دلنوشته های روزمره

دلنوشته های روزمره

مرد تنهای شب
دلنوشته های روزمره

دلنوشته های روزمره

مرد تنهای شب

روزهای سخت

ده راه ساده برای تغییر حالت توی روزهای سخت:
۱- پیاده روی کن.
۲- همه چیز رو رها کن و کمی بخودت استراحت بده.
۳- ایثارگر باش و به دیگران کمک کن.
۴- یه لیست از نقاط قوتت بنویس.
۵- یه سرگرمی قدیمی رو دنبال کن، اگه نداری یدونه جدیدشو بساز.
۶- اولویت بندی کن و اجازه بده اولویتات حرکت بعدیت رو تعیین کنن.
۷- خودتو به یه خواب طولانی دعوت کن.
۸- یه کار هیجان انگیز انجام بده.
۹- مراقب منفی‌بافی‌هات باش.
۱۰- یادداشت روزانه بنویس و ذهنت رو تخلیه کن


دوست دارم که کنی ترک وصالم مادر.
تا که آسوده شود فکر و خیالم مادر.
گر که خواهی کنی از خویش خدا را راضی.
باش راضی که بسوزد پر و بالم مادر.

زبان حال علی اکبر علیه السّلام

آفرینش و تفسیر آخرالزمانی سوره توحید
در مورد اینکه گفتی بعضی آیات چه فایده ای دارند، و اینکه بعضی آیات تاریخ مصرفشون گذشته، یعنی منقضی شده (معنی حرفت همین میشه) نه تنها نگذشته، بلکه تمامشون تا پایان دنیا ضروری هستند، بلکه برعکس، بعضی آیات برای آخرالزمان هستند، چون درک و فهم مردم گذشته در حد این زمان نبوده، و پیشرفت علم در آخرالزمان همچنان نیازمند محاسبات دقیق و قوانین مندرج در این کتاب آسمانی هستش که طی چند پست بررسی میکنیم.
قل هوالله احد: بگو آن خداوند تک است.
الله الصّمد: خدا مجوّف (جوف دار- دارای جوف) نیست- مادّه نیست. زیرا هر مادّه ای مجوّف است.
لم یلد: او نزاده است و نمی زاید، او انرژی نیست. زیرا انرژی به ماده تبدیل میشود، ماده از انرژی به وجود می‌آید. و نیز: او ماده نیست زیرا انرژی از ماده به وجود می‌آید. ولم یولد: او زاده نشده و زاده نمیشود، او نه ماده است و نه انرژی و نه حالات آن دو. از ماده انرژی زاده میشود. و از انرژی ماده زاده میشود و از هر دوی آن‌ها حالات و کیفیاتی پدید می‌آید. خداوند هیچ کدام از این‌ها نیست. آیه اول تک بودن خدا را بیان میکند، بدیهی است وقتی که یک چیز ذاتاً (در بیان فلسفی) تک باشد، او مصداق لم یلد و لم یولد است بنابر این معنای آیه‌های بعدی در بطن آیه اول هست همان طور که دیدیم حدیث فرمود خود سوره، تفسیر خود است. هر کدام از آیه‌ها جنبه ای از معنای آیه اول هستند. آیه دوم ماده بودن و انرژی بودن را نفی میکند. آیه سوم مثل آیه دوم از نو انرژی بودن، و ماده بودن را نفی کرده و علاوه بر آن دو، حال و حالات (کیفیات) را نیز نفی میکند. ولم یکن له کفواً احد: و نیست (و نمیشود) مانند او کسی. کس: واژه کس به هر موجود ذی شعور و عاقل، اطلاق میشود مانند: روح، فرشته، جنّ و انس (با صرف نظر از جسم شان که در دو آیه بالا نفی میشوند) بوسیله این آیه از خدا سلب میشوند. توجّه فرمائید: سورۀ توحید در ۵ جمله یک تعریف جامع، مانع و کامل از خدا ارائه میدهد که اگر انسان میخواست چنین تعریف کاملی را بدهد لازم بود ده جلد کتاب بنویسد. غیر از خدا هر چه هست یا ماده است یا انرژی و یا حالات و یا روح، فرشته... همۀ اینها را از خدا سلب و نفی میکند. و نتیجۀ آن یک توحید ناب، کامل، تام، بی کم و کاست میشود. امروز می‌بینیم فرمایش امام سجاد (ع) یک معجزۀ بزرگ علمی است که فرموده سورۀ توحید را متعمقون آخرالزمان معنی خواهند کرد و معنی اصلی این سوره مختص به آنان است. بدیهی است مردم از زبان آن حضرت نمیتوانستند پیام اصلی این سوره را بفهمند؛ اگر امام به آنان میگفت: سنگ و آهن نیز مجوّف هستند. چه عکس العملی نشان میدادند؟ در این باره شعری از آن امام (ع) نقل شده است:
انّی لَاَکتم من علمی جواهره
کی لا یری العلمَ ذو جهل فیفتتنا
وقد تقدمنی فیه ابو حسن
الی الحسین واوصی قبله الحسنا
یارُبّ مکنون علم لو ابوح به
لقیل لی انت ممن یعبد الوثنا
ولاستحل رجال صالحون دمی
یرون اقبح ما یأتونه حسنا
ترجمه: من گوهرهای دانش خود را کتمان میکنم مبادا صاحب جهل با مشاهده علم، دچار فتنه گردد. پیش از من و پیش از حسین (ع) ابوالحسن نیز چنین بود که قبل از حسین (ع) بر حسن (ع) نیز چنین وصیت کرده بود. ای بسا گوهر علمی که اگر ابراز کنم به من میگویند که تو بت پرست هستی.
متن اشعار حرف به حرف، کلمه به کلمه و سلسلۀ وصیت چهار امام (ع) دربارۀ این موضوع، دلیل‌های روشن هستند که گوینده آن‌ها امام سجاد (ع) است. ای بسا گوهر علمی که اگر ابراز کنم به من میگویند که تو بت پرست هستی. و مباح میدانند مردانی از مسلمانان خونم را بدین سان. زشت ترین رفتارشان را زیبا می‌انگاشتند. اما امروز محققین متعمق طوری در علم عمیق رفته اند و روشن کرده اند، نه تنها ابراز گوهر دانش سجادی با چنین واکنشی روبه رو نمیشود بلکه دانشمندان متعمق، انگشت شگفت را در مقابل دانش آن امام، به دندان میگذارند. ولی چه میتوان کرد، هنوز هم مظلوم و ناشناخته باقی مانده اند. بگذار از نو تکرار کنم:
گم کرده حقیقت را زاهد به جُفا رفتی
کج کرده طریقت را، عابد به کجا رفتی
نقصت ز چیست انسان، گمراه همی پوئی
تاریخ بیالودی، بازت به خطا رفتی
افلاک ارسطو را، یونان وداع کرده
اما تو هنوزت هم، با آن به لقاء رفتی
ژوکی به هند و چین، جوک همگان گشته
عرفان طلبی از جوک؟ راهی به شطا رفتی
گاهی به سراب کانت، گاهی وبر و پوپر
روز دگرت پیش، دورکیم به گدا رفتی
گه عاکف مارکسی تو، گه والۀ اسپنسر
همراه دکارتی گه، حیران به شفا رفتی
روزی ز می‌مرشد، مستانه بر افتادی
روزی ز پی بیکن، ارزان به بها رفتی
افیون تصوف را خوردی و پَر آوردی
با بال و پر وَهْمِین، حقّا به هوا رفتی
مرشد پی کر کردن، پر کرده مخ درویش
او عارفِ سودِ خود، تو ره به فنا رفتی
تحریف کتاب الله، رسم و ره عرفان است؟
عاقل، به در سمّام، سهواً به دوا رفتی
آن گاه که اهریمن، مظهر ز خدا باشد
بر آلهۀ شیطان، سجده به دعا رفتی
گر فلسفه میخواهی، برگیر ز اهل آن
ور معرفت اندوزی، از چی به غشا رفتی
دین در خود دین باشد، نه هند و نه یونانت
مکتب بنهادی تو، به چین، به ختا رفتی
مامور صلیبی ها، عقل از مخ تو بربود
یا هانری و یا محیی، هر دو به خفا رفتی
امید میرفت دستکم دنشگاهیان و روحانیان ما افکار فرسوده و پوسیدۀ یونانیات و بودائیات را کنار بگذارند و از این خرافه بافی‌ها پرهیز کنند اما جاسوس صلیبیان (هانری کربن) آمد و با کمک فرح پهلوی سالها در دانشگاه تهران فعالیت کرد و افکار جوانان اندیشمند آن روز را که امروز دانشمند به حساب می‌آیند به شدت آلوده و تحمیق کرد در حدی که امروز دانشگاه‌های ما در اثر گسترش میکروب کربن، در علوم انسانی خرافی ترین دانشگاه‌های جهان است و شگفت این که عده ای به این بیماری اندیشه ای شان میبالند. هانری کربن موفق ترین جاسوس صلیبیان پس از محی الدین است.
نمونه دوم از آیاتی که تفسیر آنها به مردم آخرالزمان واگذاشته شده آیه‌های اول سورۀ حدید است. در همان سخن امام زین العابدین (ع) که فرمود معنای صمد را مردم آخرالزمان خواهند فهمید ادامه میدهد: وَ الْآیَاتِ مِنْ سُورَةِ الْحَدِیدِ إِلَی قَوْلِهِ: وَ هُوَ عَلِیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ، فَمَنْ رَامَ مَا وَرَاءَ ذَلِکَ فَقَدْ هَلَک: و نیز آن آیه‌ها که در سورۀ حدید تا: وَ هُوَ عَلِیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ، را برای مردم آخرالزمان که در علم متعمق میشوند نازل کرده است پس هر کس فراتر رود به هلاکت دینی می‌افتد. امام (ع) مردم زمان خویش و دیگر اعصار را که پیش از آخرالزمان باشند از تعمق در آیه‌های مذکور باز میدارد و تعمّق در آن‌ها را انحصاراً کار متعمّقون آخرالزمان، میداند. حرف (ال) در (الآیات) الف لام معرفه هستش و نشان میدهد که چند آیه ای از سورۀ حدید در محافل مباحثاتی مطرح بوده همانطور که صمد مطرح بوده است و حرف (ال) به اصطلاح ادبی عهد ذهنی و اشاره به آن است. اینک نگاهی به آیه‌های اوّل سوره حدید: ۱- سَبَّحَ لِلَّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزیزُ الْحَکیمُ. امام (ع) که میفرماید (الایات= آن آیات) شامل این آیه نمیشود: زیرا نه مردم زمان‌های پیشین و نه مردم آخرالزمان، هیچکدام ماهیت و چیستی این تسبیح را نخواهند فهمید که در آیه ۴۴سورۀ اسراء میفرماید: تُسَبِّحُ لَهُ السَّماواتُ السَّبْعُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فیهِنَّ وَ إِنْ مِنْ شَیْ ءٍ إِلاَّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لکِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبیحَهُم. و هر وقت حتی در آخرِ آخرالزمان، قرآن را باز کنید خواهید دید میگوید: لاتفقهون تسبیحهم. ۲- لَهُ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ یُحْیی وَ یُمیتُ وَ هُوَ عَلی کُلِّ شَیْ ءٍ قَدیر. این آیه نیز مشمول سخن امام (ع) نیست زیرا هر فرد موحّد در هر عصر اعم از اعصار پیشین و آخرالزمان، پیام این آیه را هم درک میکند و هم به آن معتقد است. مراد امام (ع) سه آیه بعدی است: ۳- هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ وَ هُوَ بِکُلِّ شَیْ ءٍ عَلیم. استادی از اساتید نوشته است: امام سجّاد (ع) فرموده است پیام این آیه را متفکران آخرالزمان خواهند فهمید؛ و ملا صدرا مصداق آن است که توانسته این آیه را معنی کند. منظورش این است: ملاصدرا با تشریح وحدت وجود که میگوید اعلم انّ واجب الوجود کلّ الاشیاء ثابت کرده خداوند همه چیز است همۀ اشیاء، اول و آخر، ظاهر و باطن، همگی خدا هستند. اما توجه ندارد: اولاً ملاصدرای بیسواد از افراد آخرالزمان نیست که در ۴ قرن پیش میزیست. ثانیاً محی الدین بیسواد در قرن پنجم و حدود شش قرن پیش از او همین آیه را اشتباها بر وحدت وجود دلیل آورده و روی آن مانور داده است. ثالثاً جنید، حلاج، بایزید بسطامی و دیگر صوفیان از اوایل قرن دوم هجری به آن پرداخته و به آن اشتباه معتقد بودند. به لطف و عنایت اهل بیت (ع) هر دو را با هم تفسیر کرده‌ام مشکل پیشینان در عدم شناخت کامل «زمان» بود که امروز توسط دانش فیزیک تکمیل شده است. ۴- هُوَ الَّذی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فی سِتَّةِ أَیَّامٍ ثُمَّ اسْتَوی عَلَی الْعَرْشِ یَعْلَمُ ما یَلِجُ فِی الْأَرْضِ وَ ما یَخْرُجُ مِنْها وَ ما یَنْزِلُ مِنَ السَّماءِ وَ ما یَعْرُجُ فیها وَ هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصیر. در مسئلۀ آفرینش جهان در شش روز، هر کدام از آن روزها ۱۸ میلیارد سال از سال‌های کره زمین میشود. اینک ما در روز هفتم هستیم که حدود ۱۳ و نیم میلیارد سال از آن طی شده است یعنی از آغاز پیدایش کهکشان‌های کنونی تا به امروز. محتوای این بحث فیلسوف معاصر رضوی به حدی علمی و جالب بود که ابتدا دو نفر از اساتید کمبریج در صدد مصادرۀ آن و ثبت آن به نام خود بر آمدند که با سعی و کوشش بسیار توانست فعلاً از این سرقت شان جلو گیری کند، البته با کمک و حمایت خانم دکتر اعظمی ساکن امریکا، اما آقای ت. پادنابان از کمبریج در کتاب (پس از نخستین سه دقیقه) این سرقت را کرده است. چون با آزمایش‌های نوری که انجام دادند، همگان به این محاسبات قرآنی معتقد شدند. اصل قضیه از آنِ قرآن و اهل بیت (ع) است که با محاسبه‌های ریاضی از آیات و احادیث توضیح داده شده، مشروح داستان این سرقت در مصاحبه ای که در سایت بینش نو هست، آمده. ۵- لَهُ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ إِلَی اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ. به گمانم همین آیه نیز مشمول سخن امام (ع) و عبارت الآیات که فرموده، نباشد زیرا جملۀ اول آن در آیه دوم نیز آمده، شاید در جمله دوم یعنی: و الی الله ترجع الامور، پیامی باشد که ما از درک آن عاجز هستیم گرچه در آخرالزمان زندگی میکنیم. ۶- یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهارِ وَ یُولِجُ النَّهارَ فِی اللَّیْلِ وَ هُوَ عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدُور. درک و تحلیل گردش انتقالی و وضعی کرۀ زمین برای مردم عصر ائمه طاهرین سخت دشوار بود با این همه درست مانند سرگذشت واژه صمد که بحث شد، هم در قرآن و هم در احادیث ائمه (ع) آمده است به طوری که شیخ طوسی (رئیس طائفه علمای شیعه) در تفسیر تبیان به کرویت و حرکت کره زمین معتقد است و در عصر ما خیلی‌ها (از جمله مرتضی رضوی) دربارۀ آن بحث کرده اند. ۳- نمونۀ سوم: نمونه سوم از َآیاتی که مختص اندیشمندان آخرالزمان هستند، عبارتند از ۲۲ آیه که در آغاز ۵ سوره به شرح زیر قرار دارند:
۱- پنج آیه در آغاز سوره عادیات.
۲- پنج آیه در آغاز سوره مرسلات.
۳- سه آیه در آغاز سوره صافات.
۴- چهار آیه در آغاز سوره ذاریات.
۵- پنج آیه در آغاز سوره نازعات.
دربارۀ نمونه‌های اول و دوم از زبان حدیث شنیدیم که آن‌ها به مردم آخرالزمان اختصاص دارند. اما دربارۀ این ۲۲ آیه از ۵ سورۀ مذکور، دلیل حدیثی بر چنین اختصاصی، نداریم. پس به چه دلیل آن‌ها را ویژۀ آخرالزمان می‌دانیم؟ به دلیل این که پیشینیان نتوانسته اند آن‌ها را تفسیر کنند و خودِ این واقعیت، بزرگترین دلیل است که تفسیر آن‌ها نیاز مند زمان بوده است. درست است این ادّعا بس بزرگ است اما عین واقعیت است که در بخش دوم به همراه خواننده محترم به شرح و اثبات آن، می‌پردازیم. در این جا مبحث نقش عنصر زمان در تفسیر قرآن و چگونگی استفاده از علوم، حدود و شرایط چنین کاری، تمام میشود و در بخش بعدی به بررسی این ۲۲ آیه میپردازیم. بررسی معنای ۲۲ آیه در ۵ سوره، در این مبحث برای این که سیاق سخن کمی جنبۀ فنی میگیرد، از شما دوست گرامی توقع دارم کمی با حوصلۀ بیش تر مطالعه کنید، البته مطمئنم که خوب متوجه میشوید ولی شرطش کمی دقت است و دل دادن، و البته منم میکوشم که بحث را در حد ممکن در بستر عمومی و کلمات غیر تخصصی بیان کنم که برات کاملاً قابل فهم باشه، ضمناً هر نکته ای برات مبهم بود بگو تا در پست بعدی بیشتر توضیحش بدم. ادامه دارد..

وقت گذشته را نتوانی خرید باز
مفروش خیره، کاین گهر پاک بی بهاست
گر زنده ای و مرده نه ای، کار جان گزین
تن پروری چه سود، چو جان تو ناشتاست
تو مردمی و دولت مردم فضیلت است
تنها وظیفهٔ تو همی نیست خواب و خاست
زان راه باز گرد که از رهروان تهی است
زان آدمی بترس که با دیو آشناست
سالک نخواسته است ز گمگشته رهبری
عاقل نکرده است ز دیوانه بازخواست
چون معدنست علم و در آن روح کارگر
پیوند علم و جان سخن کاه و کهرباست

