند، و موجب نجات و رستگارى از شرارتى است که از آن پرهیز مى شود، و آن آب حیاتى است که هر که از آن بنوشد هیچ گاه نمى میرد، و شفاى جمیع دردهاست که هر کس خود را بدان مداوا کند هرگز بیمار نمى گردد، و راه راستى است که هر کس در آن سالک شود هرگز گمراه نخواهد شد و ریسمان محکمى است که آویختن بدان آن را کهنه و فرسوده نمى سازد، و هر کس بدان متمسّک شود کورى از وى زایل شود، و رستگار و مهتدى خواهد شد و به عروة الوثقى درآویخته است. شاهزاده گفت: چرا جمیع مردم از این حکمت و علم که آن را به این درجه از فضل شرف و رفعت و کمال و روشنى وصف کردى، منتفع نمى شوند؟ حکیم گفت: مثل حکمت مثل آفتاب است که بر جمیع مردم از سفید و سیاه و کوچک و بزرگ طالع مى گردد، و هر کس از دور و نزدیک بخواهد از آن منتفع شود نفع خود را از او منع نمى کند، و او را از روشنى خود محروم نمى سازد و هر کس نخواهد از آفتاب منتفع شود او را بر آفتاب حجّتى نخواهد بود و آفتاب فیض خود را از هیچ کس دریغ نمى دارد. حکمت نیز در میان مردم تا روز قیامت چنین است و همه مردم مى توانند از آن بهره مند شوند، هیچ گاه حکمت از کسى منع فیض نکرده است و لیکن نفع مردم از آن متفاوت است، چنانچه مردم از انتفاع به نور آفتاب بر سه قسم اند: بعضى دیده سالم دارند و از نور آفتاب بر وجه خوبی سود مى برند و اشیاء را با آن مى بینند، و بعضى دیگر کورند به حدّى که اگر چندین آفتاب بتابد از آن بهره اى نمى برند، و بعضى دیگر بیمار چشم اند که آنها را نه مى توان کور شمرد و نه بینا. حکمت نیز این چنین است، آن آفتابى است که بر دلها مى تابد، بعضى که صاحب بصیرت اند و دیده دل ایشان روشن است، آنرا مى یابند و به آن عمل مى کنند، و بعضى دیگر که دیده دل آنها کور است، دل آنها از حکمت تهى است زیرا آن را انکار کرده و نپذیرفته اند، همچنان که آن کور از آفتاب عالم تاب بهره اى نمى برد، و بعضى دیگر با کسانى هستند که دلهاى آنها به آفتهاى نفسانى بیمار است و از نور خورشید علم و حکمت بهره ضعیفى مى برند، و علمشان ناچیز و عملشان اندک است و چندان میان نیک و بد و حقّ و باطل تمیز نمى دهند.
سلمان فارسی و آموزهها و هدایت ها: سلمان به دو کتاب مقدس انجیل و قرآن بطور کامل آشنا و مسلط بود. (که در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۱۸ به این اشاره شده) به بیان امام صادق (ع)، او احکام و معارف شریعت حضرت عیسى (ع) را نیز میدانست. (الدرجات الرفیعه) امام على (ع) هم او را لقمان امّت معرفى کرده بود. سلمان علاوه بر نقل احادیث و معارف اسلامى از زبان پیشوایان، خود نیز مطالب، نکته ها، تمثیلها و آموزه هاى حکیمانه و سازنده اى دارد که در به تعدادى از آنها میپردازم: محرومیت از نماز شب، مردى نزد سلمان، این صحابى بزرگ آمد و سؤال کرد: اى ابوعبدالله! علت چیست که من موفّق به خواندن نماز شب نمیشوم! سلمان گفت: نباید در روز مرتکب گناه شوى، زیرا امیرمؤمنان هم در جواب مردى که چنین سؤالى کرد، فرمود: تو کسى هستى که در روز مرتکب گناهانى شده اى و این گناهان، قید و بندى به وجود آورده اند، که از خواندن نماز شب محروم میشوى/ التوحید للصدوق
مالک اشتر قسمت پنجم
مالک خود به این لقب افتخار و در اشعار خودش به آن اشاره کرده است مثل آنجا که میگوید: انی اناالاشتر معروف الشتر انی اناالافعی العراقی الذکر: منم اشتر نامدار چشم برگشته، منم افعی عراقی (ابوحنیفه احمدبن داود دینوری، اخبار الطوال) شفیعی کدکنی شعر را اینگونه ترجمه کرده است: منم اشتری که تشنج چشمانم همه جا شناخته شده است. مسعودی به جای الشتر کلمه السیر را ذکر کرده، یعنی روشم معروف است. بگذریم.. در نسخه های متعدد نکات عجیب هم زیاد هست که عبور میکنم. غیر از این لقب معروف و مشهور، مالک ظاهراً در جنگ صفین به قوچ عراق و افعی عراقیان نیز معروف شد، زیرا که در این پیکار بزرگ، اوج تلاش، اخلاص و هنر نمایی خویش را انجام داد (نصربن مزاحم منقری، وقعة صفین، تصحیح و شرح عبدالسلام محمد هارون، قم، منشورات مکتبة السیرتی، الطبعة الثانیه، کبش العراق، افعی اهل العراق) در یکی از نبردهای اواخر صفین، عبدالرحمن بن خالد بن ولید به سمت سپاه عراقیان پیشروی کرد، و جاریة بن قدامه یکی از سرداران حضرت علی علیه السلام که به مقابله وی شتافته بود نتوانست او را وادار به عقب نشینی کند. حضرت امیر خطاب به مالک فرمود: ای پسر شمشیر خدا (یابن سیف اللّه) پیش تاز و صف بشکاف، وی حمله کرد و عبدالرحمن را وادار به عقب نشینی کرد، نجاشی شاعر در این زمینه چنین سرود: دعونا له الکبش کبش العراق، وقد خالط العسکر العسکر (ابوحنیفه احمد بن داود دینوری) گفته شد که به اشتر، افعی عراقیان نیز میگفتند و این لقب به دلیل عملکرد و خصوصیات مالک بود. در یکی از نبردهای تن به تن (که دو سردار با سپاهشان با یکدیگر درگیر میشدند) قرار شد اشتر و عبیداللّه بن عمر ملعون هماوردی کنند، معاویه قبل از آغاز پیکار خطاب به عبیداللّه گفت: تو با افعی عراقیان رویاروی میشوی پس آرام و شکیبا باش. از لحاظ خاستگاه قبیله ای مالک از شاخه نخع قبیله مذحج بود و به همین دلیل به اشتر نخعی و نیز اشتر مذحجی معروف بوده است. در یکی از اشعار ایمن بن خریم اسدی، خطاب به معاویه درباره مقاومت قومش در برابر مالک بدین عنوان از وی یاد شده است: اشتر مذحجی که در برابر هیچ سپاهی شکست نمیخورد، خشمناک و پرتوان بر سرت میتاخت خود مالک در اشعاری به مذحجی بودن خویش اشاره و به آن افتخار نموده است: لست ربیعا و لست من مضر، لکننی من مذحج العز العزر: من از قبیله ربیعه یا مضر نیستم، بلکه از بنی مذحج سرافرازم. و نیز در شعر دیگری میگوید: بلیت الاشتر ذاک المذحجی بفارس فی حلق مدحجّ: به چنگ اشتر این شهسوار جوشن پوش مذحجی در افتادی، به چنگ سواری چون شیر جنگل (عطار قیس، دیوان مالک اشتر) این رجزخوانی ها از این نظر لازم بوده که بخاطر پوشش زرهی افراد قابل شناسایی نبودند، بارها دو برادر، یا پدر و پسری روبروی یکدیگر قرار میگرفتند و بعد از کشتن طرف مقابل، موقع سر بریدن تازه متوجه میشدند، مثلاً اگر میفهمیدند طرف مقابل سیاهپوست است، بخاطر اخلاق نژاد پرستانه، میگفتند ارزش ندارد و ما بخاطر این سیاه بی ارزش جان خود را به خطر نمی اندازیم، در عوض دنبال فرد صاحب نامی بودند تا با کشتن او افتخاری برای خود کسب کنند، بعد از جنگ در میان زنان، گوش بگوش منتقل میشده و اغلب جنگجویان براشون مهم بوده که بعداً زنها در موردشون چه میگویند، این را به این خاطر ذکر کردم که وقتی در تاریخ میخوانیم که اولی تصمیم گرفت خلافت را به مولا علی علیهالسلام برگرداند، دومی او را منع کرد و گفت: آنوقت زنها در مورد ما چه میگویند؟ یا زمانی که مولا علی علیهالسلام به مرحب یهودی، یا عمروبن عبد ودّ فرمود از جنگ بازگردید، همین را گفتند که: آنوقت زنان در مورد من چه میگویند؟ این افراد خیلی خایه بودند، یعنی عاشق این آوازه و شهرت بودند، تا جاییکه بعضی فقط برای کسب شهرت، حتی بدون دریافت پولی، به جنگ بین دو قبیله داخل میشدند تا بلکه اسم و رسمی برای خودشون دست و پا کنند. در جنگ بدر که اولین جنگ بود، بخاطر حضور عده ای کم ولی خالص در جنگ پیروز شدند، ولی در جنگ احد، بخاطر حضور همین منافقان و غاصبان بزدل و شهرت طلب، باعث شکست مسلمین شدند. در این میان، مالک اشتر، پدیده ای کم نظیر بود، تا جاییکه مولا علی علیهالسلام در مورد مالک اشتر و تحسین او، در نهجالبلاغه چیزهایی گفته که آدمی به وجود او غبطه میخورد.
آفرینش و موضوع سیاهچاله در قرآن
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ، وَ السَّماءِ وَ الطَّارِقِ، وَ ما أَدْراکَ مَا الطَّارِقُ، النَّجْمُ الثَّاقِبُ: بنام خداوند بخشندۀ مهربان، سوگند به آسمان و به آن «تاریک آیند»- و کدام شرح و بیان است که آن «تاریک آیند» را به تو بفهماند- آن ستارۀ سوراخ کننده است. لغت: الطارق- صیغۀ اسم فاعل- به معنی کسی که در تاریکی بیاید. معلوم است که اگر ستاره ای (خورشیدی) بخواهد در تاریکی بیاید، باید خودش تاریک شود. و الاّ معنائی برای آمدنش در تاریکی نمی ماند. بطوری که اگر کسی در تاریکی شب با چراغ آید، به او طارق نمیگویند. ثَقْب یعنی «سفتن»: لعل سفته: یعنی لعلی که آن را سوراخ کرده اند تا بر نخ کنند- درّ نا سفته: درّ سوراخ نشده.- سفته گوش: آنکه گوشش را جهت گوشواره سوراخ کرده اند. ثاقب: سوراخ کننده، ایجاد حفره کننده، حفره ای که هر دو سر آن باز باشد. به دنبال آن، چند آیه در هدایت انسان و توجه دادن بشر به قدرت خداوند آمده، سپس در آیۀ ۱۱ میفرماید: «وَ السَّماءِ ذاتِ الرَّجْعِ»: سوگند به آسمان که (در درونش) دارای «رجع» است. از این آیه نیز میتوان معنی «حفرۀ چرخان» را استفاده کرد. لغت: الرّجع: چرخش دار. برگرداننده، مانند پژواک صدای ما که کوه برمیگرداند. همان اکوی صدای ما که برمیگردد. متاسفانه با پیروی از اشخاص غیر مسؤل، این آیه را به طلوع و غروب خورشید و ماه، و یا به باران، تفسیر کرده اند. در حالیکه قرآن را یا باید با حدیث تفسیر کرد، و یا با لغت. برخی از متون لغت، یکی از معانی «رجع» را «باران» نوشته اند، اینان نیز از همین مفسران پیروی کرده اند. و الاّ در زبان و محاورات مردم عرب چنین کاربردی برای این لفظ در هیچ متنی، یا شعری نمی یابیم. درِ خانۀ اهل بیت علیهم السلام بسته شد، امامت بایکوت شد و نگذاشتند برای تک تک آیه های قرآن حدیثی صادر شود، و یا صادر شده ها به دست مردم برسد. فلان مفسر در اثر واماندگی، چیزی بنام باران برای «رجع» دست و پا کرد. و نیز: آنان که به طلوع و غروب خورشید معنی کرده اند، توجه نکرده اند که بستر سخن در نجم هائی است که درک و فهم نقش و کارکرد آنها، بنوعی دور از دسترس است: وَ ما أَدْراکَ مَا الطَّارِق. نه دربارۀ طلوع و غروب که محسوس همگان است. جایگاه سوراخ: سوراخ سیاهچاله در چه چیزی ایجاد میشود؟ قرآن پاسخ این پرسش را با آیه ای که دربارۀ «شهاب سنگ» ها دارد، میدهد آنجا که دربارۀ شیاطین میگوید: آنها نمیتوانند در آسمان نفوذ کنند و اگر گامی بسوی آن بردارند، هدف شهاب سوراخ کننده قرار میگیرند: إِلاَّ مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ ثاقِبٌ. آنچه شهاب سنگ ها سوراخ میکنند فضای انباشته از انرژی است، آنها میدان انرژی را سوراخ میکنند و بسوی زمین می آیند. نجم ثاقب نیز با مرگش سوراخ عظیمی در همان انرژی فضا، ایجاد میکند. با این فرق که شهاب سنگها انرژی فضا را شکافته و میآیند، هنگامی که با جوّ زمین برخورد میکنند یا متلاشی میشوند و یا جوّ زمین را نیز سوراخ کرده و به سطح آن میرسند. اما نجم ثاقب در جایگاه خودش ایجاد سوراخ میکند، و نیز: شهاب سنگها وقتی که برخورد میکنند، نورانی میشوند. اما نجم ثاقب وقتی که نورش به پایان میرسد، ایجاد شکاف میکند. سؤال: هر وقت قرآن را باز کنیم خواهیم دید که میگوید وَ ما أَدْراکَ مَا الطَّارِق. در حالیکه اگر بحث بالا پذیرفته شود، ما درک کرده ایم که آن عبارت است از ستاره ای که فانی شده و حفره ای را ایجاد کرده است؟ قرآن میگوید: إِنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ وَ یُنَزِّلُ الْغَیْثَ وَ یَعْلَمُ ما فِی الْأَرْحامِ. پس این فرمول ریاضی چیست که فیلسوف معاصر مرتضی رضوی فرموده: ۴ میلیارد و ۵۶۳ میلیون سال بعد قیامت میشود؟ جواب این فیلسوف بزرگ کاملاً منطقی هست که فرمود: در همین آیه علم به باران را نیز گفته است، اما هوا شناسی آمده باران را پیش بینی میکند. آنچه در رحم ها هست را نیز گفته است، اما سونوگرافی جنین را نشان میدهد. پس مراد از این که علم به این اشیاء، به خداوند منحصر است، علم تفصیلی است، یعنی مثلاً دانستن تعداد قطرات باران، یا دانستن مذکر و مونث بودن، یا کور و بینا بودن کودک در همان آغاز انعقاد نطفه، یا شقی و سعید بودن جنین در همان بطن مادر. این علوم در انحصار خداوند است. و این «طارق» را نیز هر قدر بشناسیم باز به دانش تفصیلی درباره اش نخواهیم رسید. و نباید این آیه ها را طوری تفسیر کنید که باب علم و تحقیق در بارۀ موضوعاتی از قبیل سیاهچاله، بقیه عمر کهکشان های امروزی، باران و جنین، ببندد. باب علم و تحقیق باز است. و محاسبات من برگرفته و استخراج شده از خود قرآن و حدیث است. بلی درست است که موضوعات علمی با همدیگر فرق دارند، در برخی از آنها بیشتر می توانیم پیش برویم و در برخی خیلی اندک/ مرتضی رضوی
اسناد لانه جاسوسی امریکا
رئوس کلی سیاست خارجی ایران چنین است: ۱- کوشش فراوان برای اتحاد اسلامی ۲- دشمنی عمیق با اسرائیل ۳- روابط نزدیک و حسنه با سازمان آزادیبخش فلسطین ۴- کشش بسوی رادیکال شدن و مواجهه با کشورهای عربی. وارد شدن از کشورهای عرب محافظه کار و رفقای نفتی ایران. ۵ - حمایت شفاهی از جنبش های انقلابی دنیای سوم مانند زیمبابوه ۶- برقراری روابط با کشورهایی که شاه با آنها روابط نداشت؛ مثل لیبی و کوبا ۷- ادامه بدگمانی و بدبینی و حملات پراکنده به آمریکا و شوروی ۸ - شرکت در جنبش کشورهای غیر متعهد ۹- بالا بردن قیمتها در اُپک ۱۰- اتخاذ سیاستهای تندروانه در صحنه سیاسی و اقتصادی بین المللی. از نامه چارلز ناس وزارت امور خارجه آمریکا ۲۰ اردیبهشت ۵۸ راجع به کمیتهها.
کابالا
اسرار حروف: این اصل کابالا نیز یک اصل یهودی است؛ یهودیان برای حروف زبان خودشان (حروف عبری) در جهان هستی و در سرنوشت انسان ها نقش خیلی مؤثری قائل هستند؛ قواعد و محاسبات ابجد نیز از ابزارهای آنها است. نفوذ: محی الدین در فصّ موسوی براساس اسرار حروف، چه بلائی که بر سر آیات نمیآورد و چه تحریفات صریح و ضد عقل که نمیکند و نویسنده ممدّالهمم چه افتخاری که به این تحریفات نمیکند. محی الدین ملعون براستی قرآن را به بازیچه میگیرد. و به قول نویسنده ممدالهمم در شرح فصوص الحکم، محی الدین در علم حروف نیز کتاب نوشته است با این که در اعتقاد یهودیان و نیز کابالیست ها، چنین نقشی فقط در انحصار حروف عبری است، محی الدین سخاوت نشان داده و حروف هر زبان بویژه حروف عربی را نیز دارای آن نقش دانست که اکنون عارفان جوامع اسلامی به آن معتقد و در به کارگیری آن طوری برخورد میکنند که گوئی آن اسرار و نیز محاسبات ابجدی وحی منزل است. کمال الدین نعیمی هم فرقه فاسدی را بر این اساس با عنوان حروفیه تاسیس کرد. محاسبات ابجد از قرن های دور در میان یهودیان و در میان مسلمانان پس از محی الدین، منشأ جادوگری و سحر و دعا نویسی و طلسمات گشت؛ برای نمونه رجوع کنید به کتاب مجمع الدعوات و یا جامع الدعوات و شکل لوح های جادوئی با حروف عبری و گاهی عربی را مشاهده کنید که برای جادو و سحر، نوشته شده اند.
حدیث :
امیرالمؤمنین علیه السلام در خطبه اى فرمود: اى مردم ! به درستى که ترسناکترین چیزى که از آن بر شما بیمناکم دو چیز است : پیروى هواى نفس و درازى آرزو، اما پیروى از هواى نفس آدمى را از حق باز مى دارد، و اما درازى آرزو باعث فراموشى آخرت مى گردد.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: مردى نزد پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله آمد و عرض کرد: اى رسول خدا! مرا سفارشى فرما. حضرت تا سه مرتبه فرمود: آیا اگر تو را سفارشى نمایم سفارشم را مى پذیرى و به آن عمل مى کنى ؟ و مرد در هر مرتبه عرض کرد: آرى اى رسول خدا! رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: پس من تو را سفارش مى کنم که هرگاه قصد انجام کارى را نمودى، در عاقبت و پایان آن کار اندیشه کن، پس اگر انجامش درست و صواب بود انجام بده و اگر ناصواب بود از انجام آن باز ایست.
حدیث :
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: زبان شخص عاقل در پشت قلب اوست (ابتدا روى سخن فکر مى کند و آن را از قلب مى گذراند و سپس بر زبان جارى مى کند) و قلب شخص نادان در پشت زبان اوست (پس از سخن گفتن روى آن فکر مى کند که آیا ناصواب بوده یا نه).
حدیث :
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: قلب شخص نادان در زبان اوست و زبان شخص خردمند در قلب اوست.
حدیث :
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: کسى که با آراء و نظرات مختلف روبرو باشد به مواضع خطا شناخت پیدا مى کند.
ابر دزدی
امروز خبری منتشر شد که اعصابمو خط خطی کرد، با این عنوان: تکذیب شایعه ابر دزدی از ایران؛ جابجایی ابرها هنوز در توان بشر نیست. عجبا، دروغ که حناق نیست جانم، کنتور هم نمیندازه، پس راحت باش و چاخان پاخان کن هی. متاسفانه این سخنان گهربار، توسط رئیس سازمان فلان بیان شده که اسمشو نمیارم، اینو بزن به حساب معرفتم، ایشون گفت: ادعای ابردزدی کشورهای همسایه از ایران ومقصر دانستن آنها در خشکسالی ایران صحت ندارد، بر اساس پژوهشهای انجام شده در دنیا و تأیید سازمان جهانی هواشناسی، امکان جابجایی ابرها به انرژی بسیار زیادی نیاز دارد که هنوز چنین اقدامی در قدرت بشر نیست/ عه؟ آقا؟ جناب؟ اخوی؟ جان مادرت ما رو گرفتی مگر نه؟ یه سؤال: آیا جنابعالی بعنوان رئیس سازمان توسعه و بهرهبرداری فناوریهای نوین آبهای جوی... اووووه، یه تریلی باید بیاد آداب القاب تو رو بکسل کنه داداش. فکر میکنی ابردزدی، یعنی یکی ابرها را جابجا کرده و اونا رو زده زیر بغلش فرار کرده و از کشور برده؟ شایدم توی انباری سلطان ابر، احتکار کرده؟ عزیززز.. ابردزدی، یک اصطلاحه که البته به معنی چیزی که تو گفتی نیست دلبندم، هی بهت گفتم ترشی نخوری تا اینجوری با نطق آبگوشتیت، آبرومونو جلو خلق خدا نبری داداش. اونچه که در فارسی و بصورت مصطلح بعنوان ابردزدی خونده میشه، تقریباً معادل مفهومی اصطلاح علمی Extra Area Effects یا DownWind Effects هستش؛ به زبون ساده، بعد از بارورسازی ابر توی یه منطقه (فرض کنید ترکیه) بارش شدیدتر و زودتر از حالت عادی رخ میده و رطوبت ابرها تخلیه میشه، در نتیجه پس مونده ابرها که به سمت نواحی دیگه (فرض کنید ایران) میرسه، رطوبت و بارش کمتری داره، اینجوری مقدار بارش توی مناطق مجاور (حتی تا فاصله چن صد کیلومتر) کم میشه، این همون چیزیه که در اصطلاح، بهش ابردزدی میگن جناب پلفسل. اگه نفهمیدی بیشتر بگم؟ در واقع کشورهای همسایه، تمام رمق ابر بارشی رو میگیرن و وقتی تهمونده ابرها به ایران رسید، دیگه میشه گاوی که قبلاً شیرش رو دوشیدن، نمی بینی پیاپی هوا ابری میشه ولی دریغ از باریدن؟ بقول حشمت فردوس، افتاد؟ باور کن گدای سر کوچمون فهمید من چی گفتم، اگه نفهمیدی باید بری میگو بخوری مجید جان. ضمناً مهندسی آب و هوا هم یکی از ابزارای مورد استفاده در جنگ اقلیمی هستش که فعلاً تو شدی رئیس، و این یعنی توی این بحران کشور، قوز بالا قوز شدی جناب رئیس بالیاقت، رفتی خونه، حتماً به حاج خانوم بگو اسفند برات دود کنه، از بس تحفه و عتیقه هستی میترسم چشم زخم بخوری.
راستی، جناب با لیاقت، به دیگر مسئولین سلام منو برسون و بگو مرد تنهای شب گفت: در مقابل یهود کوتاه اومدن اشتباهه، به هر شکلی امتیازدهی، سبب افزایش طمع ورزی اسقاطیل خواهد شد و تاریخ این رو اثبات کرده که هرگونه امتیازدهی در برابر این رژیم غاصب، تنها به افزایش زیادهخواهی و طمعورزی این رژیم کودک کش منجر خواهد شد. تجربه نشان داده که دشمن صهیونیستی تنها زبان قدرت را میفهمه و عقبنشینی در برابر آن، به تشدید تجاوزاتش ختم میشه. امیدوارم مسئولین حواسشون باشه که دوران حساسی رو میگذرانیم. دشمن قصدش چیه؟ رسما قصدشون اینه که ملت بریزن تو خیابون و نظام سیاسی ایران رو سرنگون کنن. اگر این اتحاد و همدلی آسیب ببینه دودش به چشم همه ما میره، مشکلات ما باید داخل کشور و به دست خودمون حل بشه، اونم از طریق قانون و همراه آرامش و منطق، دشمن دشمنه، از نظر نظامی حریف ما نیستند، برای همین طرح نخ نما و کثیف (تفرقه بینداز و حکومت کن) رو در پیش گرفتند، لطفاً شرایط سخت مردم رو ببینید، و این را بگذارید کنار خبرهای کشف قاچاق سلاح، و گران کردن دلار و بنزین و... بخش زیادی از مردم از گرانی مستاصل هستند. به جایی میرسند که خواهند گفت هرکس بیاید غیر از این حاکمان، و... در مسیر سوریه شدن، و...
راست و دروغشو من متوجه نشدم. آخر زدیم یا نزدیم؟ پس چیه ترامپ تازگی عوعو میکنه؟ این حرف ترامپ یعنی چی؟ (ترامپ: ایران نباید لاشه F35 را به چین بدهد) باشه جوش نزن، من بهت قول میدم مفتی نمیدیم، و حتماً پولشو میگیریم. ولی مردک تاپال، من یه سوال ازت دارم: پس شما میگفتید که (ایران نتونسته حتی با رادار، جنگنده های ما را ببینه، چه برسه منهدم کنه). دروغگو کم حافظه س مگه نه؟ الان باید گفت: به اونجای دماغ بابای آدم دروغگو.
اگر فریاد بزنی به صدایت گوش میدهند
و اگر آرام بگویی به حرفت گوش میدهند
قدرت کلماتت را بالا ببر نه صدایت را
این باران است که باعث رشد گل ها می شود
نه غرش رعد و برق
در شادی ها علت باشیم، نه شریک...
و در غم ها شریک باشیم، نه علت... دوام بیاور ...
حتی اگر طنابِ طاقتت به باریک ترین رشته اش رسید
حتی اگر از زمین و زمانه بریدی
حتی اگر به بدترین شکلِ ممکن، کم آوردی.
در ذهنت مرور کن، تمامِ آرزوهایِ محال دیروز را که امروز زیرِ دست و پایِ روزمرگی ات، جولان میدهند.
تمامِ آن ثانیه هایی که مطمئن بودی نمیشود ، اما شد.
تمامِ آن لحظه هایی که فکر می کردی پایانِ راه است، اما نبود. می بینی ؟ خدا حواسش هست.
کمی تحقیق پیرامون، پنج گروه سری و خطرناک در دنیا، بخش اول: ۱- اولین گروه ماسون ها، که در سال ۱۷۱۷ در انگلستان تشکیل شد، و همان جمعیت مادری است که همه جمعیت های مخفیانه سابق و بعدی که ذکر میشود و بر جهان حکومت میکنند، ازآن منشعب شد. از مهم ترین اعضای معروف این جمعیت، جرج واشنگتن و بنجامین فرانکلین رئیسان جمهوری اسبق آمریکا و وینستون چرچیل نخست وزیر اسبق انگلیس و موزارت موسیقیدان معروف جهانی و هاری هودینی هنرپیشه آمریکایی هستند. دومین گروه سری خطرناک ۲- ایلومیناتی یا روشن ضمیران نام دارد، که در سال ۱۷۷۶ بدست ادم ایزهاوبت در آلمان و با هدف ایجاد جوامع لائیک در اروپا و مقاومت در برابر گسترش نفود دین به این قاره تشکیل شد. ۳- سومین گروه (جمجمه و استخوان) است که درسال ۱۸۳۲ دردانشگاه ییل آمریکا از سوی معروف ترین اساتید آن تشکیل شد، و از مهم ترین اعضای آن، ویلیام هاوارد بیست و هفتمین رئیس جمهوری آمریکا است که از سال ۱۹۰۸ تا ۱۹۱۲ ریاست جمهوری آمریکا را برعهده داشت. ۴- چهارمین گروه بوستان بوهمیان است که این گروه سری در سال ۱۸۷۲ به دست هنری ادواردز در منطقه مونته ریو درایالت کالیفورنیا در آمریکا تشکیل شد. از مهم ترین اعضای این جمعیت، ریچارد نیکسون و رونالد ریگان و بیل کلینتون روسای جمهوری اسبق آمریکا و هیلاری کلینتون نامزد ریاست جمهوری بود. ۵- پنجمین گروه کلوپ بیلدربرگ که درسال ۱۹۵۴ توسط خاندان حاکم در هلند تشکیل شد و کمی مقتدرانه در این گروه ها است، زیرا بیش از ۱۵۰ شخصیت شامل سیاستمداران و کارگزاران و اقتصاد دانان در اروپا و آمریکا درآن عضویت دارند. هدف از تشکیل این گروه، گرد همایی رهبران آمریکایی و اروپایی، با هدف تقویت روابط و همکاری میان آنان در زمینه مسائل اقتصادی، سیاسی ودفاعی بود. از مهم ترین اعضای این جمعیت، آنگلا مرکل صدراعظم آلمان و هنری کیسنجر و تونی بر ، دیوید کامرون و مارگارت تاچر نخست وزیر پیشین انگلیس میتوان نام برد.

مختصر و مفید در باره مایکل و بروسلی و... بخش اول
مایکل جکسون: سلطان موسیقی پاپ که نام او از تمام نوابغ موسیقی و هنر جهان معروف تر و شناخته شده تر است، شاید بنا به دلایلی مثلاً وجود علائم ایلومیناتی در آثارش بگویید او مزدور ایلومیناتی بود، اما او از ابتدا ضد ایلومیناتی بود، بطوریکه بعد از سالها مبارزه با شیطان پرستان، در نهایت ناجوانمردانه ترور گردید و آثاری که از وی باقیمانده، سانسور شده است، دروغ میگویند که در غرب آزادیست، مایکل در تمام آثارش، با تبعیض و بی عدالتی جنگید، زمانیکه آثار سانسور نشده او را ببینید، میفهمید/ بروسلی: کارنامه درخشان سینمایی این بازیگر هنرهای رزمی که تاثیرش بر جهان خیلی بیشتر از چند فیلم و سریال است، بروسلی در فیلم (بازی با مرگ) تصمیم گرفت خودش با مرگ بازی کند و با بلوجین، شیطان راکفلرها میجنگد، ولی فیلم سانسور شد و مردم جهان مبارزه او با شیطان را ندیدند، تنها فیلمهای سانسور شده و تخیلی دیدند، در حالی که در نسخه های اصلی فیلم، با ایلومناتی میجنگد. او که فردی کم حرف و اهل عمل بود، زمانی که تصمیم گرفت چهره زشت ایلومناتی را در آخرین اثرش رسوا کند، همچون مایکل مرموزانه و در سن ۳۲ سالگی ترور گردید/ توپاک شکور: پدر موسیقی رپ بود که سبک رپ را بوجود آورد و داستان های زیادی برای گفتن داشت، اما در نهایت به زندان افتاد و در زندان با حقه های کثیف ایلومیناتی ها آشنا شد، او چندین بار به زندان رفت، وی با ترانه سرایی و اشعار رپ خود، شروع به ضدیت با ایلومیناتی ها و اطلاع رسانی به مردم کرد، اما او و بسیاری از هنرمندان آزده دیگر، که زیر بار پیشنهادات ماسون های خبیث نرفتند، مورد هجوم انواع آزارها و تهمتها قرار گرفته و در نهایت ترور شدند، این روزها ماسون ها تلاش میکنند، با جعل حقایق، و بنام حمایت از این نوابغ، از آب گل آلود ماهی بگیرند، در پستهای آینده، تلاش میکنم به یاری خدا، تلاش و زحماتی را که این هنرمندان، در مبارزه با ماسونیسم کشیدند، بعنوان اطلاع رسانی تبیین کنم، و پرده از چهره زشت ایلومناتی و راکفلرها بردارم. انشاالله.
هر که سازد رهبر خود عقل دور اندیش را
در خط تسلیم آرد نفس کافر کیش را
گول هر گندم نمای جو فروشی را نخور
بی طمع گرگی نمی پوشد لباس میش را
گر دهی نانی به کس آلوده با خونش مکن
یا مده آن نوش را و یا مزن این نیش را
فراماسونری
در فضای مجازی کاملا آشکارا، آموزشِ جادوگری و طلسم تبلیغ میشود و برای هر دوره آموزشی مبالغی از ۱ تا ۳۰ میلیون تومان از شرکتکنندگان میگیرند و روز بروز بازارشان داغتر میشه. انسان، در طول تاریخ از زمان فراعنه تا الان، شاهد نبردهای فراوانی بین خیر و شر بوده و هست؛ یکطرف جبهه حق و حقیقت و یکطرف هم جبهه شیطانی و باطل. بارها و بارها جبهه حق بر باطل پیروز شده و شیطان و پیروانش یارای مقابله با ایمانِ طرف مقابلشان را نداشته و ندارند، فقط مثل سنگ پای قزوین رو دارند. شاید به همین خاطر، برای غلبه بر حق و پیروان حق، گروه مخفی یا به اصطلاح زیرزمینی را تشکیل دادند تا به دور میزِ فتنه، جمع بشن و راهی پیدا کنند. بهترین راه برای شیطان و پیروانش، از بین بردن ایمانِ مؤمنینی بوده که روز بروز به تعدادشان اضافه میشد. اونا برای از بین بردن وحدت مؤمنان از هیچ کوششی دریغ نکردند. بعدها تشکیلات منظمی را بوجود آوردند تحت نام فراماسونری. این فرقه در زمینههای فرهنگی، سیاسی، اقتصادی و غیره وارد شده و بر بسیاری از جوامع بینالمللی تسلط یافتند و تلاش کردند حکومت جهانیِ شیطانی را ایجاد کنند. هدف مهم و اصلی آنها، مبارزه و نابودی ادیان و مذاهب توحیدی است تا پس از آن، صهیونیسم جهانی را بر تمام دنیا مسلط کنند و اینگونه ارادت خود را به صهیون نشان دهند. بزرگترین خطر برای ما جهل هست، برای همین تلاش میکنم به زبان ساده، مطالب رو پیگیری و بیان کنم. ادامه دارد..
مولانا شمس الدین امیرالمومنین حضرت علی علیهالسلام.
نماد خرد و عشق، نماد یک انسان کامل، بله انسان کامل، در حالیکه در او نفرت و بیزاری نیست، عصبانیت نیست، اما هم در زبان و هم در دست، تیغ دارد، بله انسان کامل، در خانقاه و معبد نیست، اگر هم آنجا باشد، شمشیرش، زیر سرش هست، هم در سخن و هم در زندگی، آزادگی را آموزش میدهد وگرنه، بالای منبر رفتن و سخنان زیبا وعقلانی گفتن، مشکلی از نادانی و تاریکی نوع بشر نمی کاهد. آمد تا به بشر بیاموزد، اسلام دینی است سازگار، و نه سازش کار. انسانی کامل، در طول تمام دوران و اعصار. صلی الله علیک یا علی، یا امیرالمومنین.
آواز نخوان این همه، سرسام گرفتم
از دست تو هی قرص دیازپام گرفتم
لعنت به همان روز که تو کفتر خود را
پر دادی و من کفتری از بام گرفتم
عاشق شدم و پول هر آن چیز که داریم
با زور خودم از پدرم وام گرفتم !
با حافظ و میخانه پدر بود مخالف
فالی فقط از حضرت خیام گرفتم !
یک بار خبردار شدم کوی بهشتی
یک بار مچ ات را سر اعدام گرفتم
گفتی که نکن، حرف نزن، خنده حرام است
در خانه ی تو دیپلم احکام گرفتم !
از بس که تو هی گفتی و من کرده ام اجرا
الگوی بد نسل زنان، نام گرفتم
افسوس نشد طنز سیاسی بنویسم
زن بودم و از شوهرم الهام گرفتم
شب خسته از آواز تو خوابیدم و دیدم
در خواب تو مردی و من آرام گرفتم!
ناهید نوری
طنز حرفه ای یا نقادانه:
هر چند طنز و طنّازی یا بهتره بگم، طنز پردازی در عرصه ادبیات و مطبوعات امروزه ایران، از رونق قابل توجهی برخوردار نیست، لیکن باید منصفانه قبول کرد که در مجموع، طنز حرفه ای معاصر در ایران، از رشد و جلای مناسبی نسبت به قبل و پیش از انقلاب برخوردار شده. این ارتقاء هم در محتوا و مضمون، و هم در واژگان و ادبیات آن مشهود است. مخصوصاً از لحاظ اخلاقی و عفت کلام، نسبت به قبل در وضع بهتری قرار دارد. در این عرصه ادیبان طنزپردازی همچون مرحوم کیومرثی (گل آقا) و دکتر مجابی و ... جهت دهی مثبتی داشته اند.
این روزها وقتی سوال میکنم: فرق انگلیس و بریتانیا چیه؟ اغلب جواب میدن: هیچی، یکی هستن. آره از این نظر که باعث اغلب بدبختیهای بشریت بوده اند آره، ولی خوبه بدونیم، انگلستان (England) تنها یکی از چهار کشور تشکیل دهنده بریتانیا است. بریتانیا (United Kingdom) شامل چهار کشور از جمله انگلستان، ولز، اسکاتلند و ایرلند شمالی است. به همین دلیل هرچند که انگلیس بخشی از بریتانیا است اما خود بریتانیا یک کشور واحد و وسیع تر هستش که شامل دیگر مناطق نیز هست. لندن، پایتخت بریتانیا، در انگلیس قرار داره و همین موضوع باعث گمراه شدن ذهن افراد میشود. تنگه جبل الطارق در اسپانیا هم متعلق به بریتانیاست. در قطب جنوب سرزمینی به وسعت ایران بنام آنتارکتیکا در منطقه ای معروف به جنوبگان یا قاره جنوبگان هم متعلق به بریتانیاست. همچنین جزیره برمودا و حدود ۲۰ جزیره دیگر در جهان هم متعلق به آنهاست. عده زیادی افسانه برمودا را باور کرده اند ولی غافل از اینکه طی دو قرن گذشته بریتانیا مالکیت آنرا دارد. همچنین کشورهایی مانند کانادا، استرالیا، نیوزلند، پاپوا گینه نو در نیمکره شرقی کره زمین، جامائیکا، و چند کشور دیگر، همگی توسط بریتانیا مستقیماً مدیریت میشوند، یعنی حاکمان این کشورها مستقیما توسط بریتانیا نصب و عزل میشوند. حدود ۵۰ کشور دیگر نیز بصورت غیر مستقیم مدیریت میشود، پاکستان و هندوستان نیز جزو این ۵۰ کشور هستند، بعنوان مثال سیستم پولی و اقتصادی، رسانه ای، آموزشی و فرهنگی این کشورها کاملاً توسط بریتانیا مدیریت میشود.
جعل حدیث بخش اول
در این قسمت قصد دارم خیانتی را افشاء کنم که از قبل از دوران حکومت معاویه و جیره خوارانش بوده و ادامه و گسترش یافته. در زمان معاویه ملعون، آنها جدی تر اقدام به تغییر حقایق مربوط به اعضای بدن امیرمؤمنان علی علیه السلام کردند. طغیانگران پست فطرت، چنان بر امام علیه السلام بی رحمانه هجوم بردند که گویی اراده کردند از وصی مظلوم پیامبر خدا صلی الله علیه و آله وسلم انتقام بگیرند. از سر مبارک آن حضرت شروع به دروغگویی و تهمت کردند، گفتند: سر حضرت بی مو و کچل بوده؛ سپس به چهره ایشان پرداخته آن را سیاه خواندند. بعد دستان حضرت را کج، و پس از آن شکم ایشان را بزرگ و برآمده ذکر کردند؛ آنگاه گوژ پشت بودن و قوز داشتن را تهمت زدند، همچنین پاهایی لاغر و بلند، بصورت نامتعادل و ناقص که توان نگهداری آن بدن چاق و خپل را نداشته است را، به دروغ و دشمنی ثبت کردند و بی ادبی های زشتی را که از عادات امویان بوده، به ایشان نسبت دادند و ایشان را فحاش و بی ادب، شوخ و سبک مغز و غیره... معرفی کردند، اما چرا؟ آیا واقعاً مظلوم تر از مولا پیدا نکردند؟ اگر چه این اراجیف و جعلیات، توسط دشمنان خبیث و بدذات ثبت شده، لیکن، با چشمانی اشکبار و دلی شکسته، فقط بخاطر روشن شدن حقیقت، و شناخت چهره زیبا و مظلوم ایشان، تمام کتب قدیم، از دوست و دشمن را مرور میکنم، سعی میکنم علت این اتهامات، شایعه پراکنیهای منافقان و دشمنان امیرمؤمنان علیه السلام روشن شود، که خباثت دشمنانی که در راس آنها معاویه قرار دارد، با سند و مدرک روشن شود. منافقان، به طرق گوناگون بر امام علیه السلام هجوم بردند، از آتش زدن درب خانه وحی و شکستن پهلوی حضرت زهراء سلام الله علیها گرفته، تا فاجعه جانسوز کربلا، تا توانستند، انواع ظلم و ستم را روا داشتند، و مناقب آن بزرگوار را به صحابه مخالف ایشان و غاصبان خلافت چسباندند، القاب ایشان را دزدیدند، همچون صدیق، و فاروق و... و تا آنجا که توان داشتند، و از راههای مختلف برای رسیدن به اهداف شوم خود کمک جستند از جمله: لعن مولا در مساجد و نمازها. با دادن درهم و دینار دولتی و هدایای بسیار، مردم را به ذم مولا و جعل مناقب غاصبین تشویق کردند. محروم نمودن شیعیان امام علی علیه السلام از هرگونه حق و حقوق و بخشش. بدتر از همه تهمت و افتراء بر جسم مبارک امام علی علیه السلام. جعل خواستگاری امام علیه السلام برای ازدواج با دختر مشرک و کور و نابینای ابوجهل. و خیلی تهمتهای دیگر که بررسی میکنم، خوب است در ابتدا ذکر کنم، از خود عایشه که دشمن مولا بوده، روایات بسیاری وجود دارد که نشان میدهد، خورشید را نمیتوانند در پشت ابرهای تهمت مخفی کنند، مثلاً عایشه روایت کرده: پیامبر اکرم (صله الله و علیه و اله و صلم) فرمودند: من آقا و سرور اولین و آخرین هستم، و علی بن ابیطالب (علیه السلام) آقا و سرور اوصیاست، او برادر من، وارث من، و جانشین من بر امت است؛ ولایت او واجب، پیروی از او فضیلت، و دوست داشتن او برای خدا، وسیله است. حزب او حزب خدا، و شیعه او انصار خدا، و اولیای او اولیای خدا هستند، و دشمنانش دشمنان خدا هستند، او پیشوای مسلمانان و مولای مؤمنان و امیر ایشان پس از من است. شاید این سوال پیش بیاید که ورق زدن تاریخ چه فایده دارد؟ فراموش نکنیم که تاریخ دائماً در حال تکرار است، و بزودی سفیانی فرزند معاویه، به جنگ حضرت حجة عجل الله تعالی فرجه الشریف فرزند مولا علی علیهالسلام خواهد رفت، و تاریخ باری دیگر تکرار خواهد شد. و این فرصتی برای اصلاح ما از اشتباهات گذشته است. ادامه دارد..
مشاهدات من در جلسه ارتباط با ارواح (بصورت دنباله دار، بخش سیزدهم)
قبل از ادامه بحث، نکته ای را لازم میدانم بعنوان سوال مطرح کنم که چرا فرضیّه کهنه عود ارواح از نو زنده شد؟ آخه این سؤال پیش مىآید که چرا پاره اى از محافل روحى غرب، در یکى دو قرن اخیر، اصرار دارند فرضیّه کهنه و خرافى عود ارواح و تناسخ را از نو زنده کنند و روح تازه اى در کالبد آن بدمند؟ مگر آنها هم به خرافات علاقه اى دارند؟ بگذار علت مخالفت اسلام با تناسخ را ساده تر بگویم. آیا هنگامى که مى بینیم در میان دانشمندان غرب، همان غربى که کره ماه را براى نخستین بار فتح کرد، و تکنیک و صنعت خیره کننده او به طرز شگفت آورى پیشرفته است، افرادى پیدا میشوند که طرفدار کارما و عود ارواح، به شکلی غلط هستند، نباید حدس بزنیم لابد در این موضوع اسرارى است و مطالبى بر آنها کشف شده که بر ما مخفى مانده است؟ با صراحت باید گفت: اوّلًا خرافات در میان غربىها اگر بیشتر از شرق نباشد، کمتر نیست؛ و تعداد طالع بینها و فالگیرها، منتها به سبک مدرن و با آب و رنگ نو، در مراکزى همچون پاریس بسیار زیاد است و تکنیک و صنایع پیشرفته، نه دلیل بر خرافى نبودن است، و نه مانع آن؛ و حتّى حساب صنعت و فلسفه هم بکلّى از هم جدا است. ثانیاً، از آنجا که مسأله اعتقاد به عود ارواح یک جنبه استعمارى قوى دارد، و از طرفى روح استعمار آنچنان با زندگى و افکار جمعى از مردم غرب آمیخته است که حتّى در فلسفه، ادبیّات، و بحث هاى علمى آنها، تا چه رسد به مسائل تبلیغاتى، نفوذ کرده، این سوءظن براى انسان پیش مى آید که نکند گسترش دامنه عقیده به تناسخ و عود ارواح نیز مربوط به افکار استعمارى باشد. بله درسته، همینطوره. اعتقاد به کارما و عود ارواح از این نظر جنبه استعمارى دارد که اقوام محروم و استثمار شده را به پذیرش این طرز زندگى ملالت بار، به عنوان این که ممکن است کفّاره گناهان زندگى پیشین آنها باشد، تشویق میکند، و آن را قابل تحمّل میسازد. مردم آفریقا و هند را در ذهن خودت داشته باش و باقی حرفم را بخوان. عقیده به تناسخ، یک نوع حالت تسلیم و رضا در افراد ایجاد میکند، و آنها را به استقبال انواع سختی و محرومیّت بعنوان یک وسیله تکامل و شستشوى روح دعوت مکند.
این بدبینی نیست و حقیقت دارد که بعضى از مطّلعین، نقش مؤثّر عقیده به کارما را در استعمار هندوستان و حکومت طبقاتى بر مردم هند قابل انکار نمیدانند. اسلام دین تعادل و میانه روی هست، از طرفی سعی و تلاش خودمون رو بکنیم، و از طرفی دیگر، در سختی ها و مشکلات صبور، و راضی به رضای خدا باشیم. عقیده به کارما و تناسخ، بزرگترین مانع نظرى در راه اجراى نقشه برچیدن دستگاه فرقه اى در هند است؛ زیرا هندوهاى متدیّن عقیده دارند که اختلافات طبقاتى، حاصل سلوک روح در طىّ حیاتهاى گذشته و جزئى از نقشه الهى است که بر هم زدن آن به منزله هتک حرمت دین و مقدّسات است. همین تفکر غلط باعث شده هند دائماً غارت شوند و مردمش در فقر و بیچارگی، اختیاراتشان در دست یهودیان انگلیسی تبار باشد. ادامه دارد..
جن در قرآن
عفریت جن و نیروی فوق العاده او: قالَ عِفْریتٌ مِنَ الْجِنِّ اَنَا اتیکَ بِه قَبْلَ اَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِکَ (نمل) این سخنی است که سلیمان علیه السلام بعد از برگرداندن هدیه سبأ و فرستادگانش گفته، و در آن خبر داده که ایشان بزودی نزدش میآیند، در حالیکه تسلیم باشند. سلیمان علیه السلام در این آیه به حضار در جلسه میفرماید: کدامیک از شما تخت ملکه سبأ را قبل از اینکه نزد ما آیند در اینجا حاضر میسازد؟ و منظورش از این فرمان این است که وقتی ملکه سبأ تخت خود را از چندین فرسخ فاصله در حضور سلیمان حاضر دید، به قدرتی که خدا به وی ارزانی داشته، و به معجزه باهره او بر نبوتّش پی ببرد، تا در نتیجه تسلیم خدا گردد، همچنانکه به شهادت آیات بعد تسلیم شدند.
قالَ عِفْریتٌ مِنَ الْجِنِّ اَنَا اتیکَ بِه قَبْلَ اَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِکَ وَ اِنّی عَلَیْهِ لَقَوِیٌّ اَمینٌ. عفریتی از جن گفت: پیش از آنکه از مجلس خود برخیزی تخت را نزدت میآورم که بر این کار توانا و امینم. کلمه عِفْریتٌ به معنای شریر و خبیث است. مفهوم آیه این است که من به آوردن آن نیرومند و امینم. نیرومند بر آن و حمل آنم خستهام نمیکند، امین بر آنم. عملکرد شیاطین جن و انس به عنوان دشمن پیامبران: وَ کَذلِکَ جَعَلْنا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوّا شَیطینَ الاِْنْسِ وَ الْجِنِّ (انعام) کلمه جِنّ در اصل به معنای استتار و نهان شدن است و در عرف قرآن به معنای طایفه ای از موجودات غیر ملائکه هستند که شعور و اراده دارند و از حواس ما پنهانند. ماحصل آیه فوق چنین میشود: همانطور که برای تو دشمنانی از شیطانهای انسی و جنّی درست کرده ایم که پنهانی و با اشاره، علیه تو نقشه ریزی میکنند و با سخنان فریبنده، مردم را به اشتباه میاندازد، برای تمامی انبیای گذشته نیز چنین دشمنانی قرار داده بودیم. و گویا مراد این باشد که شیطانهای جنّی بوسیله وسوسه به شیطانهای انسی وحی میکنند و شیطانهای انسی هم آن وحی را بطور مکر و تسویل پنهانی، برای این که فریب دهند یا برای اینکه خود فریب آن را خورده اند به هم دیگر میرسانند. مرگ سلیمان و عدم اطلاع جن از غیب: فَلَمّا قَضَیْنا عَلَیْهِ الْمَوْتَ ما دَلَّهُمْ عَلی مَوْتِه اِلاّ دابَّةُ الاَْرْضِ... تَبَیَّنَتِ الْجِنُّ اَنْ لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ الْغَیْبَ (سبأ) مراد از دابَّةُ الاَْرْضِ بطوری که در روایات آمده، حشره معروف به بید و موریانه است، که چوبها و پارچهها را میخورند. از سیاق آیه استفاده میشود که سلیمان علیه السلام در حالیکه تکیه به عصا داشته، از دنیا رفته و کسی متوجّه مردنش نشده، و همچنان در حال تکیه به عصا بوده، و از انس و جن کسی متوجّه واقع مطلب نبوده، تا آنکه خداوند بیدی را مأمور میکند، تا عصای سلیمان را بخورد و عصا از کمر بشکند، و سلیمان به زمین بیفتد، آنوقت مردم متوجّه شدند که وی مرده بود، و جن فهمید که ای کاش علم غیب میداشت. چون اگر علم به غیب میداشت تا به امروز درباره مرگ سلیمان در اشتباه نمیماند، و این عذاب خوارکننده را بیهوده تحمل نمیکرد/ المیزان
صحیفه سجادیه
شکر و سپاس خیلی با فکر و اندیشه سر و کار ندارد و چندان نیازی به مقدمات تعمقی و اندیشه ای و شناخت ندارد. و آنچه بدون مقدمات فکری و عقلی امکان ندارد، حمد و ستایش خداوند است. این نیز فرق اساسی دیگر در میان حمد و شکر است. میفرماید الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النُّور. اما آیه ای نداریم که بگوید الشکر لله الذی خلق الکرات و الارض. هر چه در قرآن یا حدیث، حمد در کنار نعمت آمده، شکر آن نعمت نیست، بلکه ستایش قدرت خداوند است که آن نعمت را به وجود آورده است. به ما یاد داده اند که در اول غذا بسم الله بگوئید و در آخرش الحمدلله. و انصافاً این سفارش جایگاه خوبی در فرهنگ عملی ما دارد، لیکن همان معنی شکر از آن قصد میشود و این معنی به حدی در ذهن ما رسوخ کرده است که کسی به سختی باور میکند که حمد و ستایش با شکر و سپاس فرق دارد. و موقعیت نیز مویّد این معنی نادرست است، زیرا پس از غذا و برخورداری از نعمت غذا، به زبان آورده میشود. در حالیکه مراد توجه به انسان و نیازش به غذا، است؛ رابطۀ بقائی انسان با موادی از جهان که غذا نامیده میشود، رابطۀ این مسائل با قدرت خداوند که نظام مواد غذائی و تغذیه، خود یک نظام بزرگ و دقیق است که خود یک جهان از قوانین آفرینش است. شکر غذا امر دیگری است و این حمد چیز دیگر. در بخش بعدی همین دعا خواهیم دید که امام علیه السلام آثار و کاربردهائی برای حمد میشمارد که هیچکدام از آنها در شکر نیست.
