زن زندگی آزادی، دروغی ابلهانه برای فریب کوتاه فکران و غربگدایان غربگرا، که همه ی نگاهشون به دانشمندان لائیک هست ولی یه سوال، مقایسه ای ساده میان دیدگاه دانشمندان و تئوری پردازان غرب، با دیدگاه پیشوایان اسلام.
واقعاً تعجب کردم، اوضاع ایران بعد از ۴۰ سال تحریم، بازم از همه جا مقاوم تر هست، حتی از آمریکا و کانادا؟! باور نمیکنی خودت سرچ بزن و اعترافات علیرضا امیرقاسمی ضد انقلاب مفلوک، و مجری لسآنجلسی، و از حامیان فتنه (زن زندگی آزادی) رو با دقت ببین چی میگه، ضمناً صریح گفت: اوضاع امروز در کانادا خیلی خیلی خراب است و همه چیز راکد است و کار نیست و حتی در آمریکا هم خیلی از مردم نه کار دارند و نه غذایی برای خوردن! آش اینقدر شور بوده که آشپز به صدا در اومده، تعجبم از اینه که اعتراف کرد و خودش لو داد که مثل خر توی گل گیر کردند و گفت: فریب این رسانهها را نخورید! کار نیست، همه دنیا مشکل دارن، همه جای دنیا وضع خرابه... خودمونی میگم، آخه این روزا از طرفی دیگر هم، باز یه موجی راه افتاده که ژاپن رو تبدیل کرده به یه جای رویایی و باغ سبز آرزوها! ولی بلاگر ژاپنی هم گفت: دوست ندارم باورهاتو خراب کنم ولی بهمراه ۱۳۰ تن از دوستام بهت ثابت میکنم که اصلاً اینجوری نیست، چون این روزا یه موجی راه افتاده تا ژاپن، افسرده ترین کشور دنیا رو شادترین کشور جا بزنه؟ چرا؟ چون در جنگ جهانی دوم شکست خوردند و تسلیم امریکا شدند، الآنم بیچاره ها مستعمره امریکان، مالک هیچی نیستند. فقط خواستم بگم بیا واقع بین باشیم، و بیا خود تحقیر نباشیم!
در زندگی همیشه حواسمون به دو شخصیت گرانبها باشه، یکی که برای پیروزی ما، همه زندگیشو داد، پدر. و اون یکی که پیروزی زندگیمون رو مدیون دعاهاش هستیم، مادر.
اگر ملتی قدرت تحلیل سیاسی خودش را از دست بدهد، شکست خواهد خورد. بصیرت، هوشمندی، بینایی، دارای قدرت فهم و تحلیل سیاسی، صبر، مقاومت، ایستادگی و... در فتنه ها همچون عمار زمان باشیم. این سگ پدرها صرفاً با یک دروغ شیطانی، افکار عمومی را برای حمله به یک کشور، آماده میکنند. در سال ۲۰۰۳ بوش الکی اعلام کرد که عراق مقادیر زیادی اورانیوم را برای ساخت بمبهای اتمی از نیجریه خریده، و رژیم عراق را به ساخت سلاحهای کشتار جمعی که در عرض ۴۵ دقیقه قابل استفاده هستند، متهم کرد. آمریکا و انگلیس این دروغ را پیراهن عثمان کردند و بعنوان دلیل آغاز جنگ علیه عراق مطرح کردند که اتفاقات بعدی، این دروغ و سیاه بازی رو لو داد. تکنیک دروغ بزرگ در عملیات روانی: روشی است که در آن یک دروغ شاخدار و بزرگ و غیر منطقی رو، بارها و بارها تکرار میکنند تا در ذهن مخاطب بعنوان حقیقت جا بیفتد. هیتلر میگفت: هر دروغی رو که مکرر تکرار کنی، نه تنها دیگرون، بلکه خودتم باور میکنی. این ادعاها درباره وقوع رویدادی مهم، بدون هیچ مدرک و یا با استنادات جعلی و صرفاً بخاطر تکرار در رسانهها یا شبکههای اجتماعی پذیرفته میشه. چگونگی تشخیص دروغ و در امان ماندن از فریب سخت نیست: هرگاه با ادعایی غیرعادی یا تکاندهنده روبرو شدیم، کمی تأمل کنیم و منبع را بررسی کنیم. از خود بپرسیم: اگر من این را باور کنم، چه کسی سود میبرد ؟ بدنبال استنادات و شواهد واقعی باشیم. و در خود و اطرافیانمان تفکر انتقادی را تقویت کنیم.
ضمناً شوخی یا جدی، هر روز سه مرتبه بگویم:
لال شوم کور شوم کر شوم
لیک محال است که من خر شوم
بقول سید اشرف الدین گیلانی:
دست مزن! چشم، ببستم دو دست
راه مرو! چشم، دو پایم شکست
حرف مزن! قطع نمودم سخن
نطق مکن! چشم ببستم دهن
هیچ نفهم! این سخن عنوان مکن
خواهش نافهمی انسان مکن
لال شوم کور شوم کر شوم
لیک محال است که من خر شوم
چند روی همچو خران زیر بار؟
سر زفضای بشریت برآرررر... آهااا دمت غیژژژ
ضمناً اپلیکیشن جمنای گوگل جدیداً میتونه بررسی کنه آیا ویدیوها با هوش مصنوعی گوگل ساخته شده یا آبگوشتیه. یعنی ویدیوهای تا سقف ۱۰۰ مگابایت و ۹۰ ثانیه را در اپ جمنای بارگذاری کن و از اون بپرس: آیا این ویدیو با هوش مصنوعی گوگل ساخته شده؟
مسئله فقط دل پاک نیست؛ وقتی ایمان واقعی باشه، توی رفتار دیده میشه. حجاب قبل از اینکه (نه) گفتن به دیگران باشه، (بله) گفتن به مرزهای خودته. جامعهای که مرزهاش فرو بریزه، اول زن رو بیدفاع میکنه، بعد اسمش رو میذاره آزادی، آگاهی یعنی بفهمی چه چیزی انتخابه و چه چیزی پروژهایه که به اسمِ انتخاب فروخته میشه. اگه بیحجابی انتخابِ آگاهانه بود، اینهمه هزینه رسانهای براش نمیشد. برای چیزی که طبیعی و آزادانهست، پروژه، فشار، الگوسازی و تمسخرِ مخالف لازم نیست. وقتی برهنگی رو تبلیغ میکنن و حیا رو عقبماندگی مینامند، سؤال این نیست چی آزاده؟ سؤال اینه: چه کسی از بیمرز شدن زن سود میبره؟ دخترانِ بی حجاب ما فرزندان همین آب و خاک هستن، متاسفانه قربانی جنگ رسانه ای شدن و اگر بفهمن پشتِ این پروژه چه خبره، مطمئنم از همون لحظه بکلی شرایط حجابشون تغییر میکنه.
در این ماه رجب پر برکت که با شب یلدا و ولادت امام محمّد باقر علیهالسلام مقارن شده بود، دعا میکنم جمع و همدلیهای ما سبب نزول رحمت ویژه خدا و بخشش خاص او برایمان شود. شب یَلدا یا شب چلّه بلندترین شب سال در نیمکره شمالی زمین است. این شب به زمان بین غروب آفتاب از ۳۰ آذر (آخرین روز پاییز) تا طلوع آفتاب در اول ماه دی (نخستین روز زمستان) اطلاق میشود. ایرانیان و بسیاری از دیگر اقوام شب یلدا را جشن میگیرند و زمستان اینگونه شروع شد. شرق شناسان و مورخان متفق القولند که ایرانیان نزدیک به چند هزار سال است که شب یلدا، آخرین شب پاییز و آذر ماه را که درازترین و تاریک ترین شب در طول سال است تا سپیده دم بیدار میمانند، در کنار یکدیگر خود را سرگرم میکنند تا اندوه غیبت خورشید و تاریکی و سردی روحیه آنان را تضعیف نکند. واژه یلدا، از دوران ساسانیان که متمایل به بکارگیری خط (الفبای از راست به چپ) سریانی شده بودند به کار رفته است. واژه یلدا همان میلاد به معنای زایش، زاد روز یا تولد است که از آن زبان سامی عبری وارد پارسی شده. باید دانست که هنوز در بسیاری از نقاط ایران مخصوصاً در جنوب و جنوب خاوری، برای نامیدن بلندترین شب سال، بجای شب یلدا از واژه مرکب شب چله استفاده میشود. نظر اسلام در مورد شب یلدا درباره دیدگاه اسلام در مورد سنت پیشینیان باید گفت: اسلام در مقابل سنتها و آیین های اقوام و مللی که به اسلام گرویده شده و مسلمان میشوند واکنشهای مختلفی را دارد: ۱- یا آن سنت و آیین مخالف آموزه های شریعت اسلام بوده ، که اسلام با آنگونه سنت ها مقابله کرده و رد میکند (مانند زنده به گور کردن دختران اعراب و یا ازدواج با محارم) ۲- یا آن سنت و آیین موافق و مطابق با آموزه های دین اسلام است، که اسلام آنها را قبول کرده و تأیید می کند. مانند سنت پاکیزه گی و رفع کدورت و صله رحم در عید نوروز ایرانیان ۳- یا آن سنت؛ سنخیت و یا عدم سنخیتی با آموزه های دین اسلام ندارد و انجام آن مخالفتی با احکام الهی نمیکند و دین اسلام هم آنها را رد نمیکند. مانند خیلی از رسوم و آیین های محلی اقالیم مختلف جهان اسلام نظیر؛ نوع پوشش ،صحبت کردن، مراسم ازدواج، و… نکته: در مواردی اسلام برخی از رسوم را طبق مبنای فوق اصلاح کرده و قسمتهائی را رد و قسمتهایی را تأیی میکند. حال با توجه به این مقدمه ای که ذکر شد متوجه میشویم که سنت باستانی شب یلدا تا جائیکه مستلزم احیای آموزه هایی چون؛ صله رحم، احترام به بزرگان، همدلی و صمیمیت در خانواده، و… باشه خوب و پسندیده هستش. اگر در اجرای این سنتها دچار افراط کاری شویم نظیر: اسراف در مخارج، چشم هم چشمی و آوردن فشار مالی نامناسب به خانواده و … قطعاً مخالف احکام دین اسلام بوده و مردود است.
مستند شنود قسمت دوم:
نه این دنیا، نه آن دنیا: شاید تصور کنید که این اتمام ماجراست و با بیرون آمدن فرد از اغما، دیگر قرار است دربارهی نتیجهگیری و پندهای اخلاقی چنین داستان کوتاهی صحبت کنیم؛ اما نه! تازه ماجرا آغاز شده و فرد مذکور به حالتی دست مییابد که احتمالا آنرا با نام چشم برزخی بشناسیم؛ چیزی که خود او آنرا حالت پرواز نامیده. در حالت بعدی، با وجود اینکه ظاهرا در دنیا بوده، به اختیاری دست مییابد که میتواند به هر جای دنیا سفر کند؛ برای مثال زمانی که در بیمارستان به یاد مادرش میافتد، دقیقا او را میبیند که از خانه بیرون آمده و چگونه در را قفل کرده و تاکسی گرفته و القصه تمام جزئیاتی که فکرش را بکنید یا نکنید را میبیند. ماجرا زمانی عجیبتر میشود که وقتی بعد از اتمام ماجرا، او این قضیه را برای مادرش نقل میکند، و او بر تمام جزئیاتی که پسرش برایش گفته را تایید میکند، اما دوباره به اغما میرود و این اغما خیلی طولانی میشود. او درمورد درک رفتن به اغما میگوید که انگار روحش آزاد میشده و از تمام دردهایی که بواسطهی بیماری داشته آزاد میشده. در این اغما، بجای ماجراهای خوب، ماجراهایی بد را میبیند؛ برای مثال به ناگاه تصویرهایی سوررئال را میبیند که انواع و اقسام حیوانات وحشی، از حشرات موذی تا درندگان، مثل گرگ و کفتار دور بیمارستان را احاطه کردهاند و گویی که میخواهند به بیماران حمله کنند و آنها را بدرند! اما در عین حال، او به یاد ائمه میافتد و با یاد کردن از آنان و آوردن ذکرشان به زبان خود، باعث میشود این درندگان از سویش دور شوند. تمام کتاب تقریبا تا انتهای آن مربوط به این چند روز و رفت و آمدهای چندین بارهی روح اوست؛ او نقل میکند که چگونه در این رفت و آمدها روحش با انواع و اقسام مسائل دینی که گفته و شنیده بوده ولی تجربه نکرده بوده آشنا میشود، و همه را لمس میکند. او در این داستانها بقدری عجیب و غریب ظاهر میشود که میتواند حتی به طرفهالعینی در لشکر فلسطینیها حضور داشته باشد و میان جنگ اسقاطیل (رژیم غاصب صهیونیستی) با غزه را تجربه کند. از طرفی، این حضورها به مثابه یک طی الارض، یا طی طریق روحانی برای او عمل میکنند و این فرد موفق میشود تا با نگاهی عمیقتر از همیشه، به مسائل نگاه کند و نتیجههای جالبتری را بگیرد. برای مثال او از کودکی به این فکر میکرده که چرا یکی از صفات خدا جبار یعنی خشمگین و زورگو است؟ او در این راه میفهمد که معنی دیگری از جبار، یعنی جبرانکننده است، و خداوند تاکنون بارها، چندین برابر کارهای خیر او را برایش جبران کرده. مهمترین بخش این واقعه آنجاست که این فرد در سیر و سلوک خود میبیند ملائک زیادی در فلسطین، عراق، سوریه و… هستند که میتوانند به مسلمین کمک کنند، اما بیتحرک ایستادهاند؛ پاسخ سوال او خیلی زود به ذهنش القا میشود که تنها ولی امر مسلمین میتواند اجازهی این کار را بدهد و او کسی نیست جز امام معصوم، حضرت صاحب الزمان (عج) فرد مذکور به این سوال برخورد میکند که خب در دوران غیبت که امام معصوم حضور ندارد چه باید کرد و تکلیف چیست؟ او در لحظه، صدای فردی را میشنود که از پشت سرش صحبت میکند و توجه او را به فوج ملائکی جلب میکند.
فاطیما بخش چهارم
لوسیا در مورد رازهایی که دیده مینویسد: فاطیما (س) به ما دریایی عظیم از آتش که به نظر میرسید در زیر زمین باشد نشان داد. در میان این آتش شیاطین و ارواحی به شکل انسان غوطه ور بودند که همگی به رنگ تیره و سیاه چون اخگر شعله ور بودند ، زجه و ناله آنان از درد و نومیدی به گوش میرسید. اینکه بدکاران، قاتلین، مردانی که با بدکاره ها نزدیکی میکنند و جادوگران در دریایی از آتش دوزخ گرفتار خواهند شد. معصیت کاران در آتش دوزخ میسوزند درست همانطور که در اولین راز فاطیما آمده. اما آیا ممکن است که اولین راز جنگ جهانی اول را پیشگویی کرده باشد؟ جنگی که در سال ۱۹۱۷ در جریان بود؟ بر اساس نوشته لوسیا فاطیما گفته، اگر هشدارش نسبت به کفر بشر نادیده گرفته شود، این جنگ پایان خواهد یافت اما جنگی دیگر که بسیار فجیع تر است روی خواهد داد. پیش بینی جنگ بزرگ بعدی چه ارتباطی با راز سوم که بسیار مرگبار تر است خواهد داشت؟ پاسخ این سوال ساده است، مشروط بر اینکه به نکته مهمتری توجه کنیم، چه چیزی هیتلر را دیوانه کرد؟ صلیب شکسته بر روی پرچم هیتلر چه معنی داشت؟ حقایق پشت پرده در مورد یهود و توهم تسخیر جهان در چه مقطعی بود؟ هیتلر مغلوب شد و حقایق بسیاری با او دفن شد، و طبق معمول تاریخ را قوم غالب نوشت، فقط در این میانه کلیسا منافقانه رفتار کرد، کاتولیک های بسیاری بر این باورند که در سال ۱۹۱۷ که بانو سه راز فاطیما را برای آن سه کودک فاش کرد، به بشر هشدار داده که اگر راه پرهیز گاری را در پیش نگیرند پایان شومی در انتظار دنیاست. ولی این حقیقت ندارد، قضیه مربوط به پرتقال و نهایتاً اروپاست، یک بررسی دقیق میتواند ارتباط احتمالی این اسرار را، با نا آرامی های امروز را هم آشکار کند. پدر روحانی اندرو اپوستونی میگوید: مسلمانان احترام بسیاری برای مریم مقدس قائلند، چون او زنی است که در قرآن با احترام از او نام برده شده. باب الیس خادم کلیسا و هماهنگ کننده ملی رسالت جهانی فاطیما میگوید: نام مریم مادر آسمانی ما در قرآن بیشتر از انجیل آمده است، به همین دلیل در این میان ارتباط عجیبی وجود دارد. برخی با چنین حرفهایی قصد دارند القاء کنند که فاطیما همان مریم مقدس بوده ولی چنین تلاشی ابلهانه و مانند مخفی کردن خورشید با چادر است. البته ۲۴ سال پس از ادعای دیدار بانوی نورانی لوسیا سانتوز که اکنون یک راهبه شده و در اسپانیا زندگی میکرد، به این نتیجه رسید که دنیا آمادگی شنیدن دو راز اول فاطیما را دارد، اما راز سوم که وحشتناک ترین پیشگویی بود ۶۰ سال دیگر پنهان ماند. در راز اول لوسیا چنین مینویسد: جنگ بزودی پایان مییابد اما اگر مردم همچنان خداوند را به خشم آورند جنگی شدید تر در زمان پاپ پیوس یازدهم در خواهد گرفت. جنگ جهانی اول یک سال پس از ظاهر شدن فاطیما و طبق پیشگویی پایان یافت، اما در سال ۱۹۱۷ پاپ پیوس یازدهم وجود نداشت، و رهبر کاتولیک ها در آن زمان پاپ بندیکت پانزدهم بود. و تنها گذشت زمان نشان میداد که این پیش بینی به وقوع خواهد پیوست یا نه؟ در ورای این پیشگویی یک راز دیگر نیز نهفته بود. لوسیا به یاد داشت که پیشگویی فاطیما خبر از آغاز یک جنگ جهانی دیگر میداد. لوسیا مینویسد: هنگامی که شبانگاه با نوری ناشناخته روشن شود، بدانکه این نشانه ای از سوی خداوند است که جهان را بخاطر گناهانش مجازات میکند. در ۲۵ ژانویه سال ۱۹۳۸ دو ماه پس از جلسه سری آدولف هیتلر، جهت فاش ساختن طرح جنگی خود برای نزدیک ترین مشاورانش، آسمان شب در سراسر اروپا با نور عجیبی روشن شد. آیا این همان نشانی توصیف شده در راز دوم بود یا تنها فقط یک رویداد کیهانی؟ بعضی این پدیده را اینگونه میگویند که شفق شمالی خارق العاده ای در سراسر اروپا دیده شد، آسمان بقدری روشن شد که مردم سوئیس میتوانستند در ساعت ۱۱ شب روزنامه بخوانند. شاید این نشانه ای از اراده خداوند برای مجازات مردم بود. اگرچه علت این پدیده طبیعی یک ریشه علمی روشن دارد. هیو راس ستاره شناس میگوید: به ندرت شفق شمالی در عرض های جنوبی دیده میشود اما در سال ۱۹۳۸ فعالیت خورشید در بالا ترین حد خود بود. در این حالت طوفانهای خورشیدی که از فعالیت میدانهای مغناطیسی شدید خورشید ناشی میشوند، با میدان مغناطیسی زمین واکنش نشان میدهند و شفق های قطبی را بوجود می آورند و ۴۷ روز پس از دیده شدن نور مذکور، هیتلر به اتریش حمله کرد. بعضی میگویند این ماجرا در سال ۱۹۳۸ اتفاق افتاد اما جنگ جهانی در سال بعد شروع شد، ولی در حقیقت مورخین معتقدند که جنگ زمانی شروع شد که هیتلر نیرو هایش را به اتریش فرستاد و بنابر این جنگ در زمان پاپ پیوس یازدهم شروع شد.
راز دوم نیز هشداری را در بر داشت، این هشدار در باره یک پدیده سیاسی و اقتصادی بود که بر دنیا سایه می افکند.
برنادت سوبیرو قسمت سوم
در سن ۱۴ سالگی برای اولین بار حالت شهود به برنادت دست میدهد و طبق گفته خودش یک خانم کوچک و جوان را در تو رفتگی تخته سنگی می بیند. این تجربه ۱۸ بار دیگر برای او تکرار میشود. در دیدارهای بعدی عدهای از مردم هم با او میرفتند ولی گویا دیگران چیزی نمیدیدند. در همان مکان امروز مجسمهای بزرگ از مریم مقدس قرار داده شده. اما چرا؟ کلیسا همواره در مقام دشمنی با برنادت بود، اما بعداً به این نتیجه رسید که از این قضیه سوءاستفاده کند، مجسمه بزرگی در آنجا قرار داد تا ذهن عوام را گمراه کند که برنادت آدم کوتوله ندیده، بلکه مریم مقدسی با این عظمت را دیده، از طرفی دیگر، جسد پوسیده و خشکیده برنادت را مومیایی نمودند و با هوار هوار مدعی معجزه شدند، تا خلق را فریب دهند که عیسی پسر خداست، چیزی مشابه رفتار کلیسای نجران در حجاز، البته برنادت دختر بدی نبوده، به این کاری نداریم که او جن دیده یا فرشته، مهم این است که او توسط کلیسا محکوم به دروغگویی و ریاکاری میشود، از طرف دیگر مردم نیز در طی حیات او، به دیوانگی و جنون متهم میشود، ولی ۵۵ سال بعد از مرگش یهویی مقدس میشود، آن آدم کوتوله یا آن خانم کوچوی جوان از برنادت میخواهد که به مدت ۱۵ روز به همان مکان برود. برنادت تنها او را بانو صدا میکرده ولی مردم شهر گفتند که او دیوانه است. شایعات مربوط به مریم مقدس بودن، بعد از نصب مجسمه شروع شد. البته در بعضی از این دیدارها به گفته خود برنادت بانو او را به عالمی دیگر میبرده: بانو ظاهر شد و مرا به عالمی برد که در آنجا زبان، زبان دعا و تسبیح است و محیط، آکنده از هوای بهشتی. مهمترین نکته این است که آن دنیای دیگر کجا بوده؟ ملکوت یا هپروت؟
توپاک آمارو شکور، مایکل جکسون، بروسلی بخش چهارم
زندگی نامه توپاک: بدون شک او در لیست برترین و خفن ترین رپرای جهان میشه اسم توپاک شکور رو حک کرد، توپاک بدون شک جزو گنگ ترین شخصیت های موسیقی در تاریخ نسل بشر هستش که در اینجا بصورت کامل صفر تا صدشو براتون باز میکنم! توپاک آمارو شکور (Tupac Amaru Shakur) متولد ۱۶ ژوئن سال ۱۹۷۱ هستش، به شمسی میشه ۲۶ خرداد سال ۱۳۵۰ و در شهر نیویورک به دنیا اومده، توپاک ستون گنگستا رپه، اصلا بسیاری از شنونده های امروزی و اونروزی توپاک رو بعنوان برترین رپر گنگستا رپ میشناسن و اعتقاد دارن که این سبک موسیقی با این رپر رونق گرفت، و خفن و حرفه ای تر شد. توپاک تا همین الان حدود ۷۵ میلیون نسخه آلبوم فروخته، توپاک از همون اول از درد و بدبختی و پورن و هرچیزی که فکرشو بکنید خونده و میشه گفت تپه نریده باقی نگذاشته، امّا روح آزاده ای داشت، با اینکه موسیقی غرب در انحصار کابالیست هست، توپاک تسلیم نشد و بر علیه ایلومناتی، نژاد پرستی، بی عدالتی و اختلاف طبقاتی، یکی از مهم ترین حوزه هایی بود که روی اون زوم کرد و دائم با رپ خواندن مبارزه میکرد. متاستفانه این رپر گنگ به بدترین شکل ممکن با دنیا وداع گفت. یعنی در لاس وگاس، بعد از تماشای مسابقه مایک تایسون و در پشت چراغ قرمز به ضرب ۷ گلوله در تاریخ ۷ سپتامبر ۱۹۹۶ کشته شد.
نماز بخش هشتم: نماز نهایت ارتفاع سیر هر سالک و رهرو است که بلا واسطه با خداوند خطاب میکند، و جمله: مبارکه ایاک نعبد و ایاک نستعین را در هر نماز تکرار میکند. اینک آگاه باشیم که در این مقام، غافل نباشیم و حواس و اندیشه خود را تنها بسوی او ببریم. در حدیث آمده که حضرت امام جعفر بن محمد الصادق علیهما السلام، وقتی در نماز به آیه شریفه بالا رسید، آنقدر مکرر فرمود که از خود بیخود شد و بر زمین افتاد، و چون به حالت عادی باز آمد، سبب آن وضع را پرسیدند، فرمود: لازال اکررها حتی سمعت من قائلها: آنقدر آن آیه را تکرار کردم تا آنرا از گوینده آن، شنیدم و ذوق این شنیدن و لذت این استماع مرا از هوش برد و بیخود از خویشم کرد.
چون پری غالب شود بر آدمی
گم شود از مرد وصف مردمی
هر چه او گوید پری گفته شود
زین سری نه زان سری گفته شود
چون پری را این دم و قانون بود
کردگار آن پری را چون بود
پس خداوند پری و آدمی
از پری کی باشدش آخر کمی
تحقیق پیرامون کودک درون.
والد، بالغ، کودک درون، بخش هفتم
والد درون و کودک درون: در دوران کودکی، کودک همزمان با ضبط اطلاعات و رویدادهای خارجی و تشکیل والد درحال انجام ضبط دیگری نیز هست، ضبط رویدادهای درونی یا پاسخ و عکس العمل، و احساس کودک درون نسبت به چیزهایی که می بیند و ادراک میکند. پس کودک درون، ضبط احساسات داخلی در برابر وقایع و اتفاقات خارجی است، که تا سن ۷ سالگی رخ میدهد، در واقع مفهوم احساس شده زندگی، تا این سن همان کودک است. کودک درون مجموعه ای از احساسات مثبت مثل جستجو و فهمیدن، شوق و ذوق، کنجکاوی و خلاقیت است و ضبط با شکوه اولین احساسات، ولی متاسفانه این احساسات گاهی منفی و سرکوب کننده هستند، مثل (من خوب نیستم) یا احساس بی ارزشی که در اثر امر و نهی و انتقاد و تنبیه والدین و اطرافیان ایجاد میشود. کودک درون هم مانند والد دو حالت دارد: کودک طبیعی و کودک مطیع: کودک طبیعی خودجوش، تابع لذت آنی، باز، فعال، احساسی و اغلب جذاب است که بصورت تربیت نشده در وجود هر یک از ما قرار دارد. کودک مطیع همان کودک طبیعی است که برای بدست آوردن تایید، توجه و پذیرش دیگران با انتظارات آنها سازگار میشود. نشانه های بدنی کودک، عبارتند از اشک ریختن، لرزش لبها، شانه بالا انداختن، بلند خندیدن، وول خوردن، ناخن جویدن و…میباشد. نشانه های کلامی کودک عبارتند از: ایکاش، دلم میخواهد، بمن چه، نمیتوانم، وقتی بزرگ شدم و… تقسیم بندی سومی برای کودک، وجود دارد بنام کودک پرخاشگر و ناسازگار. در پست بعدی هم، به سراغ بالغ میرویم و آنرا هم تحلیل میکنیم.
سلمان فارسی بخش ۳۷
اهمیت حفظ امانت: در معارف دین، امانتدارى خواه مادّى باشد یا معنوى، بمنظور تحکیم روابط اخلاقى و حقوقى، از اهمیت بالایى برخوردار است. این اهمیت به اندازه اى است که امام صادق (ع) فرموده: اگر قاتل امیرمؤمنان (ع) مرا امین خود بداند و چیزى را به امانت نزد من گذارد، امانت را به او برمیگردانم. بر اساس این آموزه، سلمان در جواب فردى که به او گفت فلان کس به تو سلام رسانده، پاسخ داد: اگر سلام او را ابلاغ نکرده بودى، امانتى بر گردن تو میماند که آنرا ادا نکرده بودى. بحارالانوار، ج ۷۲، ربیع الأبرار، ج ۱، حلیة الأولیاء، ج ۱،
مالک اشتر قسمت ۱۲
سعیدبن عاص: عثمان ابتدا نمی پذیرفت که ولید را از حکومت کوفه برکنار کند، ولی هنگامی که شکایات و اعتراضات از سوی مهاجر و انصار فزونی گرفت، به ناچار ولید را عزل و سعیدبن عاص، یکی دیگر از افراد خاندان بنی امیه را بعنوان حاکم کوفه منصوب کرد. سعید در ابتدا اعمال و رفتار ولید را مورد نکوهش قرار میداد و به همین دلیل دستور داد تا منبر و محراب مسجد کوفه را که ولید آن را نجس کرده بود، بشویند. همان کاری که ما با عنوان سجاده آب کشیدن میگوییم، خلاصه اینکه وی از انجام کارهایی که باعث اعتراض مردم میشد، پرهیز میکرد، ولی برخی کوته فکریها و سخنان تحریک برانگیز وی نارضایتیهای جدیدی در میان مردم این شهر ایجاد کرد. نخستین خطای او مسخره کردن هاشم بن عتبه بود، در حالیکه هاشم چشمش را در جنگ یرموک و ضمن چابک سواریها از دست داده بود. ابن اعثم مینویسد: میان سعید و هاشم گفتگویی شد که سعید او را اعور خواند و کار بدانجا رسید که سعید فرمود او را محکم بزدند و بی ناموس کردند، پس فرمود سرای او بسوختند (ابن اعثم کوفی) تمسخر، هتک حرمت و رفتار خشونت آمیز او نسبت به هاشم، اعتراض برخی کوفیان را سبب شد، اما اعتراض جدی تر زمانی بود که سعید در جلسه ای که برخی از بزرگان کوفه حضور داشتند اعلام کرد: عراق بوستان قریش است (محمدبن جریر طبری، تاریخنامه طبری) مالک اشتر در اعتراض به سخنان سعید گفت: سواد را که خداوند در سایه شمشیر و سرنیزه غنیمت ما کرده است بوستان خودت و قومت میدانی! بعد از این سخنان بین مأمورین سعید و طرفداران اشتر منازعاتی در گرفت. ساکنین کوفه از همه نوع گروهها و قبایل عرب بودند، حتّی در بین آنها گروههایی از ایرانیها یافت میشد. یمانیان و عدنانیان زیادی در این شهر تازه تأسیس جای گرفته بودند. تعداد یمانیها بیشتر بود و از شمالیها نیز گروههای متعددی در کوفه میزیستند که قریش فقط بخشی از ایشان را تشکیل میدادند.
در فتوحات نقش جنوبیها بیشتر بود، با این حال سعید سخنانی که تفرقه افکن بود، که مال دوستی و تعصبات قبیله ای وی را نشان میداد، بر زبان میراند. مسلما بزرگان یمانی و جهادگرانی که به این سخنان سعید اعتراض کردند، از تسلّط تدریجی قریش بر املاک و غنایم جهادگران نگران و ناراحت بودند. بی تدبیری سعید در گفتن سخنانی چنین تفرقه افکن، در میان مردم شهری که بافت قبیله ای داشت و بی توجهی به حرمت و اعتبار جهادگران و اهداف آنان باعث شورش جدی در عهد امارت وی شد. در این شورش مالک از سرشناسان بود، او از حقوق جهادگران دفاع میکرد، وی سعی میکرد در برابر حاکمان اموی که قصد تسلط بر املاک و غنایم را داشتند ایستادگی کند. حکام اموی قصد انجام تغییرات را درنظام غنایم، املاک و پرداخت مواجب جهادگران داشتند که اشتر و جهادگران با این تغییرات بشدت مخالف بودند. البته دلایل اعتراض و نارضایتی مردم منحصر به این یک مورد نبود.
ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، شاهزاده گفت: اى حکیم! خداى تعالى را بر من چنان وصف کن که گویا او را مى بینم. حکیم گفت: خداى تعالى دیدنى نیست و عقول به کنه وصف او و زبانها به کنه مدح او نمیرسند، و بندگان احاطه به علوم او ندارند مگر آنچه را که بر زبان پیامبران جارى کرده، و آنان از صفات کمالیّه او بیان کرده اند و عظمت پروردگار را اوهام ادراک نمیکنند که او رفیع تر و بزرگوارتر و لطیف تر از آن است که عقل و وهم بتواند او را ادراک کند، پس به توسط پیامبران از علوم خود آنچه را که خواسته است بر مردمان ظاهر گردانیده، و بر شناخت خود راهنمایى فرموده است و با ایجاد اشیاء از کتم عدم و معدوم کردن آنچه ایجاد فرموده به شناخت ربوبیّت خود دلالت کرده است. شاهزاده گفت: بر وجود پروردگار چه حجّتى وجود دارد؟ حکیم گفت: چون مصنوعى را ببینى که صانع آن از دیدگان تو نهان باشد، عقل حکم میکند که کسى آنرا ساخته باشد، آسمان و زمین و آنچه در بین آنهاست نیز چنین است، گرچه صانع آن را نمى بینى، ولى عقل بوجود او حکم میکند، آیا حجّتى قوى تر و ظاهرتر از این وجود دارد؟ شاهزاده گفت: مرا آگاه کن آیا به قضا و قدر الهى است که بیماریها و دردها و فقر و احتیاج و مکروهات به مردم میرسد؟ و یا آنکه به قضا و قدر الهى نیست؟ بلوهر گفت: اینها همه به قضا و قدر الهى است. گفت: مرا آگاه کن آیا کارهاى بد و گناهان مردم به قضا و قدر الهى است یا نه؟ گفت: خداوند از کارهاى بد ایشان مبرّاست، و لیکن براى مطیعان خود ثوابى عظیم و براى عاصیان خویش عذابى سخت مقرّر کرده است. شاهزاده گفت: مرا خبر ده چه کسى عادلترین مردم است، و ظالمترین و زیرکترین و احمقترین و بدبخت ترین و خوشبخت ترین مردم چه کسانى هستند؟ حکیم گفت: عادلترین مردم کسى است که انصاف بیشترى از جانب خود در باره مردم به کار بندد. و ظالمترین مردم کسى است که ظلم و جور خود را عدل پندارد و عدل عادلان را جور و ستم شمارد. و زیرکترین مردم کسى است که آمادگى لازم را براى آخرت خود فراهم کند. و احمقترین مردم کسى است که همّت خود را مصروف دنیا کند و اعمالش به تمامى خطا باشد. و خوشبخت ترین مردم کسى است که عاقبت به خیر باشد. و بدبخت ترین مردم کسى است که ختم اعمالش خشم و غضب پروردگار را بدنبال داشته باشد. سپس حکیم گفت: کسى که با مردم به نحوى عمل نماید که اگر با او همان عمل را کنند موجب هلاکت وى گردد، خداوند را به خشم آورده و نارضایى وى را فراهم کرده است، و اگر کسى با مردم بگونه اى عمل کند که اگر با او همان عمل را کنند موجب صلاح وى گردد، او مطیع خداوند است، و تحصیل رضاى الهى را کرده و از غضب وى اجتناب کرده است. سپس گفت: زینهار که کار نیک را بد مشمارى، اگر چه فاجران کننده آن کار باشند، و زینهار که کار بد را نیک مشمارى هر چند که نیکان کننده آن کار باشند.
دنیا بازیچه یهود بخش ۱۲
پروتکل ها: یکی از حیرت انگیزترین و عجیب ترین و خطرناکترین کتابهای سیاسی که تا کنون انتشار یافته است، کتاب پروتکلهای حکمای یهود میباشد (پروتکل در لغت بمعنی: صورت مجلس مذاکرات سیاسی، متمم قراردادها و عهدنامههای رسمی و مقاوله نامهها آمده است) شما وقتی این کتاب را مطالعه کنید، حتما متوجه خواهید شد که همین یهودی که آنها را مردمِ سالم و بی آزاری فرض کرده بودید، چه تشکیلات خطرناک و زیان بخشی را تشکیل میدهند. یکی از بزرگان میگفت: این کتاب را چندین مرتبه مطالعه کردهام و هر بار که آن را مطالعه کرده دهشتم افزون تر شده است. این کتاب مجموعه ای است از سخنرانیهای یک شخصیت برجسته یهودی که برای چند تن از ثروتمندان و افراد با نفوذ یهودی ایراد کرده است (این کتاب در تاریخ ۱۹۰۱ بدست سرگی نویسنده روسی رسید و در سال بعد از طرف او منتشر گردید و نقشه ملّت یهود که تا آنوقت زیر پرده بود، با تمام جزئیات آن آشکار شد، مردم کم کم حالت بیداری و هشیاری از عمل یهود، به خود گرفتند و شروع به تظاهرات بر علیه آنها نمودند، در یکی از تظاهرات قریب ۱۰ هزار یهودی را در کانالی انداختند! این کتاب در شوروی سابق چهار نوبت به چاپ رسید، چاپ اخیرش در سال ۱۹۱۷ بود که پس از آن دولت وقت دستور جمع آوری کتاب و منع چاپ و نشر آن را صادر نمود. همان سال (فکتور مارسدن) خبرنگار روزنامه Nipost Mornl آن را به انگلیسی ترجمه نمود و آخرین چاپ آن در غرب، در سال ۱۹۲۱ انجام گرفت و از آن به بعد هیچ مؤسسه و ناشری چاپ آن را نداشته، زیرا هرکس آن را چاپ، یا ترجمه مینمود، سرانجام بدست یهود ترور میشد، این کتاب به زبان فارسی نیز ترجمه شده و چندین نوبت به چاپ رسیده) پنجههای خونین یهود از پشت صفحات کتاب بخوبی پیدا است و صدق گفتار (اوسکارلیفی) یهودی از این کتاب بخوبی معلوم میگردد، که میگوید: پادشاه اخلالگران، و فتنه انگیزان جهان ما هستیم . در پست بعدی توجّه شما را به چند پروتکل جلب میکنم، تا این افعیهای پرنفوذ را که یگانه شعار آنها همان کلامی است که (دی) اسرائیلی نخست وزیر سابق بریتانیا گفته است: هدف وسیله را توجیه میکند، نیرنگ، دروغ و خیانت در راه پیروزی گناه نیست، بشناسد. و از سیاستی که دو جنگ جهانی اول و دوم را بپا نموده و میلیونها مردم را به کشتن داد، اطلاعات تازه تری بدست آورند. هر چند سومین جنگ جهانی بزودی آغاز خواهند کرد و ریشه آنها برای همیشه خشک خواهد شد.
تفاوت میان شعر و نظم، و نظم و نثر: میان شعر و نظم، و نظم و نثر تفاوت بلند وجود دارد، شعر در برابر نثر قرار دارد و از شعر سخن موزون اراده میشود. شعر از وزن جدا نیست. اما میان شعر و نظم فرق گذاشته شده. اصل شعر در معنا و مضمون است و صورت شعر که مقید به وزن و قواعد دیگر نظم است جزء ماهیت آن نیست و بسیاری از سخنان منظوم را نباید از جنس شعر به شمار آورد.
آنقدر بدانیم که ارباب اباطیل، پیوسته بر اباطیل خود لباس حق میپوشانند، تا جامعه را فریب داده، در دام بدبختی انداخته و زمینه را برای سیاستمداران باطل آماده ساخته، و از سعادت و سیادت ابدی باز دارند. مردمان فهمیده و بیدار باید با حربه ی عقل و علم و منطق، پرده اباطیل را پاره نموده و خود را از منجلاب ضلالت و گمراهی نجات بدهند.
من آنچه شرط بلاغ است با تو میگویم
تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال
در خاتمه به مقتضای کلام معجز نظام رسول الله صلی الله علیه وآله که فرمود: من لم یشکر المخلوق لم یشکر الخالق: کسیکه شکرانه محبت مخلوق را بجای نیاورد، شکرانه حق را به جای نیاورده. ناچار دست نیاز به درگاه خالق بی نیاز برداشته و از کرم بلا انتهای کریم علیم مسألت مینمایم که توفیق سعادت جاودانی به ما عنایت و با عطای خیر و برکت و عوض در آحرت به توفیقات و تأییدات شایسته و کرامت ازلی خود موفّق و مؤید و با خاندان رسالت و اهل بیت طهارت محشور و نام نیکشان را الی الابد باقی و پایدار و بر این شیوه ی مرضیه مستدام بدارد و این عمل را از آنان قبول و ذخیره و سرمایه ی ابدی اخروی قرار دهد. چند مدت قبل، ملک سعود پادشاه حجاز به مناسبت دعوت رئیس جمهور آمریکا رسماً مسافرتی به آن مملکت نمود. تمام جراید دنیا نوشتند و رادیوها گفتند که رئیس جمهور آمریکا پیشنهاد کرد که دولت آمریکا به شما وام میدهد و در مدت طولانی با سودش مستهلک مینماید. ملک سعود گفت: از قبول این وام معذورم؛ چون معاملات ربوی در دین مقدّس اسلام حرام است. این عمل و گفتار پادشاه حجاز سبب شد بدون سود وام دادند. فاعتبروا یا أولی الأبصار؛ پس قوانین اسلام قابل عمل و اجرا میباشد. افسوس که اکنون همان ملک سعود اینک گاو ۹ من شیر ده امریکا و یهودیان شده و...