مثالب و مناقب و مطاعن و مدایح
تکمیل دین با تبرى از دشمنان و این از جمله اعتقادات قطعى شیعه است، که تکمیل دین و اتمام نعمت با ولایت در روز غدیر خم هست. حتى طبق نقل خود تسنن این آیه در غدیر خم نازل گردید: الیَومُ أکمَلتُ لَکُم دینُکم وَ أتمَمتُ عَلَیکُم نِعمَتى وَ رضیتُ لَکُم الإسلامَ دیناً : امروز دین شما را به حد کمال رسانیدم و بر شما نعمتم را تمام کردم و اینگونه اسلامى (همراه با ولایت) را برایتان برگزیدم و بدان راضى شدم. همین مفهوم در مورد تکمیل ولایت با تبرى در کلام امام هشتم علیه السلام آمده است: قال الرضاعلیه السلام: کَمالُ الدینِ وِلایَتُنا، وَ البَراءةُ مِن عَدُوِّنا. امام رضاعلیه السلام فرمود: کمال دین ولایت ما، و برائت از دشمنان ماست. با این مقدمه شروع میکنم شخم زدن کتب قدیمی را و با ذکر منبع و سند ذکر میکنم.
در کتاب الخرائج و الجرائح: روایت شده است که علی علیه السلام از بیعت کردن با اولی امتناع ورزید، پس اولی به خالد بن ولید دستور داد که آنگاه که در نماز صبح سلام داد، علی علیه السلام را به قتل رسان. پس خالد درحالی که شمشیری همراه داشت، آمد و کنار علی علیه السلام نشست. اولی در هنگام نماز درباره عاقبت این کار فکر کرد و این مطلب به ذهنش رسید که اگر علی علیه السلام کشته شود، بنی هاشم مرا به قتل میرسانند. پس هنگامی که تشهد گفت، قبل از آنکه سلام نماز را بگوید، رو به خالد کرد و گفت: آنچه که به تو دستور دادم را انجام نده. سپس گفت: السلام علیکم و رحمة الله و برکاته. علی علیه السلام به خالد گفت: آیا میخواستی این کار را انجام بدهی؟ گفت: آری. پس حضرت دستش را به سوی گردنش دراز کرد و با انگشتانش آن را طوری فشار داد که نزدیک بود چشمانش از حدقه بیرون آید. (داشته ریغش در میومده) خالد او را به خدا سوگند داد که وی را رها کند. مردم برای او شفاعت کردند (قبلاً گفتم که چی شده) خلاصه او را رها کرد. بعد از این، خالد کینه به دل گرفت و در پی فرصت و لحظه مناسبی بود که علی علیه السلام را به قتل رساند. روزی اولی لشکری همراه خالد به جایی فرستاد، هنگامی که از مدینه خارج شدند، در حالی که خالد سراپا سلاح بود و در اطرافش پهلوانانی بودند که به آنها دستور داده شده بود که هر آنچه او دستور دهد انجام دهند. (نیروی تحت الامر) خالد علی علیه السلام را دید که به تنهایی و بدون سلاح از روستایی خسته باز میگشت. (باد به پوستش میفته) هنگامی که به او نزدیک شد، خالد نیزه ای آهنی را که در دست داشت، بالا برد و به مولا یورش برد تا بر سر علی علیه السلام بزند و او را بکشد. علی علیه السلام آن را از او گرفت و بر گردنش گذاشت و آن را مانند گردنبندی به دور گردن او محکم پیچید. خالد پیش اولی باز گشت. مردم سعی کردند آن را باز کنند ولی موفق نشدند. پس گروهی آهنگر آوردند، آنها گفتند: باز کردن آن تنها در صورتی امکان دارد که با آتش گداخته شود و در این صورت او می‌میرد. پس هنگامی که از وضع او باخبر شدند، گفتند: علی علیه السلام تنها کسی است که میتواند آن را از گردن او جدا کند، همانگونه که آن را برگردن او قرار داد. خداوند همانگونه که آهن را برای داوود نرم کرد، برای وی نیز نرم کرده است. پس اولی نزد علی علیه السلام شفاعت کرد، و علی علیه السلام نیزه را گرفت و با انگشتش آن را تکه تکه کرد. حالا این واقعه رو که کتب تسنن قدیمی بصورت پراکنده و ناقص نوشتند، با تعصب و سانسور آمده، اینو کامل از چند کتاب برات تعریف میکنم تا افراد این واقعه رو بشناسی و با زمان خودمون تطبیق بدهی. جابر بن عبدالله انصاری که قابل اعتماده گفته: روزی در ایّام حکومت اولی نزد وی نشسته بودیم (ظاهراً در مسجد) هنگام ظهر بود که خالد بن ولید مخزومی که با لشکری رفته بودند، بازگشت و صدای شیهه اسبها و غبار سم آنها به آسمان بلند بود. در این هنگام دیدیم، حلقه‌های فولادین مدوّری در گردن خالد افتاده است. او از اسب پیاده شد و وارد مسجد شد و مقابل اولی ایستاد. (جابر بخش اول واقعه و درگیری رو ندیده) مردم به او خیره شده بودند و از حال او در شگفت بودند. خالد به اولی گفت: انصاف بده ای پسر ابی قحافه، مردم تو را در جایی قرار داده اند که شایستگی آن را نداری و چون ماهی ای که روی آب می‌آید، بالا رفته ای (ماهی هنگامی روی آب میاید که حرکتی نداشته باشد. یعنی کاری بکن) تو کجا و سیاست لشکرداری و اعزام نیرو کجا؟ نه نسبی داری و نه نیرویی؟ و نه میتوانی از کسی دفاع کنی و نه آتش جنگی روشن کنی؟ (یعنی من پاچه خوار تو هستم بیشتر بمن برسون) خداوند پاداش خیر به مرد ثقیفی و فرزند صهاک ندهد. من از طائف به جده برای جنگ میرفتم تا اهل ردّه را به دستور تو تعقیب کنم. در راه علی بن ابیطالب را با گروهی سرکش از دین ملاقات کردم که به جهت حسد نسبت به تو، با خشم و غضب مرا نگاه میکردند (دروغ که حناق نیست) کسانی که سخت به تو کینه دارند و مقام تو را خوش ندارند؛ در میانشان عمار و مقداد و ابوذر و زبیر و دو نوجوان بودند که یکی را فقط از نظر شکل و قیافه میشناسم و دیگری نوجوانی گندمگون بود که شاید از فرزندان برادرش عقیل باشد. (مولا تنها بوده) نیت شر را از چهره شان دریافتم و حسد را از برافروختگی شان، و علی زره پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم و ردایش را پوشیده و عقاب را زین کرده و در کنار چشمه ای به نام رویه نشسته بود (هنوز تند تند دروغ میگه مولا تنها بوده و از کشاورزی خسته برمیگشته) هنگامی که چشمش به من افتاد، صورتش را در هم کشید و با خشم تمام محاسن خود را در دست گرفت. من برای اینکه از شرّش در امان باشم، سلام کردم و فضای باز و دشت فراخ را غنیمت شمردم و برای پرهیز از جنگ با وی، من و همراهانم به آنجا رفتیم. عمّار با الفاظی تند، عداوتش را به من ابراز نمود (عمار کجا بوده؟ خالد میخواست تمام یاران مولا کشته بشوند) و سبب این ناملایمات، سوء تدبیر تو بود؟ در این موقع متوجه مردی شدم که کلام در گلویش مانند غرش شیر و صدای رعد جمع شده بود و با خشم تمام به من گفت: ای ابا سلیمان، این کار را میکردی؟ (ترور مولا که جوری مالوندش که جیش کرد به خودش خاک برسر) گفتم: سوگند به خدا اگر اولی بر تصمیم خویش استوار میماند، همان جایی را میزدم که چشمت در آن است؟ (سگ درب خونه صاحبش شیر میشه) سخن من که فقط حقیقت را به او گفتم، خشم او را بیشتر برانگیخت و او را به همان حال که در هنگام عصبانیت از او سراغ داریم، آورد و گفت: ای پسر لخناء چون تویی به من جسارت میکند و نام مرا بر زبان میراند، در حالی که یک کلمه از حکمت نمیداند؟ من از کشتگان تو و دوستانت نخواهم بود و خودم زمان اجلم را میدانم (حرفهایی که قبلاً مولا به غاصبین زده بوده رو بعنوان مدرک تکرار میکنه) سپس علی (علیه السّلام) به زیر گلویم ضربه ای زد و مرا از اسب به زیر انداخت و کشان کشان مرا تا آسیابی را که از آن حارث بن کلده ثقفی بود برد، و میله محکم آن را گرفت و گردنم را کشید و آن را به گردنم انداخت، در حالی که مانند موم در دستان او تاب میخورد (از میله آسیاب بعنوان عمود جنگی هم استفاده میشده) یارانم شاهد صحنه بودند و نتوانستند به من کمک کنند و مرا از چنگالش نجات دهند، خداوند آنها را پاداش خیر ندهد، وقتی به او نگاه میکردند، گویا ملک الموت را میدیدند. سوگند به کسی که آسمان را بدون ستون برافراشت (جانماز آب کشیدن مثلاً خدا شناسه) صد نفر از نیرومندترین عربها نتوانستند این حلقه را از گردنم باز کنند (یعنی تلاشش رو کرده کسی نتونسته کمکش کنه ناچار اومده پیش اولی گردن کج کرده) و این مسأله مرا بر آن داشت تا فکر کنم جادو کرده، یا نیروی فرشته ای در بدن او وارد شده است؟فَفُکَّهُ الْآنَ عَنِّی إِنْ کُنْتَ فَاکَّهُ، وَ خُذْ لِی بِحَقِّی إِنْ کُنْتَ آخِذاً، اکنون اگر میتوانی، حلقه را از گردنم باز کن و حقّم را از او بستان، و گرنه پس از این در خانه‌ام می‌نشینم، تا آبرویم محفوظ بماند، زیرا او (علی علیه السّلام) ننگی برایم بوجود آورده که مرا مسخره مردم کرده است؟ (هنوز جابر داره تعریف میکنه) اولی نگاهی به دومی کرد و گفت: می‌بینی از این مرد چه چیزهایی سر میزند؟ مثل این است که حکومت من بر دوش این مرد سنگینی میکند؟ و یا چون استخوانی در گلویش گیر کرده است؟ دومی گفت: شوخ طبعی ای است که او را رها نمیکند، تا او را از بین ببرد (واقعاً بعید نیست که مولا باهاش شوخی کرده باشه) و حسد و جهلی است که در درونش مستحکم شده و مانند خون در رگهایش جاری است، و تا زمانی که منزلت او را کوچک نکنند و او را نابود نسازند، او را رها نمیکند. آنگاه اولی قیس بن سعد بن عباده انصاری را طلبید، تا حلقه را باز کند، زیرا فقط او میتوانست آن را باز کند. قیس شمشیرزن پیامبر بود و او مردی بلند قامت بود که بلندای قامت او زبان زد بوده و پس از امام علیه السّلام، نیرومندترین مرد به حساب می‌آمد. وقتی قیس حاضر شد، اولی به او گفت: تو مرد نیرومندی هستی، هَذَا الْقُطْبَ مِنْ عُنُقِ أَخِیکَ خَالِدٍ، این میله را از گردن برادرت خالد باز کن؟ قیس گفت: چرا خالد خود، آن را از گردنش باز نمیکند؟ گفت: نمیتواند. (قیس مخالف غصب بوده) قیس گفت: آنچه ابوسلیمان که سپهدار لشکرتان و شمشیر شما بر دشمنانتان است قادر به انجام آن نیست، چگونه من قادر به انجام آن هستم؟ دومی گفت: شوخی و مسخره بازی را کنار بگذار! کاری که بهت گفتیم، انجام بده؟ قیس در پاسخ گفت: میخواهید کار را بر من تحمیل کنید، یا به دلخواه خود انجامش دهم؟ دومی گفت: اگر با رضایت قلبی اقدام کردی، چه بهتر و گرنه بر آن مجبور میشوی. قیس گفت: ای پسر صُهاک، خوار شود کسی که مانند تو مجبورش کند، البته در موقعیت قدرت قرار گرفته ای، و از تو چنین اجباری بعید نیست؟ دومی از سخنان قیس شرمنده شد و در گوشه ای نشست و دندانها را از شدّت خشم بر هم میفشرد. اولی گفت: ای قیس، او را رها کن و کار را انجام بده. قیس گفت: اگر میتوانستم، باز هم این کار را نمیکردم، پیش آهنگران شهر بروید، زیرا آنها برای این کار از من قوی ترند. پس چند تن از آهنگران شهر را فراخواند. آنها گفتند، این میله باز نمیشود تا اینکه آن را با آتش داغ کنیم. اولی رو به قیس کرد و گفت: به خدا سوگند تو میتوانی آن را باز کنی، اما تو کاری انجام نمیدهی که امام و دوست تو ابوالحسن، بر تو خرده بگیرد و این حال تو از حال پدرت عجیبتر نیست که اسلام را طلب کرد و از بیراهه طلب کرد، ولی خداوند ابهت او را شکست و منزلت او را پایین آورد و اسلام را با ولیّ خود عزیز کرد و دینش را با اهل طاعتش استوار کرد و تو الان در حال شقاوت و بدبختی هستی. قیس با شنیدن این سخنان خشمگین شد و برآشفت و گفت: ای فرزند ابی قحافه، من جواب دندان شکنت را که ناشی از زبانی آزاد و قلبی شجاع است، دارم و اگر این بیعتی که تو بر گردنم داری نبود، آن جواب را می‌شنیدی. به خدا قسم، هرچند دستم با تو بیعت کرد، اما دلم با تو نیست، زیرا با وجود روز غدیر، حجّتی ندارم؛ و بیعتم با تو (کَالَّتِی نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ أَنْکاثاً) مانند آن [زنی] که رشته خود را پس از محکم بافتن، [یکی یکی] از هم می‌گسست است. حرفم را این گونه میزنم و از تو و جنگ با تو، باکی ندارم، و اگر این سخنان را از آغاز از تو می‌شنیدم، هرگز با تو صلح و بیعت نمیکردم.
اگر پدرم به خلافت تمایل داشت، بعد از آنچه از تو شنیدم، شایسته است که چنین ادعایی داشته باشد، زیرا او مردی استوار است و کسی در او اثر نمیگذارد (مثل تو دهن بین نیست) و تنومند و بلندقامت و عزیز و جوانمرد است، بر خلاف تو. به خدا سوگند، ای گوسفند شلّ و ای خروس باد به گلو انداخته، که اصل و نسب درستی نداری، سوگند به خدا، اگر دوباره درباره پدرم سخن به میان آوری، آنچنان لجامی با گفتارم بر دهانت بزنم که خون در آن موج زند؛ پس بگذار از گمراهی تو درگذریم، و پیوسته در گمراهی و هلاکت تو گام برداریم، با اینکه میدانیم که حق را ترک کردیم و از باطل اطاعت کردیم. امّا اینکه گفتی علی (ع) امام من است، سوگند به خدا، امامت او را انکار و از ولایتش عدول نخواهم کرد. چگونه پیمان را بشکنم، در صورتی که با خدا به امارت و ولایتش پیمان بسته‌ام و مورد بازخواست او قرار میگیرم؟ من اگر با نقض بیعت تو خداوند را دیدار کنم، بهتر است از اینکه عهد او و پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم و پیمان وصیّ و خلیل او را زیر پا بگذارم. تو تنها امیر اقوام خودت هستی، اگر بخواهند رهایت میکنند و اگر بخواهند کنارت میگذارند، پس به خاطر گناهانی که مرتکب شدی، توبه کن و بسوی خدا بازگرد و به خاطر گناهانت عذرخواهی کن، و کار (ولایت) را به کسی بسپار که به خود تو، از تو هم سزاوارتر است. تو با این ولایت کردن بجای وی و نشستنت بر مسند وی و اینکه خودت را با نام وی نامیدی (امیرالمومنین و صدیق) گناه بزرگی مرتکب شده ای. میدانی که چیزی از عمرت باقی نمانده، و بهار عمرت بسان ابر در حال از هم پاشیدگی است! (سه سال خلافت) و خوب میدانی کدامیک از دو گروه، بهتر و لشکرش کمتر است؟ اما اینکه بر من خرده گرفتی که او مولای من است، سوگند به حق، او مولای من و مولای همه مؤمنین است، آه آه، اگر من قدرت و توان داشتم، تو را همانگونه که منجنیق سنگ را پرتاب میکند، پرتابت میکردم (ای جانم) و چه بسا این صحنه بزودی عملی گردد، و دیدن جای گفتن را بگیرد. و سپس برخاست و جامه اش را تکاند و بیرون رفت (یعنی خودت میله را باز کن، عروس رفته گل بچینه) و اولی از تندی خود نسبت به او پشیمان شد. خالد چند روز در مدینه رفت و آمد میکرد، در حالی که میله آسیاب همچنان در گردن او بود (جای ما خالی بوده چون شوخی مولا دیدنی بوده) تا اینکه به اولی خبر دادند که علی بن ابیطالب همین الان از سفر برگشته است (دمشون گرم بعد شوخی سفر خوبه) امام علیه السّلام خسته راه بود و هنوز عرق بدنش خشک نشده بود و چهره اش برافروخته بود. اولی اقرع بن سراقه باهلی و اشوس بن اشجع ثقفی را پیش وی فرستاد، و به آنها گفت که از وی بخواهند که تا نزد او در مسجد رسول خدا صلی الله علیه و آله برود. پس آن دو پیش امام رفتند و گفتند: یا ابا الحسن، اولی تو را برای امر مهمّی که اندوهگینش کرده، به مسجد دعوت میکند. امام علیه السّلام به آنها پاسخ نداد (عروس رفته گل بچینه) آن دو گفتند: در خصوص آنچه به تو گفتیم، جواب ما را نمیدهی؟ امام علیه السّلام فرمود: شما چقدر از ادب به دور هستید، مگر نمیدانید شخصی که تازه از سفر برگشته، نباید به کار دیگران بپردازد تا اینکه وارد منزلش شود؛ پس اگر حاجتی دارید، در منزل خودم آن را به من بگویید و اگر ممکن بود، ان شاءالله آن را انجام میدهم. پس آن دو نزد گربه نره بازگشتند و گزارش خود را به اطلاع او رساندند، اولی گفت: همه با هم نزد او برویم (همراه خالد فلک زده) آنها بسوی وی حرکت کردند و مقابل خانه اش، حسین علیه السّلام را دیدند که میخواست شمشیری را بخرد. اولی به وی گفت: اگر ممکن است، برای ما از پدرت اجازه ورود بخواه. حضرت به آنها اجازه ورود داد و به همراه خالد بن ولید وارد شدند. آن جمع بر وی سلام کردند و حضرت با همان الفاظ، جواب سلام آنها را داد. هنگامی که چشم حضرت به خالد افتاد، فرمود: ای اباسلیمان، صبح بخیر، قلّاده خوبی داری (مولا چقدر خاص بوده اخلاقش) گفت: به خدا سوگند ای علی، اگر اجل مرا یاری میداد، از دست من نجات نمی یافتی. امام علیه السّلام به او فرمود: ای پسر زن حقیر، قسم به کسی که دانه را شکافت و انسان را خلق کرد، تو نزد من کوچکترین چیزها هستی و جان تو در دست من اگر بخواهم تو را بکشم مانند یک پشه ای است که در روغن داغی افتاده باشد. هر چند بخواهی از آن بیرون بیایی، نمیتوانی از دست آن نجات یابی. بگذار ما همچنان بردبار باشیم، و گرنه تو را به کسی ملحق میکنم که به قتل از او سزاوارتری. پس ای اباسلیمان، بهتر است گذشته را رها کنی و به آینده بیندیشی. به خدا قسم، من در این دنیا فقط سختی کشیده‌ام و به آن عادت دارم (بمیرم الهی) من مرگ تو و مرگ خود و جان تو و جان خود را دیده ام، جان من در بهشت است و جان تو در دوزخ. افراد حاضر به وساطت برخاستند و از او خواستند که سخنان خود را ادامه ندهد و ملعون اولی به علی علیه السلام گفت: ما نیامده ایم تا با خالد گفتگو کنی، بلکه برای مسأله دیگری آمده ایم. و تو ای ابو الحسن، پیوسته به مخالفت با من موضع میگیری، وَ الِاجْتِرَاءِ عَلَی أَصْحَابِی، وَ قَدْ تَرَکْنَاکَ فَاتْرُکْنَا، وَ لَا تَرُدَّنَا فَیُرَدَّ عَلَیْکَ مِنَّا مَا یُوحِشُکَ، و بر یارانم میتازی، ما تو را رها کرده ایم، تو هم ما را رها کن و متعرّض ما نشو، تا موجب وحشت تو نشویم و مورد آزار ما قرار نگیری. امام علیه السّلام در پاسخ فرمود: خداوند مرا از تو و یارانت به وحشت بیاندازد تا از تو دورم سازد و خودش با من در هر وحشتی انس بگیرد (چه تعبیر زیبایی) و اما در خصوص خالد پست، من داستان او را به تو میگویم: او وقتی که لشکر انبوهش و فراوانی سپاهش را دید، دچار تکبر و عُجب شد و خواست که در آن حالت قدرتمندی، مرا خوار کند، تا در میان جمع بر من فخر بفروشد؛ و من او را گرفتار آن چیزی کردم که در پیِ آن بود، و او در حالی سعی در ضربه زدن به من داشت که مرا خیلی خوب میشناخت، و خداوند از کار او راضی نمیشد (تهمتهای خالد رسوا شد) اولی گفت: البته شما هم از یاری اسلام و رغبت در جهاد، دست برداشته ای! آیا این کار تو به دستور خدا و پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم اوست یا از جانب خود توست؟ (عجب پرروهایی سنگ پای قزوین رو باش) امام علیه السّلام فرمود: ای فلانی، آیا به شخصی چون من، دستور دین را آموزش میدهی؟ در صورتی که پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم دستور بیعت با من را به شما داد (چهار بار بیعت کرد آخرش بیعت شکسته) و طاعت مرا بر شما واجب ساخت و مرا در میانتان چون خانه کعبه قرار داده که باید به زیارتش بروند، ولی او به دیدار کسی نمیرود (سوره یاسین بگوش خر میخونه) پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم به من فرمود: به زودی امّت من با تو از در نیرنگ وارد میشود، چنان که امتهای گذشته، پس از انبیاء، با اوصیاء نیرنگ کردند، مگر گروهی اندک، و پس از من لغزشهایی خواهند کرد، پس تو صبر کن. تو مانند خانه خدا هستی، اگر کسی وارد آن شود، ایمن است و کسی که از آن روی بگرداند کافر است. خداوند میفرماید: و چون خانه [کعبه] را برای مردم محل اجتماع و [جای] امنی قرار دادیم. و فرمود: من و تو (ای علی) مساوی هستیم، مگر در نبوّت، من خاتم پیامبرانم و تو خاتم اوصیایی. سپس پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم از سوی خدا به من خبر داد که من پس از وفاتش فقط در سه جا شمشیر میکشم: یکی در جنگ با ناکثین، دوم در جنگ با قاسطین و سوم در جنگ با مارقین، و هنوز وقت آن فرا نرسیده است. سپس از پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم پرسیدم: در مورد کسی که بیعتم را می‌شکند و حقّم را انکار میکند، چه کنم؟ فرمود: صبر کن، تا مرا ملاقات کنی و بر سختی‌ها صبر پیشه ساز تا یاوری بر ضدّشان بیابی؟ پرسیدم: آیا میترسی مرا بکشند؟ فرمود: به خدا سوگند نه، اصلا از این نمیترسم که تو را بکشند یا مجروح کنند، و من به مرگ تو و سبب آن آگاهم، خداوند مرا از آن خبر داده است؛ اما از این میترسم که تو با شمشیرت نابودشان سازی و دینی که تازه پا گرفته، از بین برود و مردم از توحید خدا روی بگردانند (واقعا عجب صبری) اکنون اگر مسائل از پیش (نزد خدا) مقرّر نگشته بود، من درباره تو روشی دیگر اتّخاذ میکردم و شمشیرهایی که به خون تشنه اند را سیراب میکردم و در روزی که نامه ات را بخوانی، خواهی فهمید که چه گناهانی به خاطر من بر دوش خود گذاشتی، و بهترین دشمن برای (شما) محمد صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم و حاکم، خداوند است. اولی گفت: ای اباالحسن، ما با این مسائل کاری نداریم، اکنون از تو تقاضا داریم که این آهن را از گردن خالد باز کنی، زیرا سنگینی اش او را آزرده و گلویش را مجروح نموده، در حالی که تو با این سخنانی که بر زبان راندی، شُفِیَتْ غَلِیلُ صَدْرِکَ مِنْهُ. دلت را آرام کردی. امام علیه السّلام فرمود: اگر بخواهم دلم را آرام کنم، شمشیر بهترین دوای آن و برای نابود کردن بهتر است؛ و اگر او را بکشم، سوگند به خدا، او را با این حمله ای که به من کرد (مولا داره افشا میکنه که مجهز به اسلحه بهش حمله کرده و ایشون با دست خالی جلوی یورش خالد ایستاده و به شوخی قلاده براش درست کرده، مظهرالعجائب یعنی همین) با هیچ یک از کسانی که در فتح مکه به قتل رساندم، برابر نمیدانم و تردیدی ندارم که به اندازه بال پشه ای، ایمان در دل خالد راه نیافته است. اما نسبت به آهنی که بر گردن دارد، شاید من قادر به باز کردنش نباشم، پس خالد آن را باز کند و یا خود شما. اگر آنچه ادعای آن را دارید صحیح باشد، شما نسبت به او سزاوارترید (باز عروس رفته گل بچینه) آنگاه بریده اسلمی و عامر بن اشجم برخاستند و گفتند: یا علی، به خدا سوگند، کسی به جز آنکس که درِ خیبر را با یک دست از جا کند و آن را به پشت سرش انداخت و آن را بلند کرد و در حالی که بالای دستش بود، مانند پلی قرار داد تا مردم از آن بگذرند، کسی نمیتواند آن را باز کند. عمار بن یاسر نیز از جمله کسانی بود که حضرت را مورد خطاب قرار داد، ولی امام علیه السّلام پاسخ مثبتی به کسی نداد (چسوها بجای عذرخواهی شاخ بازی در میارن خب عروس حق داره بازم بره گل بچینه) تا اینکه گربه نره یا بهتره بهش بگم پینوکیو گفت: تو را به خدا و به حق برادرت محمد مصطفی پیامبر خدا صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم سوگند میدهم، بر خالد ترحّم کن و آن را از گردنش باز کن.
و چون حضرت را به چنین چیزی قسم داد، حیا و شرم کرد و پس حضرت علیه السلام بسیار شرمگین، خالد را بسوی خود کشید و میله را قطعه قطعه کرد و آن را چون شمع در دست خود میفشرد. سپس دو قطعه را بر سر خالد زد. خالد آهی کشید و گفت: یا امیرالمؤمنین! امام علیه السّلام فرمود: به اجبار گفتی یا امیرالمؤمنین و اگر این کار را نمیکردی، سوّمی را بر سرت میزدم و از پایین تنت بیرون می‌آمد (شگفتا مولا واقعاً قضیه براش مزاح و شوخی هست) و همین گونه تدریجا آهن را قطعه قطعه از گردن او باز میکرد، تا تمام شد، و حاضران تکبیر و لا اله الّا اللَّه میگفتند و از نیرویی که خدا به امام علیه السّلام ارزانی داشته بود، تعجّب میکردند، و با سپاسگزاری و تشکر از حضورش خارج میشدند، در حالی که از آن امر در شگفت بودند، که پینوکیو گفت: از ابوالحسن تعجب نکنید، بخدا سوگند، روزی که علی (علیه السلام) درِ خیبر را از جای کند، من کنار رسول الله صلی الله علیه و آله بودم، و رسول خدا صلی الله علیه و آله را دیدم که خندید تا جایی که دندانهایش نمایان شد، سپس گریه کرد تا اینکه ریش حضرت از اشک خیس شد. فَقُلْتُ: یَا رَسُولَ اللَّهِ! أَ ضَحِکٌ وَ بُکَاءٌ فِی سَاعَةٍ وَاحِدَةٍ؟ گفتم: یا رسول الله، خندیدن و گریه کردن همزمان؟ فرمود: بله، خندیدن من بخاطر این است که از کندن در خیبر به دست علی خوشحال شدم، و اما گریه کردنم بخاطر علی است، زیرا او در حالی درِ خیبر را از جا کند که سه روز است روزه دار بوده که فقط آب نوشیده است (با آب افطار کرده) و اگر این مدت غذا میخورد، هر آنکس را که پشت دیوار قلعه بود، با آن در نابود میکرد. خب، جالبه که توی کتب قدیم اسامی غاصبین رو از ترسشون رمزی مینوشتند از بس محدثین رو کشتند و شکنجه کردن مثلا قَحِیفَ تَیْمٍ یعنی اولی وَ أُحَیْوِلَ عَدِیٍّ یعنی دومی، گاهی هم این دوتا رو بصورت تیم و عدی نوشتن یعنی اسم قبیله هاشونو رمزی درج کردن، بگذریم پس احمق اولی شد پینوکیو و مکار دومی شد روباه مکار و سومی شکم پرست باشه گربه نره خوبه؟(خسته نباشی، ترجمه چطوری بود؟ خوب بود؟) گمانم اگه مترجم بشم کتاب چاپ کنم سرم خیلی شلوغ بشه.