بزرگ ترین شعبه ایمان
پیغمبر عظیم الشان صلی الله علیه وآله و سلم در کلام نورانی فرمودند: ود المؤمن للمؤمن فی الله من أعظم شعب الإیمان: دوستی مؤمن با مؤمن برای خداوند، از بزرگترین شعبههای ایمان است (الکافی، ج ۲) ودّ یعنی دوستی و پیوند. دوستی مؤمن با یک مؤمن برای خدا، نه اینکه من بخواهم سوء استفاده کنم. بخواهم زمینش بزنم، بخواهم عیبهایش را پیدا کنم. فرمود: دوستی یک مؤمن با یک مؤمن به خاطر خدا، بزرگ ترین شعبه و بزرگ ترین دست آویز ایمان است. تجربه نشان داده است که اگر کسی همه خوبیها را رها کند، و در جمع خوبها برود، و رفقای خوب پیدا کند، بخواهد یا نخواهد، همه خوبیها بطرف او خواهد آمد. همه آنهایی که دنبالش هستیم؛ مثل نماز، روزه و ذکر و دعا، همه آنها میآید و حتی فرستادگان خدا و چهارده معصوم علیهم السلام. بسیاری میگن: ما مدت هاست میخواهیم به خدا و اهل بیت نزدیک شویم. دعا میخوانیم، توسل میکنیم ولی نمیشه، چه کنیم؟ مرحوم حاج آقای دولابی میگفت: افرادی که طالب حق اند و جهاد و کوشش میکنند، خدا و چهارده معصوم علیهم السلام را میخواهند، کمال میخواهند، اگر واقعا جدی هستند و نیت پاک دارند، علامت استجابت دعایشان این است که خدا یک دوست خوب سر راهشان میگذارد. دوست خوب نماینده خدا و چهارده معصوم است. از اول که خورشید تابنده نمی آید. ما طاقت دیدنش را نداریم. امام اگر نورش تجلی کند، همه عالم، کن فیکون میشود. اول یک شمعی، یک نوری به اندازه ظرفیت وجودی ما، سر راه ما قرار میدهند. این دوست خوب نماینده قرآن و چهارده معصوم و امام زمان است، ما را وصل میکند، اگر ما به این برق ضعیف وصل شدیم و از او استفاده کردیم، یک چراغ قوی تر برای ما میفرستند. همینطور تا آخر پله پله میبرن، شبکه مجازی و رسانه و کتاب هم دوست حساب میشن، پس در انتخاب دوست خوب دقت کنیم.
تجسم دوستان به هنگام مرگ
پیغمبر خدا فرمود: بنگرید با چه کسی هم صحبت میشوید؟ زیرا هیچ کس نیست که مرگش فرا رسد، جز آنکه یارانش در پیشگاه خدا، در برابرش مجسم شوند. اگر از نیکان باشد، او هم از نیکان است. و اگر از بدان باشد، او هم از بدان است. و هیچکس نیست که بمیرد و هنگام مرگش هم صحبتش در برابر او مجسم نشود (الکافی، ج ۲) کسی که میخواهد از دنیا برود، خدا رفقایش را موقع مردن میآورد. دوستان خوبی که با آنها معاشرت داشتیم، روح هایشان دور ما جمع میشوند و ما را بطرف بهشت میبرند. اگر با اراذل و اوباش و بدها و فاسق و فاجرها هم نشین است، قطعا با آنها محشور میشود. گفتم: به من بگو چطور میمیرم؟ گفت: به من بگو چطور زندگی میکنی؟ با چه کسانی زندگی میکنی؟ در دنیا با هرکس هم نشین بودی، بد یا خوب، موقع مردن و برزخ و آخرت با آنها هستی. سعی کنیم دوستان بد را از خودمان دور کنیم. از آنان فاصله بگیریم و باخوبها همنشین شویم.
پشت پرده کاهش کشت چغندر قند چه بود؟ هیچی، مافیای واردات شکر دست بکار شد. کشت محصول چغندر قند به خاطر قیمتگذاری نامناسب کاهش یافت و همین موضوع باعث شد بسیاری از کشاورزان تمایلی به کشت این محصول نداشته باشند. همین موضوع دلیلی شد تا واردات شکر اهمیت یابد. معاون وزیر فلان دخالتهای دولت در تولید محصولاتی همچون شکر، گندم و دانههای روغنی را به عنوان عاملی ذکر کرده بود که باعث شد خودکفایی در تولید آنها تحت الشعاع قرار بگیرد. ضمناً گفت: در تولید شکر تا مرز خودکفایی پیش رفته بودیم اما با وجود شرایط خوب نتوانستیم چغندر بکاریم و بخاطر فریز کردن قیمتها، تولید چغندر خیلی کم شده و تولید ما در این زمینه در حال آسیب دیدن است.
نماز
از پیامبر خدا مروی است که: شیطان، پیوسته و تا آن زمان که مؤمن بر نمازهای پنجگانه خود، مراقبت دارد، از وی هراسان است، ولی چون آدمی، نماز خود را ضایع کند، شیطان نیز بر او جسور میگردد و در گناهان بزرگش می اندازد. طریق تکمیل انسان در این دو جمله خاصه میشه: (بزرگ داشتن اوامر الهی از قبیل نماز و روزه، و محبت نسبت به مخلوق خداوند) از آن نوع محبت که بزرگتران، نسبت به کوچکتران خود، رعایت میکنند و همراه با نوعی نگرانی و ترس است، فی المثل: محبت پدر و مادر، نسبت به فرزند خردسال، شفقت است. آدمی سفری بی نهایت و منزلهائی پرخوف و خطر و بی انتها در پیش دارد و بیشتر مردم از این راه بی پایان و تحصیل اسباب نجات از مهالک آن غافلند.
خانه پر گندم و یک جو نفرستاده به گور
غم مرگت چو غم برگ زمستانی نیست
حملات کسروی به دین مقدّس اسلام و جواب آن: نه گمان کنیم که این مرد دیوانه ی مرموز فقط حملاتی به عالم تشیع داشته، بلکه در سایر مؤلّفاتش حملات شدیدی به اصل دین مقدّس اسلام و تمام قوانین مقدّسه ی آن دارد، تا آنجا که مینویسد: دین اسلام امروز مردود است. و کسروی طریقه ی منحوسه ی خود را پاک دینی گذاشته و پیروی از آن را امر حیاتی و لازم دانسته. مثلاً نوشته: چون جمعی از مسلمانان، عامل به قوانین دین اسلام نیستند یا تابع قوانین اروپایی شدند، معلوم میشود که این دین ارزش خود را از دست داده باشد، عوض شود، و واجب است مردم اسلام را بگذارند، و پاک دینی مرا بپذیرند؛ چه آنکه من برانگیخته شده و برای سعادت این ملت آمدم. مغز و کلّه ی این مرد مرموز آنقدر خالی و گندیده بود و نمیفهمید، یا میفهمید و عمداً سهو میکرد، و خودش را به الاغی میزد، البته دور از جان الاغ. این مرتیکه مأموریت داشت که مردم را گمراه و ایجاد اختلاف کند، که اگر بیماران به دستورات دکتر و طبیب حاذق عمل نکنند، دلیل بر آن نیست که دستورات طبیب، فاسد و از کار افتاده و ارزش خود را از دست داده و باید طبیب و دکتر را عوض نمود؛ بلکه باید به وسائل مختلفه بیماران را وادار کنند که دستورات طبیب حاذق را عملی کنند و اگر عمل نمودند و در پی تمام دستورات رفتند و نتیجه نگرفتند، آنگاه باید طبیب را عوض نمایند. این مهره مرموز حیله گر، خیال میکرد که اگر مردم قانون مقدّس اسلام را گذاشته و پیرو قانون اروپایی شدند، دلیل بر نقص قانون مقدّس اسلام است و حال آنکه این طور نیست.
حُسنیّه بخش دوم، مفسر کبیر ابوالفتوح رازی روایت کرده: در زمان خلافت هارون الرّشید مردی بازرگان میزیست که مال و نعمت فراوانی داشت و از مشاهیر بغداد بشمار میرفت، و در محبّت خاندان عترت و طهارت شهرتی تام داشت. پیوسته ملازم امام صادق علیه السلام بود و وظیفه خدمتگذاری آن حضرت را به جای میآورد. بعد از شهادت آن حضرت، در اثر ظلم و ستم دشمنان، اموال و دارائیهایش را از دست داد و به درویشی و مسکنت افتاد، و از اموال دنیا جز کنیزی برایش نمانده بود. او را وقتی که پنج ساله بود خریده و به مکتب فرستاده بود. این بانوی خوش شانس مدّت ده سال برای کسب علم و معرفت به محضر مبارک امام جعفر صادق علیه السلام شرفیاب میشد و قریب بیست سال به مطالعه علوم دینی اشتغال داشت. چون مشقّت فقر و تنگدستی خواجه شدت گرفت، روزی از تنگی روزگار نزد کنیزش اظهار شکایت کرد و گفت: ای حُسنیّه، تو مانند فرزندم هستی و غیر تو کسی را ندارم، زحمات زیادی برایت کشیدهام تا به این فضائل و کمالات آراسته شده ای. اینک از تو میخواهم که از روی فراست، چاره ای برایم بیندیشی، که کارم از هجوم فقر، به رسوایی کشیده است. حُسنیّه گفت: ای خواجه! به نظر من صلاح در این است که مرا برای فروش نزد هارون ببری و اگر او از بهای من پرسید، بگوئی که صد هزار دینار زر رایج ارزش دارد. اگر بگوید مگر او چه هنری دارد که این قیمت سنگین بر او گذاشته ای؟ بگو: هنرش این است که اگر تمام علمای عصر حاضر جمع شوند و در علوم و مسائل شرعی و دینی با او بحث کنند، بر همه فائق آید، و آنها را در بحث مغلوب نماید.
خواجه گفت: حاشا که من چنین کاری کنم. اگر آن ظالم بر فضیلت و سیرت نیکوی تو آگاه گردد، در صدد برمی آید تا تو را از من بگیرد. حُسنیّه گفت: نترس، به برکت محبّت اهل بیت رسول خدا علیهم السلام کسی نمیتواند مرا از تو جدا کند. بر خدا توکّل کن که هر چه خیر ماست خدای متعال برایمان پیش خواهد آورد. خواجه برخاست و نزد یحیی بن خالد برمکی، وزیر هارون رفت و جریان را همانگونه برای او شرح داد. یحیی گفت: برو و کنیزت را بیاور. خواجه با نگرانی به خانه بازگشت. ادامه دارد..
زیارت جامعه بخش سوم
چون فقط ابتدای این مبحث کمی سنگین هست، کوتاه میگم. مرتبه واحدیت: در این مرتبه حقایق اسماء و صفات تفصیل مییابند، اللَّه اسمی است که مستجمع جمیع اسماء و صفات است، و دیگر اسماء در تحت او هستند، علوم تفصیلی به موجودات در مرتبه واحدیت از راه اعیان ثابت میباشد، اعیان ثابته پیکره و تفصیل اسماء الهی اند، این حقایق به وجود احدی موجودند/ مرتبه فیض منبسط: که وجود ماسوی و میان نشین عالم حق و خلق است، مابین ما و خدا، فیض منبسط و صادر، اول برزخیت داشته و از آن جهت میگیرد و بهش جهت میدهد. حضرت خاتم صلی الله علیه وآله و امیرالمؤمنین علیه السلام به این مرتبه رسیده اند، لذا به این مرتبه، حقیقت محمدیه نیز گفته میشه. این امر واحد الهی است و آیه شریفه (لَهُ الْخَلْقُ وَالْأَمْرُ) امر اشاره به آن است و نیز: إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیئاً أَنْ یقُولَ لَهُ کُنْ فَیکُونُ؛ اشاره به این حقیقت هستش، خداوند این وجود را مادّه همه موجودات قرار داده و همه موجودات به این مادّه نوشته میشوند، بعبارت دیگر مرکب و جوهر نوشتن موجودات، این امر واحد الهی است، و دیگر موجودات نقوشی بر این پرده اند. این یعنی سرّ آل محمد صلی الله علیه وآله که در همه موجودات است، و مراد از ولایت و سرّ ولایت که جاری در همه موجودات هستش همینه، و امام علیه السلام و کسی که واجد این مرتبه است میتواند به همه موجودات، علم داشته باشه، و در همه عالم تکوین تصرّف کنه. دیگر انبیاء علیه السلام و اولیاء به اندازه ای که از این حقیقت آگاه هستند میتوانند به حقایق دنیا و آخرت علم پیدا کنند، و در آن تصرف کنند، این مرتبه مظهر اللَّه است و انسان کامل همین مرتبه هستش/ مرتبه عالم عقل: که مرتبه تقدیس و تسبیح است و ملائکه مظهر جلال خدا بوده و منزّهند، و انسان به لحاظ عالم عقل خود، با این عالم مرتبط هست/ مرتبه عالم مثال و ملکوت اعلی و اسفل: در این مرتبه صورت حقایق و تمثلات حقایق در مراتب نزول و صعود قرار دارند. عالم خیال انسان کانالی از این مرتبه میباشد/ مرتبه عالم ماده و کون و فساد: عالم اجساد انسانی در این نشأه قرار داره، و از این نشأه میگیره، این مرتبه پایین ترین مرتبه دار وجود هستش. هر مرتبه از عوالم فوق تفصیل عالم بالاتر از خویشند، هر بالایی متن و پایینی شرح آن است. لذا مرتبه عقل واجد همه موجودات ملکوتی و ملکی است. همانطور که گفتم، صادر اول و نخستین و حقیقت محمدیه نیز مشتمل بر همه مواطن و مراتب وجود است و مادّه همه کلمات وجودیه میباشد و مثقال ذره ای از آن بیرون نیست. میدونم کمی برات سنگین هست ولی، کمی که جلوتر بریم برات قابل فهم تر میشه. همین قدر فعلاً تا اینجا کافیه.
مکافات عمل و دعای پدر قسمت سوم
یکی از آنها به سمت جوان رفت و گفت: این گاو زرد رنگ را چند میفروشی؟ جوان که متوجه اشتیاق آنها برای خرید گاو بود با خونسردی گفت: نمیفروشم! گفتند: به هر قیمتی که تو بگویی میخریم! جوان با شادمانی گفت: هر قیمتی؟ گفتند: بله! جوان گفت: بسیار خوب میفروشم. اما باید پوستش را برایم پر از طلا کنید. مردان مشغول مشورت شدند. یکی از آنها گفت: چه خبر است! مگر ارزش یک گاو چقدر است؟
دیگری گفت: باید قبول کنیم. اگر دوازده قبیله بنی اسرائیل را هم بگردیم دیگر مثل آن را پیدا نمیکنیم.
سومی گفت: دست نگه دارید! به سراغ حضرت موسی میرویم. ببینیم نظر ایشان چیست. حضرت موسی وقتی از ماجرا مطلع شد گفت: چاره ای نیست. اگر میخواهید حقیقت روشن شود و جنگ و خونریزی پیش نیاید گاو را به همان قیمت بخرید! آنها بازگشتند و گاو را به همان قیمت خریدند. جوان را هم همراه خود بردند. به سراغ حضرت موسی رفتند و با خوشحالی گفتند: این هم گاو زرد رنگ! حال چه کنیم پیامبر خدا؟ حضرت موسی گفت: جنازه را بیاورید!
اعتراف مدیر عامل نستله ایران به ارتباط با شرکت مادر. در حالیکه نستله در ایران، تحت عنوان یک شرکت محلی فعالیت میکند، مدیر عامل این شرکت اخیرا در ویدیویی بصورت مستقیم از ارتباط این شرکت محلی با نستله بین المللی پرده برداشت. این اعتراف بار دیگر نگرانیها را درباره فعالیت برندهای چند ملیتی در ایران و امکان خروج سرمایه از کشور به نفع شرکتهای همکار با اسقاطیل افزایش داده است.
نثرچیست؟ برای این که شعر را بشناسیم، ناچاریم نثر را بشناسیم؛ چرا که گفتهاند: تعرف الاشیاء باضدادها. اشیا با ضدشان شناخته میشوند. از طرف دیگر با روی کار آمدن جریان شعر سپید، تفکیک شعر از نثر قدری دشوار شده. چهبسیار نثرهایی که به نام شعر در مطبوعات به چاپ میرسند. در مورد فرهنگ و ادب پارسی این واقعاً تاسف آور هست، از این رو ضروری است تا نثر را نیز تعریف کنیم. نثر در لغت: دکتر منصور رستگار فسایی، در کتاب انواع نثر فارسی، به نقل از لغتنامه دهخدا نثر را اینگونه تعریف کرده است: نثر در لغت، صفت عربی است به معنای پراکنده، سخن پاشیده و غیرمنظوم برخلاف نظم، و یکی از اقسام دوگانه سخن در مقابل شعر. کلمه منثور به معنی پراکنده ۲ بار در قرآن هم آمده، مثلاً آنجا که خطاب به مجرمین فرموده: وَقَدِمْنَا إِلَىٰ مَا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنَاهُ هَبَاءً مَّنثُورًا: ﻭ ﻣﺎ ﺑﻪ ﻫﺮ عملی ﻛﻪ ﺍﻧﺠﺎم ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻧﺪ ، ﻣﻰ ﭘﺮﺩﺍﺯﻳﻢ ، ﭘﺲ ﻫﻤﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻏﺒﺎﺭی ﭘﺮﺍﻛﻨﺪﻩ ﻣﻰ ﺳﺎﺯﻳﻢ. چون قرآن میخونی این آیه فرقان رو گذاشتم تا توی ذهنت ملکه بشه. امّا نثر در اصطلاح: برای نثر تعریفهای متفاوتی ذکر کردهاند. بعضی گفتهاند؛ نثر کلامی است که وزن و قافیه نداشته باشد. بعضی هم تعابیر متفاوتتری را برای نثر بیان کردهاند. دکتر حسین خطیبی نوشته است: نثر کلامی است که در آن مفاهیم و معانی با وضوح و روشنی و رسایی و با نظم فکر و منطقی بیان میشود و تنها وظیفۀ لفظ در آن بیان معناست. جُمَل یعنی جملات در نثر با مراعات موازین دستوری با یکدیگر میپیوندند و معانی بی هیچگونه قطع و انحرافی بیان میشوند و راست و مستقیم پیش میروند. وصل و فصل جُمَل، بر مبنای توالی افکار و روش طبیعی و قواعد مشخص زبان استوار است.
علی نامه بخش نهم
تصرفات کاتبان در علی نامه: تردیدی ندارم که در طول زمان هم راویان و نقالان این حکایت، و هم کاتبان آن، در خلال نقل و روایت و کتابت، تصرفاتی در آن کرده اند، به ویژه کاتب این نسخه که مردکی کم سواد بوده و گاه مصراعی را به مصراعی دیگر پیوسته و وزن و قافیه مصراعها را آشفته کرده است، و گرنه مشخص است که مولف و گویندهٔ اصلی به اصول فن شعر فارسی مسلط بوده و در حدود مبانی عروض و قافیه عصر خودش، وزن و قافیه را به دقت رعایت کرده، در مواردی معلوم میشود که خیلی هم باسواد و آگاه بوده. در اکثر ابیات، تمامی اصول نظم فارسی، با دقّت رعایت شده، و بعضی زحافاتِ عروضی آن نیز از ویژگیهای سبک شعر عصر خودش بوده که مرسومخبوده، و نمونه آن را تا یک قرن پس از او در کار بعضی از گویندگان میشه دید، اما مواردی هم هست که هیچ توجیه عروضی و فنّی برای خطاهای او نمیتوان در نظر گرفت، جز اینکه کاتبان بیسواد بوده اند. راویان و کاتبان در این کار مقصرند. ورودِ کلمه ای مانند (ایل) به معنی قبیله که ظاهراً بعد از مغول وارد زبان فارسی شده، در این منظومه باید از تصرفات راویان و کاتبان باشد. احتمال میدهم مثلاً در شعر اصلی تصحیف (اهل) بوده. همچنین موارد اندکی که قافیه دال و ذال در آن دیده میشود. البته وجود قافیه دال و ذال بطور تصادفی در این عصر، در شعری که تا حدودی به زبان عمومی عصر نظر دارد و گوینده احتمالاً از اهالی ناحیه ای است که در آن دال و ذال تمایز ندارد. مثلاً اهالی بلخ و غزنین و ماوراءالنهر (المعجم فی معاییر اشعار العجم، شمس الدین محمد بن قیس رازی به تصحیح علامه محمد قزوینی و مقابله استاد مدرس رضوی انتشارات دانشگاه تهران) چندان هم دور از اسلوب نیست.
تئودور نولد که دربارۀ مقام زن در شاهنامه مینویسد: در شاهنامه زنان نقش فعّالی ایفا نمیکنند، تنها زمانی ظاهر میشوند که هوس یا عشقی در میان باشد. اما این نظر چندان منصفانه و دقیق به نظر نمیرسد. نمیدونم این جناب تئودور یهودی چه دشمنی با فردوسی داشته. درست است که به لحاظ کمّی، حجم بسیار کمتری از شاهنامه حماسی و جنگجویی به زنان در مقایسه با مردان اختصاص یافته، ولی کور بوده که دقت کند زنها هم به همین میزان، کمتر از مردان در جنگها میجنگیدند، پس چرا به رشادتهای زنان در جنگ اشاره نکرده؟ اگر ندیده، پس حق نظر دادن هم نداشته. نقش برجستۀ زنان را در بسیاری از داستانهای شاهنامه، حتی شجاعتشان در جنگاوری به هیچ روی نمیتوان نادیده انگاشت.
زنی بود برسان گردی سوار
همیشه به جنگ اندرون نامدار
کجا نام او بود گردآفرید
زمانه ز مادر چنین ناورید
گردآفرید و گردیه نمونههای کممانندی از زنان سلحشور و بیباکند. فرانک هوشمندانه و فداکارانه پسر خود فریدون را دور از چشم ضحاک و ضحاکیان می پروراند و هموست که سرانجام با به بند کشیدن ضحاک، ایران را از فرمانروایی ستمگرانه و چند صد سالۀ او میرهاند. در حالیکه ایرج به دست برادرانش سلم و تور کشته میشود، نسل شاهی ایران از طریق دختر او، ماه آفرید به نواده اش منوچهر، پسر پشنگ منتقل میشود. در داستانهای مهیج و دل انگیز عشقی حماسی شاهنامه، مانند زال و رودابه، بیژن و منیژه، کیکاوس و سودابه، کتایون و گشتاسپ، بهرام گور و آزاده، زنان نقشهای برجسته ای ایفا میکنند. همای دختر بهمن به پادشاهی ایرانشهر میرسد و تاج شاهی بر سر می نهد. در مورد این قسمت جعلی زن ستیزانه:
زن و اژدها هر دو در خاک به
جهان پاک ازین هر دو ناپاک به
مربوط به داستان سیاوش (سیاوخش: جهاندار نامش سیاوخش کرد، برو چرخ گردنده را بخش کرد) شاهزاده پاک نهاد ایرانی مربوط میشه که نامادریش سوداوه به او دل باخت و او را بسوی خود میخواند، اما پس از آنکه با مخالفت سیاوش روبرو میشود و از وصل ناامید، مثل قضیه یوسف و زلیخا، نزد شوهرش کیکاوس چنین وانمود میکند که سیاوش قصد دست اندازی به او را داشته است. سرانجام به پیشنهاد موبدان سیاوش برای اثبات بی گناهی خود، باید از آتش بگذرد. هیزم انبوهی گرد میآید و همه منتظرند که سیاوش از کوه آتش بگذرد و... که این قسمت جعلی رو به شعر الحاق کردند. و از قدیم گفته اند: شنونده باید عاقل باشه، و فردوسی دیدگاه مثبتی به زن دارد، کافیه شاهنامه اصلی رو کامل مرور کنید تا متوجه بشوید، بعنوان مثال، بخش دوم داستان نوش زاد با کسری با این ابیات شروع میشود:
اگر شاه دیدی وگر زیردست
وگر پاکدل مرد یزدان پرست
چنان دان که چاره نباشد ز جفت
ز پوشیدن و خورد و جای نهفت
اگر پارسا باشد و رای زن
یکی گنج باشد براگنده زن
بویژه که باشد به بالا بلند
فروهشته تا پای مشکین کمند
خردمند و هشیار و با رای و شرم
سخن گفتنش خوب و آوای نرم
برین سان زنی داشت پرمایه شاه
به بالای سرو و به دیدار ماه
در شاهنامه بیتهای بسیاری در توصیف و ستایش ویژگیهای ظاهری و معنوی خوب زنان آمده، توصیف هایی از این دست فراوان به چشم میخورد: آراسته همچو باغ بهار، آرایش روزگار، پری چهره، سرو سهی، ناسفته گوهر، آرام دل، بهشتی روی، بهشت پرنگار، ماه دیدار. ادامه دارد..
خندق یا احزاب
ادامه از قبل.. عمرو بن عبید از حسن بصری روایت کرده که گفت: وقتی علی علیه السلام عمرو بن عبدود را به قتل رسانید، سر نحس او را برداشت و در پیش روی رسول خدا انداخت. پس ابو بکر و عمر برخاسته و سر مبارک علی را بوسیدند. این روایت ضعیف است، زیرا راوی حدیث فردی دو رو بوده و روایات دروغین هم در کارنامه او زیاد است. و از ابی بکر بن عیاش روایت شده که گفت: علی علیه السلام ضربتی زد که در اسلام ارزشمندتر از او نبوده است، یعنی ضربتی که از آن حضرت بر عمرو بن عبدود زد و بر علی علیه السلام ضربتی زده شد که در اسلام از او بدتر نبوده، یعنی ضربه ابن ملجم لعنت خدا بر او باد. ابن اسحاق گوید: حیان بن قیس بن عرقه تیری بر سعد بن معاذ انداخت و گفت: بگیر این تیر را من ابن عرقه هستم، رگ اکحل (رگ میانی دست) او را قطع کرد. سعد گفت:خدا تو را در آتش اندازد، بار خدایا اگر من مدتی بعد از جنگ قریش باقی ماندم، پس مرا زنده بدار تا انتقام خود را از ابن عرقه بگیرم. زیرا قومی در نزد من برای جهاد با آنها محبوب تر از قومی نیست که پیامبر تو را اذیّت کردند، و او را تکذیب کردند، و او را بیرون کردند. و اگر جنگ بین ما و آنها پایان یافته، خدایا این زخم تیر را وسیله شهادت من قرار بده، و مرا نمیران تا چشم مرا از انتقام از بنی قریظه روشن نمایی.
کوروش کبیر خبیث بخش ششم
در منشور کوروش مفاد چندانی که بر حقوق مردم تأکید کند، دیده نمیشود. در حالیکه سخنان مبتنی بر حقوق مردم پیش از او، در کتیبههای پادشاهان دیگر بابل آمده است. چرا؟ چون حقوقی برای مردم قائل نبوده، این را بزودی اثبات خواهم کرد، تا مشخص شود که ما تحت تاثیر تحریفات تاریخی مورخین کاذب یهود، از کوروش خبیث یهودی، در ذهن خود یک قدیس و اسطوره دروغین ساخته ایم. حمورابی در ۱۳۰۰ سال پیش از کوروش، و در ضمن حدود ۳۰۰ ماده حقوق مدنی و قضایی آورده است: منم حمورابی، شاهی که خدایان مرا برگزیدند تا برای مردم رفاه را به ارمغان آورم، تا عدالت و دادگری را در زمین گسترش دهم، تا ظلم و بدی را از بین ببرم، تا قوی نتواند بر ضعیف ظلم کند و زور بگوید. منم حمورابی، آن کسی که فراوانی و برکت را زیاد کند، آن کسی که بر چهار گوشه جهان گام میگذارد، آن کسی که بابل (نزدیک بغداد کنونی در عراق) را بزرگ و باشکوه کرد، آن کسی که قلب خدای خود مردوک را متوجه خود کرد، آن کسی که نیایشگاه اسگیلا را آباد کرد، آن کسی که شهر اور را آبادان کرد، آن کسی که شهر اوروک را زیبا و با طراوت کرد. منم حمورابی، شاه چهارگوشه جهان، شاه بابل، شاه توانا، کسی که قانون و عدالت را در زمین برقرار کرد، کسی که به مردم آسایش بخشید. منم حمورابی، شاه بزرگ، من چوپان مردمی بودم که مردوک آنان را به من سپرده بود، من سرزمینهای آرام برای مردم فراهم ساختم، من بر مشکلات بزرگ پیروز شدم، من دشمن را ریشهکن کردم، من جنگ را کنار نهادم، من به همه سرزمینها آسایش ارمغان کردم، من کاری کردم تا همه مردم در دوستی و صلح زندگی کنند، من اجازه ندادم کسی مردم را آزار دهد و برنجاند و بترساند، سایه مهربان من بر فراز شهر گسترده شده است. من همه مردمان سومر و بابل را در آغوش خود گرفتم، آنان را بسوی خوشبختی رهنمون شدم، من همیشه و همواره در صلح و آشتی بدانان فرمان راندم، من همه مردم را در پناه دانایی خود قرار دادم، من اجازه ندادم تا قوی بر ضعیف ظلم کند و زور گوید، من اجازه ندادم تا کسی به کودک یتیم یا زن بیوه ظلم کند. من حمورابی هستم، شاه دادگری، بنیانگذار قوانین، مجری عدالت، من شاهی هستم که به مظلوم عدالت میبخشد، بگذارید هر ستمکشیدهای که ادعایی دارد به نزد من بیاید، من قلب مردوک را شاد کردم، من قلب مردوک را از خود خوشنود کردم، برای همه روزهایی که خواهند آمد، برای همیشه.
دنیا بازیچه یهود بخش هفتم
دولت عثمانی چگونه سقوط کرد؟
بیش از هفتاد سال است که دست غارتگر یهود برای تشکیل دولت اسقاطیل بکار افتاده و مشغول فعالیت است. در زمان سلطان عبدالحمید خواهش کردند که در مقابل دریافت ۵ میلیون لیره طلا هدیه، و ۱۰۰ میلیون جنیه طلا قرض ۱۰۰ ساله بدون ربا، به آنها اجازه دهد تا وارد فلسطین شوند و بمانند (جنیه واحد پول کشور مصر هستش) یعنی تلاش کردند با پول و تطمیع نفوذ کنند. سلطان عبدالحمید که سابقه تاریخی یهود را میدانست، از قبول این مطلب به شدّت امتناع کرد، متعاقبا پس از امتناع سلطان تبلیغات شدیدی بر علیه او آغاز گشت، اگر تاریخ را با دقت مرور کنید متوجه میشوید که یهود موذیانی هستند که شاگردی ابلیس را کرده اند. این تبلیغات مغرضانه که حاوی جملات ذیل بود: در دولت عثمانی آزادی وجود ندارد، استبداد و دیکتاتوری بر مردم سایه افکنده، عبدالحمید روشنفکران را در دریا میاندازد، مردم را از بیچارگی نجات دهید، اروپا میخواهد عثمانی را تقسیم کند... این شایعه پراکنی، آنچنان قوی و فریبنده بود که اکثر مردم را تحت تأثیر قرار داده، انقلابی بر علیه دولت ایجاد کرد، بطوری که کم کم کوههای مقدونیه، سنگر و پایگاه مخالفان و شورشیان شد.
در مصطبه ای گذر نمودم
مستی به طرب به گوش ما گفت
تا هست علی امام عالی است
در مملکت دو کون والی است
ماعاشق آل مصطفی ایم
پیوسته گدای مرتضی ایم
مالک اشتر قسمت چهارم
بنابر شواهدی که ارائه شد، جنگاوران زره پوش جز با رجز خوانی و ذکر نام و نسب، به راحتی، حتّی از نزدیک شناخته نمیشدند. در صحنه نبرد صفین در یکی از روزها که جناح راست سپاه علی علیه السلام روی به فرار نهادند، امام به اشتر فرمود که آنها را فراخواند و مالک بعد از اعلام سخنان امام به فراریان فرمود: ای مردم من مالک بن حارثم، و این نام را تکرار کرد، ولی کسی به او توجهی نکرد، سپس به ذهنش گذشت که او در میان مردم به اشتر معروف است، از این رو گفت، ای مردم من اشترم، روی به من آرید، پس گروهی روی بدو آوردند. این اتفاق در کتاب نصربن مزاحم ذکر شده. اما اکنون جای این سؤال است که کلمه اشتر به چه معنی است و چرا و چگونه مالک بن حارث به این لقب معروف شد؟ دهخدا در لغتنامه اش مینویسد: «اشتر یعنی آن که پلک چشم او باز گردیده باشد و یا آن که پلک چشم وی بگردیده باشد، اشتر شدن یعنی پلک چشم ور گردیده شدن. از آنجا که پلک چشم مالک صدمه دیده بود، به اشتر معروف شد. براساس یک روایت ضعیف، در جنگ با اهل رده و در هماوردی مالک با شخصی به نام ابومسیکه این اتفاق افتاد. براساس این خبر که به افسانه نزدیک تر است تا واقعیت تاریخی، مالک پس از این که در نبردی تن به تن از ابومسیکه شکست خورد و به نزدیکی مرگ رسید، مجددا وی را شکست داد، ولی از ضربات مبارزه اوّل پلک چشمش زخمی شد. در حقیقت مالک در جنگ یرموک پلک چشمش آسیب دید و رگ چشمش بر اثر اصابت تیر زخمی و از این زمان به بعد به اشتر معروف شد. قلقشندی از ابن اعثم کوفی هم در این زمینه مینویسد: ... از قضا تیری بر گوشه چشم مالک بن حارث النخعی آمد و رگ چشم او پاره شد. مالک خودش به این لقب افتخار و در اشعار خودش به آن اشاره کرده است.
سلمان فارسی بخش ۳۰
پیکارى دیگر: ابونعیم اصفهانى و ابن سعد، آورده اند: مردى از قبیله بنى عبد قیس روایت میکند: با سلمان فارسى که فرمانده گروهى از سپاهیان اسلام بود، عبور میکردیم، وقتى به گروهى از جوانان ارتش برخورد کردیم، آنها خنده اى سردادند و با مشاهده سلمان که غیر عرب بود و لباس هاى ساده اى به تن داشت به استهزاء گفتند: این شخص فرمانده شماست؟ آن مرد میگوید به سلمان گفتم: اى ابو عبدالله! آیا مى بینى اینان چه مى گویند؟ سلمان گفت: کارى نداشته باش، آنها را به حال خود واگذار، خیر و شر بعد از این روشن میشود، اما اگر توانستى خاک بخور ولی حتى امیر و قاضی دو نفر نباش، این کار را انجام بده و از آه و ناله افراد مظلوم و درمانده بپرهیز، زیرا دعاى آنها مستجاب میشود. برخى از مورخان اولیه تلاش کردند تا حضور سلمان را در جنگهای اول و دوم، یعنی بدر و احد را انکار کنند، و درباره حضور سلمان در جنگ ها، آورده اند: اولین جنگى که سلمان در آن شرکت نمود خندق بود و پس از آن، حضور در هیچ یک از جنگ هاى رسول خدا (ص) را از دست نداد. طبق مفهوم این اعتراف تاریخى که سلمان، حضور در هیچیک از جنگ هاى پیامبر (ص) را از دست نداده، غیر از جنگ بدر و احد که مثلاً او بخاطر برده بودن نتوانسته در آنها شرکت کند، در سایر جنگها که ۲۶ مورد بوده، که در ۲۴ مورد آن در کنار رسول خدا (ص) شرکت داشت، ولى به علت دشمنی، باز مدعی شدند که سلمان بخاطر کهنسالى شمشیر نزده، بلکه همچون جنگ خندق، کلنگ به دست داشته و یا در جنگ هاى دیگرى، فقط طراح و برنامه ریز، مرشد و راهنما و گاهى نیز، مدیر و امداد رسان بوده. مثل بسیارى از قضایاى تاریخى، بخاطر دشمنى، قومیت و ملیت و غفلت، موضوع شرکت سلمان در جنگها هم، به دست فراموشى سپرده میشد. به هر حال، با اضافه کردن شش جنگ (قادسیه، مدائن، دمشق، و حمص و بلنجر و... ) که پس از رحلت پیامبر (ص) رخ داد، به ۲۴ جنگى که در زمان رسول خدا (ص) به وقوع پیوست، میتوان حتی با استناد به کلام دشمنانش، اینگونه نتیجه گرفت که، سلمان بصورت هاى گوناگون در حدود ۳۰ جبهه جنگ، حضور داشته، و علاوه بر خدمات علمى، و فرهنگى و اعتقادى در قلمرو نبرد با باطل نیز، خوش درخشیده است/ منابع، حلیة الاولیاء، فتاوى صحابى کبیر، الاستیعاب، اسدالغابه، الاصابة، شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، سفینة البحار، بحارالانوار.
ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، شاهزاده گفت: اى حکیم اگر تو مى گویى که آنچه پیامبران و رسولان مى آورند کلام مردم نیست، مگر نه این است که کلام خداى تعالى نیز کلام است، و کلام ملائکه نیز کلام است؟ حکیم گفت: آیا نمى بینى که چون مردم بخواهند به بعضى از حیوانات و یا مرغان مطلبى را بفهمانند، مثلا نزدیک آیند و یا آنکه دور شوند از آنرو که حیوانات و مرغان سخن ایشان را نمى فهمند، صدایى چند براى فهمانیدن آنها از صفیر و اصوات وضع مى کنند تا به آن وسیله مطلب خود را به آنها بفهمانند، و اگر به زبان خود سخن گویند آنها نخواهند فهمید. همچنین بندگان چون از فهم کنه کلام ذات اقدس الهى و لطف و کمال کلام ملائکه ناتوان هستند، آنها شبیه به سخنان بندگان کلام خود را به آنها مى رسانند، و به آن نوع سخنى که در میان ایشان شایع است حکمت را به آنها تفهیم مى کنند، همانند آوازهایى که مردم براى فهمانیدن حیوانات و مرغان وضع کرده اند، و به امثال این مصطلحات که در میان آنها جارى است دقایق حکمت شریفه را براى آنها توضیح داده و حجّت خود را بر ایشان تمام کرده اند، و جایگاه این اصوات به حکمت، مانند جسد و مسکن است، و جایگاه حکمت به اصوات مانند جان و روح است، و لیکن اکثر مردم به غور و کنه کلام حکمت نمى رسند، و عقل ایشان به آن احاطه پیدا نمى کند، و به این سبب تفاوت و تفاضل میان علما در علم حاصل مى شود، و هر عالمى علم را از عالمى دیگر فرا گرفته است تا آنکه به علم الهى منتهى مى شود، که از ناحیه او به خلایق رسیده است، و بعضى از علما را آنقدر از علم و دانش کرامت فرموده که آنها را از جهل نجات مى بخشد، و تفاوت مراتب ایشان به قدر زیادتى علم ایشان است، و نسبت مردم به علوم و حقایقى که از آنها منتفع مى شوند ولى به کنه آنها نمى رسند، مانند نسبت ایشان به آفتاب است که از روشنایى و حرارت آن منتفع مى شوند و تقویت ابدان و تمشیت امور معاش خود مى کنند، و چشم ایشان از دیدن قرص آفتاب ناتوان است.
مناقب و مطاعن، مدایح و مثالب
تحقیق در کتب تسنن پیرامون ترور ابوبکر و عایشه.
بخش ۱۵
برکنارى و ترور یاران ابابکر: مجموعه اى که به ابوبکر و عمر در ایجاد سقیفه و بعد از آن کمک کردند عده زیادى بودند، و طبیعى است این مجموعه از نظر توافق و هم خوانیشان به دو گروه تقسیم شدند. مجموعه افرادى چون، خالد بن ولید، ابوعبیدة بن جراح و عتاب بن اسید اموى و مثنى بن حارثه شیبانى و معاذ بن جبل و انس بن مالک، و شرحبیل بن حسنه، که نماینگر گروه ابوبکر بودند. عمر و هواداران براى رهایى از دست ابوبکر و پیروانش به راههاى گوناگونى متوسل شدند، هم چنین روابط ناخوشایند بین پیروان این دو گروه به خوبى آشکار است. ترور عتاب بن اسید اموى: او عتاب بن اسید بن ابى العیص بن امیة بن عبد شمس اموى، ابو عبدالرحمن. و گفته مى شود ابو محمد، روز فتح مکه مسلمان شد، و پیامبر او را به مقام والى مکه مشغول کرد. و ابوبکر او را بر آن کار ابقاء کرد و سن او بیش از بیست سال بود (الاصابة، ابن حجر، ج ۲، الطبقات، ابن سعد، ج ۵، المعارف، ابن قتیبه، اسد الغابه، ابن اثیر، سیره ابن هشام) و جمعى از اهالى مکه بعد از وفات پیامبراکرم (صلى الله علیه وآله وسلم) راه ارتداد پیش گرفتند، و عتاب ترسیده و گریخت، تا اینکه سهیل بن عمرو با آنان صحبت کرد وآنان را به اسلام بازگردانید. (سیره ابن هشام، ج ۴) و طبرى امارت حجاج را توسط عتاب بن اسید در سال ۱۱ هجرى نقل کرده، در عین اینکه او فرماندار (حاکم) مکه هم بود. عتاب از بزرگان مکه بوده و وقتیکه پیامبر او را به فرماندارى (تاریخ الطبرى) مکه منصوب کرد و ابوبکر هم او را در جایش تثبیت کرد و او را امیر حجاج کرد! و به همین خاطر است که، عتاب یکى از رازهاى بنى امیه و قریش است و سئوال درباره او این است که: چرا او با ابوبکر در یک روز کشته شد؟ بطوریکه هیچکدام از مرگ دیگرى با خبر نشد؟ جواب: نظریه حزب قریش بر تئورى ترور مخالفان تکیه داشت، به همین سبب وقتى عمر و یارانش، براى آتش زدن خانه فاطمه (علیها السلام) دختر پیامبر گرامى اسلام (صلى الله علیه وآله وسلم) آمدند (در خانه على (علیه السلام) و حسن و حسین و فاطمه (علیهم السلام) حضور داشتند) زیرا على (علیه السلام) از بیعت با ابوبکر امتناع ورزیده بود. به عمر گفتند: در خانه فاطمه (علیها السلام) است. و عمر گفت: حتى اگر او باشد (اعلام النساء، ج ۴، الامامة والسیاسة، ابن قتیبة، ج ۱، السقیفة والخلافه، عبدالفتاح عبدالمقهود) و زمانیکه جناح عمر و عثمان ترور ابوبکر را طرح ریزى کرد همزمان با آن بر کنارى و ترور هم پیمانان او را نیز برنامه ریزى نمودند و عتاب بن اسید یکى از یارى دهندگان او بود، به اندازه اى که ابوبکر او را بر عمر در سمت امیر حجاج برترى داد. و اگر ابو بکر ترور نمیشد، چه بسا بعد از ابو بکر عتاب به خلافت میرسید، و احادیث که در مدح او به دست ما میرسید بیشتر از احادیثى بود که در مدح عثمان از سوى امویان جعل شده و به دست ما رسیده است. خصوصاً اینکه مقام و درجه عتاب بالاتر از عثمان بود. او در زمان پیامبر فرماندار مکه بود، و در زمان ابوبکر باز هم حاکم مکه و امیر حجاج بود. در حالیکه عثمان در زمان رسول الله و ابوبکر به مقامى نرسیده و جدایى بین ابو بکر و عثمان افتاد، زیرا که آن دو، از دو جناح مختلف قریش بودند. با بررسى روایات ترور ابوبکر و عتاب و پزشک عرب حارث بن کلده، کسى که مسموم کردن ابوبکر را کشف کرد، و اینکه ابوبکر و عتاب در یک روز مردند بدون آنکه یکى از آنکه کشته شدن دیگرى را بشنود متوجه این مطالب مى شویم که: آن دو مسموم شدند و سریعاً مردند، بدون آنکه یکى از مرگ دیگر باخبر شود. و این مطالب نقلهاى دروغین درباره مرگ ابوبکر را که او بعد از دو هفته پس از مسموم شدنش مرد را باطل مى کند. فراموش نشود که مسافت بین مکه و مدینه فقط ۶ روز راه بود، و خبر رسانى سریعتر از این با پرندهها امکان پذیر مى باشد. و عتاب بن اسید از مقربین ابوبکر و هم پیمانان او بود و این پیمان در خانواده اش استمرار یافت تا آنجا که عبدالرحمن بن عتاب بن اسید در جنگ جمل در کنار عایشه شرکت داشت، و فرماندهى سمت راست سپاه را در جنگ به عهده داشت. و مروان بن حکم فرمانده سواره نظام جناح راست بود (المعارف، ابن قتیبه) و عتاب بن اسید هنگام مرگ عمرش به ۳۰ سال نمى رسید. واقدى مى گوید: در روزى که ابوبکر مرد عتاب هم مرد. (تهذیب التهذیب، ابن حجر، ج ۷، تهذیب الکمال، مزى، ج ۱۶) محمد بن سلام الجمحى و دیگران مى گویند: خبر مرگ ابوبکر در روز دفن عتاب به مکه رسید. (تهذیب التهذیب، ابن حجر، ج ۷، تهذیب الکمال، مزى، ج ۱۶) اولاد عتاب گفته اند: عتاب روزى مرد که ابوبکر مرد. (اسد الغابة، ابن اثیر، ج ۳، تهذیب الکمال، مزى، ج ۱۹) طبرى گفته است: عتاب در مکه مرد روزیکه ابوبکر مرد و هر دو مسموم شدند. (تاریخ طبرى، ج ۲) و باز طبرى مى گوید: عتّاب در مکه مرد. (تاریخ طبرى، ج ۲) و در این مسئله دو چیز مهم مى باشد: ۱- ترور عتاب با زهر ۲- ترور او در همان روز ترور ابوبکر. عملیات ترور ابوبکر خلیفه مسلمانان و طبیب عرب حارث بن کلده و عتاب بن اسید حاکم مکه و امیر حجاج با «زهر» و در دو شهر دور از هم و در همان روز بر نیرومندى مؤسسه بزرگى در آن لحظه دلالت مى کند. و این مؤسسه ترور مهمترین مؤسسه در حزب قریش بود. و سه یهودى پیشین عبدالله بن سلام و محمد بن مسلمه و زید بن ثابت از جناح عمر و عثمان بودند. (الاستیجاب، ابن عبدالله درهامش الاصابة) زید بن ثابت چندین بار در زمان عمر و عثمان و در هنگام غیبت آن دو حاکم مدینه شد و این، اعتماد آن دو را به زید، ثابت مى کند. و ابوبکر نیز به عتاب بن اسید اموى اعتماد زیادى مى کرد، همچون اعتماد عمر بر معاویة بن ابوسفیان. بطوریکه در سال دوم خلافت ابوبکر عتاب اسید اموى را سرپرست حجاج قرار داد. عروة بن زبیر مى گوید: ابوبکر یکسال عمر بن خطاب را امیر حج قرار داد. و در سال دوم عتاب بن اسید قریشى (مختصر التاریخ دمشق، ابن عساکر) یعنى ابوبکر عمر را از اماره حج عزل کرد، و بجاى او عتاب را قرار داد و همین امر اهمیت زیادى در رابطه این دو با یکدیگر با خلیفه داشت، و سبب بهم خوردن رابطه آن دو با هم شد و کشته شدن عتاب اموى را در پى داشت.
در داستان گرفتارى امین برادر مأمون نقل شده که پس از آن که مأمورین طاهر قایقی که امین بر آن نشسته بود بر آب واژگون کردند، امین جامه هاى خود را از تن بیرون کرد تا سبک شود، پس شنا کرد تا از آب بیرون آمد، اتفاقا و از بخت برگشته اش از آنسوى بیرون آمد که لشکر دشمن جمع بود، پس بعضى او را گرفتند، از او بوى مشک و رایحه طیبه شنیدند، دانستند که امین است، احمد بن سلام گوید که او نیز به همراه امین در آن قایق بوده، هنگامى که واژگونش کردند، احمد نیز شنا کرد و خود را بیرون آورد، بعضى از اصحاب طاهر او را گرفتند و خواستند او را بکشند، وعدۀ دو هزار درهم داد که در صبح آن شب رشوه بدهد، احمد گفت از کشتن من درگذشت و مرا در اطاق تاریکى داخل نمود، من در آن حجره بودم ناگاه دیدم مردى را عریان و برهنه آوردند که جز سراویل و عمّامه چیزى در تن نداشت، و بر کتفش خرقه اى بود، او را نیز در اطاق حبس کردند و پاسبانان دور اطاق را بگرفتند که مبادا ما بگریزیم، چون آن مرد در جاى خود مستقرّ شد عمّامه را از سر و صورت خود برداشت، دیدم که او محمد امین است، پس بگریستم و آهسته گفتم: إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ، امین مرا دید و گفت تو کیستى؟ گفتم: من یکى از غلامان تو هستم اى سید من، گفت: کدامیک از غلامان من مى باشى؟ گفتم: احمد بن سلامم. گفت: نزدیک من بیا و مرا در بر بگیر که من وحشت سختى در خود مى یابم، نزدیک شدم و او را بغل گرفتم، دیدم دلش در اضطراب و خفقان است، پس گفت: بگو بدانم برادر من مأمون زنده است؟ گفتم اگر زنده نبود، براى چه این جنگ و کارزار میشد؟ گفت: بمن گفتند که او مرده است، گفتم: خدا زشت کند روى وزراء که تو را باین وضع رساندند، گفت: الآن وقت عتاب نیست و تقصیر آنها نبود، گفتم: اى سید من این خرقه را دور افکن. گفت: کسى که حالش مثل حال من باشد این خرقه نیز براى او زیاد است. پس گفت: اى احمد شکّى ندارم که مرا به نزد برادرم مأمون خواهند برد، آیا مأمون مرا مى کشد؟ گفتم: نمیکشد چه آنکه علاقه برادری، دل او را بر تو مهربان خواهد کرد. گفت: هیهات، الملک عقیم، لا رحم له. گفتم: امان مرثمه امان برادرت مى باشد، پس او را استغفار و ذکر خدا تلقین میکردم که ناگاه در اطاق باز شد. مردى با سلاح وارد شد و نگاهى به صورت امین کرد و بیرون رفت و در را بست، من دانستم که امین را خواهند کشت، و من نماز شب خود را خوانده بودم، مگر نماز وتر را، ترسیدم که مرا نیز با او بکشند و نماز وتر از من فوت شود، زود برخاستم براى نماز وتر، امین گفت که نزدیک من بیا و نماز بخوان که من در وحشت سختى مى باشم، پس زمانى نگذشت که جمعى از عجم با شمشیرهاى برهنه آمدند که امین را بکشند، امین چون این بدید از جا برجست و گفت: انّا للّه و انا الیه راجعون، ذهبت نفسى و اللّه فى سبیل اللّه اما من حیله؟ اما من مغیث؟ آن جماعت بیامدند تا نزدیک در، و هریک به دیگرى میگفت که نزدیک برو و کارش را بساز، امین وساده اى بر دست گرفت و گفت: أنا بن عم رسول اللّه، انا بن هرون الرشید، أنا اخو المأمون، اللّه اللّه فى دمى. یکى از غلامان طاهر داخل شد و ضربتى بر پیش سر امین زد، امین وساده را بر جلو صورت وى کشید و خواست که شمشیر را از وى بگیرد، که آنمرد بفارسى فریاد زد که: امین مرا کشت، آن جماعت در خانه ریختند و بر امین هجوم آوردند، یکى شمشیر بر تهیگاه او زد که امین بر رو درافتاد، آنگاه سرش را بریدند و نزد طاهر بردند، طاهر آن را براى مأمون به خراسان فرستاد، چون سر امین را به نزد مأمون بردند، امر کرد او را در صحن خانه بر چوبى نصب کردند، و سپاه خود را طلبید و شروع کرد به جایزه دادن، و به هر کدام که جایزه میداد میگفت: که اولا باید بر آن سر لعنت کند و جایزۀ خویش بستاند و آنان نیز چنین میکردند. پس مأمون امر کرد سر را از دار بزیر آوردند و خوشبو کردند (ظاهرا به خاطر آنکه گندیده و بدبو شده بود) و فرستاد براى بغداد تا با جثّه اش دفن کنند. این عاقبت کسی بود که برای خودش شاهزاده بوده، و برادرش به قدرت رسیده، ولی به چنین سرنوشتی دچار شد. پس کسی که خیال میکنه آقا زاده بودنش باعث میشه تافته جدا بافته باشه، حواسشو جمع کند که چرخ روزگار میچرخه و وای به حال کسی که به درگاه خدا روسفید نباشه.
یکى از آزمایشهاى حق تعالى بندگان خود را آزمایش به فقر است، همچنین آزمایش بندگان به غنا و ثروت است، و معلوم نیست که صبر بر فقر دشوارتر از صبر به غنا باشد؛ چه بسا افرادى که عمرى را با فقر در زهد و عبادت گذرانیدند ولى همین که گشایشى در کارشان شد بساط زهد و عبادتشان برچیده شد. تاریخ از این نمونهها فراوان دارد.