حُسنیّه بخش هشتم
چون حُسنیه سخنش بدینجا رسید، هارون و بسیاری از علما گریستند و ابراهیم بن خالد دیگر توان سخن گفتن نداشت. حُسنیّه گفت! ای علمای زمان، و ای شافعی! شما را بخدا قسم میدهم، بگوئید آیا این روایت را شما تاکنون نشنیده بودید؟ اکثر علما گفتند: ای حُسنیّه! این حدیث را کسی نمیتواند انکار کند. حُسنیّه گفت! آیا به برتری پیغمبر ما بر سایر انبیاء معتقد هستید؟ گفتند: آری. گفت: ای ابراهیم آیا معتقد هستی که حق تعالی در این آیه شریفه علی علیه السلام را نفس و جان رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم خوانده است؟ فَقُل تَعالَوا نَدْعُ اَبْنائَنا وَ اَبْنائَکُم وَ نِسائَنا وَ نِسائَکُم وَ اَنْفُسَنا وَ اَنْفُسَکُم ثُمَّ نَبْتَهِل فَنَجْعَل لَعْنَة اللّه عَلَی الْکاذِبین: ای پیامبر! به مسیحیان نجران بگو اگر سخن مرا نمی پذیرید، بیائید ما فرزندان خود را بیاوریم و شما نیز فرزندان خود را، ما زنان خود را و شما نیز زنان خود را، ما (همچون) جان خود را (یعنی علی علیه السلام) بیاوریم و شما نیز. سپس بر علیه هم نفرین کنیم تا آنکه حق با اوست، بر همگان مشخص گردد. آل عمران. ابراهیم گفت: حاشا که من قرآن را انکار نمایم! حُسنیّه گفت: ای بی انصاف، ای دشمن دین و ای معاند خاندان طیّبین طاهرین، حال که معتقد به حقانیت قرآن و این حدیث شدی و پذیرفتی علی علیه السلام نفس رسول خدا و برادر اوست، چرا اعتراف نمیکنی که او افضل اوصیاست و در قبول اسلام بر همه پیشی گرفته است؟ زمانی که ابراهیم علیه السلام جدّ بزرگوار علی علیه السلام، و موسی و عیسی علیهماالسلام در هنگام ولادت سخن گفته باشند و به خدای تعالی ایمان آورده باشند و خداوند به آنها و به یحیی علیه السلام در حال طفولیت نبوّت داده باشد، چگونه اسلام آوردن علی علیه السلام را در طفولیت قبول نداری در حالیکه او برادر و پسر عموی رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم است و او تکیه گاهی برای دین او بود، و آیات بسیاری در شأن او نازل شده و خداوند او را ولیّ خود خوانده و رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم در روز خندق ضربت او را با ارزش تر از عبادت تمامی جنّ و انس دانسته و در شأن او فرموده: مَن اَرادَ اَنْ یَنْظُرَ اِلی آدَم فی عِلْمِه وَ اِلی نُوحٍ فی تَقْواه وَ اِلی اِبْراهیم فی حِلْمِه وَ اِلی مُوسی فی هَیْبَتِه وَ اِلی عیسی فی عِبادَتِه فَلْیَنْظُر اِلی عَلِیِّ بْنِ اَبیطالب علیه السلام: ای مردم، هرکس میخواهد به آدم با آن علمش و به نوح و تقوایش و به ابراهیم با آن حلم و بردباریش و به موسی با آن هیبتش و به عیسی و عبادتش بنگرد، به علیّ بن ابیطالب علیه السلام بنگرد. کشف الغمه. اکنون که اعتراف دارید رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم او را با پیامبران اولوالعزم همتا و برابر فرموده، و بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم از همه جهانیان حتّی انبیاء افضل دانسته، چرا ایمان او را در طفولیت نمی پذیری؟ او در همان طفولیت امام مردمان و وصیّ رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم بوده است، و این در حالی است که آن حضرت حافظ صحف، تورات، انجیل، زبور و فرقان بوده و جمیع اهل اسلام بر این عقیده اند که: عَلِیٌ لَمْ یُشْرِک بِاللّهِ طَرْفَةَ عَیْنٍ: علی علیه السلام حتّی یک چشم بر هم زدن هم به خدا شرک نورزید. امّا ابوبکر پس از چهل سال بت پرستی، به زبان اسلام آورد و این اعتقاد به قلبش رسوخ نکرد، بیشتر اوقات با خدا و رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم مخالفت مینمود و طریق عناد و دشمنی میپیموده و گوشت و پوست و خون وی بگوشت خوک پرورده شده بود. اما با وجود این همه قبایح، وی را مؤمن میدانید و ایمانش را معتبر میدانید؟ زهی بغض و عداوت که شما با خاندان نبوت دارید! ابراهیم بن خالد سر بزیر افکند و با شیطنت گفت: از این مسئله بگذریم، اکنون بگو ببینم نظرت در مورد این مسئله که عباس عموی پیغمبر و علیّ که با یکدیگر برسر میراث پیغمبر منازعه کردند و نزد ابابکر برای داوری رفتند چیست؟ و واضح است از دو نفر که بخاطر اختلافی نزد حاکم میروند حتما یکی بر حق بوده و دیگری بر باطل است. ابراهیم مخصوصاً این سؤال را پرسید، چون عباس جدّ هارون غاصب لعنة الله علیه بود. ادامه دارد..
مراعات نفس! گمراهی گمراهان به هنگامی که هدایت یافته ایم به ما زیانی نمیرساند؛ زیرا هر کس رهین کرده خویش است، و پدر از فرزند کفایت نمیکند و فرزند نیکوکار از پدرش کفایت نمینماید، ما هستیم و روزگار اندک، اگر کوتاهی کنیم و به باغهای بهشت که برای ما آنچه را بخواهیم مهیاست نشتابیم، آیا در روز پشیمانی: رب ارجعونی: خدایا ما را بازگردان، ما را سودی دارد؟ مبادا ادعای پیوند و معرفت ایشان را بنماییم؛ زیرا این معرفت نوری است که تاریکیها را میتاراند و نابیناییها را میزداید و انسان خود بر خویشتن بیناست، گر چه با دیگران عذرها آورد؛ زیرا خود من زمانی دراز ادّعای شناخت ایشان را میکردم و مردم با من در میافتادند و من با ایشان میافتادم و ایشان با من مجادله میکردند و من با ایشان جدال مینمودم تا اینکه خدای تعالی پرده جهالت مرا درید و از خواب گمراهی مرا بیدار ساخت و مرا برای طلب و خواست متنبّه نمود، پس از خویشان، فرزند و خانواده دوری گزیدم و با طالبان و کوشش گران دور نزدیکی کردم و بسوی بلد امین و مشهد مولایم و سیدم در دنیا و دین امیر مؤمنان که بر او تحیتهای ربّ العالمین باد مهاجرت کردم. سالیانی دراز بر من گذشت ولی مرا زاد و توشه ای به هم نرسید که برای لقاء مالک روز جزا سزاوار باشد؛ دلم تنگ شد، گویا با کارد آن را شرحه شرحه میکردند، دوران سختی به درازا انجامید و دشوار و دشوارتر گردید، ولی آرامشی روی نداد؛ زیرا احوال اهل زمان بر من روشن شد، عده ای افراط پیشه که اگر نام خدا به میان میآمد، دلهای ایشان فرار میکرد و وقتی یاد آل محمدعلیهم السلام بدون نام خدا به میان میآمد، ایشان خوشحال میشدند، و عده ای تفریط گر وقتی در فضیلت ایشان چیزی میگفتند، ناسپاسی کرده و برخی برخی دیگر را کافر و ناسپاس شمرده و لعن مینمودند، این سختیها چندان بر من مجال را تنگ نمود تا اینکه جانم به لب رسید و از اینکه به غیر خدا راهی باشد مأیوس شدم، پس پیوسته از خوف گمراهی بر خویشتن میگریستم و بامداد و شامگاه شکایت درد و اندوه خویش را به خدا میبردم؛ زیرا مطمئن بودم که کسی به انابت بدرگاه او روی آورد اجابت و عطوفت وی شامل حالش میشود. ناگهان ندایی شنیدم که میگفت: ای بیچاره! چرا از وصی پیامبر امین و کتاب مبین به یادگار مانده اش و عترت پاکش روی گردان شده ای، کتاب و عترتی که هر کس تا روز قیامت بدانها تمسّک کند ایشان را هدایت میکند؛ پس به ملازمت آن دو پرداختم و در این کار نهایت تلاش خود را بکار گرفتم، در حالیکه از نور آنها بهره میگرفتم، اما راهی به هدایت پیدا نکردم؛ زیرا در آن دو اختلافات فراوان و روشن موجود بود، در این هنگام شکیبایی از دست برفت و از تلاش و کوشش دست کشیدم، پس گفتم: منزّهی تو، تو بی نیازی و من نیازمند؛ تو مولایی و من بنده؛ تو راهنمایی و من گمراه؛ ملکوت همه چیز به دست توست و من رهین گناهانم، توان بر مهار خویش ندارم و توانا بر جلب نفعی نیستم، اگر گمراهیام اندکی در مملکت تو میافزاید، و قضای تو بر آن جاری شده، با کمال میل قضای تو را میپذیرم و به آن خوش آمد میگویم. پروردگارا! آیا این چنین بی نیاز با نیازمند و عزیز با ذلیل و پادشاه با اسیر رفتار میکند! قسم به عزتت که اگر مرا از درگاه خویش برانی از درت برنمیخیزم و از سپاس گویی تو دست برنمیدارم، زیرا بر دلم معرفت به جود و بخششت الهام شده. ای بلند مرتبه و گرامی! مرا و خانوادهام را بیچارگی فرا گرفته؛ پس کالایی اندک که از خودت به وام گرفتم به نزد تو آوردم، پس کیلی تمام به ما بده و بر ما صدقه ده، ای دوستار صدقه دهندگان! پیوسته حال من بر این منوال بود تا اینکه شبی مولا و سیدم حضرت ابوالحسن امام رضا (ع) که تحیت و درود خداوند بر او و پدران پاکش باد را در خواب دیدم؛ با دو دلیل، امامت خود را برای من ثابت کرد و جامی به من داد، آن را گرفتم و نوشیدم و از خواب بیدار شدم و نمیدانم که آیا این از زمره خواب شمرده میشود و یا اینکه از زمره وعدههای خدا به مؤمنین یعنی الهام است؛ در این هنگام بر طبق عادت به قرائت قرآن و صحیفه و غیر آنها مشغول شدم، پس نفس خود را غیر از آنچه بود یافتم، گویا معلّمی مرا راهنمایی میکرد تا من از آیات استنباط کنم و معانی پوشیده اخبار و آثار را به دست آورم، و مثل اینکه قوه تشخیص در من پیدا شد که حق را از باطل جدا میکردم، و گویی نوری به من داده شده بود که در تاریکیها راه گشا بود، پس خدای تعالی توفیق زیارت و تشرّف به مشهدش را به من ارزانی داشت، حاجت خود از پیشگاه خدا را کمال این عطایی که به شفاعت آن حضرت به من داده شده قرار دادم، و اینکه مرا از حزب اهل بیت و در زمره رحمت شوندگان به شفاعت ایشان قرار دهد، پس بخاطرم رسید که شکرانه این نعمت را حدیث آن بر دیگران بدانم؛ هوشیار باشید و بر شما باد به این که به بیماری خود پی ببرید؛ زیرا آنگاه در پی درمان خواهید افتاد که به بیماری خود واقف شوید، زیرا دارو برای بیمار است و صدقه از آن فقیر و هدایت برای گمراه، شما را به خدا قسم میدهم که زود به تکذیب من مبادرت نکنید و در این سخن بیاندیشید «لَعَلَّ اللَّهَ یحْدِثُ بَعْدَ ذلِکَ أَمْراً؛ تا شاید دستی از غیب برون آید و کاری بکند. و برای شما آن را روشن سازد و یا کسی جهت ثواب این سخن را بیان کند؛ زیرا همه دریافتهایی که نصیب من شده بعد از زاری به درگاه خدا و خواست شفاعت از آل محمدعلیهم السلام بوده است، بلکه چه بسا مراد از جمله ای بر من پوشیده میماند، آنگاه بعد از درخواست کمک از مولایم صاحب الزمان علیه السلام در دلم آنچه را باید مینوشتم القا میشد، البته هرگز خود را از خطا مصون نمیدانم و استدعا دارم که غمض عین از اشتباهاتم کرده و آنرا اصلاح نمایید، زیرا در این میدان بضاعتی اندک دارم و چه بسا مطلبی که در خاطرم میباشد درست است ولی تعبیر نارساست، پس از خدا کمک خواهم و او مرا کفایت میکند و خوب وکیلی است، هیچ نیرویی جز از آن خدای بلند مرتبه بزرگ نیست/ مرحوم درود آبادی
زیارت جامعه بخش هفتم
بدان که الفاظ برای معانی واقعی (نفس الامری) وضع شده، توضیح اینکه وقتی فرزند خودت را زید مینامی، آنگاه میگویی: زید خورد و سخن گفت و بیمار شد و سلامت یافت و شنید و دید و بلند شد و نشست و ایستاد و خوابید و بیدار شد و خواب دید و خشم گرفت و خشنود شد و دوست داشت و کینه ورزید و دانست و نادان شد و زنده شد و مرد و موجود شد و معدوم گردید، و همینطور افعال و حالات و صفات و ملکات فراوان که هر کدام به عضوی جسمانی و یا حواس ظاهر و باطن، و قوای خیالی و وهمی و نفسانی و عقلی و خلاصه شؤون ذاتی مربوطند، آیا چنین میپنداری که این نسبتها نسبتی مجازی اند و یا اینکه لفظ زید را در غیر معنایش بکار گرفتی؟ و یا زید را در معانی گوناگون حقیقی بکار گرفتی؟ و یا مجازی است؟ آیا نمی بینی که لفظ زید را در معنایش بکار گرفتی و در این موارد مجازی بکار نبردی؟ بنابراین نه مجاز عقلی و نه مجاز لغوی و عرفی در کلمه زید بکار نرفته؛ بنابراین لفظ زید برای معنایی وضع شده که ذات زید است که مبداء همه مراتب است و آن معنا مفتاح ذات بوده، یعنی حقیقت و وجود زید که خداوند زید را بر آن سرشته و آن معنا ودیعه ای الهی از حقیقت نبوت الهی است که تنزلات و شؤون آن حقیقت الهی تمامیت آن ودیعه را تأمین میکند، هر کدام از این تنزلات و شؤون دارای حکمی ویژه و لوازمی مخصوصند که جز در موضوعات ویژه خود امکان بروز و ظهور ندارد. این مطلب درباره همه الفاظی که وضع شده اند جاری است؛ پس نسبت لفظ زید به تمام مراتب زید مثل نسبت مطلق لابشرطی به مواردش میباشد، یعنی مواردی که با قیود اخذ شده اند، بشرط لایی گردیده اند، بنابراین اگر معنی خودش نه به لحاظ اطلاق لابشرطی و نه به شرط لایی تقییدی در نظر گرفته شود، و لفظ آینه حاق خود معنی قرار گیرد، و اگر اراده معنای مقید از آن شود، باید به قرینه از قبیل خود حکم و یا غیر آن اعتماد شود، پس لفظ در این معنای من حیث هو به اتفاق همه حقیقت است، بنابراین اگر هزار قید هم برای وی آورده و گفته شود: زید موحد و نیکوکار و خیر و نمازگزار است، هر کدام از آنها مرتبه ای را نشان میدهند، مثل اینکه توحید از شؤون عقل و نیکوکاری وی از شؤون نفس و خیر بودن وی از شؤون وهم و خیالش و نمازش از افعال جوارح زید میباشد، در این کلام مجاز عقلی و لغوی و عرفی بکار گرفته نشده، این کلام درباره کسیکه به همه مراتب و احکام زید مربوط به آنها آشناست بسیار روشن است، اما درباره جاهل به مراتب و احکام زید صحیح نیست، گاه جاهل به آنها گمان میبرد که لفظ زید متشابه است و به دانای آنها نسبت تأویل میدهد، در حالیکه اگر خود جاهل به حقیقت زید و مراتب و احکام ویژه هر مرتبه ای مطلّع شود، خود وی نیز بسان آن دانا همین مطالب را استفاده میکرده است. پس حقیقت تأویل عبارت از حمل لفظ بر معنای ظاهر لفظ میباشد، این معنای ظاهر به کمک قرینه ای است که عموم مخاطبان به آن التفاتی ندارند، و تنها کسیکه از حقیقت معنا و مراتب و احکام آن مطلع است به آن توجه دارد، بنابراین هرچه شخص داناتر باشد، التفاتی بیشتر به معنای واقعی پیدا میکند؛ لذا در بسیاری از روایات متشابه را تفسیر کرده اند به این که متشابه آنست که بر جاهل به معنا متشابه باشد، پس قصور از جاهل است و نه از دانایی که معنا را میفهمد و یا درباره آن سخن میگوید؛ پس نسبت قرآن و اخبار به مردم بسان توقیع پادشاهی است که به رعایایش فرستاده، و سفیر اعظم خود را فرمان داده که آنها را برای مردم بخواند، در آن توقیع و نامه چنین آمده: مرا در فلان مکان گنجی است که در آن خواسته هر کس فراهم است، و چشم نواز و بی نیاز کننده هر واردی است، بطوری که همه آرزوها را بر میآورد، پس مردم در این میدان گوی زنند و از هم سبقت گیرند. سفیر نامه را در بین مردم بخواند. هر فرقه ای از مردم از قبیل ناشنوا و لنگ و شنوای نادان به لغات نامه، و یا دانا به لغات و نادان به هیئات یا معنای تراکیب آن، و یا دانای به نامه؛ ولی نادان به محل اختفای گنج مزبور و یا دانای به محل اختفای گنج ولی نادان به آلات حفر زمین، و یا دانای به همه آنها و نادارنده آلات و یا دارنده آن، اما ناتوان از رفتن به آنسو، و یا دارنده آلات اما غیر مطمئن به راستگویی سلطان، و یا مطمئن به صدق سلطان، اما کسی است که امروز و فردا میکند تا مرگ او را دریابد، و یا وی کسی است که همه آنها را داراست و میرود و حفر میکند و گنج را به دست میآورد.
فرض ما این است که لغت مورد استفاده سلطان در نامه مزبور را همه کس میتوانند یاد گیرند و آلات مورد نیاز حفر در دسترس است، به این که دارندگان آنها و کسانی که میتوانند حفر کنند و یا بسوی آن محل بروند، مأمور به کمک به ناداران و مستضعفان و ناتوانان هستند، و این افراد هم فرمانبردار مولای خویشند و در این راه دریغی ندارند، پس آیا گمان میکنی پادشاه عادل رؤوف و دلسوز در رساندن فیوضات خویش به کسانی که به خویش ستم روا میدارند کوتاهی کرده است؟ کسانی که از دانایان به آن چه وی ندانست نپرسید و از دارندگان آنچه را که خود نداشت مدد نخواست، در حالیکه سلطان چنین نکرده که به برخی بدهد و به برخی ندهد، و یا راه را بسوی برخی بدون دیگری بندد و یا کوتاهی از جانب سلطان نبوده، بلکه از ناحیه رعایا بوده است؛ آیا نمی بینی که آنکس که به گنج دست یافت علاوه بر آن گنج نوشته شده، مورد عنایت فوق العاده سلطان قرار گرفت؟ پس وی چیزی را که نمیدانسته از دانایان آموخت و آنچه را بر آن توانا نبود از توانایان مدد گرفت. این قصه درباره قرآن کریم و اخبار صادق است، مبادا بر همین ظاهر زندگی دنیوی اکتفا کنی و از آخرت غفلت نمایی، در حالیکه خدای تعالی فرمود: وَلَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ کَثِیراً مِنَ الجِنِّ وَالإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لا یفْقَهُونَ بِها وَلَهُمْ أَعْینٌ لا یبْصِرُونَ بِها وَلَهُمْ آذانٌ لا یسْمَعُونَ بِها أُولئِکَ کَالأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِکَ هُمُ الغافِلُونَ: ما برای جهنم بسیاری از جنّیان و مردمان را آفریدیم، ایشان دلی ندارند که با آن بفهمند و چشمی ندارند که با آن ببینند. ایشان گوشهایی دارند که با آن نمیشنوند، این عدّه بسان چارپایان بلکه بدترند، همانا ایشان غافلند. و فرمود: وَاصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالغَداةِ وَالعَشِی یرِیدُونَ وَجْهَهُ وَلا تَعْدُ عَیناکَ عَنْهُمْ تُرِیدُ زِینَةَ الحَیاةِ الدُّنْیا وَلا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِکْرِنا وَاتَّبَعَ هَواهُ وَکانَ أَمْرُهُ فُرُطاً: و با آنانکه خدای خویش را به بامداد و شامگاه میخوانند و خاطر او را میخواهند، شکیبایی و استواری کن و چشم خویش از ایشان باز مگیر و از ایشان روی گردان مباش، به اینکه زینتهای زندگی دنیا را بخواهی و فرمان کسی را که دلش را از یاد خویش غافل کردیم، و پیروی از هوایش میکند و کارش زیاده روی است، اطاعت نکن. و فرمود: یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَلْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِیرٌ بِما تَعْمَلُونَ وَلا تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولئِکَ هُمُ الفاسِقُونَ لا یسْتَوِی أَصْحابُ النّارِ وَأَصْحابُ الجَنَّةِ أَصْحابُ الجَنَّةِ هُمُ الفائِزُونَ: ای کسانیکه ایمان آورده اید! تقوا پیشه کنید، و هر نفسی در انتظار آنچه برای فردایش تهیه کرده باشد، پروا پیشه کنید، خدای تعالی به آنچه انجام میدهید، داناست و خدای را از یاد بردند و خدای تعالی نفس ایشان را از یاد ایشان برده است، همانا ایشان فاسقند، اصحاب آتش با اصحاب بهشت همسان نیستند، اصحاب بهشت رستگارند. در ادب زیارت بدانکه چون زیارت جامعه در فقیه و تهذیب نقل شده، لذا تلاش در شناخت ناقلان این زیارت چندان جالب نیست. صدوق رحمه الله گفت: محمد بن اسماعیل برمکی گفت: موسی بن عبد اللَّه نخعی ما را حدیث کرد و گفت: به علی بن محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب علیهم السلام گفتم: ای پسر پیامبر خدا! مرا سخنی کامل و رسا بیاموز که آنرا به هنگامی که یکی از شماها را زیارت مینمایم بگویم؟ فرمود: وقتی به در حرم رسیدی بایست و شهادتین را بگو و در این حال با غسل باش، وقتی وارد شدی و قبر را دیدی پس بایست سی بار اللَّه اکبر بگو، آنگاه اندکی پیش رو و در این حال آرام و باوقار باش و گامها را کوتاه بردار آنگاه بایست و سی بار تکبیر بگو، آنگاه از قبر اذن بگیر و چهل بار تکبیر بگو تا به صد تکبیر بالغ آید، در حقیقت زیارت: بدانکه حقیقت زیارت تشرف به محضر امام علیه السلام است، و چون انسان را مراتبی است، اولین مرتبه جسمش و آخرین مرتبه وجود و حقیقت و اجزای ساختاری وی میباشد که مراتب وی را کامل میسازد و بزودی این کلمه را شرح خواهم کرد، و از آنجایی که پاکی انسان بر پاداشت حقیقت عبودیت در تمام مراتبش میباشد به اینکه آنچه را داراست به مولایش بسپارد و در راه اراده وی صرف نماید، چنانچه معنای سخن حق تعالی: وَما خَلَقْتُ الجِنَّ وَالإِنْسَ إِلّا لِیعْبُدُونِ: ما جنّیان و انسانها را جز برای عبادت نیافریدیم. همین است؛ پس به هر اندازه از این معنی غافل گردد و هوای خویش را بکار برد، طهارت و پاکی اش از بین میرود و در هر مرتبه ای باید آنچه را که طهارت آن مرتبه را تأمین میکند، بکار برد. در تفسیر عرفانی طهارت و غسل و زیارت و از آنجا که زیربنای حقیقت عبودیت در داخل شدن تحت ولایت آل محمّد علیهم السلام و بیرون آمدن از ولایت دشمنان ایشان است، پس بناچار در مرتبه جسم باید آبی را که مظهر ولایت کلیه در عالم اجسام است، که سازه هر ذی حیاتی است را بکار بگیرد؛ لذا آب در سخن حق تعالی: قُلْ أَ رَأَیتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مآؤُکُمْ غَوْراً فَمَنْ یأْتِیکُمْ بِمآءٍ مَعِینٍ: بگو آیا اگر آب شما فرو رود، چه کسی آب گوارا را برای شما خواهد آورد. به امام علیه السلام تفسیر شده است؛ زیرا آب مظهر ولایت امام در عالم اجسام است؛ لذا آن حضرت در ابتدا امر به غسل کرده، زیرا با بکارگیری جسم، در غیر خواست خدا و غفلت از حق تعالی، آن طهارت زایل شده بود، و با آب که مظهر ولایت کلیه در عالم اجسام است ظاهر وی پاک میگردد، و اما امر به شهادتین برای تطهیر باطن جسم به آن دو، برای ازاله ناپاکی باطنی است. در حکمت تکبیرهای قبل از زیارت و فرمان آن حضرت به تکبیر به این جهت است که در اخبار آمده: ۱ - روایت کافی در باب معبود و باب اشتقاق اسماء از هشام بن حکم از ابی عبد اللَّه علیه السلام فرمود: إنّ للَّه تبارک وتعالی تسعة وتسعین اسماً: خدای را نود و نه اسم است. و مولا امیر المؤمنین علیه السلام فرمود: بأسمآئک الّتی ملأت أرکان کلّ شی ء: قسم به نامهایت که ارکان همه را پر کرده است. پس در هرکس از این اسماء نشانه و مرآتی موجود است که مبدأ ظهور آثار آن اسم در وی میباشد و اگر چنین نبود آن اسم را در وی اثری نبود و خدای تعالی فرمود: وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمآءَ کُلَّها. پس همه این اسماء و این آیات حجابهای اسم (اللَّه) هستند که در هر کس آیه و آئینه ای از آن موجود است، پس امر به تکبیرها برای رفع این حجاب هاست. چنانکه علت تشریع این تکبیرهای هفت گانه قبل از نماز برای برداشت حجابهای هفت گانه است و در فقیه روایت شده که وی گفت، هشام بن حکم از ابوالحسن موسی بن جعفر علیهما السلام گفت: أنّه روی لذلک علّة أخری وهی أنّ النّبی صلی الله علیه وآله لمّا أسری به إلی السّمآء قطع سبع حجب فکبّر عند کلّ حجاب تکبیرة فأوصله اللَّه عزّوجلّ بذلک إلی منتهی الکرامة؛ برای آن علّتی دیگر یاد کرده و آن این که پیامبرصلی الله علیه وآله به هنگانی که در شب معراج به آسمان رسید، هفت حجاب را پیموده و در هنگام ورود به هر یک تکبیری گفت، لذا خدای تعالی وی را بواسطه آنها به محل کرامت رسانید. تفصیل این مطلب روایت حدوث اسماء است که کافی از ابی عبد اللَّه علیه السلام روایت کرد، آن حضرت فرمود: إنّ اللَّه تبارک وتعالی خلق اسماً بالحروف غیر متصوّت وباللفظ غیر منطق وبالشخص غیر مجسّد وبالتشبیه غیر موصوف وباللون غیر مصبوغ منفی عنه الأقطار مبعّد عنه الحدود، محجوب عنه حسّ کلّ متوهّم مستتر غیر مستور فجعله کلمة تامّة علی أربعة أجزاء معاً لیس منها واحد قبل الآخر فأظهر منها ثلاثة أسمآء: لفاقة الخلق إلیها وحجب منها واحداً وهو الاسم المکنون المخزون فهذه الأسماء الّتی ظهرت فالظاهر هو اللَّه و تبارک وتعالی وسخّر سبحانه لکلّ اسم من هذه الأسمآء أربعة أرکان فذلک اثناعشر رکناً ثمّ خلق لکلّ رکن منها ثلاثین اسماً فعلاً منسوباً إلیها: خدای تبارک و تعالی، اسمائی را به حروف بدون صوت، و به لفظ غیر نطقی، و به شخص بدون جسد و بدون شبیه و بدون رنگ و بدون اقطار و بدون حدود و پنهان از حواس هر مدرکی، مستتر بدون ستر آفرید، پس آن را کلمه ای تمام بر چهار جزء به یک بارگی آفرید بدون اینکه هیچیک از اجزاء سابق بر دیگری باشد، پس بخاطر نیاز خلق سه اسم از آنها را بیرون آورد و یک اسم را پوشانید، و همین اسم پوشیده همان اسم مکنون مخزون است، پس این اسمائی که ظاهر شد، ظاهر اللَّه و تبارک و تعالی است. و برای هر اسمی از اسماء چهار رکن مسخّر گردانید، پس اینها دوازده رکن هستند، آنگاه برای هر رکنی سی اسم آفرید که دارای افعالی اند که منسوب به آنهاست.
صحیفه سجادیه بخش چهاردهم
در تشخیص طیّب از خبیث و شخصیت انسانی انسان: اهمیت تفکیک طیب از خبیث، و اهمیت حس اشمئزاز در وجود انسان، به حدی است که امام علیه السلام در بخش بعدی این دعا باز این مسئله را تکرار خواهد کرد. سلطۀ انسان بر طبیعت و بر جانداران دیگر: وَ جَعَلَ لَنَا الْفَضِیلَةَ بِالْمَلَکَةِ عَلَی جَمِیعِ الْخَلْق. مَلَکَةِ: توان روح: استعداد شخصیتی. حمد و ستایش خدای را که ملکه سلطه بر طبیعت و جانداران را به ما داده است. فَکُلُّ خَلِیقَتِهِ مُنْقَادَةٌ لَنَا بِقُدْرَتِه. این حمد است شکر نیست؛ حمد باید توام با اندیشه و تفکر باشد لذا میگوید بِقُدْرَتِه. انسان باید در آن قدرت الهی که این استعداد سلطه را به انسان داده بیندیشد تا خدا را حمد کند، که پیشتر گفته شد انگیزه و انگیزش حمد، تفکر در قدرت خدا و فرمولهای جهان خلقت است. و چنین اندیشه ای این ملَکَة منحصر به انسان را به ما میشناساند، که فقط انسان این ملکه را دارد. پس انسان نه حیوان است و نه حیوان برتر، بلکه او بالذات موجود دیگر است که دارای این ملکه است، و منشأ این ملکه نیز همان روح سوم است که بیان شد. گیاه روح نباتی دارد، و حیوان بر گیاه مسلط است، چون روح دوم بنام روح غریزه دارد. انسان نیز به هر دوی آنها مسلط است چون روح سوم بنام روح فطرت دارد. بنابراین فرق ماهوی حیوان با گیاه چقدر و چه میزان است، فرق ماهوی انسان با حیوان نیز بهمان مقدار و میزان است نه کمتر. هر کدام از این سه، یک نوع مخصوص هستند و انسان در زیر چتر و شمول نوع حیوان قرار ندارد. حیوان فاقد روح سوم است و لذا نه عقل دارد که درباره جهان و آن پدیده اولیه (ابداع) بیندیشد، و نه آن شخصیت روحی را دارد که به عدل و عدالت فکر کند، و نه آن توان را دارد که در خدا شناسی به مقام حمد و ستایش برسد.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: همانا گناه کبیره هفت گناهند که درباره ما نازل شده اند (ولى متاسفانه) همه آن گناهان را نسبت به خود ما روا داشته اند، اولین آنها شرک آوردن به خداى بزرگ است و دیگرى کشتن کسى که خداوند کشتن او را حرام گردانده و دیگرى خوردن مال یتیم و دیگرى رنجاندن پدر و مادر و دیگرى نسبت ناروا دادن به زن شوهردار و دیگرى گریختن از میدان جنگ و دیگرى انکار نمودن حق ما است.
حدیث :
روایت شده است که : همانا ستم نمودن و بى عدالتى در وصیت از گناهان کبیره است .
حدیث :
عباد بن کثیر هسته خرما فروش گوید: از امام باقر علیه السلام درباره گناهان کبیره سوال کردم ، حضرت فرمود: تمامى گناهانى که خداوند بر ارتکاب آنها وعده آتش دوزخ را داده است گناهان کبیره اند.
حدیث :
ابى خدیجه سالم بن مکرم شتربان از امام صادق علیه السلام روایت کرده است که : دروغ بستن بر خداوند و رسول و جانشینان رسول از گناهان کبیره است.
تحقیق و معرفی کتاب شنود، کتاب بسیار کوتاه، و همینطور جمع و جوری که بسیار با ارزش است و برای تحول اخلاقی، روحی و معنوی مفید، و برای تزکیه نفس عالی هستش، هر چند مجموعاً ۹۶ صفحه از قطع پالتویی را شامل میشود؛ اما در عین حال از ۳۴ بخش در محتوا تشکیل شده که بعلت سانسور کوچک شده. با این وجود تاثیر گذار و با خردهروایات ماجرای عجیب و غریب صادق راوی شنود، که ان شاالله آنرا به کمک مولا علی علیهالسلام برایتان آنالیز میکنم. اثری دربارهی زندگی پس از مرگ است که نویسندگان این کتاب مشخص نیستند، موضوعات کتاب، واقعی و توسط یک فرد که تجربهای نزدیک به مرگ داشته، مشاهده و بیان شده تا به قلم جمعی نویسندگان گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی نگارش شود. اما این فرد مذکور برای بیان خاطرات شخصی خود شرط گذاشته که هیچ نامی از او ذکر نشود و هویتش نامعلوم باقی بماند. شنود در سال ۱۳۹۹ شمسی برای اولین بار انتشار یافته، و تا به حال شش بار تجدید چاپ شده که با توجه به تیراژ ۲۰ هزار نسخهای آن، عدد زیادی بشمار میآید و از استقبال مخاطب حکایت دارد. برای اولین بار در این اثر تصاویر دقیقی از انواع شیاطین و راه های نفوذ شیطان در انسان بصورت شفاف تبیین شده.

با توجه به واقعی بودن کتاب که آنرا در ژانر بیوگرافی (زندگینامه نویسی) قرار میدهد، تفسیر و تحلیل کردن موضوعات داستان، کاری ناشدنی به نظر میرسد؛ زیرا مخاطب، با توجه به ایمان داشتن و یا نداشتن به مباحث مطرح شده، میتواند با آن ارتباط برقرار کند و ما، هیچ درکی از ادلّهای برای اثبات یا رد این ادعاها نداریم، امّا با داشتن میزان محکمی همچون قرآن و اهل بیت علیهماالسلام آنرا به آسانی تجزیه و تحلیل میکنیم. خلاصهای از کتاب، پیش از اتفاقات شنود: بخشهای اولیهی کتاب شنود، راوی سعی کرده تا توضیحاتی درمورد شغل، فعالیت و روحیات و خلقیات خود ارائه کند، و نقل میکند که در سال ۱۳۹۳ در یکی از دستگاههای امنیتی کشور کار میکرده. رتبهی بالایی داشته، گزارشهای امنیتی مربوط به داعش و سلفی ها و نفوذ آنان به ایران به او رسیده، و او تصمیم میگیرد بصورت ناشناس به منطقه مرزی کشور سفر کند و از نزدیک خطرات را ببیند. پس از انجام سفر و بازگشت، دچار بیماری عجیب و ناشناسی میشود و سریعا به بیمارستان مراجعه میکند (او را با میکروبی به قصد ترور مسموم کرده اند) اما سهلانگاری اورژانس در عدم پذیرش او باعث میشود تا حالش بدتر شود. بالاخره، او در بیمارستان بستری میشود و حالش آنچنان رو به وخامت میرود که دیگر هوشیاریاش را از دست داده و به اغما میرود. ماجراها از همینجا شروع میشود؛ او پیرمردی را میبیند که به سمتش میآید و او را دعوت میکند تا به همراهش به جایی برود تا جانش را بگیرد و این مسئلهای است که باعث میشود او باور کند، پیرمرد، ملکالموت عزرائیل است. به اتفاقاتی در مورد آینده اشاره میکند که یکی یکی اتفاق میفتند. از جمله حمله اسقاطیل به ایران و پیمان ابراهیم و... اگر دوست دارید که بدانید پس از مرگ در چه شرایطی قرار میگیریم و با چه مسائلی روبرو میشویم و او در مصاحبه به چه مطالبی عجیب و بینظیری اشاره کرده، این کتاب و فایل های صوتی، بهترین و معتبرترین وسیله برای پاکسازی اخلاقی در این دوره ی آخرالزمانی است، تا خودمان را آماده کنیم، یادآوری میکنم در برنامه زندگی پس از زندگی هرگز چنین چیزی را نمیبینید چون راوی شنود حاضر نیست دیده شود. بخاطر منحصر بفرد بودن ماجرا این تارنما نیز بصورت دنباله دار و کوتاه آنالیز این واقعه را پیگیری میکند، ان شاالله. ادامه در ادامه مطلب..
آدما رو راحت میشه شناخت چون انسان مثل دریاست، هر چی عمیق تر باشه آرومتره، انسان بزرگ به خودش سخت میگیره، و انسان کوچیک به دیگرون سخت میگیره. انسان قوی از خودش محافظت میکنه و انسان قویتر از دیگرون. خوشبختی از آن کسیه که، در فضای شکرگزاری زندگی میکنه. چه دنیا به کامش باشد و چه نباشه. چه اون زمان که میدوه و نمیرسه، و چه اون زمان که گامی برنداشته، خود را در مقصد میبینه. چرا که خوشبختی چیزی جز آرامش نیست. آدمای سمّی همه جا هستن، اطراف منم کم نیستن، آدمهایى که تو رو، بارها و بارها عذاب دادن، مثل کاغذ سمباده هستن. اونا اعصاب تو رو خط خطی میکنن و آزار میدن، اما در نهایت تو صیقلى و براق میشی، و اونا مستهلک و فرسوده. پس به قول نیما: چایت را بنوش و نگران فردا نباش، از گندم زار من و تو مشتى کاه میماند براى بادها.