سلمان فارسی و راز آفرینش
پس از تشکیل زندگی و یافتن هویتی جدید، دوست و همنشین همیشگی‌ام ابوذر بود. یک روز که در مسجد النبی به انتظار نماز نشسته بودیم، از من پرسید: تو که هر شب از پیامبر دانش می‌آموزی، بهترین دانشی که از ایشان آموخته ای چه بوده؟ گفتم: بهترین مطلبی که از ایشان فرا گرفتم، پاسخ پرسشی بود که از نوجوانی ذهنم را مشغول ساخته بود و آن این که ما انسان‌ها چه فرقی با دیگر موجودات داریم و هدف از آفرینش ما چیه؟ ابوذر گفت: میدانم سطح علم تو از من بالاتر است، ولی میشود جوری بگویی که من هم بفهمم؟ گفتم: تو که قبل از من حافظ سوره‌های مکی قرآن بودی. برای من آیه‌های چهار تا نه سوره سجده را بخوان. ابوذر نیز شروع به خواندن کرد: اللَّهُ الَّذِی خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مَا بَیْنَهُمَا فیِ سِتَّةِ أَیَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَی عَلیَ الْعَرْشِ مَا لَکم مِّن دُونِهِ مِن وَلیِ ٍّ وَ لَا شَفِیعٍ أَ فَلَا تَتَذَکرُونَ. یُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّمَاءِ إِلیَ الْأَرْضِ ثُمَّ یَعْرُجُ إِلَیْهِ فیِ یَوْمٍ کاَنَ مِقْدَارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ مِّمَّا تَعُدُّونَ. ذَالِک عَالِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهَادَةِ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ. الَّذِی أَحْسَنَ کلُ َّ شیَ ْءٍ خَلَقَهُ وَ بَدَأَ خَلْقَ الْانسَانِ مِن طِینٍ. ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِن سُلَالَةٍ مِّن مَّاءٍ مَّهِینٍ. ثُمَّ سَوَّئهُ وَ نَفَخَ فِیهِ مِن رُّوحِهِ وَ جَعَلَ لَکمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصَرَ وَ الْأَفِْدَةَ قَلِیلًا مَّا تَشْکرُون (خدا کسی است که آسمان‌ها و زمین و آن چه را که میان آن دو است، در شش هنگام آفرید و آنگاه بر عرش استیلا یافت. برای شما غیر از او سرپرست و شفاعت گری نیست. آیا باز هم پند نمیگیرید؟ کار را از آسمان گرفته تا زمین، اداره میکند. آنگاه در روزیکه مقدارش بر اساس آن چه که شما آدمیان برمی شمارید، هزار سال است بسوی او بالا میرود. اوست دانایِ نهان و آشکار، که شکوه مندِ مهربان است. همان کسی که هر چیزی را که آفریده، نیکو آفریده است، و آفرینش انسان را از گِل آغاز کرد. سپس نسل او را از چکیده آبی پست مقرّر فرمود. آن گاه او را درست اندام کرد و از روح خویش در او دمید و برای شما گوش و دیدگان و دل قرار داد. چه اندک سپاس میگذارید) ابوذر وقتی قرائت را تمام کرد گفت: از این قرائت زیبا با لحن حجازی لذت بردی؟ گفتم: اگر معنا و تفسیرش را بدانی، بیش تر لذت خواهم برد. از حبیب و محبوبم، محمد صلی الله علیه و آله و سلم شنیدم که میفرمود: زمانی که خداوند میخواست دنیا را بیافریند، اولین چیزی که آفرید، کامل ترین و بهترین چیز، یعنی نور بود (نور ۱۴ معصوم) این نور مساوی با عقل و دانایی بود و چون خدای علیم و حکیم، آن را آفریده بود، پس مثل آفریدگارش میفهمید و معدن و مخزن دانشها بود.
ابوذر شگفت زده پرسید: یعنی آن نور بی روح و مرده، میفهمید و میدانست؟ با خنده گفتم: مگر چیزی که، مرده و بی روح است، میفهمد و میداند؟ ابوذر گفت: خودت گفتی نوری که خدا آفرید، مثل نور خورشید بود، ولی میفهمید. (کسی که درکش پایین باشه تصورات ذهنی خودش رو میبیند و ابوذر فوری نور را نور خورشید تصور کرد) گفتم: نوری که از آن سخن میگویم، با نورهای زمینی فرق دارد و متعلق به عالم فرشته‌ها و آسمان هاست. مثل تصویرهایی که در خواب می‌بینی که نورانی است یا مثل احساسی که خودت داری وقتی چیزی را یاد میگیری و میفهمی. وقتی آیه ای جدید از قرآن را حفظ میکنی، آیا میدانی چه کسی آن را حفظ کرده است؟ ابوذر گفت: مرا در حیرت بیشتری فرو بردی. گفتم: ابوذر جان! اگر سطح دانش یاران پیامبر، پایین باشد، ممکن است باعث آزار و ناراحتی ایشان بشود؛ چراکه او برتر از دانشمندان است. ابوذر! به آیات قرآن که درباره عقل و فکر و تدبر و بصیرت است، بیش تر دقت کن. نوری که خداوند آفرید، هم مساوی با عقل و علم بود و هم حیات و زندگانی داشت. این نور در حقیقت همان روح پیامبر اسلام بود؛ چرا که انسان بهترین آفریده خداوند است، در میان انسان ها، پیامبران، بهترین هستند و بهترین پیامبر هم پیامبر خودمان، محمد صلی الله علیه و آله و سلم است. ابوذر پرسید: یعنی خداوند اول از همه، پیامبر را با همین شکل و شمایل آفرید؟ پس آیاتی که می‌گوید خداوند اول آدم و حوا را آفریده، چه میشود؟ گفتم: خداوند در سوره سجده میفرماید من اول آسمان و زمین را آفریدم؛ اما خدایی که حکیم و علیم است، یکدفعه آب و خاک و آتش نمی آفریند، بلکه پلکانی عمل میکند. یعنی از بهترین چیزها شروع میکند و پله پله می‌آید و به چیز‌های پست و کم ارزش میرسد.
بنابراین، خداوند، ابتدا نوری می‌آفریند که میتواند سرچشمه پیدایش آسمان و زمین شود. این نور هوشمند، همان روح ملکوتی و آسمانی پیامبر است که خداوند با آن، تمام مخلوقات، از جمله فرشته‌ها را آفرید. مگر نشنیدی که پیامبر در شب معراج، به آسمان‌ها رفت و مهمترین و بزرگترین فرشته خداوند، یعنی جبرئیل، فقط توانست او را تا نزدیکی عرش خدا همراهی کند؟ یعنی پیامبر به جایی میرسد که حتی جبرئیل هم نمیتواند همراه ایشان باشد. ابوذر گفت: راستی جریان نور ملکوتی این قدر مهم است؟ گفتم: بیا بحث را از یک جای دیگر شروع کنیم؛ از قصه آفرینش آدم و حوا. بعد از آن که خداوند آسمان‌ها و زمین را با تمام گیاهان و حیواناتش آفرید، یک شاهکاری عجیب و جالب انجام داد. از آخرین چیزی که آفریده بود، یعنی کره خاکی و مادی، و از بی خود ترین و بی ارزش ترین چیز، یعنی آب گندیده ای که داشت میخشکید و به لجن و گِل بدبویی تبدیل میشد، دو جسم ریز شبیه مرد و زن درست کرد و از فرشته‌ها خواست که آن دو ذره گِل را به آسمان‌ها بیاورند (بردن نه بشکل فیزیکی) یک دفعه روح مثل نسیم وزید و داخل این دو شد و آدم و حوا زنده شدند. ابوذر گفت: همه چیز را فهمیدم، ولی معنای روح را نفهمیدم. گفتم: فرق تو با آدم مرده چیست؟ تو میفهمی، میبینی، میخندی و حرکت میکنی. اینها کار دست و پا و مغز و قلب توست یا یک روح پنهان و عجیبی که در سراسر بدن تو وجود دارد؟ ابوذر گفت: پس آیه: فتبارک الله احسن الخالقین. واقعاً مستحق آدمیزاد است؟ گفتم: ترکیب بیخود ترین چیز زمینی با بهترین چیز آسمانی، شگفت آور نیست؟ ابوذر گفت: یکبار دیگر درس امروز را برایم میگویی؟ گفتم: خداوند بهترین چیز، یعنی نور هوشمند و آسمانی را می‌آفریند که عین دانایی و حیات است و این همان روح ملکوتی و آسمانی پیامبر است. بعد از این نور و روح، بهشت و آسمان‌ها را می‌آفریند. بعد از آن زمین را می آفریند. بعد در عجیب ترین مرحله، از پایین ترین موجود زمینی و بالاترین موجود آسمانی، یعنی از ترکیب گِل و روح آسمانی، انسان را می‌آفریند. ابوذر گفت: پیامبر روزی در جمع مسلمانان فرمود که ابوذر راستگوترین یارانم است و من هم همین جا میگویم که راست گفت پیامبر، که فرمود: اگر دانش در ستاره ثریا هم باشد، مردانی از سرزمین سلمان، فارس (ایران) به آن دست خواهند یافت. در اینجا چند نکته رو توضیح میدم. یکی اینکه ابوذر دائم به پیامبر (ص) میگفته: سلمان حرفها و کارهای عجیبی دارد، چون درکش کمتر بوده، گرچه سلمان نه جزء ایمان رو کامل داشته ولی ابوذر فقط یکدرجه پایین تر بوده. ضمناً ابوذر لهجه زیبایی داشته و خیلی زیبا قرآن تلاوت میکرده، پیامبر (ص) به سلمان تذکر میداده که ابوذر کشش نداره و بعضی مطالب رو بهش نگو. در مورد اول مخلوق، پیامبر (ص) فرمود: أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ نُورِی ابْتَدَعَهُ مِنْ نُورِهِ. اول مخلوق منم که خدا از نور خودش آفرید. که شامل ۱۴ معصوم میشه. در حدیثی اومده اول مخلوق عقل بود. منظور همین عقل کل هست. در حدیثی اومده اول مخلوق آب بود، باز منظور همین آب حیات هست. در حدیثی اومده اول مخلوق نور بود. باز منظور همین نور هست. در حدیثی اومده اول مخلوق علم بود. که باز منظور همین گنجینه علم الهی هست. در حدیثی اومده اول مخلوق روح بود. باز منظور همین روح الهی هست. در حدیثی اومده اول مخلوق علی (ع) بود..الخ اینا رو گفتم که بدونی تمام این احادیث دارند به یک حقیقت اشاره میکنند، با اسامی متعدد تا ما حقیقتش رو درک کنیم. نکته بعدی، حدیثی که ابوذر بهش استناد کرد این هست: لَوْ کانَ الْعِلْمُ مَنُوطاً بِالثُّرَیَّا لَتَنَاوَلَهُ رِجَالٌ مِنْ فَارِس. نکته آخر، غاصبین خیلی دوست داشتند که ابوذر و سلمان و عمار و مقداد رو با پول و وعده بخرند که موفق نشدند و نهایتاً تا پای مرگ این چهار نفر رو زدند. به این چهار نفر در اصحاب پیامبر (ص) ارکان اربعه گفته میشه. که با حوصله تک تک در موردشون برات میگم. در پست بعدی با عنوان سلمان و ازدواج مولا علی علیه‌السلام و بی بی فاطمه زهرا علیها السلام انشاالله پی میگیریم. ادامه دارد..

صحیفه سجادیه از آغاز تا پایان تنها به انسان شناسی و دیگر رشته‌های علوم انسانی، منحصر است، و غیر از این علوم به هیچ مطلب دیگری نپرداخته است. مبنای اساسی و باصطلاح خشت اول این کتاب تعدد روح در وجود انسان است که انسان حیوان نیست بلکه علاوه بر روح غریزه یک روح دیگر نیز دارد بنام روح فطرت. امام سجاد علیه السلام در این کتاب بنمایندگی از کل انسان و جهان بشریت، با خداوند به گفتگو میپردازد. بنمایندگی از انسان در هرجا و مکان و در هر برهه از تاریخ و زمان. راه و رسم دعا و مناجات با خدا را مشخص میکند، آئین و قواعد رابطۀ عقلانی با خدا را بر اساس: بَیْنَ الْخَوْفِ وَ الرَّجَاءِ، معرّفی و تعلیم میکند. هم نکات و عوامل خطیر صیانت و حفاظت از جان و روان انسانی را تبیین میکند، و هم نکات و عوامل ریز و ظریف آنرا. آفت‌ها و آسیب‌ها را یک به یک شماره میکند. حفظ‌ها و چگونه حفظ کردن را بیان میکند. نسخه‌های درمان را نیز ارائه میدهد. و در عرصۀ اجتماعی، جامعه را دارای شخصیت میداند جان و روان جامعه را نیز در پیش روی خود و انسانها گذاشته به شرح حفاظت و صیانت و شمارش آفات و آسیبهای آن میپردازد. و همچنین نسخۀ درمان هر درد از دردهای جامعه را مینویسد. هر از گاهی هم به عرصۀ علوم تجربی سر میزند و از آفرینش جهان، کیهان شناسی، چگونگی آفرینش آدم و انسان، آفرینش روح و پیدایش حیات، خلقت عقل، چیستی فکر و اندیشه، چیستی زیبائی و چرائی زیبا خواهی انسان، و.. را در زیر تیغ تشریح علمی قرار میدهد. آیا این دعاست یا علم؟ هر دو؛ هم دعاست و هم علم. و اولین چیزی که این منشور به ما یاد میدهد این است که: دعا؛ دعای کامل آن است که مبتنی بر علم باشد. و به همین خاطر به ما یاد میدهد که بهترین دعا دعای حمدی است، زیرا حمد آن ستایش است که انگیزانندۀ آن، تفکر در قدرت و عظمت خداوند است؛ اندیشه در خلق و چگونگی خلقت عموماً، و اندیشه در کیفیت و چگونگی تک تک مخلوقات. دعا یا دعای حمدی است یا دعای استغفاری است و یا نعمت خواهی است؛ نوع اول بهترین و علمی ترین، نوع دوم ادای وظیفۀ بزرگ و ادب و شرف انسان است، نوع سوم نیز محصول آن دو، است. در عین حال، این طومار همایونِ دعا و علم، در بستر منطق قرآن و اهل بیت علیهم السلام، جاری است؛ به حدّی امّی و مردمی و فارغ از جرّاحی است که هر کسی در هر سطحی از معلومات میتواند با آن همزبان، و با آواز امام هم آواز شود، و با تناسب فهم خود از این دریای علوم بهرمند، و از این گفتمان صمیمانه با خداوند منتفع گردد. صحیفۀ سجادیه علم است و دعا. آیا دعا افضل است یا علم؟ اگر دعا از سنخ دعاهای صحیفه باش- نه دعای عوامانه، دعا بهتر، افضل و اشرف است. زیرا هم اندیشه و تفکر است که در حدود ۱۷ مورد از قرآن آمده، و هم احساس و شعور است که در حدود ۴۰ مورد و هم تعقل است که در حدود ۴۸ مورد از قرآن آمده است. بویژه نفس دعا بودن که خود بس مهم و تعیین کنندۀ انسانیت انسان است و آنهمه آیه در قرآن دربارۀ دعا آمده بویژه آیۀ ۷۷ سورۀ فرقان: قُلْ ما یَعْبَؤُا بِکُمْ رَبِّی لَوْ لا دُعاؤُکُمْ: بگو چه ارزشی در نظر خدا دارید اگر نباشد دعایتان؟ اکنون که صحیفه هم دعا است و هم علم و دانش، لازم است دربارۀ هر دو جنبۀ آن بحثی داشته باشیم. ادامه دارد..
حدیث :
امام باقر علیه السلام در حدیث اسلام و ایمان مى فرمود: و ایمان کسى دارد که شهادت به وحدانیت خداوند دهد و خداوند را با گناهى که خدا وعده آتش بر آن داده است دیدار نکند. ابوبصیر عرض کرد: فدایت شوم کدامیک از ما خداوند را با چنین گناهى دیدار نمى کند؟ حضرت فرمود: اینگونه نیست که تو فکر مى کنى بلکه مراد من این است که خداوند را با گناهى که او وعده آتش بر آن داده است دیدار نکند در حالى که از آن گناه توبه نکرده باشد.
حدیث :
سهل بن یسع گوید: امام رضا علیه السلام شنید که یکى از یارانش ‍ مى گوید: خداوند لعنت کند کسى را که با على علیه السلام جنگید. حضرت به او فرمود: بگو: بجز کسى که توبه نمود و خود را نیکو کرد. سپس فرمود: گناه کسى که به على علیه السلام پشت نمود و توبه نکرد از گناه کسى که با او جنگید و سپس توبه کرد بزرگتر است.
حدیث :
محمد بن ابى عمیر گوید: از امام موسى بن جعفر علیه السلام شنیدم که مى فرمود: هر کس از مومنین از گناهان کبیره دورى کند در مورد گناهان صغیره از او بازخواست نمى شود خداوند تعالى مى فرماید: (اگر از گناهان کبیره اى که از ارتکاب آنها نهى شده اید دورى کنید از گناهانتان در مى گذریم و شما را در محلى ارجمند وارد مى سازیم ) راوى گوید: عرض کردم پس شفاعت براى چه کسانى است ؟ حضرت فرمود: پدرم از پدران بزرگوارش و آنان از على علیه السلام ، روایت نمود که رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: به راستى که شفاعت من شامل کسانى از امتم مى گردد که اهل ارتکاب گناهان کبیره بوده اند اما نیکوکاران که چیزى بر علیه آنان نیست . ابن ابى عمیر گوید: عرض کردم : اى فرزند رسول خدا چگونه شفاعت اهل کبائر مى گردد و حال اینکه خداى تعالى مى فرماید: (و شفاعت نمى کنند مگر براى کسى که برگزیده و مورد رضایت است ) و کسى که مرتکب گناهان کبیره مى گردد برگزیده نیست . حضرت فرمود: اى ابا احمد! هیچ مومنى نیست که گناهى انجام دهد جز اینکه آن گناه او را ناراحت مى سازد و بر گناه خویش پشیمان مى گردد و رسول خدا صلى الله علیه و آله فرموده است که : براى توبه کردن پشیمانى کافى است و فرمود: کسى که نیکى اش او را شادمان سازد و بدى اش وى را بد حال گرداند چنین کسى مومن است پس کسى که بر گناهى که انجام مى دهد پشیمان نشود مومن نمى باشد و شفاعت نمودن او لازم نیست، تا آنجا که فرمود: پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله فرمود: با وجود استغفار گناه کبیره اى باقى نمى ماند و در صورت اصرار و پافشارى صغیره اى نخواهد بود (زیرا اصرار بر گناه صغیره خود گناه کبیره است )
حدیث :
امام صادق علیه السلام از پدر بزرگوارش روایت کند که فرمود: رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: خوشا به حال چهره اى که خداوند به او نظر دارد، آن چهره اى که بر گناهى که هیچکس جز خدا بر آن اطلاعى ندارد از خوف خدا میگرید.
حدیث :
رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: هر چشمى که در روز قیامت گریان است مگر سه چشم : چشمى که از خوف خدا بگرید و چشمی که (از دیدن ) حرامهاى الهى فرو بسته شود و چشمى که در راه خدا شب زنده دارى کند.
حدیث:
شَرِّقَا وَ غَرِّبَا فَلَا تَجِدَانِ عِلْماً صَحِیحاً إِلَّا شَیْئاً خَرَجَ مِنْ عِنْدِنَا أَهْلَ الْبَیْت: امام باقر علیه السلام خطاب به دو دانشمند معاصر خود سلمه بن کهیل و حکم بن عتیبه: بمشرق بروید، بمغرب بروید، علم صحیحی نمی یابید مگر آنچه از نزد ما اهل بیت بیرون آمده باشد.
حدیث:
یَا یُونُسُ إِذَا أَرَدْتَ الْعِلْمَ الصَّحِیحَ فَخُذْ عَنْ أَهْلِ الْبَیْت: امام صادق علیه السلام: ای یونس اگر علم صحیح میخواهی، آن را از اهل بیت (علیهم السلام) بگیر.

تجربه

ما هر دستی که بدیم پس میگیریم. ذهنیت ما. حرفای ما و کارهایی که میکنیم. دیر یا زود با دقتی حیرت انگیز به خودمون بر میگرده.


در نوجوانی یاد گرفتم کار خلاف فایده نداره، حتی اگه با مهارت باشه. در جوانی فهمیدم قدرت، جاذبه ی مرد است و جاذبه، قدرت زن. در میانسالی یاد گرفتم رمزِ (خوشبخت زیستن) در انجام کاری نیست که دوستش داریم. برعکس در دوست داشتنِ کاریست که انجامش میدهیم. در سالهای بعد فهمیدم که تصمیمهای کوچک را باید با مغز و تصمیمهای بزرگ را با قلب گرفت. در سالهای بعد یاد گرفتم بدون عشق میشه ایثار کرد ولی بدون ایثار هرگز نمیشه عشق ورزید. در سالهای بعد فهمیدم که دوست داشته شدن و محبت دیگران به انسان، بزرگ ترین لذتِ دنیاست. و امروز تازه فهمیدم که زندگی زیباست. باید دنیا را کمی بهتر از آنچه تحویل گرفته ایم تحویل دهیم. خواه با فرزندی نمونه. خواه با رفتاری خوب. خواه با کمی مهربانی. و اینکه بدانیم حتی فقط یک نفر با بودن تو ساده تر نفس کشیده است. این یعنی ما خوب زندگی کرده ایم.

تا کی در انتظار تو شب را سحر کنم
شب تا سحر به یاد رخت ناله سر کنم
ای غایب از نظر نظری کن به حال من
تا چند سیل اشک روان از بصر کنم

