دلنوشته های روزمره

دلنوشته های روزمره

مرد تنهای شب
دلنوشته های روزمره

دلنوشته های روزمره

مرد تنهای شب

باقالی پلو

خــداونـدا
زیبــــاترین لــحظه هـا را نـصیب مـــادرم کـن
کـه زیبـــاتـریـن لــحظه هـایـش را
به خـاطر مـن از دسـت داده اسـت . . .
مــــادرم دوستت دارم ، روزهایت مبــــــــــــارک

عکس ماه رمضان

چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها. افراد زیادی اونجا نبودن ۳ نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن پیر مرد که نهایتا ۷۰سالشون بود.
ما غذا مون رو سفارش داده بودیم که یه جوان نسبتا ۳۵ساله اومد تو رستوران یه چند دقیقه ای گذشته بود که اون جوانه گوشیش زنگ خورد، البته من با اینکه بهش نزدیک بودم صدای زنگ خوردن گوشیش رو نشنیدم،بگذریم شروع کرد با صدای بلند صحبت کردن و ...

ادامه نوشته

سکوت

سکـــوت کـردم و فهماندمش عذاب این است

همیـشه پـــــرسش ناگفته راجواب این است

به نعـره خـــواست به آرامشم خطـــی بکشد

سکـــــوت کردم و دریـــــافت بازتاب این است

شکــــسته بود ولـــــی مویــــــه‌وار می‌خندید

که چهـــــرهء باختـــه را آخرین نقاب این است

به مهــــر گفتـــــــم‌اش آرام باش و صحبت کن

که در طــــریق سخن حسن انتخاب این است

چـــــه گفـــت؟ راز، نـــــه! اما نپرس و باور کن

کـــــم است زهر، که نوشیدن مذاب این است

نشاندمش که بخوان، خواند و هم‌سکوتم شد

پیـــــــــام نیمـــــه‌ء ناخـــواندهء کتاب این است

ســـــوال کــرد که بــــــا من چه کرده‌ای گفتم

کمی سکــــوت تو را می‌کند مجاب، این است

من و تــــــو درک سکـــــــوت همیم تا هستیم

و جــــــاودانگی لحظــــــــه‌های ناب این است

دوست داشتن

برای خودت زندگی کن
کسی که تو را دوست داشته باشد با تو میماند
برای داشتنت می جنگد...
اما اگردوست نداشته باشد،به بهانه ای میرود..

شکسپیر میگه؛ اگر کسی را دوست داری رهایش کن اگر سوی تو برگشت از آن توست و اگر برنگشت از اول برای تو نبوده.

اما ویکتور هوگو میگه؛ کسی رو که دوستش داری هر چند وقت یه بار بهش یادآوری کن که او را دوست داری.

در عوض دانشجوی زیست‌شناسی معتقده که؛ اگر کسی را دوست داری، به حال خود رهایش کن. او تکامل خواهد یافت.

ادامه نوشته

تلفن همراه

اگر آنگونه که با تلفن همراهتان برخورد می‌کنید با همسرتان بر خورد میکردید
اکنون خوشبخترین فردِ دنیا بودید

اگر هر روز شارژش میکردید
باهاش در روز از همه بیشتر صحبت میکردید
پایِ صحبت‌هایش می نشستید
... پیغام‌هایش را دریافت میکردید
پول خرجش میکردید
براش زیور آلاتِ تزئینی میخرید
دورش یک محافظ محکم میکشیدید
در نبودش احساسِ کمبود میکردید

حاضر نبودید کسی‌ نزدیکش شود حتی مطالبِ خصوصیتان را به حافظه اش میسپردید
همیشه و همه‌جا همراهتان بود حتی در اوج

ادامه نوشته

دختر کشاورز.

روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.

کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یکمعامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت: اصلا یک کاری می کنیم:
من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.

ادامه نوشته