تحقیق پیرامون کودک درون
والد، بالغ، کودک درون، بخش ششم
رفتار متقابل والد درون: حالت روانی والد همانگونه که اشاره کردیم از رفتارهای والدین و مراقبین دوران کودکی شکل میگیرد. تمام آنچه ما در ۷ سال اول کودکی از والدین و اطرافیان ضبط میکنیم، والد درون ما را شکل میدهد. پندها، اخطارها، محبتها و… ضبط شده اند البته منابع دیگری مثل تلوزیون نیز در شکل گیری این حالت روانی موثر است. تحلیل رفتاری حالت روانی من والد، طبق رفتارهایی که با ما در کودکی شده، به دو دسته تقسیم میشود ۱- والد حمایتگر ۲- والد سرزنشگر. والد حمایتگر همانگونه که از اسمش مشخص است حمایت کننده و مهربان است و به کودک توجه و علاقه نشان میدهد، در حالیکه والد سرزنشگر تنبیه کننده، انتقاد کننده و عیب جوست. تمام آنچه در والد ضبط و ثبت شده شامل بایدها و نبایدهاست، و ارزشهای ما را تشکیل میدهند، ولی نکته مهم این است که اینها ارزشهای آموخته شده هستند نه واقعی. وقتی شخصی از دیگران انتقاد کوبنده میکند یا دیگران را تحقیر میکند، در حالت روانی والد سرزنشگر قرار دارد، ولی اگر رفتار دیگران را جهت دهد و احساس نادرست بودن به آنها ندهد، در حالت روانی والد حمایتگر قرار دارد. نشانه های بدنی والد را میتوان اخم کردن، سر تکان دادن، نچ نچ کردن، فشار دادن لبها به هم، نگاه غضب آلود، انگشت روی لب نهادن، دستها را به هم مالیدن و… دانست و اما نشانه های کلامی والد عبارتند از: برای اولین بار و آخرین بار میگویم، من ته این موضوع را در می آورم، جانم به لب رسیده، چند دفعه به تو بگویم و…
کوروش کبیر خبیث بخش دهم
منشور کوروش هخامنشی، متن کامل همراه با حروف نوشته، کوروش: در بابلی: کو، رَ، آش. یعنی: شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابِل: با، بی، لیم. شاه سومر: سو، مـِ، ری. و اَکَّد: اَک، کـَ، دی، ای. سطر نخست بر اساس شواهد احتمالی و مقایسه با سطر بیستم بازسازی شده است. چون بعضی حروف ریخته و خوانا نیست. توضیح: در منشور کوروش بیش از ۱۰ بار اسم مَردوک آمده، مردوک، یک بُت است. در منابع تاریخی، کوروش یهودی و یهودی زاده، در تحکیم پایههای معبد مَردوک (اسانگیلا) بسیار تلاش کرد و در راه آباد ساختن معبد مردوک کوشش زیادی کرد، اما براستی چرا این بُت مردوک که در تورات لعن و نفرین شده را میپرستد؟ تا جاییکه کوروش او را خدای خدایان میداند و هر آن در پی خشنود ساختن اوست؟ مردوک (Marduk) بُت و ربالنوع بابِلیها، رییس خدایان بابل، و مرکز پرستش او شهر بابل بوده، خنده دار اینکه مَردوک خدای خدایان بابل دارای فرزندانی نیز بوده، برای مثال نبو نام فرزند او است. همچنین باید دانست که بت مردوک در بابل، طبق اسناد تاریخی بصورت مجسمه، یعنی بت بود. گرانتوسکی هم تصریح میکند که: خشایار شاه، دستگاه شاهى بابل را منحل و معبد بزرگ بابلیها را ویران کرد، مجسمه خداى بزرگ بابلیها یعنى مردوک را به پارس برد. سرپرسی سایکس میگوید که مردوک توسط نبوکد نسر اول از عیلام به بابل بازگردانده شد. همین سخن سایکس نشانگر و مهر تایید دیگری است مبنی بر اینکه مردوک بصورت مجسمه و بت بوده، نه چیزی دیگر. و او، به صراحت از بت بودن مردوک حکایت میکند. پس اینکه ترامپ ملعون میگه کوروش از ماست و اسقاطیل عکس کوروش رو در کنار ترامپ، روی سکه ضرب میکنند، نشون میده که اینها به احکام تورات پایبند نیستند و کابالیست و شیطان پرست هستند، چون مردوک بت بزرگ معبد اسانگیلای بابیلون (بابِل) در متن تورات، به صراحت نفرین شده است. این را بعنوان توضیح و مقدمه آوردم تا متن منشور قابل فهم باشد. منشور کوروش هخامنشی (گزیده خوانش آسان) نبونید مانع مراسم قربانی میشد. او مردوک، شاه خدایان را نمیپرستید. مردوک همه کشورها را جستجو کرد و آنگاه دست شاه واقعی و محبوب خودش را گرفت و نام کوروش پادشاه انشان را برخواند. از او بنام پادشاه جهان یاد کرد. مردوک خواست تا تمام سرزمینها و مردم در برابر پاهای کوروش به خاک بیفتند. مردوک کوروش را برانگیخت تا راه بابل را در پیش گیرد. لشکر پر شمار کوروش که همچون آب رودخانه شمارش ناپذیر بود، آراسته به انواع جنگافزارها در کنار او راه میسپردند. مردوک قدرت داد تا کوروش بدون درگیری (به دلیل ترس، تشنگی بخاطر محاصره و تسلیم مردم بابل) به شهر وارد شود. همه مردم بابل، سراسر سرزمین سومر و اَکد و همه اشراف و فرمانداران در برابر کوروش به سجده افتادند و پای او را بوسیدند. منم کوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه چهار گوشه جهان. من با لذت و شادی بر تخت پادشاهان بابل نشستم. آنگاه مردوک خدای بزرگ، قلب بابلیان را متوجه جبروت من کرد. چون من هر روز به خدمت او میرفتم (به نزد مجسمه مردوک) قوای مسلح من فارغبال در بابل حرکت میکردند. نگذاشتم کسی در همه سومر و اکد تهدیدی باشد. من شهر بابل و معابد مقدسش را سعادتمند کردم. او بر من، کوروش، که ستایشگر او هستم، بر پسر من کمبوجیه و همچنین بر همه سپاهیان من، برکتش را اعطا کرد. ما همگی در برابر او جایگاه والای خداییاش را ستودیم. همه شاهانی که بر اورنگ پادشاهی نشستهاند، از همه چهار گوشه جهان، از دریای بالا تا دریای پایین، همه آنان که در شهرها زندگی میکنند، همه پادشاهان آموری که در چادر زندگی میکنند، برای من باج سنگین آوردند. در بابل در جلوی پای من به زمین افتادند و بر پاهای من بوسه زدند. من خانههای خدایانی که به حال خود رها شده بودند، دوباره مجسمههای خدایانشان را بازگرداندم. همه آن خدایان را گرد آوردم و در منزلهای ابدی مستقر کردم. و همچنین پیکره خدایان سومر و اَکد را که نبونید بدون واهمه از خشم خدای خدایان به بابل آورده بود؛ به فرمان مَردوک و برای خوشنودی اشان به معابد خود بازگرداندم. بشود خدایانی که آنان را به جایگاههای مقدس نخستینشان بازگرداندم، هر روز برای من دعا کنند. در برابر بِل و نَبو (دو فرزند خدا) برایم خواستار عمر طولانی باشند. بشود که شفاعت مرا کنند و به خدای من مَردوک بگویند: کوروش، پادشاهی که از تو میترسد و پسرش کمبوجیه/ در پایان این قسمت، این را اضافه کنم که، از افتخارات پسرش کمبوجیه همین بس، که برادرش بردیا را بیرحمانه کشت، و با دو خواهر خود ازدواج کرد، ازدواج که چه عرض کنم، اسمش چیز دیگریست. حواسمون باشه کسانی که میگن: ما فرزندان کوروش کبیر هستیم، منظورشون این است که ما یهودی کابالیست هستیم، لطفاً ندانسته با این افراد همصدا نشوید، کوروش اگر در کارنامه خود برگ افتخاراتی داشت و آدم خوبی بود، من از اولین مریدانش بودم، ولی متأسفانه کارنامه او پُر است از فجایع و افتضاحات. ادامه دارد..
نماز بخش هفتم
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمودند: ۱۲ آیه از تورات را برگزیده و آن را از عبری به عربی ترجمه کرده و روزی سه نوبت در آنها تأمل میکنم. یکی از آن ۱۲ آیه این است: ای فرزند آدم، چنان در برابر من به نماز و نیاز پرداز که بنده ای بیمقدار در برابر پادشاهی عظیم الشان، به پای میایستد. به هنگام نماز چنان باش، که مرا در برابر خود میبینی؛ اگر تو مرا نتوانی دید، من ترا میبینم و به کار و رفتار تو واقف و آگاهم. بعنوان مثال وقتی جماعتی در محضر سلطانی حضور مییابند، آنهایی که چشم دارند، وقتی سلطان میآید، او را مشاهده میکنند و با ادب رفتار میکنند. و آنهایی که کورند و سلطان را نمی بیند، وقتی به آنها گفته میشود که سلطان آمده است، اگر چه سلطان را نمی بینند اما مؤدب و با خضوع میایستند. از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم منقول است که: چون بنده به نماز ایستد و به چیزی جز معبود جل جلاله توجه کند، خداوند میفرماید: بنده من، به چه میاندیشی؟ مگر از من مهربانتر و بزرگوارتر سراغ داری؟ و اگر بار دیگر توجه خود به جایی معطوف دارد، فرماید: بنده من، آن کیست که از من بهتر یافته و به او توجه کرده ای؟ و چون بار سوم، به غیر خداوند متعال توجه کند، حق تعالی او را از رحمت خود دور و مهجور سازد و آن نماز، بفضاحت تمام به او گوید: خداوند ترا در برابر فرشتگان عالم بالا رسوا و مفتضح سازد، همانگونه که مرا نزد همه، رسوا و مفتضح نمودی.
تجربه مرگ شنود، تجربهای از برزخ: بعد از آنکه فرد مذکور قبول میکند تا با پیرمرد برود، در یک لحظه، تمام زندگی او از دوران کودکی تا قبل از رفتن به بیمارستان از جلوی چشمانش میگذرد. این مشاهدهی اعمال باعث میشود حواس او پرت شود و سپس خود را در دنیایی دیگر ببیند؛ او میترسد که اکنون محاسبه آغاز میشود و بد و خوب اعمالش سنجیده خواهد شد؛ اما در کمال تعجب میبیند که کسی او را بازخواست نمیکند و خودش و وجدانش قاضی این دادگاه هستند! در این سنجش، اعمالی که به خاطر نیت الهی انجام شده بودند باعث مسرت و شادی فرد میشده و اعمالی که از نیت خدایی خالی بودند، خاطر او را مکدّر میسازند. کار به جایی میرسد که این فرد که در ابتدا تصور میکرد، قرار است بیبرو برگرد به بهشت برود، از قبول دعوت پیرمرد پشیمان میشود و دوست دارد به دنیا بازگردد تا کارهای خوب بیشتری را با نیت خدا انجام دهد. او به پیرمرد میگوید که آیا میشود مرگم را به تاخیر بیندازید؟ اما پیرمرد بدون هیچ حرف زدنی، به او میفهماند که دیگر وقتش تمام شده. نکتهی جالبی که این فرد از آن دنیا و ارتباطاتش بیان میکند، همین حرف زدن بدون صحبت کردن است؛ یعنی اینکه بدون هیچ مکالمه و دیالوگ برقرار کردنی، تمام موضوعات و مفاهیم به ادراک میرسند؛ چیزی که این فرد، آن را ارتباط روحانی نامیده است. به هر حال بعد از چند لحظه فرد میبیند که دوباره در اتاق است و میتواند با همسرش صحبت کند؛ او میفهمد که پیرمرد به دلیلی منصرف شده است و بلند میگوید: عزرائیل! عزرائیل! همسرش که او را در حال اغما دیده بود، ناگهان متعجب میشود، زیرا چند لحظهی پیش، بیمار تخت کناری این فرد، جان داده بود... ماجرای جالب اینجاست که فرد مذکور نقل میکند در دوران ۲۲ روزهی این اتفاقات که ۱۲ روز در بخش و ۱۰ روز در قسمت مراقبتهای ویژه بوده، حداقل روزی دو بار روحش از بدنش خارج میشده و سپس باز میگشته است. این واقعه بی نظیر و شنیدنی هست، ادامه دارد..
فاطیما (س) بخش سوم
از آنجا که داستانهای کودکان همه شبیه به یکدیگر بوده و تمام جزئیات این ماجرا را به یاد داشته اند، و این امر برای کودکانی در سن و سال آنان معمول نبوده، مردم بخاطر شرایط سخت زندگی و خفقان کمونیست توسط یهود، برای نابودی عقاید مذهبی از طرفی، و شرایط فقر و بیماری از طرفی دیگر، تصمیم میگیرند که دیدار بعدی را با چشم خود و از نزدیک مشاهده کنند. در روز ۱۳ ماه بعد مردم زیادی همراه بیماران خود، به امید شفا به دنبال کودکان به چمنزار رفتند تا ببینند بانو فاطیما سلام الله علیها همانطور که وعده داده بود، آیا ظاهر میشود؟ برخی فقط برای شلوغی و کاسبی، و بعضی هم برای رد ادعای کودکان به آنجا رفتند، شهردار مهره ای کافر است و توسط یهود انتخاب شده تا دین را بعنوان خرافات ریشه کن کند، او که به شدت خودخواه و متکبر است، تحت فشار قرار میگیرد و ناچار است بخاطر حفظ مقام خود این واقعه را خرافات و توهم توصیف کند و کودکان را دروغگو معرفی میکند، اما اکثر مردم واقعا مایل بودند که حرف آنان را باور کنند. اما زمانی که قرار بود فاطیما ظاهر شود، در هفته دوم تنها چیزی که دیدند ورود بچه ها به عالم سکوت و نیایش بود. بچه ها بعنوان واسطه سوالات مردم را پرسیده و پاسخ را به مردم میگفتند، شفا گرفتن کودکی که فلج مادرزاد بود یکی از این شفا گرفتگان بود، فاطیما گفت: این کودک هر گاه ایمان بیاورد شفا خواهد یافت، پدر کودک میگوید: فرزندم ایمان دارد، امّا گویا شک در دل دارد، چون فاطیما مجدداً جمله قبلی را تکرار میکند، این شفا گرفتن ها باعث میشود خبر به سرعت در تمام پرتقال پخش گردد، و روز به روز شمار بیشتری از مردم این ماجرا را باور کردند. کودکان در ۱۳ جولای یعنی سومین دیدارشان، بانو فاطیما سلام الله علیها به وعده اش عمل میکند و آنان را از چگونگی معصیت انسان، راه رستگاری و عواقب وحشتناکی که در صورت اصرار به گناه در انتظار بشر است آگاه میسازد. سه پیش گویی اسرار آمیز را به آنان میگوید که می بایست تا وقت مناسب آن نرسیده به هیچ کس نگویند. این پیام الهی چندین دهه پنهان می ماند و لوسیا چیزی نمیگوید تا زمان مناسب فرا برسد. بچه ها به او میگویند که ما خیلی تلاش میکنیم اما کسی حرف ما را باور نمیکند، و او میگوید که در ۱۳ اکتبر، ششمین و آخرین دیدار حدود ساعت دوازده معجزه ای خواهم کرد که همگان ببینند وباور کنند. در آن روز و در آخرین ظهور، باران سختی شروع به باریدن میکند، فقط مومنین و کافرین واقعی تلاش میکنند در این باران شدید در میعادگاه کوا حاضر شوند، حدود ۷۰ هزار نفر از سراسر پرتغال که سراپا در باران خیس شده بودند در مزارع گل آلود کوا جمع شده و طبق ادعای خودشان شاهد معجزه خورشید بودند. آنها میگویند که ناگهان ابر ها کنار رفتند و خورشید که بسیار زیبا و رنگارنگ بود ظاهر شد، آنها میگویند که خورشید میرقصید و بعضی گمان میکردند که پایان دنیا فرا رسیده است و تا چندین کیلومتر دورتر هم مردم این معجزه را دیده بودند. اگر چه عکاسانی در انجا بوده اند ولی هیچ تصویری از واقعه خورشید در دست نیست، و اکثر کارشناسان نیز میگویند طبق قوانین فیزیکی جهان حرکت زیگزاگی خورشید غیر ممکن است. هیو راس که یک ستاره شناس است میگوید: از دید علمی چنین اتفاقی روی نداده است و موقعیت خورشید تغییری نکرده است و اگر این اتفاق افتاده بود، حیات در کره زمین از بین میرفت، نمیگویم که آنان چنین چیزی را ندیده اند ولی معتقدم که تفسیرشان از چیزی که دیده اند اشتباه بوده... که البته واضح است دیدگاه او ماتریالیستی هست و عجیب نیست که انکار کند. واتیکان ابتدا منکر حقیقت این موضوع بود و بعد از آن تا کنون موضع شفافی در مورد واقعه مهیجی که در آن روز بارانی رخ داد اتخاذ نکرده، جز اینکه معتقد است اگر واقعاً ظهوری بوده، حتماً مریم مقدس بوده. یک سال پس از این ماجرا، بیماری آنفلوآنزای دست ساز، توسط یهود پخش شد و بصورت فراگیر سراسر اروپا را فرا گرفت، تا با کاستن از جمعیت جوامع، پروژه تسخیر جهان را شروع کنند، امّا هیتلر کمر یهود را شکست و ۱۸ میلیون نفر مخصوصاً سر شاخه های یهودیان نژادپرست را کشت، هیتلر از نقشه های یهود و صهیونیسم آگاه بود و این دقیقاً همان چیزی بود که هیتلر را از خشم به مرز جنون کشاند، با انتشار آنفلونزای یهود، که در آزمایشگاه های پرتقال ساخته شده بود و نوعی کرونای ابتدایی بود، و جسینتا و فرانسیسکو، این برادر و خواهر که فاطیما به آنها قول داده بود بزودی آنها را به بهشت خواهد برد، بدون آنکه از راز نهفته خود کلمه ای بر زبان بیاورند تسلیم مرگ شدند، اما لوسیا چند سال بعد وارد یک صومعه شد و تا ۹۷ سالگی زنده ماند. لوسیا تا سال ۱۹۴۱ به مدت ۲۴ سال زمان را برای فاش کردن رازهای خود مناسب نیافت. در آن سال او با نوشتن خاطرات خود، آنچه را که اولین راز نامیده میشود فاش کرد. ادامه دارد..
برنادت سوبیرو قسمت دوم
وقتی خبری را میشنویم، تا زمانی که از صحّت و سقم آن آگاه نشدیم، آنرا باز نشر ندهیم و باعث گمراهی دیگران نشویم، مثلاً شایعه ای را پخش میکنند که: قدیسه فرانسوی، رازهای جسدی سالم بعد از ۱۳۷ سال... و بعد ادعا میشود: همیشه خبرهایی را می شنویم و یا با رویداد هایی رو برو میشویم که هیچ توجیه علمی و دلیلی که عقل پذیرای آن باشد برایش نمی یابیم؛ کمی کندوکاو میکنیم و باز به نتیجه ای نمیرسیم و یا گاهی با بی اعتنایی از کنار آنها رد میشویم... بله این حقیقت دارد که در دنیایی پر رمز و راز زندگی میکنیم، در طول تاریخ از این قبیل اتفاقات و اخباری که نمیدانیم باید آنها را باور کنیم یا نه، زیاد رخ داده اند و در نهایت اگر هیچ دلیلی برای آنها پیدا نکنیم دست به دامان موجودات فضایی، موجودات ماورای طبیعی و چیزهایی از این قبیل میشویم و باز هم این موضوعات در لایه ای از ابهام و رمز و راز پنهان میمانند تا در نهایت فراموش شوند... امّا بعضی با ذهن عموم بازی میکنند و اخباری چون صداهای مرموزی که در کانادا شنیده میشود، کشف شهرهایی فوق العاده که معماری ای خاص و غیر قابل باور دارند، مانند شهر ماچوپیچو و یا حتی اجسادی که پس از سالها از دل گور بیرون می آیند و سالم هستند یا هزازان هزار مورد دیگر... در اینگونه مواقع راست و دروغ را مخلوط میکنند تا از آب گل آلود ماهی بگیرند. بعنوان مثال امروز میخواهیم کمی در این موضوعات جستجو کنیم و ببینیم آیا سرانجام به نتیجه ای خواهیم رسید یا نه! به بازدید از جسد قدیسه ای میرویم که گویا پس از ۱۳۷ سال هنوز سالم مانده است. این قدیس مسیحی که نامش برنادت سوبیرو (Bernadette Soubirous) می باشد هم اکنون جسدش که پس از این همه سال سالم باقی مانده، در معرض دید عموم قرار دارد. جسدی که مومیایی شده و روی صورت او ماسک گذاشته شده، چرا؟ برای قدیسه سازی و معجزه تراشی. در میان مسلمانان تا کنون بیش از صد جسد پیدا شده که بعد از چند قرن، سالم پیدا شده که تر و تازه بودند، مانند قبر حذیفه که بخاطر تخریب سیل و جهش آب ناچار شدند بصورت مکانیزه قبر را جابجا کنند ولی ناگهان قبر باز شد و جسد تر و تازه وی نمایان شد، اکنون او را به جنب قبر سلمان فارسی والی مدائن جابجا کرده اند. امّا اینکه کلیسا با دروغ تلاش میکند قدیسه تراشی کند، عملی وقیحانه و بی صداقتی است، منظورم کلیسایی است که تلاش میکند عیسی را فرزند خدا معرفی کند، با هم سفر میکنیم به فرانسه و دیدار جسد برنادت تا پرده از راز دروغین ۱۳۷ سال سالم ماندن جسد این قدیسه نما برداریم. برنادت سوبیرو که بود و چه دیده؟ برنادت سوبیرو کسی بود که مثلاً با عالم ماورا الطبیعه در ارتباط بوده. دخترکی که بدون هیچ سوادی از زبان زنی زیبا چهره سخن میگفت و مردم را پند و اندرز میداد. شاید فکر کنید حتما معجزه است. بله در تاریخ افراد زیادی بوده اند که ادعا کردند از امامان و پیامبران پیام می آورند و بعضی دروغگو بودند، و بعضی راستگو، سخن همه ی آنها ادعایی است که باید اثبات شود، برنادت سوبیرو با آنها فرقی ندارد، وقتی به دروغ گفته میشود که پس از گذشت سالها هنوز هم جسدش سالم است و نپوسیده و این اتفاق نادر را به همین موضوع نسبت میدهند. از مومیایی حرفی نمیزنند و به بهانه اینکه چهره اش ترسناک بوده، ماسک روی صورت او میگذارند و بعد وقیحانه داستان معجزه را میسازند؛ حقیقت این است که فیلم های زیادی برایش ساختند، کتابهای فراوانی نوشتند، عده زیادی را فریب دادند که برنادت مریم مقدس را دیده، افراد زیادی مسیحی شدند و باور کردند که مسیح پسر خداست و... غافل از این حقیقت که برنادت سوبیرو گفت من زن کوچکی را دیدم که به من لبخند زد، اسم اینرا لقاء مطهر یا، دیدار پاک گذاشتند، خب، فعلاً دو سوال ساده از شما میپرسم، اول: در این دیدار چه پیامی به برنادت داده شده؟ اگر واقعاً حضرت مریم سلام الله علیها بوده، چه حقیقت و خبر مهمی ابلاغ شده؟ هیچی؟ فقط لبخند و چاق سلامتی کردند؟ برنادت زنی کوچک را دیده که به او لبخند زده و بهمدیگه آب پاشیده اند؟ مسخره نیست؟ سوال دوم: آیا حضرت مریم سلام الله علیها آدم کوتوله بوده؟ لی لی پوت بوده؟ شما را به خدا قسم میدهم، اجازه ندهید اینگونه به شعور شما توهین کنند. ادامه دارد..
یهودیِ نژادپرست اوشکول نوشته: کاش هیچوقت به مسلمانان اینترنت نمیدادند! یه کاربری هم، با تریلی از روش رد شده و نوشته: درحالی داری این حرف مفت رو میزنی که، سواد نداری همین الگوریتم اصلی که این سایت رو میچرخونه هم، یه ریاضیدان مسلمان ایرانی، به اسم خوارزمی نوشته.
رحم نکنید، که به ما رحم نخواهند کرد. این متن رو در پستی، دقیقا ۴۸ ساعت قبل از حمله اسقاطیل، در بحبوحهی شکست مذاکرات دو ماهه، به دلیل وقاحت آمریکاییها برای تسلیم ایران نوشته بود. حالا یک احتمال را برای ماههای آینده بررسی کنیم: مکانیسم ماشه توسط سه کشور ذلیل اروپا در شورای امنیت تصویب میشود! اسقاطیل حماقت کرده و مجدد به ایران حمله میکند! چرا؟ چون مزدوران غربگدای داخلی، پادوهای تجزیهطلب، منافقین، سلطنتطلبان، و عدهای از سادهلوحان احمق و ابله، ناآرامی در کشور رقم زدهاند. در این مرحله، هرگز نباید به نفوذیها مجال عرضهاندام داد. چون عکس جنگ ۱۲ روزه، در هماهنگی با اربابان صهیونیست، قرار است تا تجزیه ایران پیش بروند! در این مرحله، باید اسقاطیل را به شدت درهم کوبید. همان طرح حمله به تمام زیرساختهای انرژی، مراکز امنیتی و نظامی، و فروپاشی اسقاطیل در ۴۸ ساعت اول جنگ، باید با تمام توان اجرا شود. در این مرحله، آمریکا ورود کرده، #
پیشنهاد رفع تحریم و اعطای حق غنیسازی را میدهند. پیشنهادی که از سوی بزرگان، به دلیل سوابق طرف مقابل در فریب ایرانیها، هرج و مرج در کشورهای غربی و جنگ جهانی، همچنین رسیدن به دروازههای فلسطین (راز پنهان ظهور)، رد میشود. جریان سازش و نفوذ داخلی، برای نجات اسقاطیل از نابودی کامل، در داخل ایران، فتنه میکنند. گرچه نمیتوانند هیچ غلطی بکنند و...
امارات و ضربه سپاه به امارات که هیچگاه رسانه ای نشد. از بین شیخ نشین های حاشیه جنوبی خلیج فارس هیچ کشوری به اندازه امارات متحده عربی نسبت به ایران ادعاهای ارضی نداشته است. همچنین این کشور کوچک با جمعیت حدود ۲ میلیون بومی، همواره مواضع متخاصمانه ای نسبت به ایران داشته و در موارد متعدد، خاک خود را از لحاظ سیاسی، امنیتی و نظامی در اختیار کشورهایی قرار داده که نسبت به ایران دشمنی کرده اند. آخرین عمل زشت ابوظبی در رابطه با ایران، به رسمیت شناختن دولت اسقاطیل هستش که حساسیت بسیار زیادی را در ایران داشته. میان نیروهای نظامی ۲ کشور نیز بارها در خلیج فارس تنش هایی بوده که بسیاری از آنها به علت رعایت حسن همجواری، هیچگاه رسانه ای نشد. در یکی از این موارد نیروی دریایی سپاه حدود ۱۰ سال پیش، حاکمیت ایران را بر سکوهای نفتی مبارک تثبیت کرد. ریشه این اختلاف به سال ۱۹۶۹ بر میگشت که حاکم وقت شارجه، مجوز اکتشاف و بهره برداری از منابع نفتی اطراف خود را به کمپانی مزخرف آمریکایی BUTTES واگذار کرد. مدت این قرار داد ۴۰ ساله بود و شرکت نفتی مزبور در ۹ مایلی جزیره بوموسی میدان نفتی جدیدی را کشف کرد، که نام مبارک را بر آن گذاشت. در سال ۱۹۷۱ نیروی دریایی شاهنشاهی ممد نفتی، حاکمیت ایران را به جزایر ۳ گانه بوموسی، تنب بزرگ و تنب کوچک تثبیت کرد، و از آنجا که طبق قوانین حقوق دریاها، تا شعاع ۱۲ مایلی اطراف جزایر، جزو آبهای سرزمینی ایران بود، مناقشه بر سر حاکمیت این میدان آغاز شد. در نهایت در مصالحه ای، ایران از مخالفت خود با برداشت شرکت آمریکایی از این منابع صرفنظر کرد، بشرطی که نیمی از عواید آن بین ایران و امیرنشین شارجه تقسیم گردد. این قرار داد ژانویه سال ۲۰۰۹ پایان یافت، اما امارات متحده عربی که از پشتیبانی ایالات متحده برخوردار بود، و با ملاحظه به این که کارمندان شرکت های نفتی آمریکایی همچنان بر روی تاسیسات میدان نفتی مبارک کار میکردند، به خود این حق را داد تا سکوها را تخلیه نکرده و تولید نفت را از این منابع ادامه دهد. سران اماراتی به اخطارهای متعدد ایران بی توجهی کردند، تا این که در نهایت نیروی دریایی سپاه در یک عمل جانانه و بسیار سریع و غافلگیر کننده، خیلی حساب شده و هنگام تعویض شیفت کارکنان سکوها، که از طریق شناور انجام میشد، به آنجا حمله کرده و تمام کارگران و کارکنان را سوار شناور مزبور نموده، و همراه با نفراتی که قرار بود جایگزین شوند، به ساحل امارات فرستادند، و روی سکوهای مبارک مستقر شدند. از آنجا که احتمال واکنش متقابل میرفت، بلافاصله به تمام واحدها در خلیج فارس آماده باش داده شد، اما طرف اماراتی جرات عکس العمل به خود نداد، و ماست خود را کیسه کرد، و از آن روز پرچم ایران بر روی این سکوها به اهتزار درآمد و سیطره ایران بر این منابع نفتی تحکیم شد .لازم به ذکر است این عملیات تا امروز با توجه به لزوم حفظ رابطه حسنه با همسایگان، و اصل حسن همجواری، رسانه ای نشد.
ائتلاف چند ملیتی سفیانی
امام صادق علیه السلام فرمودند: سفیانی از میان اولاد صخر (ابوسفیان) خروج میکند و پرچمهای سیاه را به پرچمهای سرخ مبدّل میسازد/ ابوسفیان پدر معاویه، مؤسس سلسلۀ جنایتکار بنیامیّه است. پرچم های سیاه، ما را به یاد داعش میاندازد؛ اعضای گروهک تروریستی تکفیری داعش که از یک کشور یا نژاد نبودند؛ بلکه طبق آمار در بین اعراب، عربستان، تونس و لیبی و در بین غیر عرب، انگلیس. بیشترین اعضای داعش در میان کشورهای غربی را به خود اختصاص داده؛ نیروهای چچنی، فرانسه، هلند و اسپانیا نیز در رتبه های بعدی قرار دارند؛ به عبارتی دیگر یک سوم اعضای داعش از اروپا بودند.
یه خبری که لابلای بقیه خبرها گم شد این بود که ترکیه و آذربایجان پیمان دفاعی متقابل امضا کردن. یعنی اگر کسی با باکو وارد جنگ بشه، با ترکیه طرفه. ترکیه هم یعنی ناتو! ترجمه ژئوپلیتیک ماجرا اینه: آذربایجان از این به بعد فقط یه همسایه کوچیک برای ما نیست، پشتش یک بلوک نظامی و امنیتی وایساده.
مرحوم گل آقا (کیومرث صابری) سال ۱۳۷۰ و در اواسط دولت اول هاشمی فسنجانی کاریکاتوری کشید.
آنزمان نعمتزاده پدر شبنم نعمت زاده، که در حال حاضر از زندان فراری است! وزیر صنایع هاشمی بود و عملکردش بقدری آبگوشتی و فاجعه بود که نشریه طنز گل آقا در فضای خفقان رسانهای دولت هاشمی، صرفاً میتوانست با این روش، نقد و کنایهای به عملکرد حضرات بزند (تو گرون کن! تو مصاحبه کن! تو وعده بده! تو شونه خالی کن) و اما امروز بعد از گذشت سی و چند سال از انتشار این کاریکاتور، درب بر همان پاشنه میچرخد و همین نعمتزاده در دولت پزشک جان، مشاور وزیر صمت در امور ناترازی انرژی است! خدا به هممون رحم کند. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.
وقتی تورم، ارزش پول ملی را ماهبهماه میکاهد، کارمند بیچاره را میگاهد، عدم ترمیم مستمر حقوق یعنی تحمیل هزینه تعدیل اقتصادی بر دوش ضعیفترین گروه و حقوقبگیر. این مکانیسم نه تنها معیشت کارگران و کارمندان را فرسایش میدهد، بلکه برای نیروهای نظامی که ستون امنیت ملی هستند، به معنای تضعیف ظرفیت عملیاتی، انگیزه و تمرکز حرفهای است. در چنین شرایطی، تصمیم سیاستگذارانه درست، این است که حقوق دستمزد بگیران، حداقل به اندازه تورم، و در صورت نوسان شدید، دو بار در سال اصلاح شود. این اقدام نه یک امتیاز، بلکه شرط لازم برای پایداری امنیت معیشت، ثبات اجتماعی و کارایی نهادهای حساس کشور است.
نثر، نظم، شعر. ویژگی نثر: نثر کلامی است ساده و مکتوب، بهم پیوسته، با توالی جملههای روشن و مطابق قواعد زبان، نثر عاری از قیود شعر (مانند وزن و قافیه) است و در استفاده از صنایع لفظی و معنوی آزاد میباشد، هدف نثر انتقال طبیعی فکر و اندیشه است، الفاظ بطور طبیعی در جای خود قرار میگیرند، نثر کاربرد عمومی دارد، یعنی هرکس میتواند بنویسد، نثر خالی از احساسات و عواطف میباشد (البته بجز نثر فنی)
نظم: بعضی فکر میکنند نظم همان شعر است، و هر کلامی که وزن و قافیه داشته باشد شعر خوانده میشود، در حالیکه چنین نیست.
تعریف شعر: شعر از عناصری چون عاطفه، تخیل، زبان و آهنگ ترکیب یافته؛ اما نظم تنها از عنصر وزن و قافیه برخوردار میباشد. به این سه مثال نظم، شعر، نثر توجه کنید:
نمونه نظم:
در وطن گر معرفت بسیار میشد بد نبود
چارۀ این ملت بیمار میشد بد نبود
نمونه شعر:
به دست باد سپردم عنان راحله را
بدان امید که یابم نشان قافله را
نمونه نثر:
یکی را از ملوک عجم حکایت کنند که دست تطاول به مال رعیت دراز کرده بود، و جور و اذیت آغاز کرده، تا به جایی که خلق از مکاید فعلش به جهان برفتند، و از کربت جورش راه غربت گرفتند.
دو نمونه اول، دو بیت متفاوت، و دو کلام متفاوت است. در بیت اولی جز سخن و معنا و وزن و قافیه چیزی دیده نمیشود. از خیال و عاطفه خبری نیست؛ اما در بیت دوم عنصر خیال و عاطفه به خوبی نمایان است. ضمن این که وزن و قافیه دارد، معنا در لفافۀ خیال و عاطفه پیچیده شده و بر تأثیرگذاری آن افزوده است. نمونه سوم نثر است، کلامی ساده و مکتوب، بهم پیوسته، با توالی جملههای روشن و مطابق قواعد زبان، و عاری از قیود شعری مانند وزن و قافیه.
بنابراین میان شعر و نظم تفاوت آشکار است. از این جهت برای نظم تعریفی جدا از تعریف شعر ذکر کردهاند. در تعریف نظم آوردهاند: سخن موزون و مقفّی را نظم میگویند، که در مقابل نثر قرار دارد. در قدیم میان شعر و نظم تفکیکی وجود نداشت. هر سخن موزون و مقفّی را شعر میدانستند، و گاه هرگونه کلام منطقی ساختارمند را نظم میگفتند، و بر آن کلام منظوم اطلاق میکردند. ابوهلال عسکری در کتاب الصناعتین، و قَلقَشَندی در کتاب صبح الاعشی، کلام منظوم را اعم از نظم و نثر دانسته و مشخصات کلام منظوم را این گونه برشمردهاند: لفظ و معنا باهم مطابقت داشته باشند؛ نظم منطقی و معنوی در آن رعایت شده باشد؛ الفاظ در مکان خاص خود قرار گرفته باشند. بنابراین وقتی کلام منظوم گفته میشود، مقصود از آن کلامی است که از لحاظ لفظ و معنا مرتبط و متصل بهم باشد، و به عبارت دیگر، ارتباط لفظی و تناسب معنایی در آن رعایت شده باشد. ما هر چقدر بیشتر ادبیات رو درک میکنیم، بهتر و بیشتر عظمت ادبیات قرآن و احادیث ائمه (ع) رو میفهمیم، چون ادبیات اهل بیت (ع) نزدیکترین ادبیات به قرآن هست، مخصوصاً ادبیات حضرت زهرا (س) اینقدر سنگین و وزین هست که آدم پر ریزون میکند.
پیرامون آموزه ضدّ اطلاعات فنی یحیی سنوار، معماری پنهانکاری، و فریب ذهنی: یحیی سنوار، رهبر پیشین حماس، عملیات ۷ اکتبر را بر پایهی آموزهای امنیتی سامان داد که ستون فقرات آن بر قطع کامل پیوندهای فناورانه استوار بود. این راهبرد، دشمن را به سمت نوعی گسست ادراکی سوق داد؛ وضعیتی که در آن تکیهی مطلق بر ابزارهای فنی، به نابینایی اطلاعاتی انجامید. مرحله نخست: انزوا و ریشهکن کردن امضای فنی. فرماندهی و کنترل: حماس با بهرهگیری از شبکه تونلهای زیرزمینی، هدایت و فرماندهی عملیات را از دید شناسایی دشمن پنهان نگاه داشت. حذف نشانهها: سنوار با گزینش آگاهانهی ابزارها و فناوریهای ساده، از بجا ماندن هر گونه اثر گرمایی یا الکترومغناطیسی قابل ردیابی جلوگیری کرد. روشهای ارتباطی: سامانهی ارتباطی نه بر پایهی زیرساختهای بیرونی یا اینترنت، بلکه بر پیامرسانی فیزیکی و رمزگذاری داخلی استوار بود؛ روشی که تلاش دشمن برای گردآوری دادههای فنی را به بنبست رساند. مرحله دوم: سازوکار فریب و انتقال به ذهن دشمن. تظاهر به نبود آمادگی: آموزهی امنیتی سنوار فقط بر پنهانکاری تکیه نداشت، بلکه با حفظ ظاهری از رکود و بیتحرکی، تهدید را در ذهن دشمن کماهمیت جلوه داد. ایجاد نقطهکور اطلاعاتی: حذف آگاهانهی دادههای فنی، دشمن را ناچار ساخت تا اطلاعات اندک باقیمانده را در چارچوب سوگیریها و پیشفرضهای ذهنی خود تفسیر کند. این همان نقطهضعفی بود که واحد اطلاعاتی حماس با دقت از آن بهرهبرداری کرد. نکتهی کلیدی. موفقیت این راهبرد در ناهماهنگی عملیاتی میان وابستگی گستردهی دشمن به فناوری پیشرفته و اتکای حماس به پنهانکاری سنتی و فریب هوشمندانه نهفته است. در این تقابل، حذف فناوری به سلاحی برای برتری اطلاعاتی تبدیل شد. خدا روحش را شاد و قرین نور و رحمت قرار دهد، نابغه ای بود که نامش تا ابد در تاریخ ثبت و جاودانه میماند.
تحقیق و معرفی پنج گروه سری خطرناک که از قرن های پیش فعالیت میکنند، بخش چهارم
گروه (ماسون) ها که در سال ۱۷۱۷ در انگلستان تشکیل شد، و همان جمعیت مادری است که همه جمعیت های مخفیانه سابق و بعدی که ذکر میشود و بر جهان حکومت میکنند، ازآن منشعب شد. از مهم ترین اعضای معروف این جمعیت، جرج واشنگتن و بنجامین فرانکلین رئیس جمهور های اسبق آمریکا و وینستون چرچیل نخست وزیر اسبق انگلیس و موزارت موسیقیدان معروف جهانی و هاری هودینی هنرپیشه آمریکایی هستند. همچنین (بوستان بوهمیان) یک گروه سری دیگری است که در سال ۱۸۷۲ به دست هنری ادواردز در منطقه مونته ریو درایالت کالیفورنیا در آمریکا تشکیل شد. از مهم ترین اعضای این جمعیت، ریچارد نیکسون و رونالد ریگان و بیل کلینتون روسای جمهوری اسبق آمریکا و هیلاری کلینتون نامزد ریاست جمهوری بود، که بیشترین شانس را برای پیروزی در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا داشت. گروه دیگر (کلوپ بیلدربرگ) است که درسال ۱۹۵۴ توسط خاندان حاکم در هلند تشکیل شد و به نوشته روزنامه اکسپرس، مقتدرترین این جمعیت ها است، زیرا بیش از ۱۵۰ شخصیت شامل سیاستمداران و کارگزاران و اقتصاد دانان در اروپا و آمریکا درآن عضویت دارند. هدف از تشکیل این گروه، گرد همایی رهبران آمریکایی و اروپایی، با هدف تقویت روابط و همکاری میان آنان در زمینه مسائل اقتصادی، سیاسی ودفاعی بود. از مهم ترین اعضای این جمعیت، آنگلا مرکل صدراعظم آلمان و هنری کیسنجر و تونی بر ، دیوید کامرون و مارگارت تاچر نخست وزیر پیشین انگلیس میتوان نام برد. گمان میرود که جمعیت بیلدربرگ سیاست های نظام جدید جهانی را برنامه ریزی، و تلاش میکند تا حکومت واحد جهانی را تحمیل کند.
ایلومیناتی کیست؟
فرقه ایلومیناتی چیست و چه هدفی را دنبال میکند؟ آیا انجمنی سری کنترل جهان را در دست دارد؟ میخواهیم بیشتر در مورد تئوری توطئه، بخصوص انجمنهای سری، بیشتر بدانیم! اساساً هر چیزی که هویت آن بنوعی برای ما مخفی باشد، با جذابیت بیشتری همراه است. شاید به همین خاطر است که فیلمهای ترسناک موفق، معمولاً عنصر ترسناک خود را به مخاطب معرفی نمیکنند. مثلاً فیلم (او تعقیب میکند) را در نظر بگیرید. ما در این فیلم با نوعی نفرین مواجه هستیم که شخصیت اصلی را گرفتار کرده، و در قالب اشخاص ترسناک ظاهر میشود، که آرامآرام به تعقیب قهرمان میپردازد. ما نمیدانیم این نفرین چیست، بلکه فقط میبینیم که چگونه عمل میکند. یا مثلاً، فیلم (شبهنگام میآید) را در نظر بگیرید. این فیلم تا انتها به ما نمیگوید که چه کسی در هنگام شب میآید، اما میدانیم که بالأخره کسی میآید و رویداد بسیار بدی را رقم میزند. شاید ایلومیناتی را هم بتوان به ضد قهرمان یک فیلم ترسناک تشبیه کرد، که ماهیت شناختهشدهای ندارد، اما این باعث نشده که کسی در موردش حرفی نزند! مثل آدمفضایی و بشقاب پرنده که اکثر مردم واقعاْ به آن باور ندارند، اما خیلی دوست دارند که واقعیت داشته باشد. اما کسی هم نمیگوید که واقعیت ندارد. در واقع، هیچکس نمیتواند با قطعیت در مورد چنین مفاهیمی، که به عنوان تئوری توطئه شناخته میشوند، اظهار نظر کند. ایلومیناتی هم ظاهراً یک انجمن مخفی است که در نظر دارد نظم نوینی را در جهان برپا کند. خیلیها اعتقاد دارند که این انجمن هماکنون در حال ادارهی دنیای مدرن است. دنیای مدرن با رسانه معنی پیدا میکند. رسانه امروز، بر تمام دنیا سیطره دارد، بنابر این؛ اگر کسی یا سازمانی بتواند بر رسانه چیره شود، در آن صورت میتواند ادارهی دنیا را بر عهده بگیرد. حال آیا ایلومیناتی توانسته به این هدف دست پیدا کند؟ حتماً میدانید که جنجالهای فراوانی پیرامون (منطقه ۵۱) شکل گرفته بود. مردم میخواستند به این منطقه هجوم برده و اسرار آن را از نزدیک به چشم ببینید. کاری به این حقیقت ندارم که نقشهی (حمله به منطقه ۵۱) ماهیت طنز داشته، و به اصطلاح یک میم بوده، اما خیلیها واقعاً میخواستند آدمفضایی را از نزدیک مشاهده کنند. ماجرای حمله به منطقه ۵۱ آمریکا در ۲۰ سپتامبر چیست؟ ما چیزی در مورد آدم فضایی و یا ایلومیناتی نمیدانیم، ولی اجازه دهید کمی با هم تحقیق کنیم، و این موضوع را از منابع معتبر بررسی کنیم. ایلومیناتی کیست و چیست؟ ایلومیناتی سازمانی قدرتمند و شدیداً حفاظت شده است که با نقابی بر چهره، کنترل تمام کار و بار دنیای امروز را در دست گرفته. ایلومیناتی از طریق نفوذ به رسانه و شستشو دادن مغزی مردم، به این مهم دست یافته، و ممکن است همین الان هم در حال انجام این کار باشد. در حقیقت، ایلومیناتی یکی از پایاترین تئوریهای توطئه در دنیا محسوب میشود. پایا از این جهت که برخلاف انواع نه چندان مهم تئوری توطئه نظیر: فرود انسان روی ماه در ۱۹۶۹، ترور جان اف کندی، و حادثۀ ۱۱ سپتامبر (و اخیراً زمین مسطح و هارپ) که گرفتار ظرف زمان و مکاناند؛ طرفداران این تئوری شدیداً باور دارند که هر چیزی یک جای کارش میلنگد، و آنطور که از شواهد قضیه به نظر میآید، به هیچ عنوان نمیشود با آنان بحث نمود. ایلومیناتی در چه تاریخی شکل گرفت؟ ایلومیناتی از آغاز تاریخ با ما بوده. نشان آن بر بدنۀ اهرام ثلاثه مشخص، تأثیر آن روی زندگانی عیسی مسیح (ع) مبرهن، و قدرتمندترین مهرههایش (مانند ملکه بریتانیا) مارمولکهایی هستند که پیش از ظهور انسان بر زمین گام نهادهاند. این سازمان در تاریخ اول مه ۱۷۷۶ در باواریا (Bavaria) توسط فردی به نام آدام وایسهائوپت (Adam Weishaupt) پایهگذاری شده، که احتمالاً نتوانسته بود از پس مخارج ثبت نام، در انجمن فراماسونری بر بیایید. این انجمن (فرقه روشن ضمیران ماسون) توانست تعداد اعضای خود را در عرض چند سال، از چند نفر به چند هزار برساند، اما پس از اینکه کارل تئودور (Karl Theodor) حاکمیت باواریا را در دست گرفت، مجازات مرگ را برای عضویت در فرقههای سری، قانونی نمود، و این فرقه به پایان کار خود رسید.
ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، آنگاه بر شاهزاده حالى دست داد و گفت: اى حکیم! باز هم سخن بگو که شفاى سینه دردمند من در کلمات توست. حکیم گفت: عمر آدمى کوتاه است و شب و روز با سرعت آن را طىّ مى کنند و رحلت از دنیا به زودى و با جدیّت واقع میشود، و عمر هر چند دراز باشد مرگ فرا مى رسد و کسى که بار بسته مى کوچد، و هر چه که فراهم آورده پراکنده میشود و هر کارى که در دنیا کرده ناتمام مى ماند، و هر چه که ساخته ویران مى شود، نامش گم و یادش فراموش و حسبش بر باد و تنش پوسیده و شرفش به ذلّت مبدّل میگردد، و تنعّمهاى دنیا وبال او میشود و کسبهاى دنیوى باعث زیانکارى او میگردد، و پادشاهى او به میراث به دیگران میرسد و فرزندانش به خوارى مبتلا میشوند، و زنانش را دیگران به تصرّف در مى آورند و پیمانهایش شکسته مى شود و پناهش بى پناه و آثارش مندرس و اموالش منقسم و بساطش برچیده، و دشمنش شاد و ملکش بر باد میگردد، تاج سلطنتش را دیگرى بر سر نهاده و بر سریر دولتش تکیه مى زند و او را برهنه و خوار و بى معاون و یار از خانه خود بیرون مى برند، و در گودال قبرش مى افکنند، در تنهایى و غربت و تاریکى و وحشت و بیچارگى و ذلّت از خویشان خود جدا میشود، و دوستانش او را تنها مى گذارند و هرگز از آن وحشت به در نیاید و از آن غربت نیاساید. اى شاهزاده! بدان که بر هر مرد خردمند لازم است که خود را تربیت کند، مانند امام عادل و دور اندیشى که عموم مردم را تأدیب میکند و رعیّت را به صلاح مى آورد و به آنچه مصلحت آنهاست فرمان میدهد، و از آنچه آنها را به تباهى مى افکند باز میدارد، آنگاه عاصیان را کیفر مى کند و مطیعان را اکرام مى نماید، همچنین بر مرد خردمند لازم است که خود را از نظر اخلاق و هوى و هوس تأدیب کند، و خویش را به رعایت مصالح وادارد گرچه نفسش را ناخوش آید و از زیانها برکنار دارد و باید براى نفسش ثواب و عقاب مقرّر کند، آنگاه که نیکى کند او را شاد سازد و چون بدى کرد او را مغموم گرداند. و بر خردمند لازم است که در کارهایى که براى او پیش مى آید بنگرد و درست آن را برگزیند و نفسش را از نادرست آن باز دارد و به دانش و رأى خود نبالد تا خودبین نگردد که خداى تعالى خردمندان را ستوده و خودبینان را مذمّت کرده است. بواسطه عقل و با اذن خداى تعالى میتوان به همه خیرات دست یافت، و بواسطه جهل نفوس هلاک میشوند، و نزد خردمند ادراکات عقلى و تجارب عملى و مشهودات آدمى در ترک هوىها و شهوات نفسانى از موثّق ترین و معتمدترین امورات است و بر خردمند سزاوار نیست که کار خیر را و لو اندک باشد حقیر شمارد و ترک کند، بلکه آنچه از اعمال خیر میسّر و مقدور است باید به جاى آورد، این یکى از سلاحهاى پنهانى شیطان است که آن را نمى بیند مگر کسى که در آن تدبّر کند، و حقّ تعالى او را حفظ فرماید و از جمله سلاحهاى کشنده شیطان دو سلاح است: یکى از آنها انکار عقل است، بدین ترتیب که در دل مرد عاقل وسوسه میکند که تو عقل و بصیرتى ندارى و از دانایى منفعتى به تو عاید نمیگردد، و غرضش از این وسوسه آن است که محبّت دانش و دانشجویى را از خاطر او بیرون کند، و مشغول شدن به غیر علم را همچون ملاهى دنیایى در نظر او بیاراید. و اگر آدمى از این راه فریب وى را خورد و پیروى وى نماید مغلوب میشود، و اگر فریب نخورد و بر وى غالب آید شیطان به سلاح دیگر متوسّل میشود، بدین ترتیب که چون آدمى اراده انجام عملى از اعمال خیر کند و بدان کار بینا باشد کارهاى دیگرى را بر وى عرضه میکند که بدانها بینا نیست، تا او را بواسطه چیزى که نمیداند غمگین و منزجر نماید تا به غایتى که آن عمل خیر را مبغوض وى قرار میدهد، و در آن شبهه میکند و میگوید: آیا نمى بینى که تو بر انجام این امر توانا نیستى و نمیتوانى آن را به انجام برسانى، پس چرا خود را به زحمت مى افکنى و رنج بیهوده میبرى؟ و با این سلاح بسیارى از مردان را به خاک افکنده و از تحصیل کمالات محروم ساخته است. پس اى شاهزاده! از شرّ شیاطین بر حذر باش و از اکتساب علومى که نمیدانى غافل مباش و در آنچه دانسته اى فریب شیطان را مخور و بدان عمل کن که تو در خانه اى هستى که شیطان به حیله هاى رنگارنگ و وجوه ضلالت بر اهل آن خانه مستولى شده است، و بعضى را پردهها بر گوشها و عقلها و دلهایشان آویخته است و ایشان را نادان رها کرده است و آنها مانند حیوانات از مجهولات خود پرسش نمیکنند. و عامّه خلایق را مذاهب و طریقه هاى مختلفى است: بعضى از ایشان در ضلالت خود سعى وافر دارند تا به غایتى که خون و مال مردم را بر خود حلال کرده اند، و گمراهى و باطل خود را در لباس حقّ به مردم مى نمایند تا دین مردم را بر آنها مشتبه کنند، و ضلالت خود را در نظر جمعى ضعیف العقل بیارایند و از دین حقّشان باز دارند، پس شیطان و لشکریانش پیوسته در هلاکت و گمراهى مردم میکوشند و در این راه هیچگاه خسته نمیشوند و عدد آنها را کسى جز خدا نمیداند و جز با توفیق و عون الهى و چنگ زدن در متابعت دین حقّ دفع مکائد ایشان نمیتوان کرد، از خدا میخواهیم که در طاعت خود ما را توفیق دهد و ما را بر دشمنان خود نصرت عنایت فرماید، و هیچ حول و قوّه اى جز بواسطه او میسّر نمیشود.
مالک اشتر قسمت ۱۱
مالک اشتر و حوادث خلافت عثمان: نقش مالک اشتر در عهد خلافت عثمان برجسته تر و شاخص تر است، حدّاقل نمود آن در منابع اینگونه است. روابط با عاملان عثمان و برخوردهایی که منجر به تبعید مالک شد، حضور مالک در مراسم دفن ابوذر و تأثیر آن بر مخالفت وی با عثمان، شورش اشتر علیه خلیفه و آوردن نیروهایی از کوفه به مدینه و حضور فعال در محاصره خانه عثمان و رهبری کوفیان در این ماجرا، نقش ویژه ای را برای مالک اشتر در این عهد ایجاد کرده است. در ذیل به شرح موارد یاد شده میپردازم. مالک و عاملان عثمان بر کوفه ولیدبن عقبه بن ابی معیط و سعید بن عاص دو حاکم اموی کوفه در دوره خلافت عثمان بودند، و ابوموسی اشعری حاکم یمانی این شهر، پس از آن دو محسوب میشود، در اینجا به بررسی روابط این افراد با مالک اشتر میپردازم. ولید بن عقبة بن ابی معیط: عثمان براساس سفارش عمر در ابتدا سعد بن ابی وقاص را به امارت شهر مهم کوفه فرستاد. سعد از نخستین مسلمانان و مهاجران و بانی تأسیس این شهر در زمان خلیفه دوم و سردار قادسیه بود. امارت سعد بر کوفه مدت زیادی طول نکشید، زیرا عثمان چنانکه امارت همه شهرها را به خویشان خود واگذار کرد، حکومت کوفه را نیز به ولید، برادر مادری خود، سپرد. ولید از جمله عاملانی بود که عملکرد و رفتارش در کوفه باعث شورش، ناراحتی و نگرانی مردم شد. خداوند در قرآن وی را فاسق خوانده است (فخر رازی، التفسیر الکبیر، بیروت، داراحیاء التراث العربی، الطبعة الثانیه، ۱۴۰۷ه. ق ۱۹۹۷م المجلد العاشر (جزءهای ۳۰-۲۹-۲۸) و نیز ابی بکر محمد بن عبداللّه معروف به ابن عربی، احکام القرآن، راجع اصوله و خرج احادیثه و علّق علیه محمد عبد القادر عطا، بیروت، دار المکتب العلمیه، الطبعة الاولی، ۱۴۰۸ه. ق. (۱۹۸۸م)، القسم الرابع) و رسول خدا صلی الله علیه و آله وی را به جهنم وعده داده بود (ابوالحسن علی بن الحسین مسعودی) این مرد آشکارا اهل عیش و نوش بود. این ویژگیهای ولید در شهری که بسیاری از مسلمانان با سابقه در آن حضور داشتند، و پایگاه جهادکنندگان در راه دین خدا بود، نمیتوانست قابل تحمل باشد. ولید افزون به اینکه از جمله طلقاء محسوب میشد، در برابر مسلمانان حتّی ظواهر دینی را هم رعایت نمیکرد. این شیوه عمل طبیعتاً خشم بسیاری را بر میانگیخت. مؤلف حبیب السیر با قلمی شیوا در مورد خوشگذرانی ولید مینویسد: ولید در مدت پنج سال در کوفه به دولت و اقبال گذرانیده، شبی بساط نشاط مبسوط ساخت و به تبرع اقداح مالامال پرداخته، در وقت صبوح نیز از میارغوانی حظّ نفسانی حاصل نمود و در کمال بیشعوری به مسجد رفته جای دو رکعت نماز، چهار رکعت گذارد (غیاث الدین بن همام الدین الحسینی، مقایسه شود با احمد بن ابی یعقوب، و نیز ابو علی مسکویة الرازی) سایر منابع نیز بر فسق و جور وی تأکید دارند. در الاغانی ابوالفرج میخوانیم: ولید زانی و شارب الخمر بود، نماز صبح را چهار رکعت خواند و سپس به نمازگزاران گفت: میخواهید بیشتر بخوانم و در محراب استفراغ کرد. در نماز این شعر را خواند که: علق القلب الربابا بعد ما شابت و شابا: این دل به عشق رباب گرفتار آمد، بعد از آنکه هم رباب و هم او پیر شده اند (ابوالفرج اصفهانی) از جمله مخالفان و شاهدان علیه ولید در نزد عثمان، جندب بن زهیر ازدی و ابوزینب بودند. مالک اشتر اگر چه در بین شروع کنندگان و سر دسته مخالفان نبود، ولی همفکر آنان بود و از اعمال و اقدامات ولید اظهار ناخرسندی میکرد، و چون راه بجایی نمیبرد، در آخرین مرحله خود و یارانش به منظور عزل ولید به مدینه نزد عثمان رفتند (محمدبن جریر طبری) در دوره خلافت علی علیه السلام مالک اقدامات ولید را به مردم یادآوری میکرد، وی در سخنرانی برای مردم کوفه جهت ترغیب کوفیان برای پیوستن به علی علیه السلام چنین گفت: منتظر که هستید؟ سعید یا ولید؟ کسی که شراب نوشید و با حالت مستی با شما نماز گذارد؟ (فما تنتظرون؟ أسعید أم الولید؟ الذی شرب الخمر وصلی بکم علی سکر... )
سلمان فارسی بخش ۳۶
آموختن ضرورى: ابوبَخترى روایت میکند که سلمان در بیان بسیار حکیمانه اى به حذیفة بن یمان، صحابى بزرگ پیامبر (ص) و دوست خویش، اینگونه سفارش میکرد: إنّ العِلْمَ کَثیرٌ وَالعُمُرَ قَصْیرٌ، فَخُذْ مِنَ العِلْمِ ما تَحتاجُ إلَیْهِ فی أمْرِ دینِکَ، وَ دَعْ ما سِواه و لا تعانِهِ. دامنه علم و دانش وسیع و گسترده است و عمر انسان کوتاه. بنابراین، علم و دانشى را که در راه دیندارى خود بدان نیازمند هستى بیاموز، و علوم دیگرى را که در این محور خیلى بدان نیازى ندارى، رها کن و به آن اهمیت نده/ حلیة الاولیاء
مناقب و مطاعن، مدایح و مثالب
تحقیق در کتب تسنن پیرامون ترور ابوبکر و عایشه.
بخش۱۸
برکنارى و ترور مثنى بن حارثه شیبانى: عمر، سومین فرمانده نظامى عراق را نیز برکنار کرد، یعنى مثنّى بن حارث شیبانى که با دست خط ابابکر به این سمت گمارده شده بود (اسد الغابة، ابن اثیر، ج ۵، الاصایه، ج ۳) عمر او را برکنار کرد، و ابوعبیده ثقفى را به جایش منصوب نمود. و سعد بن ابى وقاص فرمانده کل شد. این فرماندهان، درزمان ریاست عمر به قتل رسیدند، زیرا مثنّى در جنگ جسر با ایرانیان شرکت کرد پس از مدتى بگونه اى مشکوک مرد. خالد بن ولید و شرحبیل بن حسنه به ابوعبیدة بن جرّاح فرماندار شام پناه بردند و مُعاذبن جبل و بلال نیز به آنها پیوستند، و گروهى منسجم را بر ضد عمر تشکیل دادند و همه کشته شدند. برکنارى و ترور ابوعبیدة بن جرّاح: عمر، فرماندار شام ابوعبیده را که با دست خط ابابکر به این سمت گمارده شده بود برکنار کرد، و معاویة بن ابى سفیان را به جایش منصوب نمود. (تاریخ الطبرى) این برکنارى، مقدمه ترور ابوعبیده شد. هر برکنارى در زمان عمر، ترورى را در پى داشت و این یکى از سیاست هاى مشهور عمر بود. وى خالد بن ولید و مثنى بن حارثه شیبانى و عتبة بن غزوان و شرحبیل بن حسنه و ابو عبیده و معاذبن جبل را برکنار و همگى این افراد پس از برکنارى در زمان عمر به قتل رسیدند. از دیگر افرادى که عمر برکنار کرد ولى کشته نشد، انس بن مالک است، که از این قاعده مستثنا ماند. ابن جراح و معاذ و شرحبیل و بلال همگى در یک زمان به قتل رسیدند، و دولت عمر اعلام کرد، بلال و یارانش در اثر نفرین عمر به قتل رسیدند. بلال از همفکران ابابکر نبود، بلکه مخالف او نیز بود، جاحظ میگوید: بلال و عمار، ابوبکر و عمر را به رسمیت نمى شناختند و رد میکردند (العثمانیة) بلکه بلال از مخالفان سرسخت عمر بود و کسانى را که با عمر درگیرى داشتند پناه میداد. گویند که عمر گفت: خدایا! مرا از شر بلال و یارانش رها کن. یکسال نشد که بلال و یارانش مردند (مختصر تاریخ دمشق، ابن عساکر، اسد الغابة، ابن اثیر) دولت عمر شک داشت که مردم پذیرفته باشند که این تعداد فراوان از صحابه بزرگ، همزمان و با مرگ طبیعى از دنیا رفته باشند. مرگ مخالفان بطور همزمان و دسته جمعى چند بار اتفاق افتاد، از جمله آنکه ابابکر و پزشک مشهورش و عتاب والى او در مکه، همگى در یک روز مردند، بلال و یارانش در شام، بطور همزمان کشته شدند، معاویة بن ابى سفیان (والى شام از جانب عمر) دستور عمر در ترور دشمنانش را اجرا میکرد. و دعاى عمر مستجاب میشد. و کسى را یاراى مقابله با ترورهاى ابو سفیان نبود. عمر و هوادارانش به دو سبب توانستند بر ابى بکر و طرفدارانش پیروز شوند: اول، هواداران عمر از هواداران ابى بکر زرنگتر و سیاست مدارتر بودند، افرادى چون معاویه و مغیره و عمرو بن عاص و عبدالله بن ابى ربیعه جزو یاران عمر بودند (که سفیر دوم قریش به پادشاه حبشه بود، جهت برگرداندن مسلمین به مکه تا آنها را به قتل برسانند، و عمر ایشان را به ولایت یمن منصوب کرد) دوم اینکه، ابوبکر و طرفدارانش در فکر پیروزى هاى خارجى و فرماندهى ارتش بودند، در حالیکه عمریان به مسایل امنیتى و ادارى و سیاسى مى اندیشیدند. براى کاستن از قدرت سیاسى گروه ابوبکر، عمر در اولین روز ریاست خود خالد بن ولید را برکنار کرد و خالد تنها پس از آنکه برکنار شد از مرگ ابابکر مطّلع گشت (طبقات ابن سعد، تاریخ الیعقوبى) وى در سال ۲۱ هجرى به طرز مشکوکى مرد. عمر انس بن مالک را که از طرف ابوبکر والى بحرین بود نیز برکنار کرد، و ابوهریره را بجاى او گمارد و انس همچنان از هواداران و دوست داران ابابکر باقى ماند (مختصر التاریخ، ابن عساکر، تاریخ الاسلام، الذهبى) پرونده مرگ سریع، تنها در مورد ابابکر و والیان و فرماندهان او اجرا نشد، بلکه ابوقحافه را نیز دریافت. وى بیش از ششماه و چند روز پس از پسرش زنده نماند، و بالاخره در محرم سال ۱۴ در مکه مرد (تاریخ الطبرى، مرآة الیافعى)
دنیا بازیچه یهود بخش یازدهم
آمار تکان دهنده ای از نفوذ و فعالیت یهود در آمریکا. صلاح دسوقی در کتاب خود (آمریکا مستعمره صهیونیسم) آمار سال۱۹۵۰ را چنین نوشته:
آمریکائی/یهودی/نوع کار
۳۰% - ۷۰% - وکلای دادگستری
۳۱% - ۶۹% - دکترها
۲۳% - ۷۷% - تجار
۵۷% - ۴۳% - پیشه وران
۶۲% - ۳۸% - کارمندان دولت
۹۸% - ۲% - کارگران فنی
۹۹. ۹% - ۱% - کشاورزان
۱۰۰% - ۰% - بیکاران، افتادگان
خوب دقّت کنیم، با آنکه یهود فقط ۴% ملّت آمریکا را تشکیل میدهند، با این حال تمام مراکز با اهمیت آن کشور در دست آنها است. نفوذ یهود، در چند سال اخیر آنقدر دامنه دار و توسعه پیدا کرده که با مقدّسات مسیحیت بازی میکند چنانچه، چندی پیش صدها کشیش و کاردینال در واتیکان جمع شده و یهود را از خون مسیح تبرئه کردند! گرچه به عقیده ما مسلمانان (عیسی علیه السلام) زنده است: وَ ما قَتَلُوهُ وَ ما صَلَبُوهُ وَلکِنْ شُبِّهَ لَهُمْ: نکشتند او را و نه بدار آویختند، ولیکن شبهه شد مرایشان را (سوره نساء) ولی این تبرئه که مخالف صریح انجیل مقدّس و صدها کتاب و دلیل دیگر است، خود بزرگترین سند بر نفوذ عجیب و روز افزون، یهود در جهان مسیحی است.
حُسنیّه بخش هفتم
حُسنیّه حدیث پیامبر را ادامه داد: در مورد نور محمد و علی علیهماالسلام فرمود: بدانید که خدای عزیز جلیل من و علیّ را از یک نور آفرید، ما در صلب آدم بودیم و خدا را تسبیح میگفتیم، تا آنکه ما را از صلب پدرانی پاک به رحم مادرانی پاکیزه منتقل فرمود، آنچنانکه آنها تسبیح ما را میشنیدند، تا آنکه به عبدالمطلب رسیدیم. آنگاه آن نور به دو نیمه شد، نیمی به عبداللّه و نیمی به ابوطالب عمویم منتقل گردید. آن دو بزرگوار هرگاه در میان مردم مینشستند، نور ما بر آنها ظاهر بود، تا به رحم مادران آمدیم. امّا تولد علی علیه السلام از زبان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم، وقتی که علی علیه السلام متولد شد، حبیبم جبرئیل فرود آمد و گفت: ای حبیب خدا! خداوند به تو سلام میرساند و ولادت برادرت علیّ بن ابی طالب علیه السلام را تهنیت میگوید و میفرماید: اکنون که زمان نبوّت توست، تو را بوسیله برادر و همتا و خلیفه ات یاری میکنیم تا ذکر و یاد تو بلند گردد، و نسل تو با او باقی بماند. و چون علی علیه السلام متوّلد شد، او را بر دامن خود نهادم، در آن حال دست راست خود را بر گوش خود نهاد و به رسالت من شهادت و گواهی داد و گفت: ای رسول خدا! اجازه میدهی بخوانم؟ گفتم: به آن خدائی که جان من در دست اوست بخوان. علی علیه السلام شروع به خواندن صحف آدم و شیث نمود چنانکه اگر شیث حاضر بود، اقرار میکرد که علی علیه السلام صحف را بهتر از او میداند. آنگاه تورات موسی علیه السلام را خواند آنگونه که اگر موسی حاضر بود اقرار میکرد که علی علیه السلام آن را بهتر از او میداند. سپس زبور داود و انجیل عیسی علیهماالسلام را خواند، بطوریکه اگر داود و عیسی حاضر بودند، انصاف میدادند که علی علیه السلام تسلّط بیشتری بر انجیل و زبور دارد. و آنگاه که خداوند متعال قرآن را بر من فرو فرستاد، او همآنگونه که من آنرا میدانم و از حفظ دارم، میدانست. پس با من سخن آغاز کرد و من برایش مطالبی از انبیاء و اوصیا علیهم السلام بیان کردم، و او را به مادرش فاطمه بنت اسد، بازگرداندم. یاران من! چرا بخاطر سخنان دشمنان اندوهگین میشوید و یاوههای مشرکین را بها میدهید؟ بدانید که من افضل انبیاء هستم و وصیّ من نیز افضل از جمیع اوصیاست. آنگاه سلمان فارسی و باقی اصحاب رسول خدا خوشحال و خندان بپا خاستند و بر رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم صلوات فرستادند و گفتند: نَحْنُ الفائِزُون (چون مولای ما علی است ما رستگار عالمیم) رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمود! آری و اللّه شما از رستگارانید، بهشت برای شما آفریده شده و دوزخ جایگاه دشمنان علی علیه السلام است. چون حُسنیه سخنش بدینجا رسید، هارون و بسیاری از علما گریستند و ابراهیم بن خالد دیگر توان سخن گفتن نداشت. ادامه دارد..
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: همانا خداوند عزوجل مى فرماید: به راستى که اینگونه نیست که من هر سخن حکمت آمیزى را بپذیرم بلکه میل او (گوینده) و همت او را مى پذیرم، پس اگر میل و همت او در جهت خوشنودى من باشد همت او را (به منزله) تقدیس و تسبیح خود قرار مى دهم (تقدیس و تسبیح : به پاکى منسوب کردن، به پاکى یاد کردن)
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: با هواى نفسانى خود مبارزه کن همانگونه که با دشمنت مبارزه مى کنى .
حدیث :
ابى حمزه گوید: از امام زین العابدین علیه السلام شنیدم که مى فرموده : به درستى که خداوند جل جلاله مى فرماید: سوگند به عزت و شکوه و بزرگى و زیبایى و نیکویى و برترى و بلندى جایگاهم که هیچ بنده اى خواسته مرا بر خواهش نفسانى خود مقدم نمى دارد مگر اینکه همت او را متوجه امر آخرتش مى گردانم و بى نیازى اش را در درون قلبش جاى مى دهم و کار و پیشه اش را برایش فراهم مى آورم و آسمانها و زمین را ضامن روزى او مى گردانم و دنیا به سوى او مى آید در حالیکه او نسبت به دنیا بى میل و ناخشنود است.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: راستى که خداوند عزوجل ثروتمند ستمگر را دشمن مى دارد.
حدیث :
امیرالمومنین علیه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله علیه و آله فرموده است: خداى عزوجل مى فرماید: خشم و غضب من بر کسى بسیار شدید است که بر بنده اى ظلم میکند که یاورى جز من براى خود نمى یابد.
ماکسیم گورکی در کتاب مادر میگه: مردم زندگی نمیکنن بلکه در فلاکت و بدبختی میپوسن و مقاماتِ حاکمه کاملا کشیک میدن، مثل کلاغ در کمیناند تا ببینن مردم لقمهای نونِ زیادی دارن یا نه؛ به محض اینکه یک لقمهی زیادی دیدن، اونو از صاحبش میگیرن و به او سیلی هم میزنند. بنده خدایی میگفت فقط یه سوال دارم: اگه دلار بشه ۵۰۰ هزار تومن، سکه بشه یه میلیارد، تورم بشه ۴۰۰ درصد، کماکان استیضاح پزشک جان به مصلحت نخواهد بود؟ چرا همیشه مصلحت شماها، در گشنهتر شدن و فقیرتر شدن مردمه؟ چرا مردم را در فشار میگذارید تا صداشون در بیاد. خدا سوسکت میکنه ظلم نکن، خیر ببینی.

دو کلام حرف حساب: میگه اعتبار امضای شاهان و شاهزاده پهلوی از جمهوری اسلامی بیشتره، آره ارواح عمه اش. راست میگه خب ، با امضای نحس اولی آرارات و اروندرود رو داد رفت، دلتو خوش کن به امضای تخمیش، با امضای دومی بحرین رو داد رفت، سومی هم بیچاره طفلی چیزی توی دست و بالش نبود از کشور بده، زنشو داد رفت. آخه خودش دوزار میرزه؟ چه برسه به امضای تخمیش که توی وطن فروش و منافق توش گیر کردی، آره تو راست میگی ولی بقول فرنود کوچولو ساسید ساه. وقتی نگاهم به عکس مزخرفشون میفته دایریا میگیرم، این علامت خوبیه، مگه نه؟ آینده بهت ثابت میکنه که، شتر در خواب بیند پنبه دانه، گهی لوف لوف خورد گه دانه دانه.
هیچکس توی این دنیا مثل مادر نمیشه، پشت نگاهش دریایی از عشق و محبته، توی خونه حال هر کی بد باشه، این مادره که خوبش میکنه، امّا وای به اون موقع که حال مامان خوب نباشه، دیگه سنگ روی سنگ بند نمیشه، به خودم میگم، قدر کسیکه مراقبته و نگرانته رو بدون، کسیکه ازت میپرسه غذا خوردی؟ رسیدی؟ خستهای؟ شاید عادی به نظر بیاد، اما پشت همین سوالای ساده، یه عشق عمیق خوابیده، آدما همیشه نیستند؛ یه روز اینو میفهمی، که همین توجه کردنای ساده، نعمت بزرگ زندگیه.
یه مشاور میگفت: وقتی به اعتماد بنفس داشتن عادت نداشته باشی، اعتماد بنفس به نظرت مغرور بودنه. وقتی همیشه مثل شلغم منفعل بودی، قاطع بودن مثل خشونت به نظرت میاد. وقتی عادت نکردی که به شخصیت خودت احترام بذاری، اولویت دادن به خودت برات مثل خودخواهیه. اینارو گفتم که بدونی دایرهی امن ما همیشه معیار خوبی برای رفتارمون نیست.
یه قانونی هست که میگه: همیشه یه جوری زندگی کن
که اگه رفتی جلو آینه، روت بشه به چشمای خودت نگاه کنی، شاعر میگه دوستی با هر کی کردم خصم مادر زاد شد، در حیرتم آیا اصلا دوستی به معنای واقعی وجود خارجی داره؟ از حذف کردن آدمای زندگیت نترس، زندگی قانون لیاقتاس، به بعضیام باس گفت نمیخواد اینقدر ژست بگیری و فیلم بازی کنی، برو باطنت رو درست کن، رسم رفاقت اینه که با رفیق پیر بشی، نه اینکه وسط راه ازش سیر بشی، اصلاً نیازی نیست اطرافمون پر از آدم باشه، همون چند نفری که انتخاب کردیم و هستن، اگه آدم باشن کافیه. بعضیام سمی هستن و باید دورشون کرد، مخصوصاً از آدمهای پرتوقع و حق نشناس فاصله بگیر، اینا مقیاست را بهم میزنند و حرمت محبتت رو میشکنند، چون اینا حافظهی ضعیفی دارن، خوبیها رو زود فراموش میکنن. به راهی که اکثر مردم میرن شک کن، اغلب مردم فقط تقلید میکنن، از متمایز بودن نترس، انگشت نما بودن هر چند خوب نیست، اما از احمق بودن بهتره.
این روزها، از بزرگترین و اولین اولویت های ما باید اتحاد ملی باشه، خدا راستگویی رو دوست داره ولی از حرف راست، که باعث فتنه بشه بیزاره، از هر حرفی که باعث اختلاف و دو دستگی بشه پرهیز کنیم، در زمانه حساسی زندگی میکنیم، دنیا آبستن اتفاقات بزرگی هست، کمی درک سیاسی خودمون رو بالاتر ببریم و نسبت به تمامیت ارضی کشور، آرامش و امنیت مردم، اسلام و اهل بیت علیهم السلام، خون شهداء و جوانان باغیرتی که از همه چیزشون گذشتند، احساس مسئولیت کنیم، ملاک و معیار مون آدما نباشند، امام علی علیه السلام در واقعه جمل که مردم حیرون شده بودند و نمیدونستند در این جنگ کدوم طرفی باشند، یکطرف همسر پیامبر و در طرف دیگر وصی و داماد پیامبر (ص) قرار داره میفرماید: حق را بشناس، تا اهل حق رو بشناسی، تا اهل حق و باطل برات مشخص بشه، مولا (ع) فرمود، مومن گاهی بین بد و بدتر قرار میگیره، انتخاب سختی هست، ولی چاره ای نیست.
طبیب نسخه ی درد مرا چنین پیچید
دو وعده خوردن چایی به وقت چاییدن
معاونی که مشاور شده است میداند
چقدر شغل شریفی است کشک ساییدن
به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات
بخواست جام میو گفت: ژاژ خاییدن
حکیم کاردرستی به همسرش فرمود:
شنیده ایم که درد آور است زاییدن
بد است زاغ کسی را همیشه چوب زدن
جماعت شعرا را مدام پاییدن
خوش است یومیه اظهار فضل فرمودن
زبان گشودن و دُر ریختن، مشاییدن
صبا به حضرت اشرف ز قول بنده بگو:
که آزموده خطا بود آزماییدن
تمام قافیه ها ته کشید غیر یکی
خوش است خوردن چایی به وقت چاییدن!
سعید بیابانکی
شوخی: علامه جعفرى در تعریف شوخى می نویسد: فروغ جهان افروز روح را خاموش ساختن و به قشر نازکى از نفت که روى آب میسوزد خیره شدن و لذت بردن، شوخى نامیده میشود.
شوخی: نگاه جدى به زندگی و شناخت درست از فلسفه زیست و توجه به پیچ و خم و آینده ما، به حدى مشغول کننده است که اگر کسى به همین جهت، لب به خنده و زبان به شوخى و مزاح باز کند، چندان قابل ملامت ونکوهش نیست؛ حتی بعضی آنرا ضرورت میدانند.
سخن آخر: شوخى و تفریحات سالم و مزاحهاى دور از تحقیر و استهزاء، علاوه بر تأثیر مثبتی که زندگى فردى واجتماعى انسان دارد، یک ابزار کار آمد بیانی و مفید در انتقال مفاهیم بین انسانها میباشد. این پدیده از آمیخته تفکر زیرکانه و قریحه شوخ طبعانه انسان برخاسته است، و این دو را خدا در وجود او به ودیعه گذارده است. لذا بدین سبب، طنز را باید ذاتاً تراوشی از ذوق هنرمندانه انسان دانسته و آنرا یک نعمت الهی در نظر گرفت. اما همین نعمت اگر در مجرا و مسیر خویش جاری نشود، همانند آبی که از مسیل خویش خارج شده است، باعث ویرانی و تخریب میگردد.
مشاهدات من در جلسه ارتباط با ارواح (بصورت دنباله دار، بخش ۱۶)
سؤال: میگویند: بوسیله ارتباط با ارواح، به ما ثابت شده که روح به زندگى جدید برمیگردد و این یک امر حسّى براى ماست، شما در برابر این دلیل چه میگویید؟ پاسخ: مَثَل معروفى است: از روباه پرسیدند شاهدت کیه؟ گفت دمم! این هم شد دلیل، که از من بپرسند: از کجا میگویى فلان مطلب حقیقت دارد، بگویم: ارواح در گوش من چنین گفته اند! آیا در هیچ جاى دنیا، ادّعاى مدّعى را میتوان دلیل شمرد؟ اصلاً من خودم قضاوت نمیکنم، این قضیه رو تجزیه تحلیل میکنم و گفتار دو طرف رو براتون باز میکنم و قضاوت نهایی با خود شما، عقل خودتون رو قاضی کنید، چون (العقل دلیل المومن) عقل راهنمای مومن هست. جالب توجّه اینکه همین ادّعاى آنها خود یک سند بر بطلان عقیده آنهاست؛ زیرا مطالبى از قول ارواح به هم مى بافند که براستى مسخره و مضحکه؛ اگر باور ندارید به داستان زیر توجّه کنید! نویسنده مزبور مینویسد: عود ارواح را ما با حرف قبول نکرده ایم؛ عملًا دیده ایم، از مشهودات ما و دیگران خبر نداری؛ بارها دیده ایم یک روح که در عالم ارواح بوده، اطّلاع داده است من بزودى عود میکنم؛ بعد از چندى که گذشته، گفته است من در شکم فلان زن به دنیا برمیگردم! مدّتى که گذشته، یکشب گفته این آخرین دفعه است که آمدم؛ دیگر با شما ارتباط نخواهم گرفت؛ چون تا یکى دو روز دیگر در جسم جنینى که در شکم آن زن است (همان زنى که چند ماه قبل اطّلاع داده بود) القاء خواهم شد؛ پسر یا دختر بودنش را هم اطّلاع داده است؛ بعداً همان شده که او قبلًا گفته است، عجیبتر این که یکى از آن زنها که خودم دیدم، از حامله شدن ناامید بود، به علّت یک جرّاحى که قبلًا انجام شده بود، یا به علّت دیگر که دقیقاً بخاطرم نیست؛ امّا خوب به یادم هست وقتى به او گفتیم: روح ابراهیم (که از خویشاوندان نزدیک آن زن بود) گفته است قریباً در شکم تو عود میکند، خندید و آن را شوخى دانست؛ امّا هنوز یک ماه نگذشته بود، آثار حامله بودن در او نمایان شد. باز خیلى خوب بخاطر دارم از همان ماههاى اوّل و دوم حاملگى، چه آن زن وچه شوهرش و چه اقوامش که یکى از آنها، پدر ابراهیم، که در زندگى سابقش، از معتقدین اسپریتیسم بود، و در فرانسه با این اصول آشنا شده بود، عموماً یقین داشتند نوزاد پسر خواهد بود که همان ابراهیم است. وقتى میخواست موضوعى را تأیید کند و قسم بخورد به شکم خودش اشاره میکرد و میگفت: به جان ابراهیم! تا این اندازه به پسر بودن نوزاد و اینکه او همان ابراهیم است، براى آنها قطعى بود، چون میدانستند نوزاد همان ابراهیم است که چندى قبل از دنیا رفته. اسم او را در زندگى جدیدش و حتّى پیش از اینکه متولّد گردد، ابراهیم گذاشته بودند که حالا گمان مى کنم بیست و دو سه سال داشته باشد؛ یکى دو سال کمتر یا بیشتر. تا شش هفت سال پیش که با خانواده اش از ایران رفت، غالباً او را میدیدم و به شوخى ابراهیم ثانى میگفتم. این داستان که سرتاپا زاییده اوهام و تخیّلات یا دروغ پردازى است، نمونه اى از طرز استدلالات طرفداران این مکتب دروغین است. صحنه سازى خاصّى که در آخر آن بکار رفته، بصورت دُم خروسى است که بیرون مانده؛ آنجا که میگوید: شش هفت سال پیش با خانواده اش از ایران رفت (و حتماً در فرانسه مجهول المکان است) یعنى، مبادا به فکر این بیفتید که آدرس و نام و نشانى او را بگیرید و با او مصاحبه کنید؛ زیرا چندین سال است از ایران رفته؛ رفته که رفته و هیچ کس هم او را پیدا نخواهد کرد.
جن در قرآن
دفاع از نفوذ جن به آسمان برای استراق سمع: وَ اَنّا لَمَسْنَا السَّماآءَ فَوَجَدْناها مُلِئَتْ حَرَسا شَدیدا وَ شُهُبا (جن) لَمَسْنَا السَّمآءَ بمعنای نزدیک شدن به آسمان بوسیله صعود بدان است. کلمه (حَرَس) بطوری که گفته اند، اسم جمع کلمه حارِس است، و به همین جهت با صفت مفرد توصیف شده است. مراد از حرس شدید نگهبانی قوی است که نمیگذارد شیطانها در آسمانها استراق سمع کنند، و به همین جهت دنبالش فرمود: و شُهُبا که منظور از شهابها سلاح آن نگهبانان است. حیرت و جهل جنیّان نسبت به کیفیت وحی: وَ اَنّا لانَدْری اَشَرٌّ اُریدَ بِمَنْ فِی الاَْرْضِ اَمْ اَرادَ بِهِمْ رَبُّهُمْ رَشَدا (جن) اینکه جنیّان گفتند ما نمیدانیم آیا خدای تعالی شر اهل زمین را خواسته یا رشد آنانرا، برای جهل و تحیّری است که نسبت به مسئله رجم و جلوگیری از اطلاع یافتن شیطانها از اخبار آسمانی داشته اند، چیزی که هست این مقدار را فهمیده بودند که این حادثه که در آسمان رخ داده، مربوط به اهل زمین است، حال یا برای خیر آنان است، و یا شر آنان، اگر خدای تعالی از پدید آوردن این حادثه خیر اهل زمین را خواسته باشد، قطعا آن خیر یک نوع هدایت و سعادت اهل زمین خواهد بود، و به همین جهت در لنگه دوّم احتمال خود که جا داشت بگویند (و یا خیر ایشان را) گفتند: (و یا رشد ایشان را)، مؤید این معنا جمله (اَمْ اَرادَ بِهِمْ رَبُّهُمْ) است که اشعار به رحمت و عنایت دارد.
جنیّان در این کلام خود فاعل اراده رشد را ذکر کردند ولی در جانب شرّ فاعل را ذکر نکردند، و نگفتند: (اَشَرٌّ اُریدَ بِمَنْ فِی الاَْرْضِ، ) بلکه فعل اراده را به صیغه مجهول آوردند، تا هم رعایت ادب را نسبت به خدای تعالی کرده باشند، و هم فهمانده باشند خدای تعالی شرّ کسی را نمیخواهد، مگر آن که خود انسان کاری کرده باشد که مستحق شرّ خدائی شده باشد.