آفرینش و شبهه آکل و مأکول
یکی از مسائل معروف معاد مسأله آکل و مأکول است که از قدیم عنوان میشده و پاسخ آن از روی احادیث ارائه میشده. یعنی چی؟ یعنی حیوان درنده ای انسانی رو میخوره. به اون حیوان آکل و به اون انسان ماکول گفته میشه. اگر حیوان درنده ای از گوشت بدن انسان تغذیه کند، بخشی از مواد بدن مأکول به بدن حیوان آکل جذب میشود. آیا این مواد جذب شده، از بدن حیوان محسوب میشود و به محشر نخواهد آمد؟ در این صورت پیکر انسان مأکول به صورت ناقص به محشر خواهد آمد؟ بالاتر از آن: درمقاطعی از تاریخ خشکسالی‌ها و قحطی‌های زیادی رخ داده است که در بعضی از آنها در اثر شدت قحطی، انسانی، از گوشت بدن انسان دیگر تغذیه کرده است و بخشی از مواد بدن مأکول به بدن آکل جذب شده. این مواد که زمانی در پیکر مأکول قرار داشت و زمانی دیگر در پیکر آکل، در روز رستاخیز جزء بدن کدام یک از آنها قرار خواهد گرفت؟ پاسخ: قسمت اول این سئوال با قسمت دوم فرق اساسی دارد. یعنی اگر آکل را یک حیوان فرض کنیم، یک پاسخ دارد. و اگر آکل را یک انسان فرض کنیم پاسخ دیگری دارد. مواد بدن حیوانات در حدی از تکامل نیستند که به محشر بروند، بنابراین در این بحث فرقی نیست میان اینکه بدن یک انسان مرده در قبر قرار گیرد و بپوسد و سپس در هنگام مرگ منظومه و آنگاه در انفجار عظیم در عالم وسیع ارض پخش شود، یا به جای قبر در بدن حیوانی قرار گیرد و پس از مرگ آن حیوان، در خاک قرار گیرد و مراحل مذکور را طی کند. یعنی در این بحث فرقی میان قبر و کام نهنگ نیست. با وجود این، اصلی که در پاسخ قسمت دوم سئوال، خواهد آمد بر این قسمت نیز صادق است.
در مورد قسمت دوم سئوال نیز پایه اصلی مسأله در مبحث (بدل ما یتحلل) روشن شد. که بدن انسان از دو بخش تشکیل شده: بخش اصلی، و بخش غیر اصلی. آن بخش اصلی جذب بدن آکل نمیشود. اعم از اینکه آکل یک نهنگ باشد یا یک انسان. و هرگز موادی که جزء بدن اصلی و اصیل یک انسان است، جزء بدن حیوان یا انسان دیگر نمیشود. حتی این مواد جزء پیکر یک درخت و یک گیاه هم نمی گردد. (رازی مهم) آخرین ایستگاه در سیر مراحلی که ماده آنها را طی میکند، بدن اصیل انسان است. وقتی ماده به این حد از تکامل رسید که توانست به این مقام (اصیل) برسد. دیگر به درد این عالم نمیخورد. زیرا عالی تر و کامل تر و والاتر از آن است که مجدداً در قالب گیاه یا حیوان یا
انسان دیگر، ظهور کند. هنگامی که ماده به این حد از کمال میرسد دیگر مأموریت او در این عالم تمام است. همه اصول و مسایل پایه ای و فرعی معاد، بر اساس تکامل و به دلیل تکامل و به خاطر تکامل است. معادی که اسلام آن را اعلام میکند، محور اصلی آن «تکامل» و «کمال» است. تصور و تصویر این معاد بدون توجه به این اصل، غیر ممکن است. و این اصل شاه کلید تبیین معاد اسلامی است. البته فهم هر علمی و دانستن هر دانشی بدون توجه به این اصل یا غیر ممکن است و یا ناقص. یعنی توجه به این اصل شاه کلید هر تبیین و هر دانشی است. لیکن در مورد تبیین معاد و «جهان شناسی» بیش از هر دانشی، اهمیت دارد و از حساسیت بیشتری برخوردار است. (این مبحث فلسفی و پیچیده هست ولی همین مختصر رو ساده گفتم و عبور میکنیم) اما در مورد اعمال انسان درپنجهء قوانین جهان: کردار فعل و انفعال: در اولین بخش مباحث سخن از «حرکت» و «تغییر» رفت. و گفته شد «جهان= حرکت». ما انسان‌ها جریان عمومی حرکت جهان را، بخش بخش، تکه تکه، و هر کدام از آن بخش‌ها و تکه‌ها را در قالبی از زمان و مکان، جدا میکنیم و اسم، و نام مخصوص به آن میگذاریم: صبح دمید، آفتاب طلوع کرد، روز رفت، شب آمد، فلانی متولد شد، فلانی ازدواج کرد، آن یکی خورد، آن دیگری مرد، باد آمد، آب رفت، فلان کوه ریزش کرد.. همه چیز در این جهان هم فاعل است و هم منفعل. انسان نیز یکی از پدیده‌های این جهان است پس او هم فاعل است و افعالی از او صادر میشود و افعال او نیز در جهان تأثیر دارد. اما اقسام حرکت‌ها و تغییرها: حرکت‌ها گوناگون و مختلفند. مثلاً سقوط یک صخره سنگ از کوه، حرکت انتقالی خورشید همراه سیاره‌ها و شکفتن یک گل نیز حرکت است. شکستن تنه یک درخت حرکت است و اندیشیدن و دوران فکر در مغز هم یک حرکت است. بنابراین حرکت‌ها را از جهات مختلف میشه به دسته‌های مختلف تقسیم کرد. آنچه به داستان ما مربوط است تقسیم حرکت و افعال به اقسام زیر است:
۱- حرکت فیزیکی: مانند حرکت الکترون به دور هسته، حرکت زمین به دور خورشید، حرکت خورشید به دور مرکزی در کهکشان، فرود آمدن چکش بر سر میخ، شکستن تنه خشک یک درخت، تصادف دو کامیون، بریدن یک ورق حلبی با قیچی، و... و...
۲- حرکت شیمیایی: ترکیب اتم‌های مختلف با هم- مانند ترکیب اکسیژن و ئیدروژن برای تشکیل آب- ترکیب عناصر مختلف برای پدید آمدن انواع گوناگون مواد.
۳- حرکت حیاتی نباتی: دریافت مواد بی جان، چیزی را به نام «جان» یا «حیات». پیدایش آن تک سلولی اولیه که منشأ گیاه است. و جریان مداوم این پدیده، و توسعه کمی و کیفی و تکامل آن.
۴- حرکت حیاتی حیوانی: پیدایش حیات حیوانی که چیزهایی اضافه بر حیات نباتی دارد مانند: غریزه در جلوه‌های مختلف، انتقال در مکان، و حرکت‌های لازمه این گونه حیات.
۵- حرکت حیاتی انسانی: پیدایش انسان که چیزهایی علاوه بر حیات حیوانی و حرکات مربوط به آن، دارد، از قبیل: اراده، اندیشه، تاریخ، جامعه، خانواده، زیبا شناسی و... و...
کردار: همه انواع مختلف حرکت‌های مذکور در انسان هست و از انسان صادر میشه. انسان هم جزئی از این جهان فیزیکی است، و نیز جزئی از این جهان شیمیایی، میباشد. و رشد نباتی نیز در پیکر او هست. و همین طور غرایز حیوانی و فعالیت‌های مربوط به آن. انسان علاوه بر اینها، متفکر و اراده کننده، و انتخابگر هم هست. یادت باشه عالم فیزیک یک عالم سرتاسر «جبر» هستش. و این جبر در عالم شیمی تا اندازه ای انعطاف پذیر میشود و از خشکی آن کاسته میشه. عالم نبات انعطاف پذیرترین مرحله است که قوانین فیزیک اجازه تحمل آن را بر خود میدهند. عالم حیوان آغاز پیدایش یک حرکت است. که در جوار حرکت فیزیکی و شیمیایی قرار میگیرد: حرکت «مکان» در «مکان» و عالم انسان نمونه عالی ای است از سلطة حیات بر فیزیک که در این دنیا امکان دارد. و نام این حرکت را نیز باید «حرکت زمان در زمان» گذاشت. (قبلاً توضیح دادم که انسان با ذهنش در گذشته و آینده سیر میکنه. تفکر و اندیشه زمان را طی میکند، سر طناب آینده را به سر طناب گذشته می‌بندد، از پیدایش کهکشانها خبر میدهد، از گذشته کره زمین صحبت میکند و آینده آن را بیان میدارد و.... بالاخره برای «بود» خودش «تاریخ» را آفرید. حرکت فکر هم از این جهت باید «حرکت زمان در زمان» نامیده شود) به همین جهت از این همه انواع فعل در جهان تنها فعل انسان است که کردار یا «عمل» نامیده میشود. (منظور از این جمله آن خصوصیت و بار معنائی است که لفظ «کردار» در فارسی و لفظ «عمل» در عربی، دارند و گرنه گاهی همین دو لفظ در مورد فعل و حرکت‌های سایر موجودات نیز به کار میروند) اگر هر حرکتی در این جهان تأثیر دارد (که دارد)، کردار انسانی یک تأثیر دیگری هم دارد. زیرا هر حرکتی نسبت به حرکت عمومی جهانی، یکی از دو صورت را دارد: حرکت موافق و در جهت جریان عمومی حرکت جهان. و حرکت مغایر یا مخالف و عمود بر جریان حرکت عمومی جهان. پس دو نوع حرکت داریم:
۱- حرکت در جهت جریان عمومی حرکت جهان: همه حرکت‌ها غیر از «کردارهای آگاهانه و انتخابگرانه انسان»، با جریان عمومی حرکت جهان همنوا و هم جهت هستند. و از آهنگ کلی آن تخلف و تخطی نمیکنند. حتی حرکات گیاهان و حیوانات.
۲- حرکت عمود بر جریان عمومی حرکت جهان: انسان به دلیل این که دارای استعداد «شناخت» است و «اراده» دارد و «انتخابگر» است، همه افعال او و کارهایش میتواند در یک جریانی که عمود بر جریان عمومی حرکت جهان است باشد. علم انسان (در همه رشته‌های گوناگون)، صنعت انسان، هنر انسان که در جای افعال و کردارهای زیستی او (خواه زیست فردی و خواه زیست اجتماعی) متجلی میشود همگی روی همرفته جریانی هستند عمود بر جریان عمومی حرکت جهان. و این خصوصیت تنها به افعال و کردار انسان منحصر است. (کارهای حیوانات و لو در شکل خیلی پیشرفته اش، فاقد انگیزه ارادی است. و از «شناخت» نشأت نمیگیرد. بلکه بر اساس انگیزه‌های غریزی کور، انجام میشه) به همین دلیل تأثیر فعل انسان در جهان و بر جهان بیش از تأثیری است که انواع فعل‌ها و حرکت‌های دیگر دارند. اما مطلبی در باره: کردار و انرژی‌های صادره از انسان: هر حرکتی در این جهان نیازمند انرژی است. غلطاندن یک تکه سنگ از کوه، حرکت یک خودرو، جوانه زدن یک درخت، شاخه گل و... و... اما بیان فوق صورت ظاهر قضیه است. بهتر است گفته شود «هر حرکتی، هر تغییری در این جهان باعث میشه که مقداری انرژی از ماده آزاد بشه». بنزین در باک ماشین انرژی نیست، منبع انرژی است. که با حرکت ماشین بخشی از انرژی‌های انباشته شده در بنزین، آزاد میشه. هیزم را که میسوزانید بخشی از انرژی‌های زندانی شده در آن را آزاد میکنید که به صورت گرما پخش میشه. (واقعیت اینه: اگر انرژی‌های انباشته شده در یک تکه سنگ کوچک اندازه یک نخود، آزاد شود میتوان بوسیله آن برق چندین سال ایران را فراهم کرد. بهتر است در اینجا مجدداً یک نگاهی به تعریف ماده و انرژی از این دیدگاه داشته باشیم: ماده= انرژی فشرده. انرژی= ماده بسیط یا آزاد شده) همچنین است: دستی را که تکان میدهید مقداری از انرژی‌های موجود در عضلات را آزاد میکنید. همین طور است کلمه ای که آن را بر زبان جاری میکنید. و نیز همین طور است آن «احساس محبت» که در قلبتان نسبت به چیزی یا نسبت به کسی به حرکت در می‌آید. و نیز همینطور است فکر کردن و اندیشیدن و... در مورد ذرات بدن انسانی بیان گردید که چون این ذره‌ها به حدی از کمال میرسند و در سطح اعلایی از کمال قرار میگیرند، لذا به درد این عالم نمیخورند و به عالم بالا باید بروند: إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُهُ (آیه ۱۰ سوره فاطر- توضیح: این آیه تنها اعمال نیک و کردارهای طیب، را شامل میشه. لیکن خواهیم دید که کردارهای ناهنجار هم مشمول این ویژگی هستند. یعنی آنها نیز خصوصیتی دارند که به درد این عالم نمیخورند، هر چند سرنوشت شان با سرنوشت انرژی‌های صادره از اعمال خیر، تفاوت داره) وجود انسان یک پالایشگاه دقیق و حساسی است (به دلایل زیر: الف: اجزای بخش اصلی بدن انسان، والاترین و عالی ترین و تکامل یافته ترین مواد در این عالم است. ب: اجزای بخش غیر اصیل آن نیز در درجه دوم، والائی و کمال است. ج: وجود انسان دارای «روح ویژه» است. د: وجود انسان دارای «فطرت» است. که این گوهر مخصوص انسان است. ه: انسان بدلیل وجود روح و فطرت دارای «توان اراده» و «انتخابگر» است. ز: فعل و کردار (حرکتهای) انسان عمود بر جریان عمومی حرکت جهان است. این شرایط و امکانات ویژه انسانند، و بدین سبب انرژی‌های صادره از انسان والاترین و عالیترین و تکامل یافته ترین انرژی در این عالم است. و به همین سبب در ردیف انرژی‌های این عالم جای نمیگیرد) که از یک طرف مواد و انرژی‌ها را جذب میکند و از طرف دیگر آنها را به صورت انرژی ویژه صادر میکند. و آن را از شرایطی که بتواند با انرژی‌های این عالم دمساز و هماهنگ باشد، خارج میکند. میشه گفت اصل شناخته شده علمی که میگوید «برخی از انرژی‌های این عالم مفقود میشوند» بی ارتباط با این مسأله نیست (در این قانون علمی، مراد از مفقود شدن، عدم شدن نیست) بالاخره این انرژی‌ها چه میشوند؟ به کجا میروند؟ قبل از اینکه کمی در مورد تجسم اعمال توضیح بدم. یاد سه حکایت افتادم که چون از امام ششم (ع) هست تعریف میکنم و تجسم اعمال باشه برای پست بعدی. ادامه دارد..

فضیل بن یسار گوید: امام صادق علیه السّلام فرمود: هر کس پاره ای از مال برادر (دینی) خود را به ستم بخورد و (آن یا عوض آن را) باو باز نگرداند در روز رستاخیز پاره ای آتش خواهد خورد. شرح: این خبر دلالت بر تجسّم اعمال در عالم دیگر دارد، و خوردن آتش در آن عالم صورت حقیقی و باطنی و تکمیل شدۀ خوردن او مال دیگری را در این عالم نشان میدهد (کتاب ثواب الأعمال و عقاب الأعمال)
امام صادق عَلَیْهِ السَّلاَمُ فرمود: دنیا برای حضرت عیسی عَلَیْهِ السَّلاَمُ به شکل زنی خوش اندام تجسّم یافت، حضرت عیسی به آن فرمود: چه تعداد ازدواج و شوهر کرده ای؟ گفت: بسیار، فرمود: پس تمامی آنها تو را طلاق داده اند؟ پاسخ داد: بلکه همۀ ایشان را کشته ام. فرمود: وای بر شوهران آینده ات، چگونه از گذشته‌ها عبرت نمی گیرند؟ راوی گفت: سپس امام صادق عَلَیْهِ السَّلاَمُ فرمود: مثال دنیا همانند دریای شوری است، که تشنه لب، هر چه از آب آن بنوشد تشنه تر گردد (و آن قدر بنوشد) تا آنکه هلاک و کشته شود.
(کتاب الزهد , جلد ۱)
سوم حکایت عابد و شیطان
از امام صادق علیه السّلام روایت کرده اند که فرمود: در میان بنی اسرائیل مرد عابدی بود که هرگز به دنیا آلوده نشده و گرد آن نگشته بود. شیطان سوتی زد که همۀ سپاهیانش گرد او جمع شدند. او بهشون گفت: کدام یک از شما توان گمراه کردن این شخص را دارد؟ یکی گفت: من. پرسید: از چه راه به سراغش میروی؟ پاسخ داد: از راه زنها. شیطان گفت: تو از عهدۀ او برنمی آیی، چون او زنان را نیازموده. دیگری گفت: من. پرسید: تو از چه راه گمراهش میسازی؟ گفت: از راه میگساری و خوشگذرانی. بدو گفت: تو هم اهل این کار نیستی، زیرا او اهل این چیزها نیست. سومی گفت: من او را گمراه میکنم. پرسید: چگونه؟ گفت: از راه کار خیر. شیطان گفت: برو که تو حریف او هستی. شیطانک بیامد و در برابر او جایی را برگزید و شروع به نماز کرد. آن عابد چنان بود که میخوابید و استراحت میکرد ولی شیطانک نه میخوابید و نه استراحت میکرد. آن عابد که خود را در برابر او ناچیز میدید و عبادت خود را کم میدید، نزد آن شیطانک رفت و گفت: ای بندۀ خدا! چه چیز تو را به این همه نماز خواندن نیرو داده؟ او پاسخی نداد و باز به نماز ایستاد. این قضیه چند بار تکرار شد تا عابد حسابی کنجکاو شد. در نهایت شیطانک به زبان آمد و گفت: ای بندۀ خدا! من گناهی کرده ام و از آن توبه نموده ام، و هر وقت آن گناه را به خاطر می‌آورم به نماز خواندن، تشویق میشوم و از عبادت خسته نمیشوم. مرد عابد گفت: آن گناه را به من هم بگو تا مرتکب آن گردم و در پی آن توبه کنم و در نتیجه برخواندن نماز مثل تو قوی شوم. شیطانک بدو گفت: به شهر برو و سراغ فلان روسپی را بگیر و دو درهم به او بده و حالشو ببر. عابد گفت: دو درهم را از کجا به دست آورم؟ من با درهم آشنایی ندارم. شیطان از زیر پای خود دو درهم بیرون آورد و به او داد. عابد برخاست و با همان جامه و لباس که در آن عبادت میکرد وارد شهر شد و از خانۀ آن زن جویا شد. مردم او را به خانۀ آن زن راهنمایی کردند و گمان بردند برای پند دادن و ارشاد آمده است. عابد به کنار آن زن رفت و دو درهم را پیش او انداخت و گفت: برخیز. زن برخاست و به درون اتاق خود رفت و به مرد عابد گفت: داخل شو. عابد به اندرون رفت. آن زن به او گفت: ای مرد! تو با شکل و شمایلی به خانۀ من آمده ای که معمولا کسی با این وضع نزد من نمی آید. شرح حال خود را برای من بگو. عابد سرگذشت خود را برای آن زن بازگفت. زن گفت: ای بندۀ خدا! ترک گناه آسانتر از توبه کردن است. اینطور نیست که هر که توبه کند توبه اش پذیرفته شود. بیچاره هستی که گمان میکنی گناه کسی را به خدا نزدیک میکند. من از زندگی لجن خودم بیزار هستم و غبطه به زندگی پاک تو میخورم. گمانم کسی که تو را فریب داده شیطان بوده. از من دور شو و خودت را آلوده نکن.. عابد بازگشت و آن زن همان شب فوت کرد، و چون صبح شد دیدند بر در خانه اش نوشته شده: بر سر جنازۀ فلان زن حاضر شوید که او از اهل بهشت است. (بهشت برزخی) مردم همه در تردید فرو رفتند و به خاطر همین دو دلی که در کار او داشتند تا سه روز جنازه اش را به خاک نسپردند. خدای عزّ و جلّ به پیامبر آن زمان وحی فرمود: بر سر جنازۀ فلان زن برو و بر آن نماز بخوان و به مردم بگو: بر او نماز گزارند که من او را آمرزیدم و بهشت را بر او واجب کردم، چون خیر خواهی کرد و بندۀ خوب مرا از گناه کردن باز داشت و نگذاشت دامن او آلوده شود (الکافی جلد ۸ ترجمه و تلخیص از مرد تنهای شب)
همۀ این آیات شریفه و آیات بسیار دیگر دلالت دارند بر اینکه اعمال نابود نخواهد شد و در جهان دیگر با چهره ای نورانی و بهشتی، یا ظلمانی و جهنّمی بر عامل خود باز خواهد گشت:
فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ `وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ
اَلْیَوْمَ تُجْزیٰ کُلُّ نَفْسٍ بِمٰا کَسَبَتْ
وَ قِیلَ لِلظّٰالِمِینَ ذُوقُوا مٰا کُنْتُمْ تَکْسِبُونَ
وَ مٰا تُجْزَوْنَ إِلاّٰ مٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ
یَوْمَئِذٍ یَصْدُرُ اَلنّٰاسُ أَشْتٰاتاً لِیُرَوْا أَعْمٰالَهُمْ
یَوْمَ یَنْظُرُ اَلْمَرْءُ مٰا قَدَّمَتْ یَدٰاهُ
وَ وَجَدُوا مٰا عَمِلُوا حٰاضِراً
وَ إِذَا اَلْجَنَّةُ أُزْلِفَتْ `عَلِمَتْ نَفْسٌ مٰا أَحْضَرَتْ

احادیث آخرالزمانی متن و ترجمه (فلسطین)
روایت هفدهم:
امام علی (علیه السلام) فرمودند: و سَتأتی الیَهُودُ مِنَ الغَرْب لاِنشَاءِ دُولَتِهِمْ بِفِلسْطین، قال النّاسُ یا اَبَاالحَسَن اَنّی تَکُونُ العَرَبُ؟ قال: تَکُونُ مُفَکَّکَةُ القُوَی مُفَکَّکَةُ العُرَی غَیرُ مُتَکاتِفةُ وَ غَیرَ مُتَرافَةُ،... وَ سَتأتیالنّجدَةَ مِنَ الِعراقِ کُتِبَ عَلَی رایاتِها القُوَّةُ و تَشْتَرِکَ العَرَبُ وَالاِسلامُ کافَّةً لِتُخلِّصِ فِلِسطینَ، مَعْرِکَةً و اَیُّ مَعْرکَةٍ؟ فی جُلَّ البَحْرِ تَخوُضُ النّاسُ فی الدِّماءِ و یَمشِی الجَرِیحَ عَلَی القَتِیل... وَ اِیمُ اللهَ یُذَبِّحُونَ ذَبْحَ النّعاجَ حَتّی لایَبْقَی یَهُودِیٌّ فی فِلِسطین.
ترجمه فارسی: زود است که یهود از غرب (مغرب زمین یعنی امریکا) برای ایجاد کشور و دولت فلسطین بیاید. پرسیدند عرب‌ها کجا هستند؟ فرمود: در آن زمان عرب‌ها از هم جدا و متفرقند و اتحاد و انسجام ندارند. اما به زودی نیروهایی اهل کارزار از عراق (سپاه ایران در عراق است بنام حشدالشعبی و مقاومت و.. ) حرکت میکنند که پرچم‌های آنان کلمه «قوّه» نوشته شده است (اشاره به آرم سپاه که آیه: وَاَعِدُّ لَهُمْ مَااسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّه. هستش) و عرب و اسلام با هم متحد و شریک میشوند (عرب و اسلام.. اسم ایران رو اسلام فرموده جانم بفداش) و همه حرکت میکنند برای آزادی فلسطین، معرکه و میدان کارزاری برپا خواهدشد چه معرکه ای؟ که در کنار دریا مردم در خون رفته و شنا میکنند (اسقاطیل کنار دریاست و در خون خودشون شنا میکنند) و مجروحین از روی بدن کشتگان راه میروند، قسم بخدا که همه یهودیان را چون گوسفند سر میبرند تا اینکه یک یهودی هم در فلسطین باقی نمیماند. جانم بفدات یا علی یا امیرالمومنین علیه السلام. ادامه دارد..

ادامه پیشگویی شاه نعمت الله ولی
سیّدی را ز نسل آل رسول
نام او برقرار می‌بینم
امروز فقط همین دو مصراع رو برات معنی میکنم و باقی شعر رو در پست بعدی با هم مرور میکنیم. خب در مصرع اول میگه: سیّدی را ز نسل آل رسول. اشاره به حدیث معروف: رجل فی القم، مردی از قم قیام میکند. یعنی امام خمینی که در پست قبلی احادیثش رو با هم مرور کردیم. در مصرع دوم میگه: نام او برقرار می‌بینم. باید اینجوری بخونی: نام (اوبرقرار) می‌بینم. چرا؟ چون نام (خمینی) به ابجد میشه ۷۱۰ و (اوبرقرار) هم میشه ۷۱۰ و شاعر تلاش میکنه پیشگویی رو طوری بگه که فقط خواص متوجه بشن. چرا؟ چون اگه این قضیه رو رعایت نکنه جان افرادی رو که داره در موردشون پیشگویی میکنه به خطر میندازه. گمانم فهمیدی و دیگه نیازی نیست بیشتر توضیح بدم. گمانم الان فهمیدی که چرا دیروز گفتم حرف زیاد دارم ولی عبور میکنم؟ اینو یادت باشه دو نفر مطلبی رو میخونند ولی برداشت هاشون متفاوته. چه قرآن باشه. چه حدیث. چه شعر. خب.. میدونم الان در مورد ابجد کنجکاو شدی و میخواهی بدونی. مختصر کمی در این باره برات توضیح میدم.

مختصری در مورد جدول ابجد
این چیزا جزو علوم کم ارزش هست ولی یه کوچولو توضیح میدم. مختصر و مفید. جدول ها مربوط به علم الحروف و جفر هستن و حدود ۲۸ جدول داریم مثل: جدول ابجد. جدول ابتث. جدول ایقغ. جدول اهطم.. الخ. اما جدول ابجد کبیر ترتیبش این هست (ابجد هوز حطی کلمن سعفص قرشت ثخذ ضظغ) به ترتیب این ۲۸ حرف اعدادشون این هست. یک دو سه.. تا ده. بعدش بیست سی چهل.. تا صد. بعد دویست سیصد چهارصد.. تا هزار. یعنی حرف الف یک و حرف غ هزار هست. اسم علی میشه ۱۱۰ و یاعلی میشه ۱۲۱ که به این ابجد کبیر میگن. انواع دیگه هم داره که دو نوع (صغیر و وسیط) هم کاربرد داره که اسم اصلی این دو تا هم ابجد (کوکبی و ابجد بروجی) هست. فرق اعدادشون چیه؟ حرف ک عددش در ابجد کبیر ۲۰ هست. اگه هفت تا هفت تا ازش کسر کنی ۶ باقیمانده هست که این عدد حرف ک در ابجد کوکبی هست. اگه ۱۲ تایید کسر کنی ۸ باقیمانده هست که این عدد حرف ک در ابجد بروجی هست. حروف ابتدایی مثل ا ب ج.. که قابل کسر نیستند همون عدد اصلی باید باشه. اگرم در این کسر صفر باقیموند ساقط میشه. یعنی عدد ج که ۳ هست در این سه ابجد همون ۳ هست. حرف ع که ۷۰ هست در کوکبی ساقط میشه یا حرف س که ۶۰ هست در بروجی ساقط میشه که در محاسبات از این حروف ساقط شده صرف نظر میشه.. و قس علی هذا.