خداى تبارک و تعالى مادام که در وجود کسى خیرى مى بیند او را رها نمى فرماید و به حال خودش وانمى گذارد و بدا به حال کسى که از دامن لطف و عنایت الهى به کنار افتد، که همچون گوسفندى خواهد بود که از رمه و چوپانش به دور افتد و لا محالة نصیب گرگهاى بیابان خواهد بود؛ چنان که در بعضى از روایات به همین مضمون اشاره شده است. امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: از اهل حق جدا نشوید که نصیب شیطان شوید، همچون گوسفند جدا مانده از رمه که گرفتار گرگ بیابان است.
میکائیل و جبرئیل دو فرشتۀ مقرّب الهى
در روایت آمده که میکائیل، فرشته موکل بر روزیها است، چه روزى جسدها و چه روزى جانها که معرفت است. و نیز از امیر المؤمنین علیه السّلام روایت شده است که فرمود: مؤذّن اهل آسمان جبرئیل است و امامشان میکائیل، که در نزد بین المعمور فرشتگان به امامت او نماز میگذارند. و به این القاب براى جناب جبرئیل علیه السّلام در آیات شریفه اشاره شده است: إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَرِیمٍ ذِی قُوَّةٍ عِنْدَ ذِی الْعَرْشِ مَکِینٍ مُطاعٍ ثَمَّ أَمِینٍ. که رسول خدا فرمود: خداى تعالى چه نیکو تو را ستوده است: ذى قوّة عند ذى العرش مکین. توان تو تا چه پایه است و امانتت چگونه؟ عرض کرد: امّا توان من پس خداى تعالى مرا مبعوث کرد و مأموریت داد به شهرهاى لوط که چهار شهر بود، و در هر شهر چهارصد، جنگجو به جز فرزندانشان و من همۀ آن شهرها را از ریشه کندم و آنقدر بالا بردم که اهل آسمان صداى مرغها و پارس سگهایشان را شنیدند، سپس آنان را فرو کوبیدم و همه را زیر و رو کردم و اما امانتم آنکه به هر چیز که مأمور شدم از آن چیز دیگر عدول نکردم. یکى از ابوابى که مجلسى در کتاب بحار الانوار منعقد فرموده: باب الحجب و الاستار فى السرادقات است، یعنى باب حجابها و پردهها و سراپردهها و روایاتى را که در این باره از اهل بیت رسیده است نقل نموده است. از جمله آنها روایتى است از توحید و خصال صدوق از امیر المؤمنین علیه السّلام که از حضرتش از حجب سؤال شد فرمود: نخستین حجابها هفت حجاب است، و عظمت هریک از حجابها را بیان مى فرماید، تا آن که فرماید پس از اینها سراپرده دیگر پانصد سال راه است. سپس سراپرده عزّت است، سپس سراپرده کبریا است، سپس سراپرده عظمت است، سپس سراپرده قدس است، سپس سراپرده جبروت است، سپس سراپرده فخر است، سپس سراپردۀ نور سفید است، سپس سراپرده وحدانیت است که هفتاد هزار سال راه است، سپس حجاب اعلى است و به همین جا سخن آن حضرت پایان یافت و ساکت شد. عمر گفت یا ابا الحسن. زنده نباشم روزى که تو را نبینم. صدوق پس از نقل این روایت میگوید: این حجابها بر خدا نیست، زیرا خداى تعالى توصیف به مکان نمى شود، بلکه این حجابها بر بالاترین درجۀ عظمت مخلوق خدا است که غیر او نتواند آن را درک کند. و نیز روایتى از معانى و خصال نقل مى کند که سندش به امام صادق علیه السّلام مى رسد و آنحضرت بواسطۀ پدرانش از امیر المؤمنین علیه السّلام نقل مى فرماید که فرمود: خداى تعالى نور محمد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم را آفرید پیش از آن که بیافریند آسمانها و زمین و عرش و کرسى و لوح و قلم و بهشت و دوزخ را، و پیش از آن که بیافریند آدم و نوح و ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و موسى و عیسى و داود و سلیمان و هر که را که خداى تعالى فرموده در آیۀ شریفۀ: وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ تا وَ هَدَیْناهُمْ إِلى صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ، و پیش از آنکه همه پیامبران را بیافریند به ۴۲۴ هزار سال پیش، و خداى تعالى با او ۱۲ حجاب آفرید: حجاب قدرت و حجاب عظمت و حجاب منّت و حجاب رحمت و حجاب سعادت و حجاب کرامت و حجاب منزلت و حجاب هدایت و حجاب نبوّت و حجاب رفعت و حجاب هیبت و حجاب شفاعت، سپس نور محمّد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم را دوازده هزار سال در حجاب قدرت حبس کرد و او مى گفت: سبحان ربى الاعلى، و در حجاب عظمت یازده هزار سال و او مى گفت: سبحان عالم السرّ (و اخفى) و در حجاب منت ده هزار سال و او مى گفت: سبحان من هو قائم لا یلهو، و در حجاب رحمت نه هزار سال و او مى گفت: سبحان الرفیع الاعلى، و در حجاب سعادت هشت هزار سال و او مى گفت: سبحان من هو دائم لا یلهو، و در حجاب کرامت هفت هزار سال و او مى گفت: سبحان من هو غنىّ لا یفتقر، و در حجاب منزلت شش هزار سال و او مى گفت: سبحان ربى العلى الکریم، و در حجاب هدایت پنج هزار سال و او مى گفت: سبحان ذى العرش العظیم، و در حجاب نبوّت چهار هزار سال و او مى گفت: سبحان رب العزّة عمّا یصفون، و در حجاب رفعت سه هزار سال و او مى گفت: سبحان ذى الملک و الملکوت، و در حجاب هیبت دو هزار سال و او مى گفت: سبحان اللّه و بحمده، و در حجاب شفاعت هزار سال و او مى گفت: سبحان ربى العظیم و بحمده، سپس خداى تعالى عزّ و جل بر لوح ظاهر فرمود که چهار هزار سال بر آن مى درخشید سپس آن را بر عرش ظاهر فرمود و برپایۀ عرش هفت هزار سال ثابت بود تا آن که خداى عز و جل آن را در صلب آدم علیه السّلام قرار داد تا آخر... و در این روایت اسرارى است که دست آمال ما از رسیدن به آنها کوتاه است و درک این معانى درخور استعداد ما نیست.
و در حدیث معروف از رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم است که فرمود: خداى را هفتاد هزار حجاب است از نور و ظلمت که اگر آن حجابها را بردارد سبحات وجه او تا هرجا که چشمش به آن مى رسد مى سوزاند: انّ اللّه سبعین الف حجاب من نور و ظلمة لو کشفها لا حرقت سبحات وجهه ما انتهى الیه بصره، و بعضى از بزرگان فرموده اند: که علما در تاویل این حدیث سخن طولانی گفته اند و اجمالش آن که حجاب در حق تعالى محال است، و نمى شود آن را فرض نمود مگر نسبت ببیننده و تحقیق درباره حجب آن است که طالب خدا را مقامات است که هر یک از مقامات پیش از وصول به آن براى سالک حجابى است، و مراتب مقامات بى نهایت است پس مراتب حجب نیز غیرمتناهى خواهد بود، و این که رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم در هفتاد هزار محصورش فرموده است جز به نور نبوّت قابل درک نیست، یا آن که مراد از هفتاد، کثرت است که عدد هفتاد به منزلۀ مثلى است براى فزونى. روح رئیس فرشتگان موکل بر حجب و ساکنان در حجب است، و ظاهر آن است که یک نفر است که سرکردگى همه را دارد و محتمل است که اسم جنس باشد بدین معنى که ملائکۀ هر حجابى رئیسى داشته باشند. و درود بر روحى که او از امر تو است اشاره است به آیه شریفۀ: وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی: از تو مى پرسند که روح چیست؟ بگو روح از امر پروردگار، من است و ظاهر این جمله آن است که روح، مورد سؤال در آیه از فرشتگان است، نه روح انسانى. چنانچه در روایت کافى شریف و على بن ابراهیم و صفار و دیگران است که به سندهاى صحیح روایت کرده اند. از ابى بصیر که گوید سؤال کردم از امام صادق علیه السّلام از این آیه شریفه. فرمود مخلوقى است از جبرئیل و میکائیل بزرگتر، با رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم بود و او با امامان است و او از ملکوت است. و روایاتى دیگر نیز در مقام رسیده است. فصلّ علیهم و على الملائکة الذین من دونهم من سکّان سمواتک و اهل الامانة على رسالاتک: پس درود بفرست بر آنان و بر فرشتگانى که در رتبه و مقام کمتر از آنانند و از ساکنین آسمانهاى تو هستند.
بنا به سند معتبر از عبد اللّه بزاز که گفت در میان من و حمید بن قحطبۀ طوسى معامله اى بود. در سالى به نزد او رفتم. چون خبر آمدن مرا شنید، در همان روز ورودم مرا طلبید. پیش از آنکه جامه هاى سفر را تغییر دهم و آن هنگام وقت زوال از ماه مبارک رمضان بود، چون بر او وارد شدم، دیدم حمید در خانه نشسته است که نهر آبى در میان آن خانه جارى است. چون سلام کردم و نشستم آفتابه و لگن آوردند، دستهاى خود را شست و مرا نیز امر کرد که دستهاى خود را شستم. آنگاه خوان طعام او را حاضر کردند. از خاطر من محو شده بود که ماه رمضان است و من روزه دارم، چون دست به جانب طعام بردم روزه را به خاطر آوردم دست کشیدم. حمید گفت: چرا طعام نمى خورى؟ گفتم: ماه مبارک رمضان است و من بیمار نیستم و علّتى ندارم که موجب افطار باشد و شاید امیر را در این باب علّتى و عذرى باشد که مجوّز افطار او شده باشد. آن پلید گفت که من نیز علّتى ندارم و بدنم صحیح است. این بگفت و بگریست. چون از خوردن طعام فارغ شد، گفتم: ای امیر سبب گریۀ شما چه بود؟ گفت: سببش آن است که در وقتى که هارون در طوس بود شبى از شبها در میان شب مرا طلبید، چون به نزد او رفتم دیدم شمعى به نزد او مى سوزد و شمشیر برهنه نزد او گذاشته است و خادمى نزد او ایستاده، چون مرا دید گفت: تا چه اندازه در اطاعت من حاضرى؟ گفتم: به جان و مال تو را مطیع و فرمانبردارم. پس مدتی سر به زیر افکند، آنگاه مرا رخصت برگشتن داد، چون برگشتم باز پیک او به طلب من آمد و این مرتبه ترسیدم، گفتم: انا للّه و انّا الیه راجعون، گویا ارادۀ قتل مرا داشت، چون مرا دید از روى من شرم کرد، اکنون مرا مى طلبد که به قتل برساند، چون بر او داخل شدم باز پرسید که چگونه است اطاعت تو مرا؟ گفتم: فرمانبردارى مى کنم به جان و مال و فرزند و عیال. پس تبسّمى کرد. باز مرا رخصت برگشتن داد، همین که داخل خانۀ خود شدم دیگر باره پیک او آمد و مرا به نزد او برد، چون بر او وارد شدم سخن سابق را تکرار کرد. این دفعه من جواب گفتم که اطاعت مى کنم تو را در جان و مال و زن و فرزند و دین خود. رشید چون این جواب را شنید بخندید و گفت این شمشیر را بگیر و آنچه این خادم تو را امر مى کند انجام بده، پس خادم شمشیر را به دست من داد و مرا به خانه اى برد که در آن خانه قفل بود، پس قفل را گشود و مرا داخل خانه برد. چون داخل شدم چاهى دیدم که در صحن خانه کنده اند و سه حجره در اطراف آن صحن بود که درهاى آنها قفل بود، پس درب یکى از آنها را گشود، در آن حجره بیست نفر دیدم از پیران و جوانان و کودکان که گیسوان بر سر داشتند و دربند و زنجیر بودند و همگى از فرزندان على و فاطمه علیهما السلام بودند (ظاهرا گیسو داشتن شعار علویّون بوده است و این شعار حتى تا زمان سعدى شیراز نیز بوده که میگوید: شیّادى گیسوان برتافت که من علویم... تا آخر حکایت گلستان) پس آن خادم گفت که خلیفه تو را امر کرده است که ایشان را گردن بزنى. پس یک یک را بیرون مى آورد و من در کنار آن چاه ایستاده بودم و ایشان را گردن مى زدم تا آن که تمامى را بکشتم. پس سرها و تن هاى ایشان را در آن چاه افکند. و حجرۀ دیگر را گشود، در آن حجره نیز بیست نفر از آل على و فاطمه علیهما السلام به زنجیر بودند. خادم گفت: خلیفه امر کرده که ایشان را نیز مقتول سازى. پس یک یک را من گردن مى زدم و او سر و بدن ایشان را در آن چاه مى افکند تا آن که ایشان را نیز به قتل رسانیدم. پس حجرۀ سیّم را گشود، در آن حجره نیز بیست نفر از سادات علوى و فاطمى محبوس و در قید بودند و گیسوها که علامت سیادت بود در سر داشتند. خادم گفت که خلیفه نیز امر کرده به کشتن ایشان. پس یک یک را بیرون مى آورد و من گردن مى زدم تا آن که از قتل نوزده تن ایشان بپرداختم. چون بیستم را آورد مرد پیرى بود و گفت دستت بریده باد میشوم (مشئوم، شوم، نحس) لعون چه عذر خواهى آورد نزد رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم در وقتى که از تو بپرسد براى چه شصت تن اولاد مظلوم مرا به جور و ستم کشتى؟ من چون این سخن را شنیدم بر خود بلرزیدم و مرتعش گشتم. پس خادم نزد من آمد و بانگ بر من زد. من نیز آن پیرمرد علوى را به قتل رسانیدم و بدنهاى ایشان در چاه افکندم. پس هرگاه من شصت نفر از فرزندان رسول خدا را به ستم کشته باشم، روزه و نماز مرا چه فایده بخشد؟ یقین دارم که پیوسته در جهنم خواهم بود. پایان/ این جریان در محضر معصومى و یا بزرگى مطرح گردید، ایشان فرمودند که این یأس آن پلید از رحمت خداى تعالى، از همۀ گناهانى که مرتکب شده بود بدتر و عظیم تر است، حال خواه این مطلب در کتاب روایتى باشد و خواه در کتاب اخلاقى، اصل مطلب صحیح است، زیرا بطورى که اشاره شد، گناهان را هر چند بزرگ باشند، اگر دوایى متصوّر باشد، باز در تضرّع و زارى و طلب مغفرت از خداى مهربان و آمرزنده است، وگرنه از یأس و نومیدى از رحمت علاجى برنمى آید و دردى دوا نمى شود.
کابالا
مشروعیت دادن به مکر: این اصل یهودیان بلکه مشخّصه دین یهود است؛ محققین خوب تشخیص داده و گفته اند که رابطه انسان با خدا در دین یهود، یک رابطه رقابتی است. و رابطه انسان با خدا در دین مسیحی یک رابطه محبتی است، و رابطه انسان با خدا در دین اسلام رابطه عبد و معبود است. رابطه رقابتی با خدا یک اصل توراتی (توراتِ تحریف شده) است که حتی انبیاء در این رقابت با خدا به مکر و نیرنگ متوسل میشوند، به ویژه رفتار پیامبران نیز با همدیگر بر مکر استوار بوده است، مثلاً: اسحاق میخواست به فرزندش عیسو دعا کند تا او به سعادت دنیوی و اخروی برسد. فرزند دیگرش یعقوب به مکر متوسل شد؛ اسحاق در آن زمان نابینا شده بود، یعقوب بزغاله ای را ذبح کرد، گوشت آن را برای پدرش اسحاق بریان کرد و پوست بزغاله را بر دو بازوی خود کشید، غذا را به حضور اسحاق برد، اسحاق بازوان پر موی را لمس کرد و گمان کرد که عیسو است، زیرا بازوان عیسو خیلی پر مو بود و دعا کرد. بدین ترتیب یعقوب به مقام بالا رسید و عیسو عنوان برادر عقب مانده به خود گرفت. در متون یهودی که سراسر اسرائیلیات است، نمونه های متعدد، از این رقابت و مکر وجود دارد. نفوذ: محی الدین در فصّ نوحی، یک رقابت میان مثلث خدا، نوح و قوم نوح، به نمایش میگذارد و بالاخره قوم ملحد در جریان رقابت و مکر موفق میشوند و مستقیماً به وصال الله میرسند، آنان میدیدند راهی که نوح برایشان نشان میدهد، مصداق چرخانیدن لقمه به دور سر بود، راه میانبر را برگزیدند و مستقیماً و بدون تاخیر در دریاهای علم (که مرادش همان وصال است) غرق شدند. محی الدین با گستاخی و باصطلاح با پرروئی کامل، آیات قرآن، بویژه آیات سوره نوح را بر این مکر و نیرنگ خود، تاویل میکند و نویسنده ممدالهمم در شرح فصوص الحکم، این خزعبلات را عرفان نامیده و به شرح فصوص میپردازد، وای بر ما، به چه روزگاری گرفتار شده ایم، آیا صدرویان ما براستی نمیفهمند که به چه کاری مشغول هستند؟
آفرینش و موضوع سیاهچاله در قرآن، میفرماید: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ، وَ النَّجْمِ إِذا هَوى: به نام خداوند بخشندۀ مهربان، سوگند به ستاره آنگاه که هلاک شود. نجم: هر کرۀ آسمانی که در شب نور دهد، خواه نورش اصیل باشد مانند هر خورشید و ستاره. و خواه نورش وام گرفته از خورشید باشد، مانند هر سیاره ای که نور یک خورشید را منعکس میکند. و به قمر، نجم گفته نمیشود. اما در این آیه باید گفت مراد اصیل است. زیرا ارادۀ غیر اصیل نیازمند قرینه است که وجود ندارد. و ارادۀ اعم، یعنی ارادۀ هم اصیل و هم غیر اصیل با همدیگر، با معنی هوی نمیسازد. مردم قدیم شهاب ها را نیز نجم، کوکب و ستاره مینامیدند. لذا برخی مفسرین هوی را به سقوط شهاب ها معنی کرده اند. در حالیکه قرآن بطور نصّ دربارۀ شهاب ها با لفظ شهاب سخن گفته و آنها را نجم و کوکب و خورشید ننامیده است. از سه کاربرد بالا در معنی هوی، آنچه با نجم مناسبتر است، معنی اول است، و نیز هر ستاره ای برای یک منظومه ای نقش مادری ایفا میکند. گرچه دو معنی دیگر نیز با هلاکت یک نجم که به انرژی تبدیل میشود و انرژی شبیه باد است، و یا سقوط عقاب که بال و پرش جمع شده و فرو می آید، بی مناسبت نیست. هَوَی، صیغۀ مفرد مذکر غایب ماضی است، دربارۀ چیزی بکار میرود که خودش هلاک شود. و در آیۀ ۵۳ همین سورۀ نجم، متعدّی آن از باب اِفعال، آمده است: وَ الْمُؤْتَفِکَةَ أَهْوى: خداوند شهرهای مؤتفکه را فرو کوبید. چرا لفظ «هوی» انتخاب شده و مثلاً از مشتقات «موت» نیامده؟ برای این که موت دربارۀ جانداران بکار میرود و بهترین لفظ برای مرگ یک خورشید کلمۀ هوی است. شأن نزول: در شأن نزول این آیه و این سوره، چند حدیث آورده اند که برای تایید سخن رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در نزدیکی های رحلتش، کوکبی در مدینه با نور فراوان ساقط شده است. اما علاوه بر این که سند آنها نقص دارد، با تاریخ نزول آیه و سوره نیز تضاد دارد. زیرا سورۀ نجم در مکه نازل شده و از سوره های مکّی است، نه مدنی. ظاهراً برخی راویان میان دو موضوع که یکی مکی و دیگری مدنی بوده خلط کرده اند و چنین چیزی درست شده است. یعنی ماجرای مدینه سقوط یک شهاب سنگ بوده و ارتباطی با این آیه نداشته است. طبرسی در مجمع البیان، و ابن جمعه در نور الثقلین، در ذیل همین آیه، حدیثی از امام صادق علیه السلام نقل کرده اند که این آیه و سوره در مکّه نازل شده و عتبه بن ابی لهب نیز دربارۀ آن عکس العمل ناشایست نشان داده است.
اسناد لانه جاسوسی امریکا
(از نامه چارلز ناس به وزارت امور خارجه آمریکا مورخ ۲۰ اردیبهشت ۵۸) همانطور که امور داخلی ایران به دو شاخه رسمی و غیر رسمی تقسیم یافته، سیاست خارجی آن هم، چنین است. این سیاست بین دو جریان افکار انقلابی اسلامی و جریان محافظه کارانه (سیاسیون ملی گرا) در حال نوسان است، نشانههای مشخص از آنجا مشاهده شد که در عرصه بین المللی، یک گرایش بسوی کشورهای رادیکال و نیز دوری جستن از اعراب میانه رو پدید آمد: حملات دائمی لفظی به اسرائیل و صهیونیسم و بدگمانی نسبت به ابرقدرتها جناح دیگر، تمایل به همکاری دولت با دوستها، و کوشش در جهت بنای یک اقتصاد مدرن. این سیاستهای دوگانه تا زمانی که دولت دائمی مستقر نشده باشد
و یا این دولت تعویض نشده باشد ادامه دارد. کوشش ما برای معتدل کردن سیاست رادیکال در موقعیت فعلی بسیار محدود است.
حدیث :
قال ابوعبدالله علیه السلام : لیس لحاقن راى و لالملول صدق و لا لحسود غنى و لیس بحازم من لا ینظر فى العواقب و النظر فى العواقب تلقیح للقلوب .
ترجمه :
امام صادق علیه السلام فرمود: کسى که با بول به او فشار آورده راى (قابل اعتنا و بى نقص) ندارد و کسى که افسرده است دوستى ندارد، و حسود بى نیاز نمى شود، و کسى که در عاقبت کارها نمى اندیشد دور اندیش و محتاط نیست، و اندیشیدن در عاقبت کارها مایه بارورى دلها است.
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: مردى به خدمت رسول خدا صلى الله علیه و آله آمد و عرض کرد: اى رسول خدا مرا دانشى بیاموز. حضرت فرمود: بر تو باد به نومیدى نسبت به آنچه که در دستان مردمان است، زیرا این روحیه بى نیازى، و ثروتى حاضر و آماده است. عرض کرد: اى رسول خدا بیش از این بفرما. حضرت فرمود: بر حذر باش از طمع، زیرا طمع و آزمندى، فقرى حاضر و آماده است ، عرض کرد: اى رسول خدا بیش از این برایم بفرما. حضرت فرمود: هرگاه قصد انجام دادن کارى را نمودى، با دقت در عاقبت آن کار اندیشه کن، پس اگر خیر و هدایت در آن باشد آن را پى گیرى کن، و اگر مایه گمراهى باشد از انجام آن خوددارى نما.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: کسى که با مردم درباره خود به انصاف رفتار کند مردم درباره او به داور و میانجى بودن براى دیگران خوشنودند.
حدیث :
امام صادق علیه السلام روایت کند که رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: سید و سرور همه کارها سه چیز است : به انصاف رفتار کردن با مردم درباره خود، و یارى نمودن برادر دینى در راه خدا، و به یاد خدا بودن در هر حال.
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: خداوند عزوجل مى فرمایند: سوگند به عزت و شکوه و بزرگ منشى و نور و برترى و بلندى جایگاهم، که هیچ بنده اى خواهش نفسانى خویش را بر خواسته من مقدم نمى دارد، جز اینکه کارش را پریشان و پراکنده مى سازم، و دنیایش را بر او مشتبه و درهم بر هم مى گردانم، و قلبش را به دنیایش مشغول مى سازم و (با این همه) به او از دنیا به همان اندازه اى که برایش مقدر نموده ام میدهم، و سوگند به عزت و شکوه و بزرگى و نور و برترى و بلندى جایگاهم، که هیچ بنده اى خواسته مرا بر خواهش نفسانى خویش مقدم نمى دارد، مگر اینکه فرشتگانم را براى حفظ و نگاهدارى اش بر مى گمارم و آسمانها و زمین را ضامن و عهده دار روزى او قرار مى دهم و براى او از (سود) تجارت هر تاجرى برتر خواهم بود، و چنین کسى دنیا به سراغش مى آید در حالى که او دنیا را ناپسند مى داند.
خوزستان و نیشکر
کلمه خوز به معنای نیشکر و خوزستان یعنی نیشکرستان. با اینکه ایرانیان باستان اولین مردمی بودند که استخراج قند و شکر را خلق کردند، و با وجود تلاشهای بسیار، برای احیای این صنعت از زمان امیرکبیر در ایران برای کشت نیشکر در استان خوزستان، با کشته شدن او و بر سر کار آمدن میرزا آقاخان نوری که تابعیت انگلیسی داشت، این فرآیند پیاپی متوقف میشود. در دوره رضاشاه، دوباره مساله تولید شکر از نیشکر در خوزستان با همت دولت و ملت آغاز شد. انگلیسیها با خودکفایی ایران مخالف بودند و برای ترساندن کشاورزان مارهایی را از هندوستان که آن زمان مستعمره بریتانیا بود، در مزارع نیشکر رها میکردند. پدر سوخته بازی که شاخ و دم ندارد، کاپیتان نوئل، جاسوس سرویس انگلیس در ایران و قفقاز، بر این باور بود که در کنار ذخایر بزرگ منطقه خوزستان، هرچقدر جمعیت کمتری وجود داشته باشد، به سود منافع انگلیس است. مافیای پشت پرده واردات انگلیس، پیاپی توسعه نیشکر را نابود کرده است.

نگو غزه و سیاست به ما چه؟ ما در ایران، باید بفهمیم که وقتی به کشورمون حمله نظامی هوایی شد که در شامات، سوریه را از دست دادیم و حزب الله نیز آسیب زیادی دید. تا وقتی آنجا بودیم، صهیون و آمریکا جرات حمله به ایران را نداشت. اکنون باید بفهمیم که اگر عراق سقوط کند؛ حمله زمینی داعش و دیگر گروههای تکفیری حاضر در سوریه (اعم از تحریرالشام و دیگران) همچنین گروههای تروریستی تجزیه طلب حاضر در اقلیم کردستان عراق (اعم از کوموله، پژاک، حدکا و پکک)، و البته وهابیان و سلفی حاضر در باکو (که از شامات به مرزهای آذربایجان ایران منتقل شدهاند)؛ به نیابت از غرب و صهیون با پشتیبانی هوایی ناتو قطعی است. خط قرمز زمینی ایران؛ عبور دشمن از خط موصل، تکریت، سامراء، فلوجه، کربلا، نجف، حله، بصره است. اگر دشمن از این نقطه بگذرد، فجایع کشتار و قتلعام و تجاوز به نوامیس و... به اضافهی حملهی مستقیم ناتو به رهبری آمریکا و اسقاطیل به ایران، قطعیست. البته در اینصورت قطعاً از ما سیلی سختی خواهند خورد که هتگشون وتگ میشه، ولی چرا زور رو به التماس بدیم؟ الان دیگه خواجه حافظ شیرازی هم فهمیده است که، ایران از اکتبر ۲۰۲۵ و در پی حملات آمریکا به تأسیسات هستهای کشور، روند مهندسی معکوس بمب سنگرشکن GBU-57 آمریکا را آغاز کرده، پس اگر دشمن قصد انتحار دارد بسم الله، الان دشمن هیچ شانسی جز تفرقه افکنی ندارد. پس هوشیار باش و آب به آسیاب دشمن نریز، چرا بعضی حرفامو میشنوی، ولی نکاتی که در مورد اهمیت اتحاد گفتم رو زودی یادت رفت؟
همیشه امیدت به خدا باشه، نه بندگانش، چون امید بستن به غیر خدا، مثل خانه عنکبوته: سست، شکننده و بی اعتبار، خدا به تنهایی برایت کافیست، در همه حال به او اعتماد کنیم.
میگن شخصی ﺳﺮﮐﻼﺱ ﺭﻳﺎﺿﯽ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﺑﺮﺩ . وقتی ﮐﻪ ﺯﻧﮓ ﺭﺍ ﺯﺩﻧﺪ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺷﺪ ، ﺑﺎﻋﺠﻠﻪ ﺩﻭ ﻣﺴﺄﻟﻪ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺭﻭی ﺗﺨﺘﻪ ﺳﻴﺎﻩ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﮐﺮﺩ، ﻭ ﺑﻪ ﺧﻴﺎﻝ ﺍﻳﻨﮑﻪ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻌﻨﻮﺍﻥ ﺗﮑﻠﻴﻒ ﻣﻨﺰﻝ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﻣﻨﺰﻝ ﺑﺮﺩو ﺗﻤﺎﻡ آنروز ﻭﺁﻥ ﺷﺐ ﺑﺮﺍی ﺣﻞ ﺁﻧﻬﺎ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩ، ﻫﻴﭽﻴﮏ ﺭﺍ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺖ ﺣﻞ ﮐﻨﺪ، ﺍﻣﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺁﻥ ﻫﻔﺘﻪ ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﮐﻮﺷﺶ ﺑﺮ ﻧﺪﺍﺷﺖ، ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﻳﮑﯽ ﺭﺍ ﺣﻞ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﮐﻼﺱ ﺁﻭﺭﺩ. ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﻪ ﮐﻠﯽ ﻣﺒﻬﻮﺕ ﺷﺪ، ﺯﻳﺮﺍ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻌﻨﻮﺍﻥ ﺩﻭﻧﻤﻮﻧﻪ ﺍﺯ ﻣﺴﺎﺋﻞ ﻏﻴﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺣﻞ ﺭﻳﺎضی ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ، ﺍﮔﺮ ﺍﻳﻦ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﺍﻳﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺭﺍ ﻣﻴﺪﺍﻧﺴﺖ ﺍﺣﺘﻤﺎﻻً ﺁﻧﺮﺍ ﺣﻞ ﻧﻤﻴﮑﺮﺩ، ﻭلی ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺗﻠﻘﻴﻦ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺴﺄﻟﻪ ﻏﻴﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺣﻞ ﺍﺳﺖ، ﺑﻠﮑﻪ ﺑﺮﻋﮑﺲ ﻓﮑﺮ ﻣﻴﮑﺮﺩ ﺑﺎﻳﺪ ﺣﺘﻤﺎً ﺁﻥ ﻣﺴﺄﻟﻪ ﺭﺍ ﺣﻞ ﮐﻨﺪ، ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﺭﺍﻫﯽ ﺑﺮﺍی ﺣﻞ ﻣﺴﺄﻟﻪ ﻳﺎﻓﺖ. ﺍﻳﻦ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﮐﺴﯽ ﺟﺰ ﺁﻟﺒﺮﺕ ﺍﻧﻴﺸﺘﻴﻦ ﻧﺒﻮﺩ. ﺣﻞ ﻧﺸﺪﻥ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎ ، ﺑﻪ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﺑﺴﺘﮕﯽ ﺩﺍﺭﻩ.
حرفمو اینجوری بهت میگم اگر بگیری، که سعدی گفته: پادشاهی را شنیدم به کشتن اسیری اشارت کرد، بیچاره در آن حالت نومیدی، ملک را دشنام دادن گرفت و سقط گفتن، که گفته اند: هر که دست از جان بشوید، هر چه در دل دارد بگوید. ملک پرسید چه میگوید؟ یکی از وزرای نیک محضر گفت: ای خداوند همی گوید وَ الْکاظِمینَ الغَیْظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النّاسِ، ملک را رحمت آمد و از سر خون او در گذشت، وزیر دیگر که ضدّ او بود گفت: ابنای جنس ما را نشاید در حضرت پادشاهان جز براستی سخن گفتن، این ملک را دشنام داد و ناسزا گفت. ملک را روی ازین سخن در هم آمد و گفت: آن دروغ وی پسندیده تر آمد مرا زین راست که تو گفتی، که روی آن در مصلحتی بود، و بنای این بر خبثی، و خردمندان گفته اند دروغی مصلحت آمیز به که راستی فتنه انگیز.
از در خویشم مران، کاین نه طریق وفاست
در همه شهری غریب، در همه ملکی گداست
با همه جرمم امید، با همه خوفم رجاست
گر درم ما مس است، لطف شما کیمیاست
سعدی اگر عاشقی، میل وصالت چراست؟
هر که دل دوست جست، مصلحت خود نخواست.
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
اینکه گفتی به ما چه فلان.. و از فلان خوشم نمیاد.. از فلان موضوع حالم بد میشه.. ببینم، آیا قراره من چیزی بنویسم که تو خوشت بیاد؟ ملاک و معیار خوش آمدن هست؟ حق تلخ هست، آره، الان عصر شبهه و تشکیک هست، چیزی که هنوز متوجه نشدی و سلیقه ای، به خوش آمدنها دلخوش شدی این هست که، دین خدا جز حب و بغض نیست. در فروع دین بهش میگن تولی و تبری. امام علی علیهالسلام فرمود: سه کس به خاطر من نجات مییابند: کسی که مرا دوست میدارد، و کسی که دوستدار مرا دوست میدارد و کسی که با دشمن من دشمنی کند. اما چرا؟ چون غیر از حق و باطل، سومی وجود ندارد، یا اینطرف هستی و یا آنطرف. وقتی روبروی باطل ایستادی، در جبهه حق هستی، حتی مولا علی علیهالسلام فرمود: دو دسته بخاطر من هلاک میشوند: دوستداری که افراط کند، و دشمنی که دشنام دهد. چرا؟ چون در خط و مسیر مولا علی علیهالسلام افراط وجود ندارد، وقتی کسی افراط و زیاده روی کند، از مسیر منحرف شده و در مسیر باطل حرکت میکند، تاریخ دائماً تکرار میشود، حق و باطل را بشناس، تا جبهه حق و باطل را بشناسی، و وقتی ناچار بین بد و بدتر قرار گرفتی، بد را انتخاب کنی، نه بدتر را. در قیامت گروهی را به جهنم میبرند، اعتراض میکنند که ما خبر نداشتیم و نمیدانستیم، در سوره نساء هم این قضیه آمده: إِنَّ الَّذِینَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلَائِکَةُ ظَالِمِی أَنفُسِهِمْ قَالُوا فِیمَ کُنتُمْ قَالُوا کُنَّا مُسْتَضْعَفِینَ فِی الْأَرْضِ قَالُوا أَلَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللَّهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُوا فِیهَا فَأُولَٰئِکَ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَسَاءَتْ مَصِیرًا: ﻗﻄﻌﺎً ﻛﺴﺎنیکه (ﺑﺎ ﺗﺮﻙ ﻫﺠﺮﺕ ﺍﺯ ﺩﻳﺎﺭ ﻛﻔﺮ ، ﻭ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﺯﻳﺮ ﺳﻠﻄﻪ ﻛﺎﻓﺮﺍﻥ ﻭ ﻣﺸﺮﻛﺎﻥ) ﺑﺮ ﺧﻮﻳﺶ ﺳﺘﻢ ﻛﺮﺩﻧﺪ، ﻓﺮﺷﺘﮕﺎﻥْ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﻗﺒﺾ ﺭﻭﺡ میکنند ، ﺑﻪ ﺁﻧﺎﻥ میگویند: (ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﺩﻳﻦ ﺩﺍﺭی ﻭ ﺯﻧﺪگی) ﺩﺭ ﭼﻪ ﺣﺎلی ﺑﻮﺩﻳﺪ ؟ میگویند: ﻣﺎ ﺩﺭ ﺯﻣﻴﻦ ، ﻣﺴﺘﻀﻌﻒ ﺑﻮﺩﻳﻢ . ﻓﺮﺷﺘﮕﺎﻥ میگویند: ﺁﻳﺎ ﺯﻣﻴﻦ ﺧﺪﺍ ﻭﺳﻴﻊ ﻭ ﭘﻬﻨﺎﻭﺭ ﻧﺒﻮﺩ ﺗﺎ ﺩﺭ ﺁﻥ (ﺍﺯ ﻣﺤﻴﻂ ﺷﺮﻙ ﺑﻪ ﺩﻳﺎﺭ ﺍﻳﻤﺎﻥ) ﻣﻬﺎﺟﺮﺕ ﻛﻨﻴﺪ ؟ ﭘﺲ ﺟﺎﻳﮕﺎﻫﺸﺎﻥ ﺩﻭﺯﺥ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺁﻥ ﺑﺪ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﮔﺎهی ﺍﺳﺖ. مهاجرت و مستضعف بودن، تنها مادی و فیزیکی نیست، مستضعف فکری هم نوعی از این استضعاف است که حق و باطل را نشناسی، سرچ و جستجو در اینترنت هم نوعی مهاجرت هست، برای پیدا کردن حقیقت، در سوره مزمل هم به مهاجرت قلبی از مادیات به معنویت اشاره شده. ما مسئولیم در مقابل کشورمون ایران، مسئولیم در مورد فرزندانمون و نسل بعدی، مسئولیم در مقابل خون شهیدان که از همه چیزشون گذشتند، مسئولیم در مقابل امام خمینی که این انقلاب را بوجود آورد، اگر مسیر این انقلاب کج بشود و ما تلاش خودمون رو برای حفظش نکرده باشیم گناهکاریم، قطعاً صاحب الزمان این مسئولیتها رو روزی از ما بازخواست خواهد کرد، اگر دشمن تلاش میکند با تفرقه و هرج و مرج، از شکافهای موجود به نفع خود بهره برداری کند، ما نباید مثل شلغم منفعل باشیم، بلکه با امر به معروف و نهی از منکر، تلاش کنیم، مشکلات ایران، بدست جوانان ایران، و به دور از هیجان و جنجال، با آرامش در درون کشور حل و فصل کنیم، چطوری؟ با حمایت از رفتارهای سازنده و مخالفت از کجروی ها، نه اینکه بی تفاوت باشیم، قضیه رو اشتباه فهمیدی، من نه چپی هستم و نه راستی، زیر پرچم هیچکدوم شمشیر نمیزنم، به هیچ جناحی هم وابسته نیستم، خودمو بازیچه و قربانی هیچ جناحی نمیکنم، ولی بی تفاوت هم نیستم، اتحاد ملی باید حفظ بشه، تمامیت ارضی کشور باید حفظ بشه، اگر هم فلان آقازاده فلان خطا رو کرد، باید پاسخگو باشه، نه اینکه همه رو بندازیم گردن اسلام و بعد بگیم پس حالا اسلام باید حذف بشه، نه، در هر حالی تک تک ما مسئولیم و برای داشتن فردایی بهتر برای نسل فردا، و ایرانی مقتدر و مستقل تلاش کنیم، هر کس در حدّ توانش، ولو توان ما کم باشه، خدا بیشتر از حدّ توان و وسع ما نخواسته.
مدرسه اقدام به بردن دانش آموزان به اردو میکنه، که در مسیر حرکت اتوبوس به یک تونل نزدیک میشن که نرسیده به آن تابلویی با این مضمون دیده میشه که: حداکثر ارتفاع سه متر، و ارتفاع اتوبوس هم سه متر. ولی چون راننده قبلا این مسیر رو اومده بود، با کمال اطمینان وارد تونل میشه و.. ولی سقف اتوبوس به سقف تونل کشیده میشه و در داخل تونل گیر و توقف میکنه. پس از بررسی اوضاع مشخص میشه که یک لایه آسفالت جدید روی جاده کشیده شده که باعث این اتفاق شده و همه به فکر چاره افتادن، یکی گفت راهش کندن آسفالته، و دیگری گفت بکسل کردن با ماشین سنگین و.. اما هیچکدام راهکاری درست و چاره ساز نبود. پسر بچه ای از اتوبوس پیاده شد و گفت: راه حل این مشکل را من میدونم، یکی از مسوولین اردو بهش گفت: برو بچه توی ماشین و و از دوستات جدا نشو. پسر بچه با اطمینان کامل گفت: بخاطر کوچکیم دست کمم نگیر و یادت باشه که سر سوزن به این کوچکی چه بلایی سر بادکنک بزرگ در میآره. راننده از حاضر جوابی کودک تعجب کرد و راه حل از او خواست. بچه گفت: برای اینکه دارای روح لطیف و حساسی باشیم، باید درونمان را از هوای نفس و باد غرور خالی کنیم و در اینصورت میتوانیم از هر مسیر تنگ عبور کنیم و به خدا برسیم، یعنی باید باد لاستیکهای اتوبوس را کم کنیم تا اتوبوس از این مسیر تنگ و باریک عبور کنه. پس از این کار اتوبوس از تونل عبور کرد. خالی کردن درون از هوای کبر و غرور و نفاق و حسادت، رمز عبور از مسیرهای تنگ زندگی ماست .
بازی عشق کلک داشت نمی دانستم
غم آن سر به فلک داشت نمی دانستم
با نگاهی دل دیوانه،گرفتارش شد
سفره ی عشق، نمک داشت نمی دانستم
دل من صافتر از آینه، اما دل او
شیشه ای بود که لَک داشت نمی دانستم
به وفاداریِ من، آنکه ز من ساده گذشت
بیشتر، از همه شک داشت نمی دانستم
آرزوهام شد آوار، فرو ریخت سرم
سقفِ این خانه تَرَک داشت نمی دانستم
باختم زندگی ام را به قماری که در آن
دلبری بود، که تَک داشت نمی دانستم
هرگز امیدت را از دو چیز قطع نکن، از رحمت خدا و از قدرت خدا، امروز آرزو میکنم زیباترین و محال ترین آرزوهات با مصلحت خدا گره بخوره، روزهای پائیزیت خوش.
مشاهدات من در جلسه ارتباط با ارواح (بصورت دنباله دار، قسمت دوازدهم)
ادامه از قبل.. خب رسیدیم به پاسخ به ایرادها و اینکه چرا در این باره به بحث پرداختیم؟ در رسانه های مختلف، مطالب نادرستی مطرح شده که براى روشن شدن افکار عمومى و روشن ساختن میزان ارزش آن مدافعات، این بخش را به عنوان سؤال و پاسخ بر مباحث اضافه میکنم. سؤال: چرا این همه براى ابطال مسئله تناسخ و میزگرد به خود زحمت میدهید؟ پاسخ: یک اصل مسلّم داریم که دلایل عقلى و نقلى فراوانى آن را تأیید مى کند، و آن اصل در یک حدیث نبوى خلاصه شده: هنگامى که بدعتى آشکار گردد و دستها یا زبانها یا قلمهائى براى تحریف حقایق و نشر خرافات به کار افتد، افراد مطّلع باید بپاخیزند و با آن مبارزه کنند، و اگر کوتاهى کنند، از رحمت خدا به دور خواهند بود، و نفرین فرشتگان و مردم بر آنها خواهد بود. این از یک سو. از سوى دیگر، این اصل هم در میان تمام دانشمندان اسلام اعم از شیعه و تسنّن (جز فرقه کوچک و ضعیفى که تناسخیّه نامیده شده اند و تنها نامى از آنها در کتب عقائد و مذاهب یافت میشود) مسلّم است و همه به آن ایمان دارند که تناسخ و عود ارواح به بدن دیگر، غلط و بى اساس است و دلایل نقلى و عقلىِ قطعى آن را ابطال مى کند (خواه تناسخ به صورت نزولى باشد؛ یعنى، بازگشت به زندگى پست تر، یا صعودى یعنى بازگشت به زندگى عالیتر، در بدن انسان باشد، یا حیوان) ؛ زیرا این عقیده خرافى مفاسد بسیارى دارد، زیرا: اوّلًا، تناسخ از نظر مذهبى بهانه اى براى انکار رستاخیز و عدم نیاز به پاداش و کیفر در سراى دیگر و احیاناً بهانه اى براى قائل شدن به ازلیّت ارواح (چنانکه در تاریخ عقائد ثبت است) مى گردد، و لذا یک مسلمان واقعى نمى تواند معتقد به تناسخ و عود ارواح باشد، و تحقیق این موضوع از دانشمندان مذهبى آسان است، و بسیارى از آیات قرآن این عقیده را طرد مى کند. ثانیاً، از نظر اجتماعى، وسیله مؤثّرى براى تخدیر افکار، و آماده ساختن افراد براى تن در دادن به انواع محرومیّتها و بدبختىها و ناکامیها مى باشد؛ به زعم این که اینها کیفر اعمالى است که در زندگى سابق انجام داده اند و باید آنها را تحمّل کنند، تا به اصطلاح پاک شوند و کامل مى شوند! و یا به امید این که در زندگى آینده که به این جهان باز مى گردند، جبران خواهد شد؛ پس تن در دادن به آنها ناراحت کننده نخواهد بود و به این ترتیب این عقیده، محرومان و ستمدیدگان را تشویق مى کند که به بدبختیهاى موجود تسلیم شوند! ثالثاً، از نظر اخلاقى این عقیده بسیارى از تبعیضات اجتماعى و ظلم و ستمها را توجیه مى کند، و کوشش براى مبارزه با اینها را بى دلیل مى شمارد، چه این که قطعاً یا احتمالًا این گونه افراد، کفّاره جنایات خود را در زندگى سابق مى بینند تا پاک شوند، پس چرا ما مانع تکامل آنها شویم و در راه پاک شدن آنها سنگ بیندازیم؛ بنابراین، ترحّم به آنها هم بى دلیل است! همچنین ما نباید نسبت به افراد معلول و ناقص الخلقه و یا ملل استعمارزده و رنجدیده احساس ناراحتى کنیم! مّا مسئله ارتباط با ارواح و بازى میزگرد با این وضع که میدانیم و میدانند: اوّلًا، یکى از عوامل تقویت عقیده به تناسخ ارواح است؛ چه این که اصحاب میزگرد و امثال آنها اقرارهایى به زعم خودشان از ارواح، دائر به تکرار و عود ارواح مى گیرند. ثانیاً، فتح این باب، سبب هرج و مرج در عقاید و افکار خواهد بود؛ زیرا عدّه اى ساده لوح یا سودجو و یا مبتلا به بیماریهاى روانى، هر شب کنار میز مى نشینند و اقرار تازه اى بوسیله یک روح فوق العاده عالى و بلندپایه، درباره خوبى و بدى افراد، و حتّى صحّت و فساد عقاید پیروان این مذهب و آن مذهب (و چه بسا مذاهب باطله و فِرَق گمراه) ادّعا میکنند! یک شب مجازات قسطى را در عالم ارواح (شبیه یخچال و کولر قسطى) کشف میکنند (چنان که در شماره ۱۴۸۷ اطّلاعات هفتگى دارد) شب دیگر دلیل بر حقّانیّت بعضى از فرق ضالّه که وضعشان بر همه روشن است (چنانکه یکى از دوستان که مدّتها در این قسمت کار کرده بود و سپس به همین دلیل آن را بکلّى کنار گذاشت، اظهار میداشت) و از این قبیل امور.
میگویند این امور بر اثر دخالت ارواح خبیثه و شریره که در اطراف ما و در همه جا پراکنده اند و کارشان دروغ سازى و دروغ پردازى و بازى دادن افراد است، صورت میگیرد! بفرض این که چنین باشد، باز هم این کار، کار غلط و غیرقابل اعتماد و اطمینان است. بدیهى است که این هرج و مرج فکرى و عقیدتى و اخلاقى و اجتماعى، زیانهاى غیرقابل جبرانى دارد. مجموع این جهات سبب شد که ما با این خرافات پوسیده مبارزه کنیم. آیا اگر ما در این باره سکوت مى کردیم و جمعى که مطالعات مذهبى و علمى محدودى دارند، به اشتباه مى افتادند، عمل خلافى هم از نظر دینى و هم از نظر انسانى انجام نداده بودیم؟ بعنوان نمونه کافیست تحقیقاتی کوتاه انجام دهید که چگونه تناسخ را وارد اعتقادات بودایی ژاپن کردند و خیلی راحت توحید و معاد را از عقاید آنان حذف کردند، ملتی شدند مستعمره که بالاترین آمار خودکشی جهان را دارند، ولی سانسور مانع از اطلاع رسانی میشود، ژاپن تنها کشوریست که وزارت افسردگی دارد، چرا؟ مگر در رفاه نیستند؟ پس چرا بالاترین آمار خودکشی در زیر تیغ سانسور؟ چرا برای استقلال خود تلاش نمیکنند؟ افکار تناسخیه و حلول و اتحاد آنان را در درون زندان فکری خود ساخته اسیر کرده، فقط کافیست کتابهایی که در عصر فعلی توسط جوانان ژاپنی نوشته میشود را بخوانی تا روح افسردگی و پوچگرایی را در بین سطور نوشته های آنان به روشنی ببینی. ادامه دارد..
جن در قرآن، و تاریخ
طوایف جن در ترکیب لشکر سلیمان نبی: وَ حُشِرَ لِسُلَیْمنَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَ الاِْنْسِ وَ الطَّیْرِ فَهُمْ یُوزَعُونَ (نمل) برای سلیمان لشکرش جمع شد، لشکرها که از جن و انس و طیر بودند، و از این که متفرق شوند یا در هم مخلوط گردند جلوگیری میشدند، بلکه هر یک در جای خود نگهداری میشد. از آیه شریفه بر میآید که گویا سلیمان علیه السلام لشکرهائی از جن و طیر داشته، که مانند لشکریان انسی او با او حرکت میکردند. کلمه «حَشْر» و هم چنین سیاق آیات بعدی، همه دلیلند بر این که لشکریان آن حضرت، طوایف خاصی از انسانها و از جن و طیر بوده اند، برای اینکه در آیه شریفه فرموده: برای سلیمان جمع آوری شد لشکریانی که از جن و انس و طیر داشت. و اگر در آیه مورد بحث، جن را جلوتر از انس و طیر ذکر کرد، از این جهت بود که مسخّر شدن جن و به فرمان در آمدن او برای یک انسان عجیب تر از آن دو دیگر است، و اگر بعد از جن انس را آورد نه طیر را، باز برای همین است که مسخر شدن انسانها برای یک انسان عجیب تر از مسخر شدن طیر است، و علاوه بر این رعایت مقابله بین جن و انس هم شده است.
امام باقرعلیه السّلام فرمود: دانش بیاموزید که دانش آموزی حسنه است، و جستن دانش عبادت است، و مذاکره علمی تسبیح خدا است، و بحث از دانش جهاد است، و یاد دادن دانش صدقه است، و بخشیدن دانش به اهل آن نزدیکی به خدا است، علم میوه بهشت و انس در وحشت، و مصاحب در غربت و رفیق در خلوت، و راهنما در هنگام خوشی و کمک در گرفتاری، و زینت در مقابل دوستان و سلاح در مقابل دشمنان است. خداوند بوسیله علم گروهی را رفعت میبخشد و آنها را در کارهای خیر بزرگوار میکند و برای مردم پیشوا قرار میدهد که از کردارشان تقلید میکنند/ بحارالانوار جلد ۷۴
نماز
خداوند متعال، در آیات عدیده ای از قرآن مجید، نماز را به بندگان خود تأکید فرموده است: در آیه ۱۰۳ سوره نساء میفرماید: فاقیموا الصلوة أن الصلوة کانت علی المؤمنین کتابا موقوتا: نماز را به پای دارید، که نماز، برای اهل ایمان، حکمی لازم و فریضه ای حتمی است. در آیه ۲۳۸ سوره بقره میفرماید: حافظوا علی الصلواة و الصلوة الوسطی و قوموالله قانتین: نسبت به نمازها و بویژه نماز وسطی (که بعقیده اکثر مفسران، نماز صبح است، چون شبانه روز شرعی از مغرب شروع میشود) مراقبت و دقت به کار برید و در اطاعت خداوند، فروتن باشید. و نیز در آیه ۳۱ سوره ابراهیم میفرماید: قل لعبادی الذین آمنوا یقیموا الصلوة: بگو به بندگانم که ایمان آورده اند، نماز را بپای دارند. در آیه ۱۴ سوره طه میفرماید: اننی انا الله لا اله الا انا فاعبدنی و اقم الصلوة لذکری: بدون هیچ تردید من خداوندگارم و خدایی جز من نیست؛ پس مرا پرستش کن و بیاد من، نماز را بپای دار. در آیه ۴۵ سوره عنکبوت میفرماید: و أقم الصلوة أن الصلوة تنهی عن الفحشاء و المنکر: نماز را بر پای دار که نماز، از فحشاء و منکر و زشتیها و نارواها باز میدارد. حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من ترک الصلوة متعمدا فقد کفر: آنکس که به عمد و اختیار، نماز نخواند، قطعا کافر شده است. در حدیث دیگر فرمود: ما بین العبد و الکفر ترک الصلوة: فاصله میان بنده و کافر گردیدن او، ترک نماز است.
هر آنکس غافل از حق یک زمان است
در آندم کافر است اما نهان است
اگر آن غافلی پیوسته بودی
در اسلام بر وی بسته بودی
ادامه دارد..