زیارت جامعه بخش پنجم
مرتبه قاب قوسین و مرتبه ولایت، ولایت کلیه و ذکر و صادر اول و مرتبه نبوت، همه اسامی مرتبه ششم در کلام وی هستند. البته به لحاظ اینکه از خداوند تلقی میکند به وی ولی و رسول گفته میشود. شایان ذکر است که مراتب وجود و عوالم گوناگون به اعتبارات گوناگون تقسیمات گوناگون شده اند، چنانکه در روایات نیز گاه به عالم دنیا و آخرت و گاه به ۱۴ هزار عالم و گاه به ۱۸ هزار عالم تقسیم شده است، لذا باید به جهت تقسیم نگریست. ارتباط عوالم طولی با عوالم عرضی و چگونگی تشخّص تقابلی و محیطی و محاطی ائمه اطهار علیه السلام با خلق را در این مبحث روشن میکنم، و اینکه به چه اعتبار مردم و ائمه علیه السلام در عرض هم و به چه اعتبار ایشان، مبداء دیگران و منتهای دیگرانند، و نیز ارتباط پروردگار با مردم چگونه است. مراتب علم ائمه علیه السلام و خصوصیات آن نیز روشن میشود، و مراتب مشیت و اراده و قدر و قضاء و اذن و کتاب و اجل معلوم. در مقدمه به همین مقدار اکتفا میکنم که خدای تعالی کلید محبوبانش قرار دهد و اینرا آبشخوری شیرین برای جویندگان معرفت و اهل ارادت نماید، لاحول ولا قوة الاّ باللَّه العلی العظیم. ابتدا حمد و ثنای خداوند: ستایش خدای راست که الهام بخش ستایش بندگان است؛ بندگان را بر معرفت ربوبیت خویش سرشت، راهنمای وجودش را خلقش، و نشانه ازل خود را حدوث مخلوقات، و شباهت خلایق به همدیگر را نمایان گر بی نظیر بودن خود، و شاهد قدرت خود را آیات خویش قرار داد، صفات بر ذات وی ممتنع و رؤیتش به چشمان مستحیل و احاطه ی بر وی به عقول محال است، وجودش را نهایتی نیست و بقای او را غایتی نیست، مشاعر او را درک نمیکند و حجابها او را نمی پوشانند، حجاب بین او و خلقش خلق او هستند، زیرا آنچه را که ذوات مخلوقات دارند بر وی ممتنع است، و آنچه را که بر مخلوقات ممتنع است بر وی ممکن، تا مخلوق از خالق تفاوت کند و محیط از محاط تمیز یابد و پرورش گر از پروریده. وی واحدی است نه به وحدت عددی، و آفریدگاری است نه بواسطه حرکت. بیننده ای نه به آلت، و شنونده ای نه به ابزار جدا، و شاهدی نه با تماس است، باطنی نه در تحت پوشش، و آشکار جدایی نه به دوری مسافت، ازلش جلوگیر جولان فکرها و دیمومت وی رادع عقول از استشراف است، از کُنه وی بینندههای نافذ باز میگردند و از وجودش اوهام گردش گر در میشکند. معرفت وی ابتدای دیانت و کمال معرفت وی توحیدش و کمال توحیدش نفی صفات از اوست، زیرا هر صفتی شهادت میدهد که غیر از موصوف میباشد، و موصوف شهادت میدهد که غیر صفت است، و این هر دو شهادت بر دوگانگی است که ازل بودن وی آن را نمی پذیرد، پس هرکس او را وصف کند او را محدود کرده، و هر کس او را محدود کند او را تحت شمار درآورده، و هرکس او را تحت عدد درآورد ازلیت وی را زائل کرده، و هر کس از چگونگی وی بپرسد، او را تحت اوصافی قرار داده است، و هر کس بپرسد او در چه چیز قرار دارد او را مشمول و در ضمن چیزی قرار داد، و هرکس از اینکه او بر چه چیز قرار دارد، جویا شود پس او را بر دوش چیزی قرار داد، و هرکس از مکانش بپرسد او را از برخی جهات خالی کرده، و هرکس از ماهیت وی بپرسد او را وصف کرده، و هرکس از نهایت وی بپرسد او را دارای نهایت قرار داده است. دانا به هنگامی که دانسته ای نبوده و آفریدگار به هنگامی که آفریده ای موجود نبود، پرورنده به هنگامی که پروریده ای نبود و اینگونه پروردگارمان موصوف میشود و او بالاتر از آنچه است که وصف کنندهها وصف کنند. شهادت به لا اله الّا اللَّه میدهم، خدایی که یگانه است و شریکی ندارد، چنانکه خود برای خود به یگانگی شهادت داد و فرشتگان و خردمندان مخلوقش شهادت دادند، خدایی جز خدای عزیز و حکیم نیست. و گواهی میدهم که محمّدصلی الله علیه وآله بنده ی برگزیده و پیامبر مرضی خداست، او را برای هدایت و دین حق به پیامبری فرستاد تا بر همه ادیان غالب شود، گرچه دوگانه پرستان را خوش نیاید. و گواهی میدهم که علی امیرمؤمنان و یازده فرزند معصوم وی یعنی حسن و حسین و علی و محمد و جعفر و موسی و علی و محمد و علی و حسن و حجت منتظر علیهما السلام وصی رسول خدا صلی الله علیه وآله حجّتهای الهی بر بندگان و جانشینان وی بر روی زمین و بندگان گرامی خدایند؛ از سخن او به در نمیروند و فرمان وی را بکار میبرند و ایشان را دوست دارم واز دشمنان ایشان بیزار و به خواست خدا بر همین زندگی میکنم و بر آن میمیرم و برانگیخته میگردم. ولا حَول ولا قوّة الّا باللَّه العلی العظیم.
صحیفه سجادیه بخش دوازدهم
در سوره مطفّفین درباره کتاب بدکاران میگوید: إِنَّ کِتابَ الفُجَّارِ لَفی سِجِّی: کتاب فاجران در دوزخ است و درباره کتاب نیکوکاران میگوید: کَلاَّ إِنَّ کِتابَ الْأَبْرارِ
لَفی عِلِّیِّین: کتاب نیکوکاران در علیین است. حرف (فی= در) دلالت دارد که واقعاً خود اعمال در دوزخ و بهشت نبشته و حضور دارند، زیرا اگر مراد یک نوشتار لفظی بود، معنائی برای (در) نمی ماند. دقت کن: نمیگوید (اعمال در آن کتاب است) میگوید آن کتاب در دوزخ است. در مقابل استدلال فوق گفته اند: در همین سوره دربارۀ هر دو کتاب آمده است که کتاب مرقوم:
کتاب رقم شده، کتاب رقممند. و (رقم) از مقولات اعتباری و تدوینی است، نه واقعی تکوینی. اما این سخن وقتی درست است که رقم را به معنی شماره بگیریم، در حالیکه معنی (رَقَمَ ، کَتَب) است و رقیم که فعیل به معنی المفعول است یعنی مکتوب. و مرقوم نیز به معنی مکتوب و کتاب است. و کتاب مرقوم یعنی کتاب مکتوب. و مراد این است که گمان نکنید آن کتاب یک شیئ فرضی، ذهنی، یا خیالی است، بلکه واقعاً یک شیئ رقم خورده و مکتوب است. و با بیان دیگر: مرقوم یعنی ثبت شده، و اینک بحث در این است که آیا خود اعمال مجسم به عنوان اشیاء مادی در دوزخ و بهشت تکوین و ثابت شده اند، یا اسامی، حروف و الفاظ است که در یک نوشتاری ثبت تدوینی شده اند. آیا مراد کتاب تکوین است یا کتاب تدوین؟ پس خود کلمه مرقوم تاکید است بر واقعی وتکوینی بودن اشیاء در آن کتاب. کمی در مورد تجسم عمل: ۱- غیر از خدا، همه چیز (حتی فرشته، روح، عقل) همگی مخلوق و تابع زمان و مکان هستند. زیرا همه چیز متغیر و متحرک است و تغییر و حرکت بدون زمان و مکان نمیشود، بلکه تغییر و حرکت، عین زمان و مکان هستند. پس هیچ چیزی فارغ از زمان و مکان نیست، و آنچه ارسطوئیان و صدرویان (مجرد و مجردات) مینامند، چرندیات است، گرچه با غفلت از قرآن و حدیث بطور خیره سرانه به آن اصرار و لجاجت میورزند. و همچنین با غفلت از قواعد و قوانین علوم متعدد از آن جمله فیزیک و علم شناخت ماهیت زمان و مکان. و تاسفبار اینکه با اینهمه خودشان را عقل گرا نیز میدانند. درگیری و چالش متمادی چند قرنی دین داران با دهریّون و طبیعیّون و چالش شان با مارکسیسم در دو قرن اخیر، یک فضای ذهنی بوجود آورده که اگر مطابق قرآن و احادیث، بگوئید: غیر از خداوند هر چیزی که هست زمانمند و مکانمند است، پس یا ماده است یا مادّی. فوراً ذهنها به سراغ دهریّه و مارکسیسم رفته و شما را به آنگونه تفکر متهم میکنند. امّا حقیقت این است که هر چیز (غیر از خداوند) یا ماده است، از فشرده ترین ماده مانند سنگ، تا بسیط ترین ماده مانند هوا، و یا مادی است از فرشته، روح تا بسیطترین مادی مانند عقل. و عقل بسیطترین بسیطها است، زیرا که فرشته هم عقل دارد و وجود فرشته فشرده تر از عقل است که عقل را پذیرا شده و در خود جای داده. و اگر دوست ندارید دربارۀ فرشته لفظ عقل را به کار ببرید، بالاخره آن فهم و درک که جبرئیل دارد، بسیطتر از وجود خود جبرئیل است. و آن فهم و درک جبرئیل نیز فعل، متغیر و متحرک است، پس زمانمند و مکانمند است و مجرد نیست و مادّی است. و این سخن با بینش دهریّه و مارکسیسم هزاران فرسخ فاصله و فرق دارد و متهم کننده در این مسئله نادان است و عیب از خودش است. ۲- و آنچه در این جهان، این کائنات، اینجا، یعنی ما سوی الله، وجود دارد دائماً در تغییر و تحول است، برخی در تغییر سریع و برخی در تغییر و تحول بس آهسته و درنگ آمیز. و در این میان، از گونههای مختلف تغییر و تحول آنچه به بحث ما مربوط و محور بحث تجسم عمل است، تحول ماده به انرژی، و تحول انرژی به ماده است. ۳- شرح این تحول: مادّه به انرژی تبدیل میشود؛ مانند موادّ خورشید که به انرژی مبدل شده و به زمین آمده و به گیاهان و جانداران روی زمین میرسد، بلکه سنگ و خاک زمین نیز آن را جذب میکند. تنه چند تنی یک درخت را در نظر بگرید؛ درصد بیشتر آن از انرژیهای خورشید است که آمده در پیکر آن درخت به ماده تبدیل شده، و اینک آن را بسوزانید، چیز اندکی از آن بصورت خاکستر میماند و بقیه همگی از نو به انرژی تبدیل شده و به اطراف پخش میشود. انسان نیز از غذا (و نیز از خورشید) انرژی گرفته و بر سلولهای بدنش میافزاید، از جانب دیگرسلولهای بدنش در اثر کار، فعالیت و حتی در اثر نفس کشیدن و فکر و اندیشه، به انرژی تبدیل شده و به اطراف پخش میشود. بدن انسان یک دستگاه است که پیوسته سلول جدید میسازد و سلولهای پیشین را میسوزاند، که به این روند تحولی بدن، اصطلاحاً (بدل ما یتحلّل) میگویند. ۴- نظر به این که انسان (علاوه بر روح نباتی و روح غریزه) روح سوم هم دارد بنام (روح فطرت) انرژی صادره از او در محیط معمولی نمیماند؛ اگر در اثر اعمال نیک صادر شده، به آسمان اول میرود و اشیاء بهشت از آنها ساخته میشود. واگر در اثر اعمال بد صادر شده به دوزخ میرود و اشیاء دوزخ را میسازد. انرژیهای این جهان خواه در قالب ماده باشند و خواه آزاد، دارای دو خصیصه مثبت و منفی هستند. و تنها انرژی صادر شده از انسان است که یا مثبت است و یا منفی، مثبت برای ساختن بهشت میرود، و منفی برای ساختن دوزخ. حَمْداً تَقَرُّ بِهِ عُیُونُنَا: چنان حمد و ستایشی که بوسیله آن چشمهایمان روشن شود. مراد همان چشم روشنی در اصطلاح مردمی است. إِذَا بَرِقَتِ الْأَبْصَار: آنگاه که چشمها از هیبت روز قیامت خیره و هاج و واج شوند، گوئی برق شدیدی به آنها برخورده و دیدشان را مختل کرده است. وَ تَبْیَضُّ بِهِ وُجُوهُنَا إِذَا اسْوَدَّتِ الْأَبْشَار: و صورتهای ما بوسیله آن سفید گردد آنگاه که پوست و بشره سیاه میشود. همانطور که آیه میفرماید: یَوْمَ تَبْیَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوه: آنروز (روز محشر) چهره هائی سفید و چهره هائی سیاه میشوند. آیا مراد همان اصطلاح رو سفیدی و رو سیاهی است که در اصطلاح مردمی هست؟ یا واقعاً رنگ پوست نیکوکاران سفید و رنگ چهره بدکاران سیاه خواهد شد؟ نظر به کلمه اَبشار که در بیان امام علیه السلام هست، میتوان گفت مراد معنی دوم است؛ بَشَرَة یعنی پوست، و اَبشار یعنی پوست ها. و در آن اصطلاح مردمی روسفیدی و روسیاهی میگویند، نه پوست سفیدی و پوست سیاهی. و اگر مراد سفیدی و سیاهی واقعی باشد، اثری از آثار تجسم عمل میگردد و این سخن امام نیز در ردیف احادیث فراوانی قرار میگیرد که ادلّه تجسم عمل هستند. و چون با این سخن امام آیه مذکور نیز تفسیر میشود، این آیه هم در زمره آیات تجسم عمل قرار میگیرد. حَمْداً نُعْتَقُ بِهِ مِنْ أَلِیمِ نَارِ اللَّهِ إِلَی کَرِیمِ جِوَارِ اللَّه: چنان حمد و ستایشی که بوسیله آن از آتش دردناک خدا بسوی جوار با نعمت و عزت خدا، آزاد شویم. عتق: آزاد کردن و آزاد شدن برده؛ انسان بطور بالقوه و بالامکان، باصطلاح در بینابین قرار دارد؛ ممکن است به دوزخ برود و ممکن است به بهشت. پس انسان در گرو عمل خودش است؛ حمد و ستایش خداوند او را از این گرو آزاد میکند، زیرا حمد از اندیشه و تفکر ناشی میشود و ایمان شخص حامد ایمان مبیَّن است، ایمان تقلیدی نیست. و ایمان مبیّن، نسبی است و هر کسی (از بی سوادترین فرد تا دانشمندترین فرد) میتواند ایمان تقلیدی داشته باشد یا ایمان تبیینی و آگاهانه.
ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، حکیم بار دیگر به نزد شاهزاده آمد سلام کرد و او را دعا گفت و نشست و از جمله دعاهاى او این بود: از خداوندى درخواست میکنم که اوّل است و قبل از همه اشیاء بوده و هیچ چیز پیش از او نبوده است، و آخر است و بعد از همه اشیاء خواهد بود و هیچ چیز با او باقى نمى ماند، باقى است و هرگز فنا در او راه ندارد، عظیم و بزرگوارى است که عظمت او را نهایت نیست، یگانه اى است که احدى در خداوندى با او همراه نیست، و قاهرى است که همتایى براى او وجود ندارد و پدیدآورنده اى است که در آفرینش کسى را شریک خود نساخته است، و توانایى است که ضدّى ندارد، صمدى است که مانندى ندارد، پادشاهى است و هیچ کس همراه او نیست، تا تو را پادشاه عادل و پیشواى هدایت و رهبر پرهیزکاران قرار دهد و تنها اوست که تو را از کورى ضلالت مى رهاند و در دنیا زاهد و دوستدار خردمندان و دشمن گمراهان مى سازد، تا آنکه تو را و ما را به آنچه بر زبان پیامبرانش از بهشت و رضوان وعده فرموده برساند، که رغبت ما بسوى خداى تعالى آشکار، و خوف ما از او نهان و دیدگان ما بسوى کرامت وى باز و گردنهاى ما در طاعت او خاضع و جمیع امور ما به او بازگشت خواهد کرد. شاهزاده تحت تأثیر این دعا قرار گرفت و رغبتش در امور خیر افزون گشت و از کمال و حکمت و دانایى آن حکیم متعجّب شد و پرسید: اى حکیم از عمرت چند سال گذشته است؟ او گفت: دوازده سال، شاهزاده به خود آمد و گفت: فرزند دوازده ساله طفل است و من تو را در سن کهولت و شصت سالگى مى بینم. حکیم گفت: آرى از ولادتم شصت سال میگذرد، امّا تو از عمر من سؤال کردى و عمر عبارت از حیات است و حیاتى وجود ندارد مگر در دین و عمل به آن و دورى از دنیا و از آن زمانى که به این حالات موصوف شدهام تا حال دوازده سال مى گذرد، و پیش از آن به سبب جهالت در زمره مردگان بودم و آن را از عمر خود حساب نمى کنم. شاهزاده گفت: چگونه کسى را که مى خورد و مى نوشد و حرکت مى کند مرده مى خوانى؟ حکیم گفت: زیرا با مردگان در کورى و کرى و گنگى و ضعف حیات و فقر شریک است، و چون در صفات با مردگان شریک است لا جرم در نام هم شریک خواهد بود. شاهزاده گفت: اگر تو این حیات ظاهرى را حیات نمیدانى و به آن غبطه نمى خورى، سزاوار نیست که مرگ را هم مرگ بدانى و از آن کراهت داشته باشى. حکیم گفت: اى شاهزاده اگر به این زندگانى اعتماد مى نمودم خود را به چنین مهلکه اى نمى افکندم که به نزد تو بیایم، با وجود آنکه میدانم پدرت بر اهل دین خشم بسیار دارد و در صدد قلع و قمع آنهاست، آرى من مرگ را مرگ نمیدانم و این حیات را نیز حیات به حساب نمى آورم و از مرگ کراهت ندارم و چگونه رغبت در این حیات داشته باشد کسى که ترک لذّتهاى دنیوى کرده است و چگونه از مرگ مى گریزد کسى که نفس خود را با دست خود کشته است. اى شاهزاده آیا نمى بینى که دینداران ترک دنیا از اهل و مال خود کرده اند، و رضا به داده خدا داده اند و رنج عبادت بر خود خریده اند بگونه اى که جز به مرگ نمى آسایند؟ پس کسى که از لذّتهاى حیات متمتّع نگردد این حیات به چه کار او آید؟ و کسى که آسایش وى جز از مرگ نباشد چرا از آن بگریزد؟ شاهزاده گفت: راست مى گویى اى حکیم، آیا دوست میدارى که فردا مرگت فرا رسد؟ حکیم گفت: بلکه سرور من در آن است که همین امشب مرگم فرا رسد نه فردا، زیرا کسى که نیک و بد را فهمید و دانست که جزاى هر یک نزد خداى تعالى است، بدى را بخاطر عقابش ترک میکند و نیکى را بواسطه ثوابش به جا مى آورد و کسى که به وجود خداى یکتا یقین داشته باشد و وعده هاى او را تصدیق کند البتّه مرگ را دوست مى دارد، به دلیل آنکه به آسایش پس از مرگ امیدوار است، دنیا را نمى خواهد و از آن کراهت دارد زیرا مى ترسد که مبادا به شهوتهاى دنیا فریفته شود و مرتکب معصیت حقّ تعالى گردد. چنین شخصى مرگ را دوست مى دارد تا از شرّ فتنه دنیا ایمن شود و به سعادت عقبى فائز گردد.
حُسنیّه بخش پنجم
احضار علمای بصره و بغداد: چون فرمان به والی بصره رسید، او بی درنگ ابراهیم بن خالد را بر شتری رهوار سوار کرده و به همراه فرستاده خلیفه به دارالخلافه بغداد فرستاد. ابراهیم چون به بغداد رسید، به هارون گفت تا همه علمای بغداد را حاضر کنند. دولتمردان و بزرگان ممالک دیگر هم که از اطراف آمده و در بغداد جمع شده بودند نیز در دارالخلافه حاضر شدند. برای ابراهیم بن خالد، کرسی زرّین نهادند، و حُسنیّه را آورده و حقیرانه در جایگاه تماشاچیان نشاندند. حُسنیّه بی اعتنا به جلال و جبروت مجلس پیش رفت و مقابل ابراهیم بن خالد نشست. هارون ملعون به حُسنیّه اشاره کرد که مباحثه را آغاز کند. حُسنیّه رو کرد به ابراهیم و گفت: آن ابراهیم بن خالد که صد جلد از تألیفات او در بین دانشمندان معروف است و به عداوت و دشمنی با علیّ بن ابی طالب علیه السلام افتخار میکند تو هستی؟ ابراهیم برآشفته و گفت: مرا مسخره میکنی؟ و رو به اهل مجلس کرد و گفت: مرا با کنیزی هم بحث کردن چه معنا دارد؟ این کار موجب بی ارزش شدن علم و اهانت به علما و دانشمندان است. یحیای برمکی، وزیر هارون که با او خصومت داشت خندید و گفت: ای ابراهیم این سخن از تو که اهل فضل هستی بعید است. مگراین سخن بزرگان دین نیست که: اُنْظُر اِلی ما قال وَ لا تَنْظُر اِلی مَنْ قال (یعنی: بنگر به سخن، منگر به گوینده سخن) حُسنیّه گفت: ای ابراهیم! بتوفیق خدای تعالی در همین مجلس تو را از این کرسی زرّین به زیر خواهم کشید. ابراهیم چون فهمید حُسنیّه میخواهد حقیقت مذهب اهلبیت علیهم السلام را بر هارون روشن گرداند، گفت: چون من از راه دور آمدهام حق تقدّم با من است و من باید سؤال را آغاز کنم. قصدش این بود که پیشدستی کند تا به او مهلت ندهد. حُسنیّه گفت: بسیار خوب شما مقدّم باشید و از هر چه میخواهید بپرسید. ابراهیم همواره سؤال میکرد و حُسنیّه بافصاحت تمام پاسخ میگفت و اشکالات وی را بسیار زیبا و متین جواب میداد و قاطعانه رد مینمود، بطوری که حاضرین از سخنان متین او حیران مانده بودند. بالاخره حُسنیّه گفت: ای ابراهیم! سؤالات تو طولانی شد، میترسم باعث کسالت تو شود. اجازه بده تا من نیز سؤالی بپرسم. این واقعه را قطعاً امام صادق علیهالسلام میدانسته، که در آینده چنین مناظره ای روی خواهد داد و حُسنیّه را به شاگردی خویش، قبول فرمودند تا در چنین روزی، هم حجت را بر هارون ملعون تمام کند، و هم شیعیان از محتویات این مناظره بهره ببرند، چون سراسر دلیل و حجت بر حقانیت شیعه و دارای نکات آموزنده بسیاری است. ادامه دارد..
در مورد کارخانجات شرکت نستله یهودی: بخشی از سهام شرکت نستله در بازار بورس سیکس سوئیس و بورس یورونکست معامله میشود. در سال ۲۰۱۱ شرکت نستله در فهرست فورچون جهانی ۵۰۰ رده نخست از سودآورترین شرکت جهان را به خود اختصاص داد. وضعیت این شرکت در سال ۲۰۱۹ با درآمد بیش از ۹۳ میلیارد دلار در رتبه ۷۶ از نظر درآمد و با سودی بیش از ۱۰ میلیارد دلار در رتبه ۵۳ سودآورترین شرکت جهان و با مجموع دارایی بیش از ۱۳۹ میلیارد دلار در رتبه ۱۷۴ فهرست فرچون قرار گرفت. و حسب اعلام فهرست فایننشل تایمز جهانی ۵۰۰ در ۳۱ مارس سال ۲۰۱۵ این شرکت با ارزش بازار ۲۴۴ میلیارد دلار با سه رتبه سقوط نسبت به سال ۲۰۱۴ در رتبه ۱۴ قرار گرفت. کوکا کولا (به انگلیسی: Coca Cola ) نوشابه کولای گازدار پرطرفدار است که در بیش از ۲۰۰ کشور جهان به فروش میرسد و روزانه حدود ۲ میلیارد بطری کوکاکولا در جهان مصرف میشود. این نوشابه محصول شرکت آمریکایی یهودی کوکاکولا است و یکی از نمادهای فرهنگی کشور ایالات متحده آمریکا بشمار میآید. کمپانی کوکاکولا با سرمایهای بیش از ۴۷ میلیارد دلار کمپانی اصلی کوکاکولا در آتلانتا، آمریکا، قرار دارد، کوکاکولا در سال ۲۰۱۳ در رتبه نخست از فهرست بزرگترین تولیدکنندگان نوشیدنی و مواد غذایی جهان قرار گرفت. یهود تلاش میکند علاوه بر سود جویی و تجارت در تغذیه جهانی، از محصولاتش بعنوان اسلحه برای نابودی جوامع غیر یهودی استفاده کند و هر از گاهی بعضی از محصولات خود را توسط میکروبهای جدید و دست ساز آلوده میکند که اغلب این آلودگی ها نامحسوس است و در دراز مدت آثار ژنتیکی آن در افراد قابل تشخیص است. وِیفر (به انگلیسی: Wafer ) گونهای بیسکویت ترد، شیرین، بسیار نازک و خشک است که اغلب برای تزئین بستنی استفاده میگردد. ویفر نوتلا محصولی از شرکت ایتالیایی Ferrero که بیش از ۱۶۰ کشور جهان طعم آنرا چشیدهاند. هفت برند مطرح ویفر خارجی در ایران: ویفر ای بی کی، ویفر روشن، ویفر زیموپوک، ویفر ویف آپ، ویفر نوتلا، ویفر کیندر، ویفر میلکا. که تمام این محصولات در زیر شاخه نستله یهود هستند.
سلمان فارسی بخش ۳۳
ابن مسیب روایت میکند که یک روز امیرمؤمنان (ع) وقتى از خانه خارج شد، با سلمان برخورد کرد و فرمود: اى ابوعبدالله! حالت چطور است؟ سلمان پاسخ داد: سر از خواب برداشتم در حالیکه در اندیشه چهار غم و غصه بسر میبرم. امام على (ع) فرمود: چه غم و غصّه هایى دارى؟ سلمان جواب داد: ۱- غمّ و غصّه افراد خانواده که نان میخواهند و نیازمندى هایى دارند؛ ۲- اندیشه اینکه خداوند متعال از من اطاعت و عبادت میخواهد؛ ۳- در فکر غم و اندوه کار شیطان بودم که به گناه راهنمایى میکند؛ ۴- در فکر کار ملک الموت بودم که از من روح طلب میکند. امام على (ع) با شنیدن این سخنان فرمود: من همچنین مطالبى را براى رسول خدا بیان داشتم که آن حضرت به من مژده داد: اینگونه غم و غصّهها موجب آمرزش گناهان، مصونیت از آتش دوزخ و ترفیع مقام بندگان در پیشگاه خداوند میشود/ جامع الاخبار
مالک اشتر قسمت هشتم
مالک در یمن: از زندگانی مالک از بدو تولد تا پذیرش دیانت اسلام اطلاع زیادی در دست نیست. برخی کتب محل تولد وی را روستای بیشه و دثینه دانسته اند. ولی احتمالاً محل تولد مالک باید در مرکز استقرار نخعیها بوده باشد. همچنین جایگاه نخع را در یمن جنوب شرقی بیضاء در دورههای مران، کبران نزعه، حجومه، ملاحه، التیجب و صحب میدانند. از زمان تولد مالک نیز اطلاع دقیقی در دست نیست (سیّد محسن الامین بدون ذکر مآخذ سن مالک را در جنگ جمل ۸۰ سال ذکر میکند) براساس شواهد و قرائن میتوانیم حدود زمان تولد و سن وی را مشخص کنیم. مالک از زمان فتح شام از بزرگان نخع بود و در دوره خلافت عثمان زمانی که با تعدادی از همراهانش به شام تبعید شد، از لحاظ سنی از آنان بزرگ تر بود، زیرا که هنگام بحث با معاویه، کمیل سخنانی را بر زبان راند که مالک ظاهرا روش بحث و استدلال وی را نپسندید و خطاب به کمیل چنین گفت: ای کمیل چون از ما همه زِادِ تو کمتر است چرا افتتاح سخن تو کردی؟ بگذار جماعتی که از تو مهترند و به زاد بزرگ تر سخن گویند، کمیل خاموش ماند، مالک اشتر سخن آغاز کرد. کمیل در ۱۲ هجری متولد شده بود و در سال سی و سه، ۲۱ سال داشت، بنابراین نظر عطار قیس که سخنان معاویه خطاب به تبعیدیان و از جمله مالک و کمیل که شما گروهی از عربانید که دندان و زبان دارید و به اسلام اعتبار یافته اید را دلیل بر سن بالای همه آنان میداند، درست نیست. اما مالک در اواخر عمر حضرت رسول صلی الله علیه و آله از بزرگان نخع بوده است، چرا که واقدی میگوید برخی از بزرگان نخع علی علیهالسلام را همراهی کردند که از جمله آنان مالک بن حارث بود. در شعر مالک خطاب به عایشه، خاله ابن زبیر، نیز سخنانی است که تا حدودی مشخص کننده سن وی است. وی در این شعر در مورد علت عدم موفقیتش در کشتن ابن زبیر میگوید: من پیرمرد نسبتا سالخورده بودم و او (ابن زبیر) جوان بود، سیری و جوانی او سبب نجات وی از دست من گشت. ابن زبیر در این زمان (جنگ جمل) ۳۶ سال داشت. همچنین در پیکار صفین هنگامی که جوانی از یحصبیان حمیری به مبارزه اشتر آمد، مالک ندا داد: جوانی در برابر جوانی، و از فرزندش ابراهیم خواست به مبارزه آن هماورد برود. از طرفی سن مالک مسلما از عمار پایین تر بوده است، به دلیل این که عمار به پیری و مسن بودن شهره بود و از گزارشهای راویان در مورد درگیری عمرو بن یثربی و عمّار و سخنان سفرای علی علیهالسلام نزد معاویه چنین استنباط میشود، همچنین مالک، ضمن شعری در صفین چنین سرود: اگر آنها عمّار مسلمان کهنسال را، با توجه به اینکه عمار در دوران خلافت علی علیهالسلام حدود نود سال سن داشت و هم سن پیامبر در زمان حیات ایشان بود، سنِّ مالک باید در دوران خلافت علی علیه السلام زیر ۸۰ سال بوده باشد. از زندگانی مالک تا زمانی که نمایندگانِ پیامبر (ص) به یمن آمدند و مردم را به اسلام دعوت کردند، خبری نیست. واقدی نقل میکند، در زمانی که حضرت علی علیه السلام برای تبلیغ اسلام از سوی پیامبر به یمن و میان قبایل آن فرستاده شد، برخی از بزرگان شاخه نخعِ قبیله مذحج اسلام آوردند که از جمله آنان مالک بن حارث بود. آنها آن حضرت را در اقدامات نظامی در مذحج همراهی کردند. پس از آن نمایندگان یمن آخرین نمایندگانی بودند که در نیمه محرم سال یازده هجری به حضور رسول خدا صلی الله علیه و آله رسیدند، آنها ۲۰۰ نفر بودند که در یمن با معاذبن جبل بیعت کرده و مسلمان شده بودند مالک از بزرگان نخع بوده ولی دقیقا مشخص نیست که موفق به دیدار پیامبر شده است یا نه. با توجه به اینکه هر کس حتّی یک بار پیامبر را ملاقات کرده جزو صحابه محسوب میشود و از مالک در اکثر منابع با نام تابعی یاد شده است و از طرفی خود مالک خویش را در شمار تابعین میداند بنابراین ظاهرا مالک جزو دیدارکنندگان با پیامبر نبوده، هر چند که مسلمان شدنش توسّط علی علیه السلام به روزگار رسالت پیامبر بوده است. اوّلین برخورد و آشنایی مالک با امام علی علیه السلام هم مربوط به همین دوران یعنی اواخر حیات پیامبر میشود. ارتباط میان مالک و علی در دورههای بعد در واقع بی مقدمه نبود. مالک تحت تأثیر رفتار این نماینده پیامبر قرار گرفت. علی علیهالسلام در جمع آوری زکات برای یمنیها مشقت ایجاد نمیکرد و با آنان مدارا میکرد آن حضرت با حرکتهای نظامی، تبلیغی، اقتصادی و قضایی زمینه تحکیم دولت حضرت رسول را فراهم کرد و با اختیارات کامل مالی که داشت حکومتی کوتاه مدت در سرزمین مذحج و هَمْدان عرب، بوجود آورد و در این مناطق هوادارانی چون مالک بن حارث را یافت که شعاع نورانیت معرفت اسلامی را از آن حضرت
فراگرفت و چنان شخصیت دینی مالک را شکل داد که همراه مولانا علی علیهالسلام در برخی حوادث عصر پیامبر (ص) در یمن شرکت کرد و پس از پیکار اجنادین با خاندان خود نزد علی علیهالسلام به مدینه آمد و بعد از آن ابوبکر وی را به سمت شام فرستاد در سالهای بعد و در زمان خلافت علی علیه السلام حمایت این مذحجیها و همدانیها از وی در سطح بالایی بود. در پی کردن شتر عایشه و در موقعیتهای حساس متفاوت، آنها حمایت خویش را از مولا علیهالسلام دریغ نمیکردند. مالک ضمن شعری در صفین به این موضوع اشاره میکند: دلاوری همدان و مذحجیان این جنگ را بس، قومی که چون آنان را فراخوانند به انبوه آیند. همچنین در شعر دیگری یکی از عراقیان چنین میسراید: از شمشیرهای مذحج و همدان برنیاید که ریش دراز را چنانکه بود باز گردانیم حتّی حمایتهای مذحجیها و مخصوصا همدانیها بعد از امام علی علیه السلام از قیامهای شیعی زیاد بود. همه این موارد تا حدودی میتواند متأثر از عملکرد علی بن ابیطالب در مأموریتهای عهد پیامبر به یمن باشد. در این راستا، ارتباط عاطفی و صمیمانه بین امام و مالک نیز به وجود آمد که در اندیشه و نگاه مالک نسبت به حضرت امیر مؤثر بود. این دیدگاه در سخنرانیهای مالک هنگام بیعت با علی علیهالسلام آشکار است.
ادامه خندق: نعیم بن مسعود اشجعی خدمت پیامبر گفت: ای رسول خدا من مسلمان شدهام و هیچکس از خویشان من خبر ندارد، پس حکم و فرمان خود را به من بفرمائید. پیامبر به او فرمود: تو در میان ما یک نفر بیشتر نیستی، پس هر چه میتوانی برای ما انجام بده. نعیم بن مسعود رفت تا به قلعه بنی قریظه رسید و گفت من دوست صمیمی شمایم و گفت شما و قریش و غطفان در نزد محمد یکی نیستید، شهر شهر شماست و در آنجا اموال و فرزندان و زنان شماست. قریش و غطفان بلادشان دور است و آنها آمدند تا بر شما وارد شوند، پس اگر فرصتی به دست آوردند که شکستی به اسلام بزنند خواهند زد و گرنه به وطن خود برگشته و شما را با این مرد (محمد) واگذار خواهند نمود و شما را توان مقابله با او نیست. پس شما مبارزه و جنگ نکنید مگر آنکه چند تن از اشراف قریش را به گروگان بگیرید تا وثیقه شما باشد که قریش حرکت نکنند تا با محمد جنگ کنند. بنی قریظه به او گفتند: تو مطلبی را به آن اشاره کردی که ما از آن غافل بودیم. سپس نزد ابو سفیان و اشراف قریش آمد و گفت: ای گروه قریش شما دوستی من را نسبت به خودتان میدانید، که من از محمد و دین او بیزارم، من آمدهام نصیحتی به شما کنم، خواهش دارم آن را کتمان نمائید. گفتند: تو پیش ما مورد اطمینان هستی هر چه بخواهی انجام میدهیم. گفت: آیا میدانید که بنی قریظه از پیمان شکنی خود پشیمان شده و نزد محمد فرستاده اند که تو از ما راضی نیستی مگر اینکه عده ای از رؤساء قریش را به گروگان بگیریم و تحویل شما دهیم تا آنها را بکشی، آنگاه به اتفاق شما با آنها بجنگیم تا ایشان را از زمینهای خودمان بیرون کنیم، محمد پذیرفت، اگر فرستادند که از شما گروگان بگیرند مواظب باشید که یک نفر را هم به آنها ندهید. جداً از این کار حذر و پرهیز کنید. سپس نزد قبیله غطفان آمد و گفت: ای گروه غطفان من مردی از شما هستم و آنچه به قریش گفته بود را به ایشان گفت. چون صبح شد و آنروز شنبه ماه شوّال سال پنجم از هجرت بود، ابو سفیان عکرمه پسر ابو جهل را با عدّه ای از قریش نزد بنی قریظه فرستاد و گفت به آنها بگو که ابو سفیان میگوید: ای بنی قریظه علوفه و اسبهای ما از بین رفتند و ما ساکن اینجا نیستیم، پس بیرون بیائید تا با محمد مبارزه و پیکار کنیم. آنها در پاسخ گفتند: امروز روز شنبه است و ما هیچ کار نمیکنیم، و علاوه بر این ما به اتفاق شما با محمد کارزار نمیکنیم مگر اینکه شما چند نفر از بزرگان قریش را به عنوان گروگان به ما بدهید تا مورد وثوق و اطمینان ما شود که شما نروید و ما را تنها نگذارید که با محمد بجنگیم. ابو سفیان گفت: به خدا سوگند این همان مطلبی بود که نعیم گفت و ما را از آن بیم داد، پس پیغام فرستاد که ما یک نفر را هم به شما نخواهیم داد و اگر مایل هستید بیرون بیائید. جنگ کنید و اگر هم خواستید کنار بنشینید و جنگ نکنید. یهود بنی قریظه گفتند: به خدا قسم این همان چیزی بود که نعیم به ما گفت. پس پیام فرستادند که به خدا جنگ نخواهیم کرد مگر آنکه چند نفری از شما را به گروگان بگیریم و خداوند بین آنها تفرقه انداخت و بادی، بسیار سرد در شبهای زمستان بر آنها فرستاد تا از جنگ منصرف شده و برگشتند. محمد بن کعب گوید: حذیفة یمانی میگفت: قسم به خدا که ما در روز خندق به انداز ای سختی و گرسنگی و ترس دیدیم که جز خدا کسی نداند، و پیامبر برخاست و آنقدری که خدا میخواست در آن شب نماز خواند. سپس فرمود: کسی هست برود و خبر قریش را بیاورد تا در بهشت رفیق من باشد. حذیفه گوید: به خدا قسم هیچکس از ما در اثر خستگی و ترس و گرسنگی برنخاست. پیامبر مرا طلبید و من چاره ای جز اجابت نداشتم پس گفتم لبّیک، فرمود: برو و خبر قوم را بیاور و کاری نکن تا برگردی. گفت: من نزد قریش آمدم در حالیکه باد لشکر خدا بود، بساط و اردوی آنها را بر هم زده نه بنائی برایشان مانده بود، و نه آتشی و نه دیگ غذایی. و من در همین حال بودم که ابو سفیان از خیمه اش بیرون آمد و گفت: ای مردم قریش هر کس ببیند که در کنار او کیست، حذیفه گوید: من زرنگی کرده و پیش دستی کردم بر ران دست راستی خود زدم و گفتم: تو کیستی؟ گفت: من فلانی هستم. آنگاه ابو سفیان مرکب خود را خواسته و سوار شد و گفت: ای گروه قریش به خدا قسم که شما در اینجا نمیتوانید بمانید زیرا سواره و پیاده هلاک شدند، و بنی قریظه هم با ما خلاف کرد و این هم باد سرد سخت که هیچ چیز برای ما باقی نگذارد. پس سوار بر شتر خود شد در حالیکه پای او را باز نکرده بود و پس از سوار شدن پای شتر را باز کرد. حذیفه گوید: در دل خود گفتم اگر این دشمن خدا را تیری زده و میکشتم کار بزرگی کرده ام. پس تیری در کمان گذارده و میخواستم بر او بزنم و او را بکشم که یاد سفارش پیامبر افتادم که فرمود کاری نکن تا برگردی. تیر را از کمان درآورده و خدمت رسول خدا رسیدم در حالیکه مشغول نماز بود، و چون متوجه بازگشت من شد گوشه ی عبایش را بر من کشید. و رکوع و سجده برد و نماز را به پایان برد و فرمود: چه خبر داری؟ من نیز تمام جریان را بازگو کردم.
کوروش کبیر خبیث بخش نهم
در مجموع و بطور خلاصه، حمله کوروش به بابل نه تنها موجب شکلگیری سبک تازهای در فرهنگ و هنر و معماری و دیگر دستاوردهای فکری یا مادی نشد، که حتی همان دستاوردهای موجود علمی و اجتماعی را که بابل به تازگی به آنها دست یافته بود، به باد داد. از دوره کوروش و عمدتاً از زمان هخامنشیان در بابل، تقریباً هیچگونه یادمان و آثار فرهنگی و تمدنی بر جای نمانده است. چرا؟ چون کوروش هنری جز کشتن، سوزاندن، هوسرانی و نوکری افکار پلید یهود نداشته، بابل پس از سلطه کوروش نه تنها چیزی به دست نیاورد، که دارایی پیشین خود را نیز از دست داد. در دوره سلطه کوروش بر بابل، مدارا و تساهل دینی که در زمان پادشاهی هفده ساله نبونید به اوج خود رسیده بود، تا حد زیادی، نابود کرد و از بین رفت. صلحطلبی و خودداری از تجاوز به کشورهای دیگر که در زمان نبونید رایج شده و تثبیت شده بود، مجدداً تباه شد و دوره جدیدی از لشکرکشیها و کشورگشاییهای بیپایان با بهرهگیری از جان و مال مردم بیچاره آغاز شد. در زمان سلطه کوروش بر بابل، سنتهای تاریخنویسی بابلی، نجوم بابلی، نظامهای فکری و فلسفی و دینی متنوع بابلی، اسطورههای بابلی، نگارگری بابلی، تندیسسازی بابلی، مدارس و مراکز آموزشی و بسیاری از دیگر مبانی تمدن بابل تا حد زیادی به فنا رفت. این در حالی بود که سنتهای بردهداری، رباخواری، بهرهکشی جنسی از دختران، وحشیگری نسبت به زنان، خرید و فروش زن همانند گوسفندان، و نیز مالکیت و تربیت اطفال به عنوان سرباز و نیروی نظامی، به شکل خجالت آوری گسترش و استحکام بیشتری یافت. خب، بریم سراغ اصل مطلب. منشور کوروش هخامنشی، متن کامل همراه با حرفنویسی، کوروش: در بابلی: کو، رَ، آش. یعنی: شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابِل: با، بی، لیم. شاه سومر: سو، مـِ، ری. و اَکَّد: اَک، کـَ، دی، ای. سطر نخست بر اساس شواهد احتمالی و مقایسه با سطر بیستم بازسازی شده است. چون بعضی حروف ریخته و خوانا نیست. از اینجا تا پایان سطر نوزدهم، نه از زبان کوروش، بلکه به روایت ناظری ناشناخته که میتواند نظر بزرگان و کاهنان بابل باشد، بازگو میشود: مرد ناشایستی (منظور نبونید، آخرین شاه بابل) به فرمانروایی کشورش گمارده شده بود (از این بند نیز میتوان دریافت که نبونید نه با زور و قدرت، بلکه با گزینش و رأی عده ای بعنوان شاه بابل انتخاب شده. سنت شاه انتخابی از زمان غلبه کوروش از میان رفت و جای خود را به ولیعهد و شاه انتصابی داد) او یک ساختگی به جای آنها گذاشت. معبدی بَدلی از نیایشگاه اِسَـگیلَـه (اِ، سَگ، ایلَـه) برای شهر اور (او، ریم) و دیگر شهرها ساخت. ادامه دارد..