ادامه حکایت جزیره خضراء (قسمت۳)
آنگاه داستان دیگری را که مشاهده کرده نقل میکند و میگوید به سیّد عرض کردم: از امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) احادیثی به ما رسیده که هرکس در زمان غیبت کبرا مدّعی رؤیت شد دروغ میگوید، این احادیث چگونه سازگار است با اینکه بعضی از شما او را می‌بینید؟ گفت: صحیح است، اینطور فرموده، لیکن این مالِ آن زمانی است که دشمنان فراوانی از بنی عباس و دیگران داشت، امّا در این زمان دشمنان مأیوس شده اند و شهرهای ما هم از آنها دور است و هیچ کس به ما دسترسی ندارد، ملاقات خطری ندارد.
گفتم: سید من! علمای شیعه حدیثی از امام نقل میکنند که خمس را برای شیعیان، اباحه نموده آیا شما هم این حدیث را از امام دارید؟ گفت: امام خمس را در حق شیعیان اباحه نموده است. آنگاه مسایل و سخنان دیگری را از سید نقل میکند و میگوید: سید به من گفت: تو نیز تاکنون دو مرتبه امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) را دیده ای، ولی او را نشناخته ای.
در خاتمه میگوید: سیّد به من تکلیف کرد که در بلاد مغرب توقف نکن و هرچه زودتر به عراق برگرد و من به دستورش عمل کردم. تا اینکه شب عید غدیر که شب جمعه بود، ثلث آخر شب کنار باغچه ای که در خانۀ ما در بیدآباد اصفهان است، راه میرفتم. ناگاه سیّدمجلّلی را دیدم که به سیمای علماء بود. ایشان مرا به تمام آنچه که در دل داشتم، خبر داد و همچنین به صحّت آن شهرها و بلادی که در جزیرۀ خضراء است آگاه نمود و گفت: آیا میخواهی به چشم خود ببینی، تا برای تو و سایر اولی الابصار (صاحبان بصیرت) عبرتی باشد؟ گفتم: بلی، آقای من و در این صورت منّت بزرگی بر من میگذارید. فرمود: بیا دو چشمت را برهم بگذار و هفت مرتبه بر جدّت محمّد و آل او صلوات بفرست. آنچه دستور داد، انجام دادم. بعد فرمود: دو چشمت را باز کن و نظر کن ببین از آیات و نشانه‌های الهی چه میبینی؟ چشمها را گشودم شهری را دیدم که خانه هایش دور و طرف راست و چپ آن از درخت و گل، سبز و خرّم بود کانّها جنّات تجری من تحتها الانهار (مانند بهشتی که نهرهایی در آن جاری است) بعد فرمود: به آخر آن درخت‌ها نظر کن و به آن جا برو؛ مسجد و امامی را می‌بینی که نماز صبح را بجا می‌آورد. پشت سر او جماعت و صف هایی است که نهایت ندارد. نماز خود را به آن امام اقتداء کن، که او از نسل هفتم اولاد صاحب الزّمان (عجل الله تعالی فرجه) و نامش عبدالرّحمان است. بعد از نماز مرا آنجا می‌بینی. حسب الأمر به راه افتادم و دیدم زمین خود به خود زیر پای من طیّ میشود تا به آن مسجد و به همان کیفیّتی که گفته بود رسیدم. آن امام، مثل ماه شب چهارده نورانی و در محراب ایستاده بود. ایشان مرا دید و من او را زیارت کردم فرمود: مرحباً بک (خوش آمدی) به درستی که خدا بر تو منّت گذارد. مسائلی که در رابطه با احکام مشکل بود، از ایشان سؤال کردم و جواب گرفتم. بعد هم مرا اکرام و انعام نمود. آنگاه نماز فجر را بجا آورد. به او اقتداء نمودم و مشغول به تعقیباتی که داشتم شدم تا آن که نزدیک طلوع آفتاب شد. این جا از ذهنم گذشت که در چنین وقتی من با مردم نماز خوانده‌ام و آنها لابد به عادت هر روز منتظرم میباشند؛ امّا امروز گذشت و به آنها نمیرسم. در این وقت شنیدم آن سیّد و امام که در محراب نشسته بود، میگوید: مترس و محزون مباش که به زودی تو را به جای خود میرسانیم و با آنها نماز میخوانی. ناگاه دیدم آن سیّد اوّلی نزد من است دست مرا گرفت و گفت: به برکت امام زمان خود برویم. فوراً خود را در مسجد بیدآباد دیدم. با جماعت نماز خواندم و آن سیّد را هم دیگر ندیدم (پایان حکایت. منبع کتاب بحار الانوار، ج ۵۲) ادامه دارد..

فاطمه زهرا سلام الله علیها
امام جعفر صادق علیه السلام فرمود: فاطمه ی اطهر سلام الله علیها نزد خدای تعالی دارای ۹ اسم میباشد:
۱ - فاطمه ۲ - صدّیقه ۳ - مبارکه ۴ - طاهره ۵ - زکیّه ۶ - راضیّه ۷ - مرضیّه ۸ - مُحَدّثه ۹ - زهراء. سپس امام صادق علیه السلام فرمود: آیا تفسیر و معنی کلمه ی فاطمه را میدانی؟ گفتم: ای آقای من! برایم شرح بده، فرمود: یعنی آن بانو از شر و فتنه بر کنار بود، اگر حضرت علی بن ابیطالب علیه السلام با فاطمه زهراء سلام الله علیها ازدواج نمیکرد از زمان حضرت آدم علیه السلام تا روز قیامت بر روی زمین از برای فاطمه ی اطهر سلام الله علیها همسری یافت نمیشد. خدای حکیم آن بانو را از نور با عظمت خود آفرید، وقتی که درخشید آسمان‌ها و زمین به نور او روشن شدند، چشم‌های ملائکه خیره شد، ملائکه خدای را سجده نمودند و گفتند: پروردگار ما! این چه نوریست؟ خدا فرمود: این نور از نور من است که در آسمان ساکنش کرده و آن را از عظمت خویش آفریدم، آن را از صلب یکی از پیامبرانم خارج مینمایم، او را بر تمام انبیاء برتری داده ام، از این نور امامانی به وجود می‌آورم که برای امر و دین من قیام میکنند و به راه راست هدایت خواهند شد و این پیشوایان را جانشینان خود روی زمین قرار میدهم هنگامی که وحی من قطع شود. همچنین امام فرمود: چون خدای حکیم وضع هر چیزی را قبل از اینکه به وجود بیاید، میداند و میدانست که وقتی پیامبر اکرم صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم با قبائلی ازدواج نماید آنان به امر خلافت طمع خواهند کرد، لذا موقعی که فاطمه سلام الله علیها متولّد شد خدای سبحان او را فاطمه نامید و امر خلافت و امامت را برای فرزندان وی قرار داد و بدین وسیله دست آن افرادی را که خواهان امر خلافت بودند قطع نمود. بدین جهت بود که حضرت فاطمه سلام الله علیها، فاطمه نامیده شد، زیرا طمع آنان را قطع کرد. خدای تعالی، هر کس فاطمه سلام الله علیها را دوست داشته باشد از آتش جهنّم دور خواهد کرد. اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و آخر تابع له على ذلک

مثالب و مناقب در تولی و تبری (مطاعن)
مثالب یعنی عیبهای کسی رو گفتن مانند مثالب غاصبین و مناقب یعنی خوبی‌های کسی رو گفتن مانند مناقب مولا علی امیر المومنین علیه السلام و مطاعن از ریشۀ طعن (ضربه زدن با نیزه) است و معناى آن بیان عیوب اشخاص است. آنچه مایۀ ننگ و عیب در زندگى و رفتار و سخنان کسى است مطاعن نامیده میشود. در زبان فارسی به معنای زشتی ها و نقص‌ها بکار میرود و به طور خاص به عیوب و ویژگی‌های ناپسند اشاره دارد. پایه اعتقاد شیعه ولایت و برائت، حبّ و بُغض، تولّى و تبرّى است. دو پایه اى که همیشه با یکدیگرند، و اگر یکى بلغزد دیگرى نیز ضربه میخورد، و در نتیجه اصل بناى تشیع متزلزل میگردد. به همین جهت خداوند و پیامبر و معصومین علیهم السلام، و به پیروى از ایشان اصحاب آنان و علما، بیش از هر چیز بر این دو اصل تکیه داشته اند. ولایت و در کنار آن برائت دو سرّ عظیم الهى هستند. صاحبان ولایت برگزیدگان عالم وجودند که خلق تمام هستى به طفیل وجود آنان است، و در نقطه مقابل دشمنان دین. پلیدى هاى عالم وجود و منشأ تمام رذائل هستند. سخن گفتن درباره این دو سرّ الهى در حدّ ما نیست، ولى هر کس باید به قدر توان خود آگاه شود، تا بلکه ذره اى از حق عظیمى که بر گردن منست ادا شده باشد.

روایت است که پیامبر صلی الله علیه و آله از کنار دیوانه ای گذشت و پرسید: او را چه میشود؟ گفتند: او دیوانه است. فرمود: نه، مغز او بیمار است. دیوانه کسی است که دنیا را بر آخرت برگزیند. روضة الواعظین

امام صادق به شاگردش فرمود: ای هشام. اگر در دستت گردویی باشد و مردم گویند دُرّ است و تو خود میدانی که آن گردو است، برای تو هیچ فایده ای ندارد و اگر در دست تو دُرّ باشد و مردم گویند آن گردو است، در حالی که تو میدانی آن دُرّ است، هیچ ضرری به تو نمیرساند. (توضیح: معنی حدیث این است که به ستایش مردم و افتخار به مدح آنها مغرور نشویم و به مذمت آنان مأیوس نشویم) ای هشام. هیچ بنده ای نیست جز اینکه فرشته ای مهارش را به دست گرفته است. پس هیچ کس برای خدا تواضع نکند جز اینکه بالایش برد، و بزرگی نفروشد جز اینکه خوارش کند. ای هشام. به راستی خردمندان به دنیا بی رغبت اند و به آخرت مشتاق، زیرا دانستند که دنیا خواهان است و خواسته شده و آخرت هم خواهان و خواسته شده است، هر که آخرت را بخواهد، دنیا به دنبالش می‌آید تا روزی خود را از آن دریافت کند. و هر که دنیا را بخواهد، آخرتش به دنبال است تا مرگش ببرد و دنیا و آخرتش را بر او تباه کند. ای هشام. خدا رحمت کند کسی را که آنچنان که باید از خدا شرم کند؛ سر خود و محتوای آن را نگه دارد و نیز شکم خود را هم با آنچه در آن جا میدهد حفظ کند؛ مرگ را و پوسیدن را از یاد نبرد؛ و بداند که بهشت در درون ناگواری‌ها و دوزخ در درون شهوت‌ها است. (توضیح: سر خود را حفظ کند یعنی چشم و گوش و زبان و فکر خود را از حرام حفظ کند)

سلمان فارسی افتخار ایران
در منابع تاریخی درباره محل تولد و زندگانی سلمان اقوال مختلفی وجود دارد. مجموعه این اقوال به سه شهر اشاره دارند که عبارت اند از محله جی در اصفهان، رامهرمز از شهرهای استان خوزستان و شهر شاپور در نزدیکی کازرون در استان فارس. علت اختلاف این است که او در هر سه شهر زندگی کرده و اقوامش نیز در این سه شهر بوده. در منابع تاریخی، درباره شخصیت سلمان از زبان خودش چنین گزارش‌هایی وجود دارد: من عزیزترین فرزند پدر و مادرم بودم؛ به حدی که به شدت به من توجه میکردند و گاه از شدت محبت و علاقه، مرا همانند دختران در خانه نگه میداشتند و از بیرون رفتن بی دلیل از منزل باز میداشتند. (سلمان بسیار حق شناس بوده مخصوصاً نسبت به محبت‌های خانواده اش) مادرم زنی اهل مال و کمال بود، بدین جهت مرا نزد اساتید دانش و
علوم گذاشت و هزینه‌های آن را خود متحمل میشد. در زمینه علوم مذهبی و مطالعات دین زرتشت و معرفت آن تلاش فراوان کردم؛ به گونه ای که در منطقه مان، داناتر از من به زرتشت وجود نداشت. در جوانی به علت استعداد و دانشم، مشاور امور مالی و حسابداری پدرم شدم. در یکی از کلاس‌های درس، با دوستی آشنا شدم که به یکی از غارهای منطقه که محل گوشه گیری چند عابد مسیحی بود، رفت و آمد داشت. او برای من از قصه‌ها و احوال آنها میگفت و به تدریج مرا به دیدار آن‌ها علاقه مند میکرد. ادامه دارد..

حدیث :
از امیرالمؤمنین علیه السلام روایت شده است که کسى در حضور ایشان گفت: استغفر الله. حضرت فرمود: مادرت به عزایت بنشیند آیا میدانى استغفار چیست ؟ استغفار مرتبه برتران است و آن اسمى است که بر شش معنا ثابت گردیده است :
اول : پشیمانى بر آنچه که گذشته است
دوم : عزم و قصد جزمى نمودن بر اینکه هرگز بسوى گناه باز نگردد
سوم : اینکه حقوق مردم را (که در اثر گناه تو ضایع گردیده است) به آنان باز گردانى تا اینکه خداوند عزوجل را (با رویى) روشن دیدار کنى و بر گردن تو گناهى نباشد.
چهارم : اینکه به سوى هر امر واجبى که بر گردن تو بوده و آن را ضایع ساخته اى مصمم شوى و حق آن را بجا آورى
پنجم : اینکه تصمیم جدى بگیرى که آن گوشتى را که بر اساس حرام بر بدن تو روییده است با حزن و اندوه آب کنی تا آنجا که پوست به استخوان بچسبد و بین آن دو، گوشتى جدید بروید.
ششم : اینکه بر بدن خود سختى طاعت و بندگى را بچشانى همانگونه که شیرینى معصیت را به او چشانده بودى ، پس در این هنگام است که میتوانى بگویى: استغفر الله (مرتبه برتر استغفار پس از طى این مراحل است ).
حدیث :
کمیل بن زیاد گوید به امیرالمؤمنین علیه السلام عرض کردم: بنده مرتکب گناه مى شود پس استغفار نموده و از خداوند طلب بخشایش ‍ مى کند. حضرت فرمود: اى کمیل! آیا مراد تو، توبه است ؟ عرض کردم : آیا همین استغفار توبه نیست ؟ حضرت فرمود: خیر، عرض کردم : چگونه ؟ فرمود: همانا بنده هرگاه مرتکب گناهى بشود با تحریک بگوید: استغفر الله. عرض کردم ، تحریک چیست ؟ فرمود: یعنى دو لب و زبان حقیقتا اراده پیروى از استغفار را داشته باشند. عرض کردم: حقیقتا یعنى چه ؟ فرمود: یعنى قلب استغفار را تصدیق کند و در نهان خود بازنگشتن به آن گناهى را که از آن استغفار نموده است را داشته باشد. عرض کردم: آیا اگر من چنین که فرمودید کنم از مستغفرین خواهم بود؟ فرمود: خیر، زیرا هنوز به اصل و ریشه استغفار نرسیده اى . عرض کردم : اصل استغفار چیست ؟ فرمود: یکى مراجعه کردن به سوى توبه نمودن از گناهى که از آن استغفار نموده اى و این اولین درجه و رتبه (عبادت کنندگان ) است ، و دیگرى ترک نمودن گناه ، و استغفار اسمى است که براى شش معنا ثابت گردیده است سپس حضرت حدیث گذشته را فرمود.

تغییر

هیشوخ یعنی هیچوقت زور نزنیم کسی را عوض کنیم چون تجربه بهم ثابت کرده فقط کسی که باید عوض بشه خودمونیم. امتحان کن تا ببینی وقتی خودمون عوض میشیم. همه چیز در پیرامون ما عوض میشه. حتی بعضی دوستانمون. البته هر تغییری خوب نیست و پیشرفت حساب نمیشه. خدا خرچنگ های صدفی رو آفریده که همیشه رو به عقب راه میرن. تا به ما هشدار بده که دقت کنیم مسیرمون پسرفته یا پیشرفت؟


آفرینش و بدل ما یتحلّل
انسان‌ها ابتدا پیکر کوچکی داره، با تغذیه از شیر مادر بتدریج بزرگ تر میشه. اما این جریان افزایش و جذب، صورت انباشت نداره. یعنی جوری نیست که هر چی از شیره غذا جذب بدن شد. همچنان جزو بدن بماند، و جذب‌های بعدی روی آن اضافه شود. بلکه از یک طرف میخورد و شیره غذا به بدن او جذب شده و تبدیل به سلول و گلبول میشود. و از طرف دیگه سلول‌ فرسوده در اثر کار، حرکت، فعالیت، حتی تنفس و خواب به انرژی تبدیل شده و از بدن صادر میشه. انسان هرگز بی کار نیست. (گر بچشم عاقلان نگری همه در کارند بیکاران)، و کار نیز انرژی میبرد. بدن کودک در میان این دو جریان به تدریج بزرگتر میشه. و بدن یک پیر نیز در میان این داد و ستد، نحیف تر میشه. هر کار و هر حرکت بزرگ و کوچک، حرکت فیزیکی یا متافیزیکی مثل تفکر و اندیشه، همه انرژی مصرف میکند. و هیچ کاری حتی فکر کردن، بدون صرف انرژی نیست. تقریباً در هر ۱۰ سال سلول‌های یک بدن کامل عوض میشه. بدن مثل روخانه که از یک طرف سلول‌های جدید می‌آیند و از طرف دیگر میروند. و بدین ترتیب بدن یک انسان هفتاد ساله ده بار عوض شده. کدامیک از این بدن‌ها به محشر میروند؟ و آن عمل خوب یا بدی که یکی در بیست سالگی با بدنش مرتکب شده، آیا مکافات آن عمل را بدن هفتاد سالگی (یعنی آخرین بدن او) باید متحمل بشه؟ درسته که این بدن‌های دهگانه به تدریج و رودخانه وار عوض شده اند، لیکن در صورت کلی و روی هم رفته جریان، بدن بیست سالگی غیر از بدن هفتاد سالگی است. پاسخ: درست است که بدن انسان به طور مداوم از مواد جهان میگیرد و آنها را به صورت انرژی به جهان پس میدهد. اما بخشی از بدن از آغاز دوران جنینی تا پایان عمر او ماندگار هست و میماند. این قسمت افزایش می‌یابد ولی کاهش ندارد. این قسمت همان است که یک فرد هفتاد ساله آن را (من) مینامد و میگوید (من همانم که بیست سال پیش، چنین کردم) این قسمت عبارت است از تکامل یافته ترین ذرات بدن، که در عین حال تکامل یافته ترین مواد در این کهکشان‌ها و منظومه‌ها هست، و محصول والای این همه فعالیت‌های فیزیکی و شیمیایی و حیاتی این عالم است. این بخش از بدن (حساس) و (درّاک) است. یعنی حس میکند و درک و شعور دارد. حس و فکر و اندیشه، مهر، عشق، رؤیا، سازندگی، ابداع و اختراع و... و... همه مال آن و بر روی آن است. آن بخشی که ما (عصب و رگ و پی) مینامیم، بخش تشکیل دهنده (منِ جسمی) انسان است که خانه روح انسانی، و نیز منزلگاه (شخصیت) انسان هم هست. این بخش از بدن همیشگی و ماندگار است. و از روز تولد با گذشت ایام رشد میکند. تا به حد طبیعی و مقرر خود برسد. این بخش در همه جای بدن شبکه وسیع دارد. و در هر سر سوزن از نقاط بدن (اعم از گوشت، رگ، استخوان) حضور داره. و بدن اصلی انسان همین است. بخش دیگر بدن که به طور مرتب عوض میشود و به تحلیل میرود و جایش را به سلول‌های جدید میدهد، این بخش تنها توانسته است به اندازه ای از تکامل پیش برود که به آن (مرحله حیوانی) میگوئیم، (یعنی مابقی که در صد زیادی از جسد هست و فانیه) و بدین جهت توان رسیدن به محشر را ندارد. مثل اجزای بدن حیوان در پایان عمر کره زمین و در هنگام مرگ منظومه شمسی (خصوصاً در مرحله انفجار عظیم و نبأ عظیم) در آن عالم پهناور گاز و مذاب، مستهلک خواهد گشت. بنابراین، هر ماده و ذره ای که روزی جزء بدن انسان بوده، قابل رسیدن به محشر نیست، و تنها ذرات بخش اصلی بدن است که (ماندگار و جاوید) است. که با مرگ انسان ماهیتش را از دست نمیدهد، و هنگام انفجار کره زمین و مرگ منظومه، و در انفجار نبأ عظیم هستش. و بصورت ذرات فراش با حفظ خصوصیات خود، خواهد ماند تا به آن عالم محشری که شرحش رفت، برسه. فهمش آسونه. قوانین خلقت ثابت و منظم هست. چرا قرآن از ما میخواد که به آفرینش گیاه و حیوان نگاه کنیم؟ چون قوانین یکی هستند ولی در مقیاس متفاوت یعنی (هویج. درخت چنار تنومند. آسمانها) هر سه طبق قانون الهی ولی در حجم متفاوت هستند. برای فهم کاملتر مجدداً مثال قبلی رو میزنم. اوکی؟ (مثال از درخت و هویج و قشرهای آنها) : قشرهای یک هویج را از مغز آن جدا کن مشاهده کن که رگه‌های ریشه گونه ای از پوست به مغز کشیده شده و آن دو را به هم پیوند داده است. هویج موادی را از طریق همان رگه‌ها از مغز خودش جذب میکنه. خب این مواد جذب شده تکامل یافته ترین، و عالی ترین موادی هستند که در مغز هویج وجود دارن. جهان هم همینطوره و قشرهای بالائی تنها کاملترین و تکامل یافته ترین ذرات را جذب میکنند. میدونم اول متن این پست عنوان (بدل ما یتحلل) برات نامفهوم بود که یعنی چی؟ این موضوع یک مسأله جدید یا یک ره آورد توسعه علوم جدید نیست. متکلمین قدیم ما عموماً از مسأله بدل مایتحلل بحث کرده اند و تصریح کرده اند که آنچه به معاد خواهد آمد همه بدن انسان نیست، بلکه بخشی از آن است. در جلد ۷ بحار حدیثی پیدا کردم که طولانی بود ولی کوتاه بگم. متن حدیث: پرسیدم از امام صادق (ع) از پوسیده شدن بدن. فرمود: بله میپوسد تا اینکه نه گوشتی برای او بماند و نه استخوانی، مگر آن طینتی که از آن ساخته شده، زیرا آن طینت مندرس و مستهلک نمیشود، میماند در گور به حالت گرد، تا مجدداً (در معاد) از آن ساخته شود. خب امام علیه‌السلام نفرمود روح. بلکه فرمودند طینت. که مقدار کمی هست و خاک میشه بصورت پودر ولی منتظره تا در معاد محشور بشه بعنوان بدن اصلی. خیلی بازش کردم که مبهم نباشه. ضمنا در آیه ۴ سوره ق قرآن میگه: لقد علمنا ما تنقص الارض منهم و عندنا کتاب حفیظ: و البته میدانیم آنچه را که ارض از (بدن) آنها کسر خواهد کرد و در اختیار ماست کتاب حفیظ. آیات ۱ تا ۴ مربوط به رجعت هستش و انکار کافرین. قوانین جهان حفیظ است، اشتباه نمیکند، تفاوت یک کره با کره دیگر و تفاوت یک ذرّه با ذرّه دیگر در سیستم منظم جهان محفوظ هستش و در این سیستم تکلیف هر چیز روشن. کدام ذرّه در کدام بخش از جهان باید باشد و کدام مواد باید در کجای پیکر جهان بکار رود، همه و همه مشخص و معین است. در قوانین و فرمول‌های جهان خطا روی نمیدهد. همه چیز روند طبیعی داره. در این کتاب حفیظ مشخص شده است که ذرّه‌های بدن انسان‌ها در کجا هستند و باید به کجا روند و چگونه باید بروند. این بینش عوامانه است که تصور کنن خداوند مانند یک بشر (که دنبال جمع کردن چیز میرود)، قدم به قدم دنبال ذرّات فراش خواهد رفت و آنها را جمع کرده و از نو به صورت هیکل‌های بشری درخواهد آورد. (ابا الله ان یجری الامور الاّ باسبابها. ابا دارد خدا از اینکه کاری کند مگر با وسیله. جان میدهد بوسیله جبرئیل. جان میگیرد بوسیله عزرائیل) خداوند همان طور که ذرّات لازم برای ساختمان یک گل، یا میوه، یا برگ را توسط اسباب و سازمان عمومی جهان از جای جای خاک جمع میکنه. همان طور هم ذرّات فراش را برای حضور در محشر جمع خواهد کرد. خدا قادر است این کار را به طور مستقیم و بدون تسلط سیستم و سازمان عمومی جهان، انجام دهد. لیکن در این صورت مصداق (معجزه) پیدا میکند و خداوند (جریان حکیمانه عمومی امور جهان) را بر معجزه ترجیح داده است. و اساساً معجزه از نظر اسلام چیز جالبی نیست و انبیاء تا مجبور نشده اند اقدام به معجزه نکرده اند (ما لکم لا ترجون لله وقاراً) یک شاخه گل را در دست بگیر و به آن نگاه کن. با زبان علم از او بپرس: با این طراوت و زیبایی از کجا می‌آئی؟ او هم با زبان علمی به شما پاسخ خواهد داد: از راه بس دور آمده‌ام و مسیر بس طولانی را طی کرده‌ام که اینک در دست تو قرار دارم، مسیر تکامل را طی کرده ام. بیلیون سال پیش. در دل یک عالم مذاب و گاز قرار داشتم بعضی از ذرات پیکرم به صورت ذرات گازی و بعضی به صورت ذرات مایع و حتی بعضی از آنها در قالب انرژی بودند. هر کدام از ذره‌های من در گوشه ای از آن عالم بس پهناور پراکنده بودند. بعضی از آنها با بعضی دیگر میلیون‌ها کیلومتر فاصله داشتند. در آن عالم پرتلاطم گاهی به این سو و گاهی به آن سو میرفتند. هر بار مسافت زیادی را طی میکردند. میلیاردها سال بدین سان بر ذرات من گذشت. روزی در آن عالم گازی، مذابی ما انفجار عظیمی رخ داد کهکشان‌ها و منظومه‌ها پدید آمدند. ذرات پیکر من نیز در یک کهکشان قرار گرفت و در بخشی از آن که منظومه اش مینامند، و بخشی از آن منظومه که به کره زمین موسوم گردید دوران‌هایی بر کره زمین گذشت که هنوز در حالت گاز و مذاب بود که ذرات پیکر من در آن کره متلاطم یکی در این گوشه و دیگری در گوشه دیگر در انباشت موج‌ها به فاصله میلیون‌ها کیلومتر، به سر می‌بردند. تا دوران سرد شدن زمین و (دحوالارض) آغاز شد، و ذرّات پیکر من هر کدام در جایی دورتر از دیگری در دل صخره‌های عظیم قرار داشتند. ذرات من در دل خاک ها، روی زمین ها، توی دریاها، پخش و پراکنده بودند، در اثر تغییرات زیاد، باد و باران و عوامل دیگر، شرایط جمع شدن ذرات من را در یک محیط فراهم آوردند. یادم هست شبی، بارانی از ابری بارید، ابری که از آن سر دنیا و از گوشه‌های دور اقیانوس برخاسته بود. بخش زیادی از ذره‌های مرا با خود آورده بود. اینک که من گل هستم در دست تو، در همین چند ماه پیش بخشی از ذرات وجودم میلیون‌ها کیلومتر از تو فاصله داشتند. این را هم بدان که هر ماده و هر ذرّه ای صلاحیت ساختن پیکر یک گلی مثل من را ندارد، این کار فقط از ذره‌هایی ساخته است که به میزان لازم راه تکامل را طی کرده باشند. وگرنه در همین کره زمین میلیون‌ها تن از ذره‌ها هستند تا چه رسد به هیکل عظیم منظومه‌ها و کهکشان ها. این داستان را که از زبان این گل گفتم، یکی از مسائل پیش پا افتاده و مسلم علمی امروز هستش. پیدایش و تکوّن پیکر یک انسان در محشر، با پیدایش و تکوّن این گل، هیچ تفاوتی در اصول، ندارد. فَاسْتَبِقُوا الْخَیْراتِ أَیْنَ ما تَکُونُوا یَأْتِ بِکُمُ اللَّهُ جَمِیعاً إِنَّ اللَّهَ عَلی کُلِّ شَیْ ءٍ قَدِیرٌ: پس پیشی گیرید در انجام دادن خیرات (زیرا) در هر کجا (پراکنده) باشید می‌آورد. (ذرات) شما را جمیعاً، که خداوند بر هر چیز قادر است. این گفتگوی با گل رو اگر با سیب یا نان یا برنج یا هر نعمتی انجام بدی حقیقت داره. پست امروز طولانی شد پوزش چون لازم بود بازش کنم. در پست بعدی نکته جدیدی رو در مورد آفرینش میگم چون حدس میزنم چه سوالاتی ممکنه برات پیش بیاد. قبل از پرسش خودم میجوابم. به شرط حیات ادامه دارد..