وارثان سامری و پروندهای تازه در جنگ اسقاطیل، علیه ایران گشوده شد. گزارشها حاکی از استفاده موساد از نیروهای ماورایی و نمادهای اسرارآمیز در خاک ایران است. کارشناسان ایرانی حضور این اشکال غیرعادی را تأیید کردهاند و هشدار میدهند تأثیر این عملیات فراتر از حوزه فیزیکی است. این قضیه با قضیه پروژه هادرونی در ارتباط هست و تلاش میکنند از جن و شیاطین در این درگیریها استفاده کنند، غافل از اینکه به بنیانی تکیه دارند که تار عنکبوتی بیش نیست.
اسماعیل بن جعفر گوید: امام علیه السّلام فرمود: دو نفر در نزد حضرت داوود علیه السّلام آمدند و درباره یک گاو مخاصمه کردند، و هرکدام شاهد آوردند که گاو برای اوست. حضرت داوود علیه السّلام وارد محراب شد و عرضه داشت: پروردگارا! من توان حکم کردن بین این دو نفر را ندارم، خودت داوری کن. خداوند عز و جل به او وحی نمود: بیرون برو و گاو را از دست کسی که آن را در اختیار دارد بگیر و به دیگری بده، و گردن اولی را بزن. داوود هم چنین کرد، فریاد و اعتراض بنی اسرائیل از این عمل بلند شد و گفتند: هم این شخص شاهد آورد و هم آن، و آن کسی که گاو را در اختیار داشت، سزاوارتر بود که گاو به او برسد، اما داوود علیه السّلام گاو را از او گرفته و گردنش را زد، گاو را به آن دیگری داد. داوود علیه السّلام وارد محراب شد و عرض کرد: پروردگارا! از حکمی که صادر نمودم، بنی اسرائیل به فغان درآمدند. خداوند به او وحی فرمود: آن کسی که گاو را در اختیار داشت، به پدر دومی برخورد کرده و او را کشته و گاو را از او گرفته بود. پس هرگاه تا روز قیامت مانند چنین قضیه ای برای تو پیش آمد، میان آنها به نظر و رأی خودت حکم کن، و از من نخواه که حکم کنم/ الکافی، جلد ۷
امام صادق (علیه السّلام) فرموده است: حاملان عرش الهی به این صورتند: یکی از ایشان بصورت آدمیان است و برای آنان از خداوند طلب روزی میکند. دوم به صورت خروس است و برای پرندگان طلب روزی میکند. سوم به صورت شیر است و از خداوند برای درندگان طلب روزی میکند و چهارم بصورت گاو است و از خداوند برای چهار پایان طلب روزی میکند و از آن هنگام که بنی اسرائیل گوساله پرستی کرده اند، سر به زیر افکنده است، و چون روز رستاخیز شود، شمار آنان به هشت میرسد/ روضة الواعظین، جلد ۱
مکافات عمل و دعای پدر قسمت دوم
حضرت موسی نگاهی به جمعیت انداخت و گفت: من مشکل شما را حل میکنم. جوان با تعجب گفت: چگونه یا نبی الله؟ حضرت موسی لبخندی زد و گفت: خیلی آسان! باید گاوی را سر ببرید. یک نفر از بین جمعیت گفت: ما را مسخره میکنی؟ یک نفر کشته شده آن وقت میگویی گاوی را سر ببریم؟ مگر میخواهی مهمانی برگذار کنی؟ مردم خندیدند. حضرت موسی با جدیت گفت: به خدا پناه میبرم از جاهلان باشم. مردم متوجه شدند آن حضرت بسیار جدی است. یکی از بزرگان قبیله گفت: حال که چنین است از پروردگارت بخواه برای ما مشخص کند چگونه گاوی باید بکشیم؟حضرت موسی لحظه ای درنگ کرد و آنگاه گفت: خداوند میفرماید باید ماده گاوی باشد، نه پیر و از کار افتاده و نه جوان، بلکه میان این دو باشد. برای لحظاتی سکوت برقرار شد. حضرت موسی ادامه داد: آنچه به شما دستور داده شده است انجام دهید. پسرعموی مقتول گفت: یا نبی الله از پروردگارت بخواه برای ما روشن کند، آن گاو باید چه رنگی باشد؟ آن حضرت پس از مکثی کوتاه گفت: خداوند میفرماید گاو ماده ای باشد زرد یکدست، که رنگ آن بینندگان را شاد و مسرور سازد. پیرمردی از بین جمعیت گفت: از پروردگارت بخواه برای ما روشن کند این گاو از نظر نوع کارکردن چگونه باشد؟ حضرت موسی لحظه ای سکوت کرد و آنگاه فرمود: خدا میفرماید گاوی باشد که برای شخم زدن رام نشده باشد و برای زراعت آبکشی نکند. بی عیب باشد و هیچگونه رنگ دیگری در آن نباشد. مردم سکوت کردند. دیگر کسی سوالی مطرح نکرد. پیرمرد محاسن سفید خطاب به حضرت موسی گفت: حال حق مطلب را ادا کردید! مردم پراکنده شدند. صبح روز بعد چند نفر از مردان قبیله مشغول جستجو شدند. آنها به میان قبایل همسایه هم رفتند. پس از مدتها جستجو خسته و ناامید در کنار چشمه آبی مشغول استراحت شدند. لحظاتی بعد صدای فریاد یکی از آنها بگوش رسید. یافتم! یافتم.. او با دست به دشت هموار پیش رو اشاره کرد. جوانی گله ی گاوهایش را برای چرا آورده بود. گاوی زردرنگ در میان گله ی او دیده میشد. آنها با عجله به سمت گله رفتند و دور گاو جمع شدند. درست همان مشخصاتی را داشت که حضرت موسی گفته بود.
گروه اقتصادی خبرگزاری فارس؛ شرکت نستله، همواره به دلیل ارتباطات اقتصادی با اسقاطیل در مرکز توجه قرار داشته است. در حالیکه جنگ غزه ابعاد تازهای از حمایت این شرکت از اسقاطیل را نمایان کرده،
کمک نستله به اسقاطیل در جریان جنگ غزه در جریان جنگ اخیر غزه، گزارشهای مختلفی از حمایت شرکتهای چند ملیتی از رژیم صهیونیستی منتشر شد. نستله نیز به عنوان یکی از این شرکتها، کمکهایی در قالب تأمین مواد غذایی و لجستیکی به نیروهای اسقاطیلی داشته است. برخی منابع مدعیاند که این شرکت در کنار دیگر برندهای بینالمللی، بخشی از نیازهای لجستیکی اسقاطیل را تأمین کرده و از فعالیتهای اقتصادی خود در این کشور کاسته نشده است.
آیا مضرات شکر بیش از قند است؟ خالص، سپید و مرگبار (به انگلیسی: Pure, White and Deadly) کتابی است در سال ۱۹۷۲ توسط جان یودکین، متخصص تغذیه بریتانیایی و رئیس سابق تغذیه در کالج ملکه الیزابت لندن منتشر شد. این اولین نشریه ای بود که توسط دانشمندی منتشر شد که اثرات نامطلوب سلامتی، به ویژه در رابطه با چاقی و بیماری قلبی، افزایش مصرف قند را پیشبینی کرد. در زمان انتشار، یودکین در پانل کمیته وزارت بهداشت بریتانیا در مورد جنبههای پزشکی سیاست غذا و تغذیه (COMA) عضو بود. وی قصد خود از نگارش این کتاب را در پاراگراف آخر فصل اول بیان کرد: امیدوارم وقتی این کتاب را خواندید، شما را متقاعد کرده باشم که شکر واقعاً خطرناک است. این کتاب و نویسنده در آن زمان با انبوهی از انتقادات مواجه شد، بویژه از سوی صنعت شکر، تولیدکنندگان مواد غذایی فرآوریشده، و آنسل کیز، فیزیولوژیست آمریکایی که به نفع محدود کردن چربیهای غذایی، نه قند، بحث میکرد و تلاش میکرد کار یودکین را به سخره بگیرد. در سالهای بعد، مشاهدات یودکین پذیرفته شد. در سال ۲۰۰۹ یک سخنرانی در مورد اثرات قند بر سلامتی توسط رابرت لوستیگ، متخصص غدد درون ریز کودکان آمریکایی، در فضای مجازی منتشر شد. علاقه بعدی منجر به کشف مجدد کتاب یودکین و احیای شهرت او شد. دو نسخه دیگر از کتاب منتشر شد که دومین نسخه پس از مرگ یودکین در سال ۱۹۹۵ بود. یک نسخه توسعه یافته در سال ۱۹۸۶ ظاهر شد که توسط خود یودکین اصلاح شد تا شواهد تحقیقاتی بیشتری را شامل شود. در سال ۲۰۱۲ این کتاب توسط پنگوئن بوکس با مقدمه جدیدی توسط رابرت لوستیگ مجدداً منتشر شد تا بازتاب دهنده زمینه تغذیه ای تغییر یافتهای باشد که کتاب به ایجاد آن یاری رساندهاست.
خندق، دفاعی مقدس
ادامه از قبل.. پس یاران عمرو فرار را بر قرار اختیار کرده و لیکن اسب هایشان در خندق افتاده و مسلمانان آنها را تعقیب و محاصره نموده و دیدند که نوفل بن عبد العزی در درون خندق است، پس او را از اطراف سنگ باران کردند. نوفل گفت: یک بار کشتن از این بهتر است، یکی پائین آید تا با او مبارزه کنم، پس زبیر بن عوام وارد خندق شده و او را کشت. ابن اسحاق گوید: علی علیه السلام نیزه ای به زیر گلوی او زد و او هلاک شد، این روایت بسیار ضعیف است، ضمن اینکه با اخلاق مولا علی علیهالسلام سازگار نیست، مطالب متناقضی در این مورد هست که عبور میکنیم، ولی این روایت معتبر است که در خندق، مشرکین خدمت پیامبر (ص) ده هزار دینار فرستادند که جنازه عمرو را بخرند. پیامبر فرمود: آن مال برای شما، قیمت و بهاء مرده را نمی خوریم. و امیر المؤمنین علی علیه السلام ابیاتی در آنجا انشاد کرد که این چند بیت از آن هاست: این مرد از نادانی و حماقت رأی و عقل، بتهای سنگی را یاری داد، و من یاری نمودم پروردگار محمد را به درستی و راستی، پس من او را زدم و انداختم روی زمین، مانند تنه درختی که میان رمل و تپّههای شنی افتاده باشد. و من از گرفتن لباسهای رزمی او که ارزنده و بی نظیر بود خودداری کردم، در حالیکه اگر او بجای من بود لباسهایم را در آورده بود. همچنین خلیفه دوم در هر دو بار اعتراض نمود، هم با تحویل دادن جنازه عمرو بدون پول مخالف بود و میگفت: حالا که راضی هستند بگذار پولش را بگیریم، ولی پیامبر اکرم تاکید کرد که ما پولی را که از فروش جنازه کافری باشد را نمیخوریم، و بدون دریافت پولی جنازه را تحویل دادند، دوم مخالفتش بخاطر زره گرانقیمت و انگشتری که در دست عمرو بود و اینکه جنازه را کامل تحویل دادند بوده، که این وسایل غنیمت جنگی متعلق به مولا علی علیهالسلام میگشت، نه کسی اجازه داشت به آنها دست درازی کند، و نه مولا رغبتی به آنان داشت، و این رفتار، موجب شگفتی مشرکین گردید که قاتل عمرو عجب مناعت طبعی داشته، مخصوصاً در آنزمان که مشرکین در جنگ بدر و احد، هر کجا فرصتی پیدا میکردند، جنازه مسلمین را مُثله میکردند و چشم، گوش و بینی جنازه را میبریدند.
پیامبر اسلام صلی اللَّه علیه و آله فرمود: هنگامی که روز قیامت شود، فاطمه زهرا (س) در حالی وارد صحرای محشر میشود که گروهی از زنان شیعیان اطراف آن بانو را گرفته اند. به حضرت زهرا میگویند: داخل بهشت شو. وی میفرماید: وارد بهشت نمیشوم تا بدانم بعد از من با فرزندانم چه عملی انجام داده اند. به آن حضرت میگویند که در میان جمعیت قیامت نگاه کن. وقتی نظر میکند امام حسین علیه السّلام را خواهد دید که با بدن بی سر ایستاده است! زهرا (س) فریادی میزند که من از فریاد او فریاد خواهم زد، و آنگاه همه ملائکه نیز به فریاد میآیند. در این موقع است که خدای قهار از غضب ما به غضب میآید و به آتشی که هزار سال است آن را برافروخته اند تا سیاه شده، و به آن هِبهِب میگویند و هرگز نسیمی داخل آن نشده، دستور میدهد تا قاتلین امام حسین (ع) و افرادی را که حامل قرآن و تارک اهل بیت پیغمبر (ص) بوده اند فرو ببلعد. وقتی که آنها داخل آتش میشوند، آتش نعره ای میزند و صدای ناله و زاری آنها برمیخیزد؛ آتش میخروشد و آنان هم به خروش میآیند؛ آتش زبانه میکشد و آنها به زبان فصیح میگویند: پروردگارا! به چه علت آتش را قبل از بت پرستان به ما مسلط کرده ای؟ خطاب میرسد: کسیکه از روی جهالت عملی را انجام دهد، با آن کسیکه بداند و عملی را انجام دهد فرق دارد/ ثواب الاعمال
هر که سازد رهبر خود عقل دور اندیش را
در خط تسلیم آرد نفس کافر کیش را
گول هر گندم نمای جو فروشی را نخور
بی طمع گرگی نمی پوشد لباس میش را
گر دهی نانی به کس آلوده با خونش مکن
یا مده آن نوش را و یا مزن این نیش را
همگی، آمادهی یک زنجیره درگیری گسترده از داخل ایران با جریان سازش و شبکه نفوذ تا نبرد زمینی گسترده با ناتو منطقهای و جبهه نفاق در خارج از مرزها باشیم. سیاست تفرقه بینداز و حکومت کن اگر اثر کند جنگ زمینی و هوایی را به دنبال دارد، دشمن، از محور شرق و شمال لبنان (علیه حزب الله و دولت لبنان)، از محور شرق سوریه (علیه عراق)، از محور غرب عراق (علیه شیعیان و اهل سنت قائل به مقاومت)، از محور شهرهای شیعی عراق (علیه حشدالشعبی)، از محور باکو (علیه ارمنستان و شمال ایران)، از محور عدن و تعز و مأرب (علیه انصارالله و ارتش یمن)، از محور اقلیم کردستان (علیه شهرهای غربی ایران)، از محور هوایی (علیه یمن، رهبران و فرماندهان حشدالشعبی، زیرساختهای حزب الله و خود ایران) قصد یک یورش سراسری دارد. تنها امید دشمن ایجاد شکاف و اختلاف هست، جریان سازش داخلی نیز فراتر از چهار مزدور و جاسوس و نفوذی سادهی کف خیابانی، این بار تمامقد وارد خواهند شد.
یکی از اهالی محلّه آقای ساباطی نقل کرده که: در زمان حیات ایشان روزی شخصی را آوردند که به اصطلاح قدیم مبتلا به دل درد کهنه بود، و از شدت درد مینالید. وقتی وارد شد جناب ساباطی در ایوان خانه نشسته بودند. وقتی ایشان ناراحتی و اضطراب او را دیدند که از درد مینالید. استکانی در کنارشان بود که قبلاً کمی از آب جوش و نبات محتوی آن را خورده بودند. ایشان این ته مانده استکان را به او دادند و آن گاه زمزمه ای کردند که حاکی از استدعای شفا برای آن بیمار دردمند بود. سپس در نهایت سادگی و صفا فرمودند: خدایا! عبدالرسول نمی تواند درد و رنج این مرد را مشاهده کند، اگر صلاح هست او را شفا بده!
سپس رو به بیمار کردند و فرمودند: ان شاء الله دیگر عارضه ای نداری. راوی میگوید: از آنروز به بعد و تا پایان عمر دیگر این مرد هرگز به دل درد مبتلا نشد/ خاطرات خوبان.
از واحد پول بریکس رونمایی شد، پرچم ایران هم در پول بریکس هست، دلار به پایان سلام کن، افول آمریکای مستکبر نزدیک است. ان شا الله.
طوفانالاقصی، حمله به ایران را بیست ماه عقب انداخت. تمام راهها به ایران ختم میشود. این نام مستندی دو قسمتیست که به تازگی از کانال دوازده اسقاطیل، در مورد جنگ دوازده روزه پخش شد و یک نکته خیلی مهم داره: تو بخش اول میگه: از قبل، برنامهی حمله اسرائیل به ایران برای فردای ۷ اکتبر ۲۰۲۳ (روز طوفان الاقصی) تنظیم شده بوده، هرچند ممکن بوده در لحظه آخر تاریخو برای بررسی بیشتر تغییر بدن! یعنی فردای هفت اکتبری که شهید یحیی السنوار جهان رو حیرتزده کرد و عملیات طوفان الاقصی رو شروع کرد؛ همون زمان، اسقاطیل قصد حمله به ایران داشته و به شدت هم آماده بود! اما به دلیل ضربهی حسابی که از حماس خورد، هم زمان حمله، هم محاسبات هم توانایی رژیم رو تحتتأثیر قرار داد! با وجود اینکه میدانیم مقاومت غزه، بدون اطلاع دادن به جبهه مقاومت، روز هفت اکتبر ۲۰۲۳ (پانزده مهر ۱۴۰۲) عملیات کرد و باعث شد که حمله اسقاطیل به ایران به تاخیر بیفته و عملا در حوزه منافع ملی نیز، فلسطینیها باعث شدن که طرح کریدور عرب مِد در جنگ کریدورها به نفع ایران بشه؛ باز هم یه عده میگن چرا از فلسطین و غزه حمایت میکنید؟ البته نگاه ما به جنگ غزه، نگاه ابزاری نیست. ما حامی مظلوم هستیم، چون ایرانی، مسلمان، شیعه، همیشه در طول تاریخ چندهزار ساله، حامی مظلومین بوده؛ اما باید بدونیم که اگر طوفان الاقصی نبود، بمبهای اسقاطیل در غزه، روی سر ما ریخته میشد.
علی نامه
مشخصات نسخه کتاب علی نامه: کتاب دارای ۳۰۱ ورق است و هر ورق شامل نوزده بیت و تاریخ کتابت و نام کتاب بدین گونه آمده است: تم الکتاب بعون الملک الوهاب فی یدالعبد الضعیف محمد بن محمود (بن) مسعود المعدم (؟) التسترى فی یوم الخمیس سابع شهر رمضان. در فاصله ۷۰۰ - ۸۰۰ هجری که خط و شیوهٔ کتابت بدان نزدیک مینماید، در سالهای متعددی پنجشنبه هفتم رمضان بوده است. حدود پانزده سال که اولین آنها ۷۰۲ است و آخرین آنها ۷۹۵ جمعه اول رمضان بوده و پنجشنبه هفتم. بنابراین محاسبه تاریخ دقیق کتابت از این رهگذر امکان پذیر نیست. کاتب، از سواد چندانی بهره نداشته و غلطهای املایی بی شماری دارد از قبیل: سهیل به جای صهیل ( یعنی شیهه اسب) ثاقی کوثر / ساقی کوثر، قظنفر / غضنفر، صفیانیان / سفیانیان، که نیازی به یادآوری مثال های بیشتر ندارد. در خیلی موارد احتمال آن میروید که کسی این منظومه را بر کتاب املا میکرده و او را مینوشته، به همین دلیل در بسیاری موارد غلط دارد و در کمتر صفحه ای است که غلطی املایی و یا فنّی کاتب مرتکب نشده باشد، ولی اغلب این کاستیها را از راه قواعد شعری و اصول سبک شناسی و مبانی تصحیح قیاسی متون، به راحتی میتوان بر طرف کرد. اصل نسخه متعلق است به کتابخانه موزهٔ قونیه در کشور ترکیه و در پشت جلد صفحه اول آن این عبارات را به ترکی عثمانی و به خط عربی رایج در کشورهای عثمانی میتوان خواند: قونیه آثار و عتیقه موزه سی، نسخه دارای حدود سیصد ورق است و هر صفحه به طور متوسط نوزده بیت و در مجموع حدود دوازده هزار بیت مشخصات کتاب را در پشت جلد با همان خط بدین گونه ثبت کرده اند: علی نامه، منظوم، فارسی، خطاطی محمّد محمود بن مسعود التسترى، فیلم این کتاب در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران به شمارهٔ ۳۲۲ موجود است و عکس آن در سه مجلد با شمارههای ۵۸۹، ۵۹۰ و ۵۹۱ ثبت است. تا آنجا که در کتابشناسیها جست وجو کردم، در هیچ جای دیگر نسخه ای از این منظومه معرفی نشده است و میتوان حدس زد که منحصر به فرد است. با دشمنیهایی که در طول تاریخ تا عصر تیموری نسبت به ادبیات مناقب خوانی وجود داشته است همین یک نسخه هم که باقی مانده است از غنایم روزگار باید به حساب آید نسخه در قرن هفتم یا هشتم کتابت شده و مالک آن شخصی شیعی به نام حاجی علی، یا حجی علی بوده است و این نام به صورت ح ج ی ع ل ی در جاهای مختلف این کتاب بین السطور دیده میشود، به خطی بسیار نزدیک به خط اصل نام کاتب، البته علی نیست.
البته که برخی معتقدند برخی ابیات شاهنامه گواهی بر عرب ستیز بودن آن است. اما به نظر من چنین نیست. یعنی با دلیل و منطق قابل بررسی هست، ضمناً در شاهنامه فردوسی واژگان عربی، در حدّ کمی وجود دارد که این کار فردوسی قابل تحسین است، چون زمانی که دیگر زبانها در داخل زبانی به مقدار کم، همانند نمک در غذا باشد، طعم خوبی دارد، قرآن نیز به مقدار کم و متعادلی از دیگر زبانها واژه استقراض کرده، در شاهنامه اصلی نیز ۶ بار از کلمه (معنی) در دل خود استفاده کرده مثلا:
چو زین بگذری مردم آمد پدید
شد این بندها را سراسر کلید
سرش راست بر شد چو سرو بلند
به گفتار خوب و خرد کاربند
پذیرندهٔ هوش و رای و خرد
مر او را دد و دام فرمان برد
زِ راه خرد بنگری اندکی
که مردم به (معنی) چه باشد یکی
همین واژه (معنی) در این شعر، عربی است. اینطور گفته میشود که ۵ درصد، واژگان عربی نیز در شاهنامه فردوسی یافت میشود (البته به نقل از آنهایی که در این رابطه تحقیق انجام داده اند، بعید میدانم در نسخه اصلی تا این اندازه باشد) با این حال، مسلما شاهنامه فردوسی به هر کسی که به ایران حمله کرده و موجب خسارت به آن شده، علاقه ای ندارد و آنها را دشمنانی می بیند که آمدند، و فرهنگ، هنر و تمدن ایرانی را بنا داشتند نابود کنند. در این رابطه؛ حتی در ابیات آخر شاهنامه که ایران در برابر اعراب شکست میخورد و این اتفاق در جریان نبردهای سنگینی نظیر سعد بن ابی وقاص ملعون که از دشمنان مولا علی علیهالسلام بوده، و هرمز اتفاق می افتد، فردوسی اعراب را کاملا با لفظ دشمن میخواند.
اصولاً طنز را باید نوعی نگاهی شوخ چشمانه و تردید برانگیز نسبت به موقعیت آدمی دانست. طنز انتقادی صریح از جامعه است که با واژگان نرم و لطیف خود، تلخی انتقاد خویش را در کام انتقاد شوندگان از بین میبرد. از این رو طنز را باید شیوه مفید و مؤثر نقد دانست. لذا نقد طنز در حقیقت نوعی نقدِ نقد است، که در گستره جامعه از تنوع و تفاوت خاصی نیز برخوردار است. بنا بر این نقد طنز ذاتاً بازدهی غیر قطعی و آماری دارد نه جزمی و قطعی. هر چند طنزپردازان عمدتاً جزء روشنفکران و نقادان جامعه هستند که با زیرکی و نکته بینی خاص خود، بیانی غیر مستقیم را برای اعلام نظر و اظهار انتقاد از وضع موجود جامعه خویش برگذیده اند، اما با بررسی منصفانه احوال آدمی، میتوان دریافت که خودخواهی آدمیزاد، اقتضا میکند که هر عیبی را به تمامی، لایق همسایه ببیند و این روی دوم سکه است. طنز پرداز به دیگران مشغول است و از خود غافل میشود. آیا او از وضعی که مورد نقد قرارش داده و آنرا به باد تمسخر گرفته،خارج است؟ آیا او بافته جداتافته از دیگران است که با نوعی برتری جویی نامحسوس نسبت به دیگران و وضع موجود قضاوت مینماید؟ آیا او آزاد است که به هر کسی، هر چه بخواهد و هر جوری که میل دارد، بگوید؟ قطعاً نه، در اینجا مقوله طنز حرفه ای و نقادانه جای تجزیه و تحلیل فراوان دارد.
تعریف شعر: شعر گرهخوردگی عاطفه و تخیّل است که در زبان آهنگین شکل گرفته باشد.
ویژگی هشتگانه شعر: ۱- عاطفه و احساس: عاطفه و احساس رکن اصلی شعر است. شعر بر پایۀ آن استوار است. اگر عاطفه و احساس در شعر وجود نداشته باشد، نمیتواند تأثیر روی شنونده بگذارد. آنچه بر شعر معنا میبخشد، همین عنصر عاطفه و احساس است. البته ممکن است عاطفه و احساس در نثر نیز وجود داشته باشد؛ اما جزء ارکان آن به حساب نمیآید. ۲- گریز از عقل و منطق: شعر از عقل میگریزد و منطق را نمیپذیرد؛ چرا که شعر مبنای شعریّت خود را از احساس و عاطفه میگیرد. وقتی عاطفه و احساس در شعر به اوج خود برسد، عقل و منطق را کنار میگذارد؛ زیرا عقل و احساس هرگز نمیتوانند در کنار هم زندگی کنند. ۳- استفاده از مجاز: شعر دارای زبان کنایی و مملو از تشبیهات و استعارات است. بدون پشتوانۀ کنایه، استعاره و تشبیه و مبالغه، شعر به نثر یا نظم تبدیل میگردد. ۴- داشتن شور جنون: شعر خاصیت از خود بیگانگی دارد. شاعر را از خود و اشیای پیرامونش بیگانه میسازد. به این خصوصیت، شور جنون لقب دادهاند. ۵- ایجاز: ایجاز عنصر عمده و اساسی شعر است. منظور از ایجاز فشردگی در زبان و معناست. در شعر باید هر دو نوع ایجاز (صوری و معنایی) رعایت گردد. ۶- ابهام: یکی از ویژگیهای شعر ابهام است؛ زیرا هدف شاعر تنها بیان معنا نیست، بلکه میخواهد از طرق مختلف برخواننده و شنونده اثر بگذارد. این اثرگذاری بدون استفاده از عناصری بدیع و بیان امکانپذیر نمیباشد. ۷- ساختار منظم زبانی: شعر ساختار منظم زبانی دارد. کلمات در ساخت به هم پیوسته معنا را میپروراند. ۸- ردّ قواعد دستوری: شعر تابع قواعد دستوری نیست. نهاد، گذاره، مفعول و متمم، هرکدام تابع شکل بیان و گفتار میباشند. سرنوشت اینها را چیز دیگری از قبیل معیارهای همنشینی، آهنگ کلمات، فضای عمومی، وزن، هماهنگی معنایی و… تعیین میکند.
توطئه گری در تاریخ یهود: این توطئه گری یکی ازعجیب ترین و پرحادثه ترین ها، در تواریخ جهان به شمار میرود. این ملّت نسبتا کوچک آنقدر نیرنگ و توطئه از خود نشان داده که از حدّ و حصر خارج است. در همان روزهای پیدایش، با انداختن برادرشان یوسف به چاه، از روی حسادت شروع شد، و در ابتدا، آنها آنقدر با پیامبر عظیم الشأن خود موسی (ع) آنقدر کجروی و بدرفتاری کردند که چندین مرتبه برایشان عذاب نازل شد. در زمان مسیح علیه السلام خواستند او را بکشند و پس از او دست به دین مقدّس او زده بنای تحریف را گذاشتند، سرکشی و تمرّد آنها در زمان پیامبر اسلام آنقدر زیاد گشت که حضرت رسول (ص) امر فرمود تا یهود را از جزیرةالعرب بیرون کنند! امّا یهود اخلالگر برای نجات از (خطر اسلام و مسیحیت) دست به توطئه ناجوانمردانه و خونینی زد. آخرین توطئه بر مسلمانان، سقوط دولت عثمانی بود. و آخرین توطئه بر مسیحیان سقوط روسیه تزاری زیر پرچم (مارکس) بود. گرچه پس از این، توطئههای دیگری نیز بر مسلمانان در (فلسطین) و بر مسیحیان در (تبرئه از مسیح) از خود اعمال داشتند، ولی این توطئهها نتیجه طبیعی آن دو توطئه بزرگ علیه اسلام و مسیحیت بود. راستی حیرت آور است که با همه اینها، باز مسلمانان با آنها سیاست مسالمت و سازش را در پیش گرفته و بدون توجّه به آیه شریفه قرآن که میفرماید: یا اَیهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْیهُودَ وَالنَّصاری اَوْلِیاءَ بَعْضُهُمْ اَوْلِیاءُ بَعْضٍ وَ مَنْ یتَوَلَّهُمْ مِنْکُمْ فَاِنَّهُ مِنْهُمْ: شما که ایمان دارید، یهود و نصاری را به دوستی نگیرید، بعضی آنها دوست بعض دیگرند، و هرکس از شما با آنها دوستی کند، او هم از آنها است، با آنها روابط دوستانه ای برقرار مینمایند. افسوس، از طرفی افراد مرموزی به جامعه القاء میکنند که قضیه یهود و فلسطین، خصوصی است و ربطی به ما ندارد، و از طرفی افراد دیندار و ساده لوح هم باور میکنند و میگویند آره به ما چه مربوطه، اما آیا وقتی قرآن جبهه حق و باطل را معرفی میکند، کسی میتواند مدعی دینداری و تقوا نماید و بیطرف باشد؟ اینکه خدا به یهود مهلت داده، دلیل حقانیت آنها نیست. خدا به شیطان هم مهلت داده، آیا این مهلت دادن، دلیلی بر حقانیتش میشود؟ این جواب سوال شماست که این مهلت را بگونه ای برداشت کردی که آخرش بگی: به ما چه؟
مجموعه ۵ جلدی کتاب زرسالاران یهودی و پارسی استعمار ایران و بریتانیا، به بررسی سیر نفوذ در تاریخ و فرهنگ ملت های مسلمان به خصوص ایران پرداخته است. یکی از مواردی که مشروحا در این اثر مورد بررسی قرار گرفته، سیر نفوذ یهودیان دونمه در امپراطوری عثمانی است که منجر به فروپاشی آن بلاد شد. البته ناگفته نماند عبدالله شهبازی در نگارش این اثر همچون بسیاری دیگر از نویسندگان، از توهم توطئه مصون نبوده، یعنی کمی اغراق کرده، جلد نخست کتاب زرسالاران یهود، به دو مسئله نظری در شناخت تاریخ معاصر ایران و نفوذ یهود در ۵ قرن گذشته اختصاص دارد. جلد ششم و هفتم این کتاب هنوز آماده چاپ نشده.
حدیث عجیبی در فضایل علی علیه السّلام و اشاره به حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف در کتب اهل سنت. شیخ سلیمان بلخی حنفی در باب ۷۵ ینابیع المودّهْ قندوزی آورده: در روز خیبر رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) پرچم را به علی بن ابی طالب علیه السّلام داد و خداوند به دست آن حضرت فتح را نصیب مسلمانان نمود و در غدیر خم علی (ع) را به مردم شناسانید به این عبارت که: بدرستی که علی بن ابی طالب اولی به تصرف بر هر مؤمن و مؤمنه است. آنگاه فرمود به علی (ع): تو از منی و من از تو، و تو جنگ میکنی بر تأویل (قرآن) همچنانکه من جنگ کردم بر تنزیل (قرآن) و تو از من به منزله ی هارونی از موسی، و من در سلم و سلامتم با کسی که با تو از در سلم و سلامت باشد، و در جنگم با کسی که با تو در جنگ است و تویی عروهْ الوثقی، و تویی بیان کننده هر چیزی که مشتبه میشود بر آنها بعد از من، و تویی امام و ولی هر مؤمن و مؤمنه بعد از من، و درباره تو نازل گردیده (آیه ۳ سوره ۹ توبه) یعنی (وَأَذَانٌ مِّنَ اللَّهِ وَرَسُولِهِ إِلَى النَّاسِ یَوْمَ الْحَجِّ الْأَکْبَرِ، ندایی است از خدا و رسول بسوی مردم روز حج اکبر) اشاره است به بردن علی علیه السّلام آیات اول سوره ی برائت را و قرائت نمودن بر اهل مکه، و تویی عمل کننده ی به سنّت من و برطرف کننده بدعتها از امّت من، و من اوّل کسی بودم که بدعتها را برطرف نمودم و تو با منی در بهشت، و اوّل کسی که وارد بهشت میشود من و تو و حسن و حسین و فاطمه هستیم، و خداوند وحی نمود که فضیلت و مقام تو را خبر دهم. پس برخاستم بین مردم، و رسانیدم به آنها آنچه راکه خداوند به من امر نموده بود تبلیغ او را. این است معنی فرموده ی حق تعالی که ای پیغمبر و رسول مکرّم برسان به مردم چیزی را که نازل گردیده به تو از جانب خدا تا آخر آیه شریفه. آنگاه فرمود: یا علی بپرهیز از کینههایی که در سینهها پنهان است و ظاهر نمیکنند آن را مگر بعد از من. آنها کسانی هستند که لعنت میکند آنها را خدا و هر لعنت کننده. پس گریه کرد پیغمبر و فرمود که جبرئیل مرا خبر داده است که آنها ظلم میکنند به علی و اهل بیت من، و این ظلم باقی میماند، تا آنکه قیام نماید قائم آل محمد، و بلند شود سخن آنها و اجتماع نمایند امّت من بر دوستی آنها، و دشمن آنها کم باشند و بی میل به آنها ذلیل باشند، و زیاد شود مدح کنندگان آنها و آن در زمانی خواهد بود که شهرها تغییر پیدا مینماید، و مردم ضعیف گردند و از فرج ظهور مأیوس شوند. پس در آن وقت ظاهر میگردد قائم مهدی از فرزندان من، و قیام مینماید و ظاهر میکند خداوند به آل محمّد، حق را و به شمشیرهای آنها باطل را از میان میبرد و مردم، چه با کمال رغبت و میل و چه با خوف و ترس، تبعیت مینمایند آنها را. پس از آن فرمود: ای گروه مردم! بشارت باد شما را به فرج. پس بدرستی که وعده خداوند حق است و رد نمیشود قضای
او و اوست حکیم و دانای آگاه. به درستی که فتح خداوند نزدیک است. در خاتمه روایت، خبری نثار روح احمد امین و کسروی و مردوخ (مردود) و منکرین ظهور حضرت مهدی مینمایم، و این خبری است که شیخ الاسلام حموینی در فرائد السمطین، از محدّث فقیه شافعی، ابراهیم بن یعقوب کلاباذی بخاری و خواجه کلان شیخ سلیمان بلخی حنفی در ینابیع المودّهْ از جابر بن عبدالله انصاری نقل مینماید که رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمود: کسیکه منکر خروج حضرت مهدی باشد، محقّقاً کافر است به آنچه نازل گردیده بر محمدصلی الله علیه وآله.
کوروش کبیر خبیث
ادامه از قبل.. منشور کوروش از جهت اظهارات مردمگرایانه به پای کتیبههای برخی پادشاهان دیگر و از جمله نبونید و حمورابی نمیرسد. این حقیقت مستند است، کتیبه بازمانده از نبونید (شاهی که مغلوب کوروش شد) نشان میدهد که او روحیهای اهل مدارا و همراه با گرایش به هنر و ادبیات داشته است. او در منشور نبونید از ساخت وسازها و کوشش برای ساختن شهرها خبر داده است: من تمامی شهر حَـرّان را چنان ساختم که میدرخشد، چنانکه مهتاب تابناک میدرخشد. او به آن اندازه محبوبیت در نزد مردم داشته است که به موجب کتیبه داریوش در بیستون (بند ۱۶ از ستون یکم و بند ۱۴ از ستون سوم)، دستکم دو نفر با ادعای انتساب خویشاوندی به نبونید توانستند حمایت گسترده مردم بابل را علیه حکومت هخامنشی به دست بیاورند. قیامهایی که در نهایت به دست داریوش سرکوب شدند. نبونید با اینکه پیرو خدای سین (خدای ماه) بود، اما مردم را تحت فشار نگذاشت تا به خدای دلخواه او بگروند، در حالیکه کوروش طبق سطر هفتم منشور، به همین اتهام او را سزاوار تنبیه میدانست: او مردوک، شاه خدایان را نمیپرستید. کوروش خبیث از هر بت پرستی کافرتر بوده، نبونید، همچنین پادشاهی بود که مانند کوروش با زور و قوه نظامی به قدرت نرسیده بود، بلکه با انتخاب بزرگان به پست پادشاهی بابل گمارده شده بود. پس چرا کوروش رو قدیس و عادل معرفی میکنند؟ خب معلومه، بجای اینکه ثروت خزانه ملی را در مسیر رفاه مردم و سازندگی کشور خرج کند، در اورشلیم، برای ساخت بت های طلایی یهود خرج کرد، خب قطعاً این قضیه، یهود را حسابی خرکیف کرده. در پست های آتی همچنان منشورهای معاصر کوروش را، بعنوان استاد تاریخی و باستانی، با یکدیگر مقایسه و آنالیز میکنیم. بعداً قضاوت را به عهده خودت میگذارم تا نتیجه گیری کنی. ادامه دارد..
صحیفه سجادیه
حمد چراغ راه اندیشه و رابطۀ حمد با اندیشه و علم: هر کسی به همان میزان که حقیقت حمد را درک کرده، به همان میزان به راه درست اندیشه نائل شده است، باز هم فرق میان حمد و شکر: حَمْداً یُضِی ءُ لَنَا بِهِ ظُلُمَاتِ الْبَرْزَخِ، وَ یُسَهِّلُ عَلَیْنَا بِهِ سَبِیلَ الْمَبْعَثِ، وَ یُشَرِّفُ بِهِ مَنَازِلَنَا عِنْدَ مَوَاقِفِ الْأَشْهَادِ، یَوْمَ تُجْزَی کُلُّ نَفْسٍ بِمَا کَسَبَتْ وَ هُمْ لَا یُظْلَمُونَ، یَوْمَ لَا یُغْنِی مَوْلًی عَنْ مَوْلًی شَیْئاً وَ لَا هُمْ یُنْصَرُونَ: چنان حمد و ستایشی که خداوند روشن و درخشان کند با آن تاریکیهای برزخ را برای ما، و آسان کند با آن راه محشر را، و آبرومند گرداند جاهای ما را در نزد جایگاههای گواهان. آنروز که جزا داده میشود هر کسی به آنچه کسب کرده، و آنان مورد ستم قرار نمیگیرند، آنروز که هیچ دوستی نمیتواند از دوستش چیزی را دفع کند و آنان نمیتوانند به همدیگر کمک کنند. شرح: حَمْداً یُضِی ءُ....، نه هر حمدی بلکه حمدی که ظلمات برزخ با آن روشن شود. این کدام حمد است؟ آن حمدی است که فرمود همه قرآن در سوره حمد است. و اولین آیۀ آن نیز الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمین است و سوره حمد، هفت آیه دارد، میتوان گفت حدود یک هفتم قرآن در این آیه مندرج است. پس مراد آن حمد است که همراه علم و اندیشه، عالمانه و اندشمندانه باشد؛ و شخص حامد گاهی تک تک آثار قدرت خدا را بررسی کند و در اثر آن بر حمد و ستایش برانگیخته شود، که در مکتب قرآن و اهل بیت (علیهم السلام) راه خداشناسی همان مخلوق شناسی و اندیشه در چگونگی مخلوقات است، به ویژه انسان شناسی و شناخت استعدادهائی که خداوند قدیر با قدرتش به انسان داده است که: مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّه. ابتدا از انسان شناسی و سپس از جهان شناسی میتوان بسوی خدا شناسی رفت (بر خلاف ارسطوئیان و صدرویان که از خدا شناسی شروع کرده و به خلق شناسی میرسند و لذا همه چیزشان وارونه و بر خلاف مکتب قرآن و اهل بیت علیهم السلام است، و در اوهام خیالی مستغرق هستند، و نام خیالات ذهنی را معقولات گذاشته اند) برای نمونه به چند آیه از سوره روم توجه کنید: وَ مِنْ آیاتِهِ أَنْ خَلَقَکُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ إِذا أَنْتُمْ بَشَرٌ تَنْتَشِرُون: از آیات و نشانههای خداوند این است که شما را از خاک آفرید آنگاه (در زمین) منتشر شدید. وَ مِنْ آیاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْواجاً لِتَسْکُنُوا إِلَیْها وَ جَعَلَ بَیْنَکُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُون: و از نشانههای او این است که برای شما (مردان و زنان) همسرانی از جنس خودتان آفرید تا در کنار آنان آرامش و قوام روحی یابید، و در میان تان مودت و رحمت قرار داد. در اینها نشانه هائی هست برای آنان که تفکر میکنند. وَ مِنْ آیاتِهِ خَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافُ أَلْسِنَتِکُمْ وَ أَلْوانِکُمْ إِنَّ فی ذلِکَ لَآیاتٍ لِلْعالِمین: و از نشانههای اوست که آسمان و زمین را آفرید، و گوناگونی زبانهای شما، و رنگهایتان که در اینها نشانه هائی هست برای عالمان.
وَ مِنْ آیاتِهِ مَنامُکُمْ بِاللَّیْلِ وَ النَّهار: و از نشانههای اوست خوابیدن شما در شب و روز. و نیز آیه ۲۰ و ۲۱ سورۀ ذاریات: وَ فِی الْأَرْضِ آیاتٌ لِلْمُوقِنین- وَ فی أَنْفُسِکُمْ أَ فَلا تُبْصِرُون: و در زمین آیاتی هست برای یقین گرایان و در وجودهای خودتان، آیا بصیرت ندارید. و دهها آیه دیگر بلکه بیش از سه چهارم قرآن که سورههای مکی هستند و نیز آیههای زیادی در سورههای مدنی به تفکر و اندیشه در کائنات، آسمان و زمین و انسان، مربوط است به ویژه آن همه آیات کیهان شناسی، انسان شناسی و.. آن حمد نور است و راه دنیا، برزخ و آخرت را روشن میکند، حمدی است که انسان در اثر تفکر و اندیشه، و بینش و بررسی علمی در جهان و پدیدههای جهان، به حمد و ستایش خداوند برانگیخته شود.
اساساً هیچ فعل ارادی بدون انگیزه نمیشود و انگیزه خدا ستائی تفکر در آثار قدرت اوست. در عرف عمومی و فرهنگ مردمی ما، آن همه لفظ الحمدلله به زبانها میآید، در حقیقت حمد و ستایش نیست، شکر و سپاس است، گرچه به لفظ حمد باشد. و این چنین شده که در عرصه فرهنگ عمومی ما حمد (به معنی اصلی) غایب شده. عدم حضور حمد در فرهنگ ما و پر شدن جای آن با شکر، یکی از عناصری است که موجب تنگی فکر و اندیشه و باعث نپرداختن به تفکر در جهان هستی و پدیدههای آن به ویژه در جسم و جان انسان، شده است و آن همه آیات فراوان کیهان شناسی، انسان شناسی. و... همگی یا متروک مانده اند یا صرفاً به اخلاق موعظه ای تفسیر شده اند. ادامه دارد..
زیارت جامعه کبیره
اَلسَّلامُ عَلَیْکُمْ یا اَهْلَ بَیْتِ النُّبُوَّةِ، وَمَوْضِعَ الرِّسالَةِ، در جهان امروز که با تبلیغ بی دینی به افکار انحرافی توسط مدّعیان جهان تک قطبی، و حقوق بشر دروغی، جوانان مسلمان و دیگر ادیان را به بی راهه میکشانند، تأسّی به اهل بیت رسول اکرم صلی الله علیه وآله میتواند چراغ هدایتی برای پویندگان راه حقّ و عدالت باشد. لذا بر آن شدم ترجمه کتاب گران سنگ الشموس الطّالعه در شرح زیارت جامعه کبیره تألیف علامه محمد حسین همدانی درودآبادی را، به زبانی ساده تر و قابل فهم ترجمه کنم، چون پیچیده هست، امید که در عصر کنونی، و عصر شبهات، مفید باشه. با این که در مقامات ائمه اطهار علیه السلام احادیث فراوانی موجود است و شمه ای از آن در اصول کافی و دیگر کتابهای روایی آمده، لیکن زیارت جامعه در مواجهه با این اسماء حسنی الهی، و از قول خود ایشان موقعیت دیگری پیدا کرده است، چه اینکه هر زائری در ایام زیارت خود در حرم هر یک از ائمه اطهار علیه السلام و یا در غیر آن خود را موظف میداند که از بهترین زیارت استفاده کند، و در مواجهه با محبوب خود آن را زمزمه کند، و درد دل کند و اشک بریزد، معمولاً این فقرهها و جملات با مضامین عالی که در حجاب عربیت برای فارسی زبانها قرار دارد، گرچه با شوق و اشتیاق خوانده میشود و این جملات مقدس نجوی میگردد، لیکن هر زائری شوق دارد که به مقامات مضامین این زیارات نائل شود، و به حقایق عالی آن دست یابد و از آن جملات در زندگی خویش بهره بگیرد و در خلوت خود با ائمه علیه السلام مقامات آنها را در نظر آورد، لیکن به دلیل عمق مطالب و بلندی قله معارف آن دسترسی برای همه مقدور نیست، لذا شرح گوناگونی بر آن نوشته شده، و از این بین، سعی میکنم از ساده ترین کلمات استفاده کنم. البته ممکن هست در ابتدا حس کنی خیلی فهمش سخت هست. آره، علتش دشواری زبان این دعاست است که سخن از مطالب عرشی و پایبند کردن به الفاظ خاکی، خود کاری دشوار است، به ویژه اگر در مقامات خلفای الهی باشد که اندیشه بشر در ساحل آنها به گل مینشیند و متحیر و حیران میماند، چه این که هیچ پایینی در رسیدن به مقامات عالی تر از خود ابزار لازم را در اختیار ندارد، و احاطه ادراکی پایین به ما فوق خود ممکن نیست، چگونه چنین نباشد در حالیکه مقامات ایشان چندان دور از دسترس اندیشمندان و صاحبان قلب و محققان عارف است که همه آنها در کنار وجود آنها امّی به شمار میروند، و در مکتب آنها طفلی بیش نیستند. کسانی که در عظمت بدان پایه صعود کرده اند که به خلافت الهی نائل شده و ظل اللَّه و سایه گسترده آفرینش هستند، و خود ائمه فرموده اند: نزلّو لنا عن الربوبیة فقولوا فینا ما شئتم: یعنی ما را از ربوبیت پایین تر آورید، لیکن هرچه در مقامات ما خواستید بگویید. چه آنکه قله اندیشههای شما به ساحل وجود ما نمیرسد و همای بلند پرواز قاف قلب در دامنه هستی ما خسته بال فرود میآید (امیرالمؤمنین علیه السلام در خطبه شقشقیه فرمود: ینحدر عنی السیل ولا یرقی الی الطیر: سیل کلمات وجودی از کوثر وجودیم فرو میریزد و سیمرغ، قاف نشین نیز به قله بلند من نمیرسد) علی علیه السلام را جز خدا و رسولش صلی الله علیه وآله نشناخت و خدا را جز رسول خداصلی الله علیه وآله و علی علیه السلام نشاختند. بنابراین دشواری زبان و بیان مطالب بلند عرشی در قالب کلمات خاکی باعث پیچیدگی شده. و ثانیاً مطالب مزبور تنها بصورت اشاره قابل فهم است و معانی هرگز در قالب کلمات درنمی آیند، و تنها کلمات عنوان آن حقایقند و نه ظرف آنها. مقامات وجود چیه؟ در عرفان برای وجود مراتبی قائل شده اند. ۱- حقیقت مطلقه و هویت غیبیه. به نظر عرفا این مرتبه از وجود اسم و رسمی ندارد و از آن نمیشه خبر داد و گاه از آن به عدم نیز تعبیر شده، مراد از عدم که فوق وجود است به لحاظ این مرتبه است. ۲- مرتبه احدیت، در این مرتبه وحدت غالب است بطوری که اغیار منتفی اند، معمولاً مقام فناء به غلبه احدیت برای سالک روی میدهد، لیکن در این مرتبه نیز به لحاظ مراتب تفاوت دارند. و این سخن تفصیلی دارد که آیه شریفه به اجمال به آن اشاره میکند که: تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَی بَعْضٍ. ادامه دارد..
حُسنیّه
ابراهیم استرآبادی ملقب کرکین میگوید: در سال ۹۵۸ هجری، هنگامی که از سفر حج و زیارت باز میگشتم، سفری به شام نموده و به دمشق وارد شدم. در این شهر با مؤمنینی پرهیزکار از سلسله جلیله سادات که دارای مذهب شیعه بودند برخورم، نزد آنها رساله حُسنیّه را که به زبان عربی بود یافتم. رساله را از اول تا آخر مطالعه کردم و چون درباره مذهب اهل بیت علیهم السلام و اثبات حقانیت شیعه بود، حلاوت و شیرینی آن، چنان در من اثر کرد که باعث شد نسخه ای از آن را به ایران آورم. پس از بازگشت به ایران، به خواهش بعضی از مؤمنین آن را به فارسی ترجمه کردم. اصل کتاب که به زبان عربی است، منسوب به ابوالفتوح رازی است که از مفسرین بنام شیعه بشمار میرود. حسنیّه، بانوی بزرگواری است که به افتخار خدمتکاری و شاگردی خاص حضرت امام جعفر صادق علیه السلام شرفیاب میشود، و در اثر نبوغی که از خود نشان میدهد، حضرت مهمترین مسائل اعتقادی و ولائی را آنچنان به او میآموزد که پس از شهادت حضرتش توانست در مجلس هارون با مخالفان مکتب اهل بیت علیهم السلام بحث و مناظره کند و ریشه اعتقادات فاسد علمای آنزمان را بخشکاند. این کتاب با تمام زیبائی و شیوائی که دارد، ولی چون بسیاری از قسمتهایش نامفهوم مانده بود از این رو با ویرایشی نو مبادرت ورزیده و با تحقیق و بررسی مستند، آماده گردید. انشاءاللّه مورد قبول صاحب شریعت حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله وسلم و آل اطهار آن بزرگوار بخصوص آقا امیرالمؤمنین علیه السلام قرار گیرد. لازم به تذکر است که بخشی از متن اصلی که به مباحث خیر و شر و قضا و قدر میپردازد، بدلیل پیچیدگی هائی که دارد و برای عامه چندان قابل استفاده نیست، حذف، و علاقمندان را به کتب علمی که جایگاه طرح مباحث سنگین است ارجاع میدهم. ادامه دارد..
مناقب و مطاعن، مدایح و مثالب
تحقیق در کتب تسنن پیرامون ترور ابوبکر و عایشه.