مناقب و مطاعن، مدایح و مثالب
تحقیق در کتب تسنن پیرامون ترور ابوبکر و عایشه.
بخش ۱۷
برکنارى و ترور خالد بن ولید: عمر در پى کشته شدن مالک بن نُوَیره و یارانش توسط خالد و زنا کردن خالد با همسر مالک، درخواست قتل خالد بن ولید را کرد ولى با آنکه رفتار خالد بسیار ناشایست و زشت بود ابوبکر مخالفت نمود. عمر نیز پس از رسیدن به ریاست اولین کارى که کرد بر کنارى خالد بود. وى سپس در سال ۲۱ هجرى خالد را در حمص کشت (به کتاب نظریات الخلیفتین، ج ۲، ص ۲۷۳ ۲۸۰ در شروط (الولاة وادارتهم)، ترجمه خالد مراجعه کنید) خالد بن ولید از خطرناک ترین دشمنان عمر بود و فرماندهى بزرگ ترین لشکر عراق را نیز در دست داشت. همچنین، برکنارى و ترور شرحبیل بن حسنه: دومین فرمانده نظامى در عراق نیز شرحبیل بن حسنه بود که جزو مهاجران حبشه هم بشمار میرفت. وى از اولین مسلمانان و از سرداران فتح عراق بود و ابوبکر وى را به فرماندهى یکى از لشکرهاى عراق گمارده و به او اعتماد کرد، لیکن عمر اقدام به برکنارى شرحبیل کرد و سپاهش را بین سه فرمانده تقسیم کرد. شرحبیل گفت: اى خلیفه مسلمانان! آیا من ناتوان هستم یا خیانت کرده ام؟ عمر گفت: هیچکدام. شرحبیل گفت: پس چرا مرا برکنار کردى؟ عمر گفت: در شرایطى که بهتر از تو سراغ دارم برایم سخت است که تو را فرمانده سپاه قرار دهم. شرحبیل گفت: اى امیر مؤمنین! پس در بین مردم برایم عذرى موجه بیان کن. عمر گفت: بزودى چنین خواهم کرد، البته اگر غیر از این برخورد را داشتى چنین نمیکردم (مختصر تاریخ دمشق، ابن عساکر، ج ۱۰، و این مطلب را ابن شهاب زهرى یادآورى کرده) سپس عمر برخاست و برایش اعاده حیثیت نمود. لازم به ذکر است که شرحبیل آنطور که عمر گفت نبود: شرحبیل تمام اردن به جز منطقه طبریّه را بطور (عنوه) ولیکن بدون جنگ و خون ریزى فتح کرد و ساکنان طبریه نیز با او مصالحه کردند (مختصر تاریخ دمشق، ابن عساکر، ج ۱۰، و این مطلب را ابن شهاب زهرى یادآورى کرده) بدین ترتیب، شرحبیل از اولین مسلمانها و از مجاهدان اسلامى و نیز فرماندهان با تدبیر بشمار میرفت، ولى با این وجود، عمر وى را از مسؤولیت و فرماندهى برکنار کرد! عمر، عمروبن عاص ملعون را بجاى شرحبیل گمارد و عمروبن عاص نیز شایعاتى بر ضد شرحبیل پخش کرد، تا کارى را که عمر بر ضد شرحبیل آغاز کرده بود تکمیل گرداند. شرحبیل گفت: عمروبن عاص دروغ میگوید، زمانى که من از اصحاب رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) بودم عمرو، از شتر خاندانش نیز گمراه تر بود (مختصر تاریخ دمشق، این عساکر، ج ۱۰، اسد الغابة، ابن اثیر، ج ۲) پس از آن که شرحبیل از فرماندهى سپاه دوم عراق برکنار شد و شایعات فراوانى بر ضدش پخش شد، بالاخره در شام به همراه بلال و یارانش کشته شد (مختصر تاریخ دمشق، این عساکر، ج ۱۰، اسد الغابة، ابن اثیر، ج ۲، تهذیب الکمال، ج ۲)
احکام اسلام عملی است و باید اجرا کنیم، تا نتیجه بگیریم و عمل نکردن به قوانین اسلام، مایه ی بدبختی و بیچارگی است. اسلام به ذات خود ندارد عیبی، هر عیب که هست در مسلمانی ماست. اگر مسلمانان مانند بیماران خودسر، تنبل و تن پرور و جاهل شدند، چه ربطی به اصل دین دارد؟ قرآن مجید مردم را امر به کار نموده، امر به تدبّر و تفکّر و تعقّل نموده، سعی و عمل یکی از دستورات مهمّه ی دین مقدّس اسلام است. قانون مجری میخواهد. در ازمنه ی قدیم اجرای قانون میکردند، عملی میشد، امروز هم بکنند، عملی خواهد شد؛ چنانچه حجازیها عمل میکردند و نتیجه میگرفتند. این خود حجّتی است برای تخطئه کنندگان دین که بدانند، اینکه قوانین دینی در هر دوره ای اجرا شود عملی است. بدیهی است قانون برای مردم است نه مردم برای قانون؛ پس قانون را باید عملی کرد و از روی هوای نفس نباید وضع قانون کرد، بلکه روی صلاح ظاهر و باطن مردم باید قانون وضع شود و قانونگذاری که بتواند به ظاهر و باطن و صورت و معنای مردم احاطه داشته باشد، جز ذات اقدس پروردگار نمی باشد. پس قوانین الهی را که روی صلاح مردم وضع شده اجرا نمایند، تا اثرات صالحه ی آن را ببینند. مثلاً یکی از احکام مهمّه ی اجتماعی اسلام، حلال بودن خرید و فروش و حرمت رباست، چنانچه در آیات چندی این معنی را واضح مینماید و صریحاً میفرماید: أَحَلّ اللهَ الْبَیْعَ وَحَرّمَ الرّبَا: حلال نموده خداوند بیع را و حرام نموده ربا را. چون ربا ایجاد تنبلی مینماید و باعث تمرکز سرمایهها در افراد معدود و سبب بیچارگی عامه مردم میباشد، حرام شده، حالا اگر اسمش را عوض کنیم و بگذاریم سود بانکی، بازم رباست. آیا اگر دنیای جهل و نادانی مادیت، معاملات ربوی را معمول داشتند و بانکها و بنگاهها و مؤسسههای ربوی ایجاد نمودند، مسلمانان هم کورکورانه باید تقلید کنند؟ به دلیل آنکه مردم هوی پرست سرمایه دار، پیروی از آنها نمودند؟ آیا عملیات یک دسته از مردمان مادّی سرمایه دار باید سبب بر طرف شدن حکم مسلّم الهی و حلیت ربا شود؟
این شعر رو سید علی موسوی گرمارودی در مدح و منقبت مولا علی علیهالسلام سروده:
خجسته باد نام خداوند، نیکوترین آفریدگاران
که تو را آفرید.
از تو در شگفت هم نمی توانم بود
که دیدن بزرگیت را، چشم کوچک من بسنده نیست:
مور، چه می داند که بر دیواره ی اهرام می گذرد
یا بر خشتی خام.
تو، آن بلندترین هرمی که فرعونِ تخیّل می تواند ساخت
و من، آن کوچکترین مور، که بلندای تو را در چشم نمی تواند داشت
پایی را به فراغت بر مریّخ، هِشته ای
و زلالِ چشمان را با خون آفتاب، آغشته
ستارگان را با سرانگشتان، از سرِ طیبَت، می شکنی
و در جیب جبریل می نهی
و یا به فرشتگان دیگر می دهی
به همان آسودگی که نان توشه ی جوین افطار را به سحر می شکستی
یا، در آوردگاه،
به شکستن بندگان بت، کمر می بستی
چگونه این چنین که بلند بر زَبَرِ ما سوا ایستاده ای
در کنار تنور پیرزنی جای می گیری،
و زیر مهمیز کودکانه بچّگکان یتیم،
و در بازارِ تنگِ کوفه…؟
پیش از تو، هیچ اقیانوس را نمی شناختم
که عمود بر زمین بایستد…
پیش از تو، هیچ خدایی را ندیده بودم
که پای افزاری وصله دار به پا کند،
و مَشکی کهنه بر دوش کشد
و بردگان را برادر باشد.
آه ای خدای نیمه شبهای کوفه ی تنگ.
ای روشن ِ خدا
در شبهای پیوسته ی تاریخ
ای روح لیله القدر
حتّی اذا مَطلعِ الفجر
اگر تو نه از خدایی
چرا نسل خدایی حجاز «فیصله» یافته است…؟
نه، بذرِ تو، از تبار مغیلان نیست…
خدا را، اگر از شمشیرت هنوز خون منافق می چکد،
با گریه ی یتیمکان کوفه، همنوا مباش!
شگرفیِ تو، عقل را دیوانه می کند
و منطق را به خود سوزی وا می دارد
خِرَد به قبضه ی شمشیرت بوسه می زند
و دل در سرشک تو، زنگارِ خویش، می شوید
اما:
چون از این آمیزه ی خون و اشک
جامی به هر سیاه مست دهند،
قالب تهی خواهد کرد.
شب از چشم تو، آرامش را به وام دارد
و توفان، از خشم تو، خروش را.
کلام تو، گیاه را بارور می کند
و از نـَفـَست گل می روید
چاه، از آن زمان که تو در آن گریستی، جوشان است.
سحر از سپیده ی چشمان تو، می شکوفد
و شب در سیاهیِ آن، به نماز می ایستد.
هیچ ستاره نیست که وامدارِ نگاه تو نیست
لبخند تو، اجازه ی زندگی است
هیچ شکوفه نیست کز تبار گلخند تو نیست
زمان، در خشم تو، از بیم سِترون می شود
شمشیرت به قاطعیّتِ «سِجیّل» می شکافد
و به روانی خون، از رگها می گذرد
و به رسایی شعر، در مغز می نشیند
و چون فرود آید، جز با جان بر نخواهد خاست
چشمی که تو را دیده است، چشم خداست.
ای دیدنی تر
گیرم به چشمخانه ی عَمّار
یا در کاسه ی سر بوذر
هلا، ای رهگذاران دارالخلافه!
ای خرما فروشان کوفه!
ای ساربانان ساده ی روستا!
تمام بصیرتم برخی چشم شمایان باد
اگر به نیمروز، چون از کوچه های کوفه می گذشته اید:
از دیدگان، معبری برای علی ساخته باشید
گیرم، که هیچ او را نشناخته باشید.
چگونه شمشیری زهراگین
پیشانی بلند تو، این کتاب خداوند را، از هم می گشاید
چگونه می توان به شمشیری، دریایی را شکافت!
به پای تو می گریم
با اندوهی، والاتر از غمگزایی عشق
و دیرینگی غم
برای تو با چشمِ همه ی محرومان می گریم
با چشمانی: یتیم ِ ندیدنت
گریه ام، شعر شبانه ی غم توست…
هنگام که به همراه آفتاب
به خانه ی یتیمکان بیوه زنی تابیدی
وصَولتِ حیدری را
دستمایه ی شادی کودکانه شان کردی
و بر آن شانه، که پیامبر پای ننهاد
کودکان را نشاندی
و از آن دهان که هَرّای شیر می خروشید
کلمات کودکانه تراوید،
آیا تاریخ، به تحیّر، بر دَرِ سرای، خشک و لرزان نمانده بود؟
در اُحُد
که گلبوسه ی زخم ها، تنت را دشتِ شقایق کرده بود،
مگر از کدام باده ی مهر، مست بودی
که با تازیانه ی هشتاد زخم، برخود حدّ زدی؟
کدام وامدار ترید؟
دین به تو، یا تو بدان؟
هیچ دینی نیست که وامدار تو نیست
دری که به باغ ِ بینش ما گشوده ای
هزار بار خیبری تر است
مرحبا به بازوان اندیشه و کردار تو
شعر سپید من، رو سیاه ماند
که در فضای تو، به بی وزنی افتاد
هر چند، کلام از تو وزن می گیرد
وسعت تو را، چگونه در سخنِ تنگمایه، گنجانم؟
تو را در کدام نقطه باید بپایان برد؟
تو را که چون معنی نقطه مطلقی.
الله اکبر
آیا خدا نیز در تو به شگفتی در نمی نگرد؟
فتبارک الله، تبارک الله
تبارک الله احسن الخالقین
خجسته باد نام خداوند
که نیکوترین آفریدگاران است
و نام تو
که نیکوترین آفریدگانی/ گرمارودی
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: تفکر آدمى را بسوى نیکى و عمل به آن فرا میخواند.
حدیث :
هارون الرشید ملعون و غاصب، به امام موسى بن جعفر علیه السلام نوشت که: مرا موعظه کن و کوتاه سخن گو، راوى گوید: حضرت براى او نوشت: هیچ چیز نیست که چشم تو آن را ببیند جز اینکه در آن موعظه اى نهفته است.
حدیث :
رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: هر کس چیزى را که من نگفته ام به من نسبت دهد پس باید نشیمنگاهى از آتش را جایگاه و اقامتگاه خود سازد.
حدیث :
امام صادق علیه السلام در وصیتش به اصحاب خود فرمود: بر حذر باشید از اینکه ستمکارى را بر علیه مسلمان مظلومى یارى کنید، اگر چنین کنید آن مظلوم شما را نفرین مى کند و دعایش درباره شما اجابت مى شود، همانا پدر ما رسول خدا صلى الله علیه و آله مى فرمود: به راستى که دعاى مسلمان مظلوم بر آورده مى شود، و باید برخى از شما برخى دیگر را یارى کند، زیرا پدر ما رسول خدا صلى الله علیه و آله مى فرمود: یارى کردن مسلمانى، پاداشش بهتر و بزرگتر از یک ماه روزه و اعتکاف در مسجد الحرام است.
توی یکی از خیابان های اصلی شهر ما چاله ای بود که باعث بروز حوادث متعدد برای مردم میشد. مدیران دلسوز و زحمت کش شهرمون، طی جلسه هایی بر آن شدند که مشکل را حل کنند. مدیر اول که نابغه هم هست گفت: باید آمبولانسی همیشه در کنار چاله آماده باشه تا مصدومین را فوراً تیز به بیمارستان برسونه. مدیر بالاتر که تیزهوش تر بود و درس هاشو هم جهشی خونده گفت: نه، وقت تلف میشه، بهتره بیمارستانی در کنار چاله احداث کنیم. مدیر ارشد که از آقازاده هاست و ژن برتر داره و مادرزادی خیلی حالیشه گفت: نه، بهترین کار اینه که این چاله را پر کنیم و چاله مشابهی در نزدیکی بیمارستان احداث کنیم. خدا این مسئولین دلسوز و فداکار رو حفظ کنه، چقدر به فکر ما هستند، آدم واقعاً ازشون شرمنده میشه.

شتر در خواب بیند پنبه دانه
کچل را حسرت مو هست و شانه
از دست زمانه تیر باید بخوری
دائم غم ناگزیر باید بخوری
گفتم به تو عاشقی مکن، کار تو نیست
بچه! تو هنوز شیر باید بخوری
ای در وجودت چشم عالم مات و مبهوت
دنیا فدای غمزه های چشم و ابروت!
آمیزه ای از انبه و موز و انار است
طعم لبان تو که دارد رنگ شاتوت!
بر گیسوی کشمیری ات پیچیده ای باز
شال کرشمه از حریرستان لاهوت!
بگذار تا آخر دنیا بخوابم
در سایه سار پربهار باغ لیموت!
گشتم ولی مثل تو را پیدا نکردم
در هندوچین و قندهار و بلخ و بیروت!
یدالله گودرزی
شعر طنز یکی از انواع ادبی است که بیشتر موضوعی اجتماعی دارد و به منظور اصلاح جامعه با زبان طنز نوشته میشود. در لسان العرب، طنز به معنی مسخره کردن به کار رفته و طنّاز کسی است که این عمل را فـراوان انجام میدهد. در واژه نامه های فارسی، طنز به معنای ناز، سخریه، سخن به روز گفتن، طعنه، عیب کردن، بر کسی خندیدن، سخن به رمز، ریشخند و سرزنش آمده است. کم کم معنای آن تغییر یافته و بـیشتر بـه عملی که جنبه های نادرست و ناروای پدیده ای را مورد مسخره قرار میدهد و هدف آن اصلاح است اطلاق میشود. طنز، روشی از بیان هنرمندانه است که با استفاده از قالب های مختلف نظیر مـبالغه، اسـتعاره، تشبیه و...، ضمن نشان دادن معایب و مـفاسد فـرد و اجـتماع به شیوه ای خنده آور، درصدد نقد، تذکر و اصلاح آنها برآید. از تعریف فوق و سایر تعاریفی که در مورد طنز بیان گردیده می توان چـهار ویژگـی را اسـتخراج نمود: چیستی یا ماهیت طنز که شیوه بیان یا نوع ادبـی، تعریف شده است، قالب یا محتوای طنز که مهم ترین نظرات؛ نثر، شیوه های نمایشی و نظم را گفته اند، درون مایه یا موضوع طنز که بـیشتر مـسائل و مـشکلات اجتماعی دیده میشود، و فایده یا نتیجه طنز که انتقاد و اصلاح در میان تـعاریف پررنگ تر میباشد.
نشانه های پختگی یه آدم هفت تاست: خودشو درگیر آدمهای بی ارزش نمیکنه، داشته هاشو به رخ کسی نمیکشه، میدونه از زندگی چی میخواد، از کاه کوه نمیسازه، وقتی کسی ازش انتقاد میکنه، گارد نمیگیره و دعوا راه نمیندازه، حتی اگه خیلی چیزا میدونه، ولی برای هر چیزی نظر نمیده، توی مشکلات به دنبال راه حل میگرده، نه دنبال مقصر.
دکتر روانشناسی بود که هر کسی مشکلات روحی و روانی داشت به مطب او مراجعه میکرد و او با تبحر خاصی مراجعین را مداوا میکرد، طوری که آوازهاش در همه شهر پیچیده بود. یکروز فردی به مطب این دکتر آمد که از نظر روحی به شدت افسرده بود. دکتر بعد از کمی صحبت به بیمار گفت در همین خیابانی که مطب من هست، تئاتری موجود هست که یک دلقک برنامههای شاد و جالبی اجرا میکند. معمولا به افرادی که به من مراجعه میکنند توصیه میکنم بعنوان بخشی از روند درمانشان گاهی به دیدن برنامههای آن دلقک بروند. این توصیه معمولا کارگشا بوده و باعث تسریع روند درمان میشود. لطفا برای اینکه کمی روحیهی شما تغییر کند، ابتدا به دیدن تئاتر او بروید تا درمان اصلی را شروع کنیم. بیمار در جواب دکتر گفت: آقای دکتر من همان دلقکی هستم که در آن تئاتر برنامه اجرا میکنم. خلاصه اینکه، گاهی پشت زیباترین لبخندها، غمی بزرگ نهفته است.
شد برون از آستین امروز دستِ کردگار
داشت بر کف، گوهری گیتی فروزی شاهوار
بود هفت اقلیم و نُه طارم برایش استوار
جبرئیلش میستودی روی تخت زرنگار
از لبش این حُسن مطلع بود درّی آبدار
لافتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار
راز امارات که کمتر کسی میداند (قسمت پنجم)
سوال مهم اینکه امارات متحده عربی به چه چیزی نیاز داره که فعلاً اون پنجمین کشور در هزینه های تسلیحاتی شده؟ اصلاً ارتشش کجاست؟ و از چه مرزهایی ارواح عمه اش دفاع میکنه؟ خب معلومه، همه این تسلیحات، چه معاملاتشان رسماً اعلام شود و چه یواشکی باشه، همونجور که تا به حال مخفی و دزدکی بوده، به سمت توطئه علیه کشورهای منطقه میرود، چرا که هیچ کشور عربی یا اسلامی در منطقه وجود نداره که امارات در مسائل اقتصادی، سیاسی و... آن دخالتی نداشته باشه، و از لحاظ امنیتی در آن کشور هرج و مرج ایجاد میکند. ضمناً آیا خانواده آل زاید این همه هوش و توان دارند که این تعداد پرونده پیچیده را مدیریت کنند؟ آیا این همه دخالت گسترده در امور کشورهایی که هزاران کیلومتر از امارات دورتر است به نفع شیوخ امارات است؟ اصلاً چرا سرمایهداران اماراتی به جای بادیه نشینان اصلی و بومی، مستقیماً بر امارات حکومت نمیکنند؟ پاسخ این سوال در کتاب: یهودی جهانی، نوشته هنری فورد، مالک شرکت فورد در یک قرن قبل، داده شده که گفت: یهودیان ترجیح میدهند عالم را از پشت سر و بطور مخفیانه رهبری کنند.
تحقیق پیرامون کودک درون
والد، بالغ، کودک درون، بخش سوم
در شرایط بحرانی زندگی ، کدام جنبه شخصیت ما تصمیم گیری میکند؟ والد؟ کودک؟ یا بالغ؟ وقتی بحرانی اتفاق می افتد و به زعم و گمان والدین، آبرویی ریخته میشود، نیاز است تا شناخت بیشتری از مسائل و بحرانهای مربوطه صورت بگیرد، شاید بشه با بالغ شخصیتمون، تصمیم بهتری اتخاذ کنیم و از هر کاهی ، کوه نسازیم. شناخت حقیقی از شخصیت سهگانهمان یا همان (والد، بالغ، کودک) میتواند به ما شناخت عمیقتری از خودمان بدهد. همچنین در بسیاری از روابط به کمک ما خواهد آمد. زیرا دلیل بسیاری از واکنشهای آنی خود را میفهمیم، واکنشهایی که برخواسته از کودک یا والد ما هستند. یکی از وظایف مهم بالغ آن است که پیام های سرزنش کننده والد، یا همان وجدان درونی ما را بررسیکند، و دیگر اینکه احساسات کودک را هم وارسی کند. و تصمیم بگیرد که آیا آن احساسها امروز مناسباند یا به زندگی او لطمه میزنند، هدف، کنار گذاردن یا حذف والد و کودک نیست، بلکه آزاد بودن برای بررسی اطلاعات آنهاست. بالغ حتی ممکن است، در سنین پایین نیز اقدام به بررسی و امتحان کردن اطلاعات والد بکند. و از اینجاست که ساخت شخصیتها قوام و استحکام میگیره. تربیت والدین خیلی مؤثر هست و اگر دستورات پدر و مادر همیشه براساس حقیقت و واقعیت باشد، بچه نیز توسط بالغ خود به تدریج دارای مناعت طبع میشود، و حس کامل بودن خواهد کرد. آنچه او محک زده و تست کرده، و قبول کرده، همیشه برایش در زندگی بعدی در اجتماع معتبر خواهد ماند. اطلاعاتی که او از طریق امتحان و تجربه کسبکرده، تبدیل به باورهای دائمی میشود که او میتواند همیشه به آنها اعتماد داشتهباشد. آنچه او استنباط میکند و میفهمد بهکمک آنچه به او یاد داده بودند، تقویت و تثبیت میشود. در پست بعدی والد رو بیشتر توضیح میدم. ابتدا ببینیم اختلال دوقطبی در مردان و زنان چه تفاوتی دارد؟ میشه گفت اختلال دوقطبی، زنان و مردان را به یک میزان درگیر میکند، ولی حساسیت باعث میشه زنان احتمال بالاتری برای ابتلا به این اختلال داشته باشند، در مورد زمان شروع اختلال: باید گفت، تجربه نشان داده که مردان، علائم اختلال دوقطبی را در سن پایینتری نسبت به زنان تجربه میکنند، ضمناً افسردگی از علائم رایج اختلال دوقطبی به شمار میرود، زنان با احتمال بیشتری نسبت به مردان دوره های غم را همگام با اختلال تجربه میکنند. یکی از مطالعات نشان داد که پرخاشگری، در میان مردان مبتلا به اختلال دوقطبی که سوء مصرف مواد دارند، شایع تر است. یک مطالعه که علائم اختلال دوقطبی را در مردان و زنان بررسی کرده، نشان داد که مردان نسبت به زنان نرخ کمتری در تغییرات اشتها نشان میدهند.
نماز بخش چهارم
محمد بن مکی بغدادی، در کتاب تبصرة العارفین از ائمه علیه السلام روایت کرده: اعمالی مانند نماز و دعا، اگر معنی آنرا نفهمند، در آخرت، اجری برای عامل آنها نخواهد بود. و در حقیقت، نمازی که زبان به آن، گویا بوده و قلب، به جای دیگری توجه داشته است، نماز نیست. آن نماز او نیرزد نیم جو، زانکه با اغیار دارد دل گرو. و خدا در قرآن میفرماید: لا تقربوا الصلوة و انتم سکاری حتی تعلموا ما تقولون: در حال مستی و بی خبری، به نماز نزدیک نگردید، تا آنکه بدانید چه میگویید. این نماز که بدون توجه کامل دل انجام شود، گرچه وظیفه واجب به آن ساقط شده است، لیکن آن را احترامی و ارزشی که باید و شاید، ندارد. یکی از بزرگان ابتدا به جوالبافی اشتغال داشته است، و روزی یک جوال میبافت، و آخر هفته حساب میکرد و مزد شاگردهایش را میپرداخت. روزی به هنگام حساب یک جوال از قلم افتاد و آنچه فکر کردند که آنرا به چه کسی داده اند به خاطرش نیامد. غروب نزدیک بود و استاد نماز نخوانده بود، مشغول نماز شد و در نماز به خاطرش آمد که آن جوال را به چه کسی داده است. پس از اتمام نماز، شاگردش را خواست و به او گفت جوال را به فلانی داده ایم. شاگردش گفت: استاد! تو نماز میخواندی یا جوال پیدا میکردی؟ اینم واقعیتی هست که، هر چی کم کرده ایم، سر نماز یادمون میاد.
در احوال سید رضی (نویسنده نهج البلاغه) و سید مرتضی، برادرش، که هر دو روحانی بودند نوشته اند که: سید رضی، به برادر بزرگ خود، سید مرتضی به جماعت اقتدا نمیکرد. برادر بزرگ، شکایت این را، نزد مادرشان برد و سید رضی، به توصیه مادر به مسجد برادر آمد و به او اقتدا کرد. اما در اثناء نماز، ناگهان، نماز خود را فرادی کرد و سپس از مسجد بیرون شد. سید مرتضی نزد مادر آمد و گفت: سید رضی، کاری که امروز کرد، بدتر از قبل بود. مادر، ماجرا را از سید رضی جویا شد. سید رضی در پاسخ مادر گفت: در اثناء نماز، ناگهان دیدم که برادرم در خون حیض غرق است؛ به ناچار نماز را فرادی کردم، که طهارت، شرط صحت نماز است. مادر، شرح حال را، با سید مرتضی در میان نهاد. سید گفت: راست میگوید؛ زیرا وقتی که به مسجد میرفتم، زنی در راه، مسأله ای از احکام حیض از من پرسید. به او پاسخی دادم، اما در وسط نماز به این فکر افتادم که، جوابی که به آن زن دادم، آیا درست بود و یا اشتباه کردم؟
ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، شاهزاده گفت: من از اندیشه راه نجات به هیچ امر دیگرى مشغول نخواهم شد تا به آن واصل شوم، و با خود چنین اندیشه کردهام که شبانه هر وقت بروى، با تو بگریزم. بلوهر گفت: تو کجا طاقت آن دارى که با من بیایى و چگونه مىتوانى بر رفاقت و مصاحبت من صبر پیشه سازى در حالیکه مرا خانه اى نیست که در آن آرام گیرم، و مرکبى نیست که بر آن سوار شوم، و طلا و نقره اى نیندوختهام و هنگام صبح در فکر فراهم ساختن غذاى شب نیستم، و به غیر از این کهنه جامه لباسى ندارم، در شهرها بجز اندکى نمى مانم و از شهرى به شهر دیگر گرده نانى نمیبرم. شاهزاده گفت: امیدوارم آنکس که به تو چنین توانایى و صبرى داده است به من نیز کرامت کند. بلوهر گفت: البته اگر مصاحبت مرا اختیار کنى شایسته آن خواهى بود که مانند آن توانگرى باشى که دامادى مردى فقیر را اختیار کرد. بوذاسف گفت: داستان آن چیست؟ بلوهر گفت: روایت کرده اند که جوان ثروتمندى بود که دختر عموى ثروتمند و زیبایى داشت و پدرش میخواست پیوند زناشویى بین آن دو برقرار کند، امّا آن جوان موافق نبود و کراهت خود را از پدر مخفى میکرد تا آنکه پنهانى از شهر خود فرار کرد و متوجّه بلاد دیگر شد، در راه دخترى را دید که لباس کهنه اى در برداشت و بر در خانه اى از خانه هاى فقیران ایستاده بود. از او خوشش آمد و عاشق وى شد به او گفت: اى دختر تو کیستى؟ گفت: من دختر پیرمرد فقیرى هستم که در این خانه است، جوان ثروتمند پیرمرد را فراخواند و به او گفت: آیا دخترت را به ازدواج من در مى آورى؟ پیرمرد گفت: تو از فرزندان ثروتمندانى و با فرزندان فقرا ازدواج نخواهى کرد. آن جوان گفت: از دختر تو خوشم آمده است در حالیکه مى خواستند دختر ثروتمند زیبایى را به ازدواج من درآورند و از او خوشم نمى آمد و از دست آنها گریخته ام، دخترت را به ازدواج من درآور که از من خیر و نیکویى مشاهده خواهى کرد انشاء اللَّه. پیرمرد گفت: چگونه دختر خود را به تو بدهم در حالیکه ما دوست نداریم او را از میان ما ببرى و علاوه بر آن گمان ندارم که خانواده تو هم راضى باشند که این دختر را به نزد آنان ببرى؟ جوان گفت: ما با شما در همین منزلتان میمانیم. پیرمرد گفت: اگر راست میگویى زیور آلات خود را بیفکن و جامه در خور ما بپوش. آن جوان چنین کرد و چند جامه کهنه از جامه هاى آنها گرفت و در بر کرد و با ایشان بنشست، پیرمرد از احوال جوان پرسش کرد و باب گفتگو را باز کرد تا عقل او را بسنجد، و دانست که او عاقل است و آن کار را از روى دیوانگى انجام نداده است، آنگاه به جوان گفت: چون ما را برگزیدى و به ما راضى شدى و درویشى ما را پسندیدى، برخیز و با من بیا و او را برد، آن جوان به ناگاه در پشت آن منزل خانهها و مسکنهایى را دید که در نهایت وسعت و غایت زیبایى بود، و در سراسر عمر خود چنان سراهایى را ندیده بود و خزاینى را دید که آنچه آدمى به آن محتاج است در آنها بود، و کلید تمام خزاین خود را به او داد و گفت: جمیع این خزاین و مساکن تعلّق به تو دارد و اختیار آنها با توست، هر چه خواهى کن که جوانى نیکو هستى و به سبب ترک خواهش به تمام خواهشها خواهى رسید. بوذاسف گفت: امیدوارم من نیز مثل آن جوان باشم، آن پیرمرد عقل آن جوان را آزمود تا بر او اعتماد کرد و چنین مینماید که تو نیز در مقام آزمودن عقل من هستى؟ بفرما در باب عقل من بر تو چه ظاهر شده است؟ حکیم گفت: اگر این امر در دست من بود در آزمودن عقل تو به همان مکالمه اوّل اکتفا میکردم، امّا بر من لازم است که از آن سنّتى که پیشوایان هدایت و امامان طریقت مقرّر ساخته اند پیروى کنم تا به غایت توفیق و علمى که در سینه هاست نایل شوم، و من مى ترسم که اگر مخالفت سنّت ایشان کنم بدعتى را احداث کرده باشم. من امشب از تو جدا میشوم ولى هر شب به در خانه تو مى آیم. در باره این سخنان تفکّر کن و از آنها عبرت گیر و باید که فهم خود را ملاک قرار دهى، استوار باش و در تصدیق شتاب مکن تا آنکه بعد از تأمّل و تفکّر و تأنّى بسیار حقیقت بر تو ظاهر گردد، و بر حذر باش که مبادا هواها و شبههها و کوری ها تو را از حق به باطل سوق دهد، و در مسائلى که مى پندارى در آنها شک و شبهه وجود داشته باشد اندیشه کن، آنگاه با من در میان گذار و هر گاه عزم بیرون رفتن کردى مرا آگاه ساز، و در آن شب به همین مقدار اکتفا نمود.
فرقه ضاله وهابیت فرزند نامشروع یهود
وهابیت جریانی است که بیش از ۳۰۰ سال از عمرشان نمیگذرد، این جریان پس از ۱۱۰۰ سال از شکل گیری مذاهب فقهی و کلامی در حوزه اهل سنت به وجود آمده است. کسانی که در عقبه ظهور این جریان بوده اند و آن را هدایت و کارگردانی میکرده اند، اهداف خاصی را در نظر داشته اند. آنچه از برخی منابع تاریخی و همچنین عملکرد وهابیت در حدود ۳۰۰ سال بدست می آید این است که: این فرقه از بیرون جغرافیای جهان اسلام طراحی شده و اشخاصی در درون جهان اسلام دانسته یا نادانسته مجری آن بوده اند. زیرا پس از شکل گیری تمدن عظیم اسلامی و افول آن توسط حمله مغول، و نابودی همه دستاوردهای علمی و فرهنگی مسلمانان که پس از ۵۰۰ سال دو باره جهان اسلام در یک جهش علمی قرار میگرفت، و با تجربه ای که از میراث گذشته داشت میخواست پایه های تمدن نوین اسلامی را با توجه به ظرفیتی که در خود مسلمانان بود بنا کنند. این واقعیت را استعمار انگلیس به خوبی درک کرده بود و میخواست با طرحی توسط خود مسلمانان در نطفه خفه نماید، لذا با جریان سازیهای متعدد مانند وهابیت، بهائیت و قادیانیه و…مسلمانان را به خودشان مشغول کرد و تا حدود موفق بودند. بنابر این، بی تفاوتی جریان وهابیت را در برابر دشمن اصلی مسلمانان، یعنی صهیونیست غاصب که با دسیسه انگلیس و غرب، در طی ۶۰ سال که قبله اول مسلمانان و سر زمین های فلسطین را به اشغال خود در آورده اند، در این نگاه باید دید. وهابیت که اصول و مبانی شان بر تکفیر و تقابل با مسلمانان بنا نهاده شده، و تمام سعی و تلاش شان در اختلاف افکنی در میان مسلمین، و ترور و ارعاب شخصیت علمی و فرهنگی جهان اسلام است، دیگر نه فرصت مقابله با بیرون را دارد، و نه چنین چیزی در عقاید و باورهای آنان جا دارد. از این رو می بینیم که آنان نه تنها در برابر جنایت های رژیم صهیونیستی هیچ اقدامی نمیکنند، بلکه در راستای اهداف دشمنان اسلام و صهیونیست حرکت نموده و همسو با آنان در برابر حزب الله و مقاومت گام بر میدارند. در همین راستا یکی از نویسندگان وهابی در نقد حزب الله زرت و پرت کرده که: حزب الله الشیعی اللبنانی: حزب الله أم حزب الشیطان؟ ذیل این عنوان تا امکان دارد به حزب الله ناسزا میگوید و تهمت ها و افترآتی را به حزب الله میدهد (الشیعه هم العدو فاحذرهم، شحاتة محمد صقر، مکتبة دار العلوم، البحیره (مصر) گرچه هیچکس با توجه به عملکرد خوب حزب الله، این پی پی خوری را باور نمیکند. اینان در برابر عملکرد و جنایت های صهیونیست غاصب، که هر روز مردم فلسطین و لبنان را به خاک و خون میکشند، سکوت معنا داری دارند و خفقان گرفته اند، این سکوت و بی تفاوتی و در برخی موارد حمایت وهابیت از صهیون، بیانگر ماهیت این جریان را به گونه ای تبیین میکند، و از سوی مسلمانان آگاه با دقت پیگری میشود. افزون بر بی تفاوتی وهابیت در برابر رژیم صهیونستی و حمله بر حزب الله لبنان و بطور کلی مقاوت، مسائل دیگری نیز وجود دارد که رابطه بین یهود و وهابیت را تا حدودی روشن میسازد، بعنوان مثال: یکی مسائلی که پژوهشگران بدان نپرداخته، و اصلاً مورد توجه قرار نگرفته، نسب ابن تیمیه خبیث است، که با فهم ریشه نسب او، میتوان از دلیل و انگیزه ظهور چنین فردی، و به تبع آن، چنین فرقهای مطلع شد. ابن تیمیه بر خلاف آنچه که مستند است، بر گرفته از (تیما) است، تیما سرزمین یهودیان در شمال مدینه بوده (قاموس الکتاب المقدس، هاکس، مجمع الکنائس الشرقیه، سوم، مکتبة المشغل، بیروت بإشراف رابطة الکنائس الإنجیلیة فی الشرق الأوسط) در واقع اینان یهودیانی بودند که برای پیدا کردن، و قتل پیامبر اسلام (ص) وارد مدینه شده، و در شمال این شهر استقرار یافته، و کمین کرده بودند. اصل و نسب ابن تیمیه حرانی، به همان یهودیان شمال مدینه باز میگردد. از این رو می بینیم که بین افکار ابن تیمیه و اندیشه های یهود، تشابهات زیادی دیده میشود، که این تشابه، به مراتب خیلی بیشتر از تشابه سگ زرد و شغال است. اینم بعنوان نمونه، به برخی از این تشابهات اشاره میکنم: جسمانیت خداوند: به نقل از ابن تیمیه میخوانیم: در کتاب خدا، سنت رسول الله (ص) و همچنین گفتار صحابه نیامده است که خدا جسم نیست. نفی و اثبات جسمانیت خداوند، بدعت است و هیچکس جسمانیت را نه اثبات کرده و نه رد کرده است (الفتاوى الکبرى لابن تیمیه، تقی الدین أبو العباس أحمد بن عبد الحلیم ابن تیمیة الحرانی الحنبلی الدمشقی) به نقل از کتاب مقدس: موسی و هارون و ناداب و ابیهو با هفتاد نفر ازبزرگان اسرائیل از کوه بالا رفتند؛ خدای اسرائیل را دیدند. به نظر میرسید زیر پای او، فرشی از یاقوت بود به شفافی آسمان گسترده شده. هر چند بزرگان اسرائیل خدا را دیدند، اما آسیبی به ایشان وارد نشد. آنها در حضور خدا خوردند و آشامیدند (عهد عتیق، سفر خروج) نزول خداوند به روی کره زمین: ابن تیمیه میگوید: هر شب خداوند به آسمان دنیا فرود میآید و میگوید: آیا کسی هست که مرا بخواند و من اجابتش کنم؟ و آیا طالب مغفرتی هست تا من او را ببخشم؟ و این کار را تا طلوع فجر انجام میدهد. (حال آنکه فرشته ای از طرف خدا چنین ندا میکند) او میگوید: کسی که نزول خدا از عرش را منکر شود یا به تأویل برد، بدعتگذارِ گمراه است (مجموع الرسائل الکبری، ابن تیمیه، دار إحیاء التراث العربی، رساله یازدهم) با توجه به این سخن ابن تیمیه در مورد نزول خداوند به روی کره زمین، در کتاب مقدس نیز شاهد همین ادعا هستیم. به نقل از تورات: هنگامی که ابراهیم در بلوطستان ممری سکونت داشت، خداوند بار دیگر بر او ظاهر شد. شرح واقعه چنین است: ابراهیم (ع) در گرمای روز، بر در خیمه خود نشسته بود. ناگهان متوجه شد آن سه مرد به طرفش میآیند. از جا برخاست و به استقبال آنها شتافت. گفت: ای سروران تمنا میکنم اندکی توقف کرده، در زیر سایه این درخت استراحت کنید، من میروم و برای شستن پاهای شما آب میآورم (سفر پیدایش، باب ۱۸)
ناصر السعید نویسنده کتاب تاریخ آل سعود، در مورد محمد بن عبدالوهاب، مؤسس فرقه ضاله وهابیت چنین مینویسد: پدر بزرگ محمد بن عبدالوهاب، یک یهودی به نام سلیمان قرقوزی بود که از ترکیه به حجاز مهاجرت کرده بود، همچنین در مورد خاندان سعودی که نزدیک به سه قرن از تشکیل دولتشان میگذرد چنین میخوانیم: نام جد یهودی خاندان آل سعود، که خود را به مسلمانی زد، مردخای بن ابراهیم بن موسی از یهودیان بصره بود (تاریخ آل سعود، ناصر السعید)
دلایل و مستندات دیگری نیز از ارتباط فرقه وهابیت با یهود، و رژیم غاصب اسرائیل وجود دارد، که بی تفاوتی و بعضاً حمایت این فرقه را با اسرائیل مشخص میکند.