طبیب دردمندان
ای طبیب دردمندان خسرو خوبان کجایی؟
ای شفابخش دل مجروح بیماران کجایی؟
ظلم وجوروجهل وکین یکباره عالم را گرفته؟
ظالمان جولان دهندای مصلح دوران کجایی؟
دشمنان شادو عزیزان خوارو قرآن مانده بیکس
یا معزّ الاولیاء ای حامی قرآن کجایی؟
صبح امید محبّین از غمت شام سیه شد
شمع دل افروز در شام سیه روزان کجایی؟
دیده ما، ز انتظارت شدسفیدای نور چشمان
قلبهاخون شد زهجرت ای مه تابان کجایی؟
چون بیایی خاک پایت سرمۀ چشمم نمایم
رُخ نهم برمقدمت ای روح بخش جان کجایی؟
رفت ازکف صبروازدل تاب تا آندم که آید
بوی پیراهن ز مصر ای یوسف کنعان کجایی؟
تا به کی با هم نشینیم و بگوییم درد یاران؟
تابه کی ریزیم اشک از دیدۀ گریان کجایی؟
عمرکوتاه است و ترسم مرگ آید ناگهانی؟
جان دهم اما نبینم روی تو جانان کجایی؟

قسمت دوم داستان جزیره خضراء
بعد از اینکه مدت شانزده روز در دریا حرکت کردیم، در وسط دریا آبهای سفیدی نظر مرا جلب کرد. آن شیخ که نامش محمّد بود به من گفت: چه موضوعی نظرت را جلب کرده است؟ گفتم: آبهای این نقطه رنگ دیگری دارد؟ گفت: اینجا بحر ابیض (دریای سفید) است و این هم جزیرۀ خضراست. این آبها همانند دیواری اطراف جزیره را احاطه نموده است و از حکمت خدا چنین است که کشتی‌های دشمنان ما اگر بخواهند به این نقطه نزدیک شوند، به برکت صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجه) غرق میگردند. (فقط دشمنان) مقداری از آبهای آن نقطه را خوردم مانند آب فرات شیرین و گوارا بود. بعد از اینکه آبهای سفید را پیمودیم، به جزیرۀ خضرا رسیدیم. از کشتی پیاده و وارد شهر شدیم. شهری بود آباد و پر از درختان میوه، بازارهای زیادی داشت، پر از اجناس و اهالی شهر به بهترین وجه زندگی میکردند. دلم از دیدن چنین مناظر زیبایی لبریز از شادمانی شد. رفیقم محمّد مرا به منزل خودش برد و بعد از استراحت به مسجد جامع بزرگ رفتیم. در مسجد جماعت زیادی بودند و در بین آن‌ها شخصی بزرگ و با ابّهت بود که نمیتوانم ابهت و جلالش را توصیف کنم. نامش سیّد شمس الدین محمّد بود. مردم نزدش علوم عربی و قرآن و فقه و اصول دین میخواندند. هنگامیکه خدمتش رسیدم، به من خوش آمد گفت، نزدیک خودش نشانید، احوالپرسی کرد و گفت: من شیخ محمّد را به سراغ تو فرستادم. سپس دستور داد در یکی از حجرات مسجد جایی برایم تهیه کردند. در آنجا استراحت میکردم و غذا را با
سیّدشمس الدین و اصحابش صرف میکردیم. مدت هجده روز بدین صورت گذشت. در اوّلین جمعه ای که برای نماز حاضر شدم دیدم که سیّد نماز جمعه را دو رکعت و به قصد واجب خواند. از این موضوع تعجب کردم، سپس به طور خصوصی به سیّد گفتم: مگر زمان حضور امام است که نماز جمعه را به قصد واجب میخوانی؟ گفت: نه امام حاضر نیست، لکن من نایب خاص او هستم. گفتم: آیا تاکنون امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) را دیده ای؟ گفت ندیده ام، لیکن پدرم میگفت: که صدایش را میشنیده، ولی خودش را نمیدیده است. امّا جدم هم صدایش را میشنیده و هم خودش را میدیده. گفتم: آقای من! علّت چیست که بعضی افراد او را می‌بینند و بعضی نه! گفت: این لطفی است که خداوند متعال نسبت به بعضی از بندگانش دارد. سپس سیّد دست مرا گرفت و به خارج شهر برد. باغها و بوستانها و نهرها و درختان فراوانی را مشاهده کردم، که در عراق و شام نظیرش را ندیده بودم. به هنگام گردش مرد خوش سیمایی به ما برخورد نمود و سلام کرد. به سید گفتم این شخص که بود؟ گفت: آیا این کوه بلند را می‌بینی؟ گفتم: آری، گفت: در وسط این کوه مکانی زیبا و چشمۀ آبی گوارا و انبوه درختان وجود دارد و در آنجا گنبدی است که از آجر ساخته شده است و این مرد با رفیق دیگرش خادم آن قبّه و بارگاه میباشند. من هر صبح جمعه به آنجا میروم و امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) را زیارت میکنم (زیارت توسط دعا) و پس از خواندن دو رکعت نماز کاغذی را می‌یابم که تمام مسائل مورد نیازم در آن نوشته است. سزاوار است تو هم بروی آنجا و امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) را در آن قبه زیارت کنی.
پس من به سوی آن کوه حرکت نمودم. قبّه را همانطور یافتم که برایم توصیف نموده بود. همان دو خادم را در آنجا دیدم. خواستار ملاقات امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) شدم، گفتند: غیرممکن است و ما اجازه نداریم. گفتم: پس برایم دعا کنید، قبول کرده و برایم دعا کردند. سپس از کوه پایین آمدم و به منزل سید رفتم.
او در منزل نبود. به خانۀ شیخ محمّد که در کشتی با من بود رفتم و جریان کوه را برایش تعریف کردم و گفتم که آن دو خادم به من اجازۀ ملاقات ندادند.
شیخ محمّد به من گفت: هیچ کسی حق ندارد به آن مکان برود جز سیّدشمس الدین. او از فرزندان امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) میباشد. بین او و امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) پنج پدر فاصله است و او نایب خاصّ امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) میباشد.
بعد از آن از سید شمس الدین اجازه خواستم که بعضی از مسایل مشکل دینی را از او نقل کنم و قرآن مجید را نزدش بخوانم تا قرائت صحیح را به من یاد بدهد. گفت: اشکال ندارد، ابتدا قرآن را شروع کن. در بین قرائت اختلاف قاریان را ذکر میکردم. سید به من گفت: ما اینها را نمی شناسیم. قرائت ما مطابق قرآن علی بن ابیطالب (علیه السلام) است. آنگاه داستان جمع قرآن به وسیلۀ علی بن ابیطالب (علیه السلام) را بیان کرد. گفتم: چرا بعض آیات قرآن ربطی به ماقبل و مابعدشان
ندارند؟ گفت: آری، چنین است و جریان جمع قرآن به وسیلۀ ابوبکر و نپذیرفتن قرآن علی بن ابیطالب (علیه السلام) را بیان نمود. به دستور ابوبکر قرآن جمع آوری شد و مثالب را از قرآن حذف نمودند و از همین جهت می‌بینی که بعض آیات با قبل و بعد نا مربوط هستند.
از سیّد اجازه گرفتم و در حد نود مسأله از او نقل کردم که جز به خواص مؤمنین به کسانی اجازه نمیدهم آنها را ببینند. (در این قسمت حکایت به نقطه چین میرسیم که ظاهراً محرمانه بوده) ادامه دارد..

حضرت زهرا(علیها السلام) تنها با دو جمله کلید را میزند و هر ذهن آشنا با فلسفه همه چیز را میفهمد، از اول فلسفه تا آخرش را. امّا کو گوش شنوا و چشم بینا. وقتى که ما چشم و گوشمان را بر سخنان اهل بیت (علیهم السلام) مى بندیم گویى آن ها را نمى بینیم بل واقعاً آن ها را صدبار در کتاب مى بینیم اما حتى یک نگاه سطحى فلسفى به آن ها نمى کنیم. چرا؟ براى این که کلّه ما را از اول خراب کرده اند و عقل مان را ویران ساخته اند که قرآن و اهل بیت (علیهم السلام) فلسفه ندارند و مهر (منقول) را بر پیشانى قرآن و احادیث چسبانیده اند که خداى شان نبخشاید. زیرا که بشریت را از دانش و فهمى که باید مى داشت محروم کردند. از فیلسوف معاصر مرتضی رضوی.

کربلا
وقتی گذر امیرالمؤمنین (علیه السلام) به دشت کربلا افتاد، با دیدگانی لبریز از اشک و اندوه به اصحاب خود فرمود: هذا مناخ رکابهم الی.. ترجمه فارسی: اینجا مکانی است که سوارانشان، فرود خواهند آمد. پس از آن به محلی رسید که آنرا (مقدفان) میگفتند. گرد آنجا گردید و فرمود: در این جا دویست تن از پیامبران خدا و دویست تن از فرزندانشان کشته شده و به شهادت رسیده اند. آنگاه گفت: این جا منزلگاه سواران و محل زورآزمایی و نبرد عاشقان و شهیدانی است که هیچکس از پیشینیان بر آنان پیشی نگرفته است و از آیندگان نیز کسی به منزلت و مرتبت ایشان نمیتواند برسد.
همت نگر که پیش تو با یک جهان امید
هرگز نشد گشوده لب التماس ما
عریانی است کسوت آزادگان عشق
زیبنده نیست بر تن هر کس لباس ما
تعمیر ما ز آب و گل عشق کرده اند
ایمن ز سیل حادثه باشد اساس ما

احادیث آخرالزمانی (همراه متن عربی)
روایت پانزدهم:
امام علی (علیه السلام) فرمودند: اَلا یا وَیْلَ بَغْداد مِنَ الرَّیّ مِنْ مَوْتٍ وقَتْلٍ وخَوْفٍ یَشْمُلُ اَهْلَ الْعِراقِ اِذا حَلَّ بَیْنَهُم السَّیْفُ فَیُقْتَلُ ما شاءَ اللهُ... فَعِنْدَ ذلِکَ تَخْرُجُ الْعَجَمُ عَلَی الْعَرَبِ وَیَمْلِکُونَ الْبَصْرة... ؛آگاه باش! ای وای بر شهر بغداد، از جانب ری (تهران) بلائی که متوجه او میشود از قتل و مرگ و ترس که شامل همۀ مردم عراق میگردد هرگاه جنگ در عراق واقع شود آنقدر از مردمش کشته میشود تا آنجا که خدا بخواهد... در آن زمان عجم (ایرانیان) قیام میکنند و بصره را فتح
کرده و تصاحب می‌نمایند.
روایت شانزدهم:
امام علی (علیه السلام) فرمودند: اَلا یا وَیْلَ لِفِلِسْطینَ وَما یَحِلُّ بِها مِنَ الْفِتَنِ الَّتِی لاتُطاقُ وَاَلا یا وَیْلَ لِاَهْلِ الدُّنْیا وَ ما یَحِلُّ بِها مِنَ الْفِتَنِ فِی ذلکَ الزَّمانِ جمیعُ الْبُلْدانِ الْغَربِ وَالشَّرْقِ وَالجُنُوبِ والشِّمالِ... ؛آگاه باش! وای بر مردم فلسطین از فتنه‌ها و جنگها که در آن واقع میگردد و انسان طاقت آن را ندارد. و وای بر مردم دنیا، و تمام کشورهای شرق و غرب و جنوب و شمال، از جنگها و فتنه‌هایی که واقع میشود.

پیشگویی شاه نعمت الله ولی (قسمت دوم)
چون دو ده سال پادشاهی کرد (رضاشاه حدود ۲۰ سال حکومت کرد)
شهیش را کنار می‌بینم
پسرش چون به تخت بنشیند (حکومت محمدرضاشاه که با تلاش انگلیس انجام گرفت)
بوالعجب روزگار می‌بینم
غارت و قتل مردم ایران
دست خارج بکار می‌بینم
اعتصاب و حساب در عهدش
سخت بی اختیار می‌بینم
ظلمت ظلم ظالمان دیار
بی حدّ و بی شمار می‌بینم
ظلم پنهان خیانت و تزویر
بر اعاظم شعار می‌بینم
جنگ و آشوب و فتنۀ بسیار
در کمین بی شمار می‌بینم
بر سر هر کوی و برزن
نام اوزشت وخوار می‌بینم (اشاره به فریاد مرگ بر شاه)
کم ز چل چونکه پادشاهی کرد (چل مخفف چهل سال، حدود سی سال حکومت کرد)
سلطه اش تار و مار می‌بینم.
بازم تکرار میکنم شاه نعمت‌الله ولی هرگز صوفی نبوده بلکه مرجع دینی و عالم بزرگواری بوده که بیش از صد کتاب و رساله و دیوان داره و این اشعار رو بر اساس احادیث سروده و قدمت این اشعار به ۷ قرن قبل برمیگرده و از میان نسخه های متعددی که بدست آوردم. بی اعتبار ترینش در کتاب منافقین بود که وقیحانه تحریف شده بود (کتاب فریاد مجاهد). لیکن شعر فوق بر اساس قدیمی ترین و معتبرترین نسخه رسمی و چاپ سنگی هستش. با اینکه حرف زیاد در این مورد داشتم لیکن ترجیح دادم سکوت کنم و فقط متن اصلی شعر رو خدمتتون بذارم و نتیجه گیری با خودتون باشه. ادامه دارد..

زندگینامه سلمان فارسی از زبان خودش (قسمت ۲)
نام اصلی سلمان روزبه فرزند بدخشان است. گرچه نام پدرش را بصورت معرب و با شکلهای مختلف مانند (بذوخشان و خشبوذان و ..) نیز ثبت شده و علتش حمایت از ولایت مولا (ع) و فرهنگ نژادپرستی غاصبین بوده لیکن سلمان دارای بالاترین درجات ایمان در میان صحابه مولا بوده تا جایی که در کتب معتبر شیعه و سنی آمده از امام علی (عَلَیْه السَّلاَمُ) دربارۀ سلمان پرسیدند فرمود: علم اول و آخر به او داده شده است، و آنچه پیش اوست کسی به آن نمیرسد. و یا فرمودند: او مردی از خود ما و خانوادۀ ماست و برای شما همچون لقمان حکیم است. با این مقدمه اکنون از زبان خود سلمان ادامه میدهیم. سلمان ادامه داد: در آن زمان، در ایران، نظام طبقاتی حاکم بود و در آن نظام، سه طبقه اجتماعی وجود داشت؛ طبقه اول، شاه و اشراف و موبدان. طبقه دوم، اصناف گوناگون مردم ایرانی و طبقه سوم، بردگان و نوکران و اسیران و گروه‌های دیگر. مردم آن روز ایران، غالباً کشاورز یا صنعتگر بودند. از این جهت، بین حاکمان و کشاورزان، افرادی وجود داشتند که آن‌ها را دهقان مینامیدند. دهقان‌ در شهر مسئولیتی شبیه کدخدا در روستا را داشت. و جمع آوری مالیات یک منطقه، رسیدگی به مسائل اجتماعی آن جا و تجهیز نیرو از مردان و جوانان در مواقع جنگ، از جمله وظایفی بود که باید انجام میدادند. (سلمان ابتدا در کازرون متولد و ساکن بودند ولی به منطقه جی در اصفهان مهاجرت نمودند) پدر من هم دهقان بود. به خاطر استعداد و هوش فراوانم، خیلی زود با حرفه پدرم و نحوه محاسبه مالیات و محصول‌های گوناگون آشنا شدم و از نوجوانی کمک کار پدرم بودم. چون پدرم به من علاقه مند بود و استعداد فراوان مرا می‌دید، مرا به موبد (روحانی زرتشتی) منطقه مان سپرد (توضیح: در ابتدا به روحانیان جاماسب پیامبر که معاصر ابراهیم نبی بوده. مغ و به پیروانش مجوس میگفتند ولی در زمان زرتشت مغ به موبد و مجوس به زرتشتی تغییر نام داد) تا علی رغم آن که در آن دوره، فراگیری دانش و تحصیل، خاصّ طبقه اشراف و موبدان بود. کیش و آیین زرتشتی را فرا گیرم. زرتشت، رایج ترین کیش آن زمان بود. اوستا، کتاب دینی زرتشت را خیلی زود فرا گرفتم (اوستا کتاب جاماسب بود که بعداً توسط زرتشت اصلاح و از تحریف پاک شد) و دعاهای آن را که هر روز باید در آتشکده‌ها خوانده میشد، حفظ کردم. آن چه از مکتب زرتشت بر دلم نشسته بود، اندیشه زیبای (پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک) بود؛ اما همواره پرسشی برایم مطرح بود و آن، این که چرا گفتار و رفتار بیشتر بزرگان دینی و یا حاکمان مدعی دینداری ما با این آموزه‌ها هماهنگ نیست؟ به ما آموخته بودند که جهان و خوبی‌های آن را خدای خیر، یعنی (ایزد) آفریده و سرچشمه همه بدی‌ها و شرها (اهریمن) است. این آموزه ای بود که هیچ گاه نتوانستم آن را بفهمم. (خدا در اوستای اصلی اهورامزداست و فرشتگان بنام ایزدان و جبرئیل بنام ایزد نماد نور و شیطان بنام دیو و اهریمن نماد ظلمت است) اگرچه در آن سال‌ها ناچار بودم آن را بپذیرم. آخر نمیتوانستم بفهمم چگونه در یک جهان، دو خدای خیر و شر وجود دارد و کدامیک قوی تر از دیگری است. محل عبادت ما آتشکده‌هایی بود که در آن می‌بایست همیشه آتش را روشن نگه داریم و من چون کتاب‌ها و دعاهای زرتشتی را فرا گرفته بودم، خیلی زود، به مقام آتش بانی آتشکده رسیدم. در اواخر دوره نوجوانی، هرچه بیش تر با موبدان به سر میبردم و هرچه بیش تر اوستا را زمزمه میکردم، پرسش‌های بیش تری درباره زندگی برایم ایجاد میشد که اوستا درباره آن سخنی نگفته بود و موبدان برای آن پاسخی نداشتند. در آن زمان، تحصیل برای طبقه‌های پایین ممنوع بود. از موبدان هم حق پرسش نداشتیم. در خانه، ضمن صحبت با پدر و مادر، پرسش هایم را مطرح میکردم؛ اما آن‌ها نیز پاسخی برای سؤال هایم نداشتند و سعی میکردند مرا از پرسیدن باز دارند و روحیه سرگرمی در کنار عادت و (تقلید دینی) را در من پرورش دهند. اما برای من که تازه به بلوغ رسیده بودم، هر روز پرسش‌های جدیدی پیش می‌آمد. این که اهورا مزدا با همه خوبی هایش چگونه در برابر اهریمن عاجز است؟ این که اگر دین ما طرفدار نیکی در گفتار و کردار و پندار است، چرا در جامعه، نظام طبقاتی حاکم است و این همه ستم وجود دارد؟ این که چرا آتشی که من مسئول روشن نگه داشتن آن هستم، باید نماد اهورا مزدا باشد؟ و… ناکامی از یافتن پاسخ، مرا بر آن داشت تا دنبال راه نجاتی باشم؛ چرا که در اوستا خوانده بودم که همه چیز با اوستا و زرتشت و موبدان تمام نمیشود، بلکه در آینده، موعودی به نام سوشیانت خواهد آمد (سوشیانت یعنی منجی بشریت که مشخصاتش همان صاحب الزمان جانم بفداش هست) و شعارهای سه گانه (گفتار و پندار و کردار نیک) را در سراسر جهان حاکم خواهد کرد. همین نکته برایم کافی بود تا بفهمم آن جامعه و وضعیتی که در آن زندگی میکنم، آخر دنیا نیست. ادامه دارد..