اگر بپذیریم که ابابکر عمر را جانشین خود قرار داد و قرینه هایى بر این مطلب بیاوریم، موضوع مهم تر در جاى خود باقى میماند، و آن این است که ابوبکر، و پزشک مخصوصش و عتّاب بن اسید هم زمان مردند و پیروان ابابکر برکنار شده و یا به قتل رسیدند! وضعیت در نظر گروه ترور به دو گونه است: ۱- ابوبکر در ابتداى خلافتاش عمر را جانشین خود معرفى کرد، و این از قرینه هایى چون ریاست حج در سال اول و وزارت عمر در امور ادارى بر مى آید، ولى در سال دوم ریاست هیچگاه عمر را جانشین خود معرفى نکرد. بدین سان، جانشین موضوعىِ ابابکر، عمر خواهد بود. ۲- ابابکر در پایان عمرش عمر را جانشین خود معرفى کرد، به دلیل وصیتى که به خط عثمان از او باقى است. لیکن حالا ابابکر عمر را جانشین خود کرد، پس چرا او را کشتند؟ پاسخ: مشکل اصلى آن بود که عمر و عثمان نمیتوانستند تا زمان مرگ ابابکر به انتظار بنشینند، معروف بود که خاندان ابى قحافه داراى عمرهاى طولانى بودند (البته ابوقحافه از این قاعده مستثنا شد، زیرا در اثر اندوه مصیبت مرگ پسرش، ابابکر در سن ۹۷ سالگى مرد) (اسدالغابه، ابن اثیر چاپ دار احیاء التراث العربى، ج ۳، الاستعاب، ترجمه، ۱۳۷۷، ج۳، الکامل فى التاریخ، ابن اثیر، بیروت، چاپ اعلمى، ج۲) و دو حزب قریش و اموى براى شان مشکل بود که منتظر بمانند تا ابوبکر پس از سى یا چهل سال بمیرد. معلوم نبود که یکسال دیگر ابابکر بمیرد یا بیست سال، و جانشینان آینده او نمیتوانستند اوضاع سیاسى را آنقدر کنترل کنند تا مرگ به سراغ ابابکر بیاید. زیرا ممکن بود نظر ابابکر تغییر کند، و ممکن بود یکى از خاندان خودش یا شخصی از انصار را خلیفه پس از خود قرار بدهد. هم چنین احتمال داشت جانشین ابوبکر، پیش از ابابکر بمیرد. عمر و عثمان همچنین میترسیدند که فرماندهان فتح عراق و شام یعنى خالد بن ولید و ابو عبیدة بن جرّاح (که از قبیله هاى مشهور قریش بودند) قدرت یابند، و این دو تن از پر جرأت ترین مخالفان عمر بودند. بنى امیه میترسیدند پیش از مرگ ابابکر عثمان بمیرد و به ریاست نرسد، و عثمان، پیرتر از عمر بود. و امویانى که یاور ابوسفیان بودند، کسى جز عثمان نداشتند، زیرا آنان همگى از طلقا و آزاد شدگان بودند و اوضاع سیاسى آن روز جهان اسلام، پذیراى این نبود که یکى از طلقا به خلافت برسد. مشکل دیگر امویان نیز اعتماد ابابکر بر عتّاب بن اسید اموى بود که باعث کنار زدن دیگر امویان میشد، و در قرار داد تیره هاى مختلف قریش مبنى بر تداوم خلافت در قریش پس از وفات پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) مدت خلافت هر شخص تعیین نشده بود، بدین جهت، عمر پس از یکسال حکمرانى از ابابکر درخواست کرد تا از ریاست کناره بگیرد، و پاسخ ابابکر نیز حاکى از پذیرش این درخواست بود، و این مطلب دلالت بر عدم تعیین مدت ریاست از سوى قریشیان دارد. البته ابابکر از ریاست دست نکشید تا آن که صبر عمر تمام شد. عمر گفت: ابوبکر به من گفت همان شیوه را پى میگیریم و تا چند روز دیگر تو خلیفه خواهى شد. بطورى که من گمان کردم در اولین نماز جمعه خلافت را به من میسپارد، ولى خود را به فراموشى زد. بخدا سوگند پس از این ماجرا سخنى با من نگفت تا هلاک شد (شرح نهج البلاغه، ج ۲، الشافى، مرتضى) از گفتار عمر برمى آید که در انتظار ریاست نشسته و هفته شمارى میکرده است. مهم تر آن که ابوبکر از سخن عمر دریافت که باید به سرعت دست از ریاست بکشد، زیرا به عمر گفت: تا چند روز دیگر تو خلیفه میشوى. از این روایت در مى یابیم که درگیرى شدید بین این دو نفر بالاخره منجر به کشته شدن ابابکر و پزشک مخصوصش و فرماندارش در شهر مکه گردید.
شواهد دلالت دارند که وصیت ابابکر در مورد عمر، وصیتى جعلى و ساختگى به دست عثمان بن عفان بوده است، و ابابکر آن را امضا نکرده است. البته وعده ابابکر به خلیفه شدن عمر، و نیز توافق قریشیان در مورد دست به دست شدن ریاست بین خودشان، به عمر این اجازه را میداد که خود را جانشین ابابکر گرداند.
ظاهر حال حکومت ابوبکر در سال اول، دلالت بر جانشینى عمر میکرد، زیرا او را وزیر خود و رئیس امور حج وقاضى مملکت قرار داد. هم چنین مخالفت اصحاب با جانشینى عمر اشاره به این معنا دارد که زمزمه جانشینى عمر دربین بوده است، البته این مخالفتها از همان سال اول حکومت ابوبکر بود.
سلمان فارسی و جنگ بِلِنْجِر
جنگ بِلِنْجِر جبهه دیگرى بود که سلمان در آن حضور داشت. بِلِنْجِر در گذشته پایتخت خزر بوده که البته بعدها آتِل پایتخت آن شده است (حدود العالم) خزر نام طایفه اى از اقوام آریایى است که در گذشته در ترکستان و سواحل غربى دریاى خزر سکونت داشته اند. آنها از سال (۶۰۰- ۹۵۰ م) در قسمت جنوب غربى قفقازیه، صاحب حکومت و قدرت بوده اند. نام دریاى خزر هم، از نام آنها گرفته شده (فرهنگ عمید، تاریخ- جغرافیا) به هر حال، طبق متون تاریخى، سلمان فارسى در این جنگ حضور داشت و پس از آنکه سلمان بن ربیعه باهلى در این جنگ شهید شد، او با سپاه اسلام، از راه گیلان، کوه هاى گرگان و جنگل هاى مازندران برگشت (فتاوى صحابى کبیر سلمان)
مالک اشتر
مردم آن زمان حتّی مردم عراق (کوفه و بصره) عمدتا مالک را با نام اشتر میشناختند. در جنگ جمل وقتی که مالک با عبداللّه بن زبیر گلاویز شد و هر دو به زمین افتادند، ابن زبیر فریاد میزد: اقتلونی و مالکا: یعنی بکشید من و مالک را (ابن خلکان، همان، المجلد الثالث) اما هیچ کس به سخن او توجهی نداشت، زیرا که مردم (یاران ابن زبیر) نمیدانستند مالک کیست. خود اشتر در این زمینه میگوید: فقط این جمله ابن زبیر که گفت من و مالک را بکشید، مرا نجات داد که مردم نمیدانستند مالک کیست و اگر گفته بود من و اشتر را بکشید، بدون تردید مرا کشته بودند (ابوحنیفه احمد بن داود دینوری، اخبارالطوال) در جنگهای آنزمان سپاهیان زره پوش به راحتی شناخته نمیشدند، چرا که نقاب آهنین داشتند و جز چشمانشان پیدا نبود. صیاح میگوید: حارث بن جمهان جعفی اشتر را در حال رزم دید، اما وی را که چهره اش آهن پوش بود نشناخت، به او نزدیک شد و به عنوان یکی از شهسواران دلیر گفت: از این دم خدایت از جانب امیرمؤمنان... (محمد بن جریر طبری) از لابه لای گزارشها در جنگها چنین برمی آید که بسیاری از سواران از نزدیک نیز شناخته نمیشدند، به عنوان مثال زمانی که بسربن ارطاه به هماوردی علی علیهالسلام آمد شناخته نمیشد؛ بسر در حالیکه نقابی آهنین بر روی نهاده بود و شناخته نمیشد نزدیک آن تپه بسوی علی علیهالسلام تاخت (ابن ابی الحدید) همچنین در خبر دیگری درست قبل از لیلة الهریر آمده است: در این حال مردی از سپاه عراق بیرون آمد، وی بر اسب درازدمی که مویش به سرخی و سیاهی میزد بر نشسته و چنان خود را در سلاح غرق کرده بود که جز دو چشمش پیدا نبود (ابن ابی الحدید) جالب تر از این موارد، برخورد اثال بن حجل با پدرش حجل بن عامر است؛ اثال هماورد طلبید و حجل به مبارزه او رفت و حتّی ضربتی هم رد و بدل کردند و با آگاهی به فنون جنگی و زره مناسب، ضربات کارگر نیفتاد، و بعد از ذکر نام و نسب مشخص شد که پدر و پسرند (نصربن مزاحم، ابن ابی الحدید)
ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، شاهزاده گفت: آیا آنچه انبیاء و رسل از جانب حقّ تعالى مى آورند مخصوص جمعى است و یا آنکه شامل جمیع خلق مى گردد؟ بلوهر گفت: هر گاه انبیاء و رسل از جانب خدا مبعوث شدند عامّه مردم را فراخواندند، هر که اطاعت ایشان کرد داخل در زمره ایشان است، و هر که نافرمانى آنها کرد از آنها نیست، و هرگز زمین از وجود کسى که در جمیع امور اطاعت حقّ تعالى نماید خالى نخواهد بود، و او از پیامبران و رسولان و یا اوصیاى او خواهد بود و براى این امر مثلى است: گویند در ساحل دریا مرغى بود که به آن (قرم) میگفتند و بسیار تخم مى گذاشت و بر جوجه آوردن و تکثیر آن بسیار راغب بود، و زمانى فرا رسید که بر چنین امرى توانا نبود و چاره اى جز این ندید که جلاى وطن کند، و به سرزمین دیگرى مهاجرت نماید، تا آن زمان منقضى گردد. و از خوف آنکه مبادا نسلش منقطع گردد تخمهاى خود را بر آشیانه مرغان دیگر متفرّق کرد، آن مرغان نیز تخمهاى آن مرغ را با تخمهاى خود زیر بال و پر گرفتند و جوجه هاى آن مرغ با جوجه هاى دیگر سر از تخم درآوردند. چون مدّتى گذشت آن جوجهها با جوجه هاى قرم الفت گرفتند، با یکدیگر مأنوس شدند و چون ایّام مهاجرت قرم از وطن خود منقضى گردید و شبانه به سرزمین خود بازگشت، بر آشیانه هاى آن مرغان عبور میکرد و آواز خود را به گوش جوجه هاى خود و جوجه هاى دیگر میرسانید، جوجه هاى قرم چون صداى او را شنیدند در پى او شدند و جوجه هاى مرغان دیگر هم که با آنها مأنوس بودند به دنبال آنها رهسپار شدند، و تنها مرغانى که جوجه او نبودند و با جوجه هاى او الفت نگرفته بودند از پى آواز قرم نرفتند، و چون قرم محبّت فرزند بسیار داشت جوجه هاى خود و جوجه هاى دیگر را به جانب خود جلب نمود. همچنین پیامبران دعوت الهى را بر همه مردم عرضه مى نمایند، و اهل حکمت و عقل اجابت ایشان مى کنند، زیرا فضیلت و رتبه حکمت را میدانند. پس مثل آن مرغ که به آواز خود جوجهها را فراخواند، مثل پیامبران است که همه مردم را به راه حقّ میخوانند و مثل آن تخمها که بر آشیانه مرغان پراکنده کرد مثل حکمت است، و آن جوجهها که از تخمهاى آن حاصل شد مثل دانایانى است که بعد از غیبت پیامبر به برکت او بهم میرسند، و مثل سایر جوجه هاى آن مرغ که الفت گرفتند مثل جماعتى است که اجابت دعوت علما و حکما و دانایان در زمانه پیش از بعثت پیامبران مى نمایند، زیرا حقّ تعالى پیامبران را بر جمیع خلق تفضیل داده است، و از براى هر یک از آنها حجّتها و براهین و معجزات و کراماتى چند مقرّر فرموده که به دیگران نداده است، تا آنکه رسالت ایشان در میان مردم ظاهر گردد و حجّتهاى آنها بر خلایق تمام شود، از این رو هنگام بعثت پیامبران جمعى به آنها مى گرویدند که پیش از آن اجابت علما و دانشمندان اهل دین نمیکردند، و این براى آن است که حقّ تعالى دعوت پیامبران را روشنى و وضوح و تأثیر دیگر داده که به دعوت دیگران نداده است.
عاشق روی جوانی خوش نوخاسته ام
و از خدا دولت این غم به دعا خواسته ام
عاشق و رند و نظربازم و میگویم فاش
تا بدانی که به چندین هنر آراسته ام
شرمم از خرقه آلوده خود میآید
که بر او وصله به صد شعبده پیراسته ام
خوش بسوز از غمش ای شمع که اینک من نیز
هم بدین کار کمربسته و برخاسته ام
با چنین حیرتم از دست بشد صرفه کار
در غم افزودهام آنچ از دل و جان کاسته ام
همچو حافظ به خرابات روم جامه قبا
بو که در بر کشد آن دلبر نوخاسته ام
آفرینش
ما با این که همیشه قرآن و حدیث میخوانیم، در عین حال آنها را نمیخوانیم. و قال امیرالمؤمنین علیه السلام: انشأ الخلق انشاءً ابتداه ابتداءً، بلا رویّة اجالها و لا تجربة استفادها و لا همامة نفس اضطرب فیها: مخلوقات را (در آغاز) انشا، کرد یک انشاء کردنى، و ابداء کرد یک ابداء کردنى، بدون فکر و اندیشه اى که به کار گیرد، و بدون تجربه اى که از آن استفاده کند، و بدون آن که حرکت اهتمامى در خود او (براى این کار) باشد. اشیا مظهر وجود خدا نیستند، بلکه آیه و نشان دهنده هستند که خالق و خدایى هست. و بالاخره خداوند وجود اشیاء را ایجاد کرده است، نه از وجودى که قبلاً بوده باشد و نه از عدم. مادر علم، حضرت زهرا سلام الله علیها فرمود ابتدع، و پدر علم حضرت علی علیه السلام فرمود ابتدأ، هر دو به یک معنى و در جزئیات معنى مکمل همدیگرند، گویى یک فرد گفته است: ابتدع الاشیاء و ابتدئها. در آب یک استخر فرو روید، در زیر آب کاملاً حس میکنید که به کدام دیوارۀ استخر نزدیکتر هستید. برای اینکه در آن سمتی که به دیوار نزدیکتر هستید فشار آب بر بدن شما کمتر است، و در آن سمت که از دیوار دور تر هستید فشار آب بر شما بیشتر است. رابطۀ فشار انرژی فضا، با کرات نیز همینطور است. فرو رفتگی دو قطب زمین، به خاطر دوری آن دو طرفش از دیگر کرات است. و برآمدگی کمر زمین به خاطر وجود کرۀ ماه در نزدیکی زمین است، چنانکه مسئلۀ جذر و مد نیز چنین است. و پاسخ طرفداران جاذبه در این مسئله نیز، به وضوح کامل، قانع کننده نیست، بلکه نوعی تناقض است.
اسناد لانه جاسوسی امریکا
دستگاه حکومت ایران بین دولت موقت اسلامی مهدی بازرگان و کمیتههای انقلاب که بوسیله خمینی و رهبران مذهبی هدایت میشوند تقسیم میشود. تشکیلات کمیتهها به تعداد زیادی مستقل از حکومت عمل میکنند و خمینی شخصا به هر که دستور میدهد. غالبا برخوردهایی بین این دو تشکیلات صورت میگیرد و اینها در سیاست خارجی ایران انعکاس دارد. کمیتهها خارج از ضوابط دولتی گزارشات را مستقیما به خمینی میرسانند (بدون شرح)
کابالا
آموزه های محی الدین بوسیله کاروان های جاده ابریشم تا ساحل سیحون به دست انبوه صوفیان آن روز (مثلاً میتوان گفت آنروز در شهر بزرگ نیشابور که دومین شهر پس از بغداد بود کسی غیر صوفی یافت نمیشد) میرسید، تصوف کابالیستی او از قونیه تا سیحون (سمرقند و بخارا) نسبت به دیگر مناطق ممالک اسلامی، بیشترین توفیق را داشت و همزمان شیخ عطار شاگرد واقعی او بود با فاصله مکانی و شیخ محمود شبستری نیز بعدها از پیروان کامل محی الدین شد. در اطراف جاده ابریشم از درون فلات آناتولی (ترکیه) تا سمرقند فرقه هائی با اسامی تومان توکدی و چراغ سوندرن و خروس قردی پیدایش یافتند. نظر به رواج زبان ترکی در آنزمان و نیز ترک نشین بودن بیشتر بخش های آن مسیر، اسامی هر سه فرقه ترکی است. ماهیت فسق و فجور این فرقه ها فراوان در کتب متعدد قابل پیگیری ست که چگونه به تکلیف واجب بی غیرتی و بی ناموسی عمل کرده اند، تکلیفی که محی الدین برایشان واجب و یک امر اعتقادی مقدس، کرده بود. گمان میکردم که این فرقه ها کاملاً از بین رفته اند، اما در کتاب خاطرات جناب آقای حسنی امام جمعه ارومیه، دیدم که یک روستا در آذربایجان غربی هست که ساکنانش از فرقه خروس قردی هستند، فرقه ای که سالانه مراسم خروس کشان راه می اندازند، زیرا که خروس سمبل غریزه جنسی و سمبل است. پس از محی الدین ملعون و خبیث، برخی از نامدارن بزرگ تصوف، نه تنها همجنس گرائی را جایز دانستند، بلکه به همجنس گرائی خود افتخار میکردند، اگر به فرهنگ معین، ذیل شمس تبریزی مراجعه کنید نمونه ای از این افتخار را مشاهده میکنید که شمس بر اوحدالدین کرمانی میشورد و همجنس گرائی او را محکوم میکند. و نیز ملاصدرا در اسفار، جلد ۷ ، برای لزوم و ضرورت همجنس گرائی استدلال کرده است؛ مردمان و افراد غیر همجنس گرا را مردمانی پست و حیوان دانسته است. سبزواری در حاشیه آن، میگوید: این حضرات در تجویز این رفتار به قاعده اجتماع امر و نهی معتقد هستند. هر کسیکه از علم اصول فقه اطلاع داشته باشد میداند که این مسئله هیچ ربطی به آن قاعده ندارد، و سبزواری هیچ اطلاعی از آن علم نداشته است، همانطور که اطلاعی از تاریخ هم نداشته که در آغاز منظومه، اسکندر مقدونی را قدیس نامیده است. شاید همجنس بازی های اسکندر هم از قداست او باشد. اما، در اینجا بخوبی می بینیم که ملاصدرا در این تشویق به همجنس گرائی و ضروری دانستن آن، دقیقاً راه محی الدین را رفته است، بطوری که همه افکار و اسفارش بر اصول محی الدین و آن نیز بر اصول کابالا مبتنی است.
أمیر المومنین امام علی علیه السلام: مَن کَثُرَ فِکرُهُ فِی المَعاصِی دَعَتهُ إلَیها: آنکه در گناهی بسیار فکر و اندیشه کند این کار او را به گناه میکشاند. صاحب دل یعنی چی؟ شیطان کجا پیدا میشود؟ شیطنت از راه مال حرام، نگاه حرام و اینها پیدا میشود که فرمود: وَ شارِکْهُمْ فِی الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ. در همین نهج البلاغه خطبه هفتم بود که شیطان یک حرامی است که جامه احرام می پوشد و قصد ورود در دل دارد. کارش این است؛ این میخواهد وسوسه کند. وسوسه که در دست و پا نیست، وسوسه در مرکز اندیشه است: یوَسْوِسُ فی صُدُورِ النَّاسِ. چگونه وسوسه میکند؟ ۱. این شیطان لباس احرام میپوشد.۲. وارد دل میشود.۳. منتظر است درِ کعبه دل چه وقت باز میشود.۴. وارد کعبه دل میشود و تخمگذاری میکند و جوجهپروری میکند و دخالت میکند.اینکه می بینید خیلی ها میگویند آرامش نداریم، مرتّب حواسمان جمع نیست وقتی میخواهیم دو رکعت نماز بخوانیم! این بیچاره درست می گوید، برای اینکه این اندیشه های باطل آن قدر در ذهن او جولان می دهند که فرصت آرامش را به او نمی دهند. برای اینکه انسان از خطر این چنینی نجات پیدا کند، ما الا و لابد هر شب مسئول هستیم که سری به دل بزنیم ببینیم چه کسی آمده و چه کسی رفته؟ چون با او کار داریم. فرمود این را قلعه کنید، دژ کنید، کلید هم دست خودتان باشد. صاحبدل که در ادبیات ما هست یعنی این؛ یعنی مواظب قلبش است، کلید دستش است.
حدیث :
حسین بن صقیل گوید: به امام صادق علیه السلام عرض کردم : آیا ساعتى تفکر، از برخاستن و عبادت یک شب با ارزش تر است ؟ حضرت فرمود: آرى رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود که : ساعتى تفکر نمودن از یک شب قیام نمودن برتر است عرض کردم : چگونه باید تفکر کرد؟ فرمود: باید به خانه و ویرانه گذر کند و بگوید: سازندگان تو و ساکنان تو کجایند؟ تو را چه شده چرا سخن نمیگویى؟
حدیث :
از امام صادق علیه السلام روایت است که فرمود: ما کسى را دوست مى داریم که خردمند، فهمیده ، داراى فهم عمیق در دین ، بردبار، مداراکننده ، صبور، راستگو و وافادار باشد، خداوند عزوجل اخلاق نیکو را به پیامبران اختصاص داده، پس کسى که داراى اخلاق پسندیده است خداوند را بر داشتن آن اخلاق سپاس گوید، و کسى که چنین اخلاقى در وجودش نیست باید به درگاه خداى عزوجل تضرع و زارى کند و اخلاق نیکو را از خداوند درخواست کند. راوى گوید: عرض کردم: فدایت شوم آن اخلاق نیک چیست؟ حضرت فرمود: پارسایى ، قناعت ، صبر و شکر، بردبارى ، حیا سخاوت ، شجاعت ، غیرت ، نیکو کارى ، راستگویى ، امانتدارى.
حدیث :
رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: آیا به شما خبر دهم که بهترین شما چه کسانى هستند؟ گفتیم : آرى اى رسول خدا! حضرت فرمود: بهترین شما کسانى هستند که پرهیزکار، پاکیزه ، داراى دستانى بخشنده و با سخاوت ، از طرف پدر و مادر پاکیزه نژاد باشد، نیکى کننده به پدر و مادرش باشد، و خانواده اش را مجبور نکند که به دیگرى پناه برد.
تکرار سناریوی پیجرها، بزرگترین تولید کننده غذای اسقاطیل در ایران. در حالیکه مدیر عامل نستله ایران به ارتباط مستقیم این شرکت با نستله جهانی وقیحانه اعتراف کرده، شرکت نِستِله یکی از بزرگ ترین تامین کنندگان غذا در اسقاطیل است. در ویکی پدیا اومده، اوسم (به انگلیسی: Osem) شرکت صنایع غذایی اسرائیلی است، که بزرگترین تولیدکننده محصولات غذایی و یکی از بزرگترین توزیعکنندگان مواد غذایی در کشور اسرائیل (سرزمینهای اشغالی) میباشد. شرکت اوسم در سال ۱۹۴۲ توسط شرکت نستله راهاندازی شد و در حال حاضر در زمینه تولید و توزیع محصولات و کالاهایی چون: قهوه، پاستا، غلات صبحانه و.. فراوردههای قندی فعالیت میکند. دفتر مرکزی این شرکت در شهر پتخ تیکوا، اسرائیل (اشغالی) قرار دارد و بخشی از سهام آن در بازار بورس تلآویو معامله میشود. هم اکنون شرکت سوئیسی نستله، با در اختیار داشتن ۵۱٪ از سهام اوسم، بزرگترین سهامدار آن محسوب میشود. نستله: این شرکت در سال ۱۸۶۶ توسط هنری نستله تأسیس شد و اکنون دارای ۴۴۷ کارخانه در ۱۹۴ کشور جهان میباشد و شمار کارکنان آن بالغ بر ۳۳۳ هزار نفر میباشد (چون باید با اعداد شیطان پرستی تطبیق کند) از برندها و نامهای تجاری این شرکت میتوان به: نسکوئیک، نسکافه، کیت کت، اسمارتیز و مگی اشاره کرد. این یعنی دم خروس از لای قبا بیرون زده، حال باس پرسید: دم خروس رو باور کنیم، یا قسم حضرت عباس رو؟ اینم سیاستی که یکی به میخ میزنه، یکی به نعل، برام سؤال هست که، هله هوله هایی که بچه های ما میخورند، و مصرف خوراک روزانه ما، هزینه گلوله هایی رو پرداخت میکنه که، سینه بچه های فلسطینی رو سوراخ میکنه، پوست بعضی مسئولین گویا مثل گردنشان خیلی کلفت شده خون شهدا رو فراموش کردند، ولی این سوال، جواب میخواد، یا حداقل کمی بهش فکر کنن.

در قانون کشور معامله با اسقاطیل ممنوع شده (متن قانون مصوب رو در ادامه مطلب گذاشتم) هم بنیانگذار انقلاب و هم رهبری، هر دو صریحاً این معامله رو حرام و غیرمجاز اعلام کردند (متنش رو هم در ادامه مطلب در زیر مصوبه قانون گذاشتم). این شرکتها که تعدادشون خیلی زیاده، توی کشور دارند رسمی، و قانونی کار میکنند. هیچ اطلاع رسانی هم نمیشه، این کالاها به مردم معرفی نمیشه، بلکه در رسانه ملی تبلیغ فروش هم دارند. شتر سواری دولا دولا نمیشه، الان مردم حق دارند سوال کنند چرا؟ مگه نه؟
افسرده دل افسرده کند انجمنی را
کافیست یک فرد افسرده و غمگین در خانواده داشته باشید، اثری تخریبی که این آدم منفی، سمی، بیحال و همیشه مخالف روی یک جمع میگذاره، لامصب موشک بالستیک و بمب هستهای نداره. فقط کافیه یک گوشه شروع کنن به بافتن و نشخوار حرفایی که شنیدنش جز افسردگی و ناراحتی و یأس، هیچ نتیجه نداره. توی کارتون گالیور یادتونه؟ یکی بود همش میگفت: ما موفق نمیشیم.. من میدونم. اسمش چی بود؟ بگذریم، در عوضش، میگن لبخند و شادی هم مسریه. فقط کافیه راهش را بلد باشی و کنترلش را بدست بگیری. دیگه نه از افسردگی خبری میشه و نه از انجمنی افسرده دل. فقط باید همه با هم امید و شادی را تکثیر کنیم؛ برای فردایی بهتر، و ایرانی آباد، لبتون خندون و دلتون آروم. بگو الهی آمین.
در مدح مولانا شمس الدین امیرالمومنین علی علیهالسلام جانم بفداش:
شاهی که به مهد حیدری کرد
در روز غزا غضنفری کرد
حقّا که جز او نبود هرگز
شاهی که به جنگ صفدری کرد
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
تفاوت شعر نظم و نثر: در هر دو قالب میتوان احساس را بیان کرد، لذا فرقشان در این است که در شعر نثر یا منثور، سطرها بصورت نثر است و هر کس متناسب سلیقه ی شخصی میتواند سطرهایش را برش دهد، همین برش دارای معنی و مفهوم هست، چون برش سطرها از روی نظم و انضباط نیست. اما در شعر نظم یا منظوم، سطرها از روی تعریف و از روی انضباط و نظم خاصّی آرایش و چیدمان یافته و از نوعی ترتیب و سلیقه برخوردار هستند.
در یکی از مدارس دور افتاده یاسوج، معلمی دچار مشکل شد و موقتا برای یک ماه معلم دیگری بجای او شروع به تدریس کرد. این معلم جدید در یکی از کلاسها سوالی از دانش آموزی کرد که او نتوانست جواب دهد، بقیه دانش آموزان خندیدند و او را بنام خنگ مسخره کردند. معلّم متوجّه شد که این دانش آموز از اعتماد بنفس پایینی برخوردار است و همواره توسّط هم کلاسی هایش مورد تمسخر قرار میگیرد. زنگ آخر شد و وقتی دانش آموزان از کلاس خارج شدند، معلّم آن دانش آموز را خواست و به او کاغذی داد که بیتی شعر روی آن نوشته شده بود و از او خواست، همانطور که نام خود را حفظ کرده، آن بیت شعر را حفظ کند و با هیچ کس در مورد این موضوع صحبت نکند. روز دوم معلّم همان بیت شعر را روی تخته نوشت و به سرعت آنرا پاک کرد و از بچّه ها خواست هر کس در آن زمان کوتاه توانسته شعر را حفظ کند، دستش را بالا ببرد. هیچکدام از بچه ها نتوانسته بود حفظ کند. تنها کسی که دست خود را بالا برد و شعر را خواند، همان دانش آموز دیروزی بود که مورد تمسخر بچّه ها بود. بچّه ها از این که او توانسته در این فرصت کوتاه شعر را حفظ کند مات و مبهوت شدند. معلّم خواست برای او کف بزنند و تشویقش کنند. در طول یک ماه، معلّم جدید هر روز همین کار را تکرار کرد و از بچّه ها میخواست برایش دست بزنند و او را مورد تحسین قرار میداد. کم کم نگاه همکلاسی ها نسبت به آن دانش آموز عوض شد. دیگه کسی او را مسخره نمیکرد. آن دانش آموز، خودش هم دارای اعتماد به نفس شد و احساس کرد، دیگر آن شخصی که همش معلّم سابقش (خِنگ) میدونست، نیست. پس دانش آموز، تمام تلاش خود را میکرد که همواره آن احساس خوبِ برتر بودن و باهوش بودن و ارزشمند بودن در نظر دیگران را حفظ کند. آن سال با معدّلی خوب قبول شد. به کلاس های بالاتر رفت. در کنکور شرکت کرد و وارد دانشگاه شد. عجبا مدرک دکترای فوق تخصص پزشکی خود را گرفت و هم اکنون پدر پیوند کبد جهان است که در بیمارستان ابن سینای شیراز، صدها پیوند کبد انجام داده. بله، این دانش آموز، دکتر ملک حسینی هست که ایران بهش افتخار میکنه. اون معلم دلسوز و وظیفه شناس هم استاد بهمن بیگی (محمد بهمن بیگی) نویسنده چیره دست بود، خدا رحمتش کنه/ انسان ها دو دسته هستند: دسته اوّل کلید خیر هستند. دستت را میگیرند و در بهتر شدنت کمک کرده و به تو احساس ارزشمند بودن میدهند. دسته دوم انسان هایی هستند که با دیدن اوّلین شکستِت، حس بی ارزشی، بدشانسی، نحسی و کودن بودن را بهت منتقل میکنند. این دانش آموز میتوانست قربانی دسته دوم باشه، که خدا با او یار بود. و آن معلم پدری دلسوز، خلاق و معلمی لایق بود و نشان داد که میشه کسی را از فرش به عرش رساند، که نمونه آن دکتر ملک حسینی بود. این تاپیک رو هدیه میکنم به تمام معلمین خوبم که برام زحمت کشیدند، و همچنین روح تمامی خادمین ملت و ایران عزیز، یادشان گرامی.
آقا بهجت: چه خوب است انسان عبادت و کار خیر که انجام میدهد، بگوید: کاری نکردم، اما کار نیک و خوبی که از دیگران دید، بگوید: چقدر کار بزرگی انجام داده است/ برگی از دفتر آفتاب.
سلااااااامعلیکوووم چطوری؟ خوبی؟ چاق سلامتی؟ دماغت چاقه؟ آره منم خوبم، مامان هم خوبه؟ تنکیو.. نه، از حرفت ناراحت نشدم، نمیگم بی ادبی، نمیگم قدر نشناسی، سوال پرسیدن اشکالی نداره، منم ناراحت نشدم، اوکی بخش آفرینش رو مجدداً اضافه کردم، آخه از بس غرغر میکردی حذفش کردم، البته اگه موافق باشی جامعه کبیره رو جایگزینش کنم گمانم بهتره، حالا دیگه با خودته، ضمناً کارمو بلدم، خدا شناسی رو با حکایت و تاریخ و ادبیات و مسائل روزمرگی مخلوط میکنم که باز قفلی نزنی، گیرپاش کنی باز، خیال نکن اینکه دنیا برات بی رنگ میشه چیز خوبیه، نه، این شیطونه که هی به افراط و تفریط میبرتت، اسلام راه میانه هست، وَاقْصِدْ فِی مَشْیِکَ یعنی ﻣﻴﺎﻧﻪ ﺭﻭ ﺑﺎﺵ، وگرنه یا از اینطرف بام افتادن، یا از آنطرف افتادن به دنبالش هست، بله کسی که بخاطر دنیا آخرت رو رها کند ملعون است، ولی کسی که بخاطر آخرت دنیا رو رها کند بازم ملعون است، دنیا برای ساختن آخرت هست، ائمه گفتند هر عملی که در دنیا صورت میگیرد، از چهار قسم خارج نیست: اول: اعمالی که ظاهر و باطن آن برای خداست؛ مانند عبادات و خیرات خالص؛ دوم: اعمالی که ظاهر و باطن آن برای دنیاست، مثل معاصی و همچنین بسیاری از حلالها که مبدأ سرمستی و غفلت است؛ سوم: اعمالی که ظاهرش برای خدا و باطن آن برای دنیاست؛ مانند اعمال ریائی؛ چهارم: برعکس نوع سوم (که ظاهرش برای دنیا و باطن آن برای خداست) مثل کار و طلب کفاف از دنیا برای حفظ بقای بدن و قوت برای عبادت و تکمیل نفس با علم و عمل. چیزی که مذمت شده، دنیا رو هدف و مقصد دونستن هست، یعنی کسی که دنیا را بزرگ بشمارد و قلبش به آن تعلق پیدا کند، موجب دوری او از خدا میشود و دنیا نیز برای او باقی نمیماند که در دنیا و آخرت ضرر کرده، و دستور هست که هر کسی دنیا را تحقیر نماید، آن را ترک کند و از آن نگیرد مگر به مقداری که سبب تحصیل آخرت است و در نتیجه در دنیا و آخرت از دنیا بهره مند میشود. محبت مال دنیا قوی عمل میکند، امام صادق علیه السلام فرمود: شیطان فرزند آدم را در هر چیز میچرخاند و هنگامی که او را خسته کرد، در نزد مال کمین کرده و گریبانش را میگیرد. ابوذر میگه پیامبر اکرم به من گفت: ای ابوذر! دنیا و آنچه در آن است ملعونِ خداست، مگر آنچه را که بوسیله آن رضای خدا به دست آید و برای خدا باشد. نیز هیچ چیز نزد خدا دشمن تر از دنیا نیست، چون آن را آفرید و از آن روی گردانید و به آن نظر و توجهی نفرمود و تا قیامت نیز توجه نخواهد کرد، همچنین هیچ چیز نزد خدا از ایمان و ترک گناه، محبوب تر نیست. احادیث گفته: در این دنیا از دنیا توشه ای برگیرید که در آخرت، خود را از عذاب محافظت کنید. مولا علی علیهالسلام فرمود: دنیا و آخرت به منزله مشرق و مغربند، و رونده بین آن دو هر مقدار به یکی نزدیک شود، از دیگری دور میشود، این دو در ناسازگاری با هم به مانند دو هوو هستند. نکته پایانی اینکه، اگر بخواهی یه کله خداشناسی بنویسم، زود گیرپاش میکنی، هنگ میکنی، از من گفتن.باقی سوالاتت رو اینجا عمومی نمیتونم جواب بدم، دیوار موش داره، موشم گوش داره، فعلا وبلاگت رو حذف کن چراغ خاموش پلیس بازی در بیار، عیبی نداره، منم دسترسی ندارم که پاسخ سوالاتت رو بدم، پس بعدا در فرصتی مناسب بهت میگم که یکطرفه به قاضی رفتی. فقط سوال آخرت رو پاسخ میدم، این مثل رو شنیدی که میگن نه سرمو بشکن، و نه نخودچی توی جیبم بریز؟ میشه برعکسش کرد، اوکی؟ افتاد؟ ضمناً مطالب زیادی هست در مورد فضه، عمار یاسر، ابوذر، مقداد، مالک اشتر، اویس قرنی و دهها موضوع مهم دیگه که توی کتب قدیمی پیدا کردم ولی مجالش نیست و منتظرم فرصت بشه یکی یکی نقد و تجزیه تحلیل کنم، به هر حال خودت نظر بده کدوم بخشهای حذف شده رو ادامه بدم. یا لااقل بصورت سوال مطرح کن تا جوابش رو اینجا پست بذارم، اینکه کلی میگی قبلاً وبلاگت بهتر بود متوجه نمیشم یعنی چی، دیگه هیچی، امیدوارم سلامت باشی و حال دلت خوب باشه، یاعلی مدد.
یا صاحب الزمان، درد داریم، دردمون فقط این نیست که نیستی، فقط این نیست که نداریمت، نه، دردمون اینه که هنوزم جای خالیتو حس نمیکنیم، دردمون اینه که هنوز از دست دادنت رو نفهمیدیم، هنوز نفهمیدیم که قافیه رو باختیم، انگار نه انگار که گم شدیم، کاش میفهمیدیم چقدر از دوریت حیرون و تنهاییم، ولی نه، هنوز مثل گوسفندی که مشغول چریدنه غافل و شنگول، توی این بازار مکاره به بازیگوشی مشغولیم. آنکس که نداند، و نداند که نداند حکایت ماست.
باقی حرفام در ادامه مطلب
شیطون در زمان پهلوی خیلی زور زد تا چادر رو از سر زن ایران برداره ولی نتونست، هر چی زور زد مقاومت کردند نشد، ولی الان با استفاده از تکنیک لجبازی موفق شد، دیگه طرف از خودش سوال نمیکنه که من با کی دارم لجبازی میکنم؟ مگه تا حالا برای حکومت حجاب داشتی که الان لج میکنی؟ تا دیروز موهاشونو به هم نشون میدادند، الان مد شده ناف به همدیگه نشون میدن، آره خوش باش ناف خوشگلی داری، آی آی مهمون یجورایی شیش میزنیم، مولا علی علیهالسلام میگه: اللَّجَاجَةُ تَسُلُّ الرَّأْیَ. لجاجت، رای و تدبیر را سُست میکند (یعنی عدم انعطاف پذیری به حقیقت، انتخاب درست را ضعیف میکند، عقل سست و کند میشه) شیطون قشنگ بلده پله پله چطوری ما رو ببره که خودمون نفهمیم، حالا چون خانواده فلان آقازاده همه بی حجاب هستند افتادی روی لجبازی؟ مردم شام هم میگفتن چون یزید شراب میخوره، پس ما هم بخوریم، دشمن ما شیطون و نفس خودمون هست، خط قرمزهای ما هم همون خط قرمزهای اهل بیت علیهماالسلام هست نه آقازاده های بی درد، باشه لج کن، داغ به دل چغندر میذاری، نمیدونم از چه منطقی استفاده میکنیم، ناراحت نشو خودمو دارم سوزن میزنم، شما درست میگی، کتاب غلط نوشته.
راز امارات که کمتر کسی میداند (قسمت دوم)
تحقیقات در مورد امارات/ اگر طبق آمار رسمی خیلی منطقی قبول کنیم که جمعیت امارات ۷۵۰ هزار نفر است. این در برابر تعداد خارجیان مقیم امارات هیچ هستش که تعداد آنها (۹) میلیون نفر از (۲۰۰) ملیت و (۱۵۰) قومیت مختلف هستش، با توجه به اینکه امارات پاتوق اقوام مختلف یهودی هست، خیلی نکته داره، ولی من میخوام از زاویه دیگه ای به قضیه نگاه کنم، پس فکرت منحرف نشه، ببین چی میخوام بگم. خیلی این نکته مهمه که حتی اگر کل جمعیت ۱۰ میلیونی امارات، به یک دستگاه اطلاعاتی و امنیتی و ارتش واحد تبدیل بشه (که نمیشه و محاله)، بازم نمیتوانند از کشور خودشون محافظت کنند. البته امارات رو از زاویه های مختلف برات تجزیه تحلیل میکنم، ولی این نکته اول در مورد امارات هست که مثل هلوی پوست کنده شده. هر کشوری، مهمترین و کلیدی ترین فاکتورش امنیت و تمامیت ارضی هست، اگه این نباشه، دیگه نه اقتصادش ارزش داره، نه پیشرفتش، و نه هیچ چیز دیگه اش، چون وقتی بهش حمله بشه همش متعلق به مهاجم هست. موقعی که همه میگفتن کویت بهشت هست، یادته صدام با یه اتک چطوری شمش طلاهای بانک مرکزیشو هاپولی کرد؟ اما واکنش کویت فقط التماس و گدایی بود. آدمایی که عقلشون به چشمشون هست، میگن عععع.. امارات عجب پیشرفتی کرده.. چقدر پولدار هستن.. ععععع.. در پست بعدی.. در خیابانهای امارات با هم قدم میزنیم تا پشت پرده این زرق و برق پوشالی رو بهت نشون بدم، و از زوایای مختلف بررسیش میکنیم، ولی نتیجه گیری رو میذارم به عهده خودت. ان شاالله.
کمی درد دل در مورد طلسمی که قبلاً شکسته.
شرکت کوکاکولا مالک برندهای کوکاکولا، فانتا، دسانی، اسپرایت، مینوت مید و کوکاکولازیرو.. اوووه کلی کوفت و زهرمار زیرشاخه داره. من حرفامو محترمانه، با منطق و قانون میگم، تمامش مستند هست. بزرگترین سهامدار کوکاکولا، شرکت برکشایر هاتاوی است، که مالکیت ۹٫۱٪ درصد از سهام آن را در اختیار دارد. بخشی از سهام شرکت کوکاکولا نیز در بازار بورس نیویورک معامله میشه و بخشی از شاخص میانگین صنعتی داو جونز و اس اند پی ۵۰۰ محسوب میشه، فقط.. کسی نمیتونه ادعا کنه که قطع این ارتباط نشدنی هست، چون دو کشور این طلسم رو شکستند، یعنی ۲ کشور در جهان وجود داره که در حال حاضر کوکاکولا نمیفروشند: کوبا و کرهشمالی. پس ما هم اگه این کار رو بکنیم نمیمیریم.
نگاهی به قانون کشور
قانون کشورمون چی میگه؟
تصویب قانون واحده اسلامی در مورد تحریم اسقاطیل پدرسگ و کودک کش: ۱۳۷۱/۰۶/۲۹ مجلس شورای اسلامی:
ماده۱: عقد هرگونه قرارداد، چه مستقیم و چه از طریق واسطه باشرکتها یااشخاص مقیم اسرائیل، یا با افراد تبعه اسرائیل، یا افرادی که برای اسرائیل یا به نفع آن کشور کار میکنند، صرف نظر از محل اقامت آنان، برای کلیه افراد حقیقی یا حقوقی ممنوع میباشد، و به ویژه زمانی که اینگونه قراردادها در ارتباط با معاملات بازرگانی، عملیات بازرگانی یا هرگونه مبادلهای بدون توجه به ماهیت آن منعقد میشود. شرکتها ومؤسسات ملی و خارجی که در اسرائیل دارای منافع، شعب یا نمایندگی هستند نیز باید از انجام هرگونه معامله با شرکتها و اشخاص فوقالذکر خودداری کنند.
ماده۲: ورود ومبادله وتجارت هرگونه کالا ومحصولات و نیز اسکناس و سایردارایی های قابل انتقال اسرائیل در جمهوری اسلامی ایران ممنوع میباشد. هر گونه کالا و اجناسی که در تولید آن حتی بخشی از محصولات اسراییلی به کار رود، صرف نظر از نوع و میزان مصرف آن و بدون توجه به این که این کالاها بطور مستقیم یا غیر مستقیم از اسرائیل وارد شدهاند، به عنوان یک کالای اسرائیلی محسوب میگردد. محصولات و کالاهایی که مجدداً از اسرائیل با کشتی حمل شوند، یا در خارج از اسرائیل به منظور صدور به حساب خود یا یکی از اشخاص یا شرکتهای مذکور در ماده (۱) ساخته شوند، به عنوان کالا یا مالالتجاره اسرائیلی محسوب میشوند.
احتمالا عده ای برای اجرای این قانون وبرخی قوانین دیگر باید منتظر وصول پاسخ استعلامات بمانند. مشکل اجرا نشدن قوانین در کشور نبود یک نهاد قدرتمند و کاملا مستقل از دولت و دیگر نهاد های حاکمیتی است که بدون تعارض منافع، بر نحوه اجرای قوانین مصوب توسط مجریان در هر سطحی نظارت کرده و قدرت برخورد با متخلفین را داشته باشد.
بنیانگذار انقلاب چی گفته؟
امام خمینی : مسلمین باید از استعمال کالاهای اسرائیلی خودداری کنند، و رابطه با اسرائیل و عمّال آن، چه رابطه ی تجاری، چه رابطه ی سیاسی حرام و مخالفت با اسلام است.
رهبر انقلاب چی میگه؟
مقام معظم رهبری: خرید هرگونه کالایی که موجب تقویت صهیونیسم شود، جایز نیست. (پاسخ به استفتای دفتر نمایندگی ایران در آلمان، ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۰) باید از معاملاتی که به نفع دولت غاصب اسرائیل که دشمن اسلام و مسلمین است خودداری شود و وارد کردن و ترویج کالاهای آنان که از ساخت و فروش آن سود میبرند، برای هیچ کس جایز نیست. هم چنین خرید آن کالاها از سوی مسلمانان، به خاطر مفاسد وضررهایی که برای اسلام و مسلمین دارد، جایز نیست. (رساله اجوبه الإستفتائات، ترجمه فارسی، پاسخ به پرسش ۱۳۴۷)
عملکرد مسئولین چی میگه؟
هیچی، این کارخونه ها که تعدادشون زیاده بصورت قانونی کار میکنند و کالاهاشون رو هم توی صدا و سیما و شبکه های اجتماعی و سایتها تبلیغ میکنند، سُور و مُور و گنده. وقتی تقققی به توقققی خورد درب کارخونه ها رو میبندند و کلی بیکار تحویلتون میدن تا توی شورشها آلت دست دشمن بشن، باور نمیکنی؟ الانم مرتب از تعدیل نیرو حرف میزنند، بعد مثل پیجرها یهو کلید رو میزنند، میگی نه؟ پس تماشا کن.
سوال:
حالا سوال من این هست. اگر قانون مصوب کشور کشکی هست.. اگر گفته امام و رهبر کشکی هست.. خون شهدا چی میگه؟ خون حاج قاسم سلیمانی چی میگه؟ خون سید حسن نصرالله چی میگه؟ خونهایی که در دفاع مقدس و این جنگ ۱۲ روزه ریخته شده چی میگه؟ همشون کشک؟ بازم بپرسم؟ بابا من اصلاً بیطرف، من اصلاً یه شهروند ساده که بعنوان یه ایرانی، بعنوان یه بیسواد، اصلا من بعنوان یه دستفروش، شاطر، قصاب، سپور و نون خشکی دارم سوال میکنم.. برام سوال هست که چرا: تلوزیون میگه برای بچه های مظلوم غزه کمک کنید.. و دقیقه ای بعد تبلیغ میکنه این محصولات رو بخرید تا اسقاطیل اقتصادش بهتر بشه، احتمالا اسقاطیل میخواد بمب فسفری پنجاه تنی بسازه بکوبه توی سر فلسطینیا ولی پولش کمه، آهای ایرانی.. اگه پول برای حمایت بچه های غزه فرستادی.. ببین بازم پول داری بدی اسقاطیل هم حمایت بشه؟ اگه نداری، باز کمی پول خورد به بچه بده هله هوله بخره، قطره قطره جمع شود، وانگهی دریا شود، این یک بام و دو هوا یعنی چی؟ بابا جون، ایران باید مانع این ۲۰۰ کشور بشه و پرچمدار باشه، بگه این کالاها رو تحریم کنید، بیایید خودمون تولید کنیم، ولی در عوض مثل عاشق سینه چاک، خودمون در ردیف اول صف، داریم نشون میدیم که مسیر این انقلاب داره کج و کج تر میشه، اینو حواستون باشه، به محض اینکه در ایران فتنه و شورش بشه، تمام این کارخونه های وابسته به اسقاطیل، کارگرها رو اخراج میکنند که به بیکاری بیشتر دامن زده بشه، به بهانه تعدیل نیرو، دست همه رو توی پوست گردو میذارن، دشمن دشمنه، خیر خواهی از دشمن محاله، بفهم، این خط، اینم نشون.
اعترافات مدیر عامل نستله ایران، درباره وابستگی به شرکت مادر جنجالبرانگیز شد. نستله، سالهاست که به دلیل سرمایه گذاری هایش در اسرائیل مورد انتقاد قرار دارد. این شرکت ۵۰.۱ درصد سهام شرکت اسرائیلی اوسم (Osem) را در اختیار دارد که یکی از بزرگترین تولید کنندگان مواد غذایی در اسرائیل محسوب میشود. براساس گزارشها، نستله طی دو دهه گذشته میلیاردها دلار در اسرائیل سرمایهگذاری کرده و از جمله شرکتهایی است که دولت این رژیم به عنوان حامی اقتصادی معرفی کرده است. بچه های ما دو سال شیر خشک اسقاطیل رو میخورند، بعد که بزرگ شد بهش میگیم بیا با اسقاطیل بجنگ، نه، دو سال بی غیرتی به خورد این بچه دادیم، چطوری بجنگه؟ (خجالت میکشم توضیح بدم، اینا همش بدون شرح و درد دل هست)
چیزی که باعث تعجب من شده اینه که چون رسانه در دست اصلاح طلبا افتاده ، هیچ جنجال رسانه ای در مورد نرخ بنزین تا به الان توی فضای مجازی دیده نشده، کافی بود این اتفاق در دوره رئیسی یا جلیلی اتفاق می افتاد ، اونموقع بیا و ببین، از همین موضوع طشت رسوایی، و پیراهن عثمان درست میکردند، برای برهم زدن امنیت کشور و راه اندازی آشوب، بجای اینکه اقتصاد رو توسعه بدند، دستشون رو بیشتر توی جیب مردم فرو میکنند، انگار تلاش میکنند حسابی مردم رو توی فشار بذارند تا صداشون در بیاد. آیا میدونی وقتی ۲ تومان میذاری روی قیمت بنزین، چند برابر تورم مردم رو یقه میکنه؟ اینا عمدی هست آیا؟ آیا هیچ تعهدی نسبت به شهدا نداریم؟ اینا همش بدون شرح هست. در خانه اگر کس است، یک حرف بس است.
مشاهدات من در جلسه ارتباط با ارواح (بصورت دنباله دار، قسمت یازدهم)
خب رسیدیم به نتیجه گیری. نظیر این گواهیها از طرف جمع فراوانى از دانشمندان در کتابهایى که مخصوصاً در این زمینه، خودشان نگاشته اند، یا به مناسبتى در کتب دیگر اشاره شده، و با توجّه به گواهى جمع کثیرى از دانشمندان شرق که اگر بخواهیم همه را عیناً نقل کنیم، طولانی میشه، میتوان قبول کرد که ارتباط با ارواح از سرحدّ مسائل نظرى گذشته و به صورت یک مسئله حسّى و تجربى در آمده، و گمان میکنم هر کس از دور قضاوت نکند و از نزدیک بنشیند و این گواهیها را مورد بررسى قرار دهد، همینطور خواهد گفت. بنابراین، باید گفت: ارتباط با ارواح را به عنوان یک واقعیّت میشه پذیرفت، ولى نباید از نظر دور داشت که این مسئله مورد سوءاستفاده عدّه زیادى قرار گرفته، و یا افراد ساده ذهنى، به خیال خود به همین سادگى، و بدون هیچگونه اطّلاعات علمى با یک میز چرخان، یا یک استکان، یک صفحه کاغذ پر از حروف الفبا، با ارواح کبیر و صغیر خواسته اند تماس بگیرند؛ و به دنبال آن بازى، میزگرد به راه افتاده و کم کم مسئله سر از تناسخ و بازگشت ارواح به بدنهاى جدید درآورده است؛ و یک واقعیّت با هزاران اوهام به هم آمیخته شده. به این ترتیب، اصل ارتباط ممکن است، ولى از میان هزاران مدّعى شاید تنها یکى راستگو باشد. در پست بعدی توضیح میدم که چرا این بخش رو به پستهام اضافه کردم، و در مورد ضرورتش بهت میگم. ادامه دارد..
جن در قرآن
ابتدا آیات قرآن رو در مورد جن مرور میکنیم و بعد به تجزیه و تحلیل میپردازیم. مسلمانی جن، و ایمان قبلی آنها به دین موسی علیه السلام: وَ اِذْ صَرَفْنا اِلَیْکَ نَفَرا مِنَ الْجِنِّ یَسْتَمِعُونَ الْقُرْآنَ... قالُوا یاقَوْمَنا اِنّا سَمِعْنا کِتابا اُنْزِلَ مِنْ بَعْدِ مُوسی (احقاف) معنای آیه چنین است: به یاد آر آن زمان را که ما عده ای از جن را متوجّه بسوی تو کردیم، عده ای که میشنیدند قرآن را. فَلَمّا حَضَروُهُ قالُوا اَنْصِتُوا: وقتی حاضر شدند در جائی که قرآن تلاوت میشد، به یکدیگر گفتند: (هیس) ساکت باشید، تا آنطور که باید خوب بشنویم. (احقاف) فَلَمّا قُضِیَ وَلَّوْا اِلی قَوْمِهِمْ مُنْذِرینَ: وقتی قرائت قرآن تمام شد و پیامبر از آن فارغ گشت، جنیّان بسوی قوم خود برگشتند، در حالیکه بیم رسان ایشان از عذاب خدا بودند. (احقاف) قالُوا یاقَوْمَنا اِنّاسَمِعْنا کِتابااُنْزِلَ مِنْ بَعْدِ مُوسی مُصَدِّقا لِما بَیْنَ یَدَیْهِ. (احقاف) این جمله حکایت دعوت جنیّان است در برابر قومشان، که ایشان را به اسلام میخواندند و انذار میکردند، و مراد از کتاب نازل بعد از موسی قرآن کریم است، و این کلام اشعار و بلکه دلالت دارد بر این که جنیّان نام برده، مؤمن به دین موسی علیه السلام و کتاب آن جناب بوده اند، و مراد از این که فرمود: مُصَدِّقا لِما بَیْنَ یَدَیْهِ، این است که قرآن تورات و یا همه کتابهای قبل را تصدیق میکند. یَهْدی اِلَی الْحَقِّ وَ اِلی طَریقٍ مُسْتَقیمٍ (احقاف) یعنی کتاب آسمانی قرآن پیروان خود را بسوی صراط حق و طریق مستقیم هدایت میکند، رهروان این طریق از حق منحرف نمیشوند، نه در عقاید و نه در عمل. یا قَوْمَنا اَجیبُوا داعِیَ اللّهِ وَ امِنُوا بِهِ یَغْفِرْ لَکُمْ مِنْ ذُنُوبِکُمْ وَ یُجِرْکُمْ مِنْ عَذابٍ اَلیمٍ (احقاف) منظور از «داعِی» رسول خدا صلی الله علیه و آله است/ المیزان ج۳۰
اسرار فرات در روایات قبل ظهور
احادیث مرتبط با فرات در حوادث منتهی به ظهور سه دستهاند: بالا آمدن آب و سیل مهیب، خشکی بستر رود فرات، پیدا شدن گنج بزرگی در فرات. در سال فتح، آب فرات سر ریز میکند و در کوچههای کوفه روان میشود. (الارشاد شیخ مفید) هنگامی که شکافی در فرات پدید آید و آب فرات به کوچههای کوفه برسد، شیعیان باید آماده باشند. (الصّراط المستقیم) بزودی فرات از گنجی پرده برمیدارد، پس هر کس آنرا یافت نباید چیزی از آن برگیرد. (الفتن ابنحماد) سپاهیان سفیانی از قرقیسیا عبور کرده و در آنجا به جنگ خواهند پرداخت، پس صدهزار نفر از ستمگران در آنجا به قتل خواهند رسید. آنگاه سفیانی سپاهی را بسوی کوفه روانه میسازد که تعداد آنها به هفتادهزار نفر میرسد. (بحارالانوار مجلسی) امام باقر علیهالسلام پرسیدند: ای میسر، از اینجا تا قرقیسیا چقدر راه است؟ عرض کردم: همین نزدیکیهاست، در ساحل فرات قرار دارد. فرمودند: اما در این ناحیه واقعهای رخ خواهد داد که مانند آن از زمانی که خداوند تبارک و تعالی، آسمانها و زمین را آفریده، اتفاق نیفتاده و تا زمانی هم که آسمانها و زمین برپا هستند مانند آن اتفاق نخواهد افتاد. سفرهای است که درندگان زمین و پرندگان آسمان از آن سیر میشوند. (کافی شیخ کلینی)
خندق
ادامه از قبل.. در این موقع بلاء بزرگ و سخت شد و ترس زیاد عارض گردید، و دشمن از بالای مدینه و پائین آن هجوم آورد تا مؤمنان هر گمانی از خاطرشان گذشت، و نفاق بعضی از منافقین ظاهر گشت. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با مشرکین حدود بیست و هفت روز در مقابل هم ایستاده، ولی نبردی در میان آنان صورت نگرفت مگر تیر اندازی. چند نفر از قهرمانان و شجاعان قریش مثل عمرو بن عبد ود برادر بنی عامر بن لوی و عکرمة ابی جهل و ضرار بن خطاب و هبیرة بن ابی وهب و نوفل بن عبد اللَّه لباس رزم پوشیده و بر مرکبهای خود سوار و از خیام بنی کنانه عبور کردند و گفتند: ای بنی کنانه آماده جنگ شوید که به زودی خواهید دانست در این روز مرد میدان کیست، سپس هی بر اسبهای خود زد، و آمدند تا در لب خندق رسیدند و گفتند: به خدا سوگند که این یک نقشه ای است که عرب آن را نمیدانست، سپس گشتند تا جای تنگی از خندق را یافتند و بر اسبها نهیب دادند تا از خندق پریده و در آن طرف که زمین سخت و محکمی بود جولانی کرده و مبارز طلبیدند. علی بن ابی طالب علیه السلام با چند نفر از مسلمین به مبارزه آنان شتافته و آن مرزی را که عبور از آن کرده بودند گرفتند. سوارکاران قریش به طرف آنان آمدند و عمرو بن عبدود پهلوان قریش بود که در روز جنگ بدر هم حاضر و مجروح شده و نتوانسته بود در جنک احد شرکت کند، و او در این روز برای اینکه دلاوری و شجاعت خود را اعلام کند، به میدان آمده بود و قریش او را با هزار سوار برابر، و به او فارس یلیل میگفتند، برای اینکه او با چند سوار از قریش آمدند تا به یلیل که بیابانی نزدیک بدر است رسیدند. بنو بکر با جماعتی جلوی آنها را گرفتند، عمرو به یارانش گفت شما بروید و آنها رفتند و او به تنهایی با بنو بکر به مقاتله برخاست و آنها را کشت و یا فراری داد تا به فارس یلیل معروف گردید. و نام زمینی که در آن خندق کندند (مداد) بود و نخستین کسانی که از آن پریدند عمرو و یارانش بودند، و در این باره گفته شده است: عمرو بن عبد ود، اوّل قهرمان و اسب سواری بود که از خندق پرید. و او فارس یلیل و شجاع بی قرین بود. ابن اسحاق گوید: عمرو بن عبد ود فریاد میزد: (هل من مبارز؟) آیا کسی هست که به نبرد و مبارزه با من آید؟ علی علیه السلام در حالیکه در لباس رزم بود و کلاه خودی از آهن به سر داشت برخاست و گفت: یا رسول اللَّه من به جنگ او خواهم رفت. پیامبر فرمود: بنشین یا علی او عمرو است. عمرو پیاپی میگفت: آیا مردی نیست به میدان من آید؟ و آنان را سرزنش کرده، و دشنام میداد. و به تمسخر میگفت: بهشتی که شما گمان میکنید هر کس از شما کشته شود و یا بکشد داخل آن میشود کجاست؟ علی علیه السلام برخاست و گفت: یا رسول اللَّه من آماده نبرد با عمرو هستم، و عمرو برای بار سوم فریاد زد و گفت: من از بس بر شما مسلمانان فریاد زدم آیا کسی هست که به نبرد من آید؟ صدایم گرفت و من منتظرم؟ (عمرو کلی زرت و پرت کرد و به غرور مسلمین اهانت کرد). علی علیه السلام برخاست و عرض کرد: یا رسول اللَّه من مرد میدان اویم، و آن حضرت فرمود: علی او عمرو است، گفت: گرچه عمرو باشد، و از پیامبر اجازه جنگ با او را گرفت، (علت مخالفت پیامبر این بود تا منافقین بعداً نگویند ما قصد مبارزه با عمرو را داشتیم ولی مولا علی (ع) به ما مهلت نداد) در نهایت پیامبر به او اجازه داد. و در روایاتی که ابو محمد حسینی قائینی نقل نموده از حاکم ابو القاسم حسکانی به اسنادش از عمرو بن ثابت از پدرش از جدش از حذیفه گوید: پیامبر زره خود را به نام (ذات الفضول) بر تن او نمود، و شمشیرش ذو الفقار را به او داده، (ذوالفقار شمشیر پیامبر بوده و اینکه همیشه در اختیار مولا علی علیهالسلام قرار میداده، بخاطر این بوده که به امت بفهماند فقط ایشون وصی پیامبر خدا هستند، تا جایی که بسیاری تصور میکنند شمشیر شخصی مولاست) و عمامه خود سحاب را بر سر او گذارد، و ۹ دور پیچانید، آنگاه فرمود: اکنون پیش برو و چون شروع به رفتن کرد فرمود: بار خدایا او را از جلو و پشت سر و راست و چپ، و بالا و پائین محافظت بفرما. ابن اسحاق گوید: پس علی علیه السلام به طرف عمرو رفت در حالیکه میگفت: عجله نکن که آمد کسی که جوابت رو بدهد که او عاجز نیست، دارای نیت، بینش و راستی نجاتبخش هر پیروزیست، کسیکه صاحب اراده و بصیرت و بینش و صداقت و منجی رستگاریست، من به حقیقت امیدوارم که بر تو اقامه کنم نوحه و عزای جنازهها را، از ضربت سختی که خاطره آن باقی بماند نزد طعنه زنان و مسخره کنندگان. عمرو به آن حضرت گفت: تو کیستی؟ فرمود: من علی هستم. گفت، ابن عبد مناف؟ فرمود: من علی بن ابی طالب بن عبد المطلب ابن هاشم ابن عبد منافم. عمرو گفت: ای پسر برادر، از عموهای تو افرادی هستند که از تو بزرگترند، من کراهت دارم که خون تو را بریزم، علی علیه السلام فرمود: لکن من به خدا قسم کراهتی ندارم که خون تو را بریزم. عمرو خشمگین شده و از اسب پیاده و شمشیرش را که گویی شعله ای از آتش بود به طرف علی علیه السلام کشید و با خشم آمد. پس علی علیه السلام با کلاه خودی که بر سر داشت به جلوی او آمد و عمرو چنان ضربتی زد که آن را دو نیم کرد و شمشیر در آن مانده و به جلوی سر مبارک آن حضرت رسید، و آن را شکافت و آن حضرت هم ضربت شمشیری بر هر دو ساق پای عمرو زد که از پشت بر زمین افتاد و میان آنها گرد و غباری برخاست، پس صدای اللَّه اکبر علی علیه السلام بگوش رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم رسید فرمود: به آن خدایی که جان من در دست اوست علی عمرو را کشت، و نخستین کسی که بسوی آن گرد و غبار مبادرت کرد عمر بن خطاب غاصب خلافت بود که دید علی علیه السلام شمشیر خود را به زره عمرو میمالد. عمر فورا برگشت و گفت یا رسول اللَّه (صلّی اللَّه علیه و آله) علی (ع) عمرو را کشت، و علی (ع) سر خود را بست و بسوی پیامبر آمد و صورتش مانند ماه میدرخشید. عمر بن خطاب گفت: چرا زره گرانقیمت او را که در عرب بهتر از آن نیست، از تن او در نیاوردی؟ فرمود: چون او را زدم عورتش را وسیله مصونیت خود قرار داد، و من از پسر عمویم خجالت کشیدم که او را لخت کنم. حذیفه گفت: پس پیامبر فرمود: ای علی بشارت باد تو را که اگر عمل امروزت، با عمل امت محمد میزان کنند، عمل تو (ضربت زدن تو) برتر از عمل آنان است، و این برای این بود که خانه ای باقی نماند از خانههای مشرکین، مگر آنکه به کشته شدن عمرو محزون گردیده و ناتوان شد، و نماند منزلی از منازل مسلمین مگر اینکه عزت و توانی در آن داخل گردید. و نیز ابو القاسم حسکانی باسنادش از سفیان ثوری از زبید ثابی از مره از عبد اللَّه بن مسعود روایت نموده که آیه: کَفَی اللَّهُ الْمُؤْمِنِینَ الْقِتالَ را به علی میخواند. ادامه دارد..
یار اگر خواهی کن از اغیار خالی خانه را
چون نباشد آشنائی با خدا بیگانه را
دشمن جانی تر از شیطان هوای نفس ماست
با جهاد خود بکش این جانی دیوانه را
گردش گردن نباشد خالی از حکمت تو هم
از کف ساقی مکن خالی طلب پیمانه را
همچو شمعی گر که میسوزی بسوز از بهر خلق
مشق کار خویش کن جانبازی پروانه را
ژولیده نیشابوری
روسیه چگونه از پای در آمد؟
مؤلف کتاب (اسرار الماسونیه) نقل از کتاب (المؤامرة الیهودیه) علل سقوط روسیه را چنین مینویسد: محفل ماسونی آمریکائی که تمام نقشههای حزب ماسونی به توسط آن کشیده میشود، کنفرانسی با همکاری ثروتمندترین یهود آمریکا تشکیل داده و در آن چنین مقرّر شد که با خرج کردن یک میلیارد دلار، و قربانی یک میلیون یهودی در روسیه قیصری، کودتا کنند. نام اهداءکنندگان آن یک میلیارد دلار از قرار ذیل است: اسحاق موتیمر. سیستر. لیفی. رون. شیف. و این پول را در تبلیغات ضدّ دولتی صرف کردند (اسرار الماسونیة) چنانچه پس از انقلاب مارکس، زمام حکومت بدست یهود افتاد. جدول زیر که از کتاب (خطرالیهودیة العالمیه) در دفتر سیاسی: لینین: همسری از یهود دارد، استالین: یهودی است، تروتسکی: یهودی است، کامینیف: یهودی است، سوکولنکوف: یهودی است، یابزوفی: در وزارت جنگ: یهودی است.
کوروش کبیر خبیث
چنانکه در پست قبل گفتم، رسیدیم به مقایسه منشور کوروش با دیگر منشورها و کتیبههای پادشاهان. در مقایسه محتوای منشور کوروش با کتیبههای شاهان دیگر، تحقیقاتم از جعل تاریخ خبر میدهد و نشان میدهد که روح حاکم بر این کتیبه، در مجموع خشونت کمتری در قیاس با کتیبههای بازمانده از برخی پادشاهان دیگر ثبت شده، تناقض عجیبی دیده میشه که بررسی میکنیم: آشورنصیرپال پادشاه آشور (۸۸۴ قبل از میلاد) در کتیبه خود نوشته است: به فرمان آشور و ایشتار، خدایان بزرگ و حامیان من… ششصد نفر از لشکر دشمن را بدون ملاحظه سر بریدم و سه هزار نفر از اسیران آنان را زنده زنده در آتش سوزاندم… حاکم شهر را به دست خودم زنده پوست کندم و پوستش را به دیوار شهر آویختم… بسیاری را در آتش کباب کردم و دست و گوش و بینی زیادی را بریدم، هزاران چشم از کاسه و هزاران زبان از دهان بیرون کشیدم و سرهای بریده را از درختان شهر آویختم.
درکتیبه سِناخِریب پادشاه آشور (۶۸۹ قبل از میلاد) چنین نوشته شده است: وقتی که شهر بابل را تصرف کردم، تمام مردم شهر را به اسارت بردم. خانههایشان را چنان ویران کردم که بصورت تلی از خاک درآمد. همه شهر را چنان آتـش زدم کـه روزهای بسـیار دود آن به آسـمان میرفـت. نهر فرات را به روی شهر جاری کردم تا آب حتی ویرانهها را نیز با خود ببرد.
در کتیبه آشوربانیپال (۶۴۵ قبل از میلاد) پس از تصرف شهر شوش آمده است: من شوش، شهر بزرگ مقدس… را به خواست آشور و ایشتار فتح کردم… من زیگورات شوش را که با آجرهایی از سنگ لاجورد لعاب شده بود، شکستم… معابد عیلام را با خاک یکسان کردم و خدایان و الهههایشان را به باد غارت دادم. سپاهیان من وارد بیشههای مقدسش شدند که هیچ بیگانهای از کنارش نگذشته بود، آنرا دیدند و به آتش کشیدند. من در فاصله یک ماه و بیست و پنج روز راه، سرزمـین شوش را تبدیل به یک ویرانه و صحرای لم یزرع کردم… صدای انسان و… فریاد شادی … به دست من از آنجا رخت بربست، خاک آنجا را به توبره کشیدم و به ماران و عقربها اجازه دادم آنجا را اشغال کنند.
و در کتیبه نَبوکَدنَصَر دوم پادشاه بـابل (۵۶۵ قبل از میلاد) آمده است: فرمان دادم که صد هزار چشم در آورند و صد هزار ساق پا را بشکنند. هزاران دختر و پسر جوان را در آتش سوزاندم و خانهها را چنان ویران کردم که دیگر صدای زندهای از آنجا برنخیزد. این منشورها ما را آگاه میکند که در آن دوران چه جو و فرهنگی بر تهاجمات حاکم بوده، ادامه دارد..
علی نامه
شخصی که کتاب علی نامه به او تقدیم شده:
گوینده این حماسه ربیع، کتاب خود را به سید علی بن طاهر که از او به عنوان قوام شرف یاد میکند، تقدیم کرده است. به این ابیات توجه کنید:
چو زیبانگاری به سیصد طراز
دل افروز چون نیکوان طراز
عروسی که دارد فراوان حُلی
زعلم و ز شمشیر و زخم على
عروسی پسندیده خاص و عام
خرد کرده او را (علی نامه) نام
عروسی که گر شوی بپسنددش
سر از مهر در مهر پیونددش
که آن شوی از آل پیغمبر است
عز و فخر عالم گزین حیدر است
قوام شرف سید ما کریم
نظام وفا در سعادت مقیم
على بن طاهر مدار شرف
که هست آن مطّهر به طاهر خلف
مرین قصه را این سراینده مرد
ز مهر دل خود (علی نامه) کرد
اگر چند شه نامه نغز و خوش است (باز گیر به شاهنامه فردوسی داده)
ز مغز دروغ است از آن دلکش است
علی نامه خواند خداوند هوش
ندارد خرد سوی شه نامه گوش / ۴ ر
این خرد گرایی بخاطر معتزلی بودنش هست، و این سیّد علی بن طاهر همان امیر علی بن طاهر است که بیهقی مؤلف لباب الانساب از او بدین گونه یاد
میکند: علی بن طاهر بن ابی القاسم السجاد علی بن جعفر بن حسن بن عیسى الرومی بن محمد الازرق بن عیسی النقیب بالمدینة ابن محمّد بن على العریضی ابن جعفر الصادق. و به یازده واسطه نسبش به امام صادق (علیه السلام) میرسد. از خاندان معروف عریضی نیشابور و ناحیه بیهق. علی بن زید بیهقی، مؤلف لباب الانساب، دربارۀ این علی بن طاهر میگوید: على بن زید بیهقی او را دیده بوده و در سال پانصد و هفت، در سن حدود هفتاد سالگی درگذشت. در تاریخی که این منظومه سروده شده و به او تقدیم شده، این امیر علی بن طاهر عریضی، در سن حدود چهل سالگی بوده. خاندانِ عریضی بیهق از اشراف ناحیه بوده اند و عنوان امیر که بیهقی به ممدوح شاعر میدهد نشانه همین نکته است. بیهقی از فرزندان امیر علی بن طاهر چهار تن را نام میبرد با این اسامی: مرتضی و طاهر و ابوالقاسم و مانکدیم. از فرزندان فرزندان او نیز کسانی را معرفی میکند. محل سکونت این خاندان در متن چاپی لباب الانساب سانزوار است که اگرچه این نام در این کتاب به همین صورت چند بار تکرار شده، احتمالاً همان سبزوار باید باشد به صورت سابزوار؛ تاکنون در کتبِ جغرافیا در این ناحیه سانزوار ندیده ام. بیهقی تصریح میکند که عنوان امیر از القاب این سید علی بن طاهر بوده است: علی بن طاهر المقلب بامیر/ لباب الأنساب والأعقاب ابوالحسن علی بن زید البیهقى الشهیر بابن فندق، تحقیق السید مهدى الرجائی، إشراف السید محمود المرعشى، قم، کتابخانه عمومی آیةالله مرعشی.
هربار که ربیع در کتاب علی نامه، به شاهنامه فردوسی گیر میده، ناچارم که چند خط هم از فردوسی دفاع کنم، گر چه ربیع و فردوسی، هر دو شیعه بوده اند، ولی هر دو از معتزله بوده اند، حالا معتزله چی هست؟ معتزلیان طرفدار قدرت و حریت انسان بودند و آدمی را در رفتار و کردار خود آزاد میدانستند. اساس مذهب معتزله مبتنی بر عقل گرایی و قیاس و اجتهاد است. اینان ابتدا به اصحاب العدل و عدلیه شهرت یافتند. معتزله اعمال بندگان را به اختیار خودشان میدانستند، از این جهت قَدَریه نامیده شدند. در نقطه مقابل قدریه، جبریون و گبریون قرار دارند. در صورتیکه جبر و تفویض هر دو مردود هستند. با این وجود، این دو کتاب ارزش تاریخی و فرهنگی دارند، مخصوصاً به فردوسی اشعاری جعلی بسته شده و باعث بدنامی او شده، این تهمت هیت، در حالیکه جعل و الحاق در کار بوده و بعداً در مورد تحقیقاتم چند سطری خواهم نوشت، انشاالله.
مولا علی علیهالسلام جانم بفداش میفرماید: به بهترین افراد این امت از عذاب خدا ایمن نباشید، به جهت فرموده خداوند سبحان: (از کیفر خدا ایمن نیستند مگر زیانکاران، اعراف: ۹۹)، و به بدترین افراد این امت از رحمت خدا نومید نباشید، به جهت فرموده خداوند سبحان: (از رحمت خدا نومید نباشند جز کافران، یوسف: ۸۷) پس نتیجه: خدا میداند که پایان هرکس چیست، هیچکس نباید به ظاهر حال اعتماد نموده و از پایان آن آسوده یا ناامید باشد، هم در مورد خودش، و هم در قضاوت دیگران.
ضحاک ماردوش یکی از زیباترین داستان های شاهنامه است. بعد از آن داستان و سرگذشت رستم از تولد تا هفت خوان و غیره را جذاب میدانم. اساسا به نظر من داستان رستم تبلوری از جذابیت هایی است که هر ایرانی به نوعی آنها را در زندگی شخصی خود تجربه میکند. داستان سیاوش نیز غمنامه است که واقعا در اوج زیبایی نوشته شده. بیژن و منیژه مخصوصا وقتی منیژه بر سر چاه بیژن اشک میریزد و منتظر است تا رستم بیاید و به داد او برسد هم از جذابیت های خاصی برخوردار است. داستان زال و رودابه و به ویژه عشق عجیبی که در قالب آن یک دختر بیگانه نسبت به یک ایرانی دارد نیز از جذابیت های خاصی برخوردار است. داستان های مربوط به انوشیروان، بزرگمهر، بهرام گور و خسرو و شیرین نیز، همه و همه بقدری از جذابیت برخوردارند که حقیقتا نمیتوان گفت کدامیک جذاب تر و زیبا تر از بقیه است. تا اینجا از جذابت شاهنامه بعنوان مقدمه گفتم. خب، برخی بطور خاص این نظر را مطرح میکنند که فردوسی، عرب ستیز، زن ستیز، ترک ستیز و.. بوده است. شاید وقتی فردی بیش از حد ایران و ایرانی را دوست داشته باشد، طبیعتا این احتمال بوجود می آید که نسبت به بیگانگان نوعی نگاهِ بد دارد. شاهنامه، عرب ستیز نیست، دشمن ستیز است. جنگ طلب نیست، بلکه دفاع از وطن را دفاع مقدس میداند. فردوسی مسلمان و شیعه پاک اعتقادی است که تعدادی اشعار جعلی و الحاقی خوانندگان را بدبین میکند. شاهنامه نثر نیست که بیتی از آنرا دستمایه کنیم و به قضاوت بنشینیم. نظم است، و باید اون منظومه را از ابتدا تا انتها بخوانیم تا متوجه بشویم که دو نفر مشغول رجزخوانی علیه یکدیگر هستند، و شاهنامه رسانه ای در هزار سال قبل است که آنرا روایت میکند. مثلاً این شعر نثر جعلی به شاهنامه الحاق شده:
که رستم یلی بود در سیستان
که من کردمش رستم داستان
چنین چیزی در نسخه های اصلی نیست و ناسخین خائن به آن الحاق کرده اند و دیگران هم، به رسم امانتداری، این جعلیات را کپی و انتشار دادند. کلمه سیستان کلا ۳۰ بار در شاهنامه اصلی استفاده شده، مثلاً در این بخش که شاه نصیحت میکند:
دل شاه گشت از فرامرز شاد
همی کرد با او بسی پند یاد
بدو گفت پروردهٔ پیلتن
سرافراز باشد بهر انجمن
تو فرزند بیدار دل رستمی
ز دستان سامی و از نیرمی
کنون سربسر هندوان مر تراست
ز قنوج تا سیستان مر تراست
گر ایدونک با تو نجویند جنگ
برایشان مکن کار تاریک و تنگ (پرهیز از جنگ طلبی)
بهر جایگه یار درویش باش
همه راد با مردم خویش باش (اخلاق مداری)
ببین نیک تا دوستدار تو کیست
خردمند و انده گسار تو کیست (حکمت و عقل گرایی)
بخوبی بیارای و فردا مگوی
که کژی پشیمانی آرد بروی
شاهنامه در ضمن حماسی بودن، اخلاق گرا هست و غیرت و وطن دوستی را که از آموزه های اسلام است تحسین میکند و اگر به کتب معاصر شاهنامه رجوع کنید متوجه میشوید که مثلاً کلمه (تفو) در هیچکدام از کتب اون عصر نبوده، ولی در قرون بعدی این کلمه در نگارش کتاب شروع شده و تا عصر کنونی تکرار شده، ولی ناسخ خائن تا توانسته در شاهنامه الحاق کرده که (ﺗﻔﻮ ﺑﺮﺗﻮ ﺍﯼ ﭼﺮﺥ ﮔﺮﺩﻭﻥ ﺗﻔﻮ)
و یا اشعار جعلی زن ستیزانه الحاقی:
زنان را ستایی سگان را ستای
که یک سگ به از صد زن پارسای
اصلاً چنین اراجیفی، نه با روحیه فردوسی سازگار است، و نه با فرهنگ شاهنامه. زن پاک، در شاهنامه مدح و ستایش شده که در فرصتی به آنها اشاره میکنم، متاسفانه هشت نمونه از شاهنامه تهیه کردم، که میبینم همراه با کلی جعلیات و الحاقات، بنام شاهنامه فردوسی چاپ و نشر شده که به شما معرفی میکنم و تذکر میدهم که تمام این شاهنامه ها آلوده به جعلیات است:
شاهنامه فردوسی ؛ چاپ ژول مول
شاهنامه فردوسی ؛ چاپ مسکو
شاهنامه فردوسی ؛ چاپ کلکته
شاهنامه فردوسی چاپ انتشارات ایران باستان
شاهنامه فردوسی چاپ امیر کبیر
شاهنامه فردوسی ؛ چاپ امیر بهادر
شاهنامه فردوسی ؛ چاپ محمد رمضانی
شاهنامه فردوسی ؛ چاپ دبیر سیاقی
این شاهنامه ها اغلب از روی یکدیگر کپی برداری شده و سوءتفاهم هایی بوجود آورده، و باعث شاهنامه ستیزی شده، بعضی اساتید هم سعی کردند این جعلیات را توجیه و ماستمالی کنند که اوضاع رو بدتر کردند، در اینجا، یکی از نسخه های اصلی شاهنامه رو بهتون کامل و با مشخصات معرفی میکنم،
مشخصات کتاب
شماره بازیابی: ۵-۱۵۲۷۳
شماره کتابشناسی ملی: ف۵۲۷۳
سرشناسه: فردوسی ابوالقاسم ۳۲۹ - ۴۱۶؟ ق
عنوان و نام پدیدآور: شاهنامه فردوسی، نسخه خطی، ابوالقاسم فردوسی
وضعیت استنساخ: ق ۱۰۲۱
آغاز، انجام، انجامه: آغاز نسخه (افتتاح سخن آن به که کنند اهل کمال به ثنای ملک الملک خدای متعال...)
انجام نسخه (... هزاران درود و هزاران سلام ز ما بر محمد علیه السلام تمام شد کتاب میمون فال عدیم المثال شاهنامه از مقولات... الحمدلله رب العالمین
معرفی کتاب منظومه ای است از ابوالقاسم فردوسی که دارای چهار مقدمه میباشد نسخه حاضر با مقدمه ای است که در سال ۸۲۹ ق بدستور با بیسنقر میرزا پسر شاهرخ نوشته شده است.
مشخصات ظاهری: برگ ۳۸۱، سطر ۲۵، اندازه سطور ۲۳۵x ۱۳۵، قطع ۳۳۵x ۲۱۰
یادداشت مشخصات ظاهری: نوع کاغذ: فرنگی نخودی
خط: نستعلیق
تزئینات متن سر لوح و کتیبه مذهب به زر، لاجورد، شنگرف سفید، مشکی و سبز (برگ ۳ب برگ ۱۴ب دارای دو کتیبه در بالا و پائین و در سمت راست و چپ متن با همان رنگها، دارای ۳۴ مینیاتور، جدول دور سطور به زر، شنگرف و لاجورد، عناوین به شنگرف
یاداشت تملک و سجع مهر: امتیاز نسخه نفیس بودن.
منابع اثر، نمایه ها، چکیده ها... فهرست نسخههای خطی فارسی منزوی (۲۹۳۵: ) ۴
موضوع: شعر فارسی -- قرن ق ۴ / مرد تنهای شب.
مکافات عمل و دعای پدر قسمت اول
جنازه آغشته به خون پیرمرد در میان جاده افتاده بود. جای چند زخم عمیق روی سینه اش دیده میشد. جوانی که بالای سر جنازه بود سراسیمه فریاد کشید: به دادم برسید! عمویم را کشتند! سر و صدای او مردم قبیله را به آن سو کشاند. آنها کنار مقتول ایستادند. هرکس چیزی میگفت. یک نفر از بین جمع گفت: کار قبیله همسایه ماست! آنها با ما دشمنی دارند. مردم خشمگین میخواستند با قبیله ی همسایه درگیر شوند که پیرمرد محاسن سفیدی جلوی آنها را گرفت و گفت: آرام باشید! از کجا مطمئنید کار آن هاست؟ مردم سکوت کردند. پسرعموی مقتول گفت: قاتل عموی بیچاره من باید قصاص شود. پیرمرد به صحبتش ادامه داد. بسیار خوب! نزد حضرت موسی میرویم. او پیامبر خداست. ما را راهنمایی میکند. مردم به راه افتادند. خیلی زود به خانه حضرت موسی رسیدند. لحظاتی بعد آن حضرت از خانه بیرون آمد. انبوه جمعیت را که دید با تعجب گفت: چه خبر است؟ اتفاقی افتاده؟ جوان به حضرت موسی نزدیک شد و گفت: ای پیامبر خدا! ساعتی پیش جنازه عمویم را میان جاده پیدا کردم. مردم میگویند او به دست قبیله همسایه کشته شده. ما نمیگذاریم خونش پایمال شود. حال به نزد شما آمده ایم تا مشکل را حل کنید و گرنه خودمان دست به کار میشویم و هرطور شده قاتل را پیدا میکنیم!
صحیفه سجادیه
حمد مطلق، با انگیزه مطلق و با انگیزه ویژه: شکر انگیزه حمد میشود، حمد انگیزه شکر نمیشود. انسان شناسی و رابطه انسان با خداوند: وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَی مَا عَرَّفَنَا مِنْ نَفْسِهِ، وَ أَلْهَمَنَا مِنْ شُکْرِهِ، وَ فَتَحَ لَنَا مِنْ أَبْوَابِ الْعِلْمِ بِرُبُوبِیَّتِهِ، وَ دَلَّنَا عَلَیْهِ مِنَ الْإِخْلَاصِ لَهُ فِی تَوْحِیدِهِ، وَ جَنَّبَنَا مِنَ الْإِلْحَادِ وَ الشَّکِّ فِی أَمْرِهِ. حَمْداً نُعَمَّرُ بِهِ فِیمَنْ حَمِدَهُ مِنْ خَلْقِهِ، وَ نَسْبِقُ بِهِ مَنْ سَبَقَ إِلَی رِضَاهُ وَ عَفْوِهِ: ستایش خدای را که خود را به ما شناسانید. و شکر خود را به ما الهام کرد. با ربوبیّت (پروردگاری) خویش از ابواب علم به روی ما گشود. و رهنمون شد ما را به «اخلاص توحید» ش. و بر کنار کرد ما را از الحاد و شک درباره خود. چنان حمدی که با آن زندگی کنیم در میان حمد کنندگان خلقش، و با آن سبقت گیریم بر هر کسی که سبقت گرفته بسوی رضایت و بخشش او. شرح: حرف (مِنْ) در چهار جمله اول (من تبعیضیه) است، زیرا که انسان از شناخت مطلق درباره خدا، و از شکر مطلق، از داشتن علم مطلق، اخلاص مطلق در توحید، عاجز است که فرمود: مَا عَرَفْنَاکَ حَقَّ مَعْرِفَتِک (بحار) اخلاص در توحید: در عرصه نظری و فکری به توحید ناب و عاری از هر نوع شرک، رسیدن. و الهمنا من شکره: در شرح هائی که در دسترس من است، حمد را در این بخش از کلام امام به شکر و سپاس معنی کرده اند، و برخی نیز در معنی آن، ستایش و سپاس (هر دو) را با هم آورده اند. نظر به اینکه خود لفظ شکر در جمله دوم آمده، دلالت واضح دارد که لفظ حمد در اینجا به همان معنی حقیقی خود یعنی ستایش است، ستایش مطلق، نه مقید و نه نسبی. و نه به معنی مجازی. میگوید الْحَمْدُ لِلَّهِ... أَلْهَمَنَا مِنْ شُکْرِه: حمد و ستایش خدای را که یکی از نشانههای قدرتش این است که به انسان فهم و توان شکر کردن را الهام کرده. یکبار این است که خدا را شکر گذار باشیم که ما را شکر گذار کرده؛ در این صورت میگفت الشکر لله علی ما الهمنا من شکره. مراد سپاسگذاری در برابر نعمتی که سپاسگذاری نام دارد، نیست. مراد ستودن قدرت خداوند است که یکی از آثار قدرتش اعطای درک شکر و توان شکرگذاری است. در این بخش از دعا، چند اثر از آثار قدرت خداوند، شمرده شده: ۱- اعطای استعداد خداشناسی به انسان. ۲- اعطای توان فهمیدن شکر و شکرگذاری. ۳- اعطای دانش. ۴- اعطای توان اخلاص در توحید. ۵- دوری از الحاد و شک درباره خدا. خداوند همۀ این استعدادها را به انسان داده حتی توان اجتناب از الحاد و شک را بطور بالقّوه به همان ملحدین و شکاکین داده و به همین دلیل همه انسانها به این اجتناب مکلف هستند. انگیزه: این قدرت و توانائی خداوند در اعطای این استعدادها، انگیزه ستایش خدا میشود. خود استعداد شکر کردن در وجودشان، یکی از انگیزههای این ستایش است. انگیزه مطلق و انگیزه ویژه: گاهی شخص ستایشگر، خدائی خدا را در نظر میگیرد. بدون تعیین موردی از موارد قدرت او، به ستایش میپردازد و میگوید: تو رحیمی، کریمی، قدیری، عظیمی، جلیلی و...، انگیزه این ستایشگر در ستایشش، یک مصداق ویژه از رحمت، قدرت، عظمت، و...، خدا نیست. بلکه مطلق رحمت، مطلق عظمت، مطلق قدرت او را در نظر دارد و به ستایش میپردازد. و گاهی به موردی از موارد و مصداقی از مصایق قدرت خدا توجه میکند و به ستایش میپردازد که این ویژه میگردد. و توجه امام علیه السلام در این بخش دعا بطور ویژه به چند مورد و چند مصداق است. این بخش دعا، شکر نیست بل ستایش قدرت آن قادر است که در رابطه خود و انسان، چیزی به نام شکر را قرار داده است. ماها قدرت خدا را در آفرینش کوه، دریا، آسمان، جنگل، منظومه، کهکشان و... مشاهده میکنیم، اما کمتر توجه داریم که استعداد همین (دیدن و بینایی) بزرگتر و مهمتر از مشاهده آنهاست. استعدادهائی که در وجودمان قرار داده، دقیقتر، لطیفتر، مهمتر، و در نشان دادن قدرت خدا شگفتتر است. و شناختِ داشتههای انسان و استعدادهای انسان، مقدم بر هستی شناسی و جهان شناسی و شناخت پدیدههای جهان است. و به عبارت دیگر: انسان شناسی مقدم بر جهان شناسی است. که متاسفانه شارحین صحیفه حمد را در این بخش دعا بجای انسان شناسی به اخلاق (شکر گذاری) معنی کرده اند. یعنی حتی به جهان شناسی و پدیده شناسی نیز معنی نکرده اند. نسبق به من سبق: مراد از این جمله همان پیام آیه ۱۴۸ سوره بقره است که میفرماید: فَاسْتَبِقُوا الْخَیْرات: در امور خیر از همدیگر سبقت گیرید، مسابقه دهید. چون این مبحث صحیفه کمی برات سنگین هست کوتاه مینویسم. تا مبحث حمد برات جا نیفته، بعد در مورد تجسم عمل میگم، در کتاب نورالثقلین این مباحث هست فقط من کمی باز تر میکنم که قابل فهم باشه.
نسب، لقب و قبیله مالک اشتر
مالک بن حارث معروف به اشتر نامی ترین یاور حضرت علی علیه السلام است. نسب وی در منابع گوناگون اینگونه ذکر شده: مالک بن حارث بن عبد یغوث بن مسلمة بن ربیع بن حارث بن جزیمة بن سعد بن مالک بن نخع. تاربیعه نسب وی هماهنگ است ولی پس از آن در بعضی از منابع بگونه ای دیگر است: ربیعة بن سعد بن مالک بن نخع، در یکی از منابع جدّ وی عبدیغوث به اشتباه یغوث ذکر شده است. در برخی منابع متأخرتر و همچنین در برخی از پژوهشها نام و نام پدرش به اشتباه مالک بن حرث، مالک بن اشتر و اشتر بن حارث آمده. لقب مالک که ذکر آن در منابع و تحقیقات از نام اصلی وی نیز بیشتر است اشتر میباشد. البته افراد دیگری به اشتر معروف هستند، ابن ماکولا سیزده تن را که به اشتر معروفند در الاکمال ذکر میکند ولی معروف ترین آنها همین مالک بن حارث است که بنام مالک اشتر میشناسیم. دشمنی با مولا علی علیهالسلام باعث شده که در تاریخ نسبت به مالک جفا بشه، در پستهای بعدی تحقیقاتم در مورد مالک اشتر رو ادامه میدم، انشاالله.
سه روایت شگفت انگیز از نبی مکرم اسلام که باید با آب طلا نوشت: ۱- بعد از من بیشترین ترسم بر ملت مسلمان، از منافق چرب زبان است. ۲- آگاه باشید! بدترین بدها دانشمندان بد سیرتند و خوب ترین خوبها، دانشمندان پاک سیرت. ۳- اگر کسی بگوید: من عالم هستم، بدانید که او نادانی بیش نیست/ منیه المرید.
ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، شاهزاده گفت: چرا پیامبران در بعضى زمانها مبعوث میشوند و در بعضى زمانها مبعوث نمى شوند؟ حکیم گفت: مثل آن مثل پادشاهى است که زمین بیحاصلی داشته باشد که هیچ آبادانى در آن نباشد و بخواهد که آن زمین را آباد سازد، و مرد کاردان پرتلاش و امینی را به آن زمین بفرستد و به او فرمان دهد که آن زمین را آباد کند، و در آن انواع درختان بکارد و انواع زراعتها به عمل آورد، و نام درختانى چند و بذرهاى معیّنى را به او بگوید و سفارش کند که جز آن چیزى در آن زمین نکارد، و بفرماید که در آن زمین نهرها جارى کند و حصارى بر گرد آن زمین بکشد و آن را از فساد و خرابى محافظت کند. پس آن فرستاده بیاید و موافق فرموده پادشاه درختان و زراعت بکارد و نهرى جارى کند و درختان و زراعت بروید و به یک دیگر متّصل شود و بعد از اندک زمانى آن مرد بمیرد و کسى را جانشین خود سازد، امّا جمعى از آن جانشین اطاعت نکنند و در خرابى آن زمین بکوشند، نهرها و درختان خشک و زراعت تباه گردد، چون پادشاه از نافرمانى آن جماعت و خرابى آن زمین خبردار شود فرستاده دیگر تعیین نماید تا احیاى آن زمین نماید و آن را اصلاح کند و به آبادانى اوّل برگرداند، و بر این روش است فرستادن حقّ تعالى پیامبران را که چون یکى از آنها رفت و بعد از او امور مردم تباه گردید، باز دیگرى را براى اصلاح آنان بفرستد.
سلمان فارسی
فتح مدائن: در شوال سال پنجم هجرت، مسلمانان به هنگام حفر خندق با سنگ سفید سختى برخورد کردند. رسول خدا (ص) با کلنگ بر آن کوبید تا جرقّه هایى از آن پدید آمد. سپس براى هر جرقه اى که زده میشد، مژده اى دادند؛ از جمله فرمودند: هذهِ فُتوحٌ یَفْتَح الله بَعْدی، یا سَلْمانُ: اى سلمان! اینها پیروزى هایى است که خداوند پس از من به وجود مى آورد. منافقین و از جمله غاصبین مسخره کردند و گفتند از ترسش داره خندق میکند و وعده فتوحات آینده میدهد، خب سال ششم هجرت نیز، که خسروپرویز پادشاه ایران، دعوت نامه پیامبر (ص) نپذیرفت، بعداً دروغی رو بستند که نامه را پاره کرد، و این را بهانه حمله به ایران کردند، حتی به دروغ گفتند که آن حضرت نفرین کرد که: خداوند مملکت او را پاره پاره گرداند. خدا لعنت کند یهود را که تا توانست تاریخ را انگولک کرد. رستم فرخ زاد، فرمانده ارتش روزگار خسرو پرویز هم، در خواب دیده بود که مملکت او از آسمان به زمین سقوط کرده است. فرمانده سپاه اسلام سعد بن ابى وقاص ملعون، که از دشمنان امیرالمومنین بوده، با سپاه خویش، از قادسیه راه فتح مدائن را در پیش گرفت، سلمان فارسی همراه سعد ملعون بوده، برای این سعد ملعون به دروغ، در تاریخ فضیلت تراشی زیاد شده، سلمان فارسى جنگها و پیروزى هایى را دیده بود و از تجربیاتش به خوبی استفاده کرد، سپاه اسلام گروه گروه از آب دجله عبور کردند. خرداد یکى از فرماندهان ایرانی فریاد زد که: اى جماعت عرب! شما نمیتوانید با ما مقابله کنید. سپس سپاهیانش به دستور او، مسلمانان را تیر باران کردند. سپاهیان اسلام نهر دجله را پشت سر گذاشتند و بدین ترتیب، به اولین شهر مدائن یعنى بهرسیر یا همان وه اردشیر وارد شدند. سلمان اهل ایران بود، به همین دلیل به قول طبرى، رهبرى مسلمانان را به عهده گرفت و به منظور پیش گیرى از قتل و درگیرى، اینگونه به ارشاد و دعوت ایرانیان پرداخت و خطاب به آنان گفت: ریشه و اصالت من هم ایرانى است، من نسبت به شما مهربان و دوستدار هستم و شما در سه چیزى که به آن دعوت میکنم حق انتخاب دارید: اگر مسلمان شدید برادران دینى ما خواهید بود و در تکالیف و حقوق، با ما مساوى هستید، و اگر در برابر اسلام تسلیم نشدید، باید جزیه بدهید، در غیر این دو صورت، ما ناچاریم با شما بجنگیم، زیرا خداوند خائنان را که فریب کارى میکنند و زیر بار آئین حق نمیروند دوست نمیدارد. سلمان، این شیوه دعوت و هدایت را تا سه روز صبورانه ادامه داد، ولى حکومت بَهْرسیر زیر بار نرفت. پس به ناچار جنگ در مدائن شروع شد ولی همان ابتدا ، حاکمان فرار کردند و مردم بدون درگیری سلمان را پذیرفتند و از آن پس سلمان تا زمان وفات مشغول آموزش و تدریس علوم در زمینه های مختلف بود، در برخى از اخبار تاریخى هم آمده که سلمان، همچنین در فتح شام و حمص، در نزدیکى فرات، به یارى جنگجویان مسلمان شتافته. ولی دشمنی با شیعه از طرفی، و افکار نژادپرستانه از طرفی دیگر، تلاش شده که در تاریخ نام سلمان فارسی را کمرنگ کنند، در آینده بیشتر با خصوصیات اخلاقی سلمان فارسی آشنا خواهیم شد/ منابع: السیرة الحلبیة، ج ۲، مکاتیب الرسول، حیاة الصحابة، ج ۱، تاریخ الامم والملوک، ج ۴، التاریخ الصغیر، ج ۱،
انجیل و ظهور مهدی موعود
ادامه از قبل.. در حدیث دیگری که رسول اکرم از خروج دجّال و کشته شدن او به دست حضرت عیسی علیه السلام خبر داده، چنین آمده است که آن حضرت فرمود: آنگاه خداوند عیسی بن مریم علیه السلام را میفرستد، گویی به صورت عروة بن مسعود است، دجّال را دنبال میکند و او را به هلاکت میرساند. مردم هفت سال بدین حال میمانند که حتّی میان دو نفر کینه و عداوت یافت نمیشود. و در یک حدیث دیگر آمده است که پیامبر اکرم فرمود: حضرت مهدی علیه السلام یک مرتبه متوجّه میشود که حضرت عیسی علیه السلام نازل شده، گویی قطرات آب از موهایش میچکد، حضرت مهدی علیه السلام میفرماید: بفرمایید و برای مردم نماز بخوانید. حضرت عیسی علیه السلام میفرماید: نماز برای شما بر پا شده است. آنگاه حضرت عیسی علیه السلام پشت سر فرزندم نماز میخواند. و در همین رابطه رسول اکرم میفرماید: خلفا و اوصیای من که حجّتهای پروردگار بر مردمانند دوازده تن میباشند، اوّل آنها علی (ابن ابی طالب) و آخر آنها پسرم مهدی علیه السلام است که عیسی بن مریم علیه السلام نازل میشود و پشت سر او نماز میخواند. در زمان او زمین با نور پروردگارش روشن میشود و سلطنت او شرق و غرب جهان را فرا میگیرد. بطور خلاصه، روایات وارده از رسول گرامی اسلام و امامان معصوم علیهم السلام در مورد نزول حضرت عیسی علیه السلام و نماز خواندن آن حضرت در پشت سر حضرت ولی عصر (عجّل اللّه تعالی فرجه) بسیار فراوان است، و من به احادیث یاد شده اکتفا میکنیم، و فقط این مطلب را یاد آور میشوم که بخاطر ازدیاد موضوعات و شلوغ و طولانی شدن پستها ناچارم موقتا این بخش را در پستهای بعدی حذف کنم.
مناقب و مطاعن، مدایح و مثالب
تحقیق در کتب تسنن پیرامون ترور ابوبکر و عایشه.
آیا ابوبکر نسبت به جانشینى عمر وصیت کرد؟ اگر به پرونده ترور ابابکر مراجعه کنیم، و حالت دشمنى و درگیرى بین ابابکر و عمر را بررسى کنیم و مسأله اشتیاق ابابکر به عدم جانشینى عمر را یادآور شویم، این جریان بیشتر روشن میشود. ابوبکر گفته است: براى عمر بهتر است که به هیچ وجه در امر حکومت شما دخالت نکند. (تاریخ طبرى، ج ۲) پس ادامه زندگانى و پادشاهى ابابکر، خطرى بس بزرگ بر سر راه پادشاه شدن عمر به حساب مى آمده است. جریان شک برانگیز دیگر آن است که عثمان بن عفان، که ادعا کرده است به تنهایى وصیت ابابکر را نوشته است، خودش به تنهایى نیز این وصیت را بین مردم پخش کرده است. اگر کسى جز عثمان پس از عمر به خلافت رسیده بود شکّ مردم به قوت خود خواهد ماند، چه برسد به این که پس از عمر، عثمان به خلافت رسید و این جانشینى نیز بر حسب دستور شخص عمر صورت گرفت! چیزى که موجب شک بیشتر مى شود آن است که عثمان در هنگام خواندن وصیت ابابکر براى مردم گفت: این وصیت نامه ابابکر است، اگر آن را مى پذیرید بخوانیم، و اگر نمى پذیرید برگردانیم. (العقد الفرید، ابن عبد ربّه، ج ۴) این گفتار عثمان، شاهدى براى عدم پذیرش مردم است، و وصیتى که به خط عثمان، و بدون حضور هیچ کس دیگر و در مورد جانشینى و خلافت عمر نوشته شده باشد مورد قبولشان نبوده است. نکته قابل توجه آن است که وصیت ابابکر به جانشینى عمر، با خط عثمان بوده است نه ابابکر! و از سویى عثمان خودش را تنها کسى میداند که هنگام وصیت ابابکر حاضر بوده است (الکامل فى التاریخ، ابن اثیر، ج ۲) این، چیزى است که با شیوه اسلامى، قبیله اى و سیاسى مخالف است، زیرا هنگام وصیت انسان رو به مرگ، به خصوص اگر آن شخص رئیس مسلمانان باشد که در این صورت خانواده، دوستان، وزیران و نزدیکان بطور حتم حضور خواهند داشت! در این وصیّت دروغین ابابکر که در مورد عمر، تنها پس از مرگ او و به دست عثمان شده بود، آمده است: بسم الله الرحمن الرحیم، این وصیت ابابکر بن ابى قحافه در پایان زندگانى دنیا و در حال بیرون رفتن او از دنیا، و در زمان آغاز زندگانى آخرت و ورود به آن جهان است، آن زمانى که کافر ایمان مى آورد و بد کار به یقین میرسد و دروغگو نیز راستگو میشود. من براى پس از خودم، عمر بن الخطّاب را خلیفه کردم، پس به او گوش فرا دهید و اطاعتش کنید، اگر به عدالت رفتار کند (که گمان و یقین من نیز همین است) و اگر به عدالت رفتار نکرد هر کس آنچه انجام میدهد پاسخگوست، قصد من خیر است ولى از غیب اطلاعى ندارم. (و بزودى ستمگران در مى یابند که چگونه بازگشتى خواهند داشت. (سوره شعراء) والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته (مختصر تاریخ دمشق، ابن عساکر، ج ۱۳) به روشنى پیداست که این نامه با نَفسى جز نَفس ابابکر نوشته شده است، ابوبکر در اولین سخنرانى اش براى مسلمانان گفت: اگر من در راه اسلام پایدار بودم از من پیروى کنید، و اگر منحرف شدم مرا به راه بیاورید. (تاریخ طبرى، حوادث سال ۱۱ هجرى، ج ۲) این در حالى است که در این وصیت به اطاعت بى شرط از عمر فرا خوانده شده است! عجبا، ابوبکر سخنرانى هایش را همراه موعظه و ارشاد میگفت در حالیکه این وصیتنامه حیله گرانه داراى پند و اندرز نیست، با اینکه وصیت مرگ بوده، ابوبکر در اولین سخنرانى اش گفت: آن پادشاهانى که به آبادانى زمین پرداختند کجایند که دور شدند و از یاد رفته اند؟ (تاریخ طبرى، حوادث سال ۱۱ هجرى، ج ۲) آیه اى که عثمان از قرآن برداشته و در وصیت آورده است نیز با وصیتى که شخص در آستانه مرگ بنویسد سازگار نیست، بلکه تهدیدى از جانب شخصى است که در حال رئیس شدن است! وهمچنین وصیت نامه از درخواست رضاى الهى واستغفار خالى است همان چیزى که ابابکر در آخر عمرش بیان مى نمود. و ابوبکر قبلا گفت: خوشا به حال کسیکه در آغاز مسلمان شدن، و پیش از جنبش فتنهها (تاریخ الخلفاء، سیوطى) از دنیا رفت. و نیز گفت: کاش علفى بودم که چارپایان مرا خورده بودند. (تاریخ الخلفاء، سیوطى) عایشه میگوید: پدرم گفت: اموالم را بررسى کنید و هر چه پس از رئیس شدن من افزون شده است به جانشین بسپارید، چون من همانند یک تاجر به بهره ورى از مقامم پرداختم. (مختصر التاریخ دمشق، ابن عساکر، ج ۱۳، الطبقات، ابن سعد، ج ۳) عمر تصریح میکند که ابوبکر با او پیمان بسته است تا او را جانشین خود کند، او از زبان ابوبکر میگوید: بلکه آن کار را ادامه میدهیم و تو تا چند روز دیگر رئیس میشوى. من گمان کردم که در اولین نماز جمعه مرا به عنوان خلیفه معرفى خواهد کرد. اما خود را به غفلت زد و تا آخر عمرش درباره خلافتم چیزى نگفت (شرح نهج البلاغه، معتزلى، ج ۲، الشافى، مرتضى). و مهمترین دلیل در مورد دروغین بودن وصیت ابابکر این است که به خط عثمان بوده است و گواه یا امضایى نیز نداشته است! اگر ابوبکر که خواندن و نوشتن مى دانسته است ساعتى بیمار بوده است چرا پس از بهبودى خودش به نوشتن وصیت اقدام نکرده است؟ واگر نمى توانسته است شاهد بگیرد و در زمان شدت یافتن بیمارى وصیت را نوشته است، پس چرا وقتى مردم به دیدارش مى آمدند آنان را بر وصیت خود گواه نگرفت؟عثمان، شهرت به دروغ پردازى و حیله بازى دارد، از دیگر نامه هاى جعلى او نامه اى است که در زمان خلافتش به فرماندار خود در آفریقا یعنى عبدالله بن ابى سرح نوشت تا محمد بن ابى بکر و یارانش را بکشد، و وقتى نامه اش را همراه مهر او از دست نوکرش گرفتند که بر شتر او سوار بود به آن دیار میرفت، عثمان نامه خود را انکار نمود! (الکامل فى التاریخ، ج۳)
برای اثبات این که علی (علیه السلام) پیشوای فیلسوفان، و نخستین مرجع آنها بوده همین کافی است که، هر فیلسوف مسلمانی ادعا میکند که به نظر علی (علیه السلام) اشاره کرده است. استاد عقّاد در کتاب عبقریه الامام میگوید: علی(علیه السلام) دارای ویژگی منحصر به فردی است که هیچ امامی غیر او دارا نیست و آن اینکه او به هر مذهبی از مذاهب فرقه های اسلامی (از بدو پیدایش آنها در صدر اسلام) مرتبط است؛ او پایه گذار یا محور این فرقه هاست و به ندرت فرقه ای در اسلام یافت میشود که علی (علیه السلام) از بدو پیدایش، معلم آن یا موضوع و محور مباحث آن نباشد. بین او و بین علمای کلام و توحید و نیز بین او و علمای فقه و شریعت و علمای ادب و بلاغت زنجیره ای متصل برقرار است. بنابراین، او استاد همه آن هاست. استاد عقّاد درجای دیگری میگوید: در توحید اسلامی، قضای اسلامی، فقه اسلامی، علم نحو عربی و فن کتابت عربی نخستین هدایت و جهت دهی از آنِ علی (علیه السلام) است؛ بگونه ای که میتوانیم او را شالوده و بنیانی شایسته برای دائره المعارف علوم اسلامی در همه اعصار یا دائره المعارفی برای همه علوم اسلامی در صدر اسلام بنامیم. در عین حال، علی (علیه السلام) دارای حکمت های نابی است که موجب میشود نه تنها فرهنگ امّت اسلام در اعصار گوناگون، بلکه فرهنگ همه امّت های دیگر نیز به نام او ثبت گردد/ این را از باب مسامحه میگم؛ چرا که کلمه فیلسوف و مانند آن بر کسی اطلاق میشود که حقایق را از طریق عقل و تجربه بشناسد، اما امام علی علیهالسلام، که علومش برخاسته از وحی از طریق پیامبر گرامی (صلی الله علیه وآله) است، فوق همه فلاسفه میباشد.
خواجه نصیرالدین طوسی، متوفای ۶۷۲ ق و بهاءالدین عاملی، متوفای سال ۱۳۰۱ ق گفته اند: هیچ مانعی از این که زمین متحرک باشد، وجود ندارد. عجیب تر از آن، این که احمد امین مصری در کتاب یوم الاسلام، چاپ ۱۹۸۵ م، گفته: خواجه نصیرالدین طوسی در فهم این زمینه از انیشتین سابقه دارتر است؛ یعنی نظریه نسبیت که شکاف اتم مبتنی بر آن است. خواجه نصیرالدین طوسی پیش از انیشتین به نظریه نسبیت که شکستن و خرد کردن اتم را براساس آن بیان داشته، پی برده است.
ادیب معاصر فرانسوی، هنری لوفیفر میگوید: انسان همانند جامعه ای که در آن زندگی میکند، مجموعه ای از متناقضات است و همانگونه که جامعه متناقضی که فرد در آن زندگی میکند، باید تجزیه گردد، ترکیب فردی نیز باید تجزیه شود. پاسکال میگوید: انسان موجود نادر و عجیب الخلقه ای است که راهی برای شناخت او نیست.
اسناد لانه جاسوسی امریکا (در مورد مردم ایران)
مسایل جدی نسبت به ایالات متحده در دیدگاه مردم ایران وجود دارد که احتمالاً برای مدتی با روابط آمریکا، ایران مقاومت میکند. این مسایل با اطلاعات ضد آمریکایی که به طرف ایران در داخل ایران در جریان است نضج میگیرد. ایرانیها شدیدا مظنون بوده و معتقدند که ما هم آواز با اسرائیل و شاه و عربستان سعودی و حتی عراق و کمونیستها مشغول توطئه علیه آنها هستیم. (از تحلیل قوه ابتکارات سیاسی شماره ۲۰۳۱۳ مهر ۵۸) معتقدم که در مورد ایران بعد از انقلاب که گروهها بدین حد ضعیف میباشند قدرت واقعی منوط به اعتماد و جلب احساسات توده مردم است، هم اکنون هیچگونه تشکیلات و گروهی که بتواند اعتماد و احساسات برانگیخته شده مردم را هر چقدر هم غیر واقعی باشد جلب کند وجود ندارد. (از نامه ساندرز به تد کوران در تاریخ ۱۲ مهر ۵۸) (بدون شرح)
کابالا
محی الدین که در داخل جامعه اسلامی موذیانه فعالیت میکرد، یک روند مطلق در پیش گرفته بود دافعه، غیرت و حمیت دینی را از آنان سلب میکرد. او با جعل حدیث از زبان پیامبر اسلام (ص) جهاد را نکوهش میکند در فصّ یونسی میگوید: پیامبر (ص) چه زیبا فرموده است: اَلا اُنبّئکم بما هو خیرلکم و افضل من اَن تلقوا عدوّکم فتضربوا رقابهم ویضربون رقابکم، ذکر الله: آیا خبر ندهم به شما چیزی را که خیر شما در آن است؟ و آن افضل از آن است که با دشمنان درگیر شوید و گردن آنان را بزنید و آنان گردن شما را بزنند، آن ذکر الله است. یعنی کاری با دشمنان (با صلیبیان در اندلس و اسپانیا و در تهاجم به بیت المقدس که در همانروزها که او فصوص را مینوشت، به شدت جریان داشت و حمله مغول نیز از جانب شرق شروع شده و به نزدیکی قونیه محل سکونت محی الدین رسیده بود) نداشته باشید و به ذکر الله مشغول شوید. محی الدین ملعون نه تنها به گناه تشویق میکند، بلکه گناه کردن را یک تکلیف واجب، میداند. آیا براستی آنان که فصوص را میخوانند بویژه صدرویان ما، بلکه خود ملاصدرا، این جاسوس جاده صافکن صلیبیان و مغول را نمیشناسند؟ یا چیزی از اصول اسلام و نیز چیزی از تاریخ نمیدانند؟ و نویسنده ای در دائرة المعارف اسلامی چه قلمفرسائی درباره این شیخ اعظم (آبگوشتی) که نکرده، در حالیکه تذکره نویسان تصریح کرده اند که محی الدین مسلمانان را در آن دوران جنگ، از رفتن به بیت المقدس که مورد هجوم صلیبیان بود، باز میداشت.
مناقب اهل بیت در کتب اهل سنت و شبهه افکنی های کسروی و احمدامین.
خالد بن معدان روایت کرده که رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) فرمود: کسی که دوست دارد زندگی کند در رحمت خدا و صبح کند در رحمت خدا، پس داخل نکند در قلبش شکی به اینکه ذریه و اولاد من بهترین ذریه هستند و وصی من بهترین اوصیاء میباشد. و نیز از جابر روایت نموده که آن حضرت فرمود: ثابت باشید در دوستی ما اهل بیت؛ پس به درستی که اهل تقوا که ما را دوست بدارند، با ما داخل بهشت میشوند. به آن خدایی که جان محمد در قبضه ی قدرت اوست، هیچ عملی به بنده ای نفع نمیرساند، مگر به شناختن دوستی ما. و ابن حجر مصری مکی در فصل دوم صواعق از ابو یعلی از سلمهْ بن اکوع نقل نمود که آن حضرت فرمود: ستارگان امان اند از برای اهل آسمانها و اهل بیت من امان اند برای امت من از اختلاف. این اخبار نمونه ای از هزاران خبر است که درباره آل محمد سلام الله علیهم اجمعین از طرق عامّه و اهل تسنّن رسیده است که در مقدمه نویسی، بیش از این، مجال نقل ندارد. از جمله اعتراضات کسروی و احمد امین مخصوصاً در کتاب المهدی والمهدویت به شیعیان در اعتقاد بوجود امام زمان است که غائب از انظار است و این معنی را در صفحات مکرّره با آب و تابی تکرار کرده و هیاهویی راه انداخته اند و نوشته اند این عقیده، از جعلیات و ساختههای شیعیان است که میگویند: امامی هست مهدی نام و از نظرها ناپیدا. و حال آنکه خبر نداشتند و زحمت مطالعه و سیر در کتب را به خود ندادند و در مقام تحقیق بر نیامدند و الا اگر فقط در کتب علمای تسنّن (گذشته از کتب شیعه) چشم کور خودشونو باز کرده بودند و عناد و تعصّب بیجا نداشتند، میفهمیدند اعتقاد بوجود حضرت مهدی محمد بن الحسن (حجّهْ العصر والزمان) که غیبت نموده و از انظار پنهان گردیده، مخصوص به شیعیان تنها نیست. بلکه در کتب معتبره علمای اهل تسنّن نیز ثبت گردیده و اکابر علمای سنی، از قبیل علامه سمهودی در جواهر العقدین صریحاً گفته: والأحادیث فی أمر المهدی کثیرة شهیرة وأفردها غیر واحد. و در چندین سند معتبر ثبت شده تعدادشون خیلی زیاد هست.
حضرت فاطمه زهرا علیهماالسلام
فرق شیعه و محب و ذریه از دیدگاه روایات
مردی به همسرش گفت، نزد فاطمه دختر رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم برو و سوال کن آیا من از شیعیان وی هستم یا خیر؟ آن زن (خدمت حضرت رفت) و سوال کرد. حضرت فرمود: به شوهرت بگو: اگر به دستورات ما عمل میکنی و از منهیات ما می پرهیزی، از شیعیان ما هستی، وگرنه شیعه ما نیستی.
آن زن بازگشت و پاسخ را به شوهرش رساند. مرد گفت: وای بر من! کیست که هیچ گناه نکند و از خطا دوری کند، بنابراین من در آتش جهنم جاودانه خواهم بود. زیرا کسیکه شیعه آنان نباشد، همیشه در آتش است. آن زن بازگشت و گفتار شوهرش را به فاطمه علیهاالسلام رساند. حضرت فاطمه فرمود: به او بگو: اینگونه نیست، شیعیان ما از برجستگان اهل بهشت هستند، ولی از محبین ما و محبین محبین ما و دشمنان دشمنان ما و هر کسیکه به قلب و زبان تسلیم ما باشد، ولی اوامر و نواهی ما را در اموری که آنان را به هلاکت (و سوء عاقبت) مبتلا میکند، مخالفت نماید، وارد بهشت میشود، اما بعد از آنکه از گناهانشان پاک شوند (بواسطه گرفتاری به بلاها و مصائب (در دنیا)، و یا به انواع شدائد و سختیها در عرصات قیامت، و یا به عذاب جهنم در طبقه بالای آن) تا اینکه ما به محبت خود، آنان را از جهنم نجات میدهیم و (در بهشت) به نزد خود میبریم. (خلاصه آنکه: نجات نهایی آنان بواسطه محبت به ماست)
الهی بنده ای گم کرده راهم
بده راهم که سر تا پا گناهم
الهی بی پناهان را پناهی
پناهم ده پناهم ده پناهم
تو از سوز دل زارم گواهی
که من از رحمت عامت گواهم
الهی هر چه هستم هر که هستم
توئی بخشنده و من عذر خواهم
ژولیده نیشابوری
آفرینش
خلاصه مطالب آفرینش رو از قرآن و نهج البلاغه مرور میکنیم، خداوند درباره آفرینش جهان ماده نخست جرمی آب گونه همراه هوا آفرید و از میان آن، دود و کف پدید آمد، از جرم کف، زمین آفریده شد و از دود وگاز آن اجرام فضایی. همه اطراف زمین را آب گرفته بود ومکه به عنوان نخستین قطعه خشکی از این میان رخ بیرون نمود، یعنی دحوالارض، و آب به تدریج عقب نشست و بر مقدار خشکی افزود. زمین در مراحل نخستین خشک و سوزان و گداخته و مرده بوده و سپس باران بر آن باریده و به تدریج آماده پذیرش حیات، توسط آب آسمان گردیده است. آب باران همراه خود حیات را به زمین ارمغان داشته و چشمه ها جوشیده اند. تا جایی که زمین نیز خود حیات آفرین شده است. از این پس، رستنی ها و درختان در زمین پدید آمده و به بار نشسته اند. با پیدایش آب و آماده شدن خاک به عنوان دو مبدا حیات آبزیان فراوان وجنبدگان زمینی و انواع حیوانات پدیدار گشتند. خداوند موجودات فراوانی آفریده که از جنس بشر نبوده اند و پس از مدت طولانی منقرض شده اند. و از جمله آن ها داینوسورها شناخته شده تر هستند. آفرینش جن و نسناس پیش از آفرینش انسان بوده. خمیرمایه آفرینش جن آتش و دود است، ابلیس نیز از این گروه است. قرآن مراحل تکون و پیدایش انسان را از آب، خاک، گل (ترکیبی از آب و خاک) عصاره ی گل، گل چسب دار، گل بوگرفته و تیره رنگ، گلی که چون لای و ته نشین آب به تدریج خشک و سفال گونه گردیده است. خداوند، عناصر و اجرام آب، هوا، خاک، نور و سایر عناصری که در آنهاست بگونه ای آفریده که سرتاسر جهان را فراگرفته، و همه را، با جوش و خروش، تبدیل، تغییر، دگرگونی، ناایستایی و صورت پذیر آفرید، عناصر یاد شده می توانند کنار هم قرار گیرند و در شرایط ویژه جرمی را روح مایه باشند، این شرایط وقتی در دریاها جمع آیند می توانند موجب پیدایش آبزیان گردند و هر دسته از شرایط، یک نوع آبزی را مایه گردند، چنان که ابن سینا هم اشاره کرده. بنابراین هیچ بعید نیست با کنار هم قرار گرفتن ذرات مناسب، در شرایط ویژه، توسط دست های مرموز و ناپیدای کارگزاران عالم، در برهه ای از زمان انواع حیوانات دریایی، و در پاره ای اوقات انواع حیوانات خشکی، و با اراده ی ویژه خداوند از همان مایه های آب، نور به ویژه نور خورشید و منبع لا یزال انرژی، یک مشت گل و لای بو گرفته و تیره رنگ، موجودی به نام انسان به وجود آید، و او را هدایت کند، چنانکه سایر حیوانات را هدایت کرده، و می تواند از دود و آتش سوزان که در اندیشه ی ما هر چیز را نابود میکند موجودی به نام جن بیافریند، و قبل از انسان نیز موجوداتی آفریده باشند که از مایه های دیگر، و غیر از آن چه ذکر شد. آنچه تاکنون مورد بررسی قرار گرفت، تنها در آفرینش آسمان ها و زمین ما تدریج، تکامل گسترش، انبساط و بسط را مشاهده کردیم، اما در آفرینش و تنوع آغازین حیوانات اعم از دریایی و خشکی و انسان ما هیچ اثر تکامل تدریجی و تغییر انواع ندیدیم، به ویژه که بر هر یک از انواع، واژه خلق و آفرینش مستقلا به کار رفته. افزون بر این، در تاریخ علم دلیل قطعی بر تبدیل انواع به چشم نمی خورد، پس امکان ندارد خوک در اثر تکامل خرس شود و خرس به تدریج میمون گردد. پس داروین چرندیات گفته.
حضرت علی (علیه السلام) به مردی چنین اندرز و سفارش فرمود: این پنج اندرز را از من فراگیر: هیچ کس نباید جز خداوند به دیگری امید بندد. هیچ کس نباید از چیزی، جز گناهان خود، ترسناک باشد. هیچکس نباید از آموختن آنچه نمیداند شرم کند. هیچکس نباید از اظهار ندانستن پاسخ سؤالی که نمیداند، خجل باشد، و بدانید که صبر نسبت به ایمان آدمی، به منزله سر اوست نسبت به جسمش و چه ارزشی است جسم بی سر را؟
روایتی دیدم که دوستش داشتم، ولی چون طولانی بود قسمتی رو گلچین و فقط ترجمه رو میذارم: محمد بن ابی عمیر گفت شنیدم از حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام (امام هفتم) که میفرمود: خدا کسی را در آتش دوزخ مخلد و جاوید ندارد، مگر اهل کفر و جحود و اهل ضلالت و شرک را، و هر که از گناهان کبیره دوری کند، از مؤمنان از گناهان صغیره سؤال نشود، خدای تبارک و تعالی فرموده که: إِنْ تَجْتَنِبُوا کَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنْکُمْ سَیِّئاتِکُمْ وَ نُدْخِلْکُمْ مُدْخَلًا کَرِیماً: اگر اجتناب و دوری کنید از گناهان بزرگ، از آنچه نهی کرده میشوید از آن، یعنی ما و خلیفه ما، شما را از آن نهی کرده ایم، در گذرانیم و عفو کنیم از شما گناهان شما را، یعنی گناهان کوچک شما را و در آوردیم شما را در موضع خوب گرانمایه که بهشت است. راوی میگوید که بآن حضرت عرض کردم که: یا ابن رسول اللَّه پس شفاعت از برای کی واجب است از گناهکاران؟ فرمود که حدیث کرد مرا پدرم از پدرانش از علی علیه السلام که فرمود شنیدم از رسول خدا صلی اللَّه علیه و آله و سلم که میفرمود: جز این نیست که شفاعت من از برای صاحبان گناهان کبیره از امت منست، و اما نیکوکاران از ایشان، پس بر ایشان هیچ راه و تسلطی نیست. ابن ابی عمیر میگوید که به آن حضرت عرض کردم که: یا ابن رسول اللَّه چگونه شفاعت از برای صاحبان گناهان کبیره باشد و خدای تعالی ذکره میفرماید که: وَ لا یَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضی وَ هُمْ مِنْ خَشْیَتِهِ مُشْفِقُونَ: و جز برای کسی که (خدا) رضایت دهد، شفاعت نمیکنند، و خود از بیم او هراسانند؟ و هر که گناهان کبیره را مرتکب شود پسندیده نیست. حضرت فرمود که: ای ابو احمد، هیچ مؤمنی نیست که گناهی را مرتکب شود مگر آنکه این امر او را بد آید، و بر آن پشیمان شود، و پیغمبر اکرم فرمود که: کافیست که پشیمانی توبه باشد، و آن حضرت فرمود که: هر که خوبی او را شاد کند و بدی او را بد آید مؤمن است، و هر که پشیمان نشود بر گناهی که آن را مرتکب میشود مؤمن نیست، و شفاعت از برایش واجب نباشد، و ستمکار خواهد بود، و خدای تعالی میفرماید که: ما لِلظَّالِمِینَ مِنْ حَمِیمٍ وَ لا شَفِیعٍ یُطاعُ: نیست گناهکاران را هیچ خویش و نه درخواست کننده که فرمان برداری شود. من به آن حضرت عرض کردم که: یا ابن رسول اللَّه چگونه کسیکه پشیمان نمیشود بر گناهی که آنرا مرتکب میشود مؤمن نمیباشد. فرمود که ای ابو احمد هیچ کس نیست که کبیره از گناهان را مرتکب شود، و او بداند که بزودی بر آن بازخواست شود، مگر آنکه پشیمان شود بر آنچه مرتکب شده، و در هر زمان که پشیمان شود تائب باشد که شفاعت را استحقاق و سزاواری دارد، و در هر زمان که بر آن پشیمان نشود و صاحب اصرار باشد، و آنکه اصرار دارد، از برایش آمرزیده نمیشود، زیرا که او ایمان ندارد بعقوبت آنچه مرتکب شده، و اگر بعقوبت آن ایمان میداشت پشیمان میشد، و پیغمبر اکرم فرمود که: با طلب آمرزش کبیره نیست، و باصرار صغیره نیست، چه در اولی گناه بر طرف میشود، و در دویی کبیره میگردد، و اما قول خدای عز و جل: وَ لا یَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضی: بدرستی که ایشان شفاعت نمیکند مگر کسی را که خدا دینش را پسندیده باشد. و دین همان اقرار و اعتراف است بجزای بر خوبیها و بدیها، و کسیکه خدا دینش را پسندیده باشد، پشیمان شود بر آنچه آن را مرتکب میشود از گناهان، بجهت معرفتش بعاقبت و انجام خویش در روز قیامت/ بحار
نکته آخری که خوبه بهت تذکر بدم این هست که مطالب تاریخی رو با دقت بخون و سرسری ازش رد نشو، چون تاریخ مکرر تکرار میشه.
حدیث :
عبدالله بن سنان گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که فرمود: کسى که ظالمى را بر علیه مظلومى یارى کند پیوسته خداوند از او خشمگین است تا اینکه دست از یارى او بردارد.
حدیث :
از امام صادق علیه السلام روایت است که فرمود: همانا خداوند عزوجل اسلام را به عنوان دین براى شما پسندید، پس این دین را با سخاوت و خوش خلقى همراهى و یارى نیکو کنید.
حدیث :
امام باقر علیه السلام روایت کند که امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: آگاه باشید که هر کس درباره خود با مردم به انصاف رفتار کند خداوند چیزى جز عزت و سربلندى به او نمى افزاید.
کوکاکولا
با توجه به اینکه شرکتهای نستله و خوشگوار کوکاکولا با شرکتهای یهودی مرتبط هست و اُسم ۲۳ درصد درآمدش رو به دولت تروریستی اسرائیل میدهد، آیا خریدش اشتباه است؟ آیا با این کار، ما در گناه کشته شدن این کودکان شریک میشویم؟ آیا با مصرف این کالاها، هزینه گلوله هایی رو که به سینه کودکان غزه زده میشه میپردازیم؟ (توضیح اینکه، کالاهای زیر مجموعه اش زیادند مثلاً عبارتند از: نوشابه های گازدار کوکاکولا و فانتا و .. سرلاک، نسکافه، بیسکویت ویفر، نادی، لوکر، بنیس، اکسترا، شکلات کیت کت، هات چاکلت، نوتلا، تافی و آبنبات، مارس، اسنیکرز و... که خیلی زیادند) اینم بدون شرح بمونه تا مسئولین بهش برسند.

سه تا قانون مهم ذهن:
۱- قانون باور: این قانون میگه اگر با تمام احساسات و عواطف خودت، چیزی که میخوایی رو باور کنی، به حقیقت تبدیل میشه.
۲- قانون جذب: این قانون میگه ذهنت مثل آهنرباست، هر چیزی رو که الان داری، بخاطر شخصیت و تفکر خودته، اگر شخصیت و فکرتو تغییر بدی، زندگیتم تغییر میکنه.
۳- قانون تطابق: این قانون میگه زندگی بیرونیت، آیینه زندگی درونیته. هر جا بری و با هر کسی بشینی؛ به همونجا میرسی و شبیه به همون میشی، پس دور خودتو با آدمای مثبت، همفکر، باانگیزه، و موفقن پُر کن.
آهای عزیز/ اگر سودی به کسی نمیرسونی، ضرر هم نزن/ اگر خوشحالش نمیکنی، ناراحتش هم نکن/ اگر حمایتش نمیکنی، تخریبش هم نکن/ اگر با خوشبختی کسی خوشحال نمیشی، حسادت هم نکن قربونتم/ بقول معروف: اگه کوفته بهش نمیدی، لوپّش رو چرا میکّنی؟
خودمونی/ وختی میخوام بزنم بیرون مامان میگه: بچه لُخ نرو بیرون میچایی، میگم آره، صد سالم بشه بازم بهم بگو بچه، میگه آره که میگم، هزار سالت بشه بازم بچه منی، باشه قبول، برات همون بچه سر به هوا باقی میمونم، فقط تویی که بفکرمی، تحملم میکنی، بدیامو ندیده میگیری، مابقی الکین، همه ی دنیا فدای یه تار موی تو مادر خوبم. خدایا تو رو شکر میکنم بخاطر مادر مهربونی که بهم دادی، شکرت که بهشت رو زیر پای مادرم قرار دادی، سایه شو بالای سرم دائمی کن، بگو الهی آمین. خدایا شکرت برای همه چیز...
جانم فدای وطنم ایران/ عجب دنیایی شده، دنیای شبهات و شایعات. فیلم فیک، عکس فیک، خبر فیک، هوش مصنوعی رو هم به خدمت گرفتن برای اینکه از شرایط سخت مردم، سواستفاده کنن. در ضمن.. شبکه اجتماعی ایکس یه قابلیت جدید اضافه کرده که نشون میده هر کاربر از کجا توییت میزنه ، همه جوجه براندازها و سلطنت طلبای سینه چاک ممد نفتی به فنا رفتن، هی جانم، معلوم شده همه یا توی آلبانی هستن، یا اسقاطیل یا آمریکا، ای تف به اون شرف نداشته تون، در حالیکه همش ادعا میکردید ما توی ایرانیم، کجای ایران هستید؟ لابد توی چاه فاضلاب که پیداتون نیست، فقط صدای جیک جیک تون میاد؟ گمانم این باقالیا اسم تخت خوابشونو گذاشتن ایران، تا قسم شون راست باشه، دروغ که حناق نیست، کنتور هم نداره، ضمناً اکانت (کانون حقوق بشر ایران) در خبری موثق، از آلبانی سر در اورد، از اونجا اکانت رو وصل کرده، دیگه نمیشه نه به چشمت اعتماد کنی، نه به گوشت، فقط باس به عقلت اعتماد کنی، مولانا شمس الدین امیرالمومنین علی علیهالسلام فرمود: العقل دلیل المومن، راهنمای مومن عقلش هست.
درد دل/ یکی داشت فیلم خارجی نگاه میکرد ولی هیچی انگلیسی بلد نبود و هی زور میزد زیر نویس رو بخونه، بفهمه موضوع فیلم چیه. وقتی فیلم تموم شد این بیچاره که آدم بالغی هم بود، هی به در و دیوار گیر میداد و میگفت: شت، شت. آخه نوکرتم، مشکلت با خودت چیه؟ چرا احساس حقارت میکنی؟ فقر فرهنگی تا کجا؟ چرا خیال میکنی با گفتن چندتا شت، شت، با کلاس و لاکچری میشی؟ راحت باش مثل قبل بگو عح ، بگو پیف، نترس لایه اوزون پاره نمیشه. اگه خواستی چیزی از فرهنگ غرب یاد بگیری، صداقت و راستگویی شو یاد بگیر، احترام به کودکان رو یاد بگیر، نظم و برنامه داشتن رو یاد بگیر، چند تا نکته مثبت مثل تلاش و پیشرفت تکنولوژی رو یاد بگیر، نه پورن و هرزه گویی و جلف پوشی.
ضمن تحقیق توی کتابهایی که مشغول شخم زدن هستم، به نکته خنده داری رسیدم، جالبه که بدونید، جناب وزیر نظام، حاکم تهران، بنّایی بیسواد و نوکیسه بوده. خب حضرت والا چطوری به این مقام بالا رسیده؟ هیچی.. فقط ایشون دختری زیبا داشته که همسر کامران میرزا (پسر ناصرالدین شاه) شده. آره دیگه، معلومه که با داشتن چنین دامادی، حتماً شغل پدرزن از بنّایی، یهو به وزیر نظامی ارتقا پیدا میکنه، پس به همین دلیل کاملاً منصفانه، ترقی کرد، و رفت جزو آقازاده ها و شاهزاده ها، و به قول معروف یهویی غیژژژ رفت اون بالا بالاها، و دنیا به کامش شد، و کیلویی، به وزارت رسید. این وزیر نظام بیسواد، که جدیداً عادت کرده بود قلمدانی را باز کرده جلوی خودش بذاره، میپرسی چرا؟ خب برای لاکچری بودن، و مثلاً کلاس گذاشتن، شیک بودن، برای ادعای سواد و فضل، آره.. که بگه ما از بزرگانیم، خلاصه این قلمدان در مجالس جلوش بوده، با فخر صحبت میکرده، و با این ادا و اصول، هر کس او را میدید، باسواد به چشم میومد، که از قضا، روزی اتفاقی افتاد، چی شد؟ هیچی، در مجلسی، مقابل مخاطب خود، در حالی که با فخر و مباهات، پر شور گفتگو میکرد، بر سر یک موضوع ساده عصبی و ناراحت شد، و ناگهان پرخاش کنان، قلمدان را برداشت و با عصبانیت گفت: مردتیکه، میخوای با این تیشه بکوبم تو سرت؟
طنز مثبت، تلاش میکند واقعیات و حکایات اجتماعی را بصورت طنزگونه نقد یا اعتراض خود را به شیوه شیرین بیان کند. ادامه حرفام در ادامه مطلب میذارم.
اگه باز پستهام مثل روده سگ طولانی شده پوزش، چون چند روز یکبار پست میذارم، اینجوریا میشه، شما هم خورد خورد بخون چشمت خسته نشه، حرفامو که مخاطبش خودتی، لابلای مطالب جاساز کردم.
در عصر فعلی که تهاجم فرهنگی تلاش میکند هرزه گویی های غیر اخلاقی، اهانت به قومیت، جنسیت یا شخصیت افراد، کوبیدن اعتقادات و مذهب، به بهانه جوک و لطیفه رواج دهد، بهتر است تلاش کنیم، آفت تمسخر و توهین را حذف، و با جایگزین کردن طنز مثبت عملی کنیم. فراموش نکنیم، احترام به زبان پارسی، حرمت قلم، ادیان و اقوام مختلف، از دستورات اخلاقی و دینی ماست، و در قرآن صریحاً تمسخر و اهانت نهی و مذمت شده است. طعنه و نقد انسانها و وقایع اجتماعی، هم به شکل ادبی و محترمانه امکانپذیر است و هم بصورت پلشت، بی ادبانه و گستاخانه. در شکل اوّل، طنزپرداز با نظری مثبت و دلسوزانه در مقام اصلاح بر آمده است، و قصد تصحیح و رفع اشتباهات را دارد. اما در صورت نوع دوم، تمسخر کننده حتی اگر ستون پنجمی نباشد (که اغلب هست و عامدانه آب به آسیاب دشمن میریزد) باز با نیتی تهاجمی، قصد تخریب یا اذیت و آزار فرد مقابل را دارد، و عکس العملی تخریبی و منفی به دنبال دارد. انتقاد چنین کسی، بجای اصلاح تخریب میکند. از نویسندگان فرهیخته توقّع میرود که حرمت قلم و کلام خود را حفظ کنند و در کمال ادب، و به قصد ایجاد تحول سازنده در جامعه یا افراد، دست به قلم ببرند. متأسفانه در عرصه طنزهای عامیانه و غیر حرفه ای، این طور گستاخی ها بسیار به چشم میخورد، و شوخی های محاوره ای با انواع هجویات و اهانتهای تحقیر آمیز آمیخته و عجین شده، که باعث تأسف و جای تأمل دارد. طنز را باید شیوه هنرمندانه فن بیان دانست، که در زیر ساخت و بنمایه خود، مفاهیم ارزشمندی را نهفته دارد. در طنز، معمولاً یک معنای ظاهری دیده میشود و یک معنای زیرین و نهفته؛ که گاه این دو، بر ضد یکدیگر عمل میکنند. یک طنزپرداز واقعی، در حقیقت فردی است هوشمند، که نظر خود را با انگیزه کمال گرا و با لحنی خوش و طریق زیبا، بیان میکند. این زیبایی گاه از تناسب استعارات و تشبیهات است، و گاه از چیدمان هوشمند کلمات و عبارات در کنار هم، و گاه از رُک و بی پرده گفتن حقایق. ملاک این زیبایی، دلنشینی و ضریب پذیرش مخاطب نسبت به آن است. مرد تنهای شب.
من مِهر علی، به سینه دارم
جز مِهر علی، کسی ندارم
گویند مرا، به دل چه داری؟
جز مِهر علی، دگر چه خواهم؟
ما نمیتونیم دنیا رو عوض کنیم، ولی میتونیم دنیامونو عوض کنیم، با عوض کردن نوع نگاهمون، میدونی یعنی چی؟ به منفی که رسیدی، صورتت رو به طرف مثبت بچرخون، به نداشته هات که رسیدی، بجاش به داشته هات نگاه کن، برای همین اول پست سه تا قانون رو گذاشتم، یادت باشه کسانی که توی روزنامه ها و اخبار دنبال حوادث هستند، توی زندگیشون همون حوادث جذب میشن، منظورم این نیست حوادث میخونی، نه، فقط دارم بهت میگم اگه تلخی توی زندگیت می بینی، خودت داری جذبش میکنی، خدا توی قرآن میگه: ما تغییری در زندگی شما نمیدیم، مگر اینکه خودتون تغییر بدید، تو که ماشاالله اهل قرآنی، پس مطلب رو بگیر، حالا هی وبلاگت رو حذف کن و هی بساز... این نشونه ی اینه که خسته شدی، کلافه شدی، میخواهی یه تغییری توی زندگیت ایجاد کنی، زورت فقط به این وبلاگ بیچاره میرسه.
مشاهدات من در جلسه ارتباط با ارواح (بصورت دنباله دار، قسمت دهم)
رسیدیم به نتیجه نهایى بحث: اسپریتیسم، و اسپرى توآلیسم را معمولًا به علم ارتباط با ارواح تفسیر میکنند، (مراجعه به فرهنگهاى انگلیسى و دائرة المعارفها نیز این معنى را تأیید میکند) ولى بعضى اصرار دارند که مسئله عود ارواح و تناسخ را نیز جزئى از این علم بدانند. ما در نامگذارى با کسى سخنى نداریم؛ ولى ما این حقیقت را تأکید مى کنیم که مسئله عود ارواح به هر نام و به هر اسم که باشد و در تحت هر لفافه اى، غلط و نادرست و غیرمنطقى است؛ امّا مسئله ارتباط با ارواح به هر نام که باشد، در حدود خاص و معیّنى قابل مطالعه است، و آمیختن این دو با هم سفسطه اى براى تحریف حقایق است. با توجّه به این تذکّر لازم، اکنون به تعقیب بحث گذشته بپردازیم: در میان دانشمندانى که گواهى به امکان ارتباط با ارواح از طرق علمى داده اند، افراد سرشناسى پیدا میشوند که این احتمال را لاقل درباره همه آنها نمیتوان داد که اغفال شده باشند، و یا تلقین هاى دروغین افراد شیّاد، در آنها اثر گذاشته باشد. بخصوص این که بسیارى از آنها با روح بدبینى، یا انکار شدید، وارد بحث درباره این موضوع شده اند، ولى با این حال در مشاهدات حسّى خود اشباحى را دیده اند که به چیزى جز به اشباح ارواح قابل تفسیر نبوده اند، و یا صداها و حرکات اشیاء، بدون هیچ گونه علّت مادّى، و بدون این که کسى به آنها دست بزند، و خارق عادات دیگرى مشاهده کرده اند و پیامهایى دریافت داشته اند، که از مجموع آنها ایمان راسخى به صحّت این علم پیدا نموده اند. اکنون اجازه دهید قسمتى از گواهى دانشمندان را در اینجا بیاوریم. این گواهىها از یک منبع قابل ملاحظه، یعنى دائرةالمعارف قرن بیستم، استخراج و اقتباس شده است: ۱- به هنگام انتشار این عقیده (عقیده امکان ارتباط با ارواح) در میان مردم اروپا، هیأتى از دانشمندان در سال ۱۸۶۹ براى بحث و بررسى دقیق در پیرامون این مسئله تشکیل شد. این هیأت مرکّب از جان لبوک و کروکس طبیعى دان بزرگ انگلستان در آن روز، لویس فیزیولوژیست معروف، روسل والاس یکى از مهمترین فیزیولوژیست هاى انگلستان در آن عصر، و دوست نزدیک داروین، دومورگان رئیس جمعیّت ریاضى دانان کشور، فارلى رئیس کمپانیهاى تلگراف، جان کوکس فیلسوف معروف، اکسون استاد دانشگاه آکسفورد، و بعضى افراد سرشناس دیگر بودند. هنگامى که خبر تشکیل این جمعیّت انتشار یافت، عدّه اى از نقاط مختلف جهان در انتظار نظر نهایى این جمعیّت دقیقه شمارى میکردند؛ ولى آنها ۱۸ ماه پى در پى به بحث و کنجکاوى در پیرامون این مسئله ادامه دادند و در جلسات ارتباط شرکت جستند و از نزدیک، پیامها و خارق عادات مزبور را بررسى و مشاهده نمودند و در پایان بیانیّه مشروحى صادر کردند که قسمتى از آن را ذیلًا از نظر میگذرانیم: این جمعیّت در تفحّصات علمى خود پیرامون مسئله ارتباط با ارواح، تنها روى مشاهداتى که براى همه اعضاى جمعیّت حسّى بوده، و قرائن قطعى همراه داشته است، تکیه کردند. قابل توجّه این که چهار پنجم اعضاى جمعیّت در آغاز این بررسیها شدیداً منکر این مسائل بودند و همه را مولود وهم و خیال، و یا تقلّب و تزویر، و یا لااقل نتیجه یک سلسله حالات اضطرارى عصبى مى دانستند؛ ولى پس از مشاهده اینهمه حوادث، آن هم در شرایط و کیفیّات خاصّى که همه احتمالات انحرافى را نفى مى نمود، و پس از آزمایشهاى دقیقى که مکرّراً انجام گرفت، اعضاى جمعیّت چاره اى جز این نداشتند که اعلام کنند این خارق عادات از یک «عامل مرموز» غیر از آنچه تا آن وقت مى پنداشتند، سرچشمه مى گیرد. (درست توجّه کنید! آنها تنها اعتراف به وجود یک عامل مرموز در این پدیدهها کرده اند. ) ۲- استاد کروکس که ریاست هیأت علمى سلطنتى انگلستان را به عهده داشت، در برابر صدها نفر از اعضاى هیأت مزبور، به مناسبت گفتگو درباره اسپریتیسم، صریحاً اظهار کرد: من نمیگویم این موضوع امر ممکنى است؛ بلکه میگویم یک واقعیّت عینى است! و نیز نامبرده، در کتابى که به نام «پدیده هاى روحى» نگاشته و دهها بار تجدید چاپ گردیده است، میگوید: از آنجا که من به وجود این پدیدهها ایمان دارم، این یک نوع جُبن و ترس ادبى است که به خاطر وحشت از انتقادات استهزاءکنندگان و امثال آنها که هیچ گونه اطّلاعاتى در زمینه این علم ندارند و نمى توانند بر ضدّ اوهامى که به آن پایبندند قضاوت کنند، شهادت خود را در مورد آثار روح کتمان نمایم. من بانهایت صراحت آنچه در این باره با چشم خود دیده، و با تجربیّات مکرّر دقیق آزمودهام (در این کتاب) تشریح میکنم... ۳- روسل والاس که در کشف قانون «انتخاب طبیعى» همکار داروین بود، در کتابى که به نام «شگفتیهاى اسپریتیسم» نگاشته، چنین مى نویسد:
من مادّى و ماتریالیست صِرف بودم و به مذهب خود، نهایت درجه ایمان داشتم و در هیچ نقطه از فکر من محلّى براى قبول مسئله «روح» نبود، و نه براى وجود مبدأ دیگرى غیر از این جهان مادّى و نیروهاى وابسته به آن... ولى بالاخره دیدم مشاهدات حسّى را نمى توان نادیده گرفت و آنها را کنار زد، همینها بود که مرا مجبور ساخت قبل از هر چیز، وجود یک سلسله واقعیّات تازه (پیش از آن که بدانم اینها مربوط به ارواح هستند یا نه) بپذیرم؛ این مشاهدات تدریجاً محلّى از فکر مرا اشغال نمود؛ ولى باید بگویم این مطلب هرگز مربوط به استدلالات ذهنى نبود، بلکه متّکى به یک سلسله مشاهدات حسّى بود که یکى پس از دیگرى انجام یافت تا آنجا که نتوانستم عاملى براى آنها غیر از ارواح قبول کنم/ بخاطر طولانی شدن، نتیجه گیری را به پست بعدی موکول میکنم.
در شرایطی که هیچ کس جرأت نمیکرد از مولا (ع) سخن بگوید، بی بی حضرت زهرا (سلام الله علیها) سوابق درخشان مولا را در خطبه های خود مطرح کرد، و رشادت، جانبازی و دلاوری در جنگ، شأن منزلت در پیشگاه الهی خدا و قرآن، و شأن و منزلتش در نزد پیامبر اکرم (ص) را با صدای بلند فریاد زد، و از مظلومیت و خانه نشین شدنش دفاع کرد، و کنار زدن آن بزرگوار را خسارتی بزرگ و آشکار شمرد. حتی با شهادتش، آخرین تیرش رو به غاصبین زد و فرمود منو شبانه و مخفیانه دفن تا این امت عهد شکن به من نماز نخونند، و با این شاهکارش جبت و طاغوت رو رسوا و بی آبرو کرد، اللهم صلی علی فاطمة و ابیها و بعلها و بنیها و سرّالمستودع فیها بعدد ما احاط به علمک. خدایا منو خاک کف پای حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها قرار بده. آمین.
جن در قرآن
یکی بودن پیامبران جن و انسان. یمَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الاِْنْسِ اَلَمْ یَأْتِکُمْ رُسُلٌ مِنْکُمْ؟ (انعام) ما در قیامت همگی آنان را مخاطب قرار داده و میپرسیم؟ ای گروه جن و انس آیا پیغمبرانی از شما بسوی شما نیامدند؟ و آیات مرا بر شما نخواندند؟ و شما را به دین حق دعوت نکردند؟ و از عذاب امروز که روز قیامت است هشدارتان ندادند و به شما نگفتند: خداوند بزودی در موقف بازخواستتان بازداشته و به حساب اعمالتان رسیدگی نموده، و به آن چه از نیک و بد کرده اید پاداش و کیفرتان میدهد؟ در جواب خواهند گفت: ما علیه خود گواهی میدهیم که پیغمبران آیات تو را بر ما خواندند و از رسیدن به چنین روزی انذارمان کردند، و ما به دین ایشان کفر ورزیده و با علم به حقانیّت آنان و بدون هیچ غفلتی ایشان را ردّ کردیم. این معنا که ما برای آیه کردیم چند نکته را روشن میسازد: اوّل این که کلمه «مِنْکُمْ» بیش از این دلالت ندارد که پیغمبران از جنس مجموع و روی هم رفته همان جن و انسی بودند که بسوی ایشان مبعوث شدند، و خداوند پیغمبران را از جنس ملائکه قرار نداد تا امتان ایشان از دیدنشان وحشت نکنند و کلام ایشان را که همان زبان مادری خودشان است بفهمند، و امّا این که برای جن و پیغمبرانی از جن و برای انس انبیائی از انس مبعوث کرده باشد آیه شریفه هیچ گونه دلالتی بر آن ندارد. استماع قرآن و مسلمان شدن گروهی از جن. قُلْ اوُحِیَ اِلَیَّ اَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِّ فَقالُوا اِنّا سَمِعْنا قُرْاآنا عَجَبا یَهْدی اِلَی الرُّشْدِ فَامَنّا بِهِ (جن) شروع سوره جن به داستان چند نفر از طایفه جن اشاره میکند که صوت قرآن را شنیدند و ایمان آورده، و به اصول معارف دین اقرار کردند. معنای آیه این است که: ای رسول به مردم بگو به من وحی شده، یعنی خدا به من وحی کرده که چند نفری از جن قرآن را شنیدند، و وقتی به قوم خود برگشتند به ایشان گفتند: ما کلامی را شنیدیم خواندنی، که کلامی خارق العاده بود، و به سوی عقاید و اعمالی دعوت میکرد که دارنده آن عقاید و اعمال را برای رسیدن به حقیقت سعادت پیروز میگرداند. اگر قرآن را عجب خواندند، برای همین بوده که کلامی است خارق العاده، هم در الفاظش وهم در معانی و معارفش، مخصوصا با در نظر گرفتن این که این کلام از شخصی صادر شده که از نظر آکادمیک بیسواد است، نه میتواند بخواند و نه بنویسد. و کلمه «رُشْد»به معنای رسیدن به واقع در هر نظریه است که خلاف آن یعنی به خطا رفتن از واقع را «غَیّ» گویند، و هدایت قرآن بسوی رشد همان دعوت
اوست بسوی عقاید حقّه و اعمالی که عاملش را به سعادت واقعی میرساند. استماع قرآن و مسلمان شدن گروهی از جن. سرعت ایمان آوردن جن به قرآن. وَ اَنّا لَمّا سَمِعْنَا الْهُدی امَنّا بِهِ، » و «فَامَنّا بِهِ وَ لَنْ نُشْرِکَ بِرَبِّنا اَحَدا (جن) حاصل معنای آیه این است که ما وقتی قرآن را که کتاب هدایت است شنیدیم، بدون درنگ ایمان آوردیم، برای این که هر کس به قرآن ایمان بیاورد، در حقیقت به پروردگار خود ایمان آورده، و هر کس به پروردگار خود ایمان بیاورد دیگر ترس ندارد، نه ترس از نقصان در خیر که خدا به ظلم خیر او را ناقص کند، و نه ترس از این که مکروه احاطه اش کند، چنین کسی دیگر چرا عجله نکند، و بدون درنگ ایمان نیاورد؟ و در اقدام بر ایمان آوردن تردید کند؟ که مثلاً نکند ایمان بیاورم و دچار بخس و رهق شوم. فَامَنّا بِهِ وَ لَنْ نُشْرِکَ بِرَبِّنا اَحَدا. این جمله از ایمان جنیّان به قرآن و تصدیق آن به این که حق است خبر میدهد و جمله فوق به معنای ایمانشان به قرآن را تأکید میکند و میفهماند که ایمان جنیّان به قرآن همان ایمان به خدائی است که قرآن را نازل کرده، در نتیجه رب ایشان هم همان خداست، و ایمان شان به خدای تعالی ایمان توحیدی است، یعنی احدی را ابدا شریک خدا نمیگیرند.
احادیث آخرالزمانی
تحقیق و بررسی. زلزله های پی در پی آخرالزمان. زلزله در دمشق، بغداد، مصر. از جمله حوادث آستانه ظهور امام عصر (عج)، رخداد زلزله هایی بزرگ است که در رأس آنها میتوان به زلزله های بزرگ شام و دمشق اشاره کرد. روایات فراوان و روشنی درباره این زلزله وجود دارد بگونه ای که برخی از مکان ها و خسارات آن و حتّی وقت آنرا پیش از ورود سپاهیان غربی مشخص میسازد. گرچه از بعضی روایات استفاده میشود که سپاه غرب، به هنگام وقوع زلزله در دمشق به سر میبرد. همچنین احادیث، این زمین لرزه را (رجفه، خسف، زلزله/ تکان شدید، فرو رفتن، لرزش) مینامد. مانند روایتی که از امام باقر(ع) از امیرمؤمنان (ع) نقل شده است که فرمود: وقتی در شام دو گروه نظامی اختلاف کنند، نشانه ای از نشانه های الهی آشکار میشود، پرسیدند: ای امیرمؤمنان آن نشانه چیست؟ فرمود: زمین لرزه ای در شام رخ میدهد که صد هزار در اثر آن هلاک میگردند (کلمه صدهزار در عربی گاهی بجای زیاد و بسیاری بکار میره) و اینرا خداوند رحمتی برای مؤمنان و عذابی برای کافران قرار میدهد، وقتی آن هنگام فرا رسد، نظاره گر سوارانی دارای اسب های سفید و پرچم های زرد رنگ باشید که از مغرب روی می آورند تا وارد شام میشوند. و در آن لحظات است که فریاد و بی تابی بزرگ و مرگ سرخ فرا میرسد، وقتی آن وضع پیش آمد پس بنگرید فرو رفتن آبادی ای از روستاهای دمشق را که به آن حرشا میگویند. در این هنگام فرزند هند جگرخوار (سفیانی) از بیابان خروج کرده، بر منبر دمشق قرار میگیرد، در این بحبوحه در انتظار ظهور حضرت مهدی (ع) باشید/ بحارالانوار، ج ۵۲
عریضی گوید: روزی امام باقر علیه السلام به ما فرمود: اگر نزد مزار جده ات فاطمه علیهاالسلام رفتی، بگو: ای ممتحنه که خداوند تو را پیش از خلقت (مادی) امتحان نمود، و تو را در آن صابر یافت، ما گمان میکنیم که دوستداران توایم و باورت داریم، و بر تمام آنچه پدر بزرگوارت و وصی او آورده استقامت میورزیم، لذا از تو درخواست میکنیم که اگر ما واقعاً تو را تصدیق نموده ایم، ما را بخاطر این تصدیق به پدر بزرگوارت و جانشینش ملحق نمایی، تا ما به خود مژده دهیم که حقیقتا به ولایت تو پاکیزه گشتیم.
توضیح کوتاه اینکه این است که: تو در امتحان خود صابر بودی، ما هم گمان میکنیم از دوستان توییم و از جمله تصدیق کنندگان تو، و از صابران بر ولایت و اوامر پدر بزرگوارت رسول اکرم و وصی او هستیم. از تو درخواست میکنیم، اگر براستی تو را تصدیق کرده ایم، ما را بواسطه این تصدیق به ایشان ملحق کنی، تا به خود بشارت دهیم که ما بواسطه ولایت شما پاکیزه گشته ایم، و ولایت خود را خالص کرده ایم. یعنی بدون ولایت فاطمه علیهاالسلام، ولایت ما به رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و علی علیه السلام پاکیزه و کامل نمیگردد.
روزی پیامبر اکرم (ص) نزد فاطمه علیهاالسلام رفت و او را محزون و ناراحت یافت، فرمود: دختر عزیزم، چرا ناراحتی؟ عرض کرد: پدر جان، به یاد صحرای محشر و ایستادن مردم در روز قیامت با بدن برهنه در برابر پروردگار افتادم. فرمود: دختر عزیزم، آن روز، روز بزرگی است ولی جبرئیل از جانب خداوند به من خبر داد: اولین کسی که زمین برای او در روز قیامت شکافته میشود، و از قبر بیرون میآید من هستم، سپس پدرم ابراهیم، بعد از آن شوهرت علی بن ابی طالب علیه السلام. آنگاه خداوند جبرئیل را همرا با هفتاد هزار ملک میفرستد که هفت گنبد از نور بر مزارت درست کنند، سپس اسرافیل با سه لباس کامل از نور نزد تو آمده و در بالای سرت می ایستد و تو را به اسم صدا کرده میگوید: یا فاطمه بنت محمد! قومی الی محشرک. ای فاطمه دختر محمد، برخیز بسوی محشرت.
و تو در حالیکه هیچگونه ترسی نداری و بدنت پوشیده است برمیخیزی، سپس اسرافیل لباسهای کامل را بتو میدهد و تو میپوشی، و زوقائیل اسبی از نور می آورد، که زمام آن از لولو تازه میباشد، و بر آن کجاوه ای از طلا است. تو بر آن کجاوه اسب، سوار میشوی و زوقائیل زمام آن را میگیرد، در حالیکه در پیش رویت هفتاد هزار ملک قرار دارند و در دستهایشان پرچمهای تسبیح است. منادیی از باطن عرش ندا میکند: ای اهل محشر، سرهای خود را به زیر افکنید و چشمان خود بر هم نهید، تا فاطمه علیهاالسلام از صراط بگذرد. در این هنگام با هفتاد هزار کنیز از حورالعین عبور میکنی. منبری از نور برایت نصب میکنند که هفت پله دارد، و در فاصله هر پله با پله دیگر ملائکه صف کشیده اند، در حالیکه در دستهایشان پرچمهای نور است. و حورالعین در جانب راست و چپ منبر صف کشیده اند و نزدیکترین زنان به تو، از جانب چپ حضرت حواء و آسیه است. پس چون بالای منبر جای گرفتی، جبرئیل علیه السلام می آید و به تو میگوید: ای فاطمه، حاجات خود را از خدا بخواه، میگویی: پروردگارا، به فریاد شیعیان و پیروانم برس. خداوند میفرماید: آنها را آمرزیدم. میگویی: پروردگارا، به فریاد شیعیان و پیروان فرزندانم برس. خداوند میفرماید: آنها را بخشیدم. میگویی: پروردگارا به فریاد محبین شیعیانم برس. خداوند میفرماید: برو، هر کس دست به دامن تو زند، در بهشت با تو است. در اینجا است که همه مردم آرزو میکنند: ای کاش فاطمی و شیعه فاطمه علیها السلام بودند. تو از صراط میگذری در حالیکه شیعیان تو و شیعیان فرزندانت و شیعیان امیرالمومنین همراه تو هستند، و هیچ وحشتی ندارند، و بدنهایشان پوشیده است، و سختیها از آنها برطرف شده، و همه گذرگاه های سخت بر آنان آسان گشته است. مردم همه میترسند، ولی آنان ترسی ندارند، و مردم همه تشنه اند، ولی شیعیان را تشنگی نیست. تو و شیعیانت چون برق گذرا از صراط عبور میکنید. باز جبرئیل صدا میزند: یا فاطمه، سلی حاجتک. ای فاطمه، حاجت خود را بخواه. در آن هنگام تو میگویی: یا رب، ارنی الحسن والحسین. پروردگارا! حسن و حسین را به من نشان بده. سپس آن دو بسوی تو می آیند، در حالیکه از رگهای حسین علیه السلام خون میریزد، و او میگوید: یا رب، خذلی الیوم حقی ممن ظلمنی. پروردگارا، امروز حق مرا از کسانی که به من ظلم کرده اند، باز ستان.
پیامبر اکرم فرمود: دخترم فاطمه علیهاالسلام، روز قیامت در حالیکه لباسهای خون آلود با اوست محشور میشود. و به یکی از پایههای عرش الهی دست میزند و عرض میکند: یا عدل، احکم بینی و بین قاتل ولدی. ای عدل، میان من و قاتل پسرم حکم نما. سپس پیامبر اکرم فرمود: قسم به پروردگار کعبه که خداوند به نفع دخترم حکم میکند. و خداوند به غضب فاطمه غضب میکند و به خوشنودی او خشنود میگردد. در تاپیک بعدی، در مورد فرق شیعه و محب و ذریه مختصر مرور میکنم.
یک پدر.
تنها یک پدر نیست.
گاهی نان در سفره.
گاهی سقفی بالای سر.
و گاهی جانی برای زندگیست.
پدر سپری است بر ناملایمات روزگار.
پدر فقط تاج سر نیست. قوت قلب است.
روح پدران آسمانی شده شاد.
امام صادق علیه السلام فرمودند: هرکس سورۀ محمّد را تلاوت کند، هرگز دچار شک و شُبههاى نمیشود، و هیچگاه در دین خود تردید نمیکند، و هرگز خدا او را به فقر و ترس از سلطان گرفتار نمیسازد، و پیوسته از شک و کفر محفوظ است، تا بمیرد.
در آخرالزّمان، زمانیکه:
باطل شبیه حقّ شده...
تردید مثل طوفان در ذهنها میپیچد...
فقر و ترس، بر جانها سایه انداخته...
ایمانداری دشوارترین کار دنیا شده...
خداوند، نوری قرار داده برای اهل ذکر...
سوره محمد؛ سورهٔ استقامت در طوفان فتنههاست. بخونش.. تکرارش کن.. و به دیگران هم یاد بده/ ثواب الأعمال.
خندق
دشمن خدا حیّ بن اخطب نضیری (یهودی ملعون که از منافقان مدینه بود)، رهسپار شد تا به نزد کعب بن اسد قریظی رئیس بنی قریظه یهود، که با پیامبر پیمان نامه بسته بود، و قرار گذاشته بود که بر علیه مسلمین اقدامی نکند. و چون کعب، صدای منحوس ابن اخطب را شنید درب قلعه را بروی او بست. اجازه ملاقات خواست اما کعب خودداری نمود، (جالبه، برادر زنش رو راه نمیده) پس فریاد زد: ای کعب در را باز کن کعب. گفت: وای بر تو ای حیّ، تو مردی بد قدم و نحس هستی، و من با محمد (ص) پیمان بستهام که بر علیه او کاری نکنم و نقض پیمان نمیکنم، و از او هم جز وفاداری و صداقت چیزی ندیده ام. ابن اخطب گفت: وای بر تو در را باز کن تا با تو سخنی بگویم. گفت: من این کار را نمیکنم. (ناکس حقه زد و) گفت: آره تو در را بسته ای که مبادا من از آذوقه و غذای تو چیزی بخورم؟ (کلکش گرفت)، او در را گشود و حیّ بن اخطب وارد شد و گفت: وای بر تو ای کعب، من عزّت دنیا را برایت آورده ام، من برایت قریش را با تمام رؤسا و بزرگان آن و غطفان را با همه سرانش آوردهام، و با من پیمان بسته اند که از پای ننشینند تا اینکه محمد (ص) و پیروانش را نابود و ریشه کن کنند. کعب گفت: به خدا تو ذلّت و بدبختی دنیا را برای من آورده ای، ابری آورده ای که رعد و برق دارد، ولی یک قطره باران با آن نیست، مرا به حال خودم واگذار با محمد، زیرا من جز صداقت و وفاء چیزی از او ندیدم. ابن اخطب، کعب را مکرّر اغوا و بوعده شیطانی فریفت تا او را حاضر کرد بر این پیمان و قرار، که اگر قریش و غطفان شکست خورده و نتوانستند به محمد صدمه ای بزنند و به مکّه برگشتند، من بر قلعه تو وارد شوم، تا هر بلائی بر سر تو آمد به من هم برسد (ریش گرو گذاشت) کعب پیمان خود را شکست و از قراری که میان او و آن حضرت بود برائت جست. (اینجا نامردی کعب یهودی معلوم میشه، همین که احساس کرد نابودی مسلمین حتمی هست، عهدشکنی کرد بزغاله) چون این خبر به پیامبر رسید، سعد بن معاذ بن نعمان ابن امرء القیس که یکی از بنی عبد الاشهل و در آن موقع رئیس قبیله اوس بود، به اتفاق سعد بن عباده یکی از بنی ساعدة بن کعب بن خزرج، که در آن وقت ریاست قبیله خزرج را داشت با عبد اللَّه بن رواحه و خوات بن جبیر فرستاد و فرمود: بروید و ببینید آیا خبر نقض پیمان کعب صحّت دارد یا نه؟ اگر درست است برای ما روشن کنید که بدانیم و به مردم نگوئید (تا ترس به دل مردم نیفتد) و اگر که بر وفاء و عهد خود باقی هستند به مردم ابراز کنید. آن گروه نزد کعب آمدند و دیدند که آنها بر پلیدترین حالت هستند و علناً میگویند: میان ما و محمد عهد و قراری نیست. سعد بن عباده آنها را بد گفته و ملامت کرد و آنها هم به سعد بدگویی کردند. سعد بن معاذ گفت: بدگویی را واگذار، آنچه بین ما و آن هاست از بدگویی و شماتت بزرگتر است، سپس نزد پیامبر آمدند و گفتند: آنها مانند قبیله عضل و قاره که با اصحاب رسول خدا، حبیب بن عدی و یارانش اصحاب رجیع مکر کردند، هستند. پیامبر فرمود: اللَّه اکبر ای مسلمانان بشارت باد شما را (پیامبر از همه چیز آگاه بود، فقط به این خاطر گروه تحقیق رو فرستاد تا یاد بگیرند و در اینگونه مواقع، گرفتار شایعات نشوند، تحقیق کنند، اخبار بد را به مردم ندهند و در نهایت هم این عهدشکنی رو به فال نیک گرفت و بشارت دادند) ادامه دارد..
در مقابل جنایات یهود چه باید کرد؟ اکنون که یهود با کمک استعمار صلیبی (فلسطین) را غصب کرده اند، مسلمانان چه کار میتوانند بکنند؟ تنها دو راه در پیش است: اوّل مسلمانان دست روی دست گذاشته و از این قطعه زمین (فلسطین) صرف نظر کنند. دوّم همه مسلمانان جهان که جمعیت آنان بیش از یک میلیارد نفر است، برای مقابله با یهود اشغالگر و رسوا کردن آنان با تمام قوا وارد جنگ و کارزار همه جانبه شوند. و بدون شک این بهترین طریقی است که بوسیله آن ممکن است (فلسطین) را آزاد کرد، زیرا نیروی معنوی مسلمانان که با قوّه مادی آنها ضمیمه بشه، چون طوفان رعد آسا، ریشه یهود را کنده و کشورهای اسلامی را نجات خواهد داد. امید است مسلمانان بپا خواسته و غائله یهود را درهم بشکنند.
کوروش کبیر خبیث
ابتدا این رو بگم که کلمه کبیر رو یهود در تاریخ بصورت خاص تکرار میکند، یعنی هر وقت در کتب تاریخ کلمه کبیر رو دیدید، ۹۹٪ احتمال بدهید که نویسنده یهودی هست/ بریتانیای کبیر، این کلمه رو یهود بکار میبره چون انگلیس پاتوق اقوام مختلف یهودی هست/ کوروش کبیر، چون کوروش یهودی زاده ای بود که تمام عمر دنبال منافع یهود بود/ امیر کبیر، میرزا تقی خان فراهانی، که یهود بهش امیدوار بود تا ازش نوکر بسازه و اونو به قدرت رسوند و لقب امیر کبیر بهش دادند، بعد فهمیدند تقی خان زیرک، آب زیرکاه و وطن پرست هست، تقی خان زیرکانه یهود رو اسکول میکرد، برای همین توطئه کردند و شهیدش کردند و نهایتاً، به دروغ گناه رو انداختند گردن مادر زنش/ رضا شاه کبیر، رضا میر پنج که بخاطر نوکری یهود به لقب کبیر رسید ولی به جرم جفتک انداختن، به جزیره موریس تبعید شد تا درست عبرت بقیه بشه/ خمینی کبیر، یهود تمام تلاش خودش رو کرد تا توسط امام خمینی شاه رو حذف، و نوکر بهتری انتخاب کنه، ولی ناغافل مثل ماهی، اوضاع لیز خورد و از دست یهود خارج شد، اگر دقت کنید، اول انقلاب میگفتند خمینی کبیر ولی بعد این اسم کمرنگ شد، زمانی که امام خمینی در نوفل لوشاتو تبعید بود، یهودیان آمریکا، انگلیس و فرانسه، بارها باهاش مصاحبه کردند تا مطمئن بشوند مهره خوبی پیدا کردند، حتی در ۱۲ بهمن که هواپیمای امام از پاریس به تهران آمد، یهود بالاترین تدابیر امنیتی رو برای امنیت جان امام اجرا کرد، امام خمینی با زیرکی از پشت پرده با خبر بود و تقیه میکرد، یعنی با مشت بسته عمل میکرد تا یهود از برنامه هاش با خبر نشه، بعد از تسخیر لانه جاسوسی امریکا، آمریکای کودن و احمق، تازه از خواب بیدار شد و فهمید، با دست خودش، گور خودشو کنده، نوکر وفادارش، ممد نفتی رو حذف کرده، و حالا کسی رو بجاش گذاشته که باید در مقابلش زانو بزنه، در واقعه طبس تمام تلاشش رو کرد تا کودتا کنه، ولی تخم دو زرده کرد، بگذریم، این مقدمه بود برای کلمه کبیر، مابقی کبیرها رو خودتون کشف کنید، حالا با یه صلوات بریم سراغ منشور، اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم، خب، اشرف پهلوی ملعون و مفسد در سال ۱۳۴۷ (۱۹۶۸ میلادی) رئیس بیست و ششمین نشست کمیسیون حقوق بشر، و در سال ۱۳۴۹ (۱۹۷۰ میلادی) رئیس کنفرانس بینالملی حقوق بشر بوده است. من اول تحقیق میکنم و بعد، با ذکر سند حرف میزنم، بطوری کلی میشه گفت ادعاهایی که یک «فاتح» برای توجیه حمله خود و مشروعیت بیان میدارد، مشمول قاعدهای میشود که اعتراف و ادعای هر شخص را فقط علیه خودش دارای اعتبار میداند و نه به نفع خودش. بر همین اساس، آنچه کوروش در متن منشور نوشته، فقط علیه او کاربرد دارد. از هیچ فتحنامهای که یک مهاجم مسلح در شرایط غلبه و برخورداری از قدرت نوشته است، نمیشه به نفع آن مهاجم و به زیان کشور یا مردم شکست خورده استفاده کرد. چرا؟ باید حواسمون باشه که تاریخ رو قوم فاتح مینویسه. هیتلر که شکست خورد، یهود به نفع خودش بسیاری حقایق مثبت یهود ستیزی رو مخفی کرد، چون هیتلر با قضیه تسخیر جهان توسط یهود دشمنی داشت، که متاسفانه فاتح، جعل تاریخ کرد و اغلب مردم دنیا، حقیقت پشت پرده جنگ جهانی دوم رو نمیدونند. قبل از اینکه منشور کوروش رو بصورت کامل و صحیح ترجمه کنم، عقل و منطق به من حکم میکنه که، ابتدا منشور کوروش رو، با منشورها و کتیبه های دیگر پادشاهان مقایسه کنم، تا قضیه ملموس تر باشه. ادامه دارد..
علی نامه
در آغاز مجلس هشتم از حرب صفین تحمیدیّه ای دارد که شبیه بعضی کارهای فردوسی است، مانند این ابیات:
به نام خداوند خورشید و ماه
نگارنده هر سپید و سیاه
برآرنده آسمان و زمین
خداوند کون و مکان و مکین / ۲۰۷ ر
و در همین جا بیتی دارد که به خاطر لفظ (داعیان) احتمال داعیان اسماعیلی را در ذهن خواننده بیدار میکند که به احتمالی ضعیف، تصور کند شاید سرایندهٔ این حماسه یک شاعر اسماعیلی مشرب است:
فرستنده داعیان امین
بر بخردان از پی داد و دین / ۲۰۷ ر
ولی این اندیشه با آنچه در باب ظهور مهدی (عج) از زبان امام علی بن ابی طالب (علیه السلام) نقل میکند، ظاهراً نقض میشود. همچنین آنچه در باب اوصیای دوازده گانه بعدها تصریح دارد. در آخرین ابیات این منظومه ضمن توضیح این که این قصه را همانگونه که از راویان شنیده بودم نقل کردم آرزو میکند که اگر عمرش باقی بماند جنگ نهروان را نیز بسراید و به صراحت تاریخ به سر آمدن این نظم را سال ۴۸۲ در ماه ذی الحجه میآورد. از این تصریح سراینده میشه فهمید که کتاب را در فاصله زمانی حدود یک سال از محرم که ماه اول سال است تا ذوالحجه که ماه آخرین است سروده است. اینک متن ابیات پایانی کتاب:
چو آمد به سر نظم این سعدفال
دو و چارصد بود و هشتاد سال
گذشته بد از هجرت مصطفا
که بودش وصی پاک دین مرتضا
چو در ماه ذوالحجه طبع «ربیع»
بپرداخت از نظم این نو ربیع
به نیروی جبّار جان آفرین
زفان و سخن دارم از آفرین
به نظمی که از آفرین گفته شد
ازو آفرین گوی اشکفته شد
ز بهراء دین در شکفته سخن
بود خوش سخن خوش چو رسم کهن
پسندیده باشد سخن در علی
شود نو حدیثِ کهن در علی
نباید که خامش بود دانشی
ز مدح على باشد او رامشی
دل دانش از بوستان طرب
کند نو ثناهای حیدر طلب
کرا بهره داد از خرد کردگار
کند آفرین على اختیار
چو در بوستان «ربیع» از وفا
نگارد بجز مدح آل عبا
این کتاب از نظر تاریخی خیلی با ارزش هست، چون اولین نظم حماسی شیعه هست، و اطلاعات زیادی در باره قرن پنجم به ما میده.
در مقابل چند خطی که از علی نامه میگم، لازم می بینم، چند خط از فردوسی بگم، هر دو نظم فارسی هستند و در عروض عرب نوشته شده اند، آثاری نظیر شاهنامه فردوسی با تار و پود و هویت و حافظه ناخودآگاه ایرانی ها گره خورده است. در این راستا، در بسیاری از ژانرهایی که اکنون برای افراد در سنین مختلف جذاب هست، ما معادل ها و نمونه های بسیار جذابی را در قالب شاهنامه داریم. مثلا آنکه میخواهد داستانهای عاشقانه بخواند، میتواند داستان بیژن و منیژه یا خسرو و شیرین بخواند. آنکه به دنبال غمنامه است میتواند سوگ سیاوش و یا داستان رستم و سهراب را بخواند، و آنکه دنبال هیجان و درگیری است میتواند نبردهای رستم را بخواند. از این منظر، شاهنامه فردوسی به قدری داستان های زیبا و جذاب دارد که باید گفت از توان و ظرفیت های زیادی برخورد است تا مخاطبان فراوانی را به سمت خود جلب کند. متاسفانه اشعاری جعلی به فردوسی نسبت داده شده که دروغ است، مانند زن ستیزی، عرب ستیزی، ترک ستیزی و.. بعداً نسخه های متعدد شاهنامه رو معرفی میکنم تا با سند اثبات بشه که اینها جعل هست و با نظم فردوسی همخوانی ندارد. انشاالله.
معرفی کتب حدیثی و کلامی: در تحقیقات تاریخی مربوط به صدر اسلام از این نوع منابع نیز میشه استفاده کرد. من یکی از آنها را که بیشتر مورد استفاده واقع شد، نقد و بررسی میکنیم.
کتاب بحارالانوار: از منابع متأخر است، اما باید در نظر داشت که همه مطالب آن نمیتواند صحت داشته باشد، چرا که مؤلف نیز چنین اعتقادی ندارد، و نام آن را نیز دریاها قرار داده است که همه نوع از احادیث گرانبها تا احادیث بی ارزش در آن یافت میشود. شاید به همین دلیل بعدا سفینه البحار نوشته شده است که روایات و اخبار موثق تری را در بر میگیرد، ولی با وجود این با دیدی انتقادی میتوان از آن بهره جست، مخصوصا در مورد بعضی اخبار که حاکی از اختلاف نظر مالک با علی علیه السلام است. شاید برای برخی مستند بودن این گونه اخبار به منابع تاریخی کافی نباشد و لازم باشد به منبعی چون بحار الانوار نیز ارجاع داده شود. از سوی دیگر محمد باقر مجلسی مؤلف کتاب، اخبار زیادی را در این کتاب ۱۱۰ جلدی جای داده، چنانکه تمام کتاب وقعة صفین، الغارات، الفتوح ابن اعثم و... در داخل کتاب بحار الانوار یافت میشود و بعضی روایات آنها در بحار الانوار با روایات این کتب که بصورت مستقل موجود است، تفاوتهایی دارد و این موضوع ما را ناچار از مراجعه به این کتاب میکند. شاید به همین دلیل است که برخی از مستشرقین نیز در تحقیقات تاریخی خود از این کتاب سود جسته اند. طبیعتا فقط حدیثی و کلامی بودن موضوعات کتاب و مربوط بودن آن به عصر صفوی نمیتواند مانع استفاده ما از این اثر شود. خود مولف گفته: احادیث زیادی موجود هست که میترسم از بین بروند، برای همین تمام احادیث مستند رو یکجا جمع آوری کردم، و تحقیق و بررسی اینکه کدام حدیث قابل قبول نیست یا مردود است، به عهده نسل بعدی هست. مثلاً احادیثی هست که مولا علی علیهالسلام با خورشید گفتگو کرد، بعضی از محدثین چنین روایاتی رو مهجور قرار میدادند، اما مولف به رسم امانتداری، تمام احادیث دارای سند و معتبر را، حفظ و نگهداری نموده، این کتاب در ۱۱۰ جلد عربی، و ۱۱۰ جلد ترجمه فارسی چاپ شده، و واقعا دریاهای علم هست.
راز امارات که کمتر کسی میداند (قسمت اول)
نتیجه تحقیق/ هیچ کس نمیداند کشوری گوگولی مگولی مانند امارات، که مساحت آن کوچیک است و بیش از ۷۵ هزار کیلومتر مربع نیست، یعنی به اندازه یک شهر کوچک ایران، و جمعیت بومی آن، که با آن تراکم هنوز از ۸۰۰ هزار نفر بیشتر نشده ، چگونه میتواند شاهد چنین رنسانس سریع باشد؟ خوبه قبل از اینکه از هول حلیم، با کله بیفتی توی دیگ حلیم، نتیجه تحقیقاتم رو بخون و خودت منصفانه قضاوت کن. امارات تاریخ سیاسی نداره. آیا شیخ زاید، سوره یاسین را به آن خواند؟ تا یک شبه با ساخت و ساز و بازسازی رونق گرفت؟ یا گفت اجی مجی لا ترجی؟ پس چرا یکی از توسعه یافته ترین اقتصادهای غرب آسیا را دارد..؟ و اما واقعیت: یهودیان خبیث پشت تأسیس پروژه امارات هستند، جایی که یهودیان ثروتمند در غرب به فکر ایجاد یک شهرک یهودی در خاورمیانه بودند، که حامی منافع آنها بدون نیاز به مقابله با منافع مالی و تجاری و سیاسی دولت مادر باشد. از حدود ۳۵ سال قبل یعنی سال ۱۹۷۱ که سال تاسیس آن هست، غرب تصمیم گرفت که امیرنشینها را به ۶ و سپس به ۷ امارت تقسیم کند، و هر امیرنشین دارای یک امیر، ارتش، پلیس، امنیت و غیره جداگانه باشد. در حالیکه إمارت ابوظبی بیش از سه چهارم این منطقه را اشغال کرده. عجب سیاست شیطانی و پلیدی. میدونم هنوز متوجه نشدی، پس بذار یه کوچولو توضیح بدم، این شیوه به خاطر این است که اماراتیها قادر به تشکیل یک دولت نباشند. همون سیاست کثیف: تفرقه بینداز و حکومت کن. خب پس کو؟ کجا؟ چرا همه چیز گل و بلبل هست که؟ آره این همون حکایت تار زدن ملا نصرالدین هست که فردا صداش در میاد. ضمن اینکه این هفت امارات، بین هفت قوم یهود تقسیم شده که هیچ رابطه خوبی با هم ندارند، هر زمان که یهود اراده کنه، این هفت گروه رو به جون هم میندازه، البته قضیه خیلی وخیم تر از اون چیزی هست که تصورش کنی، اینجوری به قضیه نگاه کن که گروهی در مسیر سیل برج و ویلا بسازند، چون طولانی هست، کوتاه کوتاه میگم، چون میدونم از اخبار و سیاست بیزاری. ادامه دارد..
مناقب و مطاعن، مدایح و مثالب
تحقیق در کتب تسنن پیرامون ترور ابوبکر و عایشه.
اخبارى که در مورد ترور ابوبکر رسیده است: مؤلّف کتاب العقد الفرید مینویسد: ابابکر مسموم شد و در آخر روز دوشنبه مرد (العقد الفرید، ابن عبد ربه، ج ۲) ابن قتیبه مى گوید: عتّاب بن اسید و ابوبکر در یک زمان مردند (المعارف، ابن قتیبه) و در روایت طبقات: ابوبکر مریض شد و به او گفتند آیا اجازه میدهى پزشک بیاوریم؟ گفت: پزشک مرا معاینه کرده و گفته است هر کارى میخواهم بکنم (الطبقات، ابن سعد، ج ۳) ابن سعد از شهاب زهرى بازگو میکند: ابابکر و حارث بن کلده مشغول خوردن خزیره بودند (خزیره، غذایی است از گوشت درست میشه، اول گوشت را قطعه قطعه میکنند، سپس با آب میپزند، وقتیکه آماده شد به آن آرد اضافه میکنند. آنگاه با هر خورشت دیگر خورده میشود، اگر شما این غذا رو خورده ای، مزه اونو بهم بگو، چون تا حالا نخوردم) که براى ابابکر هدیه آورده شده بود: حارث به ابابکر گفت: اى خلیفه دستت را از طعام باز بدار، به خدا سوگند سمّى یک ساله در آن است، و من و تو در یک روز خواهیم مرد. ابوبکر از غذا خوردن دست کشید و هر دو بیمار ماندند تا آن که پس از تمام شدن سال، هر دو در یک روز مردند. (الطبقات، ابن سعد، ج ۳، مختصر تاریخ دمشق، ابن عساکر، ج ۱۳) ابن اثیر میگوید: یهودیان ابابکر را بوسیله طعامى مسموم کردند و ابوبکر و حارث بن کلده از آن خوردند، حارث دست کشید و به ابابکر گفت: غذایى خوردیم که یکساله در آن سم قرار داده شده بود. (الکامل فى التاریخ، ابن اثیر، بیروت، چاپ دار صادر، ج ۲) و نیز گفته اند: در روز بسیار سردى خود را شستشو داد و تب کرد و پس از پانزده روز که براى نماز جماعت نیز حاضر نشد، مرد، وى در این پانزده روز عمر بن الخطاب را بجاى خود براى نماز میفرستاد. وقتى ابوبکر بیمار شد برخى گفتند: پزشک بیاوریم؟ گفت: پزشک نزد من آمده است و به من گفته است که هر کارى دلم میخواهد انجام بدهم. آنان نیز منظور ابابکر را دریافتند و سکوت اختیار کردند. پس از مدتى نیز ابابکر مرد. (الکامل فى التاریخ، ابن اثیر، بیروت، چاپ دار صادر، ج ۲) ابوالفداء میگوید: در مورد سبب مرگ ابابکر اختلاف است، گفته اند یهودیان او و حارث بن کلده را با غذایى مسموم کردند. حارث گفت: غذایى مسموم خوردیم که یکسال در سم مانده بود. یک سال بعد هر دو مردند. نیز گفته اند: ابابکر در روز بسیار سردى خود را شستشو داد و تب کرد و تا پانزده روز دیگر که مرد، به نماز نیز حاضر نشد (تاریخ ابى الفداء) و نیز گفته اند: براى ابابکر حریره اى هدیه آوردند و حارث به او گفت: اى خلیفه! دست از طعام باز دار که زهر در آن است و من و تو دریک روز خواهیم مرد. ابابکر دست کشید ولى هر دو بیمار بودند تا آنکه در یک روز مردند. (الریاض النضره فى مناقب العشرة، ابو جعفر المحب طبرى) از چیزهایى که موجب مشکوک تر شدن این مرگ است، آن است که افراد بسیارى همراه ابابکر مردند. ابوکبشه (غلام رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم)، و از جنگجویان بدر و احد) در صبح روز مرگ ابابکر، از دنیا رفت. (تاریخ الخلفاء الراشدین، ذهبى) ابن سعد میگوید: ابوکبشه در اولین روزى که عمر به خلافت رسید، یعنى سه شنبه، هشت روز به آخر جمادى الثانى باقى مانده، در سال ۱۳ هجرى مرد. (الطبقات، ابن سعد، طبقات خلیفه، تاریخ خلیفه، اسد الغابه، ج ۶) روز سه شنبه روزى است که ابابکر و چند تن دیگر از سرشناسان عرب از جمله عتّاب، ابوکبشه و حارث بن کلده (طبیب مشهور) مردند و عمر نیز رئیس شد. نکته قابل توجه آن است که افراد متهم به قتل ابابکر، براى دور کردن شبهه از خودشان دو نوع شایعه پراکنى کردند: ۱ برخى سعى نمودند سبب مرگش را به سرماخوردگى شدید نسبت دهند، ۲ سعى نمودند بفهمانند که او در اثر سم یهودیان کشته شد. لیکن اینان نتوانستند دلیلى براى مسموم شدن ابابکر توسط یهودیان بیاورند و بدین سان ادعاى شان بدون دلیل باقى ماند، علاوه بر این، بزرگان سلطنت و در رأس شان عمر و عثمان بر اساس شواهد و قرائن در ترور ابابکر نقش اساسى داشته اند. نکته ای که در پایان باید اضافه کنم این هست که: بعضی سم ها، به مرور زمان طعم خود را از دست میدهند، به همین دلیل آنرا وقتی به خورد کسی میدهند، متوجه نمیشود، ابوبکر و عمر با جمعی از منافقین، با همدستی یکدیگر، پیامبر را با همین سم شهید کردند، یعنی ابابکر به واسطه عایشه این توطئه را عملی کرد، پانزده روز آخر، پیامبر (ع) از شدت تب عرق میکرد و مکرر بیهوش میشد، تا شهید گردید، این همون رازی هست که ابوبکر از افشاء شدنش وحشت داشت، که در پست قبلی ذکر کردم، ابوبکر از ترس، حارث طبیب رو نزد خودش داشت تا مبادا این بلا سر خودش بیاید، چون از پیامبر شنیده بود که، هر دستی بدهند همان را پس خواهند گرفت، و مکافات هر عملی به صاحبش برمیگردد، ابوبکر فهمید که این کار توسط عمر صورت گرفته و تصمیم گرفت افشاگری کند، که در همان شب به طرز مشکوکی خفه شد و شبانه به خاک سپرده شد، فردا مردم متوجه شدند خلیفه عوض شده و عمر جانشین او شده، عثمان با نقشه معاویه بعداً توطئه ترور عمر را اجرا کردند، باز در مرحله بعدی معاویه توطئه قتل عثمان را اجرا کرد، ولی خلافت به مولا علی علیهالسلام رسید، از جایی که لازم هست هر مطلبی با ذکر سند و مدرک باشد، وقایع را بر اساس کتب اهل سنت، با ذکر سند و مدرک میاورم تا جای شک و شبهه باقی نماند، در پست بعدی، مابقی اسناد تاریخی ترور ابوبکر را ذکر میکنم، انشاالله. ادامه دارد..
ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، حکیم گفت: بر زبان عالمان ریاکار امرى از امور دین و ترک دنیا و دعوت مردم بسوى خدا جارى نمیشود، مگر آنکه آن را از اصل حقّ فرا گرفته اند چنان که ما نیز از اصل حق فرا گرفته ایم، و لیکن فرق ما و ایشان در آن است که آنها در دین بدعتها احداث کرده اند و طالب دنیا شده اند و دل به اعتبار آن بسته اند، و تفصیل این حقیقت چنان است که سنّت الهى چنین جارى بوده است که در هر قرنى از قرون گذشته پیامبران براى دعوت خلایق به زبانهاى مختلف و گوناگون فرستاده شده اند، و چون دین ایشان رواج میگرفت و اهل حقّ به آنها مى گرویدند و همه بر یک امر مستقیم مى شدند، راه حقّ واضح و دین و شریعت آن پیامبر آشکار بود و هیچ گونه اختلاف و نزاعى در میان آنها نبود، و چون پیامبران رسالتهاى پروردگارشان را تبلیغ کردند و حجّت الهى را بر مردم تمام نمودند، و معالم دین و احکام آن را به پا داشتند، خداى تعالى با انقضاى سرآمد روزگارشان آنان را قبض روح کرد، و بعد از رحلت آن پیامبران امّتشان زمانى کوتاه بر طریقه آنان ماندند و دین آنان را تغییر ندادند، و لیکن پس از مدّتى مردم تابع شهوتهاى نفسانى شدند و بدعتها در آن احداث کردند و علم را فرو گذاشتند، عالم بالغ راه یافته آنها، خود را نهان مى ساخت و علمش را آشکار نمى نمود و چنان بود که نامش را مى دانستند و به منزل و مأوایش پى نمى بردند، و قلیلى از ایشان که در میان مردم بودند اهل جهل و باطل آنها را سبک شمردند، و بدین سبب علم پنهان ماند و جهل ظاهر گردید و هر چند قرنها بیشتر مى گذشت جهالت زیادتر مى شد، تا به جایی که مردم به غیر جهل راهى نداشتند و جهّال غالب شدند و علما اندک شدند و معالم دین الهى و احکام شرایع الهى را تغییر دادند، و از جاده شریعت منحرف شدند و با این حال دست از کتاب و دین بر نداشتند و به کتاب الهى اقرار داشتند امّا به تأویلات باطله و موافق غرضهاى خود معانى آن را تحریف کردند، مدّعى اصل دین بودند ولى حقیقت آن را ترک کردند و احکام شریعت را تباه ساختند و بدین سبب اختلاف در میان هر دین بهم رسیده است. پس ما با هر صفتى از اوصاف آنها که پیامبران نیز بدان فراخوانده اند موافقیم، امّا در احکام و سیرت با آن جماعت مخالفیم و ما در هیچ امرى با آنها مخالفت نمى کنیم، جز آنکه ما را بر آنها حجّتها و دلایل واضح است از کتابهایى که خدا فرستاده و در دست ایشان است. پس هر یک از ایشان که به حکمتى متکلّم شود آن حجّت ما بر ایشان است و آنچه از آثار دین و کلمات حکیمانه بیان مى کنند گواه ما بر بطلان آنهاست، زیرا آن صفات همه موافق سیرت و صفت و طریقه ما و مخالف آداب و طریقه آنهاست، آرى آنان از کتاب الهى جز لفظى و از یاد خداوند جز اسمى نمى دانند و در حقیقت دیندار نیستند تا بتوانند آن را اقامه کنند.
سلمان فارسی
جنگ قادسیه. آن هنگام که ارتش اسلام، براى دعوت و هدایت مردم، سرزمینها را یکى پس از دیگرى در مى نوردید، فرمانده آنها ابوعبیده ثقفى، معروف به ابوعبیدالله جرّاح، در سرزمین شام کشته شد، و چهار هزار نفر از مسلمانان نیز، مفقود و یا در آب غرق شدند (مروج الذهب، ج ۲) (این عبیده ملعون از بانیان سقیفه بود و کاندید خلافت بوده که بصورت مشکوک حذف شد) خلیفه دوم، نتوانست این فاجعه را تحمل کند، پس برآن شد تا همه نیروهاى مسلمانان را از یمن، مکه، مدینه، کوفه، بصره، و شام، علیه دشمن بسیج کرده و با فرماندهى خود دشمن را سرکوب کند، اما در این مورد که خود، مدینه را ترک کند و در جبهه فرماندهى سپاه را عهده دار شود، با امام على (ع) مشورت کرد (تاریخ الیعقوبى) آن حضرت نیز، با توجه به احتمال حمله ناگهانى رومیان صلاح ندانست که خلیفه، از مرکز اسلام خارج شود (نهج البلاغة، خطبه ۱۴۶) بنابراین، سعدبن ابى وقّاص، به فرماندهى سپاه اسلام انتخاب شد تا به قادسیه در عراق اعزام شود (تاریخ الیعقوبى) قادسّیه، که امروز نیز، در عراق قرار دارد و به «استان» تغییر نام داده شده، آنروز در مغرب ایران، پانزده فرسنگى کوفه بود، چهار میل با عذیب فاصله داشت. سرانجام سپاهیان اسلام از مدینه حرکت کردند و با گذر از شام و چند شهر دیگر (تعدادى نیرو به آنها اضافه شد. که دینورى، تعداد آنها را بیست و دو هزار نفر نوشته (الاخبار الطوال) در برابر فرمانده ارتش ایران رستم فرّخ زاد که به قول طبرى، با سى هزار نفر (تاریخ الامم و الملوک) از سوى پادشاه ایران یزدگرد صف کشیده بودند، قرار گرفتند و آماده کارزار شدند. مغیرة بن شعبه ثقفى ملعون هدف سپاه اسلام را، دعوت به اسلام، نجات انسان از بردگى و عبادت خداوند اعلام کرده بود (حیاة الصحابه) سپاه اسلام، به قدرى منظّم و مجهّز بود که گروهى از پزشکان و جرّاحان نیز، همراه آنها بودند. کار قضاوت امور مالى هم، به عهده عبدالله بن ربیعه باهلى بود و سرپرستى و هدایت این گروهها را سلمان فارسى به عهده داشت. (تاریخ الامم و الملوک، ج ۳) به هر ترتیب جنگ قادسیه، که سلمان فارسى در آن نقش مدیریت و کمک رسانى را بر عهده داشت، پس از چهار روز جنگ و درگیرى با کشته شدن رستم فرخ زاد، در محرم سال چهاردهم هجرت، با پیروزى سپاه اسلام و هدایت گرى از سوى سلمان فارسى نسبت به هم وطنان خویش، به پایان رسید. (فتوح البلدان، ناسخ التواریخ خلفاء) و بعد از این بود که سلمان فارسی، راهی مدائن گردید تا تیسفون را که پایتخت ایران بود را بدون خونریزی فتح نماید. ادامه دارد..
پردهٔ غیب را کسی نگشود
نکته ای کس نخواند زین اسرار
گرت اندیشه ای ز بدنامیست
منشین با رفیق ناهموار
عاقلان از دکان مهره فروش
نخریدند لؤلؤ شهوار
رخشنده، پروین اعتصامی
صحیفه سجادیه
چکیده سخن امام: اگر خداوند در آفرینش انسان او را از شناخت ستایش محروم میکرد، انسان نیز نوعی از حیوان میگشت گر چه دارای عقل هم میبود. و این همان تعریف از انسان است که غربیها دارند و انسان را حیوان برتر میدانند. زیرا آنان خود را از شناخت ستایش محروم کرده اند. و لذا رسماً و صریحاً انسان را از محدوده آفرینشی انسان خارج کرده و به عرصه بازتر حیوانی وارد کرده اند. اما قرآن و امام سجاد علیه السلام، حتی در این مرحله نیز پسوند «برتر»را ردّ کرده و میگویند «بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِیلا»: چنین انسانی از حیوان نیز گمراه تر است. راه: گر چه کوشش بر این است که بطور خلاصه بیان شود، اما اجازه دهید نکته ای نیز درباره راه گفته شود: راه به چیزی گفته میشود که از دو طرف محدود باشد و اگر این حدود نباشد، دیگر معنائی برای راه نمی ماند و مصداق بی راهه میگردد. و گمراه کسی است که در راه محدود سیر نکند. راه زندگی، راه عقل نیز حدودی دارد و خارج از آن بی راهه است. انسان گمراه بدتر از حیوان است، زیرا حیوان در همان عرصه و محدودۀ آفرینش حیوانی خود زندگی میکند و بمب اتم نمیسازد، و انسان گمراه از محدوده عقل، عدل و اخلاق آفرینش خود خارج میشود. همچنین است صنعت و انواع تصرفات انسان در طبیعت، که باید با ستایش و قدردانی نعمتهای خدا باشد. و الّا به انهدام محیط زیست و خرابکاری میانجامد. بلی انسان در برابر خدا، در برابر طبیعت، در برابر جامعه و در برابر خود، محدود است. و در عرصۀ حقوق اجتماعی نیز آزادی او محدود است به حدود اقتضاهای فطری. یک ستایشگر خدا خوبیها و زیبائیها را میشناسد (زیرا که او موضوع و معنی ستایش را شناخته)، و از بدیها و زشتیها دوری میکند. و نیز: حقیقت زیبا خواهی را شناخته که یک امر فطری است، شهوت غریزی را در خدمت زیبا خواهی میگیرد. گفته شد در حقوق اجتماعی آزادی هر کس محدود است به اقتضاهای فطری. در حالیکه غربیها میگویند: آزادی هر کس محدود است به حدود حقوق دیگران. حرّیت و آزادی: علوم انسانی غربی میگوید: «آزادی هر انسان به آزادی انسانهای دیگر محدود است». شگفتا این که یک تناقض است. آزادی ای که به آزادی میلیونها نفر محدود باشد، محدودیت است نه آزادی. آزادی دو نوع است: ۱- آزادی غریزی؛ یعنی پشت کردن به اقتضاهای روح فطرت و خودسر گذاشتن غرایز، بلی این یک نوع آزادی است اما محدود میشود به آزادی غرایز دیگران و این آزادی نمیشود، زیرا مصداق تناقض است که مساوی میشود با آزادی گاوان در گلّۀ گاوان، که آزادی هر گاو محدود است به آزادی گاو دیگر. و جبراً و قهراً حدود این آزادیها را زور و نیروی هر گاوی تعیین خواهد کرد، و در جامعۀ انسانی حدود و گسترۀ این آزادی را زور و زر تعیین خواهد کرد. هر کسی به حدی برازندۀ آزادی خواهد بود که دارندگی داشته باشد که: دارندگی، برازندگی. ۲- آزادی فطری: مکتب قرآن و اهل بیت علیهم السلام، میگوید: انسان دارای دو روح است: روح غریزه و روح فطرت، و هر کدام از این دو اقتضاها و انگیزشها دارند، اقتضاهای غریزه باید تحت مدیریت روح فطرت قرار بگیرد (تحت مدیریت روح فطرت قرار بگیرد، نه توسط فطرت سرکوب شود) انسانی که چنین نباشد بیمار است. و آزادی غریزه و حرّیت غریزه اساساً امکان ندارد، یعنی چنین آزادی ای در این جهان «امکان وجود» ندارد. و لذا تعریفی که از این آزادی میکنند، مصداق اتمّ تناقض است و تناقض امکان وجودی ندارد حتی در فرض و خیال. اما آزادی فطری امتیاز بزرگ انسان است و این حرّیتی است که انسان بدون آن انسان نیست. و آزادی فطری هیچکسی به آزادی فطری کس دیگر محدود نیست و نمیشود. زیرا هیچ تعارضی و منافاتی میان اقتضاهای فطری افراد وجود ندارد. همۀ اقتضاهای فطری نیکو است؛ نیکوئی هیچ کسی مزاحم نیکوئی شخص دیگر نیست. اساساً اولین مصداق و اولین گام آزادگی «اسیر نبودن شخص در دست غرایز خود است». اینجاست که یکی دیگر از خلاءهای اساسی علوم انسانی غرب را مشاهده میکنیم که منشأ آن غفلت از وجود روح فطرت در انسان است.
انجیل و ظهور مهدی موعود
ادامه از قبل.. در حدیث دیگری آمده است که رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: حضرت عیسی علیه السلام نازل میشود، امیر مسلمانان حضرت مهدی علیه السلام میفرماید: بفرما برای ما نماز بخوان. عیسی علیه السلام میفرماید: برخی از شما بر برخی دیگر امیر هستید و این لطف و کرامّت خداوند بر این اُمّت است. در احادیث دیگری از طریق اهل سنّت آمده است: حضرت مهدی و حضرت عیسی علیهما السلام اجتماع میکنند، چون وقت نماز فرا میرسد حضرت مهدی علیه السلام خطاب به حضرت عیسی علیه السلام میفرماید: بفرمایید جلو (برای اقامه نماز) حضرت عیسی علیه السلام میفرماید: شما برای نماز شایسته تر هستید، آنگاه حضرت عیسی اقتدا میکند و نماز را پشت سر او میخواند. در یک حدیث دیگر جریان نزول حضرت عیسی علیه السلام چنین آمده است: عیسی علیه السلام در گردنه ای به نام «أفیق» در سرزمین مقدّس فرود میآید، وارد بیت المقدّس میشود، در حالیکه مردم برای نماز صبح صف کشیده باشند. پس امام (حضرت مهدی علیه السلام) عقب میرود، ولی عیسی علیه السلام او را جلو میاندازد و خود به او اقتدا کرده، پشت سرش طبق شریعت محمّدی نماز میخواند و میفرماید: شما اهل بیتی هستید که احدی نمیتواند بر شما پیشی بگیرد.
در مورد علم و علما. علی (علیه السلام) در تقسیم و تصنیف و بیان موضوعات علوم زمان خود میفرماید: فقه برای ادیان، طب برای بدنها، نحو برای زبان و نجوم برای شناخت زمان است. اما علما را به سه قسم تقسیم مینماید: عده ای علم را برای بحث و جدل فرا میگیرند، گروهی علم را برای برتری جویی و حیله گری فرا میگیرند، گروهی علم را برای فهم و عمل فرا میگیرند. گروه اول را می بینی که در گفتگو با افراد، بحث و جدل میکنند، اظهار خشوع می نمایند و از تقوا خالی اند، خداوند سینه آنها را میکوبد و بینی شان را قطع میکند. گروه دوم بر هم قطاران خود برتری می جویند و برای ثروتمندان غیردانشمند تواضع می کنند، حلوای شیرین آنان را می بلعند و دین خود را میسوزانند، خداوند چشمان آنان را کور و اثر آنها را در بین علما محو میکند. گروه سوم را می بینی که با حزن و اندوهند، در تاریکی شب به پا می خیزند و با شب کلاهشان رکوع میکنند، عمل می نمایند و می هراسند. خداوند ارکان آنها را محکم نموده، در روز قیامت در امان خود قرار میدهد.
سخنان امام (علیه السلام) در این باب قابل احصا نیست. غرضم در مثال هایی که در اینجا ذکر کردم، صرفاً اشاره به این بود که امام (علیه السلام) به زندگی و مسائل آن نظری کلی و جامع نموده و همانند فلاسفه به دنبال اسباب و انگیزه ها بوده است، که شمارش همه جهاتی را که کلام امام (علیه السلام) شامل آن است، بسیارسخت مینماید.
کابالا
در بینش محی الدین و قیصری، شیطان مظهر خدائی که «مضّل» است میباشد. اما در بینش ملاصدرا شیطان مظهر «الله» میشود. نعوذ بالله از هر گونه شیطان پرستی.
تشویق به گناه به ویژه گناهان کبیره: بدیهی است کابالیسم که شیطان را مقدس دانسته و او را پرستش میکند، گناهان را نیز که خواسته شیطان است جایز میداند. نفوذ: محی الدین نه تنها این اصل را به جامعه اسلامی نفوذ داد بلکه گناه کردن را عین خواسته خدا نیز دانست؛ او در «فص آدم» آنجا که سخن از فرشتگان و آدم میگوید، مطلب را به جائی میرساند که قیصری با آوردن دو حدیث جعلی از حضرت رسول (ص) سخنان او را باصطلاح مستدل تر میکند: حدیث جعلی اول: لولا تذنبوا لذهبت بکم و خلقت خلقاً یذنبون و یستغفرون، فاغفر لهم: اگر گناه نکنید شما را از بین میبریم و موجود دیگری می آفرینیم تا گناه کنند سپس استغفار کنند و بیامرزم آنها را. در واقع گناه رو دستور و خواست خدا میداند. اینان مثلاً از این نگران هستند که مردم آن قدر مقدس باشند و گناه نکنند در نتیجه، خدایانی از قبیل تواّب، غفّار، عفّو، رئوف، رحیم، قهّار، منتقم و امثال شان، بی کار بمانند. حدیث جعلی دوم: لو لم تذنبوا لخشیت علیکم ما هو اشدّ من الذّنب، اَلا هو العُجب، العُجب، العُجب: اگر گناه نکنید میترسم به چیزی دچار شوید که اشدّ از گناه است و آن عُجب است عجب، عجب. صوفیان پیش از محی الدین زمینه را برای جعل حدیث آماده کرده بودند در هر مورد که دل شان میخواست یک حدیث جعل میکردند و بیشتر نام آن را «حدیث قدسی» میگذاشتند، زیرا احادیث قدسی معمولاً بی سند هستند و اینان آنرا هر چه خواستند گسترش دادند، کاری کرده اند که گویا حدیث قدسی بی نیاز از سند است. اما ترویج گناه و فسق و فجور توسط محی الدین در ممالک اسلام با ترویج آنها در آئین کابالیسم فرق دارد، کابالیست های اسپانیا جوانان مسلمان را با تامین امکانات گناه از آن جمله زنا و شرابخواری برایشان، فاسد میکردند و این، برنامه استراتژیک جنگ نرم بود، و جوانان خودشان را هدف قرار نمیدادند.
فضائل اهل بیت علیه السلام در کتب تسنن
کواشکی در تفسیر خود موسوم به تبصرهْ از ضحاک و عکرمه روایت کرده، رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمود: لا أسئلکم علی ما أدعوکم إلیه أجراً إلاأن تحفظونی فی قرابتی علیّ وفاطمة والحسن والحسین وأبنائهما. من از برای ارشاد شما به سوی حق و حقیقت مزدی نمیخواهم مگر آنکه حفظ نمایید مقام مرا در اقارب و خویشان من؛ یعنی برای خاطر من احترام نمایید اقارب و خویشان مرا و آنها علی و فاطمه و حسن و حسین و اولاد و ذریه آن هر دو میباشند. و میر سید علی همدانی شافعی در مودّت دوم از «مودّهْ القربی» نقل میکند رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمود: توسّل بجویید به دوستی ما بسوی خدای تعالی و طلب شفاعت نمایید به ما؛ پس به درستی که به ما اکرام میشوید و به وسیله ما دوست داشته میشوید. و به وسیله ما روزی داده میشوید، پس دوستان ما امثال ما هستند و فردا (یعنی قیامت) تمامشان در بهشت اند. جلال الدین سیوطی در کتاب تفسیر خود درالمنثور (ج ۶ صفحه ۷) ذیل آیه شریفه ی این روایت را بیان کرده و در ادامه آن روایات بسیاری در اهمیت محبت به اهل بیت علیه السّلام ذکر کرده است و نیز این روایت در کتاب معجم الکبیر طبرانی جلد ۳، مسند حسن بن علی علیه السّلام، بقیه ی اخبار الحسن بن علی، بیان شده، و ثعلبی در کتاب تفسیر خود ج ۸، ذیل آیه شریفه از رسول خدا چنین سؤال میشود: من قرابتک هؤلاء الذین وجبت علینا مودتهم؟ قال: (علی و فاطمة و ابناهما) و در تأیید این معنا روایات دیگری را نیز ذکر میکند. و نیز ذیل آیه تطهیر (آیه ۳۳ سوره احزاب) به (ج ۸ صفحه ۳۸) این روایت و روایات دیگر استناد شده است و نیز در کتاب شواهد التنزیل ذیل آیه شریفه ۲۳ شوری روایات بسیاری در فضیلت اهل بیت علیه السّلام ذکر شده است. مودّهْ القربی، ینابیع المودهْ، قندوزی/ خلاصه که با آتش زدن درب، مودت خودشون رو نشون دادند، در دنیایی که دل مولا علی علیهالسلام رو شکستند خیری نیست، مگر بعد از اینکه پسرش بیاد و قصاص کنه، اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
اسناد لانه جاسوسی امریکا
راجع به امام خمینی... روش اتخاذ تصمیم خمینی آرام و سنجیده است. او با صبر بی پایان همه نقطه نظرها را گوش میکند و به هنگام اخذ تصمیم او تنها و بدون واسطه اقدام میکند. وقتی وی تصمیمی میگیرد قاطعانه از آن دفاع میکند. در جلسات انفرادی با غربیها یا آنها که تمایلی به غرب دارند خمینی بسیار بی تفاوت است و عکس العملی در مقابل مطالب مورد بحث ندارد. اگر مطلبی میخواهد بگوید به روش معمول خود قاطعانه بیان میدارد. مذاکره به روش معمول (بده و بستان) با خمینی مفهومی ندارد. در او جایی برای سازش و مصالحه وجود ندارد. احتمال اینکه کسی بتواند عقاید خمینی را به مقدار قابل توجهی تعدیل کند بسیار کم است، زیرا او به اینگونه افراد با دید تحقیر و ظن مینگرد. (بدون شرح)
گواهی عمر بن خطاب در مورد مولا علی علیهالسلام.
عمر بن خطاب میگوید: گواهی میدهم رسول خدا فرمودند: اگر آسمانها و زمینهای هفت گانه در یک کفه ترازو گذارده شود و ایمان علی (علیه السلام) در کفه دیگر، ایمان علی سنگین تر است. منابع: تاریخ دمشق، ج ۴۲، ریاض النضره محب طبری از السنه، ج ۲، مستدرک سفینه بحار، ج ۹.
حدیث :
از امام صادق علیه السلام روایت است که فرمود: امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: ایمان چهار رکن دارد: خوشنودى به قضاى الهى و توکل بر خدا و سپردن امر زندگى به خداوند و تسلیم در برابر امر خدا.
حدیث :
از مردى از بنى هاشم چنین روایت است که فرمود: چهار چیز است که اگر در کسى باشد اسلامش کامل است و اگر چه از سر تا قدمش گناه باشد از قدر و منزلتش کاسته نمى شود: راستى و حیا و خوش خلقى و شکر.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: قتل نفس از گناهان کبیره است زیرا خداوند آزار رساننده به پدر و مادر را نافرمان و تیره روز گردانده است .
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: قتل نفس از گناهان کبیره است زیرا خداوند مى فرماید: (و من یقتل مومنا متعمدا فجزاوه جهنم خالدا فیها و غضب الله علیه و لعنه و اعدله عذابا عظیما: و کسى که مومنى را عمدا به قتل برساند کیفرش دوزخ است که در آن براى همیشه مى ماند و خداوند بر او خشم گرفته و او را از رحمتش دور گردانده و براى وى عذابى بزرگ و آماده ساخته است)
حدیث :
امام صادق علیه السلام از پدر بزرگوارش روایت کند که در نزد ایشان درباره غضب سخن به میان آمد و ایشان فرمود: همانا (گاه باشد که ) شخص خشمگین مى شود تا جایى که هرگز خشمش فرو نمى نشیند و خوشنود نمى شود و به خاطر آن به دوزخ داخل مى گردد، پس هر کس که در حال ایستاده به خشم آمد باید بنشیند زیرا در این صورت به زودى پلیدى شیطان از او بیرون مى رود و اگر نشسته بود باید بایستد و هر کس که بر خویشاوند خود خشم گرفت باید بسوى او رود و به او نزدیک شود و با او تماس گیرد زیرا خویشاوند هنگامى که خویشاوند خود را لمس کند آرامش مى یابد.
حدیث :
حماد بن عثمان گوید: مردى نزد امام صادق علیه السلام آمد و عرض کرد: اى فرزند رسول خدا! اخلاق نیک را به من خبر ده ، حضرت فرمود: چشم پوشى و گذشت از کسى که به تو ستم روا داشته و پیوند با کسى که از تو بریده و عطا کردن به کسى که تو را محروم داشته و حق گویى اگر چه بر علیه خودت باشد.