سلمان فارسی بخش ۳۲
در مورد سبک زندگی سلمان میتوان به حکایتی که تحت عنوان: میهمانى کم خرج، در کتب ثبت شده شناخت پیدا کرد، ابووائل میگوید: من با رفیق خود به خانه سلمان وارد شدیم و گفتگوهاى ما طول کشید، تا اینکه وقت ناهار شد، سلمان گفت: اگر رسول خدا از تکلّف، و خود را براى مهمان به زحمت انداختن منع نکرده بود، براى شما به دردسر مى افتادم (البته این دستور مربوط به زمانیست که کسی بی دعوت به میهمانی رفته باشد) آنگاه سفره اى پهن کرد و نان و نمک براى خوردن گذاشت. رفیق من گفت: اگر در کنار این نمک مقدارى سبزی مَرزه یا آویشن هم بود، غذاى بهترى داشتیم. سلمان با شنیدن این تقاضا، آفتابه خود را فرستاد تا نزد کاسب گرو بگذارند و سبزى فراهم کنند. پس از صرف غذا، رفیق من گفت: حمد خداى را که ما را با خوردن این غذا قانع قرار داد. سلمان با شنیدن این شکرگزارى و قناعت گفت: اگر قناعت پیشه بودى، آفتابه من به گرو نمیرفت! از اینجا معلوم میشود که سلمان آدمی ساده زیست و رک گو بوده. البته، باید اینرا اضافه کنم که اگر مهمانى بى وقت و بدون دعوت وارد شد، چنان که سلمان با منش زاهدانه خویش به آن عمل کرد، حقّى بر گردن میزبان پیدا نمیکند، امّا اگر میهمانى با دعوت قبلى صورت گرفته باشد، وظیفه اخلاقى میزبان حکم میکند که از وى به خوبى پذیرایى کند و در حدّ توان سنگ تمام بگذارد. در غیر این صورت به بیان امام صادق (ص) در تفسیر آیه ۱۴۸ سوره نساء، میهمان مظلوم واقع شده و حتّى مجاز است که آنرا به دیگران اطلاع دهد تا به خاطر پذیرایى نامناسب، اغفال نشوند و مظلوم واقع نگردند. امّا شش چیز عجیب! امام صادق (ع) فرمود: سلمان گفته است: من از شش چیز تعجّب میکنم، سه چیز مرا به خنده مى اندازد و از سه چیز به گریه مى افتم! امّا سه چیزى که موجب گریه من میشود: ۱- از دست دادن دوستانى چون پیامبر و حزب و یارانش؛ ۲- وحشت از شروع روز قیامت؛ ۳- آنگاه که در محضر عدل الهى قرار میگیرم. امّا آن سه چیزى که مرا به خنده مى اندازد: ۱- وضع افردى است که دنبال دنیا میدوند، امّا مرگ آنها را دنبال میکند؛ ۲- کسانى که از وضع خود غافل اند، ولى خداوند آنها را فراموش نمیکند؛ ۳- افرادى که از قهقهه، دهان خود را پُر میکنند و نمیدانند که خدا از آنها راضى یا خشمناک است/ حلیة الاولیاء، فتاوى صحابى کبیر، شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، بحارالانوار.
مالک اشتر قسمت هفتم
یکی از محققین مینویسد: مذحج یکی از قبایل بزرگ کهلانیه بود. مسکن اصلی این قبیله در منطقه شرقی یمن بود. این محقق ۲۴ شاخه از مذحج از جمله نخع را نام میبرد، قبیله مذحج دارای شاخههای بزرگی بود و بر منطقه بزرگی از یمن حکمرانی داشت، ولی همانگونه که سایر قبایل و مخصوصا یمانیها مهاجرتهای گسترده ای به شمال داشتند، در آغاز فتوح اسلام و حتّی قبل از آن، افراد و خاندانهای این قبیله نیز به سمت عراق و شامات مهاجرت کردند و در مبادله نیروها بین شام و عراق بارها جابجا شدند (این جابجاییها بیشتر به دلیل ضرورت حضور فوری در مرزها بود؛ طبری مینویسد: برای مهاجرت به شمال، مردم یمن دل سوی شام داشتند و مصریان به عراق راغب تر بودند) ولی پس از فروکش کردن فتوحات اوّلیه و هیجان ناشی از آن و نیز مبادله نیروها، مذحجیان بیشتر در عراق ساکن شدند، نصر بن مزاحم مینویسد: معاویه ملعون برای رویارویی قبیله حمیر با سه قبیله که آنروز (زمان خلافت علی علیه السلام) پرشمارتر از آن در عراق قبیله ای نبود یعنی (همدان، ربیعه و مذحج) با تیر به قرعه کشی پرداخت. عبداللّه بن معتز عباسی وقتی چهار تن از مشهورترین پهلوانان مذحج را نام میبرد، از مالک و فرزندش ابراهیم و دو تن دیگر نام برد (طبقات الشعراء و المحدثین) از شاخههای مذحج، نخع بن جسر بن عمروبن علة بن جلدبن مالک بن ادد میباشد که چنانکه ذکر شد مالک اشتر منسوب به این شاخه است.
توطئه های یهود بخش نهم
تاریخ یهود، یکی ازعجیب ترین و پرحادثه ترین تواریخ جهان به شمار میرود. این ملّت نسبتا کوچک آنقدر نیرنگ و توطئه از خود نشان داده که از حدّ و حصر خارج است. در همان روزهای پیدایش آنها آنقدر با پیامبر عظیم الشأن خود موسی (ع) کجروی و بدرفتاری کردند که چندین مرتبه برایشان عذاب نازل شد. در زمان مسیح علیه السلام خواستند او را بکشند و پس از او دست به دین مقدّس او زده بنای تحریف را گذاشتند، سرکشی و تمرّد آنها در زمان پیامبر اسلام آنقدر زیاد شد که حضرت رسول (ص) امر فرمود تا یهود را از جزیرةالعرب بیرون کنند! امّا یهود اخلالگر برای نجات از (خطر اسلام و مسیحیت) دست به توطئههای ناجوانمردانه و خونینی زد. آخرین توطئه بر مسلمانان، سقوط دولت عثمانی بود. و آخرین توطئه بر مسیحیان سقوط روسیه تزاری زیر پرچم (مارکس) بود. گرچه پس از این، توطئههای دیگری نیز بر مسلمانان در (فلسطین) و بر مسیحیان در (تبرئه از مسیح) از خود اعمال داشتند، ولی این توطئهها نتیجه طبیعی آن دو توطئه بزرگ بود. راستی حیرت آور است که با همه اینها باز مسلمانان با آنها سیاست مسالمت و سازش را در پیش گرفته و بدون توجّه به آیه شریفه قرآن که میفرماید: یا اَیهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْیهُودَ وَالنَّصاری اَوْلِیاءَ بَعْضُهُمْ اَوْلِیاءُ بَعْضٍ وَ مَنْ یتَوَلَّهُمْ مِنْکُمْ فَاِنَّهُ مِنْهُمْ: شما که ایمان دارید، یهود و نصاری را به دوستی نگیرید، بعضی آنها دوست بعض دیگرند و هرکس از شما با آنها دوستی کند، او هم از آنها است. با آنها روابط دوستانه ای برقرار مینمایند (مائده)
کوروش کبیر خبیث بخش هشتم
بردهداری، غارتگری و نابودی کشورها: در اینجا مایلم یادآوری کنم که من، هیچ دشمنی با کوروش ندارم، اسناد تاریخی رو بیطرفانه تجزیه و تحلیل میکنم و اگر کوروش شخصیتی مثبت و بزرگ باشد، تمام قد به او تعظیم میکنم، امّا اسناد تاریخی چیزی خلاف این را نشان میدهد، ضمناً به این نکته تاکید میکنم که، چنانچه منشور کوروش مفادی انسانگرایانه داشته باشد، که ندارد، این چنین فرمانی اصلاً از کوروش نبوده؛ بلکه فرایند فرهنگ مردم ایران و شرق باستان است. فرهنگی که هرگز تمایل به غارت و آدمکشی و ویرانی نداشته، اما عموم پادشاهان و جهانگشایان آنرا نقض میکردهاند و خود بیش از همه بدان بیتفاوت و بیتوجه بودهاند. کوروش چندین کشور و تمدن درخشان و کهن را (و از جمله ماد، لیدی و بابل) را بیرحمانه و در جهت اهداف یهود، برای همیشه از میان برداشت و به تمامی جلوههای فرهنگ و تمدن و هنر پیش از هخامنشی که زینتبخش موزهها است، پایان داد و چیزی به جای آنها عرضه نکرد. این اصلی اساسی در تاریخ است که هیچ پادشاه یا سرداری نمیتوانسته بدون قتلعامهای گسترده و بدون غارت داراییهای عمومی و خصوصی مردمان کشور خودش و کشور مقابل، دست به کشورگشایی و جهانگشایی بزند. محرک آن پادشاه و سرداران و سپاهیان برای جهانگشایی، فقط امید به پیروزی و غارت کشور مغلوب بوده است. حمله و غلبه کوروش دارای عواقب ناهنجاری بوده که از زمان شروع حملات او تا پایان شاهنشاهی هخامنشیان، علاوه بر اینکه شهر نوساختهای شناسایی نشده، که اصولاً هیچ شهری در ایران امروزی که سکونتگاه مردم باشد، پیدا نشده است. به عبارت دیگر، در فاصله زمانی شهر مادی هگمتانه (از آخرین شاه ماد) و شهر سِلوکی سِلوکیه (از نخستین شاه سلوکی) هیچ شهری در ایران ساخته نشد. این زمان برابر است با زمان پادشاهی کوروش و بازماندگان هخامنشی او. کشتن و سوزاندن و شکنجه دادن و نابود کردن، از ویژگیهای این پادشاه مخوف و ترسناک بوده. علاوه بر این، نشانه چندانی از سازندگیها و فعالیتهای عمرانی دیگر به دست او و در زمان او شناسایی نشده است. خوب است بدانیم که خیلی دروغ به خورد ما داده اند و در منشور کوروش کوچکترین اشارهای به لغو بردهداری نشده است. اما اگر هم شده بود، الواح پیدا شده در بابل عکس آنرا به اثبات میرساندند. ولی برعکس این قضیه قابل اثبات است. به موجب یکی از این الواح، یعنی لوحه شماره ۲۵۲ از سال هشتم پادشاهی کوروش در بابل، دختری به نام تابموتو به دلیل اینکه پدرش به مؤسسه مالی یا رباخانه اگیبی بدهکاری مالیاتی داشته، دختر بیچاره اش به گرو گرفته شد، تا زمانی که پدرش بدهی خود را تسویه کند. وحشتناک اینکه چنین دخترانی که به گرو گرفته میشدند، برای بهرهکشی جنسی، کرایه داده میشدند، تا از راه تن فروشی و خود فروشی، خسارت تأخیر را جبران کنند، که در اصل این بعنوان دیرکرد و اسکنت بدهی محسوب میشده، و تا زمانی که اصل پول و مالیات، کامل پرداخت نشود، دختر بیچاره دائماً دست بدست میشده، به چه جرمی؟ فقط نداشتن پول، و ناتوانی از پرداخت مالیات.
سعدی، نثر و شعر
طایفه دزدان عرب بر سر کوهی نشسته بودند و منفذ کاروان بسته و رعیت بلدان از مکاید ایشان مرعوب و لشکر سلطان مغلوب به حکم آنکه ملاذی منیع از قلّه کوهی گرفته بودند، و ملجأ و مأوای خود ساخته، مدبران ممالک آن طرف در دفع مضرّت ایشان مشاورت همی کردند که اگر این طایفه هم برین نسق روزگاری مداومت نمایند مقاومت ممتنع گردد.
درختی که اکنون گرفتست پای
به نیروی شخصی برآید ز جای
و گر همچنان روزگاری هلی
به گردونش از بیخ بر نگسلی
سر چشمه شاید گرفتن به بیل
چو پر شد نشاید گذشتن به پیل
سخن بر این مقرر شد که یکی به تجسس ایشان بر گماشتند، و فرصت نگاه میداشتند تا وقتی که بر سر قومی رانده بودند، و مقام خالی مانده تنی چند مردان واقع دیده جنگ آزموده را بفرستادند، تا در شعب جبل پنهان شدند، شبانگاهی که دزدان باز آمدند سفر کرده و غارت آورده سلاح از تن بگشادند و رخت و غنیمت بنهادند، نخستین دشمنی که بر سر ایشان تاختن آورد خواب بود چندان که پاسی از شب در گذشت
قرص خورشید در سیاهی شد
یونس اندر دهان ماهی شد
مردان دلاور از کمین به در جستند و دست یکان یکان بر کتف بستند، و بامدادان به درگاه ملک حاضر آوردند، همه را به کشتن اشارت فرمود، اتفاقاً در آن میان جوانی بُد میوه عنفوان شبابش نو رسیده، و سبزه گلستان عذارش نو دمیده، یکی از وزرا پای تخت ملک را بوسه داد و روی شفاعت بر زمین نهاد و گفت این پسر هنوز از باغ زندگانی بر نخورده و از زیعان جوانی تمتع نیافته توقّع به کرم و اخلاق خداوندیست که ببخشیدن خون او بر بنده منت نهد، ملک روی از این سخن در هم کشید و موافق رای بلندش نیامد و گفت پر تو نیکان نگیرد هر که بنیادش بدست
تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبدست
نسل فساد اینان منقطع کردن اولی تر است، و بیخ تبار ایشان بر آوردن که آتش نشاندن و اخگر گذاشتن، و افعی کشتن و بچه نگه داشتن کار خردمندان نیست.
ابر اگر آب زندگی بارد
هرگز از شاخ بید بر نخوری
با فرومایه روزگار مبر
کز نی بوریا شکر نخوری
وزیر این سخن بشنید طوعاً و کرهاً بپسندید و بر حسن رای ملک آفرین خواند و گفت آنچه خداوند دام ملکه فرمود عین حقیقت است که اگر در صحبت آن بدان تربیت یافتی طبیعت ایشان گرفتی و یکی از ایشان شدی، امّا بنده امیدوارست که در صحبت صالحان تربیت پذیرد و خوی خردمندان گیرد که هنوز طفل است و سیرت بغی و عناد در نهاد او متمکن نشده، و در خبرست کلُّ مولود یولدُ علی الفطرةِ فَاَبواهُ یهوّدانَه وَ یُنصرانه و یُمجّسانِه
با بدان یار گشت همسر لوط
خاندان نبوّتش گم شد
سگ اصحاب کهف روزی چند
پی نیکان گرفت و مردم شد
این بگفت و طایفه ای از ندمای ملک با وی به شفاعت یار شدند تا ملک از سر خون او در گذشت و گفت بخشیدم اگر چه مصلحت ندیدم.
دانی که چه گفت زال با رستم گُرد
دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمُرد
دیدیم بسی که آب سرچشمه خُرد
چون بیشتر آمد شتر و بار ببُرد
فی الجمله پسر را به ناز و نعمت بر آوردند، و استادان به تربیت او نصب کردند تا حسن خطاب و ردّ جواب و آداب خدمت ملوکش در آموختند و در نظر همگان پسندیده آمد، باری وزیر از شمایل او در حضرت ملک شمّه ای میگفت که تربیت عاقلان در او اثر کرده است، و جهل قدیم از جبلت او به در برده، ملک را تبسم آمد و گفت.
عاقبت گرگ زاده گرگ شود
گرچه با آدمی بزرگ شود
سالی دو برین بر آمد، طایفه اوباش محلّت بدو پیوستند و عقد موافقت بستند، تا به وقت فرصت وزیر و هر دو پسرش را بکشت، و نعمت بی قیاس برداشت و در مغاره دزدان به جای پدر بنشست و عاصی شد. ملک دست تحسّر به دندان گزیدن گرفت و گفت:
شمشیر نیک از آهن بد چون کند کسی
ناکس به تربیت نشود ای حکیم کس
باران که در لطافت طبعش خلاف نیست
در باغ لاله روید و در شوره بوم خس
زمین شوره سنبل بر نیارد
درو تخم و عمل ضایع مگردان
نکویی با بدان کردن چنان است
که بد کردن به جای نیک مردان/ دیوان سعدی
احادیث آخرالزمانی
حوادثی که در ماه رجب و در واقع پنج ماه پیش از ظهور حضرت اتفاق خواهد افتاد، بارش باران بی نظیر در ماه رجب قبل از ظهور، امام صادق (ع) در این رابطه میفرماید: وقتی که زمان قیام قائم نزدیک شود، بر مردم باران فرو خواهد ریخت، در ماه جمادی الثانی و ده روز رجب؛ بارانی که مانندش دیده نشده است. در سالی که بناست حضرت مهدی (ع) ظهور کنند قحطی بطور جدی شیوع یافته و در ۲۰ ماه جمادی الاول چنان بارانی می بارد که از زمان منزل گرفتن حضرت آدم در زمین بی سابقه است که این باران تا دهم ماه رجب ادامه می یابد . از امام صادق (ع) نقل شده که فرمودند: وقتی قیام قائم (ع) نزدیک شود در ماه جمادی الثانی و ده روز از رجب بر مردم بارانی می بارد که خلائق همانند آن را ندیده باشند. سپس به ۲۴ باران ختم میشود که زمین را پس از مرگش زنده میکند و برکاتش نمایان میشود. همانگونه که از این روایات برمی آید از علایم قریب الوقوع ظهور حضرت مهدی (ع) نزول باران های شدید و آب های فراوان آسمانی است که به نوعی برای عصر ظهور زمینه چینی شود تا زمین ها برای زراعت و کشاورزی پربار و بابرکت، پس از این حالت فقر و خشکسالی که داشته اند آماده شود. بارش باران عادی چیز عجیب و خارق العاده ای نیست جز اینکه مدت یا میزان آن بارش غریب باشد که بنابر روایات موجود، تاکید بر این باران ها به جهت بیان و ابراز اعجازگونه بودن آنهاست. با توجه به آنچه گفته شد حقیقت صحبت امیرالمؤمنین (ع) را می فهمیم که فرمودند: شدیدا از آنچه میان ماه جمادی و رجب واقع میشود در عجبم. نظریات مختلفی درباره مدت این باران ها بیان شده است. بعید نیست این بارانی که از جمادی تا رجب ادامه دارد پس از ظهور حضرت نازل شود، چرا که تعدادی از علایم ظهور از باب توسع و گستردگی محدوده عصر ظهور به این عنوان نامگذاری شده است. با توجه به فراوانی آب و باران نازل شده بهتر است آن را پیش از ظهور بدانیم، چرا که اگر پس از ظهور واقع شود مانع برخی از فعالیت ها و وعده هایی میگردد که بناست حضرت آنها را انجام دهند و بدان ها جامه عمل بپوشانند، پس مقدم دانستن آن بر ظهور هم فایده های متعارف باران را در بر خواهد داشت و هم با دیگر فواید اثری دو چندان میتوان برای آن تصور کرد. البته این نکته را هم متذکر شوم که احادیث و روایات، به مکان و کیفیت بارش این باران ها اشاره ای نکرده اند، اما آنچه مهم است این است که این بارانها را بعنوان نشانه و علامتی برای نزدیک شدن زمان ظهور در نظر بگیریم، حال چه نحوه باریدن آن با بقیه باران ها متفاوت باشد، چه مقدار و یا مکان آن.
طوفان ویرانگر استان مدینه عربستان
منابع محلی این طوفان را بیسابقه اعلام و خسارت گسترده به برخی شهر از جمله شهر ینبع وارد شده است، روایت ۲۰ جمادی تا ۱۰ روز از رجب
گوشه ذهنمان باشد.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله فرمودند: در آخرالزمان خداوند ایشان را، بخاطر اعمالشان، از باریدن باران در وقت خود محروم میکند و باران را در غیر وقت طبیعی خود می باراند. همانا بر مردم زمانی خواهد آمد که در آنزمان، از آسمان باران می بارد اما از زمین گیاهی نمیروید، همچنین آن حضرت فرمودند که: از علامات ساعت ظهور آن است که باران گرم می بارد. ساعت ظهور بر پا نمیشود تا آن که بر مردم بارانی ببارد که خانه های گلی نگاه دارنده آنها از آن باران نباشد. و جز با خانه های مویی چادری نمیتوانند خود را از باران حفظ و نگهداری کنند. شاید اشاره به باران های سیل آسایی باشد که با جاری کردن سیل، مردم را مجبور به زندگی در چادر در اطراف شهرها میکند، همچنین فرمودند: پیش از ظهور سالهایی است که آسمان از باریدن خودداری میکند. پیش از خروج دجال که از علائم ظهور می باشد، سه سال خواهد بود: سال اول آسمان ثلث باران خود را منع خواهد نمود؛ سال دوم دو ثلث و سال سوم تمام باران خود را منع می نماید تا اینکه هیچ حیوانی از بهایم نمیماند مگر اینکه هلاک میگردد. از ابن مسعود روایت شده که پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله فرمودند: در آن زمان در زمستان باران نمی بارد و زمستان مانند تابستان گرم می باشد. حضرت علی (علیه السلام ) فرمودند: در آنزمان در فصلی که باید باران باریده و هوا سرد شود، مانند تابستان در آن باران نمی بارد و هوا سرد نمیشود. امام جعفر صادق (علیه السلام ) فرمودند: در آخرالزمان خواهی دید که آیات و نشانه های آسمان که علامت عذاب است ظاهر میشود اما احدی نمیترسد و فزع نمیکند. وقتی زمان قیام امام زمان (عج) ما برسد، ماه جمادی الثانی و ده روز از ماه رجب مجموعا چهل روز بارانی بر مردم می بارد که خلایق مانند آن را ندیده باشند، پس خداوند بواسطه آن گوشت های مومنین را در قبور شان میرویاند، مثل اینکه نگاه میکنم و آنها را میبینم که از طرف جهنیه می آیند و خاک را از موهای خود میتکانند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله فرمودند: در آخرالزمان میوه ها کم میگردد. در آخرالزمان زراعت فاسد میشود. ساعت ظهور بر پا نمیشود مگر وقتی که کوه ها از جای خود حرکت کنند و شما امور بزرگی را مشاهده نمایید که قبلا ندیده بودید. از علائم آخر الزمان و ظهور مهدی صاحب الزمان (عج) مسلط شدن کفار بر پنج نهر: سیحون، جیحون، فرات، نیل و دجله میباشد. در آنزمان اشجار و درختان زیاد شده، اما میوه ها کم میگردد، شاید اشاره آن حضرت به پارک های جنگلی در شهرها باشد که اکثرا بدون میوه می باشند، ساعت ظهور بر پا نخواهد شد تا اینکه بادهایی ظاهر میگردد که مردم را در دریا می اندازد. امروزه شاهد گردبادهای مهیب و سهمگینی خصوصا در نواحی کارائیب و فلوریدا هستیم که قادر است علاوه بر انسانها، وسایل بزرگ و حجیم را به دریا پرتاب کند. در آخرالزمان هوا تاریک میشود و آب خشک گردیده و در زمین فرو میرود و افق خورشید غبار آلود میگردد. از این روایات میتوان برداشت کرد که منظور از آلودگی هوا در زمان کنونی ما باشد، امام زمان (علیه السلام ) بعد از غیبت خود، همزمان با طلوع ستاره ای قرمز ظهور می نماید. (ان شاءالله) مولایمان امیر المومنین علی علیه السلام در توصیف آخرالزمان فرمودند: آن زمان هنگامی است که جنگل ها خشک میشود و شکارچیان همه را به وحشت می اندازند، و اضطراب، نفرات و مهاجرت زیاد میگردد. امام محمد باقر (علیه السلام ) از جد بزرگوارش رسول خدا روایت میکند که فرمودند: وقتی که زنا ظاهر شود، مرگ ناگهانی زیاد خواهد شد؛ و وقتی که در پیمانه کم داده شود، و کم فروشی شود، خداوند آنها را به کمی اموال و گرانی مبتلا خواهد نمود؛ و وقتی که زکات پرداخت نشود زمین برکات خویش را از قبیل زراعت و میوه و معادن از ایشان منع می نماید؛ و هر گاه در احکام خداوند جور نمایند، بر ظلم و تعدی کمک خواهد شد؛ و هر گاه عهد و پیمان الهی را بشکنند، خداوند دشمنان را بر ایشان مسلط میگرداند؛ و هر گاه قطع رحم نمایند، مالها در دست اشرار قرار داده میشود؛ و هر گاه امر به معروف و نهی از منکر نکرده و خوبان از اهل بیت من پیروی نکنند، پس خداوند بدان آنها را بر ایشان مسلط می نماید، پس در آن هنگام خوبان ایشان دعا میکنند اما مستجاب نخواهد شد. امام جعفر صادق علیه السلام فرمودند: به درستی که قبل از آمدن امام قائم (عج)، همانا سالی خواهد بود که در آن باران زیاد میبارد بطوریکه خرما درخت آن فاسد میشود، پس در آن شک نکنید. مولایمان امام رضا (علیه السلام ) فرمودند: قبل از ظهور امام زمان (علیه السلام ) بیوج می باشد. راوی این حدیث میگوید: من در ابتدای امر منظور آن بزرگوار را نفهمیدم تا این که در مراسم حج از یک اعرابی شنیدم که میگفت: امروز بیوج است. از وی پرسیدم بیوج چیست؟ پاسخ داد. روزی است که خیلی گرم باشد، قبل از ظهور آن حضرت احتمالا سالهای خیلی گرمی در پیش خواهد بود. در روایت آمده: در آن زمان بارانها در غیر وقت می بارد؛ و بارانها زیاد بوده اما گیاه کم می باشد.
شبکه المسیره: حزبالله لبنان، تصاویر و قطعات بمب سنگر شکن آمریکایی GBU- ۳۹B را در اختیار ایران قرار داده است. طبق این گزارش ایران قصد دارد تکنولوژی نفوذگر و هدایت این بمب را، روی کلاهک موشکهای بالستیک خود، سوار کند. مهندسان نظامی ایران، هماکنون موفق شدهاند، کلاهک جنگی مشابه بمب GBU-۵۷ را طراحی کنند که قابلیت نصب روی موشک هایپرسونیک/ بالستیک فتاح، با برد ۱۴۰۰ کیلومتر، را دارد. گفته میشود این بمب در حملات اخیر هوایی اسقاطیل در جنوب بیروت، منفجر نشده و بصورت سالم بر زمین افتاد. اگر خدا بخواد، یه عالمه از نوع خوبشو با مهندسی معکوس میسازیم، میذاریم برای روز مبادا، شاید وقتی اسقاطیل قدقد کرد لازم بشه بزنیم پر ریزون کنه.
حدیث :
عبید بن زراره گوید: به امام صادق علیه السلام عرض کردم که : مرا نسبت به گناهان کبیره آگاه ساز. حضرت فرمود: گناهان کبیره پنج گناهند و آنها گناهانى هستند که خداوند بر آنها آتش دوزخ را واجب گردانده و مى فرماید: (ان الله لایغفر ان یشرک به: همانا خداوند شرک آوردن به خود را نمى بخشاید) و میفرماید: (ان الذین یاکلون اموال الیتامى ظلما انما یاکلون فى بطونهم ناوا و سیصلون سعیرا: آنان که اموال یتیمان را ظالمانه میخورند براستى که در شکمهایشان آتش میخوردند و بزودى به دوزخ در آیند) و میفرماید: (یا ایها الذین آمنوا اذا لقیتم الذین کفروا زحفا فلا تولوهم الادبار: اى ایمان آورندگان هرگاه در میدان جنگ با کافران روبرو شدید به آنان پشت نکنید) تا آخر آیه، و فرمود: (یا ایها الذین آمنوا اتقوالله و ذروا ما بقى من الربا: اى ایمان آورندگان از خدا بترسید و آنچه را که از ربا باقى مانده رها کنید) تا آخر آیه. و متهم ساختن زنان شوهردار ساده دل با ایمان، و کشتن مومنى از روى عمد به خاطر دیندارى اش.
حدیث :
امام صادق علیه السلام از پدران بزرگوارش روایت فرمود که : در وصیت پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله به على علیه السلام آمده است : اى على ! بدترین مردمان کسى است که آخرتش را به دنیایش بفروشد و بدتر از او کسى است که آخرتش را به دنیا دیگرى بفروشد.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: بیشترین عبادت ابوذر - که خدایش رحمت کند - تفکر نمودن و عبرت گرفتن بود.
اهداف با ارزش زندگیمون چیه؟
در روستایی یکی از کشاورزا سگی داشت که همیشه کنار جاده می نشست و منتظر وسایل نقلیه ای میشد که از آنجا رد میشدند. به محض اینکه ماشینی زد میشد ، سگ احمق تا انتهای جاده دنبالش میدوید و در حالیکه پارس میکرد هی خودشو جرّ میداد که به اون ماشین برسه، روزی همسایه اش با خنده ازش پرسید: آیا فکر میکنی روزی سگت موفق بشه به ماشینها برسه؟ کشاورز با تاسف جواب داد: این اصلاً مهم نیست، مهم اینه که اگر روزی این سگ احمق به ماشینی برسه، چی گیرش میاد؟ چه سودی براش داره؟ اشتباهی که ما هم گاهی مثل این سگ احمق تکرار میکنیم، وقتی ما رو توی قبر گذاشتند، زندگی گذشته خودمون رو توی دنیا مرور میکنیم، ممکنه به خودمون نهیب بزنیم که: ایکاش در زندگی به دنبال هدف با ارزشی رفته بودیم، نه اینکه مثل این سگ احمق و بیچاره، فقط الکی دویده باشیم.
مدام به خودت بگو: من به چی فکر میکنم؟ آیا دوست دارم که این افکارم، زندگی منو خلق کنند؟ افکار ما زندگی ما رو خلق میکنند، مخصوصاً افکاری رو که در مواقع خلوت و تنهایی نشخوار میکنیم، مواظب افکار خودمون باشیم، اگر مدام به افکار منفی توجه میکنیم، ما در مسیر و مدار اتفاقات بد هستیم، فقط به چیزهایی که دوست داریم در زندگیمون اتفاق بیوفتند فکر کنیم، با تغییر باورها، زندگی جدیدی رو برای خودمون بسازیم، زندگی مجموعه ای از اتفاقات بد و خوبه، ذهن خودمون رو ظرف خاطرات منفی نکنیم، چون همونها رو جذب میکنیم.
در کلاس درس خدا، آنهایی که ناله میکنند رد میشوند،
آنهایی که صبر میکنند قبول میشوند، آنهایی که شکر میکنند شاگرد ممتاز میشوند، شکر هفت معنی متفاوت داره، یکش درست استفاده کردن هست، مثلاً خدا در قرآن گفته، اگر از نعمتی درست استفاده کنید، من اون نعمت رو زیاد میکنم: وَإِذْ تَأَذَّنَ رَبُّکُمْ لَئِن شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ. ضمناً اگر کسی در زندگی گرهای داره، و تو راهش را میدونی سکوت نکن، اگر دستت به جایی میرسه کاری بکن، معجزهی زندگی دیگران باش، بیشک یکی دیگه هم معجزه زندگی تو خواهد شد، ﺗﻨﻬﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﺧﺮﺟﯽ ﻧﺪﺍﺭه همینه، ﺟﺎﺭﯼ ﺷﺪﻥ ﺩﺭ ﺫﻫﻦ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ، ﭘﺲ ﭼﻪ ﺑﻬﺘﺮ، جوری در ذهنش ﺟﺎﺭﯼ بشیم ﮐﻪ خنده به لبش بشینه، ﻧﻪ نفرت و دلخوری، برای همه چیز و همه کس انرژی مثبت بفرست، چون از جایی که انتظارش رو نداری بطرف خودت برمیگرده.
تحقیق و معرفی پنج گروه سری خطرناک که از قرن های پیش فعالیت میکنند، بخش سوم
گروه سری خطرناک (ایلومیناتی) یا روشن ضمیران، که البته باید بهشون گفت کور ضمیران و کور باطنان، در سال ۱۷۷۶ بدست ادم ایزهاوبت در آلمان و با هدف ایجاد جوامع لائیک در اروپا و مقاومت در برابر گسترش نفود دین به این قاره تشکیل شد. در این گروه درحال حاضر ، ده ها تن از سیاستمداران جهانی و ستاره های هنری و سیاسی و از مهم ترین آن ها باراک اوباما رئیس جمهوری آمریکا و جای زی و مادونا و بیونسه رسماً عضویت دارند. صاحبان نظریه توطئه، معتقدند که اعضای گروه ایلومیناتی با هدف شستشوی مغزی مردم، به صنعت هایی مانند رسانه و تفریحات و موسیقی روی آورده اند، و آنها متهم اصلی ده ها جنگ و انقلاب خونین درجهان هستند.

چیزی که باعث دوستی و علاقه بین مایکل جکسون، بروسلی و توپاک شکور گردید، قرار داشتن در یک جبهه متحد بود، یعنی جبهه ای که بر علیه شبکه های ماسونی و ایلومناتی بود، مایکل جکسون شخصیتی داشت پر از انسانیت، بخشش، ایمان، تواضع، ادب و محبت، و اینها بارزترین و مهمترین ویژگی در او بودند، نشان داد که میتوان در غرب فاسد و کثیف زندگی کرد، ولی آلوده نشد، با وجود درآمد بالا، کمک هایی که به خیریه ها و بیمارستان ها میکرد در حدی بود که موقع مرگش چیزی نداشت، هنوز هم شایعه سازی بعد از مرگش ادامه دارد. او در حالیکه مالک نیمی از شرکت سونی بود، تحت فشار قرار گرفت تا به عضویت شبکه های ایلومیناتی در آید، اما آنان باور نمیکردند که مایکل آنقدر آزاده باشد که قید اینهمه ثروت و شهرت را بزند، و از اینجا شروع به ضدیت با ایلومیناتی ها بطور مستقیم از طریق موسیقی و سخنرانی کرد، تا اینکه اتهام کودک آزاری به او وارد شد و ۶۰ بار محاکمه گردید، که بی فایده بود و دادگاه و پلیس اف بی آی آمریکا، کوچکترین مدرکی برای اثبات این اتهامات پیدا نکردند، ولی مایکل خورد شد و بارها در جلوی دوربین به گریه افتاد ولی هرگز تسلیم نشد. بعد ها او پر هزینه ترین موزیک ویدیوی جهان را که تا کنون ساخته شده را ساخت، شاهکاری که در آن اشاره به این افراد کرد، میگفت: نمیتونی من رو از بین ببری، از این موضوع عصبانی هستی و میسوزی. مایکل جکسون فاش کرد که اخبار روز و رسانه و کتابهای تاریخ توسط این افراد مرموزی تحریف شده و، کذب و دروغی بیش نیستند. صریحاً اعلام کرد: مدیر شرکت سونی یک شیطان است. چرا که اکنون میدانست که این مدیر، از مهرههای ماسونیست. و در مقابل تعجب جمعیت گفت: کمپانی سونی موسیقی را میبلعد و نابود میکند، ماسونها بعد از ترور او این شایعه را پخش کردند و گفتند: او هنوز هم از ماست و مخفی شده و در آینده به دستور ما برمیگردد. مدتی بعد یک رسانه یهودی در آلمان فیلمی جعلی و کوتاه مبنی بر زنده بودن مایکل پخش کرد اما با جنجالی شدن موضوع، اعلام کردند که ما این شایعه را پخش کردیم تا واکنش مردم در مقابل شایعات را ارزیابی کنیم. رسماً اعلام کردند که تمام این تصاویر جعلی بوده. مایکل جکسون در تمام سالهای پایانی عمر خود را تلاش کرد تا با رقص و خوانندگی، با کلام و زبان اشاره بصورت رمزی، اسرار پشت پرده ماسون را فاش کند، گرچه هنوز هیچکدام از آثارش رمزگشایی نشده، مثلاً در آثارش اشاره میکند که مخفیانه مسلمان شده، بروسلی هم در تمام آثارش با ماسون مبارزه میکند نه کسی دیگر، متاسفانه بخاطر تیغ سانسور، این محتوا در آثارش کمرنگ شده و مخاطب متوجه نمیشود، توپاک شکور هم با رپ، پیاپی به ماسون حمله کرد تا نهایتاً به ضرب چهار گلوله ترور گردید.
نفس باد صبا آفت جان خواهد شد
عید می آید و اجناس گران خواهد شد
قیمت میوه و شیرینی و آجیل و لباس
باز سرویس گر فک و دهان خواهد شد
همسرم چند ورق لیست به من خواهد داد
و سرا پای وجودم نگران خواهد شد
میزنم ساز مخالف دو سه روزی اما
عاقبت هرچه که او گفت همان خواهد شد
از واژهی طنز، اغلب معنی لغوی آن یعنی مسخره کردن و طعنه زدن مورد نظر شاعران و نویسندگان بوده است، ولی معنی امروزی آن، که جنبهی انتقاد غیرمستقیم اجتماعی با چاشنی خنده، که بُعد آموزشی و اصلاحطلبی آن مراد است، از واژهی satire اروپایی گرفته شده است. طنز در حقیقت اعتراضی است بر مشکل و نابسامانی که در یک جامعه وجود دارد و گویی جامعه و مسوولان امر نمیخواهند این اعتراضها را مستقیم و بیپرده بشنوند. از این رو وجدان بیدار و ضمیر آگاه شاعران و نویسندگان با بزرگنمایی و نمایانتر جلوهدادن جهات زشت و منفی و عیبها و نقصهای پدیدهها و روابط حاکم در حیات اجتماعی، در صدد تذکّر، اصلاح و رفع آنها بر میآیند. با مروری در تاریخ گذشته، اوج طنز را در آثار شاعران و نویسندگان دورهی مشروطه میتوان دید.
مشاهدات من در جلسه ارتباط با ارواح (بصورت دنباله دار، بخش ۱۵)
ادامه از قبل.. یکى از عوامل تقویت عقیده به تناسخ ارواح است؛ چه این که اصحاب میزگرد و امثال آن اقرارهایى به زعم خودشان از ارواح، دائر به تکرار و عود ارواح میگیرند، فتح این باب، سبب هرج و مرج در عقاید و افکار خواهد بود؛ زیرا عدّه اى ساده لوح یا سودجو و یا مبتلا به بیماریهاى روانى، هر شب کنار میز مى نشینند و اقرار تازه اى به وسیله یک روح فوق العاده عالى و بلندپایه!! درباره خوبى و بدى افراد، و حتّى صحّت و فساد عقاید پیروان این مذهب و آن مذهب (و چه بسا مذاهب باطله و فِرَق گمراه) ادّعا میکنند! یک شب مجازات قسطى را در عالم ارواح (شبیه یخچال و کولر قسطى) کشف میکنند، شب دیگر دلیل بر حقّانیّت بعضى از فرق ضالّه که وضعشان بر همه روشن است، و از این قبیل امور. بازی با اعتقادات مردم گناه کمی نیست. میگویند این امور بر اثر دخالت ارواح خبیثه و شریره که در اطراف ما و در همه جا پراکنده اند و کارشان دروغ سازى و دروغ پردازى و بازى دادن افراد است، صورت میگیرد. خب اینم عذر بدتر از گناه است، بفرض اینکه چنین باشد، باز هم این کار، کار غلط و غیرقابل اعتماد و اطمینان است. بدیهى است که این هرج و مرج فکرى و عقیدتى و اخلاقى و اجتماعى، زیانهاى غیرقابل جبرانى دارد. مجموع این جهات سبب شد که من نتیجه تحقیقاتم رو اینجا مطرح کنم و با این خرافات پوسیده مبارزه کنیم. آیا اگر ما در این باره سکوت کنیم و جمعى که مطالعات مذهبى و علمى محدودى دارند، به اشتباه بیفتند، عمل خلافى هم از نظر دینى و هم از نظر انسانى انجام نداده ایم؟ البته کسانی هستند که ادعا میکنند که، حقانیت این احضار به ما ثابت شده، در ادامه، خیلی دقیق و منطقی بصورت پرسش و پاسخ، با دلیل و منطق، بصورت مستند ثابت میکنم که این مدیوم های کوچه بازاری فریبکار هستند و اغلب خودشون هم نمیفهمند که چه کار اشتباهی میکنند. در پست بعدی، تحت عنوان میزگرد در خدمت تناسخ و عود ارواح، این بحث رو پی میگیریم.