فاطمه زهرا سلام الله علیها
فاطمه ی اطهر سلام الله علیها پنج سال بعد از نبوّت و پیامبری پدرش صلی الله علیه و آله وسلم یعنی در بیستم ماه جمادی الثّانی در مکّه معظمه متولّد شد و مدت هشت سال با پدر خویش در مکّه بود، آنگاه بسوی مدینه هجرت نمودند و پیامبر خدا صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم دو سال بعد از ورود به مدینه در روز اوّل ماه ذیحجه وی را برای حضرت علی بن ابیطالب علیه السلام تزویج نمود. یعنی بعد از واقعه جنگ بدر، امر عروسی خاتمه یافت، هنگامی که پیامبر خدا صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم به شهادت رسید از عمر فاطمه ی اطهر سلام الله علیها هیجده سال و هفتاد و پنج روز بود هنگامی که امام حسن علیه السلام متولّد شد فاطمه ی زهرا سلام الله علیها دوازده ساله بود. رابطه کعبه با تولد مولا و بی بی (ع) این است که مولا (ع) در داخل کعبه متولد شد و بی بی (ع) در سال پنجم هنگام ساختن کعبه. حدیثی از اسماء بنت عمیس آمده که او گفت: رسول خدا صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم به من فرمود: من در موقع ولادت بعضی از فرزندان فاطمه سلام الله علیها شاهد بودم که او در هنگام زایمان خون (نفاس) نمیدید، آنگاه رسول اکرم صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم فرمود: همانا خلقت فاطمه خلقت حوریّه ایست در صورت انسانی.

یک روایت تاریخی: عمّار به من گفت: (یعنی عمّار به سلمان گفت) آیا تو را از امر عجیبی باخبر کنم؟ گفتم: بگو برای من، ای عمّار! گفت: آری، من شاهد بودم که علیّ بن ابیطالب علیه السلام بر فاطمه سلام الله علیها وارد شد. پس چون چشم فاطمه سلام الله علیها به حضرتش افتاد به ایشان عرض کرد: پیش آی تا برای تو بگویم از آنچه واقع شده و آنچه واقع شَوَد و آنچه نبوده را تا روز قیامت و هنگام رستاخیز. عمّار گوید: دیدم آن حضرت عقب عقب برگشت تا آنکه بر پیامبر اکرم صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم داخل شد، (خانه پیامبر (ص) و خانه مولا و بی بی (ع) فقط دو اتاق بوده کنار هم و در کنار مسجدالنبی در شهر مدینه) آن حضرت نیز فرمود: ای اباالحسن! نزدیک شو، پس ما به آن حضرت نزدیک شدیم و چون رسول اکرم صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم از عدم حضور دیگران مطمئن شد به حضرت علی علیه السلام فرمود: تو برای من میگویی یا من برای تو بگویم؟ عرض کرد: سخن شما نیکوتر است ای رسول خدا! پس پیامبر صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم فرمود: گویا با تو بودم آنگاه که بر فاطمه داخل شدی و او به تو چنین و چنان گفت و تو از نزد او بازگشتی، علی علیه السلام عرض کرد: آیا نور فاطمه از نور ما است؟ (مولا جواب رو میداند ولی میخواهد شیعه را آگاه کند) پس رسول اکرم صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم فرمود: آیا نمیدانی؟ پس حضرت علی علیه السلام به سجده افتاد و شکر خداوند متعال را به جای آورد.
عمّار گوید: امیرالمؤمنین علی علیه السلام از نزد پیامبر اکرم صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم خارج شد و بار دیگر به خانه رفت و بر فاطمه سلام الله علیها داخل شد و من نیز با او به خانه ی فاطمه آمدم. پس فاطمه سلام الله علیها عرض کرد: گویا بسوی پدرم صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم رفتی و او تو را به آنچه من برایت گفته بودم باخبر نمود؟ فرمود: همینگونه است ای فاطمه!
پس فاطمه سلام الله علیها عرض کرد: ای اباالحسن! بدان که خداوند تعالی خلق کرد نور مرا و آن نور، تسبیح خداوند جلّ جلاله را میگفت، پس خداوند آن نور را در یکی از درختان بهشت به ودیعه گذاشت و آن درخت (برای اهل بهشت) نورافشانی نمود و چون پدرم داخل بهشت شد خداوند تعالی به او وحی فرمود:
جدا کن میوه ی این درخت را و آن را در دهان خود گذار. پس پدرم چنین نمود. آنگاه خداوند سبحان مرا در صلب پدرم صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم به ودیعه گذاشت. پس مرا به خدیجه سلام الله علیها دختر خویلد منتقل نمود و او مرا وضع حمل کرد و من از چنین نوری میباشم و به همین علّت است که عالِم هستم به گذشته و آینده و آنچه نیامده است.
(پس حضرت فاطمه سلام الله علیها فرمود: ) ای اباالحسن! مؤمن به واسطه ی نور خداوند تعالی مینگرد.

حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: در کتاب على علیه السلام یافتیم که رسول خدا صلى الله علیه و آله بر فراز منبر فرمود: سوگند به آن خدایى که جز او معبودى نیست به هیچ مومنین هرگز خیر دنیا و آخرت عطا نشده است مگر به خاطر چند خصلت : گمان نیکو به خداوند و امیدوارى به عطا و بخشش خدا و خوش خلقى و باز ایستادن از غیبت مومنان و سوگند به خدایى که جز او معبودى نیست خداوند هیچ مومنى را بعد از توبه و استغفار عذاب نمیکند مگر به سبب چند خصلت : بدگمانى اش به خداوند و کوتاهى نمودن در امید داشتن به خدا و بد اخلاقى و غیبت نمودن از مومنین و سوگند به خدایى که جز او معبودى نیست هیچ بنده مومنى گمان نیکو به خدا نمى کند مگر اینکه خداوند در نزد گمان نیکوى او حاضر است (و پاداش نیکو به او مى دهد) زیرا خداوند بخشنده است و تمامى خیر در دست اوست و شرم دارد از اینکه بنده مومنش به او گمان نیکى داشته باشد و آن گمان و امیدوارى اش به خطا رود پس به خداوند گمان نیکو داشته باشید و به سوى او میل داشته باشید و زارى کنید.
حدیث :
سفیان بن عیینه گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که مى فرمودن گمان نیکو به خداوند داشتن این است که امید به هیچکس جز او نداشته باشى و از هیچ چیز جز گناهت نترسى .

مگه ما امام زمان نداریم؟

از سختی‌ نترس سختی،‌‌ آدم‌ رو سرسخت میکنه. اون میخی در دیوار محکمتره کـه ضربات سخت‌تری رو خورده.


مگر ما امام زمان نداریم؟ مرحوم اسماعیل نمازی میگفت: در سفری که با ماشین کاروان به مکّه مشرف شدیم، در بازگشت راه را گم کردیم و سه شبانه روز در بیابان سرگردان بودیم بطوری که بنزین ماشین تمام شد. من و هفده نفر دیگر که از نجات ناامید شدیم، قبر خودمان را آماده کرده و نذر کردیم اگر نجات پیدا کنیم، تمام اموالمان را در راه خدا انفاق کنیم. از خدا و امام زمان (علیه السلام) خواستیم که اگر مرگ ما رسیده، درندگان بدن ما را در داخل قبر از بین نبرند. یکدفعه به فکر من آمد که مگر ما امام زمان نداریم؟ مگر نه این است که او در همه جا فریادرس درماندگان است؟ پس از رفقا جدا شدم و در قسمت گودی از بیابان نشستم بطوری که دوستان منو نبینند و دائماً صدا میزدم: یا صاحب الزمان ادرکنی. و با گریه و تضرع به درگاه خدا مناجات میکردم و میگفتم: امام زمان که هست پس چرا به فریاد ما نمیرسد؟ در این حال بودم که ناگهان متوجه شخص عربی شدم که افسار هفت شتر را به دست داشت و در حال عبور بود، صدا زدم: آقا ما در این جا گم شدیم راه را به ما نشان بده. شترها را خواباند و مرا به اسم صدا زد و مرا دلداری داد و فرمود: راه را گم کردی؟ گفتم: بله. فرمود: وقتی از میان آن دو کوه عبور کردید به طرف دست راست بروید. من قرآن کوچکم را بیرون آوردم و قسم دادم که خودتان ما را برسان. فرمود: رفقایت را صدا کن. من دوستان را صدا کردم، فرمود: سوار ماشین شوید، ما هم سوار شدیم و حرکت نمودیم بدون آنکه ما متوجّه شویم ماشین بنزین ندارد. در بین راه به فارسی با ما صحبت می‌کرد و از بعضی از علماء همچون ملّا علی همدانی و سیّد ابوالحسن اصفهانی تعریف میکرد. به راننده فرمود: ظهر شده لطفاً نگه دار و او هم نگه داشت. فرمود: شما که آب ندارید؟ عرض کردم: نه. فرمود: ظرف هایتان را پر کنید و وضو هم بگیرید. ما رفتیم پایین و دیدیم چشمه آبی هست. وضو گرفتیم و نمازمان را خواندیم و ظرف هایمان را از آب پر کردیم. در حالی که هیچ از آب چشمه کم نشد، بعد به ما فرمود: ناهار را داخل ماشین بخورید. سپس ایشان از شهر مشهد تعریف نموده و آنجا را به بهشت تشبیه کرد. آنگاه به ما فرمود: لازم نیست به آن نذری که کرده اید عمل کنید. وقتی به جاده اصلی رسیدیم فرمود: من کارهای زیادی دارم که باید به آنها برسم، چون شما مرا قسم دادید، آمدم. خداحافظی کرده و غایب شدند ما نفهمیدیم ایشان به کدام طرف رفت. بعد به رفقا گفتم: آقا را دریابید کجا رفت؟ در این موقع راننده با دست به سرش زد و گفت: ماشین که بنزین نداشت؟ ما چطور همه راه را آمدیم؟ اصلاً ماندن ما در بیابان، همین نبودن بنزین بود! چطور آمدیم؟ من هم گفتم: آن آقا اسم مرا از کجا میدانست و چطور از نذر ما باخبر بود؟ فهمیدیم که ایشان وجود مقدس حضرت بقیةالله ارواحنا فداه بودند که ما ساعت‌ها در خدمتشان بودیم ولی ایشان را نشناختیم. از کتاب ملاقات با امام زمان (علیه السلام) در عصر حاضر.
الغیاث ای دادخواه بی کسان. وی پناه مستمندان الغیاث.
الغیاث ای بی پناهان را پناه. فیض بخش بینوایان الغیاث.

صور و نفخه صوراسرافیل
حادثه طولانی نبأ عظیم که مسأله معاد هم در ضمن آن است، در دو مرحله انجام میشه که در اصطلاح قرآن صور اول و صور دوم یا نفخه اول و دوم نامیده میشه. صور یعنی شیپور. و نفخه یعنی دمش و دمیدن. در حدیث آمده است که دهانه این شیپور همان محتوای آسمان اول است یعنی شیپوری که به صورت ابزار خاص و جدا از ارض باشد، نیست. و اسرافیل در آن میدمد و نبأ عظیم با انفجار عظیم حادث میشه. پس از آن که مدت زمان لازم گذشت و در عرض آن، ارض آماده حادثه جدید شد، (طی ۷ میلیارد سال) و مواد لازم برای ساختن آسمان جدید در فاصله محتوای لهیده و پوسته جمع گشته و آن را ساختند، صور دوم دمیده میشود. که این خود یک انفجار بزرگ دیگر است. کرات و منظومه‌ها و کهکشان‌ها ساخته میشوند و از نو مانند میوه نو با سازمان اندام خویش، شکل جدیدی می‌گیرند. (باز طی ۷ میلیارد سال) صور اول قارعه است و صور دوم قارئه، صور اول نظامی را که به وسیله قارئه قبلی به کار افتاده بود، درهم کوبیده و صور دوم آن درهم کوبیده شده‌ها را در سازمان جدید قرار میدهد. نبأ عظیمی که در پیش روی جهان است، تکرار چیزی است که قبلاً شش بار اتفاق افتاده است. و جالب این است همانطور که این بار اولِ این حادثه نیست، بار آخر آن نیز نیست. زیرا پس از میلیاردها سال مجدداً همین صورها و حادثه بزرگ اتفاق خواهد افتاد. در حدیث قبلی که.. پرسیدم از امام باقر (علیه السّلام) از آیه: افعیینا بالخلق الاول بل هم فی لبس من خلق جدید. فرمود ای جابر تاویل این آیه چنین است که: آنگاه که خداوند این خلق و این عالم را فانی کرد و ساکن نمود اهل بهشت را در بهشت و اهل دوزخ را در دوزخ، تجدید خواهد کرد عالمی را غیر از این عالم. و تجدید خواهد کرد عالمی که بدون نر و ماده خواهند بود و عبادت خواهند کرد خدا را و به توحید او خواهند پرداخت. و خلق میکند برای آنان ارضی غیر این ارض، که حمل میکند آنان را. و آسمانی غیر از این آسمان بر آنان سایه خواهد گسترد. شاید تو گمان میکنی که خداوند فقط تنها این عالم را آفریده است؟ یا خیال میکنی که خداوند بشری غیر از شما نیافریده؟ بله به خدا سوگند همانا خلق کرده است خداوند هزار هزار عالم، و هزار هزار آدم، و تو (نوع تو) در آخر این عالم‌ها و آن آدم ها، هستی. توضیح: حدیث در دو بخش است: عالم، و آدم، در مورد عالم میفرماید پس از قیامت و حشر محشر که بهشتیان در بهشت و دوزخیان در دوزخ جای میگیرند، باز خداوند در جای عالم متلاشی شده و فانی شده، مجدداً عالمی را به راه خواهد انداخت و مردمی را خواهد آفرید که ارض جدید آنها را در خود حمل خواهد کرد و در بالای سرشان آسمان جدیدی خواهد بود. ضمناً: ممکن است مراد آفرینش عالم انسانی باشد که آن انسان‌ها نیز سر منشأشان مانند خلقت آدم از پدر و مادر نخواهد بود و پس از آنکه تصریح فرموده بر اینکه پس از قیامت و معاد باز جریان کرات از نو به راه خواهد افتاد، راجع به آدم یعنی موجود مادی عاقل و مکلف توضیح داده که هزار هزار نوع از این موجود آمده و رفته اند. این حدیث میگوید: کره زمین تنها دُر دانه هستی نیست و هدف نهائی از آفرینش کل هستی، همین زمین نیست. و نسل آدم مولود یکی و یکدانه این مجموعه بزرگ و عظیم جهان نیست. آنچه از این فرمایش امام باقر (ع) در این مبحث نقش اصلی را دارد، این است که قیامتی که در پیش هست نه اوّلین قیامت است و نه آخرین قیامت. و مهم این است که این حدیث نصّ است در اینکه آسمان جدیدی در همین قیامت پیدایش خواهد یافت و آیه: یومئذ یحمل عرش ربک فوقهم ثمانیة. را دقیقاً و مشروحاً تعبیر میکند. که در این قیامت تعداد آسمان‌ها به هشت خواهد رسید.
اما سرنوشت کره زمین ما چه میشود؟
فناء سرنوشت حتمی هر پدیده است. جماد، جاندار، کره، منظومه، کهکشان، اتم و... و... کره زمین ما هم (گرچه خوشمان نیاید) روزی فانی خواهد شد. این اصلی است که امروزه یک مسأله پیش پا افتاده علمی به شمار میرود. فانی شدن یک کره ممکن است به یکی از پنج صورت زیر تحق یابد:
۱- افول: یک کره مشتعل مانند خورشید در اثر از دست دادن روزمرّه انرژی به تدریج کوچک و کوچک تر شده، سرانجام به سیاه چاله ای تبدیل میشود.
۲- خروج ازمدار: کره ای از مدار خارج شده و در نتیجه تصادم با اجسام دیگر یا به هر دلیل دیگری متلاشی شود.
۳- مرگ منظومه: یک منظومه به دلیل مرگ خورشیدش از هم پاشیده و هر کدام از اعضای خانواده دچار مرگ شوند.
۴- مرگ کهکشان: همه یا بعضی از منظومه‌های کهکشان پیری که نظم موجود در آن از میان رفته، متلاشی شوند.
۵- نبأ عظیم: که همه کرات و محتوای آسمان اول منفجر میشوند.
کره زمین ما کدام یک از سرنوشت‌های مذکور را دارد؟ ظاهراً سرنوشت ردیف ۱ و ۲ را ندارد. و از سه ردیف دیگر گویا آنچه قرعه اش را به نام کره زمین زده اند، همان ردیف سوم باشد. میفرماید: اذا الشمس کوّرت: آنگاه که خورشید در هم فرو پیچیده شود. آیه‌های بعد این آیه به سراغ نبأ عظیم و آنگاه محشر میروند. و این از سلیقه‌های قرآن کریم است. و نیز آیه اول و دوم سوره حج میفرماید: یا أَیُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّکُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَیْ ءٌ عَظِیمٌ یَوْمَ تَرَوْنَها تَذْهَلُ کُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا أَرْضَعَتْ وَ تَضَعُ کُلُّ ذاتِ حَمْلٍ حَمْلَها وَ تَرَی النَّاسَ سُکاری وَ ما هُمْ بِسُکاری. این دو آیه نشانگر این هستند که زمین قبل از نبأ عظیم به پایان عمر خویش خواهد رسید. هنگامی که خورشید منقبض و تکویر شود، سیاره‌های تابع آن مانند زنجیری های بند پاره کرده فرار خواهند کرد. درست مانند وزنه ای که نخی را به آن بسته باشند (و همانند آتشگردان که قدیمی‌ها داشتند) که اگر به دور سر خودتان بچرخانید و نخ آن پاره شود، وزنه مزبور خواهد گریخت. (نیروی گریز از مرکز) موجب پرت شدن سیاره‌ها خواهد شد. و آنها یا با همدیگر برخورد نموده و داغون میشن و یا با کرات منظومه های دیگر تصادم کرده و متلاشی میشن. زمین از هنگام آغاز گریز تا متلاشی شدن، وضع مضطرب و متزلزلی خواهد داشت. وضعیتی که با شرایط زندگی موجود زنده ای مانند انسان متناسب نیست. ضمناً: فناء به معنای عدم شدن نیست. هیچ وجودی عدم نمیشود و هیچ عدمی وجود نمیشود. غربی‌ها این قانون مسلّم همه جائی را به نام قانون لاوازیه نامیده اند. بعضی‌ها هم تصور کرده اند که این قانون ازلی بودن جهان را نیز لازم گرفته است. لیکن این قانون فقط در محدوده جهان پس از پیدایش جهان کاربرد دارد. و ربطی به مسئله ایجاد ندارد. هر خورشید روزانه چند میلیون تن از حجم خویش را بصورت انرژی به اطراف پخش میکند. و وقتی که یک خورشید همه سوخت هسته ای خود را بمصرف رسانید. در اثر نیروهای گرانشی شروع به انقباض میکند. به گفته قرآن پایان زمین پس از شروع زلزله زمانی طول خواهد کشید تا زمین منفجر شود در آن فاصله مردم روی زمین سخت دچار وحشت خواهند شد بطوری که هر شیر دهنده ای فرزند شیر خواره خود را رها خواهد کرد و هر حامله ای وضع حمل خواهد نمود. چون حادثه نبأ عظیم خیلی سریع و در یک چشم بهم زدن واقع خواهد شد: و ما امرنا الّا واحدة کلمح بالبصر. و ما امر الساعة الاّ کلمح البصر او هو اقرب. و در آن فرصتی برای هیچ چیز نیست. بنابر این زمین ما تا سقوط خورشید از حکومت منظومه، بقاء خواهد داشت. و گویا خطرهائی از قبیل شکافته شدن اوزون و غیره بنحوی حل خواهند شد. و حجم خورشید نشان میدهد که این حادثه در زمانهای بسیار دور اتفاق خواهد افتاد. لفظ ساعة در بعضی از آیات به نبأ عظیم گفته شده، و در بعضی به روز محشر، و در بعضی هم به مرگ منظومه و کره زمین. پس از مرگ هر خورشیدی سیاره‌های تابع آن، یا در اثر نیروی گریز از مرکز با شتاب سهمگینی به اطراف خواهند گریخت، و یا در اثر خلاء حاصل از مرگ خورشید به طرف سیاه چاله ای که از مرگ خورشید حاصل شده، جذب شده و در آن مستهلک خواهند گشت. و یا بصورت یک کره سرگردان در فضا دور زده و بالاخره متلاشی خواهند گردید. زمین پس از این حادثه بصورت تکه‌ها و ذرات پخش شده، منتظر نبأ عظیم خواهد بود، تا بیاید و دو مرحله خود را طی کند و پس از صور دوم، چیزی به نام محشر برپا گردد. در احادیث تعیین شده است که مرگ کره زمین، و حادثه مذکور در روز جمعه بر سرکره زمین خواهد آمد. اما برزخ:
اکثر ملت‌های روی زمین به چیزی به نام برزخ اعتقاد دارند. اما هیچ دینی مسائل معاد را بیان نکرده است. همه آنها پیروان خود را به یک معاد (شامل برزخ، محشر، بهشت و دوزخ) تعبّدی دعوت کرده اند. و تنها اسلام است که برزخ را کامل تشریح و تبیین کرده است. برزخ را باید در دو جهت تصویر نمود: برزخ جسم‌ها وبدن‌ها و برزخ روح ها.
۱- انسان‌هایی که سال‌ها پیش از این (یعنی از پیدایش انسان تا امروز) مرده اند و پیکرشان به زمین تحویل شده.
۲- آنان که از امروز تا فرا رسیدن مرگ خورشید مرده و تحویل زمین میشوند.
۳- آنان که همزمان با مرگ زمین خواهند مرد.
خود زمین نیز متلاشی شده و ذرات آن در نبأ عظیم، در میان مواد، مذاب، گاز و انرژی ارض پخش خواهد گردید. پس ذرّات بدن‌ها نیز در آن عالم بسیار بزرگ پراکنده خواهند شد. هنگامی که مواد و انرژی‌های تکامل یافته (ای که در بخش‌های مختلف کرات متعدد، بوده اند و در طول ۱۸ میلیارد سال مراحل زیادی از کمال را پشت سر گذارده اند) برای ساختمان آسمان جدید بالا میروند، همین ذرات (فراش) که تکامل یافته تر از بقیه مواد جهان هستند، به سوی بالا رفته و به صورت خاصی در خلال مواد و پیکر قشر جدید قرار
می گیرند. در اینجا برنامه صور اول تمام می‌شود. صور اول یا قارعه آمد و کارهای خویش را به انجام رساند. انفجار عظیم را به وجود آورد، ذرات بدن انسان‌ها را به صورت فراش درآورد، و مواد عالی را برای ساختن قشر جدید بالا فرستاد و عالم ارض را به صورت عالمی گسترده و پر از مواد مذاب و گاز و انرژی درآورد که طوفان‌های عظیم در آن برپاست تا مجدّداً کهکشان‌های جدیدی ساخته شوند. اینک نوبت به صور دوم میرسد که کارهای زیر را باید انجام دهد:
۱- کهکشان‌ها و منظومه‌های جدیدی راه بیاندازد.
۲- ذرّات بدن انسان‌ها را در پیکر آسمان جدید با هم جمع کرده و پیوند دهد.
۳- زمینه و شرایط محشر را فراهم سازد.
در پایان یک نکته: مسئله بزرگتر میشود. کفار مکّه به پیامبر (ص) میگفتند وقتی که ما مردیم و ذرات بدن مان در میان خاکها و دریاها پخش گردید، آیا مجدداً زنده خواهیم شد؟ در اینجا مشاهده میکنیم که ذرات بدنها در عالمی که از گاز و مذاب است و میلیاردها ضرب در میلیاردها بزرگتر از زمین ما است، پخش خواهند شد. اکنون این موضوع را از بیان قرآن بشنویم: بسم الله الرحمن الرحیم- القارعة ما القارعة: آن در هم کوبنده و چیست آن در هم کوبنده و متلاشی کننده؟ و ما ادراک ما القارعة: و کدام بیانی میرساند به تو که چیست آن قارعه؟ یوم یکون الناس کالفراش المبثوت: آن روز (بدن) انسان‌ها مانند (فراش) پراکنده میشوند. فراش در لغت عرب یعنی ذرات سفیدی که در آب انگور دیده میشوند. وقتی که باغداران انگور را بوسیله چرخ میفشارند و آب آن را در تغاری جمع میکنند، ذرات سفیدی در آن آب دیده میشود بنام دوره یا فراش. و معانی دیگر فراش عبارت است از: باران به دشت و صحرا، میبارد، و آب آن در گودالها جمع میشود، سپس آب می خشکد، آنگاه در جای آن روی گل پرده ای صاف و زیبائی هست که از ته نشین شدن ذرات درون آب بوجود آمده، این پرده‌ها در اثر تابش آفتاب خشکیده و ترک برمیدارند، سپس از گل جدا شده و مانند پوست خشکیده خربزه لوله میشوند. اگر گلّه ای از روی آنها عبور کند بصورت ذره هائی در هوا پخش میشوند. زیرا مساعدترین مواد برای رفتن به هوا هستند. میفرماید: ذرات بدنهای انسانها مانند فراش در آن عالم بس وسیع مذاب و گاز، پراکند خواهند شد. ما کاری با نظریه‌های دیگر در تفسیر این آیه نداریم، و به هر نظریه ای احترام قائلیم. میگویند مراد از این آیه این است که انسانها در انفجار قارعه مانند غبار پراکنده، به این طرف و آن طرف خواهند رفت. اولاً بدیهی است وقتی که قارعه می‌آید و همه چیز را متلاشی میکند. حتی کرات و کوههای کرات داغون میشن. دیگر فرصتی برای این طرف و آن طرف رفتن نیست. ثانیاً مراد از قارعه نبأ عظیم و انفجار همه کهکشان هاست نه پایان عمر زمین. و تکون الجبال کالعهن المنفوش: و میگردد کوه‌ها مانند پشم رنگین حلاجی شده. کوه به هر معنائی و در هر کجائی و در هر کره ای به این حالت در خواهند آمد. چوپانها بعضی از گوسفندان، خصوصاً بعضی از قوچ‌ها را در حد سوگلی دوست دارند، این قوچها را در بهار با رنگهای مختلف آرایش میدهند، از سر قوچ تا انتهای دمش رنگی میکشند به عرض ۱۰ سانتیمتر، سپس خطوط دیگری را بطور عمودی از خط مذکور بسوی پائین بدن حیوان تا زیر شکم، میکشند، هر یک از این خطوط به رنگ مخصوصی است. به هنگام تابستان که پشم‌ها را می‌چینند، پشم چنین گوسفندی را برای مصرف مخصوصی جدا نگه میدارند. عربها به این پشم (عهن) میگویند. وقتی که عهن را حلاجی میکنند توده ای پشم بصورت توده ای از ابر که رنگ ارغوانی دارد، حاصل میگردد. تارهائی از هر رنگ در خلال هم رنگی را بوجود می‌آورند که نه سفید است و نه سیاه. نه سرخ کامل است و نه زرد. بلکه رنگ ارغوانی است و (وردة کالدهان) که نام دیگر آن (گلگون) است. ذرّات بدنهای آدمیان که با متلاشی شدن کره زمین در این فضای بی کران پخش و منتشر شده بودند اینک پس از انفجار عظیم بصورت فراش در آن جهان گاز و مذاب و مهل که ارغوانی و گلگون رنگ است، منتشر شده اند و منتظر صور دوم و مراحل بعدی تحولات جهان آفرینش هستند. این ذرّات نه از بین خواهند رفت و نه مفقود خواهند شد. اینها تکامل یافته ترین مواد ارض هستند که باید به عالم بالاتر بروند و بدلیل کمال تکاملی شان نمیتوانند در بخش مغز جهان بمانند. شبیه مواد تکامل یافته مغز هویج که باید برای ساختن قشر جدید به کار رود و دیگر نمیتواند در قسمت مغز بماند. انسان گل سر سبد جهان ارض، است و این همه چرخش ها، فعالیتها، دهش ها، دمش ها، تعاطی، داد و ستد میان کهکشان‌ها و منظومه‌ها و در درون اتم، و نیز فعالیت باکتری ها، میکروبها، نباتها، حیوانات و... و... همه برای پدید آوردن این مواد تکامل یافته، است. در حقیقت نبأ عظیم برداشت محصول از کشتزار بزرگ جهان است. حال کمی در مورد روح و محشر .. ادامه دارد..

میکروب
اصطلاح میکروب به مجموعه ای از موجودات میکروسکوپی از جمله باکتری ها، ویروس ها، قارچ ها و پروتوزوآ ها اطلاق میشه. موجودات بسیار کوچکی که بدون ابزار میکروسکوپ نمیشه آن ها را دید. تمام جانوران برای ادامه حیات به گرما، رطوبت و غذا نیاز دارند و میکروب نیز از این قاعده مستثنی نیست. میکروب میتوانند تمام این نیازها را از منابع متعددی تامین نمایند. مدفوع، زباله، ته مانده مواد غذایی و حتی بدن انسان از جمله ی این منابع است. میکروب های بی شماری در محیط وجود دارند که فعالیت مفید انجام میدهند، مثلاً باکتری لاکتوباسیلوس که منجر به تبدیل شیر به ماست میشه و یا بسیاری از انواع باکتری که به تجزیه ی گیاه و تبدیل آن به کمپوست کمک میکنه. شستشوی مناسب دست ها خصوصاً قبل غذا اغلب بهترین راه برای پیشگیری از ایجاد عفونت و بیماری است که در آموزه های دینی زیاد بهش تاکید شده.

کربلا
دستگاه اموى نمیخواست مهره‏هاى وفادارش را که در سمت‏هاى مختلف قرار داده با این تازه از راه رسیده‏ها عوض کند لیکن هنوز فرماندهان لشکر کربلا معنی وعده و وعید شیطان را چنان که باید درک نمیکرد تا ساعتى که همگى در شام از کاخ سبز اموى با دست‏هاى خالى و با حالت دست از پا دراز، خارج شدند. وقتى که اسرا و سرهاى شهدا را به کاخ سبز بردند فرماندهان به صف ایستادند نماینده‏شان خطاب به یزید گفت:
املاء رکابى زهبا و فضتا: تا رکابم پر از طلا و نقره کن.
انّى قتلت سیدا محجبا: زیرا که من شخصیت بزرگوارى را که همه حریم او را رعایت میکردند، کشته‏ام.
قتلت خیر الناس امّا و ابا: کشته‏ام والاترین فرد مردم را از جهت پدر و مادر. توضیح:
هر وقت معاویه میخواست بر عمرو بن عاص چموشى کند و بر او نیز سلطنت خود را تحمیل کند عمروعاص میگفت: هشدار اى معاویه بهترین و والاترین شخص (على علیه‌السلام) را گذاشته و به تو پیوسته‏ام، جاى‏گاه خودت را بشناس و پاى از گلیم خود بیرون نکن که من عمرو بن عاصم نردبانى را که برایت ساخته‏ام پس میگیرم آن وقت تو فقط پسر هند و (طلیق یوم الفتح) خواهى بود که بنى هاشم بردگى تو را به تو بخشیدند. معاویه نیز هرازگاهى فضایل على(ع) را به زبان مى‏آورد و میگفت: امّا ناچارم خون خلیفه را از او بخواهم و این وظیفه شرعى من است. فرماندهان لشکر کربلا آن قدر به وعده و وعیدهای پوچ او ایمان داشتند که گمان میکردند پس از گذشت سال‏ها و پس از مرگ معاویه هنوز میتوانند با ادبیات شبیه به ادبیات عمروعاص با خلیفه سخن بگویند، در کنارش با سیاست بازی دهاء عمروعاص را در بیاورند. یزید که اکنون به آرزویش رسیده بود دغلبازی را شروع کرد و گفت: شما که میدانستید حسین(ع) بزرگوار و با شخصیت والا است و پدر و مادرش بهترین مردم اند، چرا او را کشتید؟ بروید ما را با شما کارى نیست. و براى این که ریشه امید این بشارت آورندگان خواستار مقام و سمت را، بزند گفت: اساسا همه جرم‏ها از آن ابن زیاد است. چرا باید حسین کشته میشد؟ در حالى که هم از کشته شدن امام سخت مسرور بود و هم از ابن زیاد رضایت کامل داشت. اما توابین: اشخاصى که نهضت شگفت توابین را به راه انداختند تعدادى از همان رؤسا بودند که در تحولات اجتماعى پیروزى امویان، مقامشان را از دست داده بودند و در نظر خاندان و خانواده‏شان سرافکنده بودند، اینان از جمله کسانى بودند که به امام حسین(ع) نامه نوشته و او را به کوفه دعوت کرده بودند. اساسا دعوت کنندگان در سرانجام کار سه گروه شدند:
الف: عده‏اى کم مانند حبیب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه به کربلا رفته و در جامعه حسینى جاى گرفتند.
ب: عده‏اى نسبتا زیاد به کربلا رفته و بخش عمده لشکر اموى را تشکیل دادند.
ج: عده‏اى به هیچکدام از دو جبهه کربلا نپیوستند و در کوفه به کار خود مشغول شدند: توابین بخشى از این گروه بودند که توانستند یک لشکر ۱۱ هزار نفرى براى جبران اشتباه گذشته‏شان تشکیل دهند. سران توابین در محرم سال ۶۱ خودشان را رئیسان بى مرئوس، بزرگان از بزرگى بازمانده، میدانستند (مانند سلیمان بن صرد و مسیب بن نجمه و …) پراکنده شدن سپاه حضرت مسلم(ع) در کوفه. بر اینان روشن کرد که آب رفته به جوى باز نمیگردد. ته مانده امیدشان نیز به یأس مبدل شد و از رفتن به کربلا خوددارى کردند، به عنوان توجیه بر خود تلقین میکردند: ما که سخن مان نفوذ ندارد، کسى به حرف مان گوش نمى‏دهد. و جمله «من لا رأى له لا تکلیف له» ورد زبان‏شان شده بود. این اشخاص در ناخودآگاه‏شان گمان مى‏کردند وقتى تکلیف متوجه آنان است که با عنوان رئیس قبیله حرکت کنند. مطابق عادت ریاستى، اساسا به ذهن‏شان خطور نمى‏کرد مى‏شود مانند حبیب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه، نیز به کربلا رفت. گوئى هرگز، دستور خدا به رسولش را نخوانده‏اند: «فقاتل فى سبیل اللّه لا تکلّف الّا نفسک»: در راه خدا جهاد کن و در وهله اول تنها خودت مکلف هستى. آنان گمان مى‏کردند تنها در سمت فرماندهى مى‏توانند به جنگ بروند. وقتى به خود آمدند و به این حکم نادرست ضمیر ناخود آگاه‏شان پى بردند که شهادت امثال خودشان را در کربلا، شنیدند. از جانب دیگر ماجراى کربلا نشان داد که سرافکنده شدند. این سرافکندگى از سرافکندگى سران توابین در حد معتنابهى مى‏کاست، در نتیجه اندیشیدند:
۱- نفوذ کلام‏مان در حدى است که عده‏اى را با خود همراه کنیم.
۲- اگر واقعه کربلا از جهتى روسفید مان کرده از جهت دعوت که کرده‏ایم باز سرافکنده‏ایم.
۳- این روسفیدى نسبى باید کامل شود
۴- آن چه حبیب و مسلم بن عوسجه به دست آورده‏اند گرچه از دسترس ما خارج است اما مى‏توان به شبیه آن در پیش خدا و حسین(ع) و مردم، رسید.
پس تنها و فقط با آرمان شهادت قیام کردند و یک پدیده صدردصد استثنائى را در تاریخ ایجاد کردند. قیامى که سر منشأ قیام مختار ثقفى، قیام زید، قیام عبداللّه بن معاویه بن جعفر، و ….، و قیام نهضت خراسان گردید. بر گردیم به ماهیت لشکر اموى در کربلا: لشکرى که از داوطلبان مضطرب، که نه در چهار چوبه عشیره‏اى و نه در قالب فرماندهى مشروع جاهلى و نه در چهارچوبه ارتش سلطنتى و نه با سازمان ارتش کلاسیک امروزى بوده است، بلکه براساس وعده و وعید پوچی بوده که اکنون ممه رو لولو برده. مرده و سپرى شده. حبیب بن مظاهر با دید دانشمندانه‏اش لشکر اموى را به شرح زیر معرفى میکند:
انا حبیب و ابى مظهّر: منم حبیب و پدرم مظاهر است.
فارس هیجاء و حرب تسعر: یکّه سوار میدان نبرد و جنگ شعله ور.
در این ابیات مطابق رسم زمان، خود را معرفى مى‏کند و به تاریخ تذکر مى‏دهد که ما یاران حسین(ع) افراد عاجز و تن پرور یا ترسو نبوده‏ایم.
انتم اعدّ عدّة و اکثر: شما از جهت امکانات جنگى مهیا و آماده و از جهت تعداد افراد زیاد هستید.
و نحن اوفى منکم و اصبر: و ما مصداق وفادارى و صبوری هستیم.
و نحن اعلا حجة و اظهر: و نیز (براى کشتن و کشته شدن) بالاترین حجت را داریم.
حقا و اتقى منکم و اعذر: و در پیروى از حق و تقوا برترى با ماست و براى جنگ و خون ریزى عذر و استدلال قطعى داریم.
اقسم لو کنّا لکم اعدادا: سوگند مى‏خورم اگر به تعداد شما بودیم.
اوشطرکم و لّیتم الاکتادا: یا به تعداد بخشى از شما بودیم، پشت به ما کرده فرار مى‏کردید.
یا شرّ قوم حسبا و آدا: اى بدترین گروه از جهت ماهیت و انگیزه.
و شرّهم قد علموا اندادا: و اى بدتر از هر گروهى که براى خودش هم کاسه پیدا مى‏کند. توضیح:
۱- شما فاقد هرگونه انگیزه معنوى که ممکن است حتى یک جبهه باطل نیز داشته باشد، هستید. نه براى وطن، نه براى دفاع از خانواده نه براى انتقام و نه … مى‏جنگید و لذا اگر عده‏ى ما بیش ازین بود پشت به میدان کرده و متوارى مى‏شدید.
۲- شرّ : مخفف اَشرّ: بدترین. شرّ قوم: بدترین گروه در همه گروه‏هاى نسل بشر: بدترین گروه در تاریخ. بدترین گروه از جهت اندیشه، انگیزه، خواسته و هدف.
زیرا هر گروه مى‏تواند یک نمونه همگن در ماهیت، براى خود پیدا کند شما شبیه و مانندى براى خود پیدا نمى‏کنید، در بى ماهیت بودن، نمونه‏اید.
عمربن جناده یکى دیگر از شهداى کربلا در توضیح هویت آن لشکر رجز زیر را گفته است:
اضق الخناق من بن هند و ارمه. من عامه بفوارس الانصار.
اى مرد جنگى نفس را بر پسر هند تنگ کن. و از جاى‏گاهش سرنگون کن به یاد جنگ آوران انصار.
و مهاجرین مخضّبین رماحهم تحت العجاجةمن دم الکفار.
و مهاجران که نیزه‏هاى‏شان را رنگین کردند در انبوه غبار (میدان بدر) از خون کافران.
خضبت على عهد النبى محمد(ص) فالیوم تخصب من دم الفجار.
نیزه‏ها رنگین شدند در عصر پیامبر. و اینک رنگین مى‏شوند از خون مجرمان پست.
و الیوم تخضب من دماء اراذل. رفضوا القرآن لنصرة الاشرار.
و امروز رنگین مى‏شود از خون فرومایگانى که. قرآن را دور انداخته‏اند به خاطر یارى اشرار.
طلبوا بثأرهم ببدر اذ أتوا. بالمرهفات و بالقنا الخطّار.
خون خواهى کشتگان بدر را مى‏کنند. کشتگانى که با شمشیر تیز و نیزه‏هاى درنده (براى هدم اسلام) آمده بودند. مؤلّفه‏ها:
۱- آن لشکررا لایق خطاب نمى‏داند چشم اندازش به سرزمین بدر و از آنجابه دمشق مى‏چرخد. در این میان باسیاق غیابى سخن، به مجرم پست و فرومایه بودن لشکر اموى اشاره مى‏کند.
۲- دمشق نشینان را اشرار مى‏نامد و لشکریان را فجّار، اراذل، سران بدر را کفار. کفر یک ماهیت است گر چه منفى باشد و شرور نیز یک ماهیت است گرچه منفى‏تر از کفر، و فجّار اراذل نهایت بى هویتى است. ممکن است کسى کافر باشد اما شرور، فاجر و رذل نباشد (همان طور که امام حسین(علیه‌السلام) به آنان فرمود: اگر دین ندارید دستکم در دنیاى تان جوانمردى را فراموش نکنید.)
۳- حاکمیت اموى را حاکمیت عصر جاهلى و براساس همان بدر، معرفى میکند و اهل لشکر را سربازان هند.

علی علیه‌السلام
از حضرت باقر (علیه‌السلام) نقل است که چون جویریه عازم حرکت از کوفه شد علی (علیه‌السلام) باو فرمود آگاه باش در راه برخورد میکنی به شیری . عرض کرد : چه بایست کرد ؟ آن حضرت فرمود: به او بگو مرا امیرالمومنین امان داده است از تو. پس جویریه خارج شد از کوفه در بین راه ناگاه مشاهده کرد شیری به سمت او می آید جویریه گفت : ای شیر بدرستی که امیرالمو منین علی بن ابیطالب (ع) مرا امان داده است از تو . جویریه گفت : چون کلام امیر (ع) را رساندم آن حیوان برگشت در حالی که سرش را به زیر انداخته بود و میغرید تا آنکه در نی زار غایب شد. و جویریه به دنبال حاجت خود رفت چون برگشت به محضر علی ( ع ) و قضیه را نقل کرد حضرت فرمود : چه گفتی با آن شیر و چه گفت به تو. جویریه عرض کرد : هر چه دستور داده بودی به او گفتم و به برکت فرمایش شما از من منصرف شد و اما آن چیزی که آن حیوان گفت ، پس خدا و رسول و وصی او به آن داناترند. امیر (ع) فرمود : پشت کرد آن حیوان از تو در حالتی که میغرید. جویریه عرض کرد : درست فرمودی یا امیرالمو منین جریان همین است که فرمودی . پس علی (ع) فرمود : آن حیوان به تو گفت : وصی محمد (ص) را از من سلام برسان.

امّ سلمه میگوید: در محضر پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم بودم و میمونه نیز آنجا بود، مرد کوری به نام عبداللّه بن امّ مکتوم وارد شد. پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به ما امر فرمود پنهان شویم. عرض کردیم: یا رسول اللّه، آیا او کور نیست؟ او ما را نمی بیند. رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: آیا شما نیز کور هستید؟! آیا شما هم او را نمی بینید؟

آن که در روز ازل باده به مینا میکرد.
دل ما کاش به یک قطره چو دریا میکرد.
آن که شد بوالبشر از گندم خالش مفتون.
کاش مفتون خود این واله و شیدا میکرد.
آن که شد نوح به او ملتجی از بهر نجات.
کاش یک گوشه چشمی به سوی ما میکرد.
آن که کرد آتش غم سرد و سلامت به خلیل.
بر من سوخته دل کاش تماشا میکرد.

سکوت
سکوت سبب نجات از بسیاری از گناهان میشود و در نتیجه کلید ورود به بهشت است. چنان که در حدیثی از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم: که مردی نزد آن حضرت آمد (و طالب سعادت و نجات بود) پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: آیا تو را به چیزی راهنمایی کنم که خدا به وسیله آن تو را وارد بهشت میسازد، عرض کرد آری ای رسول خدا! سپس دستور به انفاق و یاری مظلوم و کمک از طریق مشورت فرمود، و بعد دستور به سکوت داد و فرمود: فاصمت لسانک الا من خیر؛ سکوت اختیار کن جز از نیکیها. و در پایان افزود: هرگاه یکی از این صفات در تو باشد، تو را به سوی بهشت میبرد.

علائم آخرالزمان و پهلوی در احادیث
امام علی (علیه السلام) فرمود: مِنْ عَلائِمِ الظُّهُورِ... وَ سَلْطَنَةُ رَجُلٌ طَبَرَسی وتَبْدیلِ الْأَلْبِسَةِ الْاِسْلامِیّه ؛ از نشانه‌های ظهور امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) در آخر زمان حکومت مردی از طبرستان (مازندران) بر ایران است که الگوی لباس را تغییر میدهد و شکل لباسهای اسلامی را به لباسهای غیراسلامی تبدیل میکند. (رضاشاه ابتدا قانون گذاشت کسانی که با لباس زیر یا دمپایی در خیابان ظاهر شوند جریمه شوند ولی بعد به لباس روحانیت. چادر. و اماکن مذهبی تاخت و لباسهای فرنگی را تایید کرد. از جنایت‌های رضاشاه این بود که احکام الهی را تعطیل کرد، چادر زنان را وقیحانه از سرشان کشید و روحانیت را خلع لباس و لباسهای بلند مردان را قیچی کرد، حسینیّه‌ها را تعطیل نمود و عمّامه از سر علمای ایرانی برداشت و.. روایت دوم امام صادق (علیه السلام) فرمودند: وَیَنْقَلِبُ مُلْکُ الْعَجَم فی مُحَرَّم بِسَفْکِ الدِمّاءِ حتّی یَفِرَّ مَلِکُ الْعَجَمِ لِثَلّا یَأْخُذَهُ النّاسُ ثُمَّ یَمُوتُ غَمّاً؛و سرزمین ایران بخاطر خون‌هایی که در ماه محرّم ریخته میشود (محرم ۱۵ خرداد) دچار تحولات سخت میگردد (انقلاب) تا آنکه پادشاه ایران برای آنکه او را دستگیر نکنند فرار میکند و با غم و اندوه نابود میشود. (مرگ پهلوی دوم در مصر در اوج خواری و تنهایی. آمریکا هم دارایی او را بالا کشید ولی او را راه نداد چون مهره سوخته بود) ادامه دارد..

حدیث :
یزید بن صائغ گوید: به امام جعفر صادق علیه السلام عرض کردم : مردى هست که شیعه است ولى اگر سخن گوید دروغ مى گوید و اگر وعده دهد به وعده اش وفا نمى کند و اگر امینش شمرند خیانت مى کند چنین کسى چه مقام و منزلتى دارد؟ حضرت فرمود: منزلت او نزدیکترین منزلتها به کفر است ولى کافر نیست .
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله علیه و آله براى مردم خطبه اى خواند و فرمود: آیا به شما خبر دهم که بدترین شما کیست ؟ عرض کردند: آرى اى رسول خدا! حضرت فرمود: کسى که یارى اش را از مردمان باز دارد و بنده زیر دستش را بزند و براى خودش تنها توشه تهیه کند - مردم از این سخن پیامبر چنین پنداشتند که خداوند بدتر از چنین کسى را نیافریده است - سپس پیامبر فرمود: آیا شما را به بدتر از این کس خبردار سازم ؟ عرض کردند: آرى اى رسول خدا! حضرت فرمود: کسى که امید خیر از او داشته نمیشود و از شرس ایمنى نیست. باز مردم پنداشتند که خداوند بدتر از چنین کسى را نیافریده است. سپس پیامبر فرمود: آیا به شما به بدتر از این هم خبر دهم ؟ عرض کردند: آرى . حضرت فرمود: کسى که بسیار هرزه گو و بد زبان است و هرگاه نام مومنى در نزد او برده میشود وى را لعنت میکند و هرگاه در نزد مومنین از او یاد شود آنان نیز او را لعنت میکنند.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله علیه و آله فرموده است : آیا شما را آگاه نسازم که کدامیک از شما شباهتتان به من کمتر و از من دورتر است ؟ گفتند: آرى اى رسول خدا! حضرت فرمود: آنکه بدگو، بیهوده گو، زشت گفتار، تنگ نظر ، متکبر، کینه ورز، حسود و سنگدل باشد.
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله علیه و آله فرموده است : پنج کس را من و هر پیامبرى که دعایش پذیرفته و مورد قبول درگاه الهى است لعنت مى فرستیم : آنکه در کتاب خدا چیزى بیافزاید و آنکه سنت و روش مرا ترک گوید و آنکه قضا و قدر الهى را دروغ بداند و آن که درباره خاندان من آنچه را که خداوند حرام ساخته است حلال بشمرد (احترام خاندان مرا رعایت نکند) و آنکه غنیمت را براى خود برگزیند و آن را بر خود حلال بداند.

شعر

پرده ابر سیاه از مه تابان بگشای

روز را از شکن طرهٔ شبگون بنمای


کاکل مشک فشان برمه شب پوش مپوش

سنبل غالیه سا بر گل خود روی مسای


سپه شام بدان هندوی مشکین بشکن

گوی خورشید بدان زلف چو چوگان بربای


هر که در ابروی چون ماه نوت دارد چشم

گردد از مهر تو چون ماه نو انگشت نمای


حال من با تو کسی نیست که تقریر کند

پیش سلطان که دهد عرض تمنای گدای


سرو را برلب هر چشمه اگر جای بود

جای آن هست که بر چشم منش باشد جای


ای مه روشن اگر جان منی زود برای

وی شب تیره اگر عمر منی دیر مپای


صبح امید من از جیب افق سر بر زن

روز اقبال من از مطلع مقصود برآی


کی برد ره به سراپردهٔ قربت خواجو

پشه را بین که کند آرزوی وصل همای

خواجوی کرمانی