تحقیق پیرامون کودک درون
والد، بالغ، کودک درون، بخش دوم
قبل از شروع تجزیه و تحلیل (والد ، بالغ ،کودک) لازم هست موضوع (شخصیت دو قطبی) را هم در کنارش بررسی کنیم. اصلاً اختلال دو شخصیتی چیست؟ فردی که به بیماری اختلال دو شخصیتی مبتلا میشود، برای هر شخصیت خود، خاطرات مجزا و منحصر به فردی دارد، و کاملا آنها را باور دارد. در اختلال دو شخصیتی، شخص علاوه بر هویت اصلی خود، دارای هویتهای دیگری است که میتوانند در کنار هویت اصلی، در هر موقعیتی ظاهر شوند و فرد را به آدم دیگری تبدیل کنند. این یک تعریف ساده، از آدم دو قطبی هست که در کنار کودک درون، با هم بررسی میکنیم. اما کودک درون، تجارب و مطالعات تایید میکند که حالت والد و کودک، مانند نوارهایی ضبط شده در مغز ما از تجربیات واقعی دوران کودکی میباشد. شاید بخاطر همین است که اسلام تاکیدهای فراوانی در مورد مهربانی و تربیت نسبت به کودکان دارد. این نوارها شامل رویدادهای خارجی (اصل وقایع گذشته) و رویدادهای داخلی (احساسات) هستند. این نوارها، در حقیقت در هفت سال اول زندگی ما ضبط و ثبت میشوند. آنچه که طی این هفت سال ثبت میشود، آنقدر پایدار هستند که گویا بر روی سنگ حک شده اند، در علم روانشناسی روز دنیا، جنبه سوم که ماهیتی کمی متفاوت از دو جنبه دیگر دارد را، اریک برن با نام بالغ معرفی میکند. الان سوالی که پیش میاد این هست که وقتی میگوییم من، به کدامیک از این سه شخصیت درونی اشاره داریم؟ منطقی ترین جواب، هر سه شخصیت هست، اما اگر بخواهیم یکی را بعنوان مرکز این سه شخصیت عنوان کنیم، باید بگوییم، بالغ، چون این شخصیت بالغ هست که در حال تکامل است، حالا کار بالغ چیست؟ (بالغ) اصولاً کارش این است که اطلاعات ، باورها و ارزشها را بازبینی میکند، هنگامی که افراد قادر باشند بصورت منطقی رفتارهای خود را کنترل کنند و آنها را بروز دهند، در حالت شخصیتی بالغ قرار میگیرند، و در شرایط مختلف قادر به گرفتن بهترین تصمیمها و حل مشکلات هستند. این جنبه با (والد) فرق دارد، والد همان وجدان ماست، همان روح فطرت که ما را به طرف خدا حرکت میدهد، از این جهت که والد بطور ثابت و تقلیدگونه ای قضاوت کننده است. والد عملا از مایه ها و معیارهایی که در گذشته شکل گرفته، عمل میکند. بالغ با «کودک» نیز فرق دارد، بدینگونه که کودک ناگهانی و بی دلیل و برهان عمل میکند، و اصولا تابع احساسات است. کودک درون، همان نفس اماره است که به آن همزاد هم گفته میشه. انسان موجودی پیچیده و شگفت انگیز هست و مثلاً ما نمیتوانیم احساسات و اطلاعات ضبط شده خودمان را پاک کنیم، ولی میتوانیم، اگر خواستیم، کلید را بزنیم و آنها را موقتاً متوقف کنیم. بگذار مثالی علمی علمی برای شرایط بحرانی بیاورم: دختر جوان با رنگ پریده و زرد به خانه آمد و رو به پدر و مادرش گفت (من آبستنم) آبستنی خارج از حیطه ازدواج، در بیشتر مواقع جنبه شخصیت (والد) در پدر و مادر با سرکوفت و گاهی با ضرب و شتم صعود میکند و نه تنها مشکل را حل نمیکند، بلکه به مراتب کار را بدتر میکند، گاهی جنبه (کودک) درون مادر با ترس به گریه می افتد و غمگین میشود (یک بدبختی دیگر) و گاهی حالت احتضار و قربانی شدن معصومانه پیدا میکند (چطور توانستی این کار را با ما بکنی دختر) بر اثر اعلام چنین خبری پدر و مادر چه میتوانند بکنند؟ شرم و ننگی را که به خانواده تحمیل شده و تصمیم گیری برای از بین بردن بچه ای که شاید قابل سقط نباشد! اگر فقط (والد ) و(کودک ) درون آنها بایستند و دستها را به هم بمالند ، میتوان گفت، بالغ شخصیت رفته غاز بچراند، بالغ میتواند تصمیم بگیرد که در این وضعیت بحرانی چه جوابی سازنده، و چه راه حلی صحیح میباشد. این بالغ است که تصمیم میگیرد، این بالغ است که بین دو الهام خیر و شر قرار دارد، و از میان خوب و بد، یکی را انتخاب میکند، فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا، کودک درون دائم بهانه میگیرد و ما را به طرف نفسانیات و هواهای نفسانی دعوت میکند، نفس را نباید کوبید، بلکه مثل کودکی بازیگوش است که باید با او مدارا کرد تا لجباز و عصیانگر نشود. قَدْ أَفْلَحَ مَن زَکَّاهَا. حالا وقتی خطا یا ظلمی میکنیم، سرزنش والد که همان وجدان ماست شروع میشود. حالا باز مرور میکنیم که اختلال دوقطبی چیست؟ اختلال دو قطبی، تنها شامل نوسانات خلقی نیست، و یک اختلال مغزی و فکری جدی هست، که تحت عنوان افسردگی شیدایی از آن یاد میشود. لحظه ای عاشق و لحظه ای فارغ. دو نوع اصلی از اختلال دو قطبی وجود دارد، که در کم و کیف نشانه ها، با یکدیگر متفاوتند. اختلال دو قطبی، شرایطی از سلامت روان است که طی آن، تغییرات افراطی در انرژی و خلقوخو در بازههای زمانی متفاوت بروز پیدا میکند. بیش از دو درصد جمعیت جهان، با این اختلال بصورت شدید زندگی میکنند. خُلق افراد دارای اختلال دوقطبی، معمولا بین دو اپیزود شیدایی (یا هیپومانیا) و افسردگی نوسان دارد، هرچند که بعضیها ترکیبی از هر دو اپیزود را تجربه میکنند. این نوسانات خلقی، میتوانند باعث تغییراتی در رفتار شوند، توانایی فرد را در کنار آمدن با زندگی کاهش بدهند، و بر روابط بینفردی تاثیر بگذارند. اختلال دو قطبی باعث میشود فرد تصمیمهای نامعقول بگیرد و رفتارهای لغزشی از خود به نمایش بگذارد. اپیزود افسردگی، میتواند فرد را در معرض خطر خودکشی هم قرار دهد. علائم اختلال دوقطبی چیست؟ اکثر مبتلایان، تشخیص اختلال دوقطبی را در اواخر جوانی و اوایل بزرگسالی دریافت میکنند، اما عده کمی، تا مدتها متوجه اختلال خود نمیشوند. اختلال دوقطبی میتواند طیف وسیعی از مردم را فارغ از قومیت، نژاد و پیشینه اجتماعی اقتصادی درگیر کند. اختلال دوقطبی در افراد به طور متفاوت از یکدیگر ظاهر میشود. افزون بر آن، علائم بسته به آنکه بیمار اکنون در دوره شیدایی یا افسردگی به سر میبرد، متفاوتند. اپیزودهای خلقی میتوانند برای روزها، هفتهها یا سالها طول بکشند. علائم شیدایی (مانیا) در صورتیکه فرد در حال تجربه دوره مانیک باشد، ممکن است تعدادی از علائم زیر را تجربه کند: انرژی بالا، بطوری که بطرز فاحشی سطح انرژی بالاتر از حد نرمال دارد، احساس شکست ناپذیری، تحریک پذیری بالا، حس عدم نیاز به خواب کافی، تند صحبت کردن، افکار سریع، این حس که چیزهای زیادی برای گفتن وجود دارد، و فرد به سرعت از موضوعی به موضوع دیگر میپرد، حس خلاقیت و کارآمدی افراطی، درگیری در فعالیتهای مخاطره آمیز، ناتوانی در انجام فعالیتهای روزانه و عملکرد عادی، تجربه حالات سایکوز (روانپریشی) که شامل توهم، هذیان و شنیدن صداهاست. و اما علائم افسردگی: اپیزودهای افسردگی در دوقطبی، میتوانند ناتوانکننده و شدید باشند. هر اپیزود افسردگی، حداقل دوهفته طول میکشد و در هر روز، پنج علامت یا بیشتر را تجربه میکنند. تعدادی از علائمی که فرد میتواند در یک دوره افسردگی تجربه کند، به شرح زیر است: احساسات اندوه شدید، احساس ناامیدی، احساس گناه، احساس بیارزشی، تغییرات در الگوی خواب، بطوری که یا زیاد بخوابد یا در به خواب رفتن مشکل داشته باشد، دشواری در تمرکز، احساس کندی و بی قراری، افکار خودکشی. خب حالا هیپومانیا چیست؟ هیپومانیا نوعی از شیدایی با عملکرد بهتر است که علائمی نظیر این موارد را دارد: احساس خلق بالا و با انرژی بودن، حس عدم نیاز به خواب، افکار سریع و تصمیمات لغزشی و تکانشی، هیپومانیا نسبت به مانیا روزهای کمتری طول میکشد، با وجود شدت احساسات، عملکرد روزمره تحت تاثیر قرار نمیگیرد، هیپومانیا به بستری شدن در بیمارستان نمیانجامد، هیپومانیا، شکل خفیفتری از مانیا است. ممکن است بسیاری از علائم، مشابه مانیا تجربه شوند، با این تفاوت که روانپریشی تجربه نمیشود و فرد قادر است، عملکرد معمول خود را داشته باشد. افرادی که هیپومانیا را بیش از مانیا تجربه میکنند، ممکن است به دلیل آشکاری کمتر علائم، متوجه اختلال خود نشوند. بخاطر اینکه خسته کننده نباشه، ادامه در پست بعدی.
راز امارات که کمتر کسی میداند (قسمت چهارم)
امارات متحده عربی بطور کلی، و ابوظبی بطور خاص دارای بالاترین درصد افراد ثروتمند در جهان با تعداد تقریبی ۷۵ هزار میلیونر است، در حالیکه یهودیان ثروتمند، بالاترین درصد آنها را تشکیل میدهند. این کار فراهم کردن یک محیط امن، برای این ذخیره مالی بزرگ است. بنابراین، جای تعجب نیست که، کسی که محمد بن زاید را با دست بسوی اسقاطیل هدایت کرد، میلیونر یهودی (حیم سابان) بود. یهودیهای جهان و بخصوص یهودیان امارات، دو شناسنامه ای هستند، یکی شناسنامه ملی، که اغلب اسمی اسلامی روی آن میگذارند که شناخته نشوند، و یکی هم شناسنامه مخفی و نژادی، که با آن هویت یهودی خود را بصورت شبکه های مرموز داخلی و مخفی حفظ میکنند، برای همین، شناخت افراد یهودی در امارات ممکن نیست. جالب اینکه، امارات فقط ساختمانهای مرتفع، خیابانهای زیبا، و مبادله تجارت، ماشین آلات کارخانه ها و کارگاهها نیست. این یک سازش مرموز برای توطئه علیه تمامی ملتها، در جهت تسخیر جهان است. که البته باید گفت: شتر در خواب بیند پنبه دانه، گهی لوف لوف خورد گه دانه دانه. حالا یه نکته عجیبتر، امارات به این کوچکی، از نظر رتبه، پنجمین کشور در هزینه های تسلیحاتی هستش، چرا؟ مگه امارات با این زرق و برق، مگر به چیزی جز عشق و حال فکر میکنند؟ پس برای چی تبدیل شده به بزرگترین انبار مهمات؟ از اون عجیبتر اینکه، امارات ظاهراً باید سرش به کار خودش باشه، ولی برعکس، در امور تمام کشورها دخالت میکنه، هم مسائل اقتصادی، هم مسائل سیاسی، و حتی در مسائل امنیتی کشورها، اما چرا؟ رابطه این همه تسلیحات و مداخله ها چیه؟ ظاهر قضیه نشون میده که امارات پیشرفت کرده و حسابی مشغول عشق و حال هستند، ولی باطن قضیه خبر میده که امارات انبار مهمات و مرکز توطئه هاست، و این آرامش کاذب، آرامش قبل از از طوفان است، در پست بعدی همین بحث رو جلو میرویم.
نماز بخش سوم
کیفیت اکتساب سعادت و شقاوت را بیان نموده اند: و هدیناه النجدین: و راه بهشت و دوزخ را به وی نموده ایم و به او فهمانده ایم که اگر بخواهی میتوانی این نعمتهای فانی دنیوی را سرمایه و وسیله لذات و درجات بهشتی یا عذاب و شدائد و درکات جهنم قرار دهی، از رباط تن چون بگذشتی دگر معموره نیست، زاد راهی بر نمی گیری از این منزل چرا؟
بقول شاعر:
گر چه کرسی سرفرازی بایدت
ترک ملک و بی نیازی بایدت
فی المثل گر صد جهان است آن تو
آنچه بفرستی تو، آنست آن تو
گر در این ره بنده یا آزاده ای
می نبینی آنچه نفرستاده ای
الصلوة عمود الدین أن قبلت قبل ماسواها و ان ردت رد ماسواها: نماز، به منزله ستون دین است، اگر نماز مورد قبول پروردگار افتد، اعمال دیگر آدمی نیز مقبول درگاه خواهد شد و اگر نماز، مردود گردد، سایر اعمال و عبادات را نیز رقعی و ارزشی نخواهد ماند. دین را به چادری که در آن خانه میکنند، و نماز را به تیرک وسط آن چادر تشبیه کرده اند، که اگر تیرک باشد چادر بر پا است، اگر چه بعضی از بندهای چادر گسسته باشد. و اگر تیرک خوابید و افتاد چادر نیز خواهد خوابید، اگر چه ریسمانهایش در نهایت استحکام باشد، و دیگر نمیتوان از آن منتفع شد. ایستادن به ادای حقوق نماز، جز از ارباب قلوب متصور نشود، زیرا که حقیقت و روح و قلب نماز، راز و نیاز با حضرت احدیت و مناجات با رب الارباب و حضرت صمدیت است و رکوع و سجود و تشتد و تکبیر و تسلیم و اذکار صورت ظاهری نماز است، و به همین سبب است که فرمودند: از نماز آن مقدارش مقبول واقع میشود که نمازگذار در حین انجام و تکلم به آن قلبش متوجه معانی آن باشد.
مالک اشتر قسمت ششم
مالک همچنین ضمن به مبارزه طلبیدن حوشب ذی ظلیم و ذوالکلاع، به نخعی بودن خودش اشاره میکند.
در کتاب نصربن مزاحم آمده که مالک اشتر گفت: ای حوشب سبک سر و ای پیرمرد سالمند (ذوالکلاع) کدامین یک از شما خواهان پیکار با اشتر نخعی هستید.
مالک اشتر در نبردی سنگین با مالک بن ادهم که نیزه ای به سمت وی (اشتر) پرتاب کرد، ولی با چابکی اشتر بی اثر ماند، ضمن رجزی به نسب قحطانی خودش اشاره نمود: آنرا بسوی بهترین عرب قحطانی بسوی شهسواری که سینه هماوردان را شکافته، افکندی.
علاوه بر این، مالک و خاندان او به نسب ایادی خویش نیز افتخار میکرده، وقتی اشتر به مقابله با یک پهلوان رومی شتافت، هنگامی که ضربتی سنگین را حواله وی کرد، گفت: بگیر که من جوان ایادیم، و خواهر مالک که عسل آغشته به زهر شهید شد، در مرثیه اش چنین سرود: دور است که دیگر به اشتر نخعی امید داشته باشیم و باید از بخشندگی و محبت او قطع امید کنیم. با قبیله اش (مذحج) به خاطر مالک با راستی مصاحبت میکنیم و اگر از نسب مان سخن بگوییم، نسب به خاندان ایاد میبریم. حال که خاستگاه قبیله ای مالک مشخص شد، بهتر است توضیحاتی هر چند مختصر در مورد قبیله مذحج و شاخه نخع آن بدهم. نسب شناسان نسب قبیله مذحج را چنین آورده اند: مالک بن ادد بن زید بن یشجب بن عریب بن کهلان بن سبا بن یشجب بن یعرب بن قحطان. اینان از جنگاوران نیرومند بودند که به ارتش پادشاهان حمیر و یهرعش پیوستند، نام این قبیله در کتیبه ریگمانس که به روزگار یوسف اسار تدوین شده مذحجم آمده است.
سلمان فارسی بخش ۳۱
سلمان در مورد ارتباط قلب و پیکر انسان گفته: وضع قلب انسان و پیکر او مانند شخص نابینا و رفیق زمین گیر او مى باشد، زیرا شخص زمین گیر چشم دارد، ولى کمر و قدرت حرکت ندارد که بتواند حرکت کند و میوه را از درخت بچیند، امّا چون چشم دارد، رفیق نابیناى خودش را میتواند راهنمایى کند و او میوه را بچیند، و هم خود مىخورد و هم به رفیق زمین گیر خودش هم میخوراند. این سخن حکیمانه بیان کننده ارتباط و لزوم هماهنگى اعضاى بدن در مورد عناصر انسانى جامعه که براى پیشبرد اهداف و تکامل اجتماعى نیاز به همانگى دارند نیز صدق میکند. شعری هم هست که گفته:
یکى چشم و آن دیگرى پا شویم
به هر جا که باید، در آنجا شویم
یک آییم ما هر دو تن، زان سپس
به هر کار ما را بود، دست رس
حکیمانه گفت و پذیرفت لَنگ
رهیدند آن هر دو، از قید و ننگ
به گیتى اگر بنگرى، فى المثل
همه خلق، در حکم کورند و شَل
ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، شاهزاده گفت: آیا کسى هست که چون سخن حقّ را بشنود اجابت نکند و انکار کند و بعد از مدّتى اجابت و قبول نماید؟ بلوهر گفت: آرى، بیشتر حالات مردم در باب حکمت چنین است. شاهزاده گفت: آیا هیچ گاه پدرم چیزى از این کلام را شنیده است؟ بلوهر گفت: گمان ندارم شنیده باشد شنیدن درستى که در دل او جا کرده باشد، و خیرخواه مهربانى در این باب به وى سخن گفته باشد. شاهزاده گفت: چرا حکما در این مدّت مدید پدرم را به این حال گذاشته اند و امثال این سخنان حقّ را به وى نگفته اند؟ بلوهر گفت: او را ترک کرده اند زیرا محلّ سخن خود را میدانند و بسیار باشد که سخن حکمت را با کسى که از پدر تو بهتر باشد ترک کنند، کسانى که انصاف و مهربانى و شنوایى بهترى از پدر تو دارند، تا به غایتى که دانایى با کسى در تمام عمر معاشرت کند و در میان ایشان نهایت انس و مودّت و مهربانى باشد و هیچ جدایى نباشد، مگر در دین و حکمت، آن حکیم دانا دلسوز و غمخوار او باشد، امّا وى را قابل نداند تا اسرار حکمت را به وى بازگوید. گویند پادشاهى بود عاقل و مهربان و پیوسته در اصلاح امور خلایق مى کوشید و انصاف را در باره ایشان مراعات مى کرد، این پادشاه وزیرى صادق و صالح داشت که او را در اصلاح امور یاور بود و رنج او را مى کاست و محلّ اعتماد و مشورت وى بود. آن وزیر در کمال عقل و دیندارى و پرهیزکارى و دورى از دنیاخواهى بود و با اهل دین ملاقات مى کرد و سخنان آنها را مى شنید و برترى آنها را مى دانست و محبّت ایشان را به دل و جان قبول کرده بود و او را نزد پادشاه قرب و منزلتى عظیم بود، و پادشاه هیچ امرى را از او مخفى نمى کرد و وزیر نیز با پادشاه چنین بود، و لیکن از امر دین و اسرار حکمت و معارف چیزى به پادشاه اظهار نمى کرد. بر این حال سالیانى گذشت و وزیر هر گاه به خدمت پادشاه مى آمد به ظاهر بتان را سجده مى کرد و از روى تقیّه تعظیم آنها مى نمود و سایر لوازم کفر را به جاى مى آورد، و از غایت مهربانى به آن پادشاه پیوسته از گمراهى او دلگیر و غمگین بود، تا آنکه روزى با برادران و یاران خود که اهل دین و حکمت مى بودند در باب هدایت پادشاه مشورت کرد، ایشان گفتند: مراعات حفظ جان خود و دوستانت را بنما و اگر مى دانى که قابل هدایت است و سخن تو در او تأثیر مى کند با او سخن بگو، و از کلمات حکیمانه او را آگاه ساز و گر نه با او سخن مگو که موجب ضرر او به تو و اهل دین خواهد شد، زیرا نباید فریفته پادشاهان شد و از قهر ایشان ایمن بود، بعد از آن، وزیر پیوسته با پادشاه اظهار خیرخواهى و اخلاص مى نمود و منتظر فرصت بود تا در محلّ مناسبى او را نصیحت و هدایت کند، و پادشاه نیز گرچه گمراه بود ولى در نهایت تواضع و ملایمت بود و روزگار خود را در مقام رعیّت پرورى و اصلاح امور و تفقّد احوال ایشان سپرى مى کرد، و وزیر و پادشاه روزگار را چنین مى گذرانیدند. شبى از شبها بعد از آنکه مردم به خواب فرو رفته بودند، پادشاه به وزیر گفت: بیا بر مرکب سوار شویم و در شهر بگردیم و احوال مردم و آثار بارانهایى که در این ایام فرو باریده است مشاهده کنیم. بر مرکبهاى خود سوار شدند و در نواحى شهر مى گشتند، در اثناى راه به مزبله اى رسیدند که شبیه حیاط سرایى بود، پادشاه نورى را دید که از گوشه آن مزبله مى تافت، و به وزیر گفت: اینجا داستانى دارد، پیاده شویم و نزدیک رویم تا ببینیم چه خبر است، پیاده شدند و رفتند تا به تونلی رسیدند که شبیه غارى بود و از آنجا روشنى مى تافت، مسکینى از مساکین در آنجا بود و به گونه اى که متوجّه نشود به او نگریستند، مرد درویش بد قیافه اى بود که جامه هاى بسیار کهنه که در مزبله مى افکندند پوشیده بود، و از زبالهها متکایى براى خود ساخته و بر آن تکیه زده بود، و در پیش روى او ابریقى سفالین و پر از شراب بود و ساز و طنبورى در دست داشت و مى نواخت و زنش که در بد ترکیبى و کهنگى لباس مانند خودش بود در برابرش ایستاده بود، و هر گاه شراب مى طلبید ساقى او مى شد و هر گاه ساز مى نواخت آن زن برایش مى رقصید، و چون شراب مى نوشید او را به مانند پادشاهان تحیّت مى گفت و آن درویش، زن خود را سیّده النّساء مى نامید و هر دو یک دیگر را به حسن و جمال مى ستودند و به اندازه اى در سرور و خنده و طرب بودند که زبان از بیان آن قاصر است. پادشاه و وزیر آهسته بر روى پاهاى خود برخاستند و احوال آن دو را مخفیانه نیک نظاره کرده و از لذّت و شادى آنها در آن مزبله تعجّب کردند و بازگشتند. پادشاه به وزیر گفت: گمان ندارم که به من و تو در تمام عمر این اندازه لذّت و سرور و شادى رسیده باشد که به این زن و مرد در این شب رسید، و مى پندارم که این برنامه هر شب آنها باشد. وزیر آن را غنیمت شمرد و فرصت را غنیمت شمرد و گفت: اى پادشاه مى ترسم که این دنیاى ما و پادشاهى تو و بهجت و سرورى که به این لذّتهاى دنیوى داریم، در نظر آن جماعتى که ملکوت دائمى را مى شناسند مانند این مزبله و این دو نفر باشد، و کاخهاى ما که سعى در بنا و استحکامش مى کنیم و نزد کسانى که در پى مساکن نیک بختى و ثواب آخرتند مانند این غار در چشمان ما باشد، و بدنهاى ما نزد آن کسانى که پاکیزگى و نضارت و حسن و جمال معنوى را ادراک کرده اند، مانند بدن این دو بدترکیب و زشت در چشمان ما باشد، و تعجّب آن نیک بختان از لذّت و شادى ما به عیشهاى دنیوى مانند تعجّب ما باشد از لذّت این دو شخص به حال ناخوشى که دارند. پادشاه گفت: آیا جمعى را که بدین صفات موصوف باشند مى شناسى؟ وزیر گفت: آرى. پادشاه گفت: آنان چه کسانى هستند؟ وزیر گفت: دینداران، کسانى که ملک و پادشاهى آخرت و لذّات آن شناختند و خواستار آن شدند، پادشاه گفت: ملک آخرت چیست؟ وزیر گفت: نعمتهایى است که پس از آن هیچ گونه سختى نیست، و غنایى است که فقرى پس از آن وجود ندارد، و سرورى است که اندوهى در وراى آن نیست و صحّتى است که هیچ مرضى در پى ندارد، و رضایى است که خشمى در پس آن نخواهد بود و امنى است که به ترس مبدّل نمى شود، و حیاتى است که مرگ به دنبال ندارد و پادشاهى بى زوال است، آن سراى بقا و دار حیاتى است که انقطاع و تغیّر احوال در آن نیست و خداوند از ساکنان آن بیمارى و پیرى و شقاوت و درد و مرض و گرسنگى و تشنگى و مرگ را در بر داشته است. آرى اى پادشاه اینها اوصاف و اخبار آخرت است. پادشاه گفت: آیا براى داخل شدن به آن خانه دروازه و راهى مى شناسى؟ وزیر گفت: آرى آن خانه براى هر کس که آن را از راهش طلب کند مهیّاست، و هر کس از درگاهش به آن درآید البتّه توفیق خواهد یافت. پادشاه گفت: چرا مرا پیش از این به چنین خانه اى رهنمون نشدى و اوصاف آن را برایم بیان نکردى؟ وزیر گفت: از جلالت و هیبت پادشاهى شما حذر مى کردم. پادشاه گفت: اگر این امرى که وصف مى کنى واقع شود، سزاوار نیست آن را ضایع کرده و خود را از آن محروم نمائیم، و لیکن باید تلاش کنیم تا به اخبار صحیح آن دست یابیم. وزیر گفت: اگر شما رخصت فرمایى در بیان اوصاف آخرت مداومت کنم و آن را مکرّر بازگو کنم تا یقین شما زیادت گردد، پادشاه گفت: بلکه تو را امر مى کنم که شب و روز در این کار باشى و نگذارى که به کار دیگرى مشغول باشم که آن امر عجیبى است و نمى توان در آن سستى کرد، و نباید از چنین امورى غافل بود و راه آن پادشاه و وزیر راه نجات و رستگارى بود.
علائم غیر حتمی
نشنال جئوگرافیک آمریکا هشدار میدهد: سد موصل یک بمب ساعتی است و موصل و بغداد را از روی زمین محو خواهد کرد. با توجه به قدیمی شدن سد غول پیکر موصل که روزانه توسط یک شرکت ایتالیایی برای رفع ترک ها تزریق میشود خطر بالقوه است، شکسته شدن سد موصل و جاری شدن سیل در بغداد یکی از علائم غیر حتمی ظهور در برخی روایات است، و میشود جلوی این اتفاق را گرفت. در حدیثی معتبر از امام صادق(ع) آمده است: عَامَ أَوْ سَنَةَ اَلْفَتْحِ یَنْشَقُّ اَلْفُرَاتُ حَتَّى یَدْخُلَ أَزِقَّةَ اَلْکُوفَةِ: در سال فتح و پیروزی (ظهور امام عصر عج) فرات شکافته میشود و آب وارد کوچههای کوفه میشود. منظور از «ینشق الفرات» بالا آمدن آب است، که بخاطر این بالا آمدن مسیر آب از رود به یکباره به یک سمت تغییر میکند، گویا کناره رود شکافته شده و آب وارد معابر میشود. ثبق به معنی زیادی آب و سرعت جریان است، یعنی هر گاه آب فرات چنان زیاد شود و طغیان کند که داخل کوچه های کوفه گردد. و در اثبات الهداة ابنعباس از امیرالمومنین(ع) چنین نقل میکند: هر گاه زیادی آب شکافی در فرات ایجاد کرد، پس آب به کوچه های کوفه برسد، شیعیان ما آماده ی ملاقات قائم علیه السلام شوند/ کشف الغمه، اثباة الهداة
علائم حتمی
در احوال مردم به هنگام وقوع صیحه آسمانی: از حالت و واکنش مردم در قبال صیحه را از زبان به حق ناطق امام صادق (ع) بشنوید: هنگامی که بانگ آسمانی را بشنوند، مانند کسی که بر سرش مرغ نشسته باشد خشکشان میزند، تمامی دشمنان خدا در برابر صیحه آسمانی خاضع و منقاد میشوند. اگر در خبری هم دچار شک و تردید باشند در مورد صیحه ی آسمانی هیچ تردیدی نخواهند داشت، که با نام پدر و نام اجداد طاهرین او (عج) ندا خواهند شنید/ کتاب الغیبه: نعمانی. با توجه به اینکه، این صیحه از علائم حتمی هست، و ضمن اینکه بسیار ترسناک هست که همه بقول معروف، از ترس خشکشون میزنه، این سوال پیش میاد که علتش چیه؟ دلیلش یکی، توجه دادن مردم به نزدیکی ظهور و بوجود آمدن آمادگی درونی در میان مؤمنان مخلص، و یکی هم عذاب کافران و مشرکین هست، که به خیال خودشون به پناهگاههای خودشون به قطب برن، ولی خبر ندارند که کسی از عذاب خدا نمیتونه فرار کند.
حُسنیّه بخش چهارم
آغاز پرسش: هارون لعنه الله علیه رو به کنیز کرده و پرسید: چه مذهبی داری و بر کدام دینی؟ حُسنیّه گفت: دین مبین رسول خدا محمّد صلی الله علیه و آله وسلم، و مذهب اهل بیت او علیهم السلام. هارون ملعون که خودش رو خلیفه خدا میدانست گفت: حُسنیّه! خلیفه و وصیّ رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم که بود؟ حُسنیّه گفت: ای خلیفه! دستور بده علما حاضر شوند تا آن چه گفتنی است بگویم، و اگر در دین و مذهب من ایراد و یا سخنی داشته باشند، جواب آنها را بدهم. هارون فهمید که او بر مذهب اهل بیت علیهم السلام است، وزیرش یحیی خبیث را خواست و به او گفت: این کنیز بر مذهب ما نیست، بگو او را بکشند. وزیر گفت: امّا او ادعای بزرگی کرده است. اگر چنانچه علما مغلوب او شوند، در این صورت رعایت حقّ او بر خلیفه واجب خواهد بود، زیرا کنیزی که بر جمیع علما فایق آید، کشتن او سزاوار نیست. هارون که نقشه ای شیطانی به ذهنش رسید، از این سخن خوشش آمد و دستور داد علما و فقهای بغداد را که رئیس و بزرگ آنها (ابویوسف) بود حاضر کردند. (شافعی) نیز در آن هنگام در بغداد بود و با وجود اختلافی که با ابویوسف قاضی داشت، به آن مجلس آمد. سیاست هارون این بود که دشمنانش را به جان یکدیگر میانداخت.
مجلس به دستور هارون برپا شد.
حُسنیّه نقاب بر رو کشیده در برابر ایشان نشست. چون علما از مذهب او سئوال کردند، بدون هیچ ترسی اظهار کرد که بر مذهب و محبّت اهل بیت علیهم السلام است. پس با آنان به مباحثه و مجادله پرداخت و آیات قرآن و احادیث نبوی صلی الله علیه و آله وسلم را به گونه ای تفسیر و تاویل مینمود که کسی را یارای مقابله با او نبود. هارون که اوضاع را چنان دید، برآشفته شد و دستور داد ابراهیم بن خالد عونی را سریعا به مجلس آورند چرا که او داناترینِ علمای بصره بود و چهارصد تن از علمای آن روزگار در بصره در درس او حاضر میشدند.
کابالا قسمت پایانی
علم (باصطلاح) اعداد: یکی از اصول کابالیسم که برای اعداد و ترکیبات عددی، نقشی مانند نقش حروف قائل است، میباشد که محی الدین ملعون آنرا به میان مسلمانان آورد. نمونه هائی از آنرا در کتب جادو و ساحری در میان مسلمانان حتی در همان دو کتاب مذکور مشاهده میکنید. در ضمن، آتش پاک کننده: که یکی دیگر از اصول کابالیسم است، یعنی تقدیس و پرستش آتش به بهانه عامل پاک کننده، است. نفوذ: محی الدین این اصل را نیز به درون جامعه اسلامی آورد به اشعار زیر که او در زمان اقامت در قونیه سروده است از نو توجه فرمائید:
لقد کنت قبل الیوم انکرت صاحبی
پیش از این دوستم را بد میپنداشتم و دفع میکردم
اذا لم یکن دینی الی دینه دان
چون دین من با دین او سازگار نبود
وقد صار قلبی قابلاً کلّ صورة
و اینک قلبم پذیرای هر عقیده گشته است
فدیراً لرهبان و مرعی لغزلان
دیری برای راهبان و چراگاهی برای آهوان جوان شده است
و بیت نیران وکعبة طائف
هم آتشکده است و هم کعبه برای طواف کنندگان
و الواح تورات و مصحف قرآن
هم الواح تورات و هم مصحف قرآن شده است
ادین بدین الحبّ انّی توجّهت
متدین به دین حبّ هستم که خودم به راه انداختهام
رکائبه فالحبّ دینی و ایمانی
مرکبهای آنرا پس محبت دین و ایمان من است.
دوزخ عشرتکده است: این اصل مبتنی بر اصل (تشویق به گناه) و اصلی که شیطان مقدس است، میباشد. نفوذ: محی الدین دوزخ را جایگاه نعیم میداند؛ نعیم یعنی برخورداری و رفاه. او علاوه بر موارد دیگر از فصوص، در فصّ یونسی میگوید: امّا اهل نار مآلشان به نعیم است، لکن در درون آتش، زیرا صورت آتش پس از پایان مدت عقاب ناچار است بر هر کسی که در آن است برد و سلام شود و این نعیم (بر خورداری و رفاه) آنان است.
چرخیدن به محور عنوان عیسی: تورات (عهد عتیق) کتاب مشترک مسیحیان و یهودیان است؛ مسیحیان مانند یهودیان، تورات را کتاب تبیینی و هستی شناسی و نیز شریعتی خود میدانند و انجیل را کتاب سرگذشت و نصایح عیسی(ع) میدانند و آن را عهد جدید مینامند. یهودیان پیش از عیسی(ع) منتظر آمدن عیسی بودند و او را موعود خود میدانستند. وقتی که او آمد، سران یهود آموزه های او و نبوت او را بر علیه منافع خود یافتند، او را تکذیب کرده و به اعدامش فتوی دادند. و هنوز هم در انتظار آمدن عیسای مورد نظر خود هستند. مسیحیان نیز در انتظار آمدن مجدد عیسی(ع) هستند. کابالیسم نکته مشترک باور هر دو طرف را گرفته و با صرفنظر از ویژگی های عقاید دو طرف، پیرامون آمدن عیسی که در آخر الزمان خواهد بود، بشدت مانور مباحثاتی میدهد. هدف از این روند، همانطور که اشاره شد، ایجاد وحدت و اتحاد در میان پیروان دو دین در مقابل مسلمانان بود. نفوذ: محی الدین اصل بحث به محور عیسی و بهره جوئی از نام و عنوان او را در موارد متعدد از فصوص عنوان میکند به حدی که پیش از او اثری از چنین روندی در جامعه اسلامی و نیز در محافل و متون صوفیان، وجود نداشت. محی الدین، موذیانه از این کار سه هدف داشت: ۱- مسلمانان به آمدن عیسی(ع) در آخرالزمان معتقد هستند، او در این روش طوری پیش میرود گوئی به ذهن مسلمانان القاء میکند که آنان نیز مسیحی هستند و نباید با مسیحیان صلیبی مقابله کنند. وقتی که قرار است در آن زمان همه ادیان یکی باشد، پس مقابله با صلیبیان کار عبث و بیهوده است. ۲- خودش یک کابالیست مسیحی است. ۳- تقویت شخص خودش در میان مسلمانان به عنوان خاتم الاولیاء، او در این روش، ابتدا عیسی را خاتم الاولیاء میداند که خواهد آمد و ولایت با او ختم خواهد شد. سپس سمت و مقام خاتم الاولیائی را از او گرفته و به خودش اختصاص میدهد. او و شاگردش قیصری هر از گاهی در فصوص و شرح فصوص، به محور عنوان عیسی(ع) چرخیده اند که من هم ناچار شده ام در نقد سخنان شان در مواردی متعدد از دو جلد محی الدین در آئینه فصوص بحث کنم به این شرح: کتاب ظُهر: برخی باور دارند که کتاب ظهر (اساسی ترین متن کابالیسم) خیلی قدیمی و کهن است، برخی دیگر معتقد هستند این کتاب توسط اسحاق کور، پی ریزی شده و آموزه های او پایه های اولیه آن است که توسط نهمانیدس در مرکز گرونا تکمیل شده است. و نیز گفته شده که اصل و اساس آن در همان مرکز تدوین شده است. به هر صورت کتاب ظهر در ۲۴ فصل تدوین شده و فصوص در ۲۶ فصّ. دو فصّ افزوده است زیرا برای جامعه تصوف زده آن روز مسلمانان، حرف های زیادی داشته. جامعه مسلمانان به حدی صوفی زده و پر از تصوف، و در سلطه همه گیر تصوف بود و گوش های مردم به حدی با سخنان و باورهای ضد عقلی پر شده بود که کسی نمیتوانست بر این خزعبلات و گنده گوئی های ضد عقلی و ضد دینی محی الدین خرده بگیرد و آنها را مصداق تحریف قرآن بداند. زیرا محی الدین در جواب شان میگفت: اگر آموزه های من تحریف قرآن و تحریف اصول دین باشد، این کاری است که شما راه آن را باز کرده اید و این همه گسترش داده اید. در این باره رجوع کنید به محی الدین در آئینه فصوص جلد اول، عنوان بستن دهان دیگران. و نیز مبحث حدیث سلسلۀ الذهب. این بود شرحی مختصر از کار بزرگِ بزرگ کابالیست که اصول اساسی کابالا را به جامعه مسلمانان نفوذ داد و برای مسلمانان منجلابی درست کرد که نجات شان از آن، بسی دشوار و یا غیر ممکن است مگر با ظهور حضرت بقیۀ الله الاعظم(عج). بنابراین هدف من و امثال من فقط این است که گروه و قشر محقق شیعه به اصل قضیه اولاً درباره صوفیان خودمان که عنوان عارف را به همراه میکشند توجه داشته باشند و ثانیاً، شخصیت و نقش محی الدین این بزرگ کابالیست را بشناسند. بی تردید کار و نقش او اگر در جنگ نظامی علیه مسلمانان در حد نهمانیدس اسپانیائی نباشد، اما کار او در جنگ نرم (و آماده کردن زمینه فکری در جامعه اسلامی به نفع صلیبیان و مغول) هزاران برابر بیشتر از نقش نهمانیدس بوده است، زیرا هنوز هم که هنوز است آثار او بویژه فصوص الحکم در تخریب روح مسلمانان و سلطه پذیریشان تاثیر مداوم و عمیق و گسترده دارد. دیدیم که نهمانیدس سه اسم و نام داشت: یونانی، عربی، اسپانیائی. اما متاسفانه نام یونانی و نام اسپانیائی محی الدین را نمیدانیم. زیرا او در ۳۷ سالگی مطابق ماموریت خود از اسپانیا به ممالک اسلامی آمد و تا آخر عمر به برنامه خود ادامه داد؛ بدیهی است در اینصورت فقط یک نام محمد بن علی بن محمد برای خود برگزیده و نسب خود را هوشمندانه به حاتم طائی رسانیده. و لقب ابن عربی پوشش دیگری است و لقب محی الدین برای زدایش دین مسلمانان است که آری او بدعت نمیگذارد بلکه دین را از نو زنده میکند. لقب اسپانیایی محی الدین: در اسپانیا به او ابن سراقه میگفتند، یعنی فرزند دزدکی که در محی الدین در آئینه فصوص هم آمده. برای شناخت بیشتر و بهتر عناصر و زمینه تاریخی و نیز شناخت کابالا، منابع زیر معرفی میشود: دائرۀ المعارف فرید وجدی ذیل اندلس، نقش اندلس در اندیشه غربی، در اینترنت، المقتبس من انباء اندلس، غروب آفتاب در اندلس، مقاله کابالا، عبدالله شهبازی- کابالا فرقه ای در دست استعمار، صهیونیسم و شیطانیسم (قسمت سوم) مقاله در اینترنت- پیدایش کابالا، دو مقاله در اینترنت، داستان حقیقی کابالا، تورات، فتوحات مکیّه، فصوص الحکم، فصوص الحکم با تصحیح ابوالعلای عفیفی فراماسونری و فراموشخانه در ایران، فراماسونی جهانی، نفوذ فراماسونری در مدیریت نهادهای فرهنگی ایران، مبانی فراماسونری، چنگیزخان و امپراطوری مغول، مالکوم باب، ترجمه باجلان، تاریخ فتوحات مغول، ساندرز، ترجمه ابوالقاسم حالت، حکومت ایلخانی، شیرین بیانی، محی الدین در آئینه فصوص.
حدیث :
از کتاب ابى عبدالله سیارى که مصاحب دو امام موسى کاظم و امام رضا علیه السلام بود روایت است که گوید: از امام معصوم شنیدم که فرمود: عبادت ، زیاد روزه گرفتن و خواندن نماز فراوان نیست بلکه عبادت تفکر نمودن درباره خداى تعالى است.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: ای مهزم، شیعه ما کسى است که صدایش از گوش خودش تجاوز نکند و کینه و دشمنى اش از دستانش تعدى نکند (کینه اش را عملا ابراز و اعمال نکند) و (در زمان تقیه) ما را آشکارا مدح و ثنا نگوید، و در مجالست و همنشینى با ما زبان به عیبجویى نگشاید، و با بى مهرى و کینه با ما به مخاصمه و جدال بر نخیزد، و اگر با مومنى دیدار کرد او را اکرام کند، و اگر با نادانى برخورد نمود از او دورى کند، تا آنجا که فرمود: شیعه ما کسى است که همچون بانگى که سگ از سوز سرما بر مى آورد بانگ بزند و حرص و طمعى همچون حرص و طمع کلاغان نداشته باشد و از دشمن ما درخواست و گدایى نکند اگر چه از گرسنگى بمیرد.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله فرمود: آیا به شما در مورد کسى که شبیه ترین شما به من است خبر دهم ؟ عرض کردند: آرى اى رسول خدا! پیامبر فرمود: کسى که اخلاقش نیکوتر و نرمخوتر و نیکى کننده تر به خویشاوندانش باشد و دوستى اش نسبت به برادران دینى از همه بیشتر باشد و صبورترین شما بر حق و فرو خورنده ترین شما خشمش را و نیکوترین شمااز نظر عفو و بخشایش باشد و از همه شما در هنگام خوشنودى و خشم انصاف را بیشتر رعایت